فایل صوتی آموزشی حرفه‌ای گری در محیط کار

در دورانی که انسانها روی کاغذ و بر اساس مجوزها و گواهینامه ها و تاییدیه ها، بیش از هر زمان دیگری شبیه یکدیگرند،
اثربخش ترین ابزار متمایز شدن و متمایز ماندن، حرفه ای گری است.

Category: با متمم تا عید نوروز

خانه تکانی در زندگی: خزیدن، راه رفتن و پریدن‌ (گام نهم)

پیش نوشت صفر: این متن در ادامه‌ی گام اول و گام دوم و گام سوم و گام چهارم و گام پنجم  و گام ششم  و گام هفتم وگام هشتم تا عید با متمم نوشته شده است. طبیعتاً مطالعه‌ی این قسمت، پس از مطالعه‌ِ قسمت‌های قبلی می‌تواند تصویر شفاف‌تری در ذهن خواننده ایجاد نماید.

اصل بحث:

سال نو در حال نزدیک شدن است و کم کم حال و هوای نوروز را می‌توان حس کرد.

یکی از کارهایی که به صورت سنتی در میان بسیاری از ما رایج بوده و هست، خانه‌تکانی است.

خانه تکانی، فقط محدود به تمیز کردن درها و پنجره‌ها نبوده است.

شاید بچه‌های نسل جدید که زندگی فشرده‌ی آپارتمانی را تجربه کرده‌اند، چندان دیدی نداشته باشند.

اما نسل قبل ما، والدین و مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌های بسیاری از ما، “آشغال جمع کن‌”های واقعی بودند.

آن زمان، قیمت زمین و ملک آنقدر زیاد نبود که در پارکینگ هم، برای پارک کردن ماشین، به سادگی جا نباشد. انواع فضاهای اضافی وجود داشت. هم در معماری بیرونی بناها و هم در معماری داخلی. انبار و انباری و طاقچه و زیر پله و پاگرد راهرو و خلاصه هر جایی که تصورش را بکنید.

حاصل این فضای “زائد”، همان حال و هوای آشغال جمع کنی بود. دو نسل قبل از ما، وقتی فوت می‌کردند، دفن خودشان یک ماجرا بود و جمع کردن زیرزمین‌هایشان و صندوقچه‌هایشان و انبوهی از مانده‌های قدیمی که کاربرد آنها مشخص نبود، خود چالشی دیگر بود.

بگذریم از آن چراغ‌های پریموس قدیمی که کار نمی‌کرد و هنوز در زیرزمین بود و آن کلمن که شیرش خراب بود، اما باز هم انبار می‌شد و آن لباس‌ها که از مد افتاده بود، اما بود. ته مانده‌ی سیسمونی این یکی و لباس‌های کودکی آن یکی و خلاصه، همان باور قدیمی که نهایتاً در این جمله‌ی حکمت آمیز خلاصه می‌شد و نسل به نسل در سینه‌های ما می‌گشت: هر چیز که خار آید، یک روز به کار آید!

در آن دوران، خانه تکانی نوروز، اتفاق عجیبی بود. مادرها و پدرها و مادربزرگ‌ها، کمی با خودشان کلنجار می‌رفتند و می‌پذیرفتند که باید بخشی از وسایل قدیمی را دور بیندازند.

البته این کار ساده نبود. مدت‌ها می‌نشستند. داخل صندوقچه را نگاه می‌کردند. برای اینکه تردید خودشان را توجیه کنند، سر فرزندان را با خاطره های روزهای دور، گرم ِمی‌کردند و در نهایت، بخشی از وسایل قدیمی، بیرون گذاشته می‌شد و دور انداخته می‌شد و به این شکل، جا برای وسایل جدیدی که ممکن بود بیاید یا فرزند جدیدی که هر لحظه ممکن بود متولد شود، باز می‌شد.

استیون رایس، در کتاب ساده و زیبای Who am I به نکته‌ی جالبی اشاره می‌کند.

او توضیح می‌دهد که “جمع کردن و دور نریختن” یکی از غریزه‌ای انسانی است که اگر چه در میان ما، شدت و ضعف دارد، اما به هر حال، هست.

شاید شکل آن تغییر کند، اما ذات آن – لااقل به سرعت و در طی چند نسل – از کدگذاری ژنتیکی ما انسانها حذف نخواهد شد.

این را در شوق بسیار زیاد ما انسانها به دانلود کردن آهنگ و فایل (بدون اینکه فرصت کنیم به همه‌ی آنها گوش دهیم) می‌توان فهمید. همینطور در حفظ شماره تلفن‌ کسانی قرار نیست هرگز و هیچوقت با آنها تماس بگیریم. همینطور در پاک نکردن عکس‌های دیجیتال از روی موبایل. یا کپی کردن تمام آنها بر روی لپ تاپ. بدون اینکه نگاهی بیندازیم و برخی از آنها را که درست مثل هم هستند، پاک کنیم.

یا مثل پیامک تبریک عید فرستادن برای دوستی که جز در پیامک تبریک سال نو، هیچ تعاملی با او نداریم و از این پیامک تا آن پیامک، یک سال فاصله است و هیچ چیز در این میان روی نمی‌دهد.

استیون رایس، میل به جمع آوری و Saving و ذخیره سازی را یکی از ۱۶ میل کلیدی ما می‌داند. تحقیق نکرده‌ام و سواد چندان در این حوزه ندارم، اما به نظرم می‌رسد که او، این میل و چند میل دیگر در فهرست شانزده گانه‌ی خود را می‌تواند زیر یک چتر قرار دهد. همان چتری که بارها از آن حرف زده‌ام و زده‌ایم: محافظه کاری و حفظ وضعیت موجود.

تلاش برای تامین امنیت خودمان، در آینده‌ای که نیامده و شاید هرگز نیاید و حتی نمی‌دانیم که اگر بیاید چگونه خواهد آمد و حتی می‌دانیم که اگر بیاید، تنها نکته‌ی قطعی در موردش آن است که شبیه آنچه ما فکر می‌کنیم، نخواهد بود.

در گام‌های قبلی، در مورد سبک زندگی صحبت کردم.

هنوز هم باید صحبت کنیم.

اما یک پیشنهاد داشتم.

بیایید به سبک پدران و مادران و پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایمان، حتی برای چند روز و چند هفته هم شده، از آن روحیه‌ی “جمع کردن و رها نکردن” دست برداریم و خانه تکانی را تمرین کنیم.

نه! اشتباه نکنید. منظورم این حرف‌های مزخرف مجریان تلویزیونی نیست که با صدای بلند و شوقی که مصنوعی بودن در آن موج می‌زند، فریاد می‌زنند: بیایید خانه‌های دلمان را هم پاک کنیم. بیایید غبار کینه را از آنها بزداییم. بیایید….

نه. نه شأن من گفتن آن حرف‌هاست و نه شأن شما شنیدن آن.

می‌خواهم حرف دیگری بزنم: اگر می‌گوییم که سبک زندگی، یعنی الگوی مصرف کردن، الگوی استفاده کردن، الگوی تخصیص منابع ارزشمند و تجدیدناپذیر زندگی.

اگر می‌دانیم که فرصت زندگی محدود است و منابع محدود هستند و هر وقتی که برای هر کسی می‌گذاریم، وقتی است که برای کس دیگری نگذاشته‌ایم و هر پولی که برای خرید هر چیز اختصاص می‌دهیم، پولی است که به خرید چیز دیگری اختصاص نداده‌ایم و با هر لبخندی که به من می‌زنی، فرصت لبخندی را که در همان لحظه می‌توانستی به فرد دیگری بزنی از دست داده‌ای و هر کتابی که می‌خوانی، جایگزین‌ ده‌ها و صد‌ها کتاب دیگر شده که در آن لحظه می‌توانستی بخوانی و نخوانده‌ای و هر در آغوش کشیدنی، از دست دادن فرصت در آغوش گرفتن فرد دیگری است و شنیدن هر توصیه‌ای، به معنای از دست دادن فرصت شنیدن توصیه‌ای دیگر و …

اگر همه‌ی اینها را می‌دانیم، برای تجربه‌های بهتر، برای فرصت بیشتر، برای زمان آزاد‌تر، برای اصلاح واقعی الگوی مصرف، آن هم نه فقط آب و برق، بلکه مصرف زندگی به عنوان گران‌ترین و کمیاب‌ترین ماده‌ی مصرفی جهان، لازم است خانه تکانی کنیم.

