نتایج جستجو برای “نامه به رها”

نامه به رها: شوق به دانستن و عشق به ندانستن

رهای عزیزم.

در سالهای دور فکر می‌کردم، آدمکی بر شانه‌ی آدمی نشسته و او را به دانستن تشویق می‌کند.

مدتی گذشت.

احساس کردم که دو آدمک بر شانه‌ی آدمی نشسته‌اند.

یکی به دانستن تشویق می‌کند و دیگری به ندانستن، وسوسه.

مدتی گذشت.

احساس کردم هر دو آدمک وسوسه گر هستند.

یکی به دانستن آنچه نادانستنی است وسوسه می‌کند و دیگری به ندانستن آنچه دانستنی است.

بعدها دیدم که نه. اینها دو آدمک نبوده‌اند.

یک آدمک است بر شانه‌ی آدمی: چشم آدمی را بر روی دانسته‌ها می‌بندد و در گوش او، تلاش برای بیشتر دانستن را وسوسه می‌کند.

امروز که فکر می‌کنم، آدمکی نیست.

ذهن خیانتکار آدمی است که از رقص میان دانستن و نادانستن، لذت می‌برد و چشم بسته، غرق در آغوش دانسته‌هایش، رویای همبستری با نادانسته‌ها را مزمزه می‌کند.

اما شاید بازی نادرستی نیست.

هوشمندی ذهن هوشیار ماست، که برای افزودن عشق ما به عروس دنیا و میل ماندن با او و در او، چشممان را بر آن می‌بندد و در گوشمان از آن، غزل‌های عاشقانه می‌خواند.

پی نوشت:

یادم نمی‌رود آن داستان انگلیسی را.

کارآگاه را که مدت‌ها منتظر یک پرونده بود تا مشهور شود، به صحنه‌ی قتل دعوت کردند.

اما پرونده بسیار ساده بود. قاتل، مقتول را کشته بود و خود را حلق آویز کرده بود.

کارآگاه، غمگین شد. هیچ فرصتی نبود. هیچ معمایی برای کشف. هیچ شوقی برای روزنامه‌ها تا حکایت هوشمندی‌های او را در کشف این معما نقل کنند.

آرام در گوش دستیارش گفت: Something missing is missng

+216
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه به رها: جای خالی باورها

رهای عزیزم.شاید فضای این نامه، با فضای تمام نامه‌هایی که تاکنون از من گرفته‌ای تفاوت داشته باشد. شاید بعضی حرفهایش، با حرف‌های دیگری که قبلاً به تو گفته‌ام در تضاد باشد. اما می‌دانم که می‌دانی پختگی در تحمل دائمی تضادها و زیستن مسالمت آمیز با آنهاست. پس مرا به خاطر آنچه برایت می‌نویسم، ملامت نخواهی کرد.

رها جان. دنیای جدید،‌ چیزهای زیادی را به ما هدیه داد و چیزهای زیادی را از ما گرفت. شاید در این میانه، یکی از چیزهایی که از دست داده‌ایم – یا در حال از دست دادن آن هستیم – باورها باشند.

باور به معنای اینکه اصولی را در زندگی قبول داشته باشی. و باور کنی که اینها اصول تغییرناپذیر زندگی هستند. چیزهایی که اگر تمام دنیا به هم ریخت، بدانی آنها هنوز محکم و پابرجا هستند.

باورهایی نه برای اینکه در جمع و جامعه به دیگران تحمیلشان کنی، بلکه برای اینکه در خلوت و تنهایی، چراغی برای رهایی از ترس‌ها و تاریکی‌هایت باشند.

باورهایی نه برای آنکه به خاطرش بمیری یا بمیرانی، بلکه برای اینکه به خاطرشان زندگی کنی.

باورهایی که در آرامش دریای زندگی، بادی برای بادبان کشتی‌ات باشند و در طوفان زندگی، ستاره قطبی برای گم نکردن راه.

می‌دانم که می‌دانی باورها، سطوح مختلفی دارند:

باورهایی که در مورد خودت داری.

باورهایی که در مورد جامعه‌ات داری.

باورهایی که در مورد محیط کسب و کارت داری.

باورهایی که در مورد کره زمین داری.

باورهایی در مورد عالم هستی داری.

اما سهم باورها در زندگی انسانها، هر روز و هر لحظه، کمتر و کمتر می‌شود.

در مورد دلایلش زیاد می‌توانم بگویم و زیاد می‌توانی بگویی. شاید یکی از دلایلش این باشد که آنها که باوری دارند، پیش از آنکه بکوشند بر اساس آن باورها زندگی کنند، می‌کوشند دیگران را به زندگی بر اساس آن باورها ترغیب کنند.

اشتباه نکن. این نامه را تحت تاثیر داعش‌ها و طالبان‌ها که در عصر من زندگی می‌کنند و حق زندگی را از دیگران سلب می‌کنند، ننوشته‌ام. اگر چه می‌دانم که تو هم در دوران خودت همچون اینان را خواهی دید و خواهی شنید.

کافی است ابزارهای ارتباطی نوین و واعظان موفقیت را ببینی. می‌دانم که اینها گونه‌ای از جانداران هستند که بیش از عصر من و نسل من دوام خواهند داشت و تو – متاسفانه – توفیق دیدنشان را از دست نخواهی داد. آنهایی که هنوز نتوانسته‌اند در همراه کردن ده نفر دیگر با خودشان موفق شوند، اما ده‌ها قانون و توصیه موفقیت می‌نویسند و چنان دستوری با من و تو حرف می‌زنند که انگار دیشب از آسمان نازل شده اند تا پیام‌آور موفقیت و رستگاری ما باشند.

سرت را درد نیاورم رها جان. خلاصه حرفم این است که ظاهراً هر کس باوری پیدا می‌کند، قبل از آنکه بر اساس آن باور زندگی کند تا من و تو، مشتاقانه به جستجوی باورهایش برخیزیم، به موعظه باورهایش می‌پردازد. گویی راه عمل به باورها چنان وهم انگیز و ترسناک است که اگر همراهانی نیابند، به تنهایی جرات پیمودن آن را ندارند!

مدرنیته، ما را از وادی باورهای کهن بیرون آورد و مدرنیسم به ما آموخت که هر باوری را می‌توان زیر تیغ تحلیل و استدلال برد. تکنولوژی‌های مدرن هم به ما ابزارهایی دادند تا هر یک،‌ بتوانیم به سادگی و ارزانی به نقد باور دیگران بنشینیم و در این میانه، فراموش کنیم که داشتن ابزار نقد، شایستگی نقد را ایجاد نمی‌کند.

حاصل آن شد که باورها هم چیزی شدند از جنس سلیقه. اصولی که قرار بود ستون‌هایی برای زندگی باشند و راهنمایی برای لحظات دشوار آن، به گزاره‌هایی قابل بحث تبدیل شدند و نُقلی برای نَقل در محافل شبانه‌‌ی فیزیکی و دیجیتال.

آموختیم که هر باوری قابل تردید است و اگر قابل تردید است دیگر باور نیست و برداشت است و اگر برداشت است دیگر شایسته‌ی دفاع نیست و نیازمند توضیح است و اگر چیزی خود نیازمند توضیح است، قطعاً نمی‌تواند توجیهی برای یک تصمیم باشد.

همیشه به تو گفته‌ام و برایت نوشته‌ام که یادگیری، تردید در باورها و اصلاح مدل ذهنی است. زمانی در یکی از نامه‌هایم، برایت روشن ماندن دائمی آتش مقدس تردید را آرزو کردم. پس چرا امروز سمت دیگر ماجرا نگرانم می‌کند؟

شاید به دلیل اینکه امروز می‌بینم باور نداشتن به هیچ چیز، از باور داشتن به هر چیزی خطرناک‌تر است. هر باوری، سنگی در زیر پای توست تا پا بر آن بگذاری و جای پایت را محکم کنی و گام بعدی را برداری. شاید وقتی دنیایت بزرگتر شد بفهمی که آن باور، سنگ سستی بوده و تصمیم بگیری که دیگر بار، پا بر روی آن نگذاری.

اما اگر در نخستین گام، همه سنگ‌ها را سست بدانی و پا بر هیچ یک از آنها نگذاری، در همان نقطه‌ای که هستی برای همیشه متوقف خواهی شد.

شاید سستی برخی سنگ‌ها در نخستین نگاه، واضح باشد. اما سستی بسیاری از سنگ‌ها تنها وقتی که پا بر روی آنها گذاشتی و خواستی از آنها تکیه گاهی مطمئن بسازی، مشخص خواهد شد.

می‌گویند یقین بعد از تردید، مقدس‌ترین یقین است.  احتمالاً‌ هم چنین است. اما سمت دیگر این گزاره هم، شاید به همان اندازه درست باشد: تردید بعد از یقین، مقدس‌ترین تردید است! شاید تکامل من و تو در زندگی، در پیمودن حلقه دائمی تردید و یقین حاصل شود. درست مانند راه رفتن که بازی دائمی پایداری و ناپایداری است.

تردید، تو را به نشستن و فکر کردن وامی‌دارد و باورها به ایستادن و عمل کردن. درست چیزی شبیه رابطه عقل و احساس در مغز تو. و زمانی که یکی از این دو بر دیگری غالب شوند، حاصل را می‌توان چیزی از جنس بیماری دانست. نه یک جسم بیمار و نه یک ذهن بیمار. که یک زندگی بیمار که می‌تواند برای اطرافیانت مسری هم باشد.

راستی. آن روز که نامه‌ام را می‌خوانی، دنیایت چگونه است؟ چه باورهایی در ذهن داری که بتوانند تکیه‌گاهی برای حرکتت باشند؟ که بتوانند به تو در تصمیم گیری‌ها کمک کنند؟ که وقتی سایر مفروضاتت را زیر سوال می‌بری، بتوانی به آنها تکیه کنی؟

قوانین فیزیک، ظاهراً به شکلی دیگر بر ذهن هم حاکمند. فقط وقتی می‌توانی یک باور کهنه و ناکارآمد را از خود برانی که به باوری نو و کارآمد تکیه داده باشی. جز این حالت،‌ گرفتار تعلیقی دردناک خواهی بود و هر مشتی که بر سر هر باوری بکوبی، قبل از هر چیز، خودت را می‌لرزاند و تکان می‌دهد.

نمی‌توانم مجبورت کنم. اما کاش. برای مدتی کوتاه هم که شده نامه‌ام را باور کنی. اما لبخند واقعی بر لبان من – که آن روز نخواهند بود تا تو را به محبت و تحسین ببوسند – زمانی خواهد نشست که ببینم پس از تجربه زیستن‌اش، این نامه را می‌سوزانی و به کناری می‌اندازی تا نامه جدیدی برای فرزندت بنویسی…

+416
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه به رها: شطرنج زندگی

دنیا بازی پیچیده ای است رها جان.
پیچیده و مبهم و شگفت انگیز.
نافهمیده و ناخواسته.
میدان نبردی که قبل از آنکه بفهمی یا بخواهی،
در میانه اش «رها» شده ای.
درست مانند پیاده ای که به ناگاه،
در میدان بزرگ یک شطرنج، رها شود.
آنهم نه در آغاز بازی. که در میانه ی آن!

روزهای نخست، همه مثل هم به نظر میرسند.
کوچک یا بزرگ. سفید یا سیاه. سواره یا پیاده.

به تدریج اما، می آموزی که در این شطرنج بزرگ،
ظاهراً همه، دوست نیستند.
یا لااقل اکنون، نیستند.
یا شاید قرار نیست که باشند.
یا حتی، هرگز، قرار نبوده که باشند.

می فهمی که سیاهی هست و سفیدی هست.
البته به تفاوتی ناچیز.
آنقدر ناچیز، که شاید کمتر کسی آن را به خاطر بیاورد.
میگویند تفاوت در این است که روزی، روزگاری،
پیاده ای سفیدرنگ، بازی را یک گام زودتر آغاز کرده است.
در آن میانه که سیاهان، در پذیرفتن یا نپذیرفتن قواعد بازی، در تردید بوده اند.

کم کم، دوستها را میشناسی. و دشمن ها را.
می گویند همه ی آنها که همرنگ تو نیستند دشمن اند.
در میان دشمنان ناهمرنگ، تفاوتی اگر هست، تفاوت نگاه است و خاستگاه.

پیاده های ناهمرنگ، فقط وقتی تهدید تو هستند که همسایه و هم پیاله ات باشند.
اما فیلهای ناهمرنگ، از آن دوردستها هم، جانت را طمع میکنند.
همچنانکه اسبهای ناهمرنگ، حتی وقتی مانع مسیرشان نیستی،
خیال لگدمال کردنت را در سرهای خمیده ی خود، می پرورانند.
روزی خواهی فهمید که باز هم، شاید وزیر ناهمرنگ، دوست ترین بازیگر میدان باشد.
او که مقام خود را بالاتر از آن میبیند که از سوی دیگر میدان، برای ترساندن یا نابود کردنت، گامی چند به سمت و سوی تو بردارد.

اما رهای عزیز. ای رها شده در این میانه ی میدان.
زود خواهی دید که دنیای همرنگ ها هم، دنیای شیرین تری نیست.
نردبانها هست. پرده ها و پله ها.
تو پیاده ای. او سواره.
تو بی ارزش و او ارزشمند.
تو مانده ای، تا جایی که او «باید» بماند، در پیشگاهش قربانی شوی و بر زمین بیفتی.
شاهان، البته در این میان، از کار گروهی میگویند
و وزیران، سخنرانی انگیزشی میکنند که آنها صرفاً میهمانی موقت اند
و هر پیاده ای که به خط پایان برسد، خود وزیر خواهد شد!

دنیا بازی پیچیده ای است رها جان.
سالهای سال، برای فهمیدن این شطرنج، رنج خواهی برد.
و آنگاه که فهمیدی، برای فهماندنش، رنج خواهی کشید.
و آنگاه که نفهمیدند، در جستجوی دیگر کسی که شاید چون تو، قواعد بازی را خود، فهمیده باشد، تنها خواهی ماند.
نخست تشنه فهمیدن، سپس تقلای فهماندن و در آخر، تردید تفاهم.

رهای عزیزم.
رها شدن در این میانه شطرنج،
نافهمیده بود و ناخواسته.
بازی. بازی پیچیده ای است.
یا بمان.
تا در میانه ی بازی، قربانی بازیگران شوی.
یا در زمانی که غبار نبرد برخاسته است،
آرام و بی صدا. زمین را ترک کن.
پا از صفحه شطرنج بیرون بگذار و بازی را نظاره کن.
اینجا دیگربار، رها هستی. اما نه به معنای رها شده. بلکه به معنای رهایی.

خود فهمیده و خودخواسته.

هیچکس، در این غبارآلوده میدان نام و ننگ،
پیاده ای که صحنه بازی را، آرام و آهسته ترک کرده است،
جستجو نخواهد کرد.

+281
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه به رها: قدر رویاهایت را بدان…

رهای عزیزم.

گاه گاهی، در تراکم کار و زندگی، چشم هایت را ببند و پا به دنیای رویا بگذار.

نگرانم که فرصت دیدن رویا را، در میانه ی تلاش و تقلای بی پایان دنیا، به دست فراموشی بسپاری.

رویا، توانمندی شگفت انگیز انسان است.

هیچ حیوانی رویا ندارد.

رویا خواب نیست.

خواب، بازی شبانه مغز است با آنچه در روز دیده است.

مانند کودکی که کتابهای کتابخانه ی پدر را، برگ به برگ پاره میکند و میکوشد با چسباندن آنها کنار هم، کتاب تازه ای بسازد.

رویا خیال نیست.

خیال، فرار به فردا است.

خیال، بازی آنها است که به  دنیا و آنچه در آن است دل بسته اند.

اما بیشتر از آنکه هست می خواهند.

چه دیدار یار و چه درهم و دینار.

خیالپردازی برای اینان، نوعی تجدید قوا برای ادامه ی بازی دنیاست و انگیزه ای برای دویدن بیشتر.

اما رویا، نه مانند خواب، مرور دیروز است و نه مانند خیال، فرار به فردا.

رویا، فرار از دنیا است.

رویا، دستاورد مهم عبور انسان، از دالان تنگ و تاریک تاریخ است.

رویا را آنکس می بیند که فردا به دار آویخته خواهد شد.

چشمانش را می بندد و زندگی را تجربه میکند. نه خواب گذشته را می بیند و نه خیال آزادی را.

رویا می بیند. او با چشمان بسته اش، به شهرهای دوری سفر میکند که میداند هرگز نخواهد دید.

بر زمینی دراز میکشد که هرگز بر روی آن نخواهد خوابید.

و به آفتابی خیره می شود که چشم بند، هرگز فرصت دیدار آن را دوباره فراهم نخواهد کرد.

رویا را فرزندی میبیند که در روز تولد، پدر از دست داده است.

او خواب پدر را نمی بیند. چرا که پدر را هرگز ندیده است.

او خیال پدر داشتن در سر نمی پرورد. چرا که هرگز پدر نخواهد داشت.

او با رویای پدر زندگی می کند. چشمانش را می بندد ودست در دست پدر، خیابان ها و شهرها را میگردد.

در خیالش به او – که نیست – تکیه میدهد و آرامش و امنیت را تجربه میکند.

رویا را تو باید ببینی.

رویای دنیایی که در آن…

[بگذار نگویم که اگر دنیا چنان بود که میشد بی هیچ خطری رویاها را نوشت، دیگر به رویاپردازی نیاز نبود]

گاه گاهی چشم هایت را ببند و پا به دنیای رویا بگذار.

سگ ها هم خواب می بینند.

گربه ها هم خیال موش در سر می پرورانند.

اما رویا، متعلق به انسان است.

رویا گریز از دنیا است، آنچنانکه هست

به دنیا، آنچنانکه هرگز نخواهد بود.

رویا آن سرمستی شیرینی است که هیچ محتسبی، آن را مجازات نمیتواند کرد.

نگذار مردمان – که زندانبان تو هستند – تو را به واقعی نبودن رویاهایت، متقاعد کنند.

آنها فریبت می دهند و میگویند که رویا، هرگز از جنس واقعیت نیست.

آنها می گویند: آزادی – آنچنانکه در رویای خود می بینی – خیالی بیش نیست. اما وزن زنجیرما واقعی است.

آنها می گویند: سفره ی رنگین – آنچنانکه در رویای خود می بینی – پیش روی تو نیست. اما درد گرسنگی تو واقعی است.

آنها می گویند: دوستی – آنچنانکه تو در رویای خود می سازی – وجود ندارد. اما دشمنی، واقعی است.

فراموش نکن که مردم، زندان بان تو هستند. آنها حق دارند که بگویند از سلول آنها که پا بیرون بگذاری، جز ترس و تهدید و توهم نخواهد بود.

اما تو هم خوب میدانی که لبخند رضایتی که با دیدن یک رویا بر لب می آید، با لبخند رضایت حاصل از شادی در دنیا، هیچ تفاوتی ندارد.

رویاهایت را به مردم نفروش.

آنها راست نمی گویند.

هیچکس چیز بهتری ندارد که به جای رویاهایت به تو هدیه کند.

هر از چند گاهی، در میانه ی روز،

چشمهایت را ببند و به دنیای رویاها پا بگذار.

جایی که هیچکس نتواند تو را از تجربه ی لحظات خوب، محروم کند.

مراقب رویاهایت باش و به خاطر داشته باش که:

کسی میتواند خواب و خیال را از تو بگیرد که قبلا رویا را از تو گرفته باشد

+373
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه به رها: رهای عزیزم شجاع باش…

رهای عزیزم.

ارزش‌های زیادی است که انسانها در کلام، مقدس می‌شمارند، اما در عمل، جرات اتکا به آنها را ندارند.

ایمان یکی از آنهاست. عصیان یکی دیگر. صداقت و شهامت هم ازین گروهند.

نسل بشر، داستان شگفت‌انگیزی را در این هزاران سال، تجربه کرده‌ است.

در طول این تاریخ طویل،

آنها که شهامت داشتند دنیا را به شکل دیگری بفهمند و ببینند،

آنها که جرات داشتند سرزمین‌های ناشناخته را بپیمایند،

آنها که شجاعت داشتند به باورهای نادرست پیشینیان خود بخندند،

آنها که تبر در دست گرفتند و در معابد نیرنگ و فریب، بت‌‌های شرک را شکستند،

آنها که جرات پرسش داشتند،

یکی پس از دیگری، در آتش انتقام سوزانده شدند و به طناب اعدام آویخته شدند و به شمشیر نفاق، دو تکه شدند و در بهترین حالت، در سکوت استبداد، خفه شدند.

قسمت غالب آنچه بر روی این کره خاکی مانده، از نسل بزدلانی است که در سکوتی پاک به اتکای مغزهایی پوک، در حالی که عرق می‌ریختند،‌ هیزم برای آتش‌ آنها بردند و کوشیدند ضخیم‌ترین طناب‌ها را ببافند و بفروشند تا رزق حلال بر سر سفره برند و شمشیر‌ها را در آتش گداختند و به ضربات پتک، سخت کردند تا نان بازوی خود خورده باشند و گروهی نیز، پس از قربانی شدن اهل شهامت، داستان شهادت ایشان را برای دیگران گفتند که این خود، هوشمندانه‌ترین شکل بزدلی بود، چرا که لباسی از شجاعت بر تن داشت. در عین اینکه خوب می‌دانستند که روایت‌گر نبردهای کهن را، وقتی که هر دو سوی جبهه، سالهاست به خاک افتاده‌اند، هیچ خطری، تهدید نمی‌کند.

چنین شد که این نسل بزدل امروزی، عموماً بر اساس ترس‌هایشان زندگی می‌کنند، نه خواسته‌هایشان.

ایمان دارند. اما نه به دلیل یقین به وجود خداوند. بلکه به دلیل تردیدی در دل، که اگر جهمنی بود، چه خاکی بر سرشان کنند.

ازدواج می‌کنند.

نه برای حرکت به سمت دنیایی شیرین‌تر و روشن‌تر که در ذهن خود ساخته‌اند

بلکه برای فرار از دنیای تلخ و تاریکی که از تنها و مجرد ماندن برای آنها ترسیم شده است.

فرزند می‌آورند. نه از آن رو که تمدنی شگفت ساخته‌اند و می‌خواهند نسلی دیگر آن را تجربه کند،

بلکه از آن رو که توحشی عمیق را تجربه می‌کنند و می‌ترسند در تنهایی بی‌فرزندی، در کهنسالی، توسط هم نوعان خود تکه تکه شوند.

چنین مردمی، با هم می‌اندیشند و حاصل هم‌اندیشی خود را به عنوان «دستاورد نسل بشر» به تو، تجویز می‌کنند.

اما تو اکنون، پس از تمام داستانهایی که گفتم، خوب می‌دانی که تجویز چنین مردمی، چه خواهد بود.

شهامت داشته باش.

در این دنیا، هر موجودی یا بت خواهد شد، یا بت پرست. یا بت شکن.

نمی‌خواهم تو، «بت» بودن را زندگی کنی. نفرت دارم از سکوت و جمود بت‌ها که هیچ چیز، حتی ناله‌ی مردمان، دلشان را به درد نمی‌‌آورد.

نمی‌خواهم تو، «بت پرست» باشی. نفرت دارم از چشمانی که ضعف خود را، به پیشگاه ساخته‌های دست خود، گریه می‌کنند.

دوست دارم، همواره در دست تو، یک تبر ببینم. شجاعانه و پرشهامت. در جستجوی بت‌های کهن.

شاید زندگی برایت چندان ساده نگردد، اما بدان که همین بزدلان، پس از تو، ترس‌هایشان را با روایت شجاعت تو، تطهیر می‌کنند.

هیچ حیوانی از چارچوب تنگ ترس طبیعی پا بیرون نگذاشته است.

تو پا بیرون بگذار و انسان شو. و بدان که آن هنگام، خدا، با رضایت کامل، به تو لبخند می‌زند…

+395
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

فایل صوتی نامه به رها + عذرخواهی

دوستان عزیزم.

من دیروز در سایت خود اعلام کردم که در برنامه نسیم شرکت خواهم کرد و حدود زمانی برنامه را هم با فرض به اینکه قرار است بر اساس هماهنگی‌های انجام شده، ساعت یازده در خدمت دوستان باشم، در همان حدود اعلام کردم.

متاسفانه وقتی میزبان نیستی، کنترل روند جلسات از اختیار شما خارج است. به همین دلیل عملاً من بعد از ساعت دوازده در خدمت دوستان بودم و در مدتی کوتاه‌تر در موضوعی متفاوت از آنچه اعلام شده بود صحبت کردم.

گروهی از دوستان به دلیل محدودیت زمانی مجبور شدند ساعت دوازده جلسه را ترک کنند و خدمتشان نبودم.

در اینجا فایل صوتی نامه به رها،‌ به عنوان منتخبی از جلسه که من برایتان آورده‌ام ارائه می‌شود.

فایل صوتی نامه به رها

+85
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه به رها: می‌ترسم…

به دعوت علیرضا شیری، دیشب در برنامه مذهبی نسیم ایشان شرکت کردم. قرار بود راجع به «سرشت و سرنوشت» صحبت کنم و به نوعی «جبر و اختیار». به هزار دلیل و اتفاق که بخشی از روی اختیار من بود و بخشی به واسطه ی  جبر ایشان!  نشد.

آنجا بعد از کمی شوخی کردن – ابزاری که معمولاً برای خوب شدن حال خودم، وقتی که حالم خوب نیست استفاده می‌کنم! – تصمیم گرفتم فقط یکی از نامه‌هایی را که برای رها نوشته بودم و منتشر نکرده بودم بخوانم. آن را اینجا برای شما می‌نویسم. در یک سلسله نوشته، خلاصه حرف‌های «سرشت و سرنوشت» را که می‌خواستم بگویم و نشد، نوشته و گزارش کرده ام. اگر چه حال که تغییر می‌کند قال هم تغییر می‌کند. اما به هر حال…

رهای عزیزم.

می‌ترسم.

از آرزوهای تو می‌ترسم.

ادامه نوشته

+318
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه به رها: مراقب سکه‌های تقلبی باش

رهای عزیزم.

این دنیا، دنیای تعادل است.

هر آنچه که یافتی، به «بهایی» یافته‌ای و آنچه گم کردی، بهایی است بر آن چیزی که دیر یا زود، خواهی یافت.

هر سکه‌‌ای که دنیا به محبت در کف دستانت می‌گذارد، بهایی دارد که بر روی دیگر آن،‌ ثبت شده است.

فریب کسانی را نخور که می‌گویند سکه‌ی «عشق و موفقیت و رشد و تلاش و رضایت» تنها یک رو دارد! سکه‌ای که روی دیگر ندارد، تقلبی است.

زمانی که به دیدنیهای دنیا عشق می‌ورزی، بهای اجتناب‌ناپذیر آن، «تجربه‌ی گاه و بیگاه خشم و نفرت» است. خشم برای تمام لحظاتی که معشوق، مالکیت مطلق تو را نمی‌پذیرد و نفرت، برای لحظاتی که می‌بینی، عشق تو با آن تصویر کامل و خیالی که که به خلاقیت در ذهن ساخته‌ای، فاصله دارد.

زمانی که به نادیدنی‌های دنیا عشق می‌ورزی، بهای اجتناب ناپذیر، «ندیدن دیدنیهای دنیا» است! ما به دنیا آمدیم که دنیا را ببینیم و چشم بستن بر روی آنها، گرفتار شدن خودخواسته به بیماری «نابینایی» است. عشق‌های آسمانی، تنهایی و کوری زمینی را با خود به همراه دارند و جز به این بها، برای تو حاصل نخواهند شد.

دنیا، زمانی که هدیه‌ی زیبا و لذتبخش «دلبستگی» را به تو هدیه می‌کند، در همان بسته، «رنج وابستگی» را نیز پنهان کرده است.

دنیا، تمام لحظاتی که «لذت پذیرفته شدن و تحسین شدن» را همچون سرمایه‌ای به تو وام می‌دهد، بهره‌ی انباشته‌ی «طرد شدن و نفرین شدن» را نیز محاسبه می‌کند تا دیر یا زود،‌ به همراه اصل سرمایه به او بازگردانی.

دنیا، برای هر لبخندی بر لبانت، قطره اشکی را در چشمانت ذخیره می‌کند، تا وقتی دیر یا زود نیازمندش شدی، چشمانت خشک و خالی باقی نماند.

دنیا،‌ با هدیه کردن غنا و ثروت، لذت بزرگ شادی‌های کوچک زندگی را از تو می‌گیرد. همینطور لذت درک عمیق زندگی را.

آن سوال‌های عمیق فلسفی‌ و معنوی‌ را که فقیر پاسخ‌اش را با نگاهی به دستان تهی و شکم خالی و چهره‌ی گرسنه‌ی فرزندان می‌فهمد، ثروتمند «به زور کنکور و درس و کتابخانه» با غرق شدن در کتابهای سخت فهم فلسفی، در بهترین حالت، شاید «حدس» بزند!

اینها را نگفتم که اگر فقیر شدی، دلخوش باشی. یا اگر ثروتمند شدی، نگران شوی.

اینها را نگفتم تا لذت لبخند از قلبت پاک شود و ترحمت به اشک‌های دیگران،‌ تعدیل و کمرنگ شود.

اینها را نگفتم تا جستجوی شهرت را به فراموشی بسپاری یا برای کسب پذیرش دیگران تلاش نکنی.

اینها را نگفتم که عاشق نشوی.

تو بهتر از هر کسی می‌دانی که در نگاه من،

نه «عشق به دیدنیها» معیاری از «اصالت طبیعی» است و نه «عشق به نادیدنیها» معیاری از «معنویت انسانی».

فقط می‌خواهم بگویم، هر سکه‌ای که در کف دستت قرار داده می‌شود، روی دیگری هم دارد.

دوست من که می گفت «تعادل در زندگی» بهترین انتخاب است و کمک می‌کند کمترین بها را پرداخت کنی، فراموش کرده بود که چه لذت‌های عمیق و تجربه‌های شگفتی را به عنوان بهای سکه‌ی تعادل، در روی دیگر آن، ثبت کرده‌اند!

آنها که می‌خواهند به تو «موفقیت بدون شکست»، «عشق بدون دلشکستگی»، «مادیت بدون معنویت»، «معنویت بدون مادیت»، «لبخند بدون اشک»، «سوگواری بدون لبخند»، «رنج بدون کسب لذت»، «لذت بدون پذیرش رنج»، «صعود بدون آمادگی سقوط»، «سقوط قبل از لذت صعود»، «لذت زندگی بدون توجه به مرگ»، «توجه به مرگ بدون لذت زندگی» را بیاموزند، یا از «حکمت» بی‌بهره‌اند یا از «انسانیت». یا نمی‌فهمند چه می‌گویند یا همزمان با سکه‌ای که بر دستت می‌گذارند، دستی در جیبت دارند و بیش از آنچه داده‌اند، می‌ستانند. از اینها برحذر باش.

سکه‌های زندگی در دستان تو هستند. همان سکه‌‌هایی که در روی دیگرشان، داستان مرگ را نوشته‌اند!

راحت هزینه‌شان کن و به پای هر کسی و هر چیزی که دوست داری بریز. اما فراموش نکن که در پس هر انتخابی، معامله‌ای نیز پنهان است و بکوش، تا بهترین معامله‌گر باشی. بازی دنیا برخلاف بازارهای دنیا در دست «درهم و دینار و دزد و دولت» نیست. دلت را در دست بگیر و داستانت را آغاز کن…

محمدرضا شعبانعلی

+383
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه به رها: اسب تروا

اسب تروارهای عزیزم.