لازم است بخشی از داشته‌های خود را دور بریزیم تا جا برای آمدن داشته‌های جدید، باز شود.

آیا تا به حال به راه رفتن ما انسانها (بسیاری از چارپاها) دقت کرده‌اید؟

باید پا را از زمین برداریم تا بتوانیم جای پای بهتری بیابیم.

تنها موجوداتی که بدون پا برداشتن، می‌‌کوشند جای پای دیگری بیابند، خزندگان هستند!

و از ما شجاع تر، پرندگانی که هر دو پا را از زمین برمی‌دارند و سپس بال می‌زنند و می‌کوشند نقطه‌ی دیگری در این جهان را، برای نشستن بیابند و در آن به جستجوی غذا یا استراحت بنشینند.

ما هنوز کمی از آنها محافظه‌کارتریم. یک پا بر زمین نگه می‌داریم و پای دیگر را تکان می‌دهیم!

پرنده بودن ساده نیست. چون برای پرنده، احتمال پرواز و سقوط، هر دو وجود دارد و برخی از ما، جرات چنین آزمون‌هایی را در زندگی نداریم. اگر چه آنها که تجربه‌ی پریدن را داشته‌اند، هرگز به دنیای انسان‌های پیاده بازنخواهند گشت.

اما اگر پرنده هم نیستیم و نمی‌خواهیم و نمی‌توانیم باشیم، لااقل خزنده نباشیم.

اول دست و پا از آنجا که هستیم برداریم، سپس به دنبال تکیه‌گاه جدید بگردیم.

مصداقش را همه جا می‌توان دید.

اگر هم جرات خانه‌تکانی‌های بزرگ را نداریم و معتقدیم که “دنیای اطراف ما، مبهم‌تر از آن است که بتوان چنین کاری کرد و صخره‌های این کوهستان، ناپایدارتر از آن که بتوان، پا از روی همین سنگ لرزانی که تکیه‌گاه پایمان شده است، برداشت”، بیایید در مقیاسی بسیار کوچک این کار را آزمایش کنیم.

اگر بخواهم امسال، به نیمی از کسانی که پیام تبریک می‌فرستم، پیام نفرستم و به جای آن، برای نیمی دیگر، پیامی طولانی‌تر و شخصی‌تر (نه از این پیام‌های گل و سبزه و علوفه که رایج است) بفرستم، چه کسانی را حذف خواهم کرد؟

اگر بخواهم از امروز، نیم ساعت وقتم را خالی کنم (بی آنکه هنوز بدانم می‌خواهم آن را صرف چه کاری کنم) آن نیم ساعت را از کجا خواهم زد؟ آیا واقعاً خواب، بهترین گزینه است؟ یا صرفاً محافظه‌کارانه‌ترین گزینه است، چون جرات ندارم الگوی فعالیت‌های دیگرم را تغییر دهم؟

اگر بخواهم، از روی هارد کامپیوترم، یک سوم فایل‌ها را پاک کنم، کدام‌ها را پاک خواهم کرد؟

اگر بخواهم از روی موبایلم، یک سوم اپلیکیشن‌ها را پاک کنم، کدام‌ها را پاک خواهم کرد؟

اگر بخواهم از بین رابطه‌ها و دوستی‌هایی که دارم، برخی را که سطحی‌ترند و فقط به خاطر عادت و از روی رودربایستی باقی مانده، حذف کنم و فرصت را برای دوستی‌های جدی‌ترم بگذارم، کدام‌ها را حذف خواهم کرد؟

اگر بخواهم از بین انبوه هدف‌های مشابه و نامتشابهی که دنبال می‌کنم، یکی را رها کنم، کدام را باید رها کنم؟ شاید تاریخ مصرف برخی از آنها گذشته باشد. شاید امروز، دیگر روز دنبال کردن آنها نباشد.

اگر بخواهم ده درصد از کتاب‌های کتابخانه‌ام را به کتابخانه‌ای اهدا کنم، کدام‌ها را خواهم داد؟

اگر بخواهم یکی از سایت‌هایی را که همیشه می‌خواندم نخوانم، کدام‌ را نخواهم خواند؟ (خواهش می‌کنم در این مورد خاص، حتماً به سایت‌های خبری فکر کنید!)

همه‌ی این حذف کردن‌ها، جا را برای آمدن و شکل گرفتن تجربه‌های جدید باز خواهد کرد.

اینکه بنشینیم تا همای سعادت، بیاید و وقتی از دور، سایه‌اش را بر سرمان دیدیم، کوزه‌ی آب از سر شانه برداریم و به انتظار فرود موفقیت آمیز او بنشینیم، ساده اندیشانه و زیاده خواهانه است.

گاهی باید کوزه‌ی آب را بر زمین گذاشت و سپس، در آسمان به دنبال همای سعادت گشت.

گاهی شاید باید کوزه را رها کرد و به جستجوی همای سعادت پرداخت.

واحه، سرزمین کوچک آبادی میان کویر است.

قبلاً‌ هم به هزار شکل و بیان گفته‌ام.

راز یافتن شهر، رها کردن واحه است.

شاید در بیابان سرگردان شویم.

شاید هرگز نه شهر را بیابیم و نه راه برگشت به واحه را.

اما، اگر واحه نشینی را انتخاب کردیم، گلایه از هوای گرم بیابان و عطش در زیر آفتاب سوزان، صرفاً چهره‌ی رقت بار و ترحم آور ما را، رقت انگیزتر خواهد کرد.

در این جهان، جا برای خزندگان و انسانها و پرندگان هست. همه در کنار هم می‌زایند و می‌زیند.

اما باید بیاموزیم و بیاموزند که به آنچه هستند، راضی باشند. بر روی زمین مانند مار خزیدن و مانند زاغ  زیستن و حسرت پرواز عقاب را خوردن، چاره‌ی کار نیست.

stage-9

+347
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

چرا برنامه ریزی سنتی به سادگی امکان پذیر نیست و حاشیه‌های دیگر!(گام هشتم)

دوست خوبم ((محمدرضا))ی عزیز، نکته‌ای را در زیر بحث خرده مهارت مطرح کردند که احساس کردم شاید ارزش آن را داشته باشد که به صورت یک مطلب مستقل منتشر شود:

محمدرضا.
راجع به اصل ماجرا یعنی خرده مهارت سوال داشتم. من کتاب هایی در زمینه برنامه ریزی خوندم. تقریبا تو همشون این شیوه رو بیان کردن. که کارهای بزرگ را به کارهای کوچک خرد کنید و شروع کنید به انجام کارهای کوچک. اول اینکه میخواستم بدونم شیوه ی خرده مهارت آیا فرق خاصی با اون شیوه ها داره یا حرف جدیدی نسبت به اون ها داره؟ دوم این که دلیل خاصی داره که شما اسمش رو گذاشتید خرده مهارت؟ چرا مثلا نگفتید خرده کار، خرده وظیفه، خرده آموزش و… مثلا در بحث آموزش، آیا این همون فهرست بندی کتاب نیست؟ که یک کتاب با موضوع بزرگ را به فهرستی شامل فصل ها، بخش ها، زیر بخش ها و غیره تقسیم بندی میکنند و کسی که قصد مطالعه دارد فهرستی میخواند.

***

محمدرضای عزیز.

سلام.
به هر حال، کلیات حرف من از فضای مورد اشاره‌ی شما، چندان دور نیست. اما تفاوت‌های کوچکی در ذهنم بود و هست که فکر می‌کنم توجه به آنها ممکن است در خروجی چنین فعالیتی، تفاوت‌های بزرگتری ایجاد نماید.