داستان اسب تروا را شاید خوانده باشی. میگویند یونانیها پس از ده سال محاصره‌ بی نتیجه تروا، اسبی بسیار بزرگ از چوب ساختند و بر دروازه شهر رها کردند و به سرزمین خود بازگشتند. ساکنان تروا، اسب را همچون غنیمتی ارزشمند، با خود به میدان اصلی شهر بردند و در پای آن به رقص و پایکوبی پرداختند. شباهنگام که مردم، سرمست از شراب و پیروزی، بر زمین افتاده و خوابیده بودند، سربازان یونانی از درون شکم آن اسب بزرگ بیرون آمدند و شهر را تسخیر کردند.

داستان اسب تروا، داستان هزاران سال پیش است. اما اسب‌های تروا، هنوز هستند و به قلمرو شخصی مردم وارد می‌شوند.

من یکی از این اسبهای تروا را پانزده سال است که از خانه بیرون رانده‌ام. این وسیله وحشتناک، تلویزیون نام دارد.

ادامه نوشته

+348
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه به رها: درباره ی قضاوت…

قضاوت درباره دیگران

رها جان! باید به تو میگفتیم: «میخواهی چگونه باشی؟»

اما آموختیم: «اینگونه باید باشی…».

باید به تو میگفتیم: «زندگی سرشار از شادی و غم است»

اما آموختیم: «زندگی سرشار از زشت و زیبا است».

باید به تو میگفتیم: «زندگی کن»

اما آموختیم که: «قضاوت کن».

و چنین بود که تو، به جای آنکه وارد «بازی» شوی، «قاضی» شدی.

ادامه نوشته

+233
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه به رها: عاشق میشوی…

رهای عزیزم.

میدانم برای زندگیت هدفها و رویاهای زیادی داری. میخواهی درس بخوانی. بالاترین مدرکها را بگیری. بزرگترین شغل ها و زیباترین خانه ها را. تندروترین خودروها و خیره کننده ترین لباس ها را…

اما دیر یا زود، زمانی میرسد که عشق را تجربه خواهی کرد. زمانش را نمیدانم. مکانش را نیز. چرا که عاشق شدن، زمان و مکان مشخصی ندارد. اما ناگهان این حس را  با یکی از ضربان های قلبت لمس خواهی کرد و آن لحظه، تمام داراییهای مادی و معنویت را پیش رو خواهی گذاشت تا ببینی آیا میتوانند برای جلب نظر کسی که روبرویت نشسته است، کافی باشد؟

ادامه نوشته

+556
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه به رها (۸): «واقعیت عینی» یا «تصویر ذهنی»

نامه به رها: داستان عقابرها جان. دنیای ما، دنیای داستان های شگفت انگیز است…

در مورد انسانها و حیوانها و شهرها و بسیاری از موجودات، داستان های شگفتی نقل می شود. داستانهایی که بخشی از آنها حقیقت و بخش دیگری از آنها افسانه است.

کم نیستند افرادی که وقت خود را صرف جستجو و «اعتبارسنجی» این «شنیده ها» میکنند.

ادامه نوشته

+253
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه به رها: داستان روستای ما

رها جان.

برایت از داستان عزت و قدرت در روستای دورافتاده «شعبان آباد» تعریف کرده بودم.

امشب میخواهم برایت، بیشتر از آن روستا بگویم.

هیچکس باور نمیکرد دو مزرعه ی مجاور، که تنها با دیواری از هم جدا شده بودند، تا این حد با هم متفاوت باشند.

عزت و قدرت، با همه ی تفاوتهایی که داشتند، یک شباهت مهم هم داشتند. آنها با توجه به دارایی و ثروتی که داشتند، بیشتر اوقات خود را در شهر به سر می بردند و وقت کمتری برای مزرعه می گذاشتند.

قدرت، برای مزرعه خود، «سرپرست» تعیین می کرد. سرپرست ها هر سال عوض میشدند. «قدرت» که همه داراییش وابسته به تلاش کارگران و رعیت بود، مجبور بود برای تأمین نظر آنان، همیشه با در نظر گرفتن خواست و سلیقه عمومی رعایا، «سرپرست» را انتخاب کند. رعایا در مزرعه ی قدرت، برای انتخاب سرپرست، سنت جالبی داشتند. افرادی که علاقمند به سرپرستی مزرعه بودند، آمادگی خود را اعلام میکردند. در شب سال نو، هر یک از رعایا، مرغی را سر می برید و آن را پشت در خانه ی کسی قرار میداد که او را «سرپرست شایسته» میدانست.

ادامه نوشته

+131
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه به رها (۶): ناحیه ی خطر…

danger

رها جان.

مردم دنیا به دو دسته بزرگ تقسیم میشوند. آنهایی که خطر میکنند و دنیا را می سازند و محافظه کارانی که در آن «دنیای ساخته شده»، زندگی می کنند.

آنها که خطر میکنند، همیشه متهم اند.

متهم به شکستن مرزها، متهم به شکستن قانون ها، متهم به شکستن عرف و حتی: متهم به شکستن خویش.

محافظه کاران به تو می آموزند که:

ادامه نوشته

+171
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه به رها (۵): تو ایرانی می مانی

رها جان.

میخواهم برایت خاطره بگویم.

در رستورانی در لینز نشسته بودم. مهمانی شام کوچکی بود با آقای پیترز مدیر مرکز آموزش یکی از شرکتهای بزرگ آنجا.

کارمند آن مدیر، یک آقای ایرانی بود که از کودکی در لینز زندگی میکرد. داشتیم قرار کار فردا صبح را میگذاشتیم. پیترز گفت: هشت شما را می بینم.

پرسیدم: هشت یا هشت و پانزده دقیقه؟ چون دیروز پانزده دقیقه تأخیر داشتید…

ادامه نوشته

+226
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه به رها (قسمت چهارم)

رها جان.

شاید باید زودتر به تو میگفتم.

خانواده ما از روستایی بزرگ اما دور افتاده به نام شعبان آباد به شهر آمده است. از آنجا که چند نسل پیش، مهاجرت کرده ایم، حتی موقعیت دقیق آن روستا را نمیدانیم. اما خاطرات آن را نسل به نسل شنیده ایم.

حالا که به نظر میرسد امشب خوابت نمی آید، برایت قصه می گویم: قصه عیارخان.

ادامه نوشته

+215
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

چرا نامه به رها؟

من هیچگاه فرزند نداشته ام و نمیخواهم داشته باشم (لینک پایین همین پست)

برای برخی از انسانها، فرزند، تضمین بقای نام و یاد آنهاست.

برای برخی، عصای روز پیری.

برای برخی همدم و همزبان.

برای برخی، حاصل یک غفلت!

من اما فکر میکنم فرزند، کسی است که میتوانی تمام آموخته هایت را به او منتقل کنی. نه با این هدف، که همچون تو زندگی کند، بل از آن رو که آموخته های تو را دوباره به آزمون بر نخیزد. آنها را در پس ذهن داشته باشد، آموخته های خود را نیز بدان بیفزاید. بهتر تصمیم بگیرد و شادتر زندگی کند.

من اگر فرزند داشتم، دوست داشتم بر روی شانه های من بایستد، دنیا را بهتر از من ببیند و به من – که هم عصر او هستم اما هم نسل او نیستم – و چشمان اندیشه ام دیگر آن نور و روشنایی جوانی را ندارد، بگوید که دنیا را چگونه می خواهد و چگونه می بیند.

مدتی است دفتری دارم که در آن، حرفهایم را برای فرزندم می نویسم. نام او را «رها» گذاشته ام. هم از این رو که این نام برای دختران و پسران به کار میرود و هم از آن رو که «آزادی» و «رهایی»، رویای گمشده نسل من بوده است. و مگر نه این است که والدین، رویاهای گمشده خود را در فرزندانشان جستجو می کنند؟

به دلایلی – که اینجا جای گفتنشان نیست – زودتر از موقع، تصمیم گرفتم آن نوشته ها را منتشر کنم. این پست، آغاز آن نوشته هاست…

—————————————

لینک مرتبط: پیام به فرزندی که هرگز نداشتم

+201
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

اصغر فرهادی در کنار استیون اسپیلبرگ، کلینت ایستوود و فرد زینه مان

اصغر فرهادی دریافت کننده جایزه اسکار برای جدایی نادر از سیمین

خبر دریافت اسکار برای فیلم فروشنده، خبر خوشحال‌کننده‌ای بود و اگر چه اهل هنر و سینما نیستم و تخصصی در این زمینه ندارم، اما فکر کنم در حد تبریک گفتن منطقی بود که پست کوتاهی رو به این خبر خوب اختصاص بدم.

خصوصاً اینکه اخیراً در مورد #موضع گیری در فضای دیجیتال مطالبی منتشر کردم و الان موضع گرفتن یا نگرفتن – حداقل در وبلاگ خودم – می‌تونه جدی‌تر و فکر‌شده‌تر تلقی بشه.

بنابراین، فکر می‌کنم باید در مورد اینکه به حرف‌ها و نظرات و رویدادهای مربوط به چه افرادی می‌پردازم یا نمی‌پردازم، کمی دقیق‌تر باشم.

در این راستا و با توجه به اینکه مشخصه چه کسانی در مقابل این اتفاق خوب، موضع نمی‌گیرند، تبریک نگفتن یا حرفی ننوشتن ممکنه ناخواسته باعث شه در گروه اونها تلقی بشیم.

خوشحالم که اصغر فرهادی با دو بار دریافت اسکار در کنار کارگردانهای بزرگی مانند اسپیلبرگ و ایستوود و زینه مان و سایر بزرگانی قرار گرفت که تعدد جوایزی از این دست رو در کارنامه خودشون دارند. شاید جایزه‌ی اصغر فرهادی از این جهت ماندگارتر بشه که بسیاری از رسانه‌های جهان، وادار شدند از تصویر او هنگام دریافت اسکار فیلم جدایی نادر از سیمین، برای تزیین خبر جدیدشون استفاده کنند.

شاید جملات پایانی پیام ویدئویی اصغر فرهادی به برنامه‌ی UTA که جمعه عصر برگزار شد، پایان مناسبی برای این تبریک باشه:

I hope this unity will continue and spread to fight other injustices.

Filmmakers can break stereotypes around the world by turning their cameras to capture shared human qualities.

امیدوارم این اتحاد ادامه و توسعه پیدا کند و مبارزه با سایر بی‌عدالتی‌ها را هم در بربگیرد.

فیلمسازان با استفاده از دوربین‌هایشان و ثبت اشتراکات انسانی، می‌توانند سایر استریوتایپ‌های موجود در سراسر جهان را نیز بشکنند.

***

جا داره یادی هم بکنیم از عباس کیارستمی و اجازه ندیم که به عادت رسانه‌ها، خاطره‌های دیروز زیر غبار خوشی‌های امروز مدفون بشن.

عباس کیارستمی هم سالها، در زمانی که فضای رسانه‌ای جهان، نگرش چندان مثبتی به ایران نداشت، با دوربینش اعتبار و حال خوب رو به هموطنانش هدیه می‌داد.

عباس کیارستمی

+243
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

آخر شاهنامه

فکر می‌کنم در طول این سالها آن‌ قدر تبلیغ کارهای علیرضا قربانی را کرده‌ام که اسماً و رسماً طرفدار یا به قول نسل جدید «فنِ» او محسوب شوم.

یکی از دوستانم، آلبوم هم آواز پرستوهای آه از علیرضا قربانی را برایم از بیپ تیونز خرید و ارسال کرد که در آن علیرضا قربانی، زیبا و هنرمندانه، اشعار مهدی اخوان ثالث را می‌خواند.

فکر می‌کنم از صبح بیش از ده بار قطعه‌ی آخر شاهنامه را گوش داده‌ام. خود شعر که قطعاً از آثار جاودان ادبیات فارسی محسوب می‌شود و فکر می‌کنم اغراق نیست اگر بگوییم هنگام گوش دادن به صدای قربانی نمی‌شود به سادگی از بین صدا یا شعر، یکی را به دیگری ترجیح داد.

به علت رعایت کپی رایت، نمی‌توانم کل قطعه را اینجا بگذارم. اما برای اینکه شاید ترغیب شوید و حداقل این قطعه‌ی خاص را بخرید، قسمت کوتاهی از آن را اینجا می‌گذارم:

ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم…

لینک خرید این قطعه از سایت بیپ تیونز

+204
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نرم افزارهای مناسب برای مهندسی صنایع؟

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

مخاطب مطلب: وحید عزیز

کامنت وحید: 

سلام
محمدرضا جان بازم من هستم و سوال بی ربط!
من مهندسی صنایع خوندم و کار دولتی هستم خواستم بپرسم از نظر شما چه نرم افزاری برای یادگیری یا چه کاری برای کسب درامد دوم بعد از ساعت کاری پیشنهاد میکنید؟

توضیحات من:

وحید عزیز. سوال تو قطعاً سوال بی‌ربطی نیست و سوال خوبی هم هست و برای من هم خوشحال کننده است که به چنین فکری هستی. اگر چه من آدم بی‌ربطی برای پاسخ دادن به این سوال هستم. چون دانش و تخصصی در این زمینه ندارم. بنابراین لطفاً حرف و نظر من را در حد یک حرف غیرکارشناسی و صرفاً متکی بر شنیده‌ها در نظر بگیر و برای آن اعتبار بالایی قائل نشو.

خوشحال می‌شوم اگر دوستانی دارم که در این زمینه، تجربه‌های تکمیل‌کننده‌ای دارند، آن را در زیر این مطلب بیاورند.

فکر می‌کنم قبل از انتخاب نرم افزارهای مناسب برای یک مهندس صنایع لازم است به چند سوال دیگر پاسخ داده شود. اینها را نمی‌نویسم که پاسخش را برای من بنویسی و مطمئن هستم که قبلاً به تک تک اینها فکر کرده‌ای. اما به هر حال، اگر دوستی این نوشته را می‌خواند و سوال مشابهی دارد منطقی است که ابتدا مطمئن شود که پاسخ سوالات زیر را می‌داند:

  • آیا می‌خواهیم نرم افزاری که یاد می‌گیریم به زمینه تحصیلات و تخصص قبلی‌مان مربوط باشد؟ مثلاً اگر مهندس صنایع هستم می‌خواهم در تکمیل همان تجربه و تخصص باشد؟ یا ممکن است علاقمند باشم که دنیاهای تازه را تجربه کنم؟
  • این یادگیری قرار است چه زمانی به بازگشت اقتصادی برسد؟ آیا می‌خواهم یکی دو ماه آینده به تدریج از آن بازگشت مالی انتظار داشته باشم؟ یا حاضر هستم (و از لحاظ مالی می‌توانم) مثلاً یک سال منتظر بمانم و وقت و پول خودم را صرف کنم و بعد میوه‌های آن را برداشت کنم؟
  • انتظارم از لحاظ درآمدی چقدر است؟ طبیعتاً خیلی از ما به گزینه‌ی هر چقدر بیشتر، بهتر فکر می‌کنیم. اما در عمل بهتر است پاسخ دقیق‌تری پیدا کنیم. آیا قرار است کمک هزینه‌ی من باشد؟ آیا قرار است درآمد اصلی من شود؟ آیا روزی ممکن است (یا خوشحال می‌شوم اگر) به شغل اصلی من تبدیل شود؟ آیا صرفاً می‌خواهم اوقات فراغتم را بگذرانم، اما به جای اینکه از جیبم برایش وقت بگذارم، ترجیح می‌دهم خدماتی قابل عرضه و ارائه تولید کنم؟
  • در چه سطحی می‌توانم و می‌خواهم برای نرم افزار وقت بگذارم؟ در حد کاربری حرفه‌ای یا در حدی که درگیر برنامه نویسی یا طراحی و تحلیل سیستم‌ها هم بشود؟

با توجه به اینکه من پاسخ سوالات فوق را نمی‌دانم (و منطقاً هم نه می‌خواهم و نه می‌توانم بدانم، چون خیلی شخصی هستند) صرفاً چند مورد از شنیده‌ها و تجربیاتم را نقل می‌کنم:

گروه نرم افزارهای آفیس

این روزها همه در رزومه نویسی به این نکته اشاره می‌کنند که بر نرم افزارهای خانواده آفیس مسلط هستند. اما هم خودشان و هم کارفرما می‌داند که منظورشان، صرفاً کاربری ساده‌ی نرم افزار است.

به نظرم یک معیار خوب برای اینکه بدانیم Word را تا چه حد مسلط هستیم می‌تواند این باشد که یک صفحه مجله را انتخاب کنیم و تلاش کنیم که دقیقاً همان را در Word تولید کنیم. اگر چه طراحان از Word برای این کار استفاده نمی‌کنند و به سراغ نرم افزارهایی مانند In Design و Publisher می‌روند، اما تلاش برای این تمرین، به ما نشان می‌دهد که تا چه حد بر فضای Word مسلط هستیم (حتی در تشخیص فونت‌ها روی کاغذ و انتخاب آنها برای تولید متن).

برای پاورپوینت فکر نمی‌کنم توضیح خاصی لازم باشد. اگر چه به عنوان یک مهارت مستقل هم به سادگی نمی‌تواند مورد استفاده قرار گیرد. اما احتمالاً به سراغ هر نوع خدمت نرم افزاری برویم، لازم خواهد بود که با اسلاید سازی و ارائه‌ی حرفه‌ای، دستاوردهای خود را به کارفرما یا فردی که او در نظر دارد نشان بدهیم.

به نظرم دانستن Access در سطح مقدماتی، امروز چندان کمک نمی‌کند. کارهای زیادی را که می‌شد با Access به سادگی انجام داد، امروز نرم افزارهای آنلاین رایگان و اپلیکیشن‌ها با کیفیت خوب انجام می‌دهند و Access وقتی مفید است که ساختار پایگاه داده ها و T-SQL و بحث‌های دیگر را بدانیم و مسلط باشیم که به نظرم دیگر از حوزه خانواده آفیس خارج می‌شود و به فضای دیگری می‌رسد. به شخصه امروز، Access  را در سطح متعارف آن برای کارهای متعارف چندان کاربردی نمی‌بینم و اگر بخواهم روزی برای آفیس وقت بگذارم، این فرصت را صرف سایر نرم افزارهای این خانواده خواهم کرد.

اکثر کسانی که Excel استفاده می‌کنند، یا در حد Data Entry از آن استفاده می‌کنند و یا ترسیم چند نمودار. اما حتماً‌ بهتر از من می‌دانی که یک یا چند مورد از مهارتهای زیر می‌تواند یک نفر را در Excel از کاربر معمولی به متخصص خواستنی و جذاب تبدیل کند:

  • ماکرونویسی برای اکسل VBA (حتی اگر خیلی هم تخصصی بلد نباشیم، دانستن نکات اولیه و مبانی ساده آن، می‌تواند تمایز بزرگی ایجاد کند)
  • استفاده از نرم افزارهای مکمل برای Excel مانند Power Pivot که برای هوش کسب و کار یا Business Intelligence مفید هستند.
  • استفاده از ماژول‌هایی مانند Power Query که به اتوماتیک کردن فرایندها در اکسل و به روزرسانی جدول‌ها کمک زیادی می‌کند.

به نظرم Microsoft Visio هم می‌تواند در پکیج آفیس خیلی کمک کننده باشد. اما کمک آن از جنس پاورپونت است. یعنی به صورت مستقل کاربرد اقتصادی و درآمد زا (به سادگی) برای آن قابل تصور نیست و شاید کمی دشوار باشد. اما می‌تواند در کنار مهارت‌های دیگر کمک کننده باشد.

نرم افزار SPSS

اکثر کسانی که SPSS می‌دانند، در حدی که در دانشگاه وادار شده‌اند، از آن استفاده کرده‌اند و صرفاً کاربردهای اولیه آن را می‌شناسند. یا به علت ضعف آشنایی با مبانی آماری، از حداکثر ظرفیت آن استفاده نمی‌کنند.

به نظرم SPSS اگر کمی دقیق و هوشمندانه استفاده شود، از کارهایی شبیه تحلیل فرایند در کارخانجات و سازمان‌ها تا کارهایی شبیه تحلیل داده های بازاریابی قابل استفاده است و شاید برای کسی که مهندسی صنایع خوانده، بتواند – با صرف کمی وقت و زیرکی – دریچه‌ای برای ورود به دنیای بازاریابی و تحقیقات بازار هم باشد.

خوبی SPSS این است که پروژه مستقل گرفتن در آن به نسبت ساده‌تر است و به شکل‌های مختلف برای آن تقاضا وجود دارد.

نرم افزار COMFAR

بهتر از من می‌دانی که خیلی‌ها به صورت کلاسیک، برای محاسبات مالی و تنظیم گزارش توجیهی برای پروژه ها و طرح‌ها، به سراغ COMFAR می‌روند.

برای کامفار همیشه تقاضا بوده است. عده‌ای گزارش‌های عددسازی شده می‌خواهند تا بتوانند در یک بانک رخنه کنند و وام بگیرند، یا وامی را که گرفته‌اند مستند کنند و عده‌ای دیگر، برای اینکه واقعاً بدانند سرمایه گذاری‌هایشان تا چه حد جواب خواهد داد.

بعید می‌دانم که در آینده‌ی نزدیک، بشود به سادگی گذشته با چند مستندسازی، وارد بازی فساد شد. بنابراین، حرفه‌ای‌های کامفار به نسبت سال‌های قبل، سالهای سخت‌تری را خواهند داشت. اما از سوی دیگر، بسیاری از شرکتهای بین المللی، گزارش‌های کامفار را دوست دارند و می‌فهمند و به سایر انواع گزارش‌های پیش بینی مالی و توجیه و تحلیل جریان سرمایه گذاری ترجیح می‌دهند.

به نظرم مستقل از این بحث‌ها، کامفار به خود ما برای نوشتن گزارش توجیهی (حتی بدون آن نرم افزار) دید می‌دهد و Feasibility Study و امکان سنجی اقتصادی، چیزی نیست که به سادگی بازار آن از بین برود.

در مورد مایکروسافت پروجکت

اگر چه معمولاً همه آن را به عنوان یکی از ضرورت‌های نرم افزاری – لااقل برای مهندسان صنایع – مطرح می‌کنند، اما تصوری ندارم که بشود به صورت پایدار و بلندمدت به شکل خوداشتغالی و فریلنس (Freelance) با آن درآمدزایی کرد. مگر اینکه به تدریج به عضوی از تیم پروژه در یک سازمان یا نهاد یا مجموعه ملحق شویم و در واقع، فضای کاری خود را تغییر دهیم.

پی نوشت یک: می‌دانم که چیزهایی که گفتم ساده و بدیهی و احتمالاً آکنده از بی‌دقتی‌های علمی و تخصصی است. اما احساس کردم بی‌احترامی است که جواب ندهم. یاد این دوستانی افتادم که سر چهارراه‌ها، از آنها آدرس می‌پرسیم و به خاطر اینکه می‌خواهند احترام بگذارند و حرفمان بی‌پاسخ نماند، به صورت تصادفی یک سمت را نشان می‌دهند!

پی نوشت دو: در کل، استفاده‌ی سطحی از نرم افزارها در کشور ما بسیار رایج است. بر این باور هستم که بیشتر از انتخاب یک نرم افزار، تلاش برای یادگیری عمیق و ریزه کاری‌های آن نرم افزار است که می‌تواند برای ما تمایز و به تبع آن درآمد ایجاد کند. به نظرم کسی که بتواند بگوید Word‌ را با تمام ظرافت‌های آن (نه فقط  در حد ICDL) می‌فهمد، احتمال کمی دارد که از یک فارغ التحصیل دکترا درعلوم پایه یا علوم انسانی کمتر درآمد داشته باشد.

پی نوشت سه: اگر بحث کارآفرینی با ده هزار تومان را به خاطر داشته باشی، ممکن است (صرفاً ممکن است و نه بیشتر) به این نتیجه برسی که منطقی‌تر است که صنایع را به عنوان یک داشته‌ی اولیه، کنار بگذاری و به کارهایی مانند استراتژی محتوا در فضای مجازی یا سایت‌ها یا شبکه های اجتماعی فکر کنی. تردید ندارم که هوش و دانش مهندسی و کمی تلاش و تمرکز، این تخصص را در سالهای بعد به کاری ثروت آفرین در فضای ایران تبدیل می‌کند. اشباع ظرفیت ابزارهای ارتباطی (مانند کانال‌های تلگرام و اکانت اینستاگرام و سایت‌ها) باعث می‌شود که کسانی که محتوا را بهتر و عمیقتر می‌فهمند، بتوانند ارزش آفرین و ثروت آفرین باشند.

پی نوشت چهار: امیدوارم تا آخر امسال، با مجموع برنامه هایی که در متمم داریم و به تدریج در حال اجراست، جواب چنین سوالاتی را نه به شکل سلیقه‌ای و سطحی مانند حرف‌های من، بلکه به شکلی فرایندمحور و ساختاریافته در متمم ببینم. امید جدی دارم که چنین می‌شود.

+207
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

ادامه‌ی یک نامه (۲): راه های موفقیت در آینده دیگر مانند گذشته نیست

پیش نوشت: قسمت اول این نوشته، یک مطلب مقدماتی است که انگیزه‌ی من از نوشتن این مطلب (و احتمالاً قسمت‌های بعدی) را مشخص می‌کند. در صورتی که قسمت اول را نخوانده‌اید، مناسب‌تر است  ابتدا آن را مرور کنید.

قسمت دوم:

در تمام سال‌های اخیر، هر جا بهانه‌ای یا فرصتی بوده در مورد رویداد و روند و تفاوت آنها نوشته‌ام. اما دوست دارم باز هم از آنها برای تو بگویم.

بحث رویداد و روند، بحثی بسیار ساده است. اما کمتر کسی را دیده‌ام که آن را به صورت جدی در همه‌ی جنبه‌های زندگی خودش به کار بگیرد.

بخش عمده‌ای از تجربه‌های زندگی ما و حتی آموزش‌های مستقیم و غیرمستقیم ما، به ما می‌آموزند که رویدادها را ببینیم و به رویدادها فکر کنیم.

رسانه‌ها، هر روز از عملیات تروریستی در نقاط مختلف جهان می‌گویند. از انفجارها. از کشته‌ها.

اما چند بار شنیده‌ای یا دیده‌ای که برنامه‌ای تعداد کشته‌شدگان عملیات تروریستی در سال جاری را با سال قبل و دو سال قبل و سه سال قبل و ده سال قبل و پنجاه سال قبل مقایسه کند؟

سایت‌های خبری، با علاقه و افتخار، آخرین اخبار را نقل می‌کنند. آنها به تازه بودن خبر خود می‌نازند و کمتر فرصت یا رغبت می‌کنند به سراغ روندها بروند.

فقط کافی است به انتخاب رشته برای دانشگاه فکر کنی.

فرزندان، به وضعیت امروز نگاه می‌کنند.

اینکه دوستان‌شان به چه رشته‌هایی می‌روند.

اینکه الان از کدام رشته‌ها بیشترین استقبال می‌شود.

اینکه با رتبه‌ای که من دارم، بهترین رشته‌ای که می‌شود رفت چیست؟

بهترین رشته‌ هم، رشته‌ای است که سخت‌تر از بقیه می‌توانی وارد آن شوی!

به نوعی پذیرفته‌ایم که تقاضا، نشان‌دهنده‌ی مطلوب بودن (آز لحاظ درآمد و موقعیت و آینده‌ی شغلی و …) است.

باز هم باید در مورد بچه‌ها خوشحال باشی که لااقل به رویداد روز دقت می‌کنند.

پدر و مادرها که گاهی اوقات، به دوران جوانی خود فکر می‌کنند.

کاش لااقل تو، وقتی می‌خواهی به انتخاب رشته فکر کنی، سی سال آینده‌ای را که می‌خواهی کار کنی در نظر بگیری. در نگاه من منطقی‌تر است که به مناسب‌ترین و مورد نیازترین رشته‌ی دانشگاهی در حدود ۱۵ سال بعد فکر کنی.

البته همه کمابیش تلاش می‌کنند این مسئله را به شکلی حل کنند.

آنها کمی به روندها فکر می‌کنند. اما چیزی هم که به عنوان روند می‌بینند و می‌فهمند، معمولاً‌ افق زمانی کوتاهی دارد. ما انسان‌ها عموماً افق زمانی نگاه خود را در حدی انتخاب می‌کنیم که هیچ‌یک از مفروضات فعلی‌مان زیر سوال نرود!

امروز فکر کردن به روندها هم کافی نیست. تغییرات دنیا چنان شتاب گرفته که روندها، قبل از آنکه شکل بگیرند، نابود می‌شوند.

شاید همین است که در شبکه‌های اجتماعی و هشتگ‌های توییتر، وقتی می‌گویند چیزی Trend شده، یعنی چند ماه دیگر محال است اسمی از آن بشنوی!

در چنین شرایطی، مفیدتر خواهد بود اگر به جای روندها به اَبَرروند‌ها یا Mega-trends فکر کنی.

به نظرم  می‌رسد که ثروت، سلامت، رضایت، موفقیت و هر آن چیزی که مطلوب و مطبوع می‌دانم و می‌دانی، متعلق به کسی خواهد بود که:

  • روندها را ببیند و به آنها فکر کند.
  • ابرروندها را حدس بزند و بفهمد و تحلیل کند.
  • آنها را باور کند و بر اساس آنها تصمیم بگیرد (چه در زمینه‌ی یادگیری، چه در زمینه‌ی انتخاب شغل، چه در زمینه‌ی انتخاب رشته‌ی تحصیلی، چه در هنگام تصمیم گیری در مورد مهاجرت کردن یا نکردن، چه در هنگام خریدن یا نخریدن یک خانه و …)

سومین مورد، کلیدی‌ترین مورد است.

ما می‌دانیم که خواهیم مرد و روند زندگی، به سمت نابودی است. اما باور کردن این واقعیت، و درونی کردن آن در حدی که به بخشی از مکانیزم‌های تحلیلی و تصمیم گیری ما تبدیل شود، کار ساده‌ای نیست.

البته در این میان، نکته‌ی دیگری هم هست که نباید فراموش کنی: ابرروندها، ادامه‌‌ی روندها و یا شکل تشدید شده‌ی روندهای فعلی نیستند، گاهی اوقات معکوس روندهای فعلی هستند.

اینجاست که سن و تقویم، دیگر مزیتی ندارد و توانمندی تحلیل است که می‌تواند مزیت ایجاد کند.

توانمندی تحلیل هم، ذهنی قدرتمند با حداقل سوگیری می‌خواهد تا آنچه دوست دارد باشد بر آنچه هست و خواهد بود سایه نیندازد.

داستانی قدیمی وجود دارد که حکمت جالبی در آن نهفته است و مثل هر داستان حکیمانه‌ی دیگری، هر قومی آن را به حکیم خود نسبت داده‌اند!

مستقل از اینکه این داستان توسط چه کسی ابداعشده و به چه کسانی منسوب شده، پیامی جالب – و به نظر من، درست – دارد که می‌تواند در تحلیل دنیای اطراف، مورد استفاده‌‌‌ات قرار بگیرد:

می‌گویند مردی پیش زاهدی رفت و نشست.

هنوز حرفی نزده بود که زاهد گفت: فکر می‌کنم هوس هندوانه کرده‌ای.

مرد گفت: بله! اما شما از کجا فهمیدید؟ من که هنوز چیزی نگفته‌ بودم؟

مرد زاهد گفت: من هیچ‌وقت هوس هندوانه نمی‌کنم. الان هوس کردم. گفتم حتماً تو هوس هنداونه کرده‌ای که به دل من افتاده!