در کتاب‌های برنامه ریزی (و به طور کلی‌تر در مکتب برنامه ریزی) فرض بر این است که هدف بزرگی وجود دارد و ما آن را به بخش‌های کوچک‌تری تقسیم می‌کنیم.
به عبارتی، این هدف نهایی است که اصالت دارد و سرمنزل مقصود است و این بخش‌بندی‌های ما، صرفاً منزل‌گاه‌هایی در میانه‌ی راه هستند. همان مفهومی که در زبان انگلیسی هم برایش از واژه‌ی Milestone (سنگی در میانه‌ی راه که نشان می‌دهد گامی بیشتر به مقصد نزدیک شده‌ایم) استفاده می‌کنند.

با توجه به بحثی که در مورد ابهام در زندگی مطرح کردم و حاشیه‌هایی که در این چند روز به بهانه‌های مختلف به آن اشاره کردم (تکنولوژی به کجا می‌رود و یا بحث یک دلنوشته‌ی شخصی و …)، باور کلی من (که البته دفاع جدی از آن ندارم، اما باور من است) این است که مفهوم برنامه ریزی و هدفگذاری کلان و خرد کردن اهداف بزرگ به منزل‌گاه‌های کوچک‌تر هر روز بیش از روز قبل، اعتبار خود را از دست می‌دهد و دنیای امروز، پیچیده‌تر از آن است که بخواهیم برای زندگی در آن، برنامه ریزی کنیم و بعد هم در مسیر رسیدن به آن برنامه تلاش کنیم و هر روز هم به این پیچیدگی افزوده می‌شود.

اینها را فقط امروز نمی‌گویم که تکنولوژی همه چیز را متحول کرده و هر سال، چند عنوان شغلی، منقضی می‌شوند و می‌میرند و چند‌ده عنوان جدید، زاییده می‌شوند.

دوستانی که ده سال پیش در خدمتشان بودم و با هم در مورد مدیریت استراتژیک صحبت می‌کردیم (و امروز هم بخشی از آنها خواننده‌ی اینجا هستند) به خاطر دارند که همواره اصرار داشتم برنامه ریزی استراتژیک در مدیریت استراتژیک جایگاه گذشته را ندارد و نمی‌توان آن را به اندازه‌ی قبل، جدی گرفت و بهتر است به جای آن وقت بیشتری را برای تفکر استراتژیک صرف کنیم.

برنامه ریزی استراتژیک، بر تعیین هدف‌های دوردست و خرد کردن آن به گام‌های کوچک‌تر اصرار دارد و تفکر استراتژیک، می‌گوید: من به تو کمک می‌کنم که امروز، در انتخاب بین گزینه‌ها، گزینه‌ی استراتژیک‌تر را انتخاب کنی. این گزینه، الزاماً چیزی نیست که در کوتاه مدت، حداکثرمطلوبیت را ایجاد کند اما در بلندمدت، می‌تواند پایداری بیشتری ایجاد نماید.

این همان مفهومی است که مینتزبرگ هم به آن اشاره می‌کند و به زیبایی، نام Emergence را بر روی آن می‌گذارد. به نظرم (که البته بر نظرم اصرار هم دارم) دو معادل زیبا برای Emergence وجود دارد: در زبان فارسی کلمه‌ی پدیدار شدن و در زبان عربی کلمه‌ی ظهور

این سه کلمه، یک مفهوم مشترک را در دل خود پنهان کرده‌اند و آن تدریجی بودن است.

وقتی می‌گوییم خورشید از پس ابر، پدیدار شد، یعنی به تدریج بیرون آمد و بر ما رُخ نمود.

در زبان عربی هم، دیده‌ام که کتابهای مربوط به حوزه‌ی استراتژی، Emergence را با واژه‌ی ظهور جایگزین کرده‌اند. اگر بخواهند از ناگهانی بودن حرف بزنند، حدوث را ترجیح می‌دهند (شبیه رویداد یا Event).

از همه‌ی این معادل‌یابی‌ها و واژه‌گزینی‌ها که بگذریم، اصل ماجرا ساده است. همان چیزی که در بحث ابهام هم (به شکل دیگری) گفتم.

من در نگاه خودم، دنیا را با چنین استعاره‌ای می‌فهمم:

فرض کنید که چشم شما را بسته‌اند (و هرگز تا ابد باز نخواهند کرد) و شما را در سرزمینی پر از پستی و بلندی با کوه‌ها و تپه‌های زیاد، رها کرده‌اند و از شما خواسته‌اند که با راه رفتن، به تدریج به بالاترین نقطه‌ی ممکن دست پیدا کنید.

در این سرزمین، انسانهای زیاد دیگری هم هستند که مانند شما، با چشمان بسته در حرکت هستند و فاصله‌ی ما چنان زیاد است که صدای یکدیگر را می‌شنویم اما عموماً با یکدیگر برخورد نمی‌کنیم.

همه هم، به دنبال پیدا کردن بلندترین نقطه هستند.

چگونه راه خود را پیدا می‌کنید و به سمت بلندترین نقطه می‌روید؟

احتمالاً پای خود را کمی از جایی که هست تکان می‌دهید و بر نقطه‌ی دیگری می‌گذارید. اگر احساس کردید که کمی بلندتر از جای فعلی است، گام دوم را هم برمی‌دارید. اگر احساس کردید که ارتفاع آن کمتر از جای فعلی است، پای خود را بر تکیه گاه قبلی می‌گذارید و دوباره در جهتی دیگر، یک گام برمی‌دارید.

این کار را دائماً انجام می‌دهید تا به نقطه‌ای برسید که به هر سو گام برمی‌دارید، می‌بینید که نقطه‌ی جدید، پایین‌تر از نقطه‌ی فعلی شماست و تصمیم می‌گیرید که در آنجا ماندگار شوید.

این استعاره، برای من که دانش و سواد چندانی ندارم، استعاره‌ای ساده و زودفهم است که کمک می‌کند دنیا را بهتر بفهمم.

آن ارتفاع را، نمادی از رضایت در نظر می‌گیرم. نمادی از تعالی. نمادی از درک بهتر عالم هستی. نمادی از آرامش. نمادی از هر انگیزه‌ای که مطلوب انسان است و برای کسب آن تلاش می‌کند.

از سوی دیگر، چشم‌مان را بسته می‌بینم. ما فقط چند گام نزدیک را می‌بینیم. دور دست‌ها را نمی‌بینیم. نمی‌دانیم که رفتار امروز یا تصمیم امروز یا گام امروز، قرار است در آینده ما را به کجا برساند. ما فقط با هر گامی که برمی‌داریم می‌بینیم که اوضاع کمی بهتر یا کمی بدتر شده.

فکر می‌کنم فقط صدای دیگران را می‌شنویم. چون هرگز شیوه‌ای نداریم که واقعاً بفهمیم آن فرد دیگری که می‌شناسیم یا حتی کنار ماست،  در نقطه‌ای بالاتر از ما قرار گرفته یا پایین‌تر.

شاید از صدا یا حرف‌ها، حدسهایی بزنیم. اما به خوبی می‌دانیم که این حدس‌ها، هرگز دقیق و قطعی نیست.

این استعاره، پیام دیگری هم دارد که برای من بسیار مهم است:

بسیاری از ما، در نقطه‌ای قرار می‌گیریم که گام به هر سو بر می‌داریم، می‌بینیم پایین‌تر از نقطه‌ی فعلی است. پس با خیال راحت آنجا می‌مانیم و می‌گوییم: آخر دنیا همین است. آخر لذت همین است. آخر درک عالم هستی همین است. آخر فهم از جهان همین است. اخر آسایش همین است. آخر درآمد همین است. آخر موفقیت همین است. اینجا دیگر منزل‌گاه نیست. بلکه سرمنزل مقصود است!

در حالی که ممکن است گرفتار تپه‌ای کوچک باشیم و کمی دورتر (یا خیلی دورتر) قله‌های بلندی وجود داشته باشند که هرگز از آنها مطلع نشویم.

چرا برنامه ریزی سنتی به سادگی امکان پذیر نیست

این همان مفهومی است که در ریاضی به نام نقطه‌ی بهینه‌ی موضعی یا محلی می‌شناسند و در زبان انگلیسی هم به آن Local Optimum گفته می‌شود.

توضیحی تکمیلی کوتاهی برای دوستانم که در حوزه‌ی هوش مصنوعی کار می‌کنند دارم که اصلاً‌ مهم نیست و اگر این مسئله در حوزه‌ی کار شما نیست، می‌توانید به سادگی این قسمت را (که با رنگ دیگری مشخص کرده‌ام) رد کنید و باقی بحث را بخوانید:

اگر دقت کرده باشید در مسئله‌ی Optimization هم، همین چالش وجود دارد. روش‌های Deterministic مثل Downhill Simplex یا مثل Steepest Descent یا روش پاول، همگی روش‌های خوب و سریعی هستند که می‌توانند به سرعت ما را به نقطه‌ی بهینه برسانند. اما دام آنها گرفتاری در نقطه‌های بهینه‌ی محلی است.

اصلاً از همین جا بود که روش Stochastic مطرح شد. این شیوه‌ها با وارد کردن Randomness به فرایند، عملاً‌ به بهینه‌ی محلی راضی نمی‌شوند و می‌کوشند از دام این نقطه‌ی فریبنده خارج شوند. اگر دقت کنید، روش‌هایی مثل مونت کارلو و Simulated Annealing از این جنس هستند. حتی Genetic Algorithm هم در ذات خود از این گروه است و بی علت نیست که طبیعت هم، در جستجوی مسیر کمال خود، از ژنتیک استفاده می‌کند و عملاً جهش ژنتیکی (که البته گاهی موجودات ناقص و بیمار خلق می‌کند) عملاً شعبده‌ی هستی برای رهایی از نقطه‌ی بهینه‌ی محلی است.

استعاره‌ی من در مورد جستجوی بلندترین تپه (یا قله)، دو نکته‌ی کلیدی برای خودم دارد:

نکته‌ی اول اینکه  به خاطر داشته باشم که رشد و کمال و موفقیت و نگاه عمیق‌تر به جهان اطراف، زمانی به وجود می‌آید که گاهی اوقات حاضر باشیم از نقطه‌ی بهینه‌ی محلی یا آن منزلگاه موقت عبور کنیم. این همان مفهومی است که در کارآفرینی اتفاق می‌افتد (که البته قبلاً از دامهای آن گفته ام).

همان مفهومی است که در بحث ناحیه‌ی امن باورها یا Comfort Zone مطرح می‌شود.

همان مفهومی است که می‌گویند اسکله جای امنی برای کشتی است، اما کشتی برای ماندن در اسکله طراحی نشده.

و یا می‌گویند کشف دنیای جدید، مستلزم دل کندن از آسایش و آرامش نقطه‌ای است که در آن سکونت داریم و …

کسی که از زندگی مشترک خود راضی نیست و جرات جدایی هم ندارد و دنیا را برای خودش، همسرش و فرزندانش تلخ کرده است، عملاً گرفتار یک نقطه‌ی بهینه محلی یا دام منزل‌گاه است. چون جدایی هم او را در آن لحظه به ارتفاع پایین‌تری می‌برد. اما چاره‌ای نیست. ما عقاب نیستیم که از قله‌ای به قله‌ی دیگر پرواز کنیم. ما، مار یا گوسفند یا بُز یا انسانی هستیم که باید با چشمان بسته‌ی خود، پیاده از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر برویم و صعود از تپه‌ای موقت به قله‌ای بلندتر، مستلزم این است که نخست، در چند گام یا چند ماه، مسیر افول و پایین آمدن را بپذیریم و تجربه کنیم.

و نکته‌ی دوم اینکه فراموش نمی‌کنم و نمی‌کنیم که چشم‌هایمان بسته است. این فقط حدس ماست که قله‌ی بلندتری هم هست. ممکن است در نهایت به دره‌ای عمیق‌تر تا تپه‌ای با ارتفاع کمتر برسیم.

همه‌ی اینها را گفتم که بگویم، در دنیای امروز، هر گام که برمی‌داریم، بخش جدیدی از جهان برایمان پدیدار می‌شود یا ظهور می‌کند.

اگر همه‌ی مفروضات و استعاره‌های من را بپذیریم عملاً خرد کردن یک برنامه‌ی بزرگ به گام‌های کوچک مفهومی متضاد با برداشتن گام‌هایی کوچک به امید پدیدار شدن برنامه‌ای بزرگ است.

به همین دلیل است که خالقان کسب و کارهای بزرگ، معمولاً می‌گویند که در ابتدای مسیر، نمی‌دانسته‌اند که آخر راه کجاست. همان تعبیری که من هم بارها به کار برده‌ام:

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت

وقتی من از خرده مهارت می‌گویم (مثلاً مهارت هنر شناخت رنگ در فتوشاپ که مثال زدم) ممکن است فکر کنم که قرار است در آینده کار گرافیکی انجام دهم. اما وقتی در این مسیر گام برمی‌داری، بعد از مدتی کتابهای رنگی را می‌بینی و به خطاهای چاپ آنها و یا ترکیب رنگ آنها حساس می‌شوی. بعد ممکن است به سمت این مسئله سوق پیدا کنی که چرا کیفیت بعضی کتابها از لحاظ رنگ خوب است و بعضی دیگر ضعیف هستند. چرا رنگ‌ها روی هم ننشسته‌اند. بعد ممکن است با تکنولوژی چاپ آشنا شوی. مفهوم لقی یا Clearance‌ در بستن زینک را بشناسی. حتی ممکن است به یک چاپخانه سربزنی. حتی بعید نیست که دو سال دیگر، ناظر چاپ یک چاپخانه‌ی کوچک (یا بزرگ) باشی.

ممکن هم هست که چند ماه بعد بفهمی که اصلاً‌ این مهارت، آنقدرها که به نظر می‌آمده، جذاب یا مفید یا کاربردی نیست. در گوشه‌ی چمدان مهارت‌هایت بماند و به سراغ ده‌ها خرده مهارت دیگر بروی.

طبیعتاً در انتخاب خرده مهارت (در مقایسه با خرده کار و خرده وظیفه و خرده آموزش و …) هم ملاحظاتی داشته‌ام. آموزش، می‌تواند از جنس دانش باشد یا مهارت یا نگرش. بنابراین می‌تواند در کوتاه مدت، نمود بیرونی نداشته باشد. مهارت نمود بیرونی دارد. برای من مهم است که اگر کسی این حرف‌ها را می‌خواند و جدی می‌گیرد، چند هفته بعد، چیزی برای عرضه داشته باشد. چون با همین عرضه کردن (حتی در جمع دوستان یا حتی در زیر همین وبلاگ یا حتی در متمم یا در محل کار یا پیش والدین یا پیش فرزندان) انگیزه پیدا می‌کند که گام بعدی را بردارد.

در واقع، مثال من هم که بحث آشنایی با قهوه بود، خرده دانش شناخت قهوه نبود. بلکه خرده مهارت سرگرم کردن مذاکره کنندگان در جلسات تجاری با استفاده از بحث در مورد قهوه بود.

کار و وظیفه هم، طبیعتاً شروعی دارند و پایانی. مهارت، چیزی است که وقتی ایجاد شد، برای همیشه در توشه‌ی من باقی می‌ماند و طبیعتاً جنس متفاوتی دارد.

پی نوشت: محمدرضای عزیز. ممنونم که بهانه‌ای ایجاد کردی تا من کمی روضه بخوانم! راستش را بخواهی، زمانی که در نامه به رها نوشتم:

شاید تکامل من و تو در زندگی، در پیمودن حلقه دائمی تردید و یقین حاصل شود. درست مانند راه رفتن که بازی دائمی پایداری و ناپایداری است.