این حکایت زهد هندوانه‌ای می‌تواند برای کسی که می‌خواهد تحلیل‌گر باشد، بسیار الهام بخش باشد:

کسی می‌تواند بفهمد در دل دنیا هوس چه چیزی سربرکشیده یا سربرخواهد کشید که خود، چیزی هوس نکرده باشد!

اجازه بده مثالی تلخ اما درست مطرح کنم.

کسی می‌تواند موقعیت ایران در دویست سال آینده‌ی جهان را برآورد کند که بودن یا نبودن کل این خاک و کل این نام برایش فرقی نداشته باشد.

روزی را که قرار است به پژوهش در مورد آینده‌ی تاریخ بگذرانی، نمی‌توانی با گوش دادن به سرود ای ایران آغاز کنی!

به همین منوال، کسی می‌تواند از آینده‌ی شبکه‌های اجتماعی بگوید که دل به اکانت اینستاگرام چند صدهزارنفری یا کانال تلگرام چند ده هزار نفری خود نبسته باشد.

در قسمت بعدی این نامه، بعضی از مگاترندهایی را که به چشم من آمده، می‌نویسم.

اگر چه تو باید خود به کشف آنها بپردازی و منطقی نیست برای چیزی که سرنوشت تو و انتخاب‌هایت را می‌سازد، به خواندن و شنیدن شهود دیگران (حتی وقتی مثل من، دلسوز تو هستند) اتکا کنی.

ضمناً فراموش نکن که مگاترند‌ها یا اَبَرروند‌ها، برخلاف اسم‌شان، آنقدرها بزرگ و مشهود نیستند که در نگاه اول به چشم بیایند.

آنها آهسته شکل می‌گیرند، آهسته رشد می‌کنند و با حوصله در طول زمان، بستر حرکت آینده‌ی جهان را می‌سازند.

+233
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

چرا برنامه ریزی سنتی به سادگی امکان پذیر نیست و حاشیه‌های دیگر!(گام هشتم)

دوست خوبم ((محمدرضا))ی عزیز، نکته‌ای را در زیر بحث خرده مهارت مطرح کردند که احساس کردم شاید ارزش آن را داشته باشد که به صورت یک مطلب مستقل منتشر شود:

محمدرضا.
راجع به اصل ماجرا یعنی خرده مهارت سوال داشتم. من کتاب هایی در زمینه برنامه ریزی خوندم. تقریبا تو همشون این شیوه رو بیان کردن. که کارهای بزرگ را به کارهای کوچک خرد کنید و شروع کنید به انجام کارهای کوچک. اول اینکه میخواستم بدونم شیوه ی خرده مهارت آیا فرق خاصی با اون شیوه ها داره یا حرف جدیدی نسبت به اون ها داره؟ دوم این که دلیل خاصی داره که شما اسمش رو گذاشتید خرده مهارت؟ چرا مثلا نگفتید خرده کار، خرده وظیفه، خرده آموزش و… مثلا در بحث آموزش، آیا این همون فهرست بندی کتاب نیست؟ که یک کتاب با موضوع بزرگ را به فهرستی شامل فصل ها، بخش ها، زیر بخش ها و غیره تقسیم بندی میکنند و کسی که قصد مطالعه دارد فهرستی میخواند.

***

محمدرضای عزیز.

سلام.
به هر حال، کلیات حرف من از فضای مورد اشاره‌ی شما، چندان دور نیست. اما تفاوت‌های کوچکی در ذهنم بود و هست که فکر می‌کنم توجه به آنها ممکن است در خروجی چنین فعالیتی، تفاوت‌های بزرگتری ایجاد نماید.

در کتاب‌های برنامه ریزی (و به طور کلی‌تر در مکتب برنامه ریزی) فرض بر این است که هدف بزرگی وجود دارد و ما آن را به بخش‌های کوچک‌تری تقسیم می‌کنیم.
به عبارتی، این هدف نهایی است که اصالت دارد و سرمنزل مقصود است و این بخش‌بندی‌های ما، صرفاً منزل‌گاه‌هایی در میانه‌ی راه هستند. همان مفهومی که در زبان انگلیسی هم برایش از واژه‌ی Milestone (سنگی در میانه‌ی راه که نشان می‌دهد گامی بیشتر به مقصد نزدیک شده‌ایم) استفاده می‌کنند.

با توجه به بحثی که در مورد ابهام در زندگی مطرح کردم و حاشیه‌هایی که در این چند روز به بهانه‌های مختلف به آن اشاره کردم (تکنولوژی به کجا می‌رود و یا بحث یک دلنوشته‌ی شخصی و …)، باور کلی من (که البته دفاع جدی از آن ندارم، اما باور من است) این است که مفهوم برنامه ریزی و هدفگذاری کلان و خرد کردن اهداف بزرگ به منزل‌گاه‌های کوچک‌تر هر روز بیش از روز قبل، اعتبار خود را از دست می‌دهد و دنیای امروز، پیچیده‌تر از آن است که بخواهیم برای زندگی در آن، برنامه ریزی کنیم و بعد هم در مسیر رسیدن به آن برنامه تلاش کنیم و هر روز هم به این پیچیدگی افزوده می‌شود.

اینها را فقط امروز نمی‌گویم که تکنولوژی همه چیز را متحول کرده و هر سال، چند عنوان شغلی، منقضی می‌شوند و می‌میرند و چند‌ده عنوان جدید، زاییده می‌شوند.

دوستانی که ده سال پیش در خدمتشان بودم و با هم در مورد مدیریت استراتژیک صحبت می‌کردیم (و امروز هم بخشی از آنها خواننده‌ی اینجا هستند) به خاطر دارند که همواره اصرار داشتم برنامه ریزی استراتژیک در مدیریت استراتژیک جایگاه گذشته را ندارد و نمی‌توان آن را به اندازه‌ی قبل، جدی گرفت و بهتر است به جای آن وقت بیشتری را برای تفکر استراتژیک صرف کنیم.

برنامه ریزی استراتژیک، بر تعیین هدف‌های دوردست و خرد کردن آن به گام‌های کوچک‌تر اصرار دارد و تفکر استراتژیک، می‌گوید: من به تو کمک می‌کنم که امروز، در انتخاب بین گزینه‌ها، گزینه‌ی استراتژیک‌تر را انتخاب کنی. این گزینه، الزاماً چیزی نیست که در کوتاه مدت، حداکثرمطلوبیت را ایجاد کند اما در بلندمدت، می‌تواند پایداری بیشتری ایجاد نماید.

این همان مفهومی است که مینتزبرگ هم به آن اشاره می‌کند و به زیبایی، نام Emergence را بر روی آن می‌گذارد. به نظرم (که البته بر نظرم اصرار هم دارم) دو معادل زیبا برای Emergence وجود دارد: در زبان فارسی کلمه‌ی پدیدار شدن و در زبان عربی کلمه‌ی ظهور

این سه کلمه، یک مفهوم مشترک را در دل خود پنهان کرده‌اند و آن تدریجی بودن است.

وقتی می‌گوییم خورشید از پس ابر، پدیدار شد، یعنی به تدریج بیرون آمد و بر ما رُخ نمود.

در زبان عربی هم، دیده‌ام که کتابهای مربوط به حوزه‌ی استراتژی، Emergence را با واژه‌ی ظهور جایگزین کرده‌اند. اگر بخواهند از ناگهانی بودن حرف بزنند، حدوث را ترجیح می‌دهند (شبیه رویداد یا Event).

از همه‌ی این معادل‌یابی‌ها و واژه‌گزینی‌ها که بگذریم، اصل ماجرا ساده است. همان چیزی که در بحث ابهام هم (به شکل دیگری) گفتم.

من در نگاه خودم، دنیا را با چنین استعاره‌ای می‌فهمم:

فرض کنید که چشم شما را بسته‌اند (و هرگز تا ابد باز نخواهند کرد) و شما را در سرزمینی پر از پستی و بلندی با کوه‌ها و تپه‌های زیاد، رها کرده‌اند و از شما خواسته‌اند که با راه رفتن، به تدریج به بالاترین نقطه‌ی ممکن دست پیدا کنید.

در این سرزمین، انسانهای زیاد دیگری هم هستند که مانند شما، با چشمان بسته در حرکت هستند و فاصله‌ی ما چنان زیاد است که صدای یکدیگر را می‌شنویم اما عموماً با یکدیگر برخورد نمی‌کنیم.

همه هم، به دنبال پیدا کردن بلندترین نقطه هستند.

چگونه راه خود را پیدا می‌کنید و به سمت بلندترین نقطه می‌روید؟

احتمالاً پای خود را کمی از جایی که هست تکان می‌دهید و بر نقطه‌ی دیگری می‌گذارید. اگر احساس کردید که کمی بلندتر از جای فعلی است، گام دوم را هم برمی‌دارید. اگر احساس کردید که ارتفاع آن کمتر از جای فعلی است، پای خود را بر تکیه گاه قبلی می‌گذارید و دوباره در جهتی دیگر، یک گام برمی‌دارید.

این کار را دائماً انجام می‌دهید تا به نقطه‌ای برسید که به هر سو گام برمی‌دارید، می‌بینید که نقطه‌ی جدید، پایین‌تر از نقطه‌ی فعلی شماست و تصمیم می‌گیرید که در آنجا ماندگار شوید.

این استعاره، برای من که دانش و سواد چندانی ندارم، استعاره‌ای ساده و زودفهم است که کمک می‌کند دنیا را بهتر بفهمم.

آن ارتفاع را، نمادی از رضایت در نظر می‌گیرم. نمادی از تعالی. نمادی از درک بهتر عالم هستی. نمادی از آرامش. نمادی از هر انگیزه‌ای که مطلوب انسان است و برای کسب آن تلاش می‌کند.

از سوی دیگر، چشم‌مان را بسته می‌بینم. ما فقط چند گام نزدیک را می‌بینیم. دور دست‌ها را نمی‌بینیم. نمی‌دانیم که رفتار امروز یا تصمیم امروز یا گام امروز، قرار است در آینده ما را به کجا برساند. ما فقط با هر گامی که برمی‌داریم می‌بینیم که اوضاع کمی بهتر یا کمی بدتر شده.

فکر می‌کنم فقط صدای دیگران را می‌شنویم. چون هرگز شیوه‌ای نداریم که واقعاً بفهمیم آن فرد دیگری که می‌شناسیم یا حتی کنار ماست،  در نقطه‌ای بالاتر از ما قرار گرفته یا پایین‌تر.

شاید از صدا یا حرف‌ها، حدسهایی بزنیم. اما به خوبی می‌دانیم که این حدس‌ها، هرگز دقیق و قطعی نیست.

این استعاره، پیام دیگری هم دارد که برای من بسیار مهم است:

بسیاری از ما، در نقطه‌ای قرار می‌گیریم که گام به هر سو بر می‌داریم، می‌بینیم پایین‌تر از نقطه‌ی فعلی است. پس با خیال راحت آنجا می‌مانیم و می‌گوییم: آخر دنیا همین است. آخر لذت همین است. آخر درک عالم هستی همین است. آخر فهم از جهان همین است. اخر آسایش همین است. آخر درآمد همین است. آخر موفقیت همین است. اینجا دیگر منزل‌گاه نیست. بلکه سرمنزل مقصود است!

در حالی که ممکن است گرفتار تپه‌ای کوچک باشیم و کمی دورتر (یا خیلی دورتر) قله‌های بلندی وجود داشته باشند که هرگز از آنها مطلع نشویم.

چرا برنامه ریزی سنتی به سادگی امکان پذیر نیست

این همان مفهومی است که در ریاضی به نام نقطه‌ی بهینه‌ی موضعی یا محلی می‌شناسند و در زبان انگلیسی هم به آن Local Optimum گفته می‌شود.

توضیحی تکمیلی کوتاهی برای دوستانم که در حوزه‌ی هوش مصنوعی کار می‌کنند دارم که اصلاً‌ مهم نیست و اگر این مسئله در حوزه‌ی کار شما نیست، می‌توانید به سادگی این قسمت را (که با رنگ دیگری مشخص کرده‌ام) رد کنید و باقی بحث را بخوانید:

اگر دقت کرده باشید در مسئله‌ی Optimization هم، همین چالش وجود دارد. روش‌های Deterministic مثل Downhill Simplex یا مثل Steepest Descent یا روش پاول، همگی روش‌های خوب و سریعی هستند که می‌توانند به سرعت ما را به نقطه‌ی بهینه برسانند. اما دام آنها گرفتاری در نقطه‌های بهینه‌ی محلی است.

اصلاً از همین جا بود که روش Stochastic مطرح شد. این شیوه‌ها با وارد کردن Randomness به فرایند، عملاً‌ به بهینه‌ی محلی راضی نمی‌شوند و می‌کوشند از دام این نقطه‌ی فریبنده خارج شوند. اگر دقت کنید، روش‌هایی مثل مونت کارلو و Simulated Annealing از این جنس هستند. حتی Genetic Algorithm هم در ذات خود از این گروه است و بی علت نیست که طبیعت هم، در جستجوی مسیر کمال خود، از ژنتیک استفاده می‌کند و عملاً جهش ژنتیکی (که البته گاهی موجودات ناقص و بیمار خلق می‌کند) عملاً شعبده‌ی هستی برای رهایی از نقطه‌ی بهینه‌ی محلی است.

استعاره‌ی من در مورد جستجوی بلندترین تپه (یا قله)، دو نکته‌ی کلیدی برای خودم دارد:

نکته‌ی اول اینکه  به خاطر داشته باشم که رشد و کمال و موفقیت و نگاه عمیق‌تر به جهان اطراف، زمانی به وجود می‌آید که گاهی اوقات حاضر باشیم از نقطه‌ی بهینه‌ی محلی یا آن منزلگاه موقت عبور کنیم. این همان مفهومی است که در کارآفرینی اتفاق می‌افتد (که البته قبلاً از دامهای آن گفته ام).

همان مفهومی است که در بحث ناحیه‌ی امن باورها یا Comfort Zone مطرح می‌شود.

همان مفهومی است که می‌گویند اسکله جای امنی برای کشتی است، اما کشتی برای ماندن در اسکله طراحی نشده.

و یا می‌گویند کشف دنیای جدید، مستلزم دل کندن از آسایش و آرامش نقطه‌ای است که در آن سکونت داریم و …

کسی که از زندگی مشترک خود راضی نیست و جرات جدایی هم ندارد و دنیا را برای خودش، همسرش و فرزندانش تلخ کرده است، عملاً گرفتار یک نقطه‌ی بهینه محلی یا دام منزل‌گاه است. چون جدایی هم او را در آن لحظه به ارتفاع پایین‌تری می‌برد. اما چاره‌ای نیست. ما عقاب نیستیم که از قله‌ای به قله‌ی دیگر پرواز کنیم. ما، مار یا گوسفند یا بُز یا انسانی هستیم که باید با چشمان بسته‌ی خود، پیاده از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر برویم و صعود از تپه‌ای موقت به قله‌ای بلندتر، مستلزم این است که نخست، در چند گام یا چند ماه، مسیر افول و پایین آمدن را بپذیریم و تجربه کنیم.

و نکته‌ی دوم اینکه فراموش نمی‌کنم و نمی‌کنیم که چشم‌هایمان بسته است. این فقط حدس ماست که قله‌ی بلندتری هم هست. ممکن است در نهایت به دره‌ای عمیق‌تر تا تپه‌ای با ارتفاع کمتر برسیم.

همه‌ی اینها را گفتم که بگویم، در دنیای امروز، هر گام که برمی‌داریم، بخش جدیدی از جهان برایمان پدیدار می‌شود یا ظهور می‌کند.

اگر همه‌ی مفروضات و استعاره‌های من را بپذیریم عملاً خرد کردن یک برنامه‌ی بزرگ به گام‌های کوچک مفهومی متضاد با برداشتن گام‌هایی کوچک به امید پدیدار شدن برنامه‌ای بزرگ است.

به همین دلیل است که خالقان کسب و کارهای بزرگ، معمولاً می‌گویند که در ابتدای مسیر، نمی‌دانسته‌اند که آخر راه کجاست. همان تعبیری که من هم بارها به کار برده‌ام:

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت

وقتی من از خرده مهارت می‌گویم (مثلاً مهارت هنر شناخت رنگ در فتوشاپ که مثال زدم) ممکن است فکر کنم که قرار است در آینده کار گرافیکی انجام دهم. اما وقتی در این مسیر گام برمی‌داری، بعد از مدتی کتابهای رنگی را می‌بینی و به خطاهای چاپ آنها و یا ترکیب رنگ آنها حساس می‌شوی. بعد ممکن است به سمت این مسئله سوق پیدا کنی که چرا کیفیت بعضی کتابها از لحاظ رنگ خوب است و بعضی دیگر ضعیف هستند. چرا رنگ‌ها روی هم ننشسته‌اند. بعد ممکن است با تکنولوژی چاپ آشنا شوی. مفهوم لقی یا Clearance‌ در بستن زینک را بشناسی. حتی ممکن است به یک چاپخانه سربزنی. حتی بعید نیست که دو سال دیگر، ناظر چاپ یک چاپخانه‌ی کوچک (یا بزرگ) باشی.

ممکن هم هست که چند ماه بعد بفهمی که اصلاً‌ این مهارت، آنقدرها که به نظر می‌آمده، جذاب یا مفید یا کاربردی نیست. در گوشه‌ی چمدان مهارت‌هایت بماند و به سراغ ده‌ها خرده مهارت دیگر بروی.

طبیعتاً در انتخاب خرده مهارت (در مقایسه با خرده کار و خرده وظیفه و خرده آموزش و …) هم ملاحظاتی داشته‌ام. آموزش، می‌تواند از جنس دانش باشد یا مهارت یا نگرش. بنابراین می‌تواند در کوتاه مدت، نمود بیرونی نداشته باشد. مهارت نمود بیرونی دارد. برای من مهم است که اگر کسی این حرف‌ها را می‌خواند و جدی می‌گیرد، چند هفته بعد، چیزی برای عرضه داشته باشد. چون با همین عرضه کردن (حتی در جمع دوستان یا حتی در زیر همین وبلاگ یا حتی در متمم یا در محل کار یا پیش والدین یا پیش فرزندان) انگیزه پیدا می‌کند که گام بعدی را بردارد.

در واقع، مثال من هم که بحث آشنایی با قهوه بود، خرده دانش شناخت قهوه نبود. بلکه خرده مهارت سرگرم کردن مذاکره کنندگان در جلسات تجاری با استفاده از بحث در مورد قهوه بود.

کار و وظیفه هم، طبیعتاً شروعی دارند و پایانی. مهارت، چیزی است که وقتی ایجاد شد، برای همیشه در توشه‌ی من باقی می‌ماند و طبیعتاً جنس متفاوتی دارد.

پی نوشت: محمدرضای عزیز. ممنونم که بهانه‌ای ایجاد کردی تا من کمی روضه بخوانم! راستش را بخواهی، زمانی که در نامه به رها نوشتم:

شاید تکامل من و تو در زندگی، در پیمودن حلقه دائمی تردید و یقین حاصل شود. درست مانند راه رفتن که بازی دائمی پایداری و ناپایداری است.

بخشی از پیامی که در ذهنم بود، چیزی بود که امروز نوشتم و خوشحالم که این فرصت را برایم ایجاد کردی.

stage-8

+280
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

برنامه ریزی برای یادگیری خرده مهارتها (گام هفتم)

پیش نوشت صفر: این متن در ادامه‌ی گام اول و گام دوم و گام سوم و گام چهارم و گام پنجم  و گام ششم تا عید با متمم نوشته شده است. طبیعتاً مطالعه‌ی این قسمت، پس از مطالعه‌ِ قسمت‌های قبلی می‌تواند تصویر شفاف‌تری در ذهن خواننده ایجاد نماید.

مقدمه یک: از میان انبوه دلایلی که باعث می‌شود برنامه ریزی را دوست نداشته باشیم، بزرگ بودن هدف‌هاست.

ذات برنامه‌ ریزی در این است که معمولاً نقطه‌ی دوردستی را در نظر می‌گیریم و به تبع آن، هدف‌ها هم بزرگ‌تر می‌شوند.

مثلاً من برای پایان سال ۹۵ برنامه ریزی می‌کنم و یکی از اهدافم را، شرکت در یک دوره‌ی آموزشی تخصصی و به پایان رساندن آن، در نظر می‌گیرم.

در این میانه، هزاران اتفاق خواهد افتاد. ممکن است آن دوره با تاخیر برگزار شود یا اینکه اجرای آن طول بکشد. ممکن است رویدادهای ماه‌های بعد، به شکلی باشد که به نتیجه برسم اصلاً‌ شرکت در آن دوره اشتباه بوده و یا لااقل، ضروری نیست.

ممکن است محدودیت‌های زمانی و مالی، شرکت در آن دوره را از اولویت‌های من خارج کند یا به تاخیر بیندازد.

به هر حال، هدف برنامه ریزی محقق نمی‌شود. کافی است مروری به گذشته بیندازید و ده‌ها مورد از این دست را ببینید. حاصل این رویداد، آن است که احساس ما به برنامه ریزی بد می‌شود و فکر می‌کنیم که برنامه ریزی، فقط روی کاغذ قابل انجام است و در عمل، قابل اجرا نخواهد بود.

مسئله‌ی ابهام در محیط هم که به دلیل پیچیده‌تر شدن تعاملات در دنیای امروز، هر روز رو به افزایش است و قبلاً به آن اشاره کرده‌ام، مزید بر علت می‌شود.

چند هزار سال پیش، در عصر کشاورزی، کشاورز یک برنامه بیشتر نداشت و آن هم کشت سالیانه بود. طبیعتاً چند سالی موفق می‌شد و بعضی سالها هم خشک‌سالی می‌آمد که آن را ناشی از خشم خدایان می‌دانست و به جبران آن، برمی‌خاست.

در چنین شرایطی،  یک کشاورز با مرور زندگی گذشته‌ی خود، ممکن بود ده‌ها برنامه را به خاطر بیاورد که عمدتاً هم موفق بوده‌اند و معدود سالهایی هم با سیل یا خشکسالی مواجه بوده که درصد کمی از شکست‌هایش را تشکیل می‌داد.

اما در زندگی امروزی، چه کسی که خانه داری می‌کند و چه کسی که به کار در یک مجموعه‌ی بزرگ یا مدیریت آن مشغول است، با مروری کوتاه به گذشته، به سختی می‌تواند معدود برنامه ریزی‌های موفق را مشاهده کند و بیش از آن، انبوهی از شکست‌ها و موانع و دردسرها و محقق‌نشدن‌ها و چالش‌ها را هم به خاطر خواهد آورد.

اصل بحث من چیز دیگری است. فقط خواستم به عنوان مقدمه بگویم که با پیچیده‌تر شدن دنیا، گام‌های برنامه ریزی، کوتاه‌تر و ریزتر می‌شوند و این روند اجتناب ناپذیر است. بگذریم از کسانی که چنان تعطیل هستند که مثلاً در صنعت مخابرات فعالیت می‌کنند و برنامه ریزی استراتژیک ۱۰ ساله هم دارند! (اینها چیزی را از صنعت خودرو، آنهم سه یا چهار دهه قبل، کپی کرده‌اند و چون نفهمیده‌اند که چه چیزی را کپی می‌کنند، می‌کوشند بدون اصلاح و تغییر، آن را در فضای دیگری به کار بندند).

مقدمه‌ی دو:

به هر حال، این فرهنگ هدف‌گذاری بزرگ، به شکل‌های مختلف در حوزه‌های مختلف مشاهده می‌شود.

برخی اتفاق‌های حاشیه‌ای هم آن را تقویت می‌کنند. مثلاً آموزش‌های تجاری، خواسته یا ناخواسته به این مسئله دامن می‌زنند (البته چاره‌ای هم نیست).

دیروز در یک پیامک تبلیغاتی دیدم نوشته بودند: با شرکت در دوره‌ی دو روزه‌ی مذاکره‌ی ما در آخر هفته، به یک مذاکره کننده حرفه‌ای تبدیل شوید!

هر چه با خودم فکر کردم که بعد از پانزده سال کار کردن و ده سال قرارداد بین المللی بستن و دور دنیا چرخیدن و با مدیران ارشد شرکت‌های بزرگ داخلی و خارجی نشست و برخاست کردن و ده سال درس دادن و چند کتاب نوشتن، نه تنها نمی‌توانم کسی را به یک مذاکره کننده‌ی حرفه‌ای تبدیل کنم، بلکه خودم هم به یک مذاکره‌کننده‌ی حرفه‌ای تبدیل نشده‌ام! انقدر هم از خودم ناامید شدم که تدریس را رها کردم و احساس کردم که یاد گرفتن مذاکره، مهارتی است که به صورت دائمی و طی بیست یا سی سال، انجام می‌شود.

اما خوب. این را هم می‌فهمم که اگر تبلیغ کنند: دوره‌ی دو روزه‌ی مذاکره. به ما ۹۵۰ هزار تومان بدهید و البته هیچ چیز هم نخواهید شد!

احتمالاً کسی ثبت نام نمی‌کند.

پیام هدف‌گذاری‌های بزرگ و بلندپروازانه به شکل‌های مختلف به ما می رسد. آنچه گفتم فقط یک نمونه بود. تبلیغ‌های کارآفرینی، موفقیت، تبدیل شدن به یک مدیر نمونه، بهترین همسر، بهترین پدر و …، همه از همین جنس است.

کسی را می‌شناسم که هنوز کارمند خودش را نمی‌تواند با خودش همراه کند، اما هنر همراه شدن با کائنات را آموزش می‌دهد و تبلیغ می‌کند.

با این اوضاع، بی دلیل نیست که ما هر چه هم برای خودمان، برای زندگی‌مان، برای یادگیری، برای بهبود کیفیت رابطه عاطفی، برای شغل، وقت می‌گذاریم و برنامه ریزی می‌کنیم، در آخر، آنقدر که باید، خوشحال نیستیم.

اصل ماجرا:

پیشنهادی داشتم که سعی کنیم کمی از این فضا دورتر شویم.

اینکه برای یادگیری یک خرده-مهارت وقت بگذاریم:

مهارت مذاکره، مهارتی بسیار بزرگ است. اما مهارت نه گفتن در مذاکره، مهارتی ساده‌تر و قابل دست‌یابی است.

مهارت داستان نویسی، مهارتی بزرگ است. اما مهارت نوشتن گزارش روزانه، مهارتی ساده‌تر و قابل دست یابی است.

مهارت کار کردن با فتوشاپ، مهارتی بزرگ است. اما مهارت، اصلاح و تنظیم و تعدیل رنگ تصاویر، مهارتی کوچک‌تر و قابل دست‌یابی است.

جنس بحث خرده-مهارت،‌ شبیه جنس بحث میکرواکشن است. آنجا می‌خواستیم یک رفتار بزرگ را به رفتارهای کوچک‌تر تقسیم کنیم، اینجا با یک مهارت، چنین می‌کنیم.

پیشنهاد من این است که:

یک مهارت را انتخاب کنیم و سعی کنیم تعدادی خرده مهارت در زیر آن بنویسیم. شاید حرف‌های دوستان متممی در زیر بحث شناسنامه مهارت، بتواند الهام بخش باشد (البته بحث آنجا، خرده مهارت نیست. اما الهام بخش است).

و این مهارت‌ها را آنقدر کوچک و کوچکتر کنیم تا نهایتاً به حدی برسد که با صرف زمان و انرژی کم، قابل دستیابی باشد.

تا پایان سال، فرصت زیادی است و می‌توانیم فهرست بلندبالایی از خرده مهارت‌ها را تنظیم کنیم و یاد بگیریم.

پیشنهاد من این است که اگر حوصله داشتید، بعضی از این خرده-مهارت‌ها را اینجا هم بنویسید تا من و بقیه خوانندگان هم، از آنها الهام بگیریم.

من بنا به کار خودم، در جلسات رسمی زیادی شرکت می‌کنم و خصوصاً‌ در مواقعی که جلسات در بیرون فضای ایران است، بحث لعنتی چای و قهوه و انواع قهوه و طعم آنها و مقایسه با چای، همیشه رایج است و من، تمام مدت مانند بُز اخفش، روبرو را نگاه می‌کنم و سر تکان می‌دهم.

خودم در این ماجرا تعطیل هستم. هر چیز گرمِ سیاهی را چای می‌دانم و هر مایع قهوه‌ای تلخی را قهوه!

می‌خواهم برای تشخیص انواع چای و قهوه و طعم و ویژگی‌هایشان وقت بگذارم. می‌دانم اصل این کار تخصصی است. اما من همین که مثلاً بدانم فرق قهوه‌ی پرو با قهوه‌ی اتیوپی چیست و مثلاً قهوه‌ی هند چه ویژگی دارد،‌ برایم کافی است.

به هر حال، هر جلسه‌ی مذاکره‌ و گفتگویی، بخش کوچک حاشیه و آماده‌سازی و مقدمات هم دارد (و این نوع Icebreaking ها و شکستن یخ‌ها لازم است ) و بحث کردن در مورد این موضوعات بی‌خاصیت، به نظرم خیلی منطقی‌تر از بحث‌های سیاسی یا اقتصادی است که موضع طرف مقابل را نمی‌دانم و هر حرف یا اظهار نظری، می‌تواند نوعی ریسک محسوب شود.

احتمالاً در کنار خرده مهارت فوق،‌ چند مورد خرده مهارت دیگر را هم انتخاب می‌کنم و تا عید برای آنها وقت می‌گذارم.

stage-7

+277
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

برنامه ریزی در شرایط ابهام (گام سوم با متمم)

در گام اول این بحث، توضیح دادم که می‌توانیم کاری کنیم که نوروز، به جای اینکه نقطه‌ی شروع وعده‌های هیجانی برای یک سال آینده به خودمان باشد، می‌تواند به زمانی برای جشن گرفتن تغییرات هفته‌های گذشته‌مان تبدیل شود.

در گام دوم، در این مورد حرف زدیم که چرا برنامه ریزی را دوست نداریم و جمع بندی صحبت‌های دوستان عزیزم را در مطلبی در متمم تحت عنوان چگونه برنامه ریزی کنیم که آن را دوست داشته باشیم، منتشر کردیم. واضح است که آن مطلب، به تنهایی کامل نیست و در آینده، باید با همکاری شما، کامل‌تر شود.

شکل سنتی برنامه ریزی معمولاً با تعریف یک هدف بزرگ و سپس خُرد کردن آن به تعدادی هدف‌های کوچک‌تر و همچنین تعین زمان‌بندی برای رسیدن به آن اهداف بوده است.

برنامه ریزی به شکلی که ما امروز می‌شناسیم و هدف گذاری (به شکلی که امروز رایج است)، همچنانکه در فایل صوتی نقطه شروع اشاره کردم، از محیط کارخانجات (پس از دوران انقلاب صنعتی و شکل‌گیری مفهوم خط تولید و تولید انبوه) وارد زندگی روزمره ما شده است.

این مسئله به برنامه ریزی محدود نیست، استراتژی فردی هم که قبلاً در مورد آن حرف زده‌ام، در مفهوم #استراتژی کسب و کار ریشه دارد. ما ابتدا برای کسب و کارها، استراتژی تعریف کردیم و سپس عده‌ای، کوشیدند از این دستاورد در زندگی شخصی هم استفاده کنند.