بخشی از پیامی که در ذهنم بود، چیزی بود که امروز نوشتم و خوشحالم که این فرصت را برایم ایجاد کردی.

stage-8

+275
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

برنامه ریزی برای یادگیری خرده مهارتها (گام هفتم)

پیش نوشت صفر: این متن در ادامه‌ی گام اول و گام دوم و گام سوم و گام چهارم و گام پنجم  و گام ششم تا عید با متمم نوشته شده است. طبیعتاً مطالعه‌ی این قسمت، پس از مطالعه‌ِ قسمت‌های قبلی می‌تواند تصویر شفاف‌تری در ذهن خواننده ایجاد نماید.

مقدمه یک: از میان انبوه دلایلی که باعث می‌شود برنامه ریزی را دوست نداشته باشیم، بزرگ بودن هدف‌هاست.

ذات برنامه‌ ریزی در این است که معمولاً نقطه‌ی دوردستی را در نظر می‌گیریم و به تبع آن، هدف‌ها هم بزرگ‌تر می‌شوند.

مثلاً من برای پایان سال ۹۵ برنامه ریزی می‌کنم و یکی از اهدافم را، شرکت در یک دوره‌ی آموزشی تخصصی و به پایان رساندن آن، در نظر می‌گیرم.

در این میانه، هزاران اتفاق خواهد افتاد. ممکن است آن دوره با تاخیر برگزار شود یا اینکه اجرای آن طول بکشد. ممکن است رویدادهای ماه‌های بعد، به شکلی باشد که به نتیجه برسم اصلاً‌ شرکت در آن دوره اشتباه بوده و یا لااقل، ضروری نیست.

ممکن است محدودیت‌های زمانی و مالی، شرکت در آن دوره را از اولویت‌های من خارج کند یا به تاخیر بیندازد.

به هر حال، هدف برنامه ریزی محقق نمی‌شود. کافی است مروری به گذشته بیندازید و ده‌ها مورد از این دست را ببینید. حاصل این رویداد، آن است که احساس ما به برنامه ریزی بد می‌شود و فکر می‌کنیم که برنامه ریزی، فقط روی کاغذ قابل انجام است و در عمل، قابل اجرا نخواهد بود.

مسئله‌ی ابهام در محیط هم که به دلیل پیچیده‌تر شدن تعاملات در دنیای امروز، هر روز رو به افزایش است و قبلاً به آن اشاره کرده‌ام، مزید بر علت می‌شود.

چند هزار سال پیش، در عصر کشاورزی، کشاورز یک برنامه بیشتر نداشت و آن هم کشت سالیانه بود. طبیعتاً چند سالی موفق می‌شد و بعضی سالها هم خشک‌سالی می‌آمد که آن را ناشی از خشم خدایان می‌دانست و به جبران آن، برمی‌خاست.

در چنین شرایطی،  یک کشاورز با مرور زندگی گذشته‌ی خود، ممکن بود ده‌ها برنامه را به خاطر بیاورد که عمدتاً هم موفق بوده‌اند و معدود سالهایی هم با سیل یا خشکسالی مواجه بوده که درصد کمی از شکست‌هایش را تشکیل می‌داد.

اما در زندگی امروزی، چه کسی که خانه داری می‌کند و چه کسی که به کار در یک مجموعه‌ی بزرگ یا مدیریت آن مشغول است، با مروری کوتاه به گذشته، به سختی می‌تواند معدود برنامه ریزی‌های موفق را مشاهده کند و بیش از آن، انبوهی از شکست‌ها و موانع و دردسرها و محقق‌نشدن‌ها و چالش‌ها را هم به خاطر خواهد آورد.

اصل بحث من چیز دیگری است. فقط خواستم به عنوان مقدمه بگویم که با پیچیده‌تر شدن دنیا، گام‌های برنامه ریزی، کوتاه‌تر و ریزتر می‌شوند و این روند اجتناب ناپذیر است. بگذریم از کسانی که چنان تعطیل هستند که مثلاً در صنعت مخابرات فعالیت می‌کنند و برنامه ریزی استراتژیک ۱۰ ساله هم دارند! (اینها چیزی را از صنعت خودرو، آنهم سه یا چهار دهه قبل، کپی کرده‌اند و چون نفهمیده‌اند که چه چیزی را کپی می‌کنند، می‌کوشند بدون اصلاح و تغییر، آن را در فضای دیگری به کار بندند).

مقدمه‌ی دو:

به هر حال، این فرهنگ هدف‌گذاری بزرگ، به شکل‌های مختلف در حوزه‌های مختلف مشاهده می‌شود.

برخی اتفاق‌های حاشیه‌ای هم آن را تقویت می‌کنند. مثلاً آموزش‌های تجاری، خواسته یا ناخواسته به این مسئله دامن می‌زنند (البته چاره‌ای هم نیست).

دیروز در یک پیامک تبلیغاتی دیدم نوشته بودند: با شرکت در دوره‌ی دو روزه‌ی مذاکره‌ی ما در آخر هفته، به یک مذاکره کننده حرفه‌ای تبدیل شوید!

هر چه با خودم فکر کردم که بعد از پانزده سال کار کردن و ده سال قرارداد بین المللی بستن و دور دنیا چرخیدن و با مدیران ارشد شرکت‌های بزرگ داخلی و خارجی نشست و برخاست کردن و ده سال درس دادن و چند کتاب نوشتن، نه تنها نمی‌توانم کسی را به یک مذاکره کننده‌ی حرفه‌ای تبدیل کنم، بلکه خودم هم به یک مذاکره‌کننده‌ی حرفه‌ای تبدیل نشده‌ام! انقدر هم از خودم ناامید شدم که تدریس را رها کردم و احساس کردم که یاد گرفتن مذاکره، مهارتی است که به صورت دائمی و طی بیست یا سی سال، انجام می‌شود.

اما خوب. این را هم می‌فهمم که اگر تبلیغ کنند: دوره‌ی دو روزه‌ی مذاکره. به ما ۹۵۰ هزار تومان بدهید و البته هیچ چیز هم نخواهید شد!

احتمالاً کسی ثبت نام نمی‌کند.

پیام هدف‌گذاری‌های بزرگ و بلندپروازانه به شکل‌های مختلف به ما می رسد. آنچه گفتم فقط یک نمونه بود. تبلیغ‌های کارآفرینی، موفقیت، تبدیل شدن به یک مدیر نمونه، بهترین همسر، بهترین پدر و …، همه از همین جنس است.

کسی را می‌شناسم که هنوز کارمند خودش را نمی‌تواند با خودش همراه کند، اما هنر همراه شدن با کائنات را آموزش می‌دهد و تبلیغ می‌کند.

با این اوضاع، بی دلیل نیست که ما هر چه هم برای خودمان، برای زندگی‌مان، برای یادگیری، برای بهبود کیفیت رابطه عاطفی، برای شغل، وقت می‌گذاریم و برنامه ریزی می‌کنیم، در آخر، آنقدر که باید، خوشحال نیستیم.

اصل ماجرا:

پیشنهادی داشتم که سعی کنیم کمی از این فضا دورتر شویم.

اینکه برای یادگیری یک خرده-مهارت وقت بگذاریم:

مهارت مذاکره، مهارتی بسیار بزرگ است. اما مهارت نه گفتن در مذاکره، مهارتی ساده‌تر و قابل دست‌یابی است.

مهارت داستان نویسی، مهارتی بزرگ است. اما مهارت نوشتن گزارش روزانه، مهارتی ساده‌تر و قابل دست یابی است.

مهارت کار کردن با فتوشاپ، مهارتی بزرگ است. اما مهارت، اصلاح و تنظیم و تعدیل رنگ تصاویر، مهارتی کوچک‌تر و قابل دست‌یابی است.

جنس بحث خرده-مهارت،‌ شبیه جنس بحث میکرواکشن است. آنجا می‌خواستیم یک رفتار بزرگ را به رفتارهای کوچک‌تر تقسیم کنیم، اینجا با یک مهارت، چنین می‌کنیم.