همین مسئله در مورد #برندسازی هم مصداق دارد. مفهوم برندسازی هم ابتدا برای کسب و کارها و در محیط اقتصادی و صنعتی رشد کرد و سپس عده‌ای تلاش کردند آن دانش‌ها و دستاوردها را با کمی تغییرو تعدیل، تحت نام جدید برندسازی شخصی وارد زندگی روزمره کنند.

اینکه ما مفاهیم مدیریت کسب و کار را به زبان زندگی ترجمه می‌کنیم و یا اینکه مفاهیم مربوط به زندگی شخصی را به زبان قابل درک کسب و کارها ترجمه می‌کنیم، قطعاً یک رویداد مثبت است و دستاوردهای زیادی برای ما داشته است و خواهد داشت. اما گاهی اوقات، لازم است فکر کنیم که این ترجمه‌ها که مفهومی را از یک دنیای کاملاً متفاوت وارد دنیایی دیگر می‌کنند، تا کجا می‌توانند قابل استفاده باشند.

به همین مسئله هدف گذاری توجه کنید. ما هنوز می‌شنویم که هدف باید SMART باشد (Specific-Measurable-Achievable-Relevant-Time Bounded) و می‌کوشیم بر اساس این هدف‌ها، برنامه ریزی هم انجام بدهیم.

یا اینکه همانطور که در سازمان‌ها چشم انداز تعریف می‌کنند و در مورد چند سال بعد حرف می‌زنند، ما هم می‌کوشیم چشم انداز آینده‌ی زندگی خود را تعریف کنیم.

چالش جدی این بازی در این است که آنها که این مفاهیم را از دنیای کسب و کار، وارد زندگی شخصی ما کردند و به عنوان راهکارهای رشد و موفقیت، به ما آموزش دادند، فراموش کردند (یا فرصت نکردند) تحولات جدید دنیای کسب و کار را هم دنبال کنند و حداقل آموزش‌هایشان را در این زمینه به روز کنند (البته قطعاً برای خود این افراد، مسیر خوبی برای رشد و موفقیت بوده که هنوز آن را ادامه می‌دهند و ترویج می‌کنند).

دنیای کسب و کار امروز آنقدر به سرعت تغییر می‌کند که تعریف چشم اندازه برای ده سال بعد، برای بسیاری از صنایع (و شاید نه همه‌ی آنها) کاری غیرمنطقی، بی معنا و مسخره است.

ما چطور می‌توانیم برای صنعت خودروی خود چشم اندازی ده ساله تعریف کنیم (که می‌خواهیم در ایران یا منطقه یا جهان، اول یا دوم یا سوم یا … باشیم) وقتی که تقریباً تمام خودروسازهای بزرگ جهان، از تولید تجاری و گسترده‌ی خودروهای بدون راننده طی سالهای ۲۰۱۸ تا ۲۰۲۰ صحبت می‌کنند؟

خودروی بدون راننده، صرفاً یک اتفاق ساده‌ی تکنولوژیک نیست. بلکه می‌تواند موجب تغییر پارادایم شود. حرفی که ایلان ماسک می‌زند (و دیگران که به اندازه‌ی او شجاعت ندارند، با صدای آرام زمزمه می‌کنند) حرف مهمی است:

او نمی‌گوید که به خودروهای بدون راننده، برای حرکت در خیابان‌ها مجوز بدهید. می‌گوید: چرا خودروهای راننده دار، مجوز تردد در خیابان دارند و این مجوز حداکثر چند سال باید باقی بماند؟ چرا باید به انسانها اجازه بدهیم که یک آلت قتاله‌ی دو تنی را بدون هر گونه محدودیت، با خود در خیابان‌ها جابجا کنند؟ (تازه او در ایران رانندگی نکرده. وگرنه قطعاً با جدیت و قدرت بیشتری این صحبت را مطرح می‌کرد).

ماشین بدون راننده، لذت رانندگی را هم از بین می‌برد (یا محدود به برخی نواحی خاص می‌کند) و احتمالاً رغبت به داشتن ماشین شخصی کمتر از گذشته خواهد بود و می‌توان حدس زد که مدل‌های اشتراک مالکیت (سیستم‌های شبیه Uber) بیشتر از گذشته رایج خواهند شد. هر کس می‌تواند امروز یا این روزها، برای رفتن از جایی به جایی خودرویی را کرایه کند و بعد هم آن خودرو را در مقصد رها کند تا خودرو، خودش به سمت محل بعدی حرکت کند.

نمی‌توانیم بگوییم که اینها از فضای امروز ایران دور است. ما اتفاقاً نشان داده‌ایم که حتی اگر تکنولوژی را نفهمیم، در استفاده افراطی از آن اصرار داریم و شاید خیلی زودتر از خیلی نقاط دنیا، چنین فرصت‌هایی را تجربه کنیم. کافی است ببینید که با این اینترنت کُندِ محدود که گاهی حتی دسترسی به گوگل را هم قطع می‌کند(!)، چه ها که نمی‌کنیم!

اما حرف من اینها نیست. دغدغه‌ی ما هم تا پایان سال، خودروی بدون راننده نیست.

می‌خواهم بگویم در محیط کسب و کار امروز، هدف گذاری‌های بلندمدت چندان معنایی ندارند و بحث‌هایی مثل چشم انداز که در گذشته مطرح می‌شد، الان در افق‌های زمانی بسیار کوتاه‌تر مورد بحث قرار می‌گیرند.

همین می‌شود که مینتزبرگ، روبروی مایکل پورتر (که نماد استراتژی به شکل سنتی است) قرار می‌گیرد و مفهوم ظهور یا Emergence در استراتژی را مطرح می‌کند.

او توضیح می‌دهد که: استراتژی در دنیای امروز، درست مانند راه رفتن بر روی برف است. ما فقط گام بعدی را می‌بینیم و گام به گام جلو می‌رویم. وقتی برمی‌گردیم، رد پای ما باقی مانده و دیگران اسم استراتژی را بر روی آن می‌گذارند. اما این رد پاها، وجود نداشته و حتی خودمان هم نمی‌دانستیم که قرار است چگونه و در چه مسیری شکل بگیرند. به عبارتی، استراتژی (به شکل سنتی آن) در دنیای امروز، بعد از پیاده سازی استراتژی شکل می‌گیرد و نه قبل از آن!

همین امروز، به سراغ کارآفرین‌های موفق بروید. به روایتی که از موفقیت خود می‌گویند گوش بدهید. تازه کارآفرین‌های موفق امروز، متعلق به دورانی هستند که جهان، در مقایسه با امروز، منجمد و غیرمتحرک بود و تا این حد پویا نبود. می‌بینید که – اگر با شما صادقانه سخن بگویند – آنها هم در ابتدای راه دقیقاً نمی‌دانستند که به کجا می‌روند. با هر گامی که به جلو آمده‌اند، زمین بازی کمی روشن‌تر شده و سپس گام بعدی را برداشته‌اند. ماجرای همان شعر معروف و زیبا که می‌گوید:

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت

خلاصه اینکه مفهوم استراتژی و برنامه ریزی و چشم انداز، در دنیای کسب و کار متحول شد، اما ترجمه‌ای که از زبان کسب و کار به زبان زندگی انجام شده بود، هنوز دست به دست می‌چرخد و مانند دستورالعملی مقدس مورد توجه قرار می‌گیرد.

غافل از اینکه دنیا تغییر کرده است و دستور قدیمی به سادگی به کار دنیای جدید نخواهد آمد.

مفهوم ظهور که در دنیای کسب و کار، امروز کاملاً پذیرفته شده است، در زندگی هم مصداق دارد. هر لحظه، دنیای جدیدی پیش چشم ما پدیدار می‌شود و این تصویر، چنان متغیر و پویا است که به سادگی نمی‌توان آن را حدس زد.

شاید به همین علت، یکی از ده‌ها موردی که موجب بی میلی ما به برنامه ریزی می‌شود، ابهام است.

دیروز کشور تحریم بود. امروز می‌گویند وارد دوران پسا تحریم شده‌ایم. فردا نمی‌دانیم وارد چه دوران دیگری خواهیم شد.

نمی‌دانم قرار است در کشورم بمانم یا نه. نمی‌دانم که سال بعد هم شغل فعلی خودم را خواهم داشت یا نه.

نمی‌دانم که (اگر بخواهم صادقانه و بر مبنای آمار واقعی فکر کنم) سه سال دیگر هم این زندگی مشترک که امروز بر سر سفره‌اش نشسته‌ام وجود خواهد داشت یا نه.

نمی‌دانم که بعد از تمام شدن دانشگاه، کاری مرتبط با رشته‌ام پیدا خواهم کرد یا نه.

نمی‌دانم در زمانی که قرار است بازنشسته شوم، وقتی اسم رشته‌ی تحصیلی سی سال قبلم را به فرزندم می‌گویم، او اصلاً متوجه می‌شود که معنای آن رشته چیست و هدف از تحصیل در آن رشته چه بوده؟

برنامه ریزی هم درست مثل پیرمردی قدیمی با هشتاد یا نود سال سن شده است که از یک سو، محترم است و همه به او لبخند می‌زنند و وی را بر بالای مجلس می‌نشانند. از سوی دیگر، همه می‌دانند که حرف‌ها و توصیه‌هایش،‌ برای جوان ده یا بیست ساله‌ی امروز، چندان معنا و مفهومی ندارد. او هنوز در دنیای خودش سیر می‌کند که توصیه‌هایش ازدواج و فرزندآوری است و جوان امروز، گرفتار ابهام رابطه‌ای دیجیتال با کسی است که هرگز ندیده و شاید هیچوقت هم نبیند و الان، درد و رنج این جدایی را (بی آنکه در ابتدا وصال را تجربه کرده باشد) تحمل می‌کند.

در قسمت بعدی که فردا صبح (اگر عُمری بود) خواهم نوشت، می‌خواهم در مورد راهکارهای برنامه ریزی در عصر مه آلود ابهام بنویسم.

برنامه ریزی در شرایط ابهام

+299
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

چرا برنامه ریزی را دوست نداریم؟ (گام دوم با متمم)

در گام اول، با یکدیگر قرار گذاشتیم که به جای برنامه ریزی در نخستین روز سال، این کار را دو ماه قبل شروع کنیم و در نخستین روز سال جدید، دستاوردهای آن را جشن بگیریم.

در این مرحله، می‌خواهیم کمی در مورد برنامه ریزی صحبت کنیم. در مورد برنامه ریزی و اهمیت آن، کم نشنیده‌ایم. از برنامه ریزی برای زندگی روزمره تا برنامه ریزی برای توسعه یک کسب و کار.

افراد کمی هستند که حاضر باشند صریح و قاطع بگویند: ما برنامه ریزی نمی‌کنیم، برنامه ریزی احمقانه یا غیرمنطقی یا غیرضروری است و یا اینکه برنامه ریزی، مانع موفقیت و رمز شکست است.

بسیاری از ما، از اهمیت برنامه ریزی می‌گوییم، اما اعلام باور به اهمیت یک موضوع با جایگاه دادن به آن موضوع در زندگی تفاوت دارد.

همه‌ی ما از اهمیت صداقت می‌گوییم. اما بسیاری از ما با جدیت و پشتکار، دروغ می‌گوییم یا حتی دروغ‌گویی را تئوریزه می‌کنیم (حتماً می‌دانید که معلمان زیادی در حوزه‌ی مذاکره و فروش، با افتخار، فروختن یخچال به اسکیمو را به عنوان بزرگترین هنر فروشنده مطرح می‌کنند).

همین مسئله در مورد دزدی نکردن، تلاش کردن، دور نزدن دیگران و سایر حوزه‌ها هم وجود دارد.

نباید احساس کنیم که چون اهمیت یک موضوع برای ما واضح یا بدیهی است و یا اینکه کاملاً با آن موضوع موافق هستیم، به این معنا است که آن موضوع در زندگی واقعی ما هم جایگاه دارد.

این همان چیزی است که کریس آرگریس به عنوان تفاوت Theory In Mind و Theory In Use مورد توجه قرار می‌دهد و می‌گوید که نظریه مورد حمایت با نظریه مورد استفاده تفاوت دارد.

***

تمرین پیشنهادی: اگر هنوز تمرین این درس را در متمم انجام نداده‌اید، به نظرم انجام دادن تمرینش خیلی مفید است. خصوصاً اگر آخر شب (یا هر زمان دیگر که آزاد هستید) فرصت کنید و جواب دوستان دیگر را هم بخوانید (بخشی از درس مدل ذهنی است، اما به صورت مستقل قابل مطالعه است).

***

حالا بیایید با خودمان، کمی خلوت کنیم و فکر کنیم.

بسیاری از ما می‌پذیریم که برنامه ریزی، در واقعیت زندگی ما، جایگاه چندان والایی ندارد و یا حتی اگر دارد، می‌تواند جایگاه بهتری داشته باشد.

برای اینکه این مفهوم منتقل شود، من در عنوان این مطلب از تعبیر دوست نداشتن استفاده کردم. ممکن است یک نفر سالها با فرد دیگری زندگی کند، اما او را دوست نداشته باشد. بلکه به هزار اجبار و ملاحظه در کنارش قرار گرفته باشد.

زمانی در بحث رابطه عاطفی، مطلبی به نام مثلث اشترنبرگ و نیمرویی که به املت تبدیل نمی‌شود نوشتم که به لطف دوستان خوبم در عصر ایران و انتخاب و سایر سایتها، بسیاری از دوستان، آن را خوانده‌اند.

فکر می‌کنم تعبیر اشترنبرگ را می‌توان به بسیاری از حوزه‌های دیگر هم تعمیم داد.

زمانی که در کانال تلگرام justfor30days@ در مورد مدل ذهنی حرف می‌زدم، فرصت نشد که بگویم ما با مدل ذهنی خود هم، رابطه‌ی عاطفی داریم و همان مثلث در موردش مصداق دارد:

* قسمت Passion (اینکه مدل ذهنی و نگرشی که به دنیا داریم، چقدردر ما شور می‌انگیزد)

* قسمت Intimacy (اینکه چقدر منطق ما، این مدل ذهنی را می‌پذیرد و می‌فهمد)

* قسمت Commitment (اینکه چقدر احساس می‌کنیم که نسبت به آن متعهد هستیم و باید آن را حفظ کنیم)

رهایی، می‌تواند یکی از ستون‌های بزرگ مدل ذهنی (یا هسته‌ی یک مدل ذهنی)‌ باشد.

اما برای یکی، بیشتر قسمت شور و شوق آن پررنگ است. حرف از رهایی می‌زند و چشم‌هایش برق می‌زند. شب شاملو می‌خواند و آن تب بزرگ رهایی در آن ذهن بزرگ، روح و جانش را قلقلک می‌دهد. اما صبح، به بردگی‌ دیروز خود تن می‌دهد و به تن فروشی و مغز فروشی می‌پردازد (تن فروشی، ارزان‌ترین و شرافتمندانه ترین شکل خودفروشی است. خطرناک‌ترین شکل خودفروشی، وقتی است که به خاطر پولی که می‌گیریم، حاضریم مغزمان را قانع کنیم که متفاوت با چیزی که واقعاً قبول دارد، فکر کند و بیندیشد و رفتار کند).

برای دیگری، قسمت درک و صمیمیت و منطق (به قول علما، قسمت Cognitive یا شناختی) پررنگ است. مغزش می‌داند که رهایی خوب است و معادلات ذهنی‌اش می‌پذیرند که رها بودن، تنها معنای زندگی است و هر چه جز این است، اسارت و بردگی و مردگی است.

برای فردی دیگر، جنبه‌ی تعهد پررنگ است. نه الزاماً منطقش آن را می‌پذیرد و نه احساسش. اما زمانی چنین چیزی برایش ارزش بوده و امروز مجبور است به خاطر تصویری که در نگاه دیگران دارد، آن را حفظ کند.

“رابطه‌ی عاطفی ما با مفهوم برنامه ریزی” و نحوه‌ی دوست داشتن و دوست نداشتن آن هم، در ذهن ما می‌تواند بر اساس این سه ضلع مثلث، توصیف شود:

ضلع اول: شوق برنامه ریزی دارم. اسم برنامه ریزی که می‌آید چشمانم برق می‌زند. من اصلاً عاشق برنامه‌ریزی‌ام. تمام زندگی‌ام به برنامه ریزی گذشته است. من هر شنبه برنامه ریزی می‌کنم و حتی اگر برنامه ‌هایم عملی نشود، هفته‌ی بعد با همان جدیت برنامه ‌ریزی جدیدی انجام می‌دهم. اصلاً گاهی فکر می‌کنم عملی شدن برنامه، اولویت اول نیست. نفس برنامه ریزی هیجان انگیز است.

ضلع دوم: منطق ذهنی من، می‌پذیرد که برنامه ریزی لازم است. باید آن را انجام بدهم. نوع کارم، نوع زندگیم، موقعیت شغلی یا شخصی‌ام، برنامه ریزی را اجتناب ناپذیر می کند.

ضلع سوم: خودم را متعهد به برنامه ریزی می‌دانم. با خودم قرار گذاشته‌ام این کار را انجام دهم. به دیگران هم توصیه می‌کنم که برنامه ریزی کنند. من ماه‌ها پیش برای رسیدن به یک هدف برنامه ریزی کردم و مسیری را آغاز کردم، امروز دیگر، مستقل از جنبه‌ی منطقی و احساسی، جنبه‌ی تعهد آن وجود دارد. به ده‌ها نفر گفته‌ام که برای مهاجرت برنامه ریزی کرده‌ام و در مسیر اقدام هستم. امروز راهی برای رهایی از آن برنامه و پیاده شدن از آن کشتی که سوارش شده‌ام وجود ندارد.

طبیعتاً در هر رابطه‌ عاطفی از جمله “رابطه عاطفی ما با مفهوم برنامه ریزی” این مثلث می‌تواند شکل‌های مختلفی داشته باشد. متساوی الاضلاع شود. متساوی الساقین شود. یک یا دو مورد از اضلاع چنان کوچک شوند که تقریباً پاره‌ خطی باقی بماند.

نمی‌دانم. اما تلاش من این است که در این سی گام که با هم می‌رویم (و الان در دومین گام هستیم) به تدریج بکوشیم تا رابطه‌ی ما با برنامه ریزی، به یک رابطه‌ی عاطفی کامل تبدیل شود. یک مثلث متساوی الاضلاع. دوستش بداریم. منطقش را بفهمیم و چنان متعهدش باشیم که گزینه‌ی دیگری جز زندگی در آغوش آن، برایمان قابل تصور نباشد.

پیشنهاد (و خواهش من) این است که اگر فرصت کردید، علت‌های رابطه عاطفی نامناسب با برنامه ریزی را اینجا بنویسید تا من هم، به عنوان دبیر جلسه، آنها را جمع و فهرست  و ارائه کنم.

اگر بخواهم تیتروار بگویم، در لحظه‌ی نگارش این متن، این موارد به ذهنم می‌رسد:

* برنامه ریزی وقتی شرایط محیطی مبهم است و آینده متلاطم است، معنا و کاربردی ندارد.

* برنامه ریزی، امید و شوق می‌خواهد و من (نوعی) در شرایط امید نیستم.

* خاطره خوبی از برنامه ریزی ندارم.

* برای برنامه ریزی انگیزه ندارم.

* هر بار برنامه ریزی می‌کنم و عملی نمی‌شود، عزت نفس من خدشه دار می‌شود. همان به که، رهایش کنیم تا هر چه می‌خواهد پیش آید.

* اصلاً هدف خاصی ندارم که بخواهم برایش برنامه ریزی کنم.

* این کارها لوکس و شیک است. اما عملی نیست. هزار نفر را می‌شناسم که اهل برنامه ریزی نیستند، خیلی هم راضی و موفق هستند.

و …

خوشحال می‌شوم اگر مطلبی را مطرح می‌کنید، با شرح و توضیح کامل باشد که بقیه‌ی ما هم، بتوانیم تصویر ذهنی شما را بیشتر و بهتر درک کنیم.

stage-2

+363
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

گزارش بازدید از دفتر روزنامه همشهری

به لطف و دعوت دوست خوبم آقای محسن امین، فرصتی شد تا امروز به دفتر روزنامه همشهری سر بزنم. ساختمانی زیبا به همراه محیطی مهربان و دوست‌داشتنی و محدوده‌ی وسیعی از فعالیت‌ها. تا جایی که من می‌دانم دفتر روزنامه همشهری یکی از گسترده‌ترین مجموعه‌های مطبوعاتی است که جمعی بزرگ و متنوع از اهل نشر و قلم را زیر یک سقف گرد آورده است.

از بخش خبری تا بخش‌های تحلیلی و از بخش بورس تا بخش فرهنگ و مجموعه گسترده‌ای از مجله‌ها مانند دانستنیها و دوچرخه و خردنامه و سرزمین من.

فرصتی بسیار ارزشمند بود تا فرایند تولید محتوا در چنین حجم گسترده‌ای را ببینم و اصول و چارچوب‌هایی را که برای انجام کار هماهنگ و کیفی در چنین حجمی گسترده به کار گرفته می‌شود، بیاموزم.

با وجودی که در تمام ساختمان چرخیدم و بخش‌ها را دیدم، اما فضای بسته به شکلی بود که خجالت کشیدم عکس‌های زیادی بیندازم و برای شما بیاورم (یا حتی بپرسم که این کار مجاز است یا نه). اما چند عکس را از فضای بیرونی و طبقه‌ی هم کف انداخته‌ام که گفتم شاید برای شما هم جالب باشد.

این نمای حیاط ساختمان است که از بالکن طبقه‌ی ششم قابل مشاهده است. تجربه‌ای آرام‌بخش و لذتبخش از مشاهده‌ی سبزی و سکون:

دفتر روزنامه همشهری

راستی! خودم هم به حیاط رفتم و همانجا عکس انداختم:

دفتر روزنامه همشهری

یک عکس سلفی هم با آقای محسن امین انداختم. من که هیچ‌وقت نفهمیدم برای سلفی گرفتن باید دقیقاً کجای موبایل را فشار داد و به کدام سوراخ آن نگاه کرد. اما آقای امین واقعاً در این کار حرفه‌ای است:

محمدرضا شعبانعلی و محسن امین در دفتر روزنامه همشهری

در طبقه‌ی همکف، موزه مانندی داشتند که دیدنش بسیار لذت‌بخش بود. از جمله صفحه‌ سربی مربوط به چاپ نخستین شماره‌ی همشهری را در آن قرار داده بودند:

نمونه اولین صفحه روزنامه همشهری در دفتر روزنامه

نمونه‌هایی از دستگاه‌های چاپ قدیمی هم در آنجا بود و البته در میان همه‌ی آنها، یک صحنه دلخراش هم وجود داشت و آن، دوربین باقی مانده از سقوط هواپیمای C-130 بود که هنوز در کنارش، کارت خبرنگاری شهید کربلایی احمد قرار داشت:

ادامه نوشته

+176
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه ای به گذشته (مشق من در متمم)

پیش نوشت: این بار، از مطلبی که در متمم تحت عنوان نامه‌ای به گذشته منتشر شد، چنان احساس خوبی داشتم که نتونستم در مقابل وسوسه‌ی انجام دادن تمرینش، مقاومت کنم. چنان شتابزده نوشتم که حتی حوصله نداشتم دوباره بخونم و ویرایش و اصلاحش کنم.

جواب تمرینم رو اینجا می‌نویسم. اما به توصیه‌ی بچه‌های متمم (که بازنشر تمرینم رو در روزنوشته‌ها خیلی دوست نداشتند و منطقی هم هست) کامنت زیر این بحث رو می‌بندم که متمم گرفتار همجنس خواری نشود.

———

محمدرضا سلام.

الان که این نامه رو می‌خونی، من دارم به یه عالمه اتفاقی که در ده سال آینده قراره برات بیفته نگاه می‌کنم. وسوسه می‌شم که برات توضیح بدم که چه چیزهای عجیبی رو می‌بینم. چه اتفاقات بدی که بهش فکر نمی‌کنی و چه اتفاقات خوبی که انتظارش رو نداری. چه موفقیت‌هایی که فکر می‌کنی هرگز قرار نیست مال تو باشه و چه شکست‌هایی که به نظرت، محاله در زندگی تو اتفاق بیفته.

اما فکر نمی‌کنم گفتنش کمکی بکنه. اونها به هر حال اتفاق می‌افتن. اگر هم به حرف من گوش کنی و مسیرت تغییر کنه، صرفاً موضوع شکست‌ها و موفقیت‌هات تغییر می‌کنند. اما بعیده تغییری جدی به وجود بیاد.

ترجیح می‌دم فقط برات نشانه‌های مختلفی رو بگم. چارچوب‌هایی برای فکر کردنت. برای تصمیم گرفتنت.

هر جا پا می‌گذاری، با این فرض برو که انگار قرار نیست دوباره، به اونجا پابگذاری و با هر کسی که حرف می‌زنی، چنان با لذت به حرفهاش گوش بده که انگار قرار نیست هرگز فرصت شنیدن دوباره‌ی حرف‌هاش رو پیدا کنی.

اگر حرف محبت‌آمیزی در دلت به کسی داری، در نخستین فرصت ممکن بگو که ممکنه هرگز دومین فرصت، ممکن نباشه و اگر از کسی نفرت داری یا نسبت بهش عصبانی هستی، مطمئن باش که فرصت دومی پیدا می‌کنی که اون حرف رو بزنی. برای مطرح کردن حرفت در نخستین فرصت، عجله نکن.

اما اجازه نده توصیه های زاهدانه‌ی واعظان موفقیت، در مورد کائنات و هستی، فریبت بده. اگر حرفی از سر خشم و ناراحتی داری و در نخستین فرصت نگفتی و در دومین فرصت، هنوز معتقد بودی که گفتنش درسته، حتماً بگو. کائنات، شلوغ‌تر از اونه که بتونه مسئله‌ی تو رو با سرعت و دقتی که انتظار داری پیگیری کنه!

نتیجه‌ی اشتباهاتت معمولاً خیلی زود دیده می‌شن. پس لااقل وقتی می‌دونی که داری به وسوسه‌ای، اشتباهی رو انجام می‌دی، به هزینه‌اش فکر کن و نتیجه‌ی کارهای درستت، معمولاً زمان خیلی زیادی لازم داره تا دیده بشه. بنابراین، صبور باش.

اشتباهاتی که خیلی دیر آشکار می شن و کارهای درستی که خیلی زود جواب می‌دن، استثناء هستند و نه قاعده.

زندگی کردن در لحظه، مهم‌ترین مهارتیه که باید کسب کنی. کسانی که زندگی کردن در لحظه رو نوعی سطحی نگری می‌فهمند و مخالف عاقبت اندیشی و توجه به عمق زندگی می‌دونن، احتمالاً هر دو مفهوم رو نفهمیده‌اند. کسی که تجربه کردن عمق یک لحظه رو فراموش کنه، از عمق زندگی، خیلی ساده‌تر غافل خواهد شد.

اون چیزی که جامعه بهت به عنوان اخلاق می‌گه، همیشه اخلاق نیست. بلکه مخرج مشترک باورهای همه‌ی بزدل‌های جامعه است. به خاطر داشته باش که جامعه هم، مثل هر موجود دیگری، در تشویق و تنبیه تو، منافع خودش رو در نظر می‌گیره و نه تو رو.

بخوان. بخوان. بخوان.

سالهای بعد، به جای اینکه از ده ساعتی که در روز کتاب می‌خواندی احساس غرور کنی، از آن یک ساعت بیشتری که می‌توانستی بخوانی و نخواندی، احساس پشیمانی خواهی کرد.

و تجربه‌ی خوردن یک چای یا قهوه رو، همزمان با سکوت و گوش دادن به یک موسیقی آروم، با هیچ چیز دیگری مخلوط یا معاوضه نکن. چون تمام اون برنامه ریزی‌های عجیب و تلاش‌های زیاد و موفقیت‌های شگفت، قراره در نهایت بهت فرصتی برای تجربه‌ی خوردن همون چای و قهوه، بدن. همزمان با سکوت و گوش دادن به یک موسیقی آروم!

+349
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

یک قاچ از خندوانه: جای پای فرهاد

 هنوز هم، مثل همه‌ی سالهای قبل، تلویزیون ندارم و فرصت دیدن برنامه‌های تلویزیونی و ماهواره‌ای را به مطالعه یا نوشتن یا گفتگو با دوستانم اختصاص می‌دهم. اما وقتی دوستانم، فیلم‌ها یا کلیپ‌ها یا بخش‌هایی از برنامه‌های تلویزیونی را برایم ارسال می‌کنند و دیدنش را توصیه می‌کنند، حتماً از دستور و نظر آنها تبعیت می‌کنم.

شاید به خاطر اطلاع از علاقه ام به شهیدان و شاید به خاطر فایل صوتی شهید بود که دوستانم برنامه‌ی خندوانه‌ی ویژه‌ی شهدا (هفته‌ی دفاع مقدس) را برایم ارسال کردند. صحبت‌های مادر فرهاد – که از اقلیت‌های مذهبی زرتشتی است – چنان برایم دلنشین و البته سوزناک بود که حیفم آمد آن را با شما به اشتراک نگذارم. خصوصاً قسمت دوم حرف‌هایش و ناامیدی ناشی از فروش کتاب خاطرات و داستان یک لنگه جورابی که فضای آن سالها را به خوبی برای ما ترسیم می‌کند.

عجیب است. ما، که گاهی کارهای کوچک خیر خودمان را، چنان بزرگ تصور می‌کنیم که کشور و جامعه و شاید تاریخ را بدهکار خود می‌دانیم، در مقابل کسانی که تمام زندگی خود را برای آرامش دیگران باختند، آنقدر که باید و شاید، قدرشناسانه برخورد نمی‌کنیم یا به خودمان حق می‌دهیم که سوء استفاده‌ی برخی انسانها را از بزرگواری و بخشندگی و ایثار شهدا، دلیلی برای بی‌تفاوت شدن خود نسبت به آنها بدانیم.

هر چیزی که در چشم انسان‌ها ارزشمندتر می‌شود، همزمان در نظر فرصت طلبان نیز، درخشان‌تر و جذاب‌تر خواهد شد و هر نامی که به نکویی شهره می‌شود، به سفره‌ی نانی برای دیگران هم تبدیل خواهد شد. این قانونی است که در علم و دانش و فن آوری و جوامع انسانی، به یک میزان جاری است.

شاید بهترین کار در این میان، تلاش برای نزدیک‌تر شدن و شنیدن حرف همان‌هایی باشد که این نام‌ها و ایثارها و افتخارات را آفریدند. شنیدن حرف‌های پدرها و مادرهای شهیدان هم، کاری از همین جنس محسوب می‌شود.

دانلود ویدئو برنامه خندوانه-خانواده شهدا-هفته دفاع مقدس

+155
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

صحبت‌هایی درباره کارآفرینی – برنامه تلویزیونی ایران شهر

محسن امین از دوستان عزیز و بزرگوار من هستند که بعید است کسی در حوزه اجتماعی فعالیت بکند و نمونه کارهای ارزشمند او را ندیده باشد. محسن عزیز و نیز خانم نرگس خانعلیزاده لطف بزرگی به من کردند و یکی از گفتگوهای ما در برنامه تلویزیونی ایرانشهر را پیاده سازی و در روزنامه همشهری منتشر کردند.

از ایشان اجازه گرفتم تا همان متن را در اینجا هم بازنشر کنم. طبیعی است برنامه، یک برنامه عمومی زنده تلویزیونی است. بنابراین اگر جایی محتوا و جملات را درست و مفید می‌بینید، به لطف دوستان عزیزم است و اگر خطایی در آن می‌بینید، اشتباهات و بی‌دقتی‌هایی است که من در برنامه داشته‌ام.