پیشنهاد من این است که:

یک مهارت را انتخاب کنیم و سعی کنیم تعدادی خرده مهارت در زیر آن بنویسیم. شاید حرف‌های دوستان متممی در زیر بحث شناسنامه مهارت، بتواند الهام بخش باشد (البته بحث آنجا، خرده مهارت نیست. اما الهام بخش است).

و این مهارت‌ها را آنقدر کوچک و کوچکتر کنیم تا نهایتاً به حدی برسد که با صرف زمان و انرژی کم، قابل دستیابی باشد.

تا پایان سال، فرصت زیادی است و می‌توانیم فهرست بلندبالایی از خرده مهارت‌ها را تنظیم کنیم و یاد بگیریم.

پیشنهاد من این است که اگر حوصله داشتید، بعضی از این خرده-مهارت‌ها را اینجا هم بنویسید تا من و بقیه خوانندگان هم، از آنها الهام بگیریم.

من بنا به کار خودم، در جلسات رسمی زیادی شرکت می‌کنم و خصوصاً‌ در مواقعی که جلسات در بیرون فضای ایران است، بحث لعنتی چای و قهوه و انواع قهوه و طعم آنها و مقایسه با چای، همیشه رایج است و من، تمام مدت مانند بُز اخفش، روبرو را نگاه می‌کنم و سر تکان می‌دهم.

خودم در این ماجرا تعطیل هستم. هر چیز گرمِ سیاهی را چای می‌دانم و هر مایع قهوه‌ای تلخی را قهوه!

می‌خواهم برای تشخیص انواع چای و قهوه و طعم و ویژگی‌هایشان وقت بگذارم. می‌دانم اصل این کار تخصصی است. اما من همین که مثلاً بدانم فرق قهوه‌ی پرو با قهوه‌ی اتیوپی چیست و مثلاً قهوه‌ی هند چه ویژگی دارد،‌ برایم کافی است.

به هر حال، هر جلسه‌ی مذاکره‌ و گفتگویی، بخش کوچک حاشیه و آماده‌سازی و مقدمات هم دارد (و این نوع Icebreaking ها و شکستن یخ‌ها لازم است ) و بحث کردن در مورد این موضوعات بی‌خاصیت، به نظرم خیلی منطقی‌تر از بحث‌های سیاسی یا اقتصادی است که موضع طرف مقابل را نمی‌دانم و هر حرف یا اظهار نظری، می‌تواند نوعی ریسک محسوب شود.

احتمالاً در کنار خرده مهارت فوق،‌ چند مورد خرده مهارت دیگر را هم انتخاب می‌کنم و تا عید برای آنها وقت می‌گذارم.

stage-7

+268
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

سبک زندگی، سهم زندگی،‌ سبد زندگی (گام ششم)

پیش نوشت صفر: این متن در ادامه‌ی گام اول و گام دوم و گام سوم و گام چهارم و گام پنجم تا عید با متمم نوشته شده است. طبیعتاً مطالعه‌ی این قسمت، پس از مطالعه‌ِ قسمت‌های قبلی می‌تواند تصویر شفاف‌تری در ذهن خواننده ایجاد نماید.

پیش نوشت یک: مطلبی تحت عنوان تعریف سبک زندگی در متمم منتشر شده بود که بسیاری از دوستان، در مورد آن، توضیحات و نظرات خود را آنجا نوشته‌اند. اگر آن را نخوانده‌اید یا نظرات دوستانمان را در آنجا مطالعه نکرده‌اید، احتمالاً مرور آن قبل از مطالعه‌‌ی این مطلب، می‌تواند به درک این مبحث تا حد زیادی کمک کند.

اصل بحث: لغت سبک زندگی، لغت تازه‌ای نیست. اما قبل از مفهوم پردازی‌های جدید،‌ عملاً مجموعه‌ای از دستورالعمل‌های سنتی بود که در قالب بسته بندی جدید، به ما دیکته می‌شد.

کافی است درباره سبک زندگی، در اینترنت جستجویی کنید تا ببینید بحث‌هایی که در مورد سبک زندگی مطرح می‌شوند، از چه منظری به این حوزه نگاه می‌کنند.

سبک زندگی، واژه‌ای است که در رسانه‌ها هم تا حد زیادی معنای علمی خود را از دست داده است.

معمولاً نشریاتی که لبریز از خبرهای زرد و ازدواج این بازیگر با آن بازیگر و زاد و ولد مشاهیر و حاشیه‌های زندگی آنان و راهنمایی برای انتخاب لباس و رنگ و آرایش چهره هستند، خود را به عنوان زیرشاخه‌ی سبک زندگی معرفی می‌کنند.

شاید مهم‌ترین ویژگی تعریف مدرن سبک زندگی که ابتدا در جامعه شناسی و سپس در حوزه‌های مدیریت و بازاریابی مطرح شد، نگاه به انسان به عنوان یک مصرف کننده باشد.

این شکل از تعریف مفهوم سبک زندگی، می‌تواند نقطه‌ی شروعی برای فکر کردن دقیق به شیوه‌ی زندگی ما و برنامه ریزی برای مدیریت و بهبود آن باشد.

وقتی از انسانِ مصرف کننده حرف می‌زنیم، در واقع فرض می‌کنیم که انسان، منابع مختلفی (از جمله زمان، انرژی، تمرکز، حافظه، امید، عشق، پشتکار، کنترل خویشتن و …) در اختیار دارد و در بازار بزرگ دنیا می‌کوشد که با این منابع بهترین و مناسب‌ترین کالاهای موجود را خریداری کند و سبد زندگی خود را پُر نماید.

شاید شما هم هنگام قدم زدن در سوپرمارکت‌های بزرگ، گهگاه و ناخواسته، چشمتان به سبد خرید دیگران افتاده باشد.

حتی سبد خرید یک سوپر مارکت، می تواند نکات زیادی را در مورد سبک زندگی ما افشا کند. اما مهم‌تر از سبد خرید فروشگاهی، سبد زندگی ماست و اینکه آن را با چه چیزی پُر می‌کنیم.

متمم در مورد سبک زندگی توضیحات زیادی داده و در نهایت مدل AIO را مطرح کرده است.

طبیعتاً شناخت این مدل و مدل‌های مشابه، برای کسی که می‌خواهد در حوزه‌ی بازاریابی، #برندسازی و #فروش فعالیت کند، جذاب و حتی ضروری است. اما فکر می‌کنم وارد شدن به جزییات این مدل‌ها، برای بهبود سبک زندگی شخصی ما، اثربخشی چندان زیادی نخواهد داشت.

آنها که به بازاریابی و فروش و برندسازی فکر می‌کنند، بعد از اینکه به اندازه‌ی کافی از طریق تکنیک‌های عادی و متعارف مانند تبلیغات، محصولات و خدمات خود را به ما فروختند، لازم است که سبک زندگی ما را تغییر دهند تا بتوانند درآمد بیشتری خلق نمایند.

شاید اصطلاح Lifestyle Selling یا فروش [مبتنی بر] سبک زندگی را شنیده باشید.

اگر به مثال تردمیل خودمان بازگردیم، فرض کنید که من تمام توان خودم را صرف کرده‌ام و به هر کسی که می‌شده، یک دستگاه تردمیل فروخته‌ام.

از یک جا به بعد، دیگر نمی‌توان بازی را به این سادگی ادامه داد. هر کس تردمیل می‌خواسته، تردمیل دارد و هر کس تردمیل ندارد، تردمیل نمی‌خواسته است.

پس من باید تلاش کنم سبک زندگی انسانها را تغییر دهم و باور به اهمیت سلامتی و باور به چالش‌های زندگی بدون تحرک مدرن را در میان مخاطبان خود ترویج کنم.

یا اینکه فرض کنید، من عرضه‌کننده‌ی سیگار هستم و هر کسی که می‌توانسته و می‌شده، مشتری سیگار من است و بقیه هم نگران سلامتی خود هستند و به سراغ خرید سیگار نمی‌آیند.

پس من از یک جا به بعد، باید نگرش کوتاه مدت و لذت‌گرا (هدونیستیک) سطحی را ترویج کنم و نظام ارزشی طرف مقابل را به شکلی تغییر دهم که بپذیرد تلاش برای حفظ سلامتی در سن ۸۰ سال، در جامعه‌ای که مرگ، زودتر از سرطان من را پیدا می‌کند، منطقی و قابل دفاع نیست و استنشاق کمی دود اضافی از سر اختیار، در کنار حجم زیاد دودی که از سر اجبار در ریه‌هایمان فرو می‌رود، نمی‌تواند تهدیدی جدی (یا لااقل تهدیدی جدید) برای سلامتی باشد.

کاری به این بحث‌ها ندارم. فقط می‌خواهم بگویم که بحث علمی و تخصصی در حوزه‌ی سبک زندگی، در عین اینکه مهم است و جذاب است و من هم به آن علاقه دارم، خارج از حوزه‌ی بحث ماست.

بنابراین، با تاکید بر اینکه از عمق و گستره‌ی این بحث آگاهی دارم و آگاهی داریم، می‌خواستم پیشنهاد کنم که از این نقطه، تا پایان این مطلب، کمی از آن تعاریف علمی دقیق و همه جانبه فاصله بگیریم و اجازه بدهید که با الهام از آن بحث، شیوه‌ای ساده شده اما کاربردی را برای بررسی سطح زندگی خودمان پیدا کنیم.

به نظرم صحبت کردن در لایه‌ی ارزش‌ها و باورها و علایق، اگر چه بخش مهمی از سبک زندگی است و زیربنایی هم محسوب می‌شود، اما خروجی مطلوبی (لااقل در جامعه‌ی ما) نداشته است.

تمام بحث‌های مثبت اندیشی و موفقیت و نقل قول‌های انگیزشی و “محکم بایستید و عمیق نفس بکشید” و “به دیوار لبخند بزنید” و “کائنات را جذب کنید”، سالهای سال است که فضاهای اطراف ما – از رسانه‌های مکتوب تا شبکه های مجازی – را اشباع کرده است و اگر قرار بود با این قطار، به مقصدی برسیم، تا به امروز باید در مسیر فرهنگ و توسعه و موفقیت، گام‌های بزرگتری را طی می‌کردیم.

اما ظاهراً این قطار، از جنس همان قطارهای شهر بازی است که هیجان و سر و صدای زیاد ایجاد می‌کند و در نهایت، ما را در همان نقطه‌ی اول پیاده می‌کند!

همه‌ی اینها را گفتم که از شما اجازه بگیرم (یا به عبارتی پیشنهاد کنم) که در بحث سبک زندگی شخصی، بحث‌های اصول و ارزش‌ها و باورها و شعارها و حرف‌ها را رها کنیم و فقط به بخشی از مسئله که قابل سنجش‌تر و قابل مشاهده‌تر است، بپردازیم و آن: سهم هر یک از فعالیت‌ها، در سبد زندگی ماست و اینکه منابع خود را در زندگی، برای خرید کدام محصولات صرف می‌کنیم.

در اینجا هر کس می‌تواند فهرستی برای خودش و بر اساس نیازها و دغدغه‌ها و اولویت‌های خودش تنظیم کند.

من چند نمونه سوال را (بدون توجه به اهمیت نسبی آنها) می‌نویسم و احتمالاً شما هم، سوالات دیگری در ذهن خواهید داشت و شاید لطف کنید و برای من هم، در زیر نوشته، مطرح کنید. تعداد این موضوعات و تعداد سوالات، نامحدود است و اینها فقط مثال هستند.

* سبد مصرف غذا: اگر غذاها را به چهار دسته تقسیم کنم (سالم و خوشمزه، سالم و بی‌مزه، ناسالم و خوشمزه و ناسالم و بی‌مزه)، هر کدام از آنها چه سهمی از مصرف غذایی من را تشکیل می‌دهند؟ (ناسالم و بی‌مزه می‌تواند غذای سلف دانشگاه باشد!)

* سبد مصرف وقت برای تعامل فیزیکی با دیگران: با بعضی‌ها حرف می‌زنیم و رفت آمد می‌کنیم، چون ملاحظات اجتماعی و سنن کهن ما را به آن وادار می‌کند (مثل دید و بازدید از بستگان در عید نوروز).

با بعضی‌ها حرف می‌زنیم و رفت و آمد می‌کنیم چون بخشی از دنیای کاری ما محسوب می‌شوند.

با بعضی‌ها حرف می‌زنیم و رفت آمد می‌کنیم چون دوستشان داریم. همان‌ها که معتقدیم ساعاتی که پیش‌شان هستیم یا با آنها حرف می‌زنیم، جزو عمرمان حساب نمی‌شود.

با بعضی‌ها حرف ‌می‌زنیم و رفت آمد می‌کنیم چون از قدیم دوستمان بوده‌اند. الان تاریخ انقضایشان برای ما (و انقضایمان برای آنها) گذشته است، اما هیچکس جرات ندارد این را صریحاً بگوید و هنوز به صورت ماهانه یا سالانه، دور هم جمع می‌شویم!

* سبد مصرف وقت برای تعامل در دنیای مجازی: چه میزان از وقت من در هفته، به خواندن ایمیل‌ها و پیامک‌هایی می‌گذرد که دیگران، بدون در نظر گرفتن ترجیحات و نیاز من، برایم فرستاده‌اند؟

چند درصد ایمیل‌هایی که دریافت می‌کنم، از سوی افراد یا سازمان‌هایی است که به نوعی، نیاز دارم (یا ترجیح می‌دهم) ایمیل‌های آنها را دریافت کنم؟

چند درصد پیام‌های تبریک تولد را از سر شوق جواب می‌دهم و چند درصد را از سر اجبار؟

چند درصد از کسانی که شماره‌ی تماس من را دارند، باید شماره‌ی تماس من را داشته باشند؟

اگر روی صفحه‌ام در فیس بوک یا اینستاگرام یا هر شبکه اجتماعی دیگر، یا روی وبلاگم، اعلام کنم که نیاز مالی دارم و هر کس می‌تواند با پرداخت ۵۰۰۰ تومان، بخشی از مشکل من را حل کند، چند درصد افرادی که من را پیگیری می‌کنند، حاضرند این پول را پرداخت کنند؟

به چنددرصد کسانی که با آنها در تلگرام (یا واتس اپ یا هر جای دیگر) تعامل پیامکی دارم، می‌توانم ساده و راحت بگویم: سرمای شدید خورده‌ام و لطفاً برایم یک سوپ بخر (یا درست کن) و بفرست؟

* سبد مصرف محتوا: همانطور که قبلاً هم توضیح داده‌ام، محتوا در دنیای امروز، انواع زیادی دارد.

بعضی از آنها خوانده می‌شوند. بعضی‌ها شنیده می‌شوند. بعضی‌ها دیده می‌شوند. بعضی‌ها ذخیره می‌شوند.

به همین دلیل، زیباترین و علمی‌ترین فعل برای محتوا، مصرف شدن است. محتوا مصرف می‌شود. درست مانند غذا. مانند نوشیدنی‌ها.

به همین دلیل است که در ادبیات رسمی #استراتژی محتوا هم، از Content Consumption حرف می‌زنند.

در اینجا هم می‌توان سوالات زیادی را پرسید:

چه میزان از محتوایی که مصرف می‌کنم، هدفمند است و چه میزان از آن، تفننی است؟ پیگیری یک صفحه که انواع طراحی روی ناخن را نشان می‌دهد، به همان اندازه هدفمند است که پیگیری یک وبلاگ تخصصی در حوزه‌ی مکانیک کوانتوم. محتوای تفننی، عضویت در یک گروه تلگرام است که هر کسی از هر جایی هر چیزی می‌بیند در آن می‌ریزد و هرگز نمی‌توانی حدس بزنی که قطعه‌ی بعدی محتوا که در آنجا عرضه می‌شود، به چه حوزه و موضوعی مربوط است.