از جمله زحمات محسن امین، یک مجله اینترنتی علمی پژوهشی به نام عصر مس آنلاین است که نمونه‌ای از یک مجموعه تولید محتوای تخصصی صنعتی – مدیریتی است. امیدوارم که این نوع نشریات کیفی تخصصی هم به تدریج گسترش یافته و جایگاه خود را در صنعت محتوای کشور پیدا کنند.

صحبتهای محمدرضا شعبانعلی در برنامه تلویزیونی ایران شهر

زودبازده ترین کار، روزمزدی است

«همیشه خدا را شکر می‌کنم که پدیده‌ای به نام شکست وجود دارد و ما به خیلی از آرزوهایمان نمی‌رسیم. اگر هرکس به هرچه که دلش می‌خواست، می‌رسید که دیگر ما یک جامعه‌ای پر از پزشک داشتیم؛ بدون حتی یک تاکسی که ما را جابه‌جا کند. یا همه مهندس بودیم بدون اینکه یک‌نفر باشد تا ما را درمان کند. یا اینکه همه کارآفرین بودیم، بدون اینکه کسی برای ما و جامعه‌مان کار کند. حالا خوشبختانه شکست در این زمینه به ما کمک کرده. جواب این است: قطعا نه؛ همه نباید کارآفرین باشیم.  طبیعتا ما سعی می‌کنیم کارآفرینی را تبلیغ کنیم اما از طرف دیگر، تمایل ذاتی آدم‌ها به محافظه‌کار بودن و اینکه یک آب‌باریکه‌ای برایمان باشد، باعث می‌شود که به روال عادی زندگی هم برگردیم. اگر در یک جامعه، همه کارآفرین باشند، پس چه کسی کار کند؟» اینها را “محمدرضا شعبانعلی” میگوید، نام تقریبا آشنایی برای همه کسانی که دستی در کارافرینی، مدیریت و تجارت دارند. با او درباره کارآفرین شدن و کارآفرین ماندن حرف زده ایم.

***

مشخصات یک آدم کارآفرین چیست که یک نفر باید آن را در خودش پیدا کند؟

ما دو نوع حرکت به سوی کارآفرینی داریم. اولین نوع، کارآفرینی ناشی از فشار بیرونی مثل کار کردن با یک مدیر بداخلاق است که باعث می‌شود شخص کارش را رها کند و به فکر کارآفرینی بیفتد. می‌گوید ک دیگر نمی‌توانم با او کنار بیایم و باید برای خودم کار کنم. نوع دوم آغاز کارآفرینی، داشتن انگیزه درونی است و شخص ایده‌ای دارد که در مملکت وجود ندارد و به نظر می‌تواند به خوبی آن را اجرا و پیاده کند. نمی‌گویم که شروع کارآفرینی با فشار بیرونی بد است. اتفاقا خیلی از آدم‌هایی که امروز در این عرصه موفق هستند، کسانی هستند که به همین شیوه شروع کرده اند. اما کسی که با فشار بیرونی کارآفرین شده، باید همه‌چیز را دوبار چک کند. بعید نیست کسی که با فشار شروع می‌کند، با فشار دیگری ببرد و کار را کنار بگذارد. دوستی داشتم که از کارش جدا شد و گفت می‌خواهم خودم کاری را شروع کنم. پرسیدم چرا؟ چه شده؟ گفت من یک مدیر بد دارم. ۴ ماه گذشت و من دوباره او را دیدم و پرسیدم که از کارت راضی هستی؟ با دلخوری گفت: “نه آن‌طور که دلم می‌خواهد. مردم هم کارهای من را درک نمی کنند!” گفتم شاید تو داری یک خیابان یک‌طرفه را برعکس می‌روی و این مردم نیستند که اشتباه می‌کنند؛ گفت: “تو هم من را درک نمیکنی.”این‌طور فکر کردن درباره همه اشتباه است. این همان فشار بیرونی است که ممکن است باعث شود فرد، یک‌جایی کار را تمام کند و دیگر ادامه ندهد.

چرا ما فکر نمی‌کنیم که خودمان برای خودمان کاری درست کنیم؟ چرا همیشه در روزنامه‌ها دنبال کار می‌گردیم؟

واقعیت این است که ما خیلی تمایل داریم که محافظه‌کار باشیم. از بچگی همین‌طور است؛ برای قبولی در دانشگاه از ما نمی‌پرسند که چه رشته‌ای را دوست داری؟ همه می‌دانند که اگر من موسیقی بخوانم، جزو ۱۰ نفر اول موفق آن عرصه هستم اما می‌گویند که برو مهندس شو که اگر جزو ۱۰ درصد سوم هم باشی، می‌توانی زندگی‌ات را بگذرانی. این یک متوسط قابل قبول است و همان آب‌باریکه‌ای است که اکثر ما به دنبالش هستند.

شما با این روش موافقید؟

می‌شود به جای آب‌باریکه به یک رودخانه بزرگ هم فکر کرد اما گاهی اوقات ممکن است به امید پیدا کردن رودخانه، در بیابان گم شویم. اگر نگاهی به آمار بیندازید، می‌بینید که همه کارآفرین‌ها موفق نیستند. یک‌سری از آن‌ها، شب‌ها در خیابان می‌خوابند و بعضی‌های دیگرشان نگران چک‌های به اجرا گذاشته‌شان هستند. در این مرحله، مهم است که بپذیریم و آماده باشیم و سنگ بزرگ برنداریم. باید مهارت‌ها را بدانیم.

فکر می‌کنید کارآفرینی می‌تواند یک‌جور سبک زندگی باشد؟

سبک زندگی از اینجا شروع می‌شود که من نه‌تنها بتوانم تغییری در زندگی خودم بدهم، بلکه بتوانم کاری کنم که چند نفر دیگر هم تغییری در زندگی‌شان ایجاد کنند. در مدرسه، دانشگاه، سرکار و …؛ اینطور نباشد که دیگران به ما بفهمانند که تو نه‌تنها نقشی نداری، بلکه مجبور باشی حواست را جمع کنی که دیگران زندگی‌ات تو را تغییر ندهند. طبیعتا من نوعی دیگر در ذهنم نمی‌گنجد که بتوانم سهمی در اتفاقات بزرگ داشته باشم. اگر با این ذهنیت کارآفرین شدیم، ۲ سال دیگر که یک کارآفرین موفق نشده‌ایم، نمی‌گوییم که کارم غلط بوده یا من راه را اشتباه رفته‌ام؛ می‌گویم دولت حمایت نکرد، مردم جنس داخلی نمی‌خرند، بانک وام نمی‌دهد. کسی که این حرف‌ها را می‌زند، کارآفرین نبوده؛ فقط دچار یک تب زود‌گذر بوده.
خیلی وقت‌ها چون یکی در یک شغلی موفق شده، همه می‌رویم سراغ همان شغل. یعنی این‌طور به قضیه نگاه می‌کنیم که اگر یک نفر سنگی از چاهی درآورده و آن سنگ خوب بوده، همه به سراغ همان چاه می‌رویم. باید به این نکته توجه داشته باشیم که برگ برنده کارآفرینی کار متفاوت کردن است. البته نه به‌طور قطع و همیشگی ولی به هرحال باید بدانیم که مسیری که دیگران آن را رفته‌اند و هموارش کرده‌اند، به همان اندازه که برای من راحت است، برای دیگر رقبایم هم راحت است.

پس چه کسی باید کارآفرین باشد؟

آدمی که باید فردا ساعت ۸ صبح سرکارش باشد و ۸ و نیم می‌رسد و می‌گوید ترافیک بود، قطعا نمی‌تواند کارآفرین باشد و اگر به دنبال آن برود، اشتباه کرده. چون فردا می‌خواهد بگوید که بانک وام نداد. این آدم امروز باید بگوید که من با وجود اینکه که یک سال است این راه را می‌روم، راه را اشتباه رفتم، یا صبح خواب ماندم، یا تخمین غلط زدم و به جای دو ساعت زودتر راه افتادن، یک ساعت و نیم زودتر راه افتادم. اگر این‌طوری گفت و اینطوری فکر کرد، قطعا می‌تواند کارآفرین باشد و اگر ۵ بار هم شکست بخورد، باز هم می‌تواند جبران کند. اما اگر کسی ترافیک را بهانه دیر رسیدنش آورد، به نظر من بهترین گزینه برای او همان کارمندی است.

مهم‌ترین نکته برای موفقیت در کارآفرینی چه چیزی است؟

کار آفرینی، پشت‌زمینه اش صبر است. نمی‌شود انتظار داشت به سرعت جواب بگیریم. واژه نادرستی جدیدا در جامعه به نام “بنگاه‌های زودبازده” راه افتاده که باعث بروز توقع بی‌جا می شود. در صورتی که زودبازده‌ترین کار، کارگری است. اینکه من امروز صبح بروم کار کنم و عصر، حقوقم را بگیرم.  کمی جلوتر از آن، کارمندی است که من کارکنم و آخر ماه حقوقم را بگیرم. جلوتر از آن، این است که من مدیر یک شرکت باشم نه مالک آن؛ که یک سال تمام کار کنم و هیئت‌مدیره به من پاداش بدهد و آخرین و دیربازده‌ترین کار، کارآفرینی است که من یک ماه، یک‌سال، ۵ سال یا ۱۰ سال سختی بکشم و بعد از این سال‌ها، تازه بخواهم سودش را ببرم. یک جمله معروفی هست که می‌گوید: «کارآفرین کسی است که بتواند سال‌های زیادی با شکم گرسنه بخوابد.» البته به نظر من این تنها تعریف “کارآفرین” است اما “کارآفرین موفق” به این جمله محدود نمی‌شود. کارآفرین موفق کسی است که بتواند ۱۰ نفر دیگر را هم برای سختی کشیدن راضی کند! چون به هرحال کارآفرینی تیم و همراهی می‌خواهد.

ریشه این ویژگی که دوست داریم از همه‌چیز زود نتیجه بگیریم در چیست؟

واقعیت این است که کارآفرینی دقیقا مثل این است که من بخواهم یک ارتش را در زمین جلو ببرم. حالا این ارتش چه چیزهایی است؟ “تحمل” است که باید در من بزرگ و قوی باشد، “توان مالی” من است، “مهارت ارتباطی” من است و “اعتماد” دیگران به من است. اگر ما این لشکر را فهرست کنیم، می‌بینیم که کسی که یک‌نفره سراغ کارآفرینی رفته هم، عملاً یک گروه را هدایت کرده. طبیعتا حرکت دادن چنین ارتشی نیاز به زمان دارد. حالا اگر در این بین، سرمایه‌ای به من تزریق شود، نباید فکر کنیم این سرمایه به تنهایی می‌تواند کار من را حل کند؛ خیلی وقتها مشکل این است که همه‌جانبه‌نگری نداریم، مساله ای که ریشه همه زود‌خواهی‌هاست. همین الان اگر من از یک جمعی بپرسم ریشه تورم در چه چیزی است؟ هرکس فقط یک دلیل خاص را می‌گوید. هیچکس نمی‌گوید که من فکر می‌کنم ۲۰ عامل دارد که من ۳ تای آن را می‌دانم. دقیقا همین حالت در سوال‌های مختلف است؛ مثلا حالا شما بپرس که دوست من، شما چرا شغل نداری؟ فقط یک علت را بیان می‌کند که من به این دلیل است که در حال حاضر بیکار هستم در صورتی که قطعا این‌طور نیست و عوامل مختلفی دست به دست هم داده‌اند. این فرهنگ دقیقا در کارآفرینی موضوعیت دارد  که یک‌نفر فکر می‌کند کارآفرینی فقط به پول نیاز دارد که من آن را دارم پس شروع می‌کنم. یک‌نفر دیگر فکر می‌کند مسئله مهم در کارآفرینی تلاش است که خب من این ویژگی را دارم. اما این را نمی‌دانند که ده‌ها عامل است که باعث موفقیت در کارآفرینی می‌شود.

گسترش کار و تمرکز بر کار گروهی چقدر در موفقیت ملاک است؟

اینکه دو نفر با هم کار کنند و بعد از گذشت چند سال همچنان خودشان باشند و کسی به آن‌ها اضافه نشده باشد، نشانه شکست نیست. از طرفی هم، اضافه شدن افراد مختلف به جمع، نشانه موفقیت نیست. این مترهای عجیبی است که ما دیگران را با آن‌ها می‌سنجیم. گاهی اوقات یادمان می‌رود که موفقیت کارآفرینی، الزاما به این نیست که من چقدر آدم دور خودم جمع کرده‌ام و چقدر آدم را می‌چرخانم. اول از همه به این است که من بار ایجاد شغل را از دوش دیگران برداشته‌ام. یعنی یک نفر برای خودش کار کرد و نرفت به یکی دیگر بگوید که آقا به من حقوق بده. دومین معیار این است که به ارزش‌‌آفرینی نگاه کنیم.  مثلا یک خانم خانه‌دار یک دسر خوشمزه درست می‌کند. وقتی ما از او می‌پرسیم که چقدر برای این دسر هزینه کرده ای؟ می‌گوید دو هزار تومان هزینه کردم و ۱۱ هزار تومان مردم آن را از من خریدند و خیلی هم خوشحال هستند. در حقیقت این خانم ۹ هزار تومان، ارزش افزوده ایجاد کرده. از طرف دیگر، وقتی از مالک یک رستوران درباره سرمایه و سودش می‌پرسیم، به ما می‌گوید من یک رستوران دارم که سالی یک میلیارد در آن تزریق می‌کنم و یک میلیارد و صد میلیون هم فروش دارم. حالا ما با مقایسه این دو با هم نباید فکر کنیم که رستوران دار موفق‌تر است. باید دید کدامشان ارزش افزوده بیشتری نسبت به سرمایه شان ایجاد کرده اند.

برای نکته آخر، در کارافرینی به دنبال چه چیزی باید بود؟

ذاتا اگر قرار باشد که کارآفرین به نظر دیگران نگاه کند، بیچاره است. چون از همان اول راه خانواده می‌گویند که این چه کاری است؟ پاشو برو دنبال یک کار نان و آبدار بگرد. بعد از آن بقیه مردم نصیحت خواهند کرد؛ بنابراین در این عرصه نظر دیگران اصلا نباید برای فرد کارآفرین مهم باشد. اصلش این است که رضایت درونی افراد ارزش اصلی است. اینکه از یک نفر بپرسی راضی هستی؟ و او جواب بدهد، بله؛ دیگر بحث  ندارد. او راضی است. اما اینکه بپرسی تو در زندگیت موفق هستی یا نه؟ و طرف مقابل جواب بدهد بله، موفق هستم. جای بحث دارد. می‌شود رفت و بررسی کرد که او در زندگی‌اش چه چیزهایی دارد که معنای موفقیت می‌دهد. در نهایت  باید بگویم که کارآفرین به دنبال رضایت است نه موفقیت؛ چرا که موفقیت شکست را هم همراه خودش دارد.

+206
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه اینشتین به پسرش و بحثهای نامربوط دیگر

نامه اینشتین به پسرش آلبرت در سال 1915یک سایت آمریکایی هست به نام شاپل. درباره‌ی تاریخ مطالب متعددی داره و طبیعتاً بیشتر تاریخ آمریکا. اما بخشی از این سایت کار ارزشمندی کرده و این کار، جمع آوری نسخه های دستنوشته تاریخی بزرگانه.

داشتم توی این سایت دنبال یک نامه‌ی دیگه می‌گشتم که خیلی تصادفی این نامه رو دیدم. نامه‌ای که اینشتین به پسر یازده ساله اش آلبرت نوشته. نمی‌دونم چرا احساس عجیبی در این نامه بود. گفتم بخش‌هایی از اون رو با هم بخونیم.

سال ۱۹۱۵ که نامه در اون نوشته شده، سالی است که نظریه نسبیت عام تقریباً به سر و سامان رسیده بود و از طرف دیگه حدود یک سال بود که آلبرت اینشتین جدا از همسرش میلوا و فرزندانش (تته و آلبرت) زندگی می‌کرد.

البته همونطور که می‌بینید متن اصلی به زبان آلمانیه. من با تکیه بر ترجمه‌ی انگلیسی این خلاصه رو برای شما می‌نویسم (طبیعی است که تلاش می‌کنم به حس نامه وفادارتر باشم تا ساختار گرامری).

آلبرت عزیزم.

از طریق هانس ول‌وند و عمه شنیدم که توی زوریخبرگ، آپارتمان قشنگی دارین. روی سورتمه‌ات هم که فرمون جدید گذاشتی! یادمه پارسال هم می‌گفتی دوست داری این کار رو بکنی.

امیدوارم دوستهای قدیمی‌ات رو هم پیدا کرده باشی. همونهایی که باهاشون کشتی می گرفتی باهاشون سرگرم بودی. برای پسرها، هیچ جایی به زیبایی زوریخ برگ نیست. از نظر سلامت هم همینطور.

خیلی سر مشق هم اذیت نمی‌کنن. خیلی هم به لباس و رفتار گیر نمی‌دن. راستی پیانو رو فراموش نکن. با نواختن موسیقی آدم برای خودش و دیگران لذت خیلی زیادی ایجاد می‌کنه.

من خودم امشب قراره یه جا برم در یک کنسرت کوچیک پیانو بزنم. پولش رو می‌دن به دو تا هنرمند فقیر.

شاید در سالهای آینده به تدریج، تمرین فکر کردن رو هم شروع کنی. خیلی خوبه که بتونی چنین کاری بکنی. هفته‌ی پیش من با آقای دهاس تجربه‌های جالب و مهمی با مگنت انجام دادیم. اگه یادت باشه با همسر و بچه هاش خونه مون اومده بودند. وقتی این بار بیشتر با هم بودیم، باید برات تعریف کنم. شاید تعطیلات تابستونی بعد زمان خوبی باشه.

امیدوارم بتونیم با همدیگه – فقط ما دو تا – بریم کوهنوردی که یه چیزایی از دنیا رو ببینی. امیدوارم این جنگ تا اون موقع تموم شده باشه.

من تا ایستر، باید به هابر ریاضی درس بدم. مریض بوده نتونسته بره مدرسه. از رفیق‌های شما هم خبری ندارم. چون الان تو شهر نزدیک میدون فربلینگر زندگی می‌کنم. اینجا یه آپارتمان کوچیک دارم که معمولاً تمام روز رو توی اون کار میکنم. حتی بعضی وقتا برای خودم غذا می پزم.

تو و تته رو خیلی می بوسم. زود برای پاپا نامه بنویس.

به مامان هم سلام برسون.

اگه چیز خاصی هم میخوای، لطفا‍ً به من بگو.

————————————–

اینشتین یه نامه‌ی دیگه هم در همون سال به آلبرت نوشته که خیلی معروفه:

آلبرت عزیزم.
دیروز نامه دوست داشتنی تو رو دریافت کردم و خیلی ازش لذت بردم. می‌ترسیدم که دیگه برام نامه نفرستی. وقتی زوریخ بودم بهم گفتی که موافق نیستی بیای زوریخ. اینه که فکر کردم بهتره همدیگر رو جای دیگه‌ای ببینیم. یه جای دنج که هیچکس نتونه آسایشمون رو به هم بزنه.

به هر حال، من اصرار دارم که ما سالی یک ماه با هم باشیم که تو بدونی که یه پدری داری که بهت فکر می‌کنه و دوستت داره. تازه خیلی چیزهای خوب و زیبایی هم می‌تونی از من یاد بگیری. چیزهایی که بعیده بقیه بتونن بهت یادت بدن. چیزی که اینقدر با زحمت و تلاش یادگرفتم و به دست آوردم، نباید فقط برای غریبه‌ها باشه. باید برای بچه های خودم هم باشه.

راستی. این روزها یکی از بهترین کتابهام رو نوشتم. وقتی بزرگتر شدی، باید راجع بهش باهات حرف بزنم.

خیلی خوشحالم که از پیانو زدن لذت می‌بری. به نظرم برای سن تو، این کار و نجاری مناسب‌ترین کارهاست. حتی از مدرسه رفتن هم مناسب‌تر و بهتره. اینها برای بچه هایی مثل تو خیلی مناسبه. پیانو بزن. قطعه هایی که دوست داشته باشی. مهم نیست که معلمت برای تمرین اونها رو به تو پیشنهاد داده یا نه.

بازی هوپاین بهترین روش برای زیاد یاد گرفتنه: اینکه با لذت یاد بگیری. جوری که نفهمی زمان کی گذشت. من خودم اغلب جوری غرق کارهام میشم که ناهار یادم میره.

وقتی بزرگتر شدی با تو درباره اش صحبت می کنم. یادت نره که با تته هم هوپ بازی بکنیا! برای سلامتی و بدن خودت هم خوبه. گهگاه هم یه سر به دوست من زنگر بزن. آدم دوست داشتنی ایه.

تو و تته رو میبوسم

پاپای شما

به مامان سلام برسونین

————————————————

داشتم فکر می‌کردم که:

چقدر کتاب در مورد حاشیه‌های زندگی اینشتین هست. از نامه هایی درباره فیزیک که میلوا برای اون می‌نوشت و بعداً کم کم در اون حرفی از فیزیک نبود تا دختری که قبل از ازدواج رسمی اینشتین با میلوا به دنیا آوردن و در هیچ جای تاریخ اسمی ازش نیست و احتمالاً به خانواده‌ی دیگری سپرده شده و با نام خانوادگی دیگری زندگی کرده و شاید دنیا رو هم در این اواخر ترک کرده باشه.

از روابط عاشقانه‌ی اونها با هم تا تخریب رابطه‌شون و جدا زندگی کردنشون و طلاقشون و ازدواج بعدی. از تحسین میلوا به عنوان یک گوش شنونده‌ی آشنا با فیزیک که شاید نبودنش می تونست حتی روی تولد نظریه‌ی نسبیت هم تاثیر بگذاره تا اونهایی که می‌گن اگر انقدر به رابطه ی اینشتین با دختردایی اش حسودی نمیکرد و چند سال مغز اینشتین رو نمی‌خورد، الان فیزیک در نقطه‌ی بهتری قرار داشت. این بحث‌ها در حدی جدیه که یکی از فصلهای پرطرفدار کتاب Einstein for Dummies قصه‌ی اینشتین و همسرانشه!

همه‌ی اون قصه‌ها، همه‌ی اون شهرت‌ها، همه‌ی این نامه‌ها، همه‌ی اون خوشی‌ها و شیطنت‌های اینشتین در برلین، همه لحظات خوبش، همه ی تنهایی و سختی‌هاش، همه التماسهای پدرانه‌اش به آلبرت برای چند خط نامه.

وقتی همه‌ی اینها رو کنار هم می گذاریم می‌بینیم که چقدر درک کردن زندگی آدمهای دیگه سخته. چقدر داوری کردن در مورد زندگیشون، رضایتشون، نارضایتیشون، خوشبختی یا بدبختی شون سخته.

اگر اینشتین زنده بود و در برنامه های پاپ تلویزیون ایران حاضر می‌شد، ما از او درباره‌ی چه چیزی توضیح می‌خواستیم؟

دلایل موفقیتش؟

ریشه های شکستش؟

رنج های زندگی تنها در یک آپارتمان کوچک در عین شهرت؟

یا فرصت‌هایی که شهرت برای لذت و عیاشی فراهم می‌کند؟

شاید هم، هرگز با او مصاحبه نمی‌شد. چون او، از تصویر رویایی که ما دوست داریم، فاصله داشت. او دیگر نابغه‌ی قرون نبود. او هم یکی بود مثل ما…

+372
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

چند نکته برای هدف گذاری و برنامه ریزی برای سال جدید

یک سال دیگر هم تمام شد. اگر چه به قول امیر تقوی در کارت تبریکی که برایم فرستاده بود:‌ «می‌دانم که تو معتقدی تبریک سال نو، مربوط به دوران کشاورزی است و این روزها، تبریک یا تسلیت را باید در هر روز و هر لحظه گفت»، تبریک گفتن لااقل در ذهن من، چندان جای و جایگاهی ندارد.

دلم می‌خواست  این غزل زیبا را بنویسم که: «نوروز بمانید که ایام شمایید، آغاز شمایید و سرانجام شمایید…گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است، در کوچه‌ی خاموش زمان، گام شمایید…»

متاسفانه امروز دیدم در وایبر همین غزل را برایم فرستادند و من هم از بحث کردن و نوشتن در موردش صرف نظر کردم. چیزی که در شبکه‌های اجتماعی رایج شود، از قله‌ی رفیع فاخر خود، فرو می‌آید و برای بارور کردن روح و جان، عقیم می‌شود. چشم به دیدنش عادت می‌کند و عادت کردن، فرصت شگفت زده شدن و فرو رفتن در خلسه‌ی حاصل از اندیشیدن به یک مفهوم زیبا و شگفت‌انگیز را از ما می‌گیرد.

این بود که گفتم صرفاً چند نکته درباره‌ی برنامه ریزی برای سال جدید بگویم. البته من حرف‌های رسمی‌ام را در مورد برنامه ریزی، در متمم تحت عنوان فایل صوتی نقطه شروع گفته‌ام و شنیده‌اید. اما نکاتی هست که کمی شخصی‌تر است. منظورم از شخصی بودن، این است که الزاماً در دفاع از آنها، نمی‌توانم مقاله و تحقیق و … ارائه کنم. اما از جمله‌ چیزهایی است که طی سالهای اخیر، به تجربه آموخته‌ام.

حدود هجده سال پیش بود که در یک کتاب انگیزشی خواندم تحقیقی در هاروارد (و تحقیق مشابهی در ییل) نشان داده است که نوشتن اهداف، می‌تواند شانس موفقیت در آنها را بالا ببرد. آن زمان هنوز نمی‌دانستم که این تحقیق هم (که هنوز هم در کتابهای انگیزشی و حتی در نشریاتی مانند فوربس نقل می‌شود) صرفاً یک روایت دروغین اینترنتی است. اما به هر حال، از آن سال تا کنون، همیشه هدف‌هایم را نوشته‌ام و از این کار، ناراحت و پشیمان نیستم و همچنان آن عادت مفید را ادامه می‌دهم.

چند هفته پیش، فرصتی دست داد تا سررسید کهنه‌ی قدیمی‌ام را هم پیدا کنم و با قرار دادن آن در کنار سند‌های برنامه‌ریزی که در سالهای اخیر برای خود تنظیم می‌کنم، هدف‌گذاری‌ها و برنامه ریزیهای پانزده سال اخیر را مرور کنم و در کنار دستاوردهایم بگذارم تا ببینم در کجاها موفق بوده‌ام و در کجاها به خواسته‌هایم نرسیده‌ام.

ادامه‌ی آنچه می‌خوانید، صرفاً حاصل مرور این دفترچه‌ها است. ممکن است کسان دیگری هم باشند که به شیوه‌هایی مشابه و یا حتی معکوس، نتایج ارزشمندی کسب کرده باشند و طبیعی است که در این چنین بحث‌هایی، راهکار قطعی وجود ندارد.

در اولین سالهایی که هدف گذاری را به صورت جدی و مکتوب انجام دادم، هدف‌هایم بیشتر از جنس دستاوردهای عددی بود. مثلاً آخرین سال دبیرستان، رتبه‌ی کنکور زیر صد می‌خواستم. ماهی دویست هزارتومان درآمد از محل کار پاره وقت. یک سفر یک هفته ای به خارج از ایران هم، جزو اهداف آن سال من بود که البته این آخری در آن سال برآورده نشد. آن موقع آموخته بودم که همه چیز باید عددی شود. عددها باید قابل دستیابی باشند. اما ساده هم نباشند و کمی چالش ایجاد کنند.

شیوه‌ی خوبی بود. اما عملی شدن و عملی نشدن گاه و بیگاه هدف‌ها، گاهی خوشحال و گاهی ناراحتم می‌کرد. الان که فهرست آن زمان را می‌خوانم، فکر می‌کنم شاید از فهرست سی موردی دو سال اول دانشگاه، حدود شانزده یا هفده مورد آن عملی نشدند.

به تدریج احساس کردم که این شیوه‌ی هدف گذاری و برنامه ریزی، به آن اندازه که من انتظار دارم اثربخش نیست. به هر حال بودنش بهتر از نبودنش است. اما همیشه فهرستی درست می‌کنم و نیمی از آن عملی می‌شود و نیمی دیگر هم نمی‌شود و بعد هم هزار دلیل و بهانه دارم که چرا بعضی هدفهایم عملی نشدند و به هر حال همه چیز در دست من نیست و عوامل محیطی هم در کار هستند و خلاصه… سالی دیگر می‌آمد و فهرستی دیگر که من از همان ابتدا، ایمانم را به آن از دست داده بودم و می‌دانستم که بدون نوشتن هم، نیمی از فهرست عملی شده و نیمی دیگر شکست خواهد خورد!

خوب یادم هست که هدف گذاشته بودم که دومین کتابم را طی شش ماه نخست سال منتشر کنم و به خاطر کندی فرایند صدور مجوز و مشکلاتی از این دست، یک سال گذشت و هنوز این هدف عملی نشده بود. این بود که هدف گذاری بر مبنای فعالیت ها را شروع کردم. من نمی‌توانم برای انتشار شش ماهه‌ی کتابم برنامه ریزی کنم. چون بخشی از این هدف، در اختیار وزارت ارشاد و بخشی در اختیار مدیر انتشارات و بخشی در اختیار مدیر چاپخانه است. حتی بخشی در اختیار جعفر، کارگر افغانی چاپخانه بود که دو تا از زینک‌ها داخل وانت او جا مانده بود و او هم به کابل رفته بود!

منظورم از برنامه ریزی و هدف گذاری بر مبنای فعالیت، این است که: من هدف می‌گذارم که امسال، یک کتاب دویست صفحه‌ای تالیف کنم. تالیف بیشتر از انتشار، در اختیار من است و دخالت دستان بیرونی در آن کمتر. قطعاً پس از تالیف برای انتشار سریع و به موقع، تلاش خواهم کرد. اما چیزی که در فهرست اهدافم می‌نویسم «فعالیت» است و نه «دستاورد نهایی».

یادم است به همین شیوه با خودم قرار گذاشتم که کتاب استاتیک مریام را در دو هفته بخوانم و از هر فصل، نیمی از تمرین‌ها را حل کنم. دیگر برای نمره ی درس استاتیک هدف نگذاشتم (چقدر هم خوب شد که نگذاشتم. آقای امیدوار استاد درس، با همه‌ی لطف و محبتی که به من داشت، حسابی ناامیدم کرد!).

هدف گذاری و برنامه ریزی بر مبنای فعالیت خوب بود. اما احساس خوبی به من نمی‌داد. احساس می‌کردم تصویر کلان را از دست داده‌ام. شبیه کارگری که به او می‌گویند تو باید امروز دو هزار آجر جابجا کنی و وقتی می‌پرسد خانه‌ی نهایی چه شکلی خواهد بود؟ به او می‌گویند: این را نمی‌دانیم. به ده‌ها عامل دیگر بستگی دارد. تو آجر را جابجا کن. این تنها کاری است که در حوزه‌ی اختیار و توانمندی توست.

این تجربه‌ها همزمان با نخستین سالهای کار کردن رسمی سازمانی من بود (البته خود کار به اندازه‌ی عنوان شیک و تمیزی که من گفتم، تمیز نبود!). کم کم دیدم که هدف‌های سالهای گذشته، چقدر مسخره و بی معنی بوده‌اند. رتبه‌ی کنکور، درست در لحظه‌ی ورود به دانشگاه بی معنی شد. معدل کارشناسی پس از فارغ التحصیلی بی خاصیت شد. یکی دو سال بعد، دیگر هیچ کس رشته‌ی کارشناسی‌ام را هم نمی‌پرسید. من هم بیشتر به خاطر تعمیر و عیب یابی سیستم‌های الکترونیک و تجهیزات اتوماسیون شناخته شده بودم و کسی سوال مکانیکی از من نداشت!

کم کم دیدم که جامعه به مهارت، کار دارد و اگر مهارت داشته باشی، عملاً بدون اینکه آگاهانه تلاش کنی، هدف‌هایی که قبلاً داشتی یکی پس از دیگری برآورده می‌شود. کم کم ماشین‌ اول و دوم را خریدم و حقوق خوب را گرفتم و مسافرت‌های خارجی‌ام را یکی پس از دیگری رفتم و همه چیز خوب بود.

پول و موقعیت آن سالها، تقریباً ربط زیادی به هدف‌ گذاریها و برنامه ریزیهای قبلی‌ام نداشت. ناشی از این بود که ایراد یک سیستم پی ال سی را، شاید به جای دو روز، در دو ساعت پیدا می‌کردم و می‌توانستم در جلسات کاری، به هر ضرب و زوری بود، ترجمه همزمان انجام دهم و رابطه‌ام با کارگرها خوب بود و می‌دانستم که اگر نیمی از حقوق امروزم را به عنوان هدیه و کادو،‌ به صورت غیررسمی به آنها و فرزندانشان بدهم، آنها بیشتر کمک می‌کنند و چند ماه بعد، می‌توانم حقوق بیشتر و موقعیت بهتری داشته باشم تا دوباره بتوانم بخش بیشتری از حقوقم را به آنها و فرزندانشان بدهم…

خلاصه. کم کم، دیدم هر آن چیزی که از جنس موفقیت است، نه «عدد» است و نه «عنوان». بلکه از جنس مهارت است. الان فهرست هدف گذاری سال ۸۴ پیش چشمم است. در آن مهارت مذاکره را نوشته‌ام (اولین سالی بود که این را به عنوان مهارتی رسمی نوشتم). مهارت ارتباط با طبقه‌ی کارگر! (به معنای مارکسیستی آن نخوانید. در فضای فرهنگی کارگاه‌های ایرانی بخوانید). مهارت برنامه نویسی سیستم PLC ساخت Selectron. مهارت خواندن LC و …

برگه‌ای که در تحویل سال ۸۴ نوشته‌ام، هیچ شباهتی به این «مقلب القلوب‌های نستعلیق» و «ماهی قرمزهای اینستاگرام» و «سفره‌های هفت سین» این روزها ندارد. اگر نگویم که برنامه‌ِی آغاز سال من است، آن را با کاغذی که از جیب یک مهندس در کارگاه، بیرون افتاده یا شاید چرکنویسی که روی میز دفتری مانده و هر کس جمله‌ای یادگاری روی آن نوشته است،‌ اشتباه بگیرید!

این ماجرا هم چند سالی ادامه داشته. صادقانه بگویم، حتی امسال هم، هنوز دو سه عنوان از این جنس، در برنامه‌‌ی سالیانه‌ام دارم. اما دیگر مثل آن سالها، تم کلی برنامه‌ ریزی‌ام مهارتی نیست.

برنامه ریزی مهارتی، بیشتر برای دورانی مفید است که هنوز در شغل و موقعیت خودت تثبیت نشده‌ای. هنوز باید به فکر این باشی که رزومه‌ی پربار‌تری داشته باشی. هنوز در فضای رقابتی هستی و احساس می‌کنی که افراد دیگر، اگر چند مهارت بیشتر از تو داشته باشند، جایگاه محکم‌تری نسبت به تو خواهند داشت.

کم کم، وقتی در جای خود تثبیت شدی و مطمئن شدی که در ادامه‌‌ی زندگی، هرگز مجبور نمی‌شوی برای کسی رزومه پرکنی و تقاضا برای تو به اندازه‌ی کافی هست (که من فکر می‌کنم اگر کسی درست و حرفه‌ای برخورد کند باید در چهارمین دهه‌ی زندگی به چنین نقطه‌ای برسد و دیگر خودش رزومه‌ی افراد دیگر و سازمان‌های دیگر را بررسی کند). در این وضعیت، کم کم بحث سبک زندگی پیش می‌آید. حالا دیگر آنچه از هدف گذاری عددی و هدف گذاری مهارتی مهم‌تر است، برنامه ریزی برای سبک زندگی است.

آیا مطالعه بخشی از زندگی من است؟ خانواده قرار است چه سهمی در زندگی من داشته باشد؟ آیا کار قرار است حساب بانکی‌ام را پر کند و عصرها، آن پول را برای زندگی خرج کنم؟ یا کارم خود، نوعی زندگی است. آیا قرار است پیرو دیگران باشم یا پیشروتر از دیگران؟ آیا از بیدار شدن زودهنگام صبحگاهی لذت می‌برم یا اینکه رویایم، روزگاری است که بتوانم تا ظهر،‌ در رختخواب بمانم؟ آیا پیاده روی، بخشی از برنامه‌های من است؟ نقش ابزارها در زندگی‌ام کجاست؟ لپ تاپ من چه نقش‌هایی برای من دارد؟ مرا به اینترنت وصل می‌کند یا وایبر؟ به کتابهای الکترونیک یا پاورپوینت؟ موبایل در زندگی من چه نقشی ایفا می‌کند؟ آیا برای یادگیری، برنامه ‌ی منظمی دارم؟

همه‌ی این سوالات را، می‌توان زیر یک عنوان جمع کرد: برنامه ریزی و هدف گذاری برای عادتهای زندگی. عادتهای درست،‌ مهارتهای درست را هم پرورش می‌دهند و دستاوردهای درست را هم به همراه می‌آورند.

یکی دو سال است، بعد از برنامه ریزی برای عادت، به برنامه ریزی برای تغییر مدل ذهنی فکر می‌کنم. امسال در برگه‌ی هدف گذاری‌ام نوشتم: نمی‌دانم می‌خواهم چه کسی باشم. اما می‌دانم می‌خواهم چه کسی نباشم. نمی‌دانم می‌خواهم کجا باشم. اما می‌دانم می‌خواهم کجا نباشم. نمی‌دانم می‌خواهم چه بنویسم. اما می‌دانم می‌خواهم چه ننویسم. میخواهم ذهنم فارغ از هدفها و هدف گذاری‌ها باشد. می‌خواهم دیوارها و مرزها و دره‌ها را بداند و در زمین باز زندگی، به هر سوی دیگری که می‌خواهد بدود.

فکر می‌کنم در این سالها، مدل ذهنی بزرگان می‌تواند تا حد زیادی راهگشا باشد. اگر بود، سال بعد برای شما گزارشش را می‌نویسم…

به همه‌ی عزیزانم گفته‌ام، به شما هم که عزیزترین‌های من – و اگر صادقانه بگویم تنها دوستان نزدیک من و تنها کسانی هستید که با آنها در ارتباط هستم – می‌گویم:

برایتان آرامش و امید آرزو می‌کنم و می‌دانم که سلامت و ثروت، چیزی بیش از دستاورد فرعی این دو نیست!

+735
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

حرفی با پدر و مادرها در شروع سال جدید

این مطلب را برای عصر ایران نوشتم. مطلب ظاهری شبیه دلنوشته دارد. اما آنها که قبلاً نوشته‌های اینجا و متمم را خوانده‌اند می‌دانند که تک تک جمله‌های این متن، قبلاً در مطالب من با ارائه‌ی رفرنس‌های علمی، از تحقیقات روز دنیا به بحث گذاشته شده است.

————————————————————-

نخستین روز سال تحصیلی، خاطره‌ی مشترک همه ماست. این روزها، با شادی و لبخند، خاطرات نخستین روزهای مدرسه‌ی خودمان را مرور می‌کنیم. اما، اگر کمی فکر کنیم به خاطر می آوریم که آخرین روزهای تابستان، برای بسیاری از ما، آرام و غم‌انگیز بود. چیزی شبیه غروب جمعه‌ها.
احساسی که نسبت به روزهای شروع سال تحصیلی داشتیم و داریم، می‌گذرد. تلخ یا شیرین، در طول زندگی آنقدر شروعها و پایان‌های مهم را تجربه می‌کنیم، که کمتر فرصتی برای به یاد آوردن آن روزها، باقی می‌ماند. اما، آنچه در طول سال تحصیلی روی داده است، برخوردهایی که پدر و مادر و معلم، با ما داشته‌اند، فراموش نمی‌شوند. حتی اگر در ذهن هوشیار ما، باقی نمانند، در ناخودآگاه ما، می‌مانند.

رفتارهای خوب، همچون دانه‌ای، جوانه‌ می‌زنند و در سالهای بعد رشد می‌کنند و رفتارهای نادرست،‌ زخم‌هایی به جان ما می‌زنند که اگر در ظاهر، التیام هم بیابد، جای آن را گاه تا پایان زندگی، می‌توان در رفتارها و تصمیم‌هایمان مشاهده کرد.

آنچه در اینجا می‌آید، حرف‌های جدیدی نیست. بیشتر از جنس «ذکر» است. بعضی‌ حرف‌ها را باید بارها و بارها گفت و یادآوری کرد. آنقدر زیاد که جدی گرفته شود و اجرا شود. حتی وقتی هم اجرا شد، باید گفت و تکرار کرد، تا اهمیت آنها هرگز به فراموشی سپرده نشود.

کاش به فرزندانمان بیاموزیم که شاگرد دوم بودن، چقدر می‌تواند از شاگرد اول بودن، ارزان‌تر باشد. به آنها بگوییم که شاگرد اول بودن از شاگرد دوم بودن بهتر است، اما در تصمیم‌گیری و انتخاب و برنامه‌ریزی برای زندگی، فقط «بهتر» بودن مهم نیست. هزینه‌ی مناسب کردن هم مهم‌ است. اگر پنج ساعت درس خواندن در هفته به نمره‌ی ۱۵ و ده ساعت درس خواندن به نمره‌ی ۱۸ منتهی شود. شاید برای ۱۹ گرفتن بیست ساعت وقت لازم باشد و برای ۲۰ گرفتن چهل ساعت. وقتی که فرزند خود را وادار می‌کنیم که برای ۲۰ تلاش کند و توضیح می‌دهیم که ۱۹ برای تو خوب نیست، به او می‌آموزیم که نصف عمر مفید خود را «صرف بازی رقابت» کند.

ادامه نوشته

+318
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه‌ای به مریم میرزاخانی: مریم جان! ما را جدی نگیر

نامه محمدرضا شعبانعلی به مریم میرزاخانی

پیش نوشت: زمانی که در اردوی تابستانی مرکز المپیاد، برای المپیاد فیزیک شرکت می‌کردم، مریم میرزاخانی هم آنجا بین ما بود. همه می‌دانستند دانش آموز مستعدی است. با دانش آموزان دیگری که آنجا بودند به طرز معناداری فاصله داشت. پسرها آن روزها بین خودشان، او را «میم – میم» صدا می‌کردند و برایش جوک میساختند. البته زیبا و مودبانه و معمولاً با تاکیدی بر هوش خوبش.

حدود صد نفر در اردوی تابستانی در رشته‌های مختلف حضور داشتند که قرار بود از میان آنها تیم های هفت نفره برای هر یک از رشته‌ها انتخاب شود. آن روزها، هر کدام از ما در ساده‌اندیشی کودکانه خود، فکر میکردیم یک نابغه‌ایم. فکر می‌کردیم قرار است سرنوشت کشور را عوض کنیم! بعد از عبور از چند مرحله آزمون های مختلف،‌ باورمان شده بود که با بقیه جامعه فرق داریم.

یک روز در حیاط مرکز، یک نیسان آبی رنگ، در حال حرکت به سمت عقب بود. با چند نفر از بچه‌ها ایستاده بودیم و سرگرم گفتگو بودیم و نیسان را ندیدیم. یادش بخیر آقای تولا و هر جا هست آرامش و شادی همراه زندگیش باشد که درست‌ترین آموزه‌ی آن تابستان را او به ما منتقل کرد. ما را صدا کرد و به کناری کشید تا زیر نیسان له نشویم. بعد هم با لحنی آمیخته به شوخی گفت: «خودتان مواظب خودتان باشید! شاید شما فکر کنید آدمهای خاصی هستید. اما ما مثل شما زیاد دیده‌ایم. می‌آیند و می‌روند و بخشی از آمار می‌شوند! ما شما را جدی نمی‌گیریم. خودتان باید خودتان را جدی بگیرید».

اصل نامه:

مریم جان سلام.

امیدوارم حالت خوب باشد.

جایزه‌ات هم مبارک باشد. حتماً خوشحال شدی که جایزه‌ی فیلدز را گرفتی و حتماً خیلی تعجب نکردی که این جایزه را گرفتی. چرا که جایزه‌های بزرگ کم نگرفته‌ای و پس از این هم کم نخواهی گرفت. به خاطر این می‌گویم حتماً زیاد شگفت‌زده نشده‌ای که توانمندی‌های خودت را می‌دانی. راستش را بگویم ما هم که تو را می‌شناسیم، خبر جایزه‌ی فیلدز را خیلی راحت خواندیم و از آن عبور کردیم. مثل همه‌ی خبرهایی که در آن تابستان داغ، از کلاس مجاور می‌شنیدیم که تو، بسیاری از مسئله‌ها را سریع‌تر و زیباتر از دیگران حل می‌کنی.

اما فردای آن روز، انگار دنیا تغییر کرد. تصویر تو، در رسانه‌ها دیده شد. راستی! زیباتر از آن سالها شده‌ای. اگر چه اینجا چهره‌ی دانش‌آموزهای دختر دبیرستانی، همه مثل هم است و تو هم یکی مانند دیگران بودی.

این‌بار، حتی ما هم که استعداد زیاد تو را می‌شناختیم و به موفقیت‌های متناوب تو، عادت داشتیم، کم کم باور کردیم که باید خبر «فیلدز» را جدی گرفت.

حالا دیگر همه ما تو را جدی گرفته‌ایم.

همکلاسی‌هایت به همه یادآوری می‌کنند که مستقیم یا با یک یا دو واسطه، دوست تو بوده‌اند.

وبلاگ‌نویس‌ها – همچنانکه من هم یکی از آنها هستم – از تو می‌نویسند.

توییتری ها، از تو «توییت» می‌کنند و بحث داغی دارند که کدام هشتگ، برای پوشش اخبار تو مناسب‌تر است.

در سایر شبکه‌های اجتماعی، درباره تو حرف می‌زنند.

موافقان سیاسی، عکس‌های سابقشان را با تو منتشر می‌کنند تا نشان دهند که چه نقش مهمی در پرورش تو و امثال تو داشته‌اند.

مخالفان سیاسی، بحث می‌کنند که تو اگر ایران بودی، با پراید خود در جاده چپ می‌کردی یا هواپیمای تو هنگام پرواز،‌ سوراخ می‌شد!

زنان، لبخند می‌زنند که یکی از همجنس‌هایشان، رشد کرده و موفقیتی بزرگ به دست آورده و این را دستاویز بحث‌های خود درباره تبعیض جنسیتی قرار می‌دهند.

سیاستمداران، از تو به خاطر کمک به بهبود تصویر کشور تشکر می‌کنند.

حتماً از چند روز دیگر، در وایبر هم، جملات حکیمانه‌ای از تو نقل خواهیم کرد. درست مثل کوروش و شریعتی و دکتر حسابی و پروفسور سمیعی.

اما مریم جان.

حرف آن روز آقای تولا را – که تو نبودی بشنوی و من به عنوان آخرین مطلب آموزشی آن اردوی تابستانی اینجا برایت نقل می‌کنم – جدی بگیر: ما تو را جدی نمی‌گیریم!

ما هنوز معنی جایزه فیلدز را نفهمیده‌ایم. البته می‌گویند در حد نوبل است. راستی! خود ما خود نوبل را هم درست و حسابی نمی‌شناسیم. شنیده‌ام که می‌گویند خیلی سیاسی است!

مریم جان. ما را جدی نگیر. ما حتی در خبرها، خیلی کاری نداریم که روی چه موضوعی کار کرده‌ای.

نه اینکه نخواهیم بفهمیم، اما خوب خواستیم بفهمیم و نشد.

دانشگاه استنفورد در گزارشش نوشته است تو برای درک Symmetry of Curved Surfaces تلاش زیادی کرده‌ای و سهم بزرگی در آن داشته‌ای. ما خواستیم بفهمیم که تو چه کار کرده‌ای اما ظاهراً آن طور که به زحمت از روی لغت‌نامه‌ها فهمیدیم، تو برای درک «تقارن سطوح منحنی» تلاش کرده‌ای! اصلاً فراموش کن. به ما چه که تو برای چه تلاش کرده‌ای. تو الان جایزه‌ی فیلدز را گرفته‌ای که چیزی شبیه نوبل است.

مریم جان. ما را جدی نگیر. تو برای ما چیزی بیشتر از یک تیتر خبری نیستی.

همان‌هایی که امروز نسبت خودشان را با تو یادآوری می‌کنند و نسب خودشان را به تو می‌رسانند، اگر کوچکترین خبر بدی از تو در رسانه‌ها منتشر شود، هر چه فکر کنند رابطه‌‌ای بین خودشان و تو به خاطر نخواهند آورد.

ما وبلاگ نویس‌ها هم، از چند روز دیگر، مجبوریم راجع به خبرهای دیگر بنویسیم. آخر می‌دانی. مطالبی که درباره تو نوشته می‌شوند، «تاریخ مصرف دارند». برای رتبه‌بندی‌مان در موتورهای جستجو خوب نیست که یکی دو هفته دیگر درباره‌ی تو بنویسیم. باید به دنبال خبر دیگری بگردیم.

توییتری‌ها هم، از چند روز بعد، هشتگ‌های دیگری را پیدا خواهند کرد و به «جهادهای ۱۴۰ کاراکتری» ادامه خواهند داد و در جنگی مجازی، در جبهه‌ای جدید، به نبرد حق علیه باطل مشغول خواهند شد. تو هم چیزی هستی شبیه مرزبان‌ها که امروز در خط خبرها نیستند. مثل هواپیمای مالزی که آخرین تصویرش را هشتادهزار بار در یک ساعت در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک گذاشتیم و هشتاد ساعت بعد، برای همیشه فراموشش کردیم. تو هم چیزی هستی شبیه هواپیمای ایران ۱۴۰ یا ببخشید اشتباه گفتم: آنتونوف ۱۴۰ که از چند روز دیگر، پیامک‌ها و کاریکاتورهایشان را کناری میگذاریم و اجازه می‌دهیم داغداران و بازماندگان، طعم تلخ باختن را در تنهایی خود تجربه کنند.

موافقان سیاسی، در پی شمارش موفقیتها هستند و نه یک موفقیت خاص. تو همین الان جزو آمارها شمرده شده‌ای  و بیشتر حرف زدن از تو، کاربردی ندارد. زیاد هم نباید روی خبرهایی مثل تو صبر کنیم. ممکن است حرف‌های دیگری بزنی که به مذاق ما خوش نیاید. همین یکی دو روز بالای روزنامه‌ها و سایت‌ها را هم، با ترس و لرز تحملت‌کردیم.

مخالفان سیاسی هم، هر روز به گلوله های جدیدی برای حمله و نقد فکر می‌کنند. تو گلوله‌ای هستی که دیگر شلیک شده‌ای! پوکه‌ی این گلوله را هم، کناری خواهند انداخت و سلاح بعدی را به دست خواهند گرفت.

وایبری‌ها هم حکیم تازه‌ای خواهند یافت. اینجا حکیم بودن هم تاریخ مصرف دارد و امثال تو،‌ زودتر از خیلی از حکیمان دیگر، منقضی می‌شوید.

البته شاید ماجرا در مورد زنان، همچنانکه تو در مصاحبه‌ات برای «دانشمندان زن جوان» آرزو کردی، کمی فرق کند. جامعه مرد صفت، در طی این چند قرن اخیر، دست آنها را از دنیا کوتاه‌ نگه داشته و آنها احتمالاً قدر کسانی چون تو را بیشتر و برای مدت طولانی‌تر خواهند دانست.

اما به هر حال…

مریم عزیز. ما را جدی نگیر. قبل از آنکه ما فراموشت کنیم، تو فراموشمان کن. اینطوری حس خود ما هم بهتر است…

توضیح تکمیلی: پس از درگذشت مریم میرزاخانی، مطلبی تحت عنوان درگذشت مریم میرزاخانی – فرصتی برای فکر کردن ما نوشتم که اگر فرصت داشته باشید، شاید مطالعه‌اش مفید باشد.

+744
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه‌هایی از بهشت

حدود ده ماه فرصت هست.

این حرفی بود که پزشکان پس از بررسی اسکن مغز، به پدر و مادر النا گفتند. النا شش ساله بود و تیزهوش. آنقدر تیزهوش بود که بفهمد فرایند دائمی و هرروزه‌ی بیمارستان و درمان، چیزی فراتر از داستان شادی است که پدر و مادر برای او می‌سازند.

النا عاشق نقاشی و نوشتن بود. همه می‌دانستند که مداد رنگی و دفترچه، بهترین هدیه‌ای است که می‌توانند به او بدهند.

پدر و مادر النا هم، مانند هر پدر و مادر دیگری، امیدوار بودند که تخمین پزشکان نادرست باشد. اما این بار…

نامه هایی از بهشتحرف پزشکان درست بود. النا در شش سالگی فوت کرد. چند هفته پس از مرگ النا، پدر و مادرش یادداشتی را در میان وسایل النا پیدا کردند که النا روی آن یک قلب کشیده بود و نوشته بود: «مامان! بابا! دوستتون دارم». پیدا کردن چنین کاغذی عجیب نیست. همیشه در لوازم بچه‌ها می‌توان از این نوشته‌ها پیدا کرد.

مدتی گذشت. نامه‌ی دیگری در کشو لباس‌های مامان پیدا شد. مدتی بعد در ماشین بابا و این ماجرا آنقدر ادامه یافت که تعداد نامه‌ها به چند صد مورد رسید. حالا دیگر معلوم بود که این نامه‌ها تصادفی نیستند. النا، هدیه‌هایی برای پدر و مادر خود تهیه کرده بود و در تمام خانه و زندگی پخش کرده بود. هر جایی که ممکن بود روزی توسط آنها دیده شود.

النا، برای پدر و مادرش، هرگز نمرد. آنها هنوز هم منتظرند تا النا نامه‌ی دیگری از بهشت،‌ برای آنها ارسال کند.

پدر و مادر النا، مجموعه نامه‌های النا را در کتابی تحت عنوان Notes Left Behind منتشر کردند. تمام عواید حاصل از این کتاب، به بنیادی تعلق دارد که در مورد سرطان تحقیق می‌کند.

همچنین سایتی با همین عنوان طراحی شده است که در آن می‌توانید یادداشت‌های النا را ببینید و با جنبشی که پس از مرگ او شکل گرفته است آشنا شوید. حتی در توییتر، یک هشتگ به نام #notesleftbehind وجود دارد که آدمها می‌توانند حرف‌ها و قدردانی‌هایی را که دوست دارند بعد از خودشان برای اطرافیان باقی بماند، آنجا توییت کنند.

کم نیستند پدر و مادرهایی که پس از فوت فرزندشان به علت سرطان، موسساتی برای حمایت از کودکان سرطانی تاسیس کرده‌اند. اما در میان خالقان این جنبش های بزرگ اجتماعی، قطعاً النا جوان ترین است. «ایده‌ی حرکت او توسط خودش خلق شده!».

النا برای همه‌ی ما پیام بزرگی دارد. برای بهتر کردن زندگی دیگران، کار بزرگی لازم نیست. حتی هوش زیاد. یا توانمندی خارق‌العاده.

النا به امثال ما که فکر می‌کنیم زمانی وقتمان را صرف کمک به بهبود زندگی دیگران می‌کنیم که دلار ارزان شود و تحریم‌ها برداشته شود و شغل ایجاد شود و تورم کم شود و زیرساخت‌ها درست شود و دولت حمایت کند و آموزش و پرورش تقویت شود و … یادآوری می‌کند که: «برای کسی که بخواهد دنیا را به جای بهتری تبدیل کند، دلایل و انگیزه های کم و ساده‌ای وجود دارد اما برای کسی که بخواهد از زیر این کار فرار کند، دلایل متعدد و پیچیده‌ای وجود خواهد داشت. انتخاب بین این دو هم با ماست!».

من از این به بعد، هر وقت بخواهم از کسی تشکری کنم که بعد از خود من، باقی بماند،‌ می‌آیم و زیر این نوشته آن را می‌نویسم. شما هم اگر دوست داشتید می‌توانید همین کار را بکنید…

نامه النا به پدر و مادرش - سایت رسمی محمدرضا و شعبانعلی

 

+258
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

فیلمنامه ای که به دست اسپیلبرگ نرسید

امروز عصر، تصمیم گرفتیم تلخی متعارف روزهای خسته و سرد تیر ماه نود و سه را، با دیدن یک فیلم طنز شیرین کنیم. ظاهرا بر اساس توصیه دوستان و آشنایان، «فرش قرمز» یا «رد کارپت» بهترین گزینه موجود بود. نخستین چیزی که به سرعت به چشم می آمد، ایده ی سطحی و ده دقیقه ای فیلم بود که برای رسیدن به مدت زمان استاندارد پخش سینمایی، بیش از نه بار تکرار شده بود.

رد کارپت، نمایشی تهوع آور، از ساده اندیشی ایرانی بود. بازیگری که بارها و بارها، صحنه های چشم چرانی اش در اروپا به نمایش گذاشته می شود. از هر در و دیواری بالا می رود. در شرایطی که آب برای توالت خود ندارد، خود را لایق فیلمسازی در اروپا میداند. در میانه انبوه جمعیت یک جشنواره، ساده اندیشانه شخصیتهای برتر سینمای جهان را صدا می کند و بلافاصله بعد از هر رفتار حماقت آمیزش، خود را یک «ایرانی» معرفی میکند. تنها ایرانی دیگری که در فرانسه می بیند، یک دزد ایرانی است و نهایتا فیلم با چهره عطاران که روی زمین دراز کشیده و با پرچم ایران خود را پوشانده به پایان میرسد. گویی که کارگردان میخواهد یک بار دیگر به تو یادآوری کند که آن بازیگر ساده لوح را نه یک فرد، بلکه نماینده یک ملت می داند.

«رد کارپت» پروژه تخریب هویت ایرانی را که «فیلم سیصد» آغاز کرده بود، هوشمندانه و هنرمندانه به پایان رساند. نگرانی من از سیاه نمایی نیست. چرا که پذیرش واقعیتهای تاریک جامعه، نخستین گام برای حرکت به روشنایی است. نگرانی من، تصویرسازی موهن و شرم آور از برخورد یک ایرانی با جامعه بین المللی است که «جز خنداندن مخاطب با شوخی های سطحی، قدیمی و مستعمل»، هدف دیگری ندارد. رد کارپت می توانست فیلم مستند خوبی باشد. به شرط آنکه فیلمنامه نداشت و رضا عطاران و دیگر بازیگران جلوی دوربین نمی آمدند.

در فیلم رد کارپت، رضا عطاران، هنروری است که یکی از افتخارات بزرگش ایفای نقش طوطی در یک نمایش است. تمام داستان فیلم، فیلمنامه ای است که در دست رضا عطاران مانده و از تهران تا کن فرانسه، میرود تا به دست استیون اسپیلبرگ برسد. به نظر می رسد «رد کارپت» همان فیلمنامه بوده است که پس از اینکه به دست استیون اسپیلبرگ نرسید برای مخاطب بخت برگشته ایرانی، تولید گردیده و به نمایش گذاشته شده است.

پی نوشت: بی شک کانون ایران نوین، همانطور که مدعی است، قوی ترین آژانس تبلیغاتی کشور است. چون کارکنانش، قبل از شروع فیلم برای تو از ترکیب زنده سیاه و قرمز در هویت بصری ایران نوین میگویند تا در تمام ترکیبهای تصویری داخل فیلم، ترکیب سیاه و قرمز، آن هویت را برایت تداعی کند. و سپس در تمام مدت فیلم، توانمندی خود را در انتخاب و به کار گیری خاص ترین لوکیشن های جهان برای تولید کلیپهای سینمایی به رخ می کشد و در آخر هم، مخاطب را به سینما میکشد تا با هزینه خود، کلیپ تبلیغاتی ایران نوین را ببیند.

+141
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه به سقراط: ما را ببخش…

وقتی بلیط نمایش سقراط را هدیه گرفتم، خیلی خوشحال نشدم. سقراط را از زمان دبیرستان می‌شناختم. زمانی که ویل دورانت، تلخی زندگی سقراط را برایم به نمایش کشید. خوب به خاطر دارم که یک شب تا صبح،‌ چشمانم خیس بود. سالها بعد، وقتی تایم، سخنرانی سقراط را برترین سخنرانی تاریخ بشر اعلام کرد، یک بار دیگر به خواندن آن متن، ترغیب شدم. خواندم و این بار بیشتر از قبل گریستم.

اما به هر حال، بلیط نمایش را هدیه گرفته بودم و تصمیم گرفتم به دیدن آن بروم. نمایش ساعت هفت آغاز می‌شد. ساعت هفت و سه دقیقه رسیدم. درهای سالن بسته شده بود و مستقیم به بالکن هدایت شدم. رفتم و نشستم. صندلی خودم در بهترین نقطه‌ی ردیف جلو، آن پایین، خالی بود و من سه منظره را می‌دیدم: سقراط را. مردم شهر خودم را – که به نمایندگی مردم آتن، روبرای سقراط نشسته بودند – و جای خالی خودم را.

فهمیدم که چرا اینجا هستم. سقراط – که سالها عزادارانه برایش گریسته بودم- مرا به یک «قیامت» دعوت کرده‌ بود. تا از بالا، او را ببینم و مردم را. و صندلی خودم هم در تیررس نگاهم باشد تا فراموش نکنم که من هم خود، بخشی از همین مردم آتن هستم. نمایش شروع شد. شوخی‌های کلامی سقراط زیاد بود و من که از همان آغاز، درد پایان را خوب می‌دانستم، به جای خنده، گریه می‌کردم. اطرافیان با تعجب نگاه کردند و من مجبور شدم تا نقطه‌ی دورتر و خلوت‌تری در بالاترین بالکن انتخاب کنم. جایی که به خاطر حضور میله‌ها و پرده‌ها، جذابیت نداشت و خلوت بود و می‌شد تمام مدت نمایش را گریه کرد.

به خانه بازگشتم. نامه‌ای برای سقراط نوشتم و آن را اینجا هم برای شما منتشر می‌کنم.

 

سقراط سلام.

راستی! خروسی را که برای خدای پزشکی نذر کرده بودی کشتیم.

ما را ببخش. ما چنان سرگرم اجرای صحیح شعائر مقدس قربانی کردن بودیم که پیام تو در لا به لای هجوممان برای خوردن آن قربانی متبرک گم شد.

ما را ببخش. ما فراموش کردیم که خروس مرده‌ی تو، قرار است نغمه‌ی بیداری برای یک تاریخ باشد. اعتراض یک متفکر آزاداندیش که می‌گوید: وقتی محکوم است میان ما مردم زندگی کند، مرگ برای او شفاست.

سقراط عزیز و دوست‌داشتنی.

ما را ببخش. ما آنقدر گرفتار دردها و دغدغه‌های خودمان بودیم که حتی در آن دو ساعت هم، فرصتی برای گوش دادن به حرف‌های تو پیش نیامد.

ما فقط وقتی برایت کف زدیم که حرف‌های سیاسی ما را تکرار کردی. وقتی که از آزادی گفتی و محدودیت های تحمیلی.

ما را ببخش که آن شب، تو نقش غایب نمایش‌ات شدی. چون فرصتی برای شنیدن حرف‌های تو پیش نیامد.

این بود که وقتی از ارزش‌های خودت گفتی، وقتی از «پایبندی به قانون غلط گفتی» و اینکه «حتی اگر قانون غلط مرا اعدام کند، پایبندی به آن را بهتر از فرار از قانون می‌دانم»، ما بی‌تفاوت نگاهت کردیم و منتظر جمله‌ی هیجان‌انگیز مناسب دیگری بودیم تا دوباره تشویقت کنیم.

ما را ببخش. ما را ببخش که شوخی‌های تو را جدی گرفتیم و جدی‌های تو را شوخی.

ما را ببخش که وقتی سوال می‌کردی و می‌گفتی که خودت پاسخش را نمیدانی، بارها به تو خندیدیم. آخر سقراط جان. تو نمی‌دانی. ما مرکز تاریخ و جغرافیای قطعیت هستیم. ما جواب قطعی تمام سوالهایمان را می‌دانیم.

ما را ببخش که وقتی به آن زن روسپی گفتی: «تو برای آمرزشم دعا کن که اگر تو دعا کنی حتماً آمرزیده می‌شوم» فکر کردیم شوخی می‌کنی و خندیدیم. چهره‌ی ناامیدت را حتی از آن راه دور می‌شد دید. وقتی که بعد از خندیدن ما، سکوت کردی و آن کنار سرگرم کارهای خودت شدی.

ما را ببخش که وقتی محکومت کردند نشستیم و سکوت کردیم. راستش، به ما گفته‌اند که اینها همه بازیهای سیاسی است. سیاست هم کثیف است. به ما گفته‌اند در سیاست بهتر است طرف هیچکس را نگیریم تا خدای نکرده، اشتباه نکنیم و ابزار نشویم.

اما سقراط ببین! بگذار اعتراف کنم. وقتی که حاضر نشدی تبعید شوی و گفتی: اگر مردم کشورم، حرفهایم را نفهمند، غریبه‌ها چه خواهند فهمید، ما این بار واقعاً پیام عمیق و تعهد بنیادین تو را به اصولت فهمیدیم. این بار واقعاً از ته دل می‌خواستیم دست بزنیم. باور کن. چه کنیم که بسیاری از ما، بلیط‌ها و پاسپورتهایمان در جیبمان است و برخی دیگر در لاتاری ثبت نام کرده‌ایم شاید ویزای آمریکا برایمان زودتر بیاید و برخی دیگر، که فرصت آموختن فارسی نداریم، در حال خواندن فرانسه‌ایم که می‌گویند برای کانادا امتیاز اضافی دارد. اگر این مشکلات نبود، با تمام وجود برایت دست می‌زدیم باور کن.

سقراط عزیز. بگذار با تو صادق باشم. اگر صد بار دیگر هم به آن دادگاه دعوت شویم، جرات حرف زدن و دفاع کردن از تو را نخواهیم داشت. این بار همه، درست مثل دوران دانش آموزی و مدرسه، ردیف‌های آخر را پر خواهیم. چون دادگاه تو، یک نمایش نیست. یک آزمون است. سکوت کردن هم خود اقدام خائنانه‌ای است که بعداً دفاع می‌خواهد. ردیف آخر جای امن‌تری است. در امنیت سکوت می‌کنیم و بعدها که غبار معرکه فرو نشست، برایت بغض می‌کنیم که «حیف ما آن نزدیک نبودیم و صدایمان به کسی نمی‌رسید. وگرنه حتماً برای حمایت از تو فریاد می‌زدیم»

ما حرف‌های تو را در نمایش نشنیدیم. ما دردهای تو را ندیدیم.

تو سعی کردی مهم‌ترین درس زندگیت را با مردنت به ما نشان دهی. تو خوب نشان دادی که وقتی صاحبان رای، اثرات جاودانه‌ی رای دادن و ندادن خود را نپذیرند، دموکراسی، جز بستری برای «قدرت بخشیدن به حماقت جمعی» نخواهد بود.

تو یک شخص مقدسی. تو شهیدی. شهیدی که جان داد تا ثابت کند «تردید» از «قطعیت» مقدس تر است. تو در آتن غریب مردی. اگر در کشور ما بودی، برایت «مقبره‌ای بزرگ» می‌ساختیم در شان تو و «قطعیت تقدس تو». ما آنقدر تو را دوست داشتیم که دادگاهی تشکیل دهیم و هر کسی که در «در قطعیت بزرگی تو تردید کند» را به خونخواهی تو، اعدام کنیم.

سقراط عزیز. آسوده بخواب که ما بیداریم و وقتی ما بیداریم، فضا برای راه رفتن و تنفس کسانی چون تو، بسیار تنگ است…

پی نوشت: سقراط جان. بگذار یک اعتراف کنم. من هم مثل تو عاشق آن روسپی شهرم که می‌دانست روسپی است و می‌پذیرفت روسپی است و می‌خواست که دیگر روسپی نباشد. در میان مردمی که مانند روسپی‌ها زندگی می‌کردند و نمی‌دانستند و نمی‌پذیرفتند که روسپی هستند و ترسشان از این بود که «به اشتباه!» روسپی نامیده شوند. روسپی شهر تو، روزی یک بار کاری را انجام می‌داد که مدعیان پاکی در شهر تو، روزی هزار بار رویای آن را در سر می‌پروراندند.

نمایشنامه سقراط

+268
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه ای به یک دوست کارآفرین!

سالها پیش با مدیر یک شرکت خصوصی کوچک دوست بودم. هر شنبه صبح، با هم قهوه‌ای می‌خوردیم و از آینده آن شرکت حرف می‌زدیم. آن شرکت امروز به یک مجموعه‌ی بزرگ اقتصادی تبدیل شده است. در روزهای پایانی اسفند امسال،‌ قدیمی ‌ترین کارمندهایش پیش من آمدند و گفتند: محمدرضا. تو می‌توانی با او حرف بزنی؟ او حرف ما رو گوش نمی‌ده و سپس تمام ماجرا را گفتند. از اشتباه‌های ماه‌های اخیر. پول‌هایی که از دست رفت. امتیازهای بیهوده‌ای که داده شد و سازمانی که از بیرون سالم و از درون آماده‌ی فروپاشی است. بچه‌ها می‌گفتند که او می‌گوید: «من شرکت را به اینجا رسانده‌ام. می‌دانم در آینده هم آن باید به کجا برسد!»

به دوست کارآفرینم زنگ زدم و خواهش کردم فرصتی در نظر بگیرد تا در دفتر کارش با هم قهوه‌ای بنوشیم و راجع با بازخورد کارکنان صحبت کنیم. اما پاسخ‌اش عجیب بود: «حسم به شرکت خوب نیست. به بچه‌های طلب‌کار و کله شق. اینها ایمان خودشان را به راهی که می‌رویم از دست داده‌اند. اینها مهره‌های شرکتهای دیگرند در مجموعه‌ی من! اگر موافقی برویم صدف یا حس خوب زندگی…». اما من دوست داشتم در محل کارش با او حرف بزنم. حرف‌های پای میز کار با حرف‌های «صدف» و «حس خوب زندگی» فرق دارد. این بود که نهایتاً نامه‌ای برایش نوشتم و ارسال کردم.

متن آن نامه را بدون ذکر اسامی در اینجا آورده‌ام:

ادامه نوشته

+196
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه سرگشاده به پدران و مادران…

شاید نیمی از نامه‌هایی که در حوزه‌ی تصمیم‌های زندگی از جوانان دریافت می‌کنم، نشان‌دهنده‌ی وضعیتی است که آنها انتخاب خود را می‌دانند اما به دلیل فشارها و محدودیت‌های والدین مسیر دیگری را ادامه داده‌اند یا می‌دهند یا به دلیل همین تناقض، در مسیر زندگی متوقف شده‌اند. این متن خطاب به آن والدین است و تقدیم به پدر و مادرم که اگر چه تحصیلات رسمی بسیار کمی داشتند، اما به من حق انتخاب و زندگی دادند. شاید به این دلیل که «شعور غیرطبیعی» پدر و مادر بودن در آنها بسیار بیشتر از «شور طبیعی» پدری و مادری بوده و هست.

پدر و مادر

—————————————————————————————————————————————————————————

هر کس محبت شما را انکار کند انسان نیست.

هر کس فداکاری‌های شما را نبیند و نگوید، نابینا است.

ادامه نوشته

+279
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

سومین نامه متمم منتشر شد…

آخرین سخنرانی رندی پاش

سومین نامه طرح متمم منتشر شد. در بخشی از این نامه درباره «آخرین سخنرانی رندی پاش» حرف زدیم که جملاتی از آن را اینجا گذاشتم. به دو دلیل تصمیم گرفتم متن کامل نوشته ام در مورد رندی پاش را اینجا بیاورم. اول برای آنها که هنوز عضو نشده اند و نامه ها را دریافت نمیکنند و دوم اینکه، دوست خوبم کامیار عزیزی، تصویری را برای این پست طراحی کرد و برایم ایمیل کرد. دیدم بهترین استفاده این است که متن را زیر آن بیاورم:

ادامه نوشته

+100
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

مرامنامه

آنچه میخوانید، نظرات شخصی من و الگوی فکری من است که در روزنوشته ها رعایت میشود. با نهایت احترام، پذیرای دوستان و خوانندگانی هستم که همفکر هستند و امیدوارم که این خانه مجازی، محلی برای تأمل، آسایش و آرامش ایشان باشد.

من برای افکارم احترام قائلم. چون برای خودم به عنوان یک انسان احترام قائلم.

من فکر نمیکنم بهتر از همه در تاریخ میفهمم. اما فکر هم نمیکنم حتماً در تاریخ کسان زیادی بهتر از من می فهمیده اند.

من خودم را حق نمیدانم. باطل هم نمیدانم. برایم هم این دو مفهوم قابل درک نیست. اصلاً فکر میکنم در لغتنامه نمیتوان تعریف مشخصی برای این دو لغت ارائه داد.

فکر نمیکنم تا کنون در جهان، هیچ جا نبرد حق علیه باطل روی داده باشد. آنچه بوده تنها و تنها “نبرد” بوده است.

من به امید روزهای بهتر برای دنیا و کشورم هستم و برای آن تلاش میکنم. تکرار میکنم: “تلاش میکنم”. شعار نمیدهم. تا کنون به سمت هیچ کس کفش پرت نکرده ام. کاغذ مچاله نیز٫ مستقل از اینکه مثل من فکر کرده باشد یا نکرده باشد.

من به افراد فکر نمیکنم. مفاهیم برایم مهم هستند. فردی به نام “علی” در تاریخ بوده باشد یا نبوده باشد، ترور شده باشد یا به مرگ طبیعی فوت کرده باشد اصلاً برایم مهم نیست. برای من مفهوم “عدالت و برابری” است. مفهوم “تواضع در حین قدرت” است که ارزشمند است. و تمام آن مفاهیمی که سالها با نام آن فرد عجین بوده است. نام “حسین” مهم نیست. بوده باشد یا نه. تشنه کشته شده باشد یا سیراب. در زیر پای اسبها یا با ضربه شمشیر. من آن مفهوم “آزادگی و حریت” را میپرستم و “پوچ شمردن دنیا” و باور اینکه در دنیا هر چه هست “عقیده است و تلاش در راه آن عقیده”. و هر آنچه مفهوم خوب بوده و با این نام پیوند خورده است.

من از واژه اسرائیل، نفرت ندارم. از “غصب” بیزارم.

من از نام هیچ رئیس جمهور و پادشاهی نفرت ندارم، از “دیکتاتوری و انحصار” بیزارم.

من از نرون، نمرود، هیتلر، استالین و … هیچ حس بدی ندارم. از “زر و زور و تزویر” بیزارم.

و فکر میکنم، همه باید نامها را رها کنیم و به دنیای مفاهیم پا بگذاریم.

این وبلاگ جای ابزار عشق و نفرت، همدلی  و ناهمدلی، علاقه و انزجار به مفاهیم است. نه افراد و انسانها.

من میدانم که نمیدانم درست میگویم یا نه.

و نمیدانم که تو هم درست میگویی یا نه.

پس این حق را به من بده، که حرفهایت را بشنوم، فکر کنم و بعد آنچنانکه خود میفهمم تصمیم بگیرم.

این حق را بده که از هر کسی که خود را صاحب و مالک حق و حقیقت میداند نفرت داشته باشم و مطمئن باشم که:

تنها کسی که حتماً نادرست و باطل است،

کسی است که می اندیشد حق صرفاً با او است

+1
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

اینجا سرزمین میانبرهاست…

سایکوسایبرنتیک، NLP، تله گذاری، منطق فازی، مهندسی معکوس…

نه اشتباه نکنید. اینها تکنیک های بازجویی در اف بی آی آمریکا نیست. ابزارهای طراحی و کپی کردن تکنولوژی های ناسا توسط دولت روسیه هم نیست. اینها روشی برای موفقیت در کنکور در ایران است!

ایمیلی که امروز برای من آمده و مشخص میکند که این ابزارها میتوانند موجب کسب رتبه یک در کنکور کارشناسی، کارشناسی ارشد یا دکترا شوند. رتبه یک کنکور چیز عجیبی نیست. لااقل برای من که – در کنار کار در کوچه و خیابان و بیابان – درس خوانده ام و این رتبه را کسب کرده ام، چیزی عادی و در دسترس به نظر میآید.

دلم برای ریچارد بندلر و جان گریندر میسوزد که Structure of the magic را نوشتند و NLP را پایه گذاری کردند. دلم برای روسهایی میسوزد که در تمام دوران جنگ سرد، مهندسی معکوس، رمز و راز کارشان بود. دلم برای پروفسور لطفی زاده، بزرگمرد ایرانی میسوزد که پایه گذار منطق فازی است و همینطور ماکسول مالتز بیچاره، در زمانی که واژه سایکوسایبرنتیکز را خلق میکرد…

با خودم فکر میکنم که گیرم، این قطار ناهمگون نامها و ترفندها موثر بود و فردی با این ترفندها و میان برها، به دانشگاه رفت. درسهای دانشگاه را چه میکند؟ گیرم که فارغ التحصیل شد، برای آینده شغلی اش کدام میان بر را جستجو میکند؟

میانبر در کنکور

سرزمین میانبرها

اینجا سرزمین میانبرهاست. سرزمینی که در آن، هر مسیری، «میانبری» نیز دارد: کوتاه تر و کم هزینه تر!

در نگاه خرد، شاید این واقعیت باشد اما حقیقت این است که در نگاه کلان، بر اساس این دیدگاه، جامعه ای شکل می گیرد که همه، زندگی خود را صرف جستجوی راههای کوتاه میکنند: در رابطه عاطفی، در ادامه تحصیل، در بازار کار، در پرداخت مالیات، در حمل و نقل خیابانی، در رشد فردی و یادگیری مهارتها.

دردا و مصیبتا که مسیر رشد و توسعه، برای جامعه ای که مردمش همه در پی «راه های کوتاه» اند، چه بسیار «طولانی» است…

 

+227
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه ای به فرزندم (قسمت سوم)

رها.

روزی پدرت، نزدیکی به مرگ را تجربه کرد. زمانی که سوار بر قطار، با قطار دیگری تصادف کرد.

از زمانی که قطار روبرو را دید، تا لحظه ای که تصادف انجام شد، شاید چند ثانیه بیشتر طول نکشید.

اما در آن چند ثانیه، به طرز شگفت انگیزی، تمام آنچه کرده بود و نکرده بود در ذهنش مرور شد.

تمام «دوستت دارم»هایی که نگفته بود. تمام «نفرت دارم» هایی که گفته بود.

تمام «محبت های جبران نشده» و «تمام کوتاهی ها و اشتباهاتی که در حق دیگران کرده بود».

در تمام این سالها، سخت ترین ثانیه های زندگی، آن چند ثانیه بوده است.

امروز پدرت برای آن چند ثانیه ی قبل از مرگ زندگی میکند. و معیارش برای هر تصمیمی، احساسی است که در لحظه ترک جهان خواهد داشت.

ادامه نوشته

+264
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه ای به فرزندم (قسمت دوم)

رها جان.

کاش میشد به مدرسه نروی.

این روزها، درس اصلی مدرسه، «قطعیت» است. ادامه نوشته

+146
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

برنامه کافه آنلاین این هفته

بر طبق قرارهای قبلی، چهارشنبه این هفته ساعت ۱۰ شب، میتوانیم در کافه آنلاین بنشینیم و با هم گپ بزنیم.

ظاهراً از حدود ۱۷۰ نفری که نظر دادند، حدود ۶۰% موضوع «برنامه ریزی و هدف گذاری: فاصله دانستن و عمل کردن»  را مطرح کرده اند.

با توجه به اینکه این موضوع به خودی خود، موضوعی تکراری محسوب میشود، به نظرم میرسد خوب است که مشخص کنیم دقیقاً چه سرفصلهایی قرار است مورد بحث قرار بگیرند.

من خودم اگر بخواهم در این حوزه صحبت کنم، دو موضوع برایم جذابیت دارد: یکی اینکه چه میشود که برنامه ریزی خوب انجام میدهم اما عملی نمیشود؟ (به قول معروف همان Procrastination) و دومین موضوع اینکه «جایگاه تفکر مثبت و مفاهیمی از این دست در برنامه ریزی چیست؟»

پیشنهاد میکنم سایر موضوعاتی را که به نظر شما در این سرفصل میگنجند، در کامنتهای این پست مطرح کنید تا موضوع گپ و گفتگوی چهارشنبه کافه آنلاین، شفاف تر و مشخص تر باشد…

+12
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه ای به یک دوست (برای فراموش کردن)

این متن را در یک شب سرد در نخستین روز سال، برای یک نفر نوشته ام. نزدیک ترین دوستم. اسمش ماریو است. از سال ۱۳۷۸ می شناسمش. فقط هم برای او نوشته ام. برای یک بار، چشمهایم را بسته ام و مینویسم و دوست دارم فکر کنم که همه چشمهایشان را بسته اند و نمیخوانند:

خوبی؟

این روزها حتماً سردت است.

میدانم.

هوا خیلی سرد شده.

خاک سردتر است.

گوشتهای تن تو هم که آب شده. سرما راحت تر به استخوانت نفوذ میکند.

آن کلبه چوبیت سالم باقی مانده هنوز؟ یا دیوارهایش پوسیده؟

دو متر پایین از سطح زمین باید کمی گرمتر باشد. نیست؟

سال تحویل شده و به عادت هر سال، موبایل را کنار دستم گذاشته ام تا تو زنگ بزنی. با همان لهجه شیرین کودکانه ات، کلمات فارسی را که به سختی یادت داده ام، با لهجه غلیظ آلمانی، برایم تکرار کنی و سال نو را تبریک بگویی و در آخر جملاتت، مثل همیشه با همان زبان فارسی کودکانه بگویی که دوستم داری…

سومین باری است که عید میشود و تو زنگ نمیزنی…

۳۰ ماه است که سکوت کرده ام. دیگر طاقتم تمام شده. بیشتر نمیتوانم…

هنوز شماره ات را از تلفن پاک نکرده ام. گوشی به گوشی، دفتر به دفتر، کاغذ به کاغذ با خودم جابجا کرده ام

و ساده اندیشانه در انتظارم که روزی، تلفن زنگ بخورد و نام تو را روی صفحه آن ببینم…

دوست ندارم این تلفن لعنتی را که همه را وصل میکند به من جز تو.

دوست ندارم این دید و بازدیدهای ملال آور را که همه را میبینم جز تو.

چرا حالم را نمیپرسی؟

البته کار بدی نمیکنی. به قول خودت، حال خوب پرسیدن نمیخواهد و حال بد گفتن ندارد.

اما من دلم میخواهد برایت بنویسم. از حال بدم. از تمام روزهایی که نبوده ای. از تمام روزهایی که بوده ام بی تو.

نمیدانم بگویم حیف شد که رفتی یا خوب شد که نماندی.

اینجا همه چیز کهنه و تکراری است.

هوا هم همیشه سرد است. سرمای هوا و سرمای آدمها را میتوان همه جا حس کرد.

من که باور نمیکنم این مهملات دانشمندان را که از گرم شدن زمین میگویند.

تنهایی را بیشتر از همیشه حس میکنم.

هیچکس به اندازه تو نمیفهمد که چقدر حسرت میخورم برای روزهای رفته،

هیچکس به اندازه تو جایش خالی نیست در این تنهایی

هیچکس به اندازه تو دوستی نکرده است برای من

هیچکس،

هیچ وقت.

تو رفتی و هیچکس نیامد که جای تو را پر کند. هیچکس نیامد. هیچکس نیامد…

این روزها،  برای نخستین بار، آرزو میکنم که جهانی دیگر، در کار باشد.

آنجا تو را ببینم.

دوباره یکدیگر را در آغوش بگیریم،

و برایت بگویم از همه دردها و رنج هایی که بی تو برده ام و می برم.

من خسته ام. خسته و تنها. اما محکم ایستاده ام. تا تو آرام باشی.

مثل تمام آن روزهایی که سختیها می آمدند و میرفتند و من می شنیدم. ولی کنار تو با لبخند می ایستادم تا احساس آرامش کنی.

یادت می آید “هرتا” مادرت. با زبان آلمانی به من میگفت که من جز ماریو کسی را ندارم و ماریو جز تو کسی را ندارد و من به انگلیسی جواب میدادم که مراقبت هستم! او میدانست که من آلمانی نمیدانم و من میدانستم که او انگلیسی نمیداند. اما چه خوب میفهمیدیم همدیگر را!

دنیای عجیبی است. انگار وجود ما اصلاً برایش مهم نیست. باور کن!

برای زندگی فرقی نمیکند، نبودن من یا بودن تو. اما بدان که برای بودن من فرق میکند نبودن تو.

حس بدی دارم. حس تنهایی. حس نفرت.

متنفرم از همه بی ام و های آبی رنگ

و همه موتورهای سبز رنگ

که تو این هر دو را دوست داشتی و من از نخست روز میگفتم که یکی از این دو، تو را از من خواهد گرفت یا ما را از همه.

چقدر بدم می آید از آن موتور تریومف. از آن غرش صدای اگزوزش که تو میگفتی صدای زندگی است و من از همان نخستین روز میدانستم صدای مرگ است.

چقدر بدم می آید از آن لباس های ایمنی که تو میگفتی در آنها به سختی میتوان مرد و من میدانستم که چه آسان به جان تو خیانت میکنند.

چقدر بدم میآید از همه اینها، که تو را تکه تکه کردند و به من تحویل دادند…

این روزها، دائم خودم را آرام میکنم…

تمام میشود. تمام میشود. میدانم تمام میشود.

یادت می آید؟ آن روز که به من گفتی رضا ما با هم شروع کرده ایم و با هم تمام میکنیم؟

نمیدانم خیانت را تو کردی که رفتی یا من کردم که ماندم.

اما دیگر به سراغ آن ماشین های زرد لعنتی نرفتم. دیگر روی هیچ ریلی پیاده راه نرفتم. مثل آن روزها که با هم میرفتیم.

اما هنوز نمیدانم که من خیانت کردم یا تو.

من هنوز به آن روزها فکر میکنم.

هنوز آرزوی آن روزها را دارم.

هنوز دلم میخواهد با هم قهوه بخوریم، و باز تو مثل همیشه نق بزنی که در ایران قهوه پیدا نمیشود!

هنوز دلم میخواهد استیک بخوریم و تو مثل همیشه اعتراض کنی که اینها استیک نیست.

هنوز دلم میخواهد مک دونالد بخورم و تو مثل همیشه اصرار کنی که برگر کینگ انتخاب بهتری بوده است.

با سلام آغاز نکردم، پس بی خداحافظی هم تمام میکنم.

هوا سرد است. مواظب باش. امیدوارم کلبه چوبیت هنوز سالم باشد. دو متر پایین از سطح زمین. جایی که ما ایستاده ایم، هوا باید کمی گرمتر باشد…

+332
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

مرامنامه: لطفاً سایر پستهای این وبلاگ را نخوانید…

وبلاگ «برای فراموش کردن» برای همیشه بسته شد تا نوشته های من به تدریج به بخش روزنوشته های این سایت منتقل شوند. سالها پیش «مرامنامه» ای برای آن وبلاگ نوشتم که فکر میکنم با شرایط امروز، دقیقاً میتوان آن را از نو نوشت. پس یک بار دیگر آن را اینجا مینویسم:

 

نخوانید. خواهش میکنم نخوانید. کمی صبر کنید. پست های بعدی را نخوانید.

من فکر میکنم دوره دموکراتیزه کردن وبلاگها گذشته است.

فکر میکنم دوره انتشار یک وبلاگ برای همه، سر آمده است.

فکر میکنم دیگر نمیتوان حرفی نوشت که همه را خوش بیاید. فکر میکنم باید مرزها را مشخص تر کرد.

نخوانید. خواهش میکنم نخوانید. کمی صبر کنید. شاید این وبلاگ برای شما نباشد.

کامنتهای خصوصی و فشارهای عمومی و خصوصی و تهدیدهای پنهان و پیدا، نشان میدهد که در میان خوانندگان، دوستان زیادی دارم که متأسفانه به دوستی شان مباهات نمیتوانم کرد.

این است که تصمیم گرفتم مرامنامه ای بنویسم و مخاطبان این وبلاگ را مشخص کنم.

این مرامنامه، افکار و عقاید من است و مشخص است که مسئولش هم من هستم و خودم هم نمیدانم که درست است یا نه. اما من برای کسانی مینویسم که شبیه به من فکر میکنند. اگر در گذار از دنیای وب، تصادفاً به خانه من سر زده اید و خود را با این مرامنامه بیگانه میبینید، خواهش میکنم از آن مربع کوچک قرمز رنگ در سمت راست بالای صفحه (با علامت ضربدر در میان آن) استفاده کنید تا من و شما هر چه زودتر از شر یکدیگر خلاض شویم.

 

من برای افکارم احترام قائلم. چون برای خودم به عنوان یک انسان احترام قائلم.

من فکر نمیکنم بهتر از همه در تاریخ میفهمم. اما فکر هم نمیکنم حتماً در تاریخ کسان زیادی بهتر از من می فهمیده اند.

من خودم را حق نمیدانم. باطل هم نمیدانم. برایم هم این دو مفهوم قابل درک نیست. اصلاً فکر میکنم در لغتنامه نمیتوان تعریف مشخصی برای این دو لغت ارائه داد.

فکر نمیکنم تا کنون در جهان، هیچ جا نبرد حق علیه باطل روی داده باشد. آنچه بوده تنها و تنها “نبرد” بوده است.

من به امید روزهای بهتر برای دنیا و کشورم هستم و برای آن تلاش میکنم. تکرار میکنم: “تلاش میکنم”. شعار نمیدهم. تا کنون به سمت هیچ کس کفش پرت نکرده ام. کاغذ مچاله نیز. مستقل از اینکه مثل من فکر کرده باشد یا نکرده باشد.

من به افراد فکر نمیکنم. مفاهیم برایم مهم هستند. فردی به نام “علی” در تاریخ بوده باشد یا نبوده باشد، ترور شده باشد یا به مرگ طبیعی فوت کرده باشد اصلاً برایم مهم نیست. برای من مفهوم “عدالت و برابری” است. مفهوم “تواضع در حین قدرت” است که ارزشمند است. و تمام آن مفاهیمی که سالها با نام آن فرد عجین بوده است. نام “حسین” مهم نیست. بوده باشد یا نه. تشنه کشته شده باشد یا سیراب. در زیر پای اسبها یا با ضربه شمشیر. من آن مفهوم “آزادگی و حریت” را میپرستم و “پوچ شمردن دنیا” و باور اینکه در دنیا هر چه هست “عقیده است و تلاش در راه آن عقیده”. و هر آنچه مفهوم خوب بوده و با این نام پیوند خورده است.

من از واژه اسرائیل، نفرت ندارم. از “غصب” بیزارم.

من از نام هیچ رئیس جمهور و پادشاهی نفرت ندارم، از “دیکتاتوری و انحصار” بیزارم.

من از نرون، نمرود، هیتلر، استالین و … هیچ حس بدی ندارم. از “زر و زور و تزویر” بیزارم.

و فکر میکنم، همه باید نامها را رها کنیم و به دنیای مفاهیم پا بگذاریم.

این وبلاگ جای ابزار عشق و نفرت، همدلی  و ناهمدلی، علاقه و انزجار به مفاهیم است. نه افراد و انسانها.

من میدانم که نمیدانم درست میگویم یا نه.

و نمیدانم که تو هم درست میگویی یا نه.

پس این حق را به من بده، که حرفهایت را بشنوم، فکر کنم و بعد آنچنانکه خود میفهمم تصمیم بگیرم.

این حق را بده که از هر کسی که خود را صاحب و مالک حق و حقیقت میداند نفرت داشته باشم و مطمئن باشم که:

“تنها کسی که حتماً نادرست و باطل است،

کسی است که می اندیشد حق صرفاً با او است”

+87
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

برای هیوا: نکاتی در مورد استراتژی (چند دیدگاه شخصی)

پیش نوشت: واقعاً پراکنده‌گویی در این حد را در نوشته‌های دیگرم به خاطر ندارم. اما دلم می‌خواست یک بار برای هیوا اینها را بگویم و بنویسم. اگر خواندید و خسته شدید یا خودشیفتگی پنهان در نوشته آزارتان داد، مسئولیتش با خودتان است.

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای:  هیوا

صحبت هیوا (زیر مطلب: درباره کتاب و کتابخوانی):

محمدرضا سوالی که بارها برام پیش اومده اینه که استفاده از ایده های متمم از عکس-نوشته های لابلای متن و نحوه لینک دادن گرفته تا خروجی آزمایشات زیادی که گاهی نتایجش در کامنتها و گزارشهای مختلف، به صورت رسمی و غیر رسمی گفته میشه چقدر درست و منصفانه ست؟
اگه جایی ببینی که سایت دیگری به کاربرانش میگه کاربر آزاد یا “حامی ویژه”، اگه توی فهرستش “تقویم محتوا” و “نقشه راه” و حتی پیام اختصاصی داشته باشه، نظرت چی خواهد بود؟
البته با همین توضیحات این پس هم میتونم نظر احتمالیت رو حدس بزنم ولی اگه فرصت کنی مفصلتر و صریحتر در موردش صحبت کنی، ممنون میشم.

حرف‌های من برای هیوا:

پیش نوشت: هیوا. جواب دادن به این بحث یا چنین بحث‌هایی اگر مخاطبش تو نبودی یا کسانی چون تو نبودند، برای من چندان ساده نبود. چون احتمالاً مجبور بودم بارها و شاید ده‌ها بار، به حرف‌ها و اظهار نظر‌های قبلی‌ام در اینجا و آنجا ارجاع بدهم تا مطمئن باشم که حرفم آن‌طور که دوست دارم فهمیده می‌شود. به عبارتی مطمئن شوم که توانسته‌ام آن مفهومی را که در ذهن دارم، با کمترین خطای ممکن به مخاطب منتقل کنم.

الان هم آرزو می‌کنم دوستانی که این نوشته را می‌خوانند، بیشتر از جمله‌ی کسانی باشند که حجم زیادی از حرف‌ها و نوشته‌های من را خوانده‌اند. نه آنها که در نخستین یا چندمین عبور گذری از این وبلاگ، به این مطلب می‌رسند و خواندن و شناختن من را از این نقطه آغاز می‌کنند.

اصل بحث:

مثال‌هایی که زدی ساده‌ترین مثال‌ها بود و احتمالاً من و روزنوشته‌ها و متمم هم، کوچک‌ترین و بی‌اهمیت سوژه‌های تقلید.

با این‌حال، حتی ما هم (من / روزنوشته / متمم) نمونه‌های مختلف تقلید را می‌بینیم.

بعد از نوشتن نامه به رها، الان می‌بینم رایج است که بعضی دوستان به بچه‌ی توی بغلشان هم نامه می‌نویسند.

بعد از رادیو مذاکره هم ده‌ها نمونه مجموعه پادکست‌های صوتی دیده‌ام که خیلی‌هایشان به عنوان رادیو فلان و رادیو بهمان تنظیم و ارائه شده‌اند.

داشتن لوگوتایپ هم چنین چیزی است

تا برسیم به خرده ریز‌هایی مثل کاربر آزاد و کاربر ویژه و عکس نوشته و به قول تو باقی اطلاعاتی که گاه و بیگاه به بهانه‌های مختلف در اینجا یا متمم ارائه می‌کنم و می‌کنیم.

فکر می‌کنم ذات تقلید، چیزی است که مجبوریم وجود آن را بپذیریم.

چه در فضای کسب و کارها و چه در زندگی شخصی.

نمی‌توانیم بگوییم تقلید غلط است یا نباید باشد.

حتی در کشورهایی که قوانین سفت و سخت برای مالکیت معنوی ایده‌ها دارند، همچنان می‌بینیم که تقلید وجود دارد.

از دعوای تویوتا علیه جیلی (به خاطر کپی کردن طرح‌هایش) بگیر تا گلایه‌ی اسنپ چت از اینستاگرام به خاطر تقلید از Story. معمولاً هم این دعواها به جایی نمی‌رسند و به نظرم نمی‌توان خیلی هم انتظار داشت که به جایی برسند.

وانگهی، به ندرت کسانی را می‌یابیم که واقعاً آغازگر بوده باشند و همه‌ی ما کمابیش به شکلی تقلید می‌کنیم.

مثلاً کاربر ویژه، که ما در متمم به کار می‌بریم، طبیعتاً اختراع ما یا ایده‌ی ما نیست. سالیان سال است که ایده‌ی اشتراک و آبونمان وجود دارد و Subscribed User هم همیشه و همه جا بوده. واقعیت این است که خود من، با وجودی که مدل Subscribe کردن را سال‌هاست می‌شناسم، اما مشخصاً تصمیم نهایی در مورد استفاده از این مدل را زمانی گرفتم که در نشریه‌ی فوربس ثبت نام کردم. دیدم سیستمی منطقی برای درآمدزایی است و به بقاء یک سیستم تولیدکننده‌ی محتوا کمک می‌کند.

اگر چه بعداً دیگر اشتراک فوربس را تمدید نکردم. چون عمده‌ی مطالب آن از نظر علمی و مدیریتی غلط (یا در بهترین حالت غیردقیق)‌است. ضمن اینکه بخش زیادی از محتوای آن از جنس Sponsored Content هستند و از دیگران پول گرفته تا آن مطالب را منتشر کند و طبیعتاً سوگیری‌های جدی در آنها وجود دارد (در واقع، کار ارزشمند فوربس، فهرست‌ها و رتبه‌بندی‌هایش است که اعتبار جهانی دارد و نه مقاله‌های آن).

بگذریم. حرفم این است که من نمی‌توانم به کسی اعتراض کنم یا در خلوت خودم گله‌مند باشم که اینها ایده‌ی من را بردند. نه. من خودم ایده‌ای را که سال‌هاست در فضای فیزیکی و مجازی در حال اجراست، در فضای متفاوتی پیاده‌سازی و تکرار کرده‌ام.

بحث کاربر آزاد هم چنین چیزی است. البته قبل از ما در فضای وب فارسی کمتر دیده می‌شد. یعنی تو یا پول داده بودی و عضو بودی. یا اصلاً در آن فضا رسمیت نداشتی. اینکه در فضا باشی. حق و حقوق خودت را – حتی به شکل محدود – داشته باشی و در عین حال پول ندهی، در فضای وب ما خیلی رایج نبود.

اگر چه آن هم در بیرون ایران فراوان بود و من به طور خاص تجربه‌اش را در Harvard Business Review داشتم.

عکس نوشته به سبک ما، شاید به اندازه‌ی ما رایج نبود. نه فقط عکس نوشته به سبک متمم، حتی دستنوشته هم به شکلی که بعداً در اینستاگرام رایج بود، قبل از اینکه من آن سبک را شروع کنم کمتر دیده می‌شد. چون همه فکر می‌کردند وقتی فتوشاپ و انواع فونت‌ها هست دیگر معنا ندارد با دست بنویسی.

کلاً این واپس گرایی‌های من، در جاهای مختلف قابل مشاهده است و معمولاً هم جواب داده. مثل همین وبلاگ نویسی در عصر شبکه‌های اجتماعی یا ترک فضاهایی مثل تلگرام (نه فقط ترک از موضع پایین. بلکه برخورد از موضع بالا به این معنا که فضای خودم را فاخرتر از بساط رایگانی می بینم که پاول دوروف زیر پایم پهن کرده باشد).

به هر حال مثال‌های متعددی را می‌توانی مطرح کنی که یا قبل ما کمتر رایج بوده یا اگر رایج بوده من و همکارانم به ترویج بیشتر آنها کمک کرده‌ایم. حداقل فایل صوتی رایگان در حجم گسترده مشخصاً در حوزه‌ی مدیریت بعد از دوران رادیو مذاکره رایج شد. قبل از آن فایل صوتی یا محتوای رایگان بیشتر توسط کسانی استفاده می‌شد که محدودیتی برای انتشار رسمی مطالب خود یا برای حضور در ایران داشتند. یا احیاناً از فایل صوتی به عنوان تبلیغ دوره‌های آموزشی استفاده می‌شد و می‌شود. نه به عنوان جایگزین آموزش فیزیکی.

اما نکته‌ی مهم این است که اگر ده‌ها موردی را فهرست کنی که شاید من و همکارانم در شکل‌گیری اولیه یا ترویج بیشتر آنها در فضای آموزش فارسی (فیزیکی / دیجیتال) نقشی داشته‌ایم، به سختی می‌توانی مواردی را بیابی که بتوان آنها را در ذات و اصل خود متعلق به من دانست و من بخواهم یا بتوانم ادعایی روی آنها داشته باشم.

خیلی از مواردی هم که انجام شد، اتفاقی بود و تصمیم جدی و عمیق و فکر شده پشت آنها نبود.

شاید لوگوتایپ محمدرضا شعبانعلی (همان دایره‌ی سفید و آبی‌رنگ که بالای سایت و وبلاگ هست) نمونه‌ی خوبی باشد.

من هیچ‌وقت دنبال این سبک کار نبوده‌ام و نیستم و آن لوگوتایپ به اتفاقی ایجاد شد.

دوست عزیز و هنرمندم شعیب ابوالحسنی (که در آن زمان در کلاس‌های من حضور داشت و برادرش شهاب هم البته به واسطه‌ی همان کلاس‌ها و به لطف شعیب به یکی از دوستان خوب من و الان یکی از متممی‌های فهیم و فعال تبدیل شده) یک بار بعد از یک مجموعه کلاس ده جلسه‌ای و حدود ۴۰ ساعت درس، آمد و گفت: محمدرضا. من تمام این مدت سر کلاس داشتم فکر می‌کردم که برای تو یک لوگوتایپ طراحی کنم و سر کلاس هم به این نیت نشستم و فکر کردم و طراحی کردم.

آن لوگوتایپ را هم به عنوان هدیه به من داد (لوگوی متمم را هم شعیب طراحی کرده و آن هم هدیه است).

اگر شعیب این لطف را نمی‌کرد من احتمالاً تا امروز هم لوگوتایپ نداشتم. هم به نظرم من کسی نیستم که چنین بساطی داشته باشم و هم اگر هم می‌خواستم کارهای شعیب چنان حرفه‌ای و گران‌قیمت بود که دستم به دامنش نمی‌رسید.

اما بعد دیدم که در میان بعضی همکاران رایج شد و همه هم به سراغ این سبک‌ کارها رفتند. فکر می‌کنم بقیه فکر کردند که من حساب و کتابی داشته‌ام و آن‌ها هم تقلید کردند.

من حرف‌هایم را در مورد برندسازی شخصی جداگانه مطرح کرده‌ام و البته برنامه‌ام این است که  – اگر زنده بودم – سال آینده در متمم برای کسانی که حداقل امتیاز مشخصی دارند، مثلاً هزار امتیاز یا بیشتر، در قالب هشتاد تا صد درس، بیشتر در موردش حرف بزنم.

اما قبل از تمام آن درس‌ها و بحث‌ها هم، هر کسی که من را کمی می‌شناسد می‌داند که برای این نوع کارها سهم کوچکی قائلم و چالش هویت را در برندسازی در کسب و کارهای ایرانی و اشخاص ایرانی (خصوصاً نسل جدید)‌ چنان جدی می‌بینم که فکر می‌کنم طراحی هویت بصری به سختی می‌تواند موجب تقویت یا تضعیف برند یک فرد (و حتی یک کسب و کار) شود.

خیلی از تصمیم‌های دیگر و ایده‌های دیگری هم که می‌بینی، به تصادف شکل گرفته‌اند و بعداً پخته شده‌اند.

عباس ملک‌حسینی به من اصرار کرد که وبلاگ روی دامنه‌‌های دیگر نداشته باش و دامنه‌ی خودت را داشته باش و قیافه‌ی اولیه‌ی shabanali.com را طراحی کرد (که البته الان تا حدی تغییر کرده، اما هنوز هم رد پای عباس در آن به خوبی مشهود هست و دین معنوی من به او پابرجاست).

در مورد آموزش دیجیتال، سمیه تاجدینی (که قرار بود پروژه‌ی تراست زون را جلو ببرد) اصرار کرد که بهتر است کلاس‌های فیزیکی تعطیل شوند و فقط کلاس دیجیتال بماند (البته منظورش سمینارها نبود). من می‌دانستم که فضای فیزیکی و دیجیتال نمی‌توانند مکمل باشند و در نهایت یکی باید پای دیگری سر بریده شود. اما اگر اصرار سمیه و البته تجربه‌ی طولانی او در طراحی و ساخت چند مورد از سیستم‌های پیشتاز آموزش الکترونیک کشور نبود، من شاید در آن مقطع آن تصمیم را نمی‌گرفتم. متمم هم اگر خاطرت باشد ابتدا شکل وبلاگ داشت (روی shabanali.com/pd). و من دنبال مجموعه‌ای از ۱۰۰ یا ۲۰۰ درس بودم که به اسم MBA-1 و MBA-2 تا MBA-100 شماره گذاری شوند. اصلاً به ساختار محتوایی فعلی فکر نکرده بودیم و در طول مسیر، توسعه و تکامل پیدا کرد.

حرفم این است که امروز که نگاه می‌کنم، هر گوشه‌ای از این اکوسیستم، ایده‌ یا نکته یا تصمیم یا روشی است که فردی یا افرادی یا کسب و کارهای پیش‌تازتر یا افراد پیش‌روتر در آن نقش داشته‌اند و اگر من ادعایی داشته باشم، در ترکیب اینها در کنار یکدیگر است و البته سرمایه گذاری روی اینها. منظورم هزینه‌ی مستقیم میلیارد تومانی است که از جیب کردم و هزینه‌ی فرصت چند میلیارد تومانی که داده‌ام و هنوز هم می‌دهم که به نظرم اینها هم، در دنیای امروز چیزی نیست که ادعایی روی آن داشته باشم و بگویم ارزشی دارد. یا ژست بگیرم که خدمت کردم و منتظر تحسین باشم. برای دلم کرده‌ام و برنده‌اش هم خودم هستم. پیش از دیگران و بیش از دیگران.

 با این مقدمات، دلم می‌خواهد چند نکته را برایت – و شاید برای بقیه‌ی دوستانی که علاقمند به شنیدن و خواندنش باشند – بگوییم.

نکته‌ی اول: بسیاری از تقلید‌ها مرا خوشحال می‌کنند

هیوا. آدم‌ها دو جور به دنیا نگاه می‌کنند. بعضی به دنبال ارث گذاشتن هستند و برخی به دنبال اثر گذاشتن.

اگر چه این دو الزاماً با هم منافات ندارند، اما همیشه هم همراه نیستند و موارد زیادی هست که با هم در تضاد در می‌آیند.

کسی که پولش را در بانک می‌گذارد و بهره‌اش را می‌گیرد و زندگی می‌کند (حتی به فرض اینکه مشکل اقتصادی برایش پیش نیاید و سود بانکی کفاف زندگی‌اش را بدهد) در نهایت از خودش ارث باقی می‌گذارد. او می‌تواند همان پول را برای ایده‌ای که دارد یا هدفی که دارد هزینه کند. به این شکل ارثی از او باقی نمی‌ماند اما اثری از او باقی می‌ماند.

منظورم از اثر چیزی نیست که دیگران ببینند و بدانند. منظورم جنس تصمیم است.

گاهی به آن روزی فکر می‌کنم که دزفولیان (مدیر البرز) چند روز پیش از مرگش، وقتی در منزل خدمتش رسیده بودم صدایم کرد. او در گوشم گفت: شعبانعلی. وقتی تو را از علامه حلی اخراج کردند، خانه نشین بودی. با معدل ۱۱ و با چند تجدید در مثلثات و فیزیک و ادبیات، هیچ جا ثبت نامت نمی‌کردند. پدر و مادرت یک هفته پشت در دفترم نشستند تا راهشان دادم. تو آمدی و با همان غرور جوانی گفتی: من به کار کردن در یک مکانیکی در جنوب تهران راضی‌ام. نمی‌خواهم درس بخوانم و دیپلم بگیرم. من تو را تشویق کردم و مستقیم و غیرمستقیم روحیه دادم و در مدرسه، پیش بچه‌ها تحویلت گرفتم و الان دانشگاه می‌روی. روزی که خواستی برای همیشه اینجا را رها کنی و بروی و پشت سرت را نگاه نکنی، یادت باشد که تو، به مکانیکی در جنوب تهران راضی بودی. من به تعمیرکار شدن تو راضی نبودم. به اینکه پشت سرت را هم نگاه نکنی راضی نیستم.

من به این جنس کارها می‌گویم اثر گذاشتن. در مقابل ارث گذاشتن. دزفولیان در شرایط بسیار معمولی مالی فوت کرد. اما لااقل در زندگی من اثر گذاشت. شاید به واسطه‌ی تلاش‌های من، در زندگی یکی دو نفر دیگر هم به صورت غیرمستقیم اثر گذاشته باشد.

اما به هر حال، اگر از من بپرسی، اثر گذاشتن یکی از لذت‌های عمیق در زندگی است. مقیاسش مهم نیست. اثرگذاری یک بازی است. یک بازی زیبا. شروع می‌کنی و هر روز و هر لحظه می‌توانی اثرهای مهم‌تری روی دنیای اطرافت بگذاری. حرفهایم در مهمانی در خانه دارم یادم هست. می‌دانم که روی اثرها نمی‌توان قضاوت کرد. اما در جهان بی‌مرکزی که ما در آن ساکن هستیم، ناگزیریم که خود را مرکز بگیریم و بکوشیم به اندازه‌ی فهم و شعورمان، اثر خوب از اثر بد را تفکیک کنیم.

اگر به این معنا بخواهم بگویم، خیلی از آن چیزهایی که ممکن است اسمش را تقلید بگذاریم، از نظر من خوب و دوست‌داشتنی بوده.

من خوشحالم که قبلاً بسیاری از فایل‌های صوتی، جنبه‌ی تبلیغی داشت و الان حجم فایل‌های صوتی که واقعاً جنبه‌ی آموزشی دارند در فضای وب فارسی بیشتر شده.

قبلاً محتواهای رایگان، اگر بودند، تبلیغی بودند برای محتوای پولی. اما الان محتوای رایگان کیفیت بهتری پیدا کرده. نمی‌گویم خیلی بهتر اما بهتر شده.

من سبک روزنوشته‌ها را دوست دارم. چون محتوای آموزشی رایگانی است که حتی اگر با خودت عهد کنی که هرگز هیچ جا و به هیچ شکل به هیچ یک از محصولات و مجموعه‌های وابسته به من پول ندهی، هنوز می‌توانی گاه و بیگاه حرف‌های کم و بیش مفیدی در نوشته‌ها و کامنت‌هایش بیابی. فکر کنم قبول داشته باشی که متوسط کیفیت محتواهای روزنوشته‌ها (که رایگان هستند) از متوسط محتواهای پولی متمم پایین‌تر نیست.

این سنت را کم کم در جاهای دیگر هم می‌بینم. در فضای آموزش، روزگاری بود که کسانی که پیتزا می‌فروختند فقط سُس را به عنوان نمونه و Sample‌ رایگان می‌دانند. الان هم کم نیستند سُس فروشان که نام خود را غذا فروش گذاشته‌اند. اما باید بپذیریم که حجم محتوای رایگان کیفی حداقل در فضای مدیریت رو به افزایش است و شاید بتوان یک سهم بسیار بسیار بسیار کوچک از این روند را هم ناشی از حجم گسترده‌ی محتوایی دانست که من و همکارانم در این سالها عرضه کردیم.

من این را از جنس اثر می‌دانم. عادت کردن به اینکه برای محتوای کیفی دیجیتال پول بدهیم،‌ به نظرم یک اثر است. ما در کشوری زندگی می‌کنیم که به مالکیت فیزیکی یکدیگر هم چنان احترام نمی‌گذاریم (لااقل متاسفانه هنوز بسیاری از مردم سوسیالیست‌ها را به عنوان یک سری نفهم کم‌هوش بی‌سواد تعطیل العقل نگاه نمی‌کنند). در این فضا، احترام گذاشتن به مالکیت غیرفیزیکی، اتفاق بزرگی است.

من فردا هم که بمیرم، متمم امروز یا فردا هم که جمع شود، مطمئن هستم که اگر کسانی بهتر از من و همکارانم کار کنند و محتوا تولید کنند، می‌توانند مطمئن باشند که فرهنگ خرید محتوا (حداقل در حوزه ی محتوای فاخر، روانشناسی انگیزشی و بحث‌های دیگر را نمی‌گویم) در کشور تا حدی رایج شده است. ضمن اینکه انبوهی از دانش و تجربه و بایدها و نباید‌ها وجود دارد که می‌توانند از آنها ایده بگیرند. قسمت‌های مثبتش را تکرار کنند و از خطاهایی که من و همکارانم انجام دادیم اجتناب کنند.

پس اینکه سایت‌های دیگری را ببینم که کاربر دارند و کاربر ویژه دارند و کاربر آزاد دارند آزارم نمی‌دهد و حتی خوشحالم می‌کند. دیدن رادیو‌های دیگر هم خوشحالم می‌کند. آرزویم این است که روزی آن‌قدر در فضای مدیریت فارسی، پادکست آموزشی وجود داشته باشد که سر انتخاب کردنشان برای گوش دادن در ماشین، بین سرنشین‌ها دعوا شود.

آرزویم این است که کیفیت محتوا آن‌قدر بالا برود که نه فقط اولین فایل‌های صوتی من، که آخرین فایل‌هایم را به عنوان «اباطیل بی‌خاصیت» دور بریزند.

آرزویم از نخستین روز تاسیس متمم این بوده و این را بارها نوشته‌ام: که متمم، کوچک‌ترین و کم کیفیت ترین فضای آموزشی دیجیتال در ایران باشد. اگر کف بازی دست من باشد خیالم راحت‌تر است تا اینکه روزی بفهمم بنچمارک بازی هستیم و نقطه‌ی هدف مجموعه‌های دیگر.

 نکته‌ی دوم: بسیاری از تقلید‌ها مرا ناراحت می‌کنند

متاسفانه تعداد تقلید‌های فکر نکرده بیشتر از تقلید‌های فکر کرده است.

یکی از دوستان من، دقیقاً مدتی پس از ما فضای مشابهی را ایجاد کرد و مبلغ ثبت نام را هم مثل ما تعیین کرد. به او گفتم: فلانی. مبلغ را ماهی ۵۰ تا ۶۰ تومان بگذار. پرسید چرا؟ گفتم سر به سر نمی‌شوی.

بعد از چند ماه، من را دید. گفت: سر به سر نمی‌شویم. آن فضا را تعطیل نکرده‌ایم، اما تعلیق کرده‌ایم تا به تدریج جمع کنیم.

بعد هم پرسید: چرا به من نگفتی که تو ضرر ده هستی؟

گفتم: عزیزم. من به تو گفتم که ۵۰ تا ۶۰ بگذار.

گفت: من فکر کردم تو می‌خواهی ما گران‌قیمت باشیم که کسی سراغمان نیاید.

توضیح دادم که: مشکل اینجاست که تو چون خودت حرف و عملت فرق دارد فکر می‌کنی همه به همین شکل هستند. من قبلاً به تو گفتم که منطق قیمت‌گذاری‌ام چیست. فکر کردی شوخی می‌کنم.

به تو گفتم که من از صنعت ریلی می‌آیم. ما یاد گرفته‌ایم که هزینه‌ی رفت و آمد مسافر ۱۰۰ هزار تومان باشد و از او ۸ هزار تومان بگیریم.

هم حال خوبی دارد و هم اینکه صندلی‌ها را نمی‌کند و روی آن‌ها یادگاری نمی‌نویسد. مسافرت را جدی‌تر می‌گیرد. ما از مردم پول می‌گیریم که خودشان جدی‌تر باشند.

تو فکر کردی شعار می‌دهم.

یکی از مشکلات کسانی که از ما تقلید می‌کنند این است که جنبه‌های شخصی فضای ما را فراموش می‌کنند.

متمم، گردش مالی دارد. اما یک کسب و کار نیست.

اولین هدف کسب و کار، بقاء در بلندمدت است. متمم چنین هدفی ندارد. ما تا زمانی که متممی‌ها بخواهند هستیم و هر زمان که نخواهند، نخواهیم بود.

برای اینکه احتمال بقاء‌مان هم زیاد شود، حلقه‌ی متممی‌ها را باز نکرده‌ایم. خود من هر روز مثل سگ،‌ پاچه‌ی این و آن را در اینجا و متمم می‌گیرم. چون معتقدم که کیفیت مهم است و البته همه می‌دانند که خصومت شخصی هم ندارم. «بنده‌ی آموزش» هستم و نه «بنده‌ی خلق خدا».

به همین علت، ضمن اینکه شهرزاد را دوست دارم و شاگرد اول‌مان هم هست و خودش هم علاقه‌ام را می‌داند، جایی که می‌بینم به جای سخت‌گیری لطافت به خرج داده، داد و بیداد می‌کنم. فردای آن روز هم، شهرزاد می‌داند و من هم می‌دانم که دوباره به کار خودمان که یاد دادن و یادگرفتن است ادامه می‌دهیم.

شاید اولین تعامل من و سامان یادت باشد (زوربا بودا). موضوعش یادم نیست. اما یادم است که خیلی تند و بد برخورد کردم. اما سامان هم می‌داند که انگیزه‌ام چه بوده. چنانکه جدا از فضاهای شخصی که همیشه ارادتم را به او یادآوری می‌کنم، می‌داند که وقتی می‌خواهم عزیزترین موضوعی را که بلدم و به آن عشق می‌ورزم بنویسم، ترجیح می‌دهم بالایش نام او باشد. مستقل از اینکه روز اول (به قول خودم مثل سگ) پاچه‌اش را گرفته‌ام یا نه.

وقتی هدف متمم این می‌شود، جنس خدمات ما، موضوعات ما، برخورد با متممی‌ها و همه‌چیز عوض می‌شود. متممی‌ها مشتری متمم نیستند. متمم هم کسب و کار نیست. شعار Customer is the king هم هرگز شعاری نیست که من به آن وفادار باشم. راستش را بخواهی به نظرم در کار آموزش این شعار عین حماقت است.

در متمم، عده‌ای آدم سرمایه گذاری مشترک کرده‌اند تا محتوای خوب ارزشمند تولید شود و با دانش روز دنیا آشنا شوند و رشد کنند. این از محمدرضا شروع می‌شود تا آخرین نفری که الان به جمع متممی‌ها ملحق شده.

من متعهد هستم که همیشه و همه‌جا، هر شیوه و روشی را که احساس می‌کنم می‌تواند آموزش جدی‌تر و عمیق‌تر و اثرات پایدارتر ایجاد می‌کند مستقر کنم و از استقرار آن دفاع کنم.

متعهد هستم که اگر یک نفر یک روز یا یک هفته یا یک سال یا ده سال با متمم بود، روزی که دیگر همراه ما نبود، بگوید: عمرم هدر نرفت. لحظه‌هایم را دوست داشتم. محمدرضا و متمم و متممی‌ها به خاطر وقتی که از من گرفتند به من مدیون نیستند. (متممی‌ها خیلی مهم است. چون این پروژه‌ی آموزشی، با شراکت ما شکل می‌گیرد و از آن ۱۸۵۰۰۰ ساعت ماهیانه که کاربران ثبت شده‌ی متمم مطالعه می‌کنند، ۸۰ هزار ساعت به خواندن حرف بچه‌های متممی می‌گذرد. پس همه مسئولیم).

کسی که ایده‌های ما را کپی می‌کند باید کمی فکر کند که آیا می‌خواهد کسب و کار آموزشی داشته باشد و پولش را پای زندگی‌اش بریزد؟

یا آمده‌ است که زندگی‌اش را پای آموزش بریزد؟

در خیلی از تقلید‌هایی که از ما شده، این فاکتور مهم در نظر گرفته نشده.

نمی‌خواهم مستقیم اشاره کنم. اما مثال‌هایش زیاد هستند و تو و متممی‌ها در تشخیص مصداق‌ حرف‌هایی که می‌زنم به اندازه‌ی کافی زرنگ و تیزهوش هستید.

در حوزه‌های بیرون متمم هم مثال زیاد است.

یادم هست یک بار قرار بود در وزارت کشور،‌ به دعوت اتحادیه‌ی صوتی و تصویری با موضوع اصول فروش سخنرانی کنم. وقتی پشت تریبون قرار گرفتم، دیدم چند هزار نفر آدم نشسته‌اند که خیلی‌هایشان به اندازه‌ی عمر من، فروشنده‌ی لوازم صوتی تصویری بوده‌اند. من چطور برای اینها از فروش حرف بزنم؟

تصمیم گرفتم موضعم را تغییر دهم. گفتم:

دوستان عزیز. من در فروش لوازم صوتی و تصویری بی‌سواد و بی‌تجربه هستم.

اما اجازه بدهید به نمایندگی از گروهی صحبت کنم که هیچ نماینده‌ای در اینجا ندارند. به نمایندگی از آن میلیون‌ها نفری که در طول سال از جلوی ویترین فروشگاه‌های شما رد می‌شوند و محصولات شما را می‌بینند و می‌خواهند در مورد خرید آن تصمیم بگیرند.

با این نوع حرف زدن، موضع بهتری داشتم. چون حالا آن‌ها نمی‌توانستند ادعا کنند که موضع مشتری را می‌دانند. آنها همه در موضع فروشنده بودند و من واقعاً از این منظر، حرف تازه‌ای داشتم (یا به صورت بالقوه می‌توانستم داشته باشم).

چند هفته بعد با دوستی که در یکی از مراکز آموزشی مدیریتی سمت ارشد  داشت، سمیناری رفتیم. ایشان قرار بود در مورد MBA صحبت کنند.

رفتند و شروع کردند: دوستان. من در حوزه‌ی MBA کم سواد هستم. اجازه بدهید مسئله‌ی آموزش مدیریت را از زاویه‌ی نگاه یک دانشجو که در دوره‌ها ثبت نام می‌کند بررسی کنم.

نصف سالن خالی شد.

ایشان به من گفت: محمدرضا. آن روش تو در وزارت کشور خیلی جواب داد. اما اینها رفتند.

مدتی طول کشید تا توضیح دهم که دوست من. آن‌جا موضع من فرق داشت. اینجا تو را به اعتبار سمتت دعوت کرده‌اند. آن یک زمینه را هم که مسبب دعوتت بود، گفتی نمی‌دانی و نمی‌فهمی.

این جنس تقلید را زیاد می‌بینم. در خیلی جاها.

من اگر نامه به رها نوشتم، اگر چه شاید نامش بعضی‌ها را به یاد نامه به کودکی که هرگز زاده نشد بیندازد، اما اگر کسی کتاب فالاچی را خوانده باشد می‌داند که این دو هیچ ربطی به هم ندارند. آن‌جا با یک روایت از زندگی شخصی مواجه هستیم که در ظرف نامه ریخته شده است.

اینجا با کسی مواجه هستیم که سبک نوشته‌هایش مدیریتی است. رسمی است. نه ادعای ادبیات دارد نه می‌تواند داشته باشد. حرف‌هایی دارد که در قالب نوشته‌های عادی‌اش نمی‌تواند بنویسد (یا چندان پذیرفته نیست که بنویسد).

تصمیم می‌گیرد به فرزندی که نیامده  بنویسد. همین نیامدن فرزند یک زیربنای مهم است. چون نوعی تاکید است که اصل ماجرای زندگی را قبول نداری. آن‌قدر قبول نداری که حاضر نشده‌ای مخاطب واقعی آن نامه‌ها را خلق کنی. پس آنچه می‌نویسی نحوه‌ی مواجهه با یک واقعیت ناخواسته است (زندگی ما در دنیا). نحوه‌ی بودن در آن و آلوده نشدن به آن. با مردم  بودن و از مردم نبودن. مفهوم اعتراض به زندگی.

هر بار که متنی می‌نویسم و عنوانش نامه به رها است، پوزخندی به دنیا است. چون یادآوری می‌کنم که ای دنیا. آن‌قدر پست و ضعیف و بی‌ارزش و مسخره‌ای که با هیچ حرف می‌زنم، اما مخاطب جدید نمی‌آفرینم تا درد بودن را تحمل نکند.

ضمن اینکه در این قالب و با این عنوان، می‌شود کمی ادبی‌تر نوشت. برای کسی مثل من که ادبیات را نمی‌داند و نمی‌فهمد و تمرینِ نوشتن می‌کند، ایجاد و خلق ظرفی که این تمرین را پذیرفتی‌تر و قابل تحمل‌تر کند ضروری است.

حالا می‌بینی کس دیگری فرزند را می‌آورد. در بغلش می‌گیرد. بعد نامه می‌نویسد. همان حرف‌های سابق را با تیتر جدید می‌گوید.

عزیز من. من فرزند نداشتم. برایش نوشتم. شما در گوش فرزندت بگو. چرا می‌نویسی؟ این‌قدر لقمه را دور سر خودت نپیچان.

یا اگر حرف همان حرف سال قبل است. چرا در ظرف جدید؟ می‌گفتند نیاز مادر اختراع است. اما گاهی اوقات فکر می‌کنم که آن زمان، احتمالاً‌ اختراع کردن خود به یک مُد تبدیل نشده بوده. وگرنه اول اختراع می‌کردند و بعد به دنبال مادرش می‌گشتند.

 نکته‌ی سوم: بعضی تقلید‌ها که انجام نمی‌شود من را ناراحت می‌کند

من در روزنوشته‌