چه میزان از محتوایی که مصرف می‌کنم، اجباری است (مانند کتابهای درسی دانشگاه) و چه حجمی از محتوا را به انتخاب خود مصرف می‌کنم؟ (مثل یک کتاب غیردرسی یا یک فیلم سینمایی).

چه میزان از محتوایی که مصرف می‌کنم مکتوب (و در قالب کلمات) است و چه میزان در قالب صدا و چه میزان در قالب تصویر؟

چه سهمی از محتوایی که مصرف می‌کنم، از جنس محتوای کوتاه (short-form) است و چه سهمی از محتوا، از جنس محتوای بلند (long-form)

* سبد رابطه‌ی عاطفی: چه سهمی از احساسم را برای رابطه‌های عمیق و طولانی مدت سرمایه گذاری می‌کنم و چه سهمی را برای رابطه های سطحی کوتاه مدت.

چه سهمی از زمانم را برای هر یک از آن دو نوع رابطه می‌گذارم؟

در هر سال، چند مورد هدیه را از روی علاقه می‌خرم و چند مورد را از روی وظیفه؟

چند پیام را از روی دلتنگی می‌فرستم و چند پیام (یا پیامک)‌ را از سر نیاز یا تعهد؟

دقت داشته باشید که من به هیچ وجه اصرار ندارم که هیچ یک از این سوالات، یک “پاسخ مشخص” یا یک “بهترین پاسخ” یا یک “سهم بهینه” دارند. از قدیم هم، همیشه به کسانی که از پاسخ‌های مشخص صحبت می‌کرده‌اند به دیده‌ی تردید نگاه کرده‌ام و ترجیح می‌دهم با دیدنشان، کیف پولم را محکم بگیرم و به سمت دیگری فرار کنم.

به همین دلیل، در ابتدای این نوشته هم، از بهبود سبک زندگی حرف زدم و نه اصلاح سبک زندگی.

بهبود سبک زندگی، یعنی اینکه الان یک سبک زندگی داریم، می‌خواهیم بهترش کنیم. می‌خواهیم از‌ آن لباس بهتری بر تن قلب و مغزمان بپوشانیم. اما وقتی می‌گوییم اصلاح وضع زندگی، لابد پذیرفته‌ایم که یک سبک زندگی کاملاً درست وجود دارد و هر کسی باید بکوشد که انحراف خود را از آن به حداقل برساند! (دوستانی که بحث‌های #پرورش تسلط کلامی را دنبال می‌کنند، این نوع وسواس‌ها را بهتر متوجه می‌شوند).

به این سوال که گفتم فکر کنید:

چند درصد کسانی که در فهرست موبایل من هستند، برای سرماخوردگی من سوپ می‌فرستند؟ (یا میتوانم به آنها بگویم که بفرستند)

آیا منظورم این است که هر کس سوپ نمی‌فرستند، حق ندارد شماره تماس من را داشته باشد؟

قطعاً نه! اما می‌خواهم بگویم این سوال، یک سوال مهم در سبک زندگی است. تغییر آن می‌تواند سرنوشت زندگی ما را تغییر دهد.

تا سال گذشته، من از جمله افتخارات غرورآمیز زندگی‌ام این بود که چند هزار شماره تلفن ذخیره شده روی گوشی تلفن خودم دارم! این را به معنای روابط عمومی قوی و ارتباطات گسترده می‌دانستم و می‌گفتم خط تلفنی دارم که تقریباً به “هر کسی” در این کشور در هر سطح و مقامی زنگ بزنم، تلفن را روی من برمی‌دارد.

آیا این حرف من بد بوده؟ الزاماً نه. اما می‌توانید به سادگی، نقش این وضعیت را در سبک زندگی من ببینید و حدس بزنید.

اینکه تلفن هرگز از من دور نخواهد شد. شبها هم خاموش نمی‌شود (اگر تلفن‌ خودت را هر موقع دوست نداری خاموش کنی یا شبها خاموش کنی و بخوابی، نمی‌توانی انتظار داشته باشی که هر موقع دوست داری، دیگران هم گوشی را روی تو بردارند!). می‌توان حدس زد که سهم زیادی از وقتم، برای گفتگو با کسانی که ضرورتی به گفتگو با آنها وجود ندارد می‌گذرد و …

الان چند ماهی است که سیمکارتم سوخته است و فرصت پیدا نمی‌کنم (یا نمی‌خواهم پیدا کنم) که آن را درست کنم. آیا این مسئله بد است؟ الزاماً نه. اما می‌توان حدس زد که این وضعیت جدید، نشان دهنده‌ی یک سبک زندگی جدید است. تا زمانی که تعداد شماره تلفن‌های دفتر تلفن من، جزو شاخص‌های موفقیت من باشد، در حال ساختن سبک زندگی متفاوتی هستم.

آیا اصرار دارم که تعداد کمی دوستی عمیق، به تعداد زیادی دوستی سطحی می‌ارزد؟ الزاماً نه.

تعداد زیادی دوستی سطحی، دردسرها و سختی‌های خودش را دارد. برای حرف‌های معمولی‌ات همیشه هزار نفر آدم سراغ داری و برای یک حرف مهم، هیچکس دور و برت نیست.

اما یک رابطه‌ی دوستی عمیق هم، دردسرهای خودش را دارد. گاهی یک حرف معمولی داری که می‌خواهی به یکی از آن هزار نفر بگویی و ممکن است همین دوست عمیق(!) بگوید که: عزیزم! تا من بودم چرا به سراغ کس دیگری رفتی؟ مگر من چه مشکلی دارم؟ ما چرا نمی‌توانیم همه‌ی حرفهایمان رابه هم بگوییم؟ و …

پیشنهادهای پایانی:

۱) به نظرم در کنار سه چهار عنوان کلیدی که من نوشتم، می‌توان تعداد زیادی عناوین کلیدی دیگر نوشت و زیر هر کدام، به جای سه یا چهار مورد سوالی که من مطرح کردم، می‌توان سوال‌های بسیار زیادی مطرح کرد.

شاید بد نباشد اگر کمی فکر کنیم و برای خودمان، فهرستی از این موضوعات و سوالات را بنویسیم.

فقط دقت کنیم که سوالها از جنس رفتار باشد. یعنی به سادگی بتوانیم اثرات آنها را ببینیم. اینکه “چند درصد وقت من به شادی می‌گذرد و چند درصد به ناراحتی” سوال خوبی است. اما خیلی سخت می‌توان شکل عددی آن را تصور کرد.

۲) پیشنهاد دومم این است که پس از نوشتن سوالات، پاسخ‌های آنها را هم (در وضعیت فعلی) برای خودمان بنویسیم.

۳) پیشنهاد سومم این است که در برگه‌ای دیگر، پاسخ مطلوب این سوالات را برای چهار یا پنج یا ده سال بعد بنویسیم (خوشبختانه این سوالات، از جنسی هستند که در مقایسه با هدف‌گذاری‌های رایج، ابهام محیطی روی آنها تاثیر کمتری دارد)

۴) پیشنهاد چهارمم این است که در برگه‌ی سوم، پاسخ مطلوب این سوالات را برای نخستین روز سال آتی بنویسیم. طبیعی است که نمی‌توان در مدت کوتاهی همه چیز را تغییر داد. اما مطمئناً می‌توانیم مواردی را پیدا کنیم که به سادگی، قابل تغییر هستند.

۵) پیشنهاد پنجم من این است که با توجه به بحث میکرواکشن، همین امروز، اقدامی انجام دهید که یک گام کوچک به آن هدف نزدیک شوید.

۶) پیشنهاد ششم من این است که نظم شخصی در پانزده دقیقه را اگر هنوز نخوانده‌اید بخوانید.

پیشنهاد آخر هم اینکه، اگر نکته‌ای یا حرفی یا تجربه‌ای دارید که فکر می‌کنید به این بحث کمک می‌کند یا تصمیم و ایده‌ای که می‌خواهید در روزها و هفته‌های آتی به آن عمل کنید و خصوصی و محرمانه نیست، خوشحال می‌شوم برای من و دیگران هم، اینجا بنویسید.

stage-6

+267
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش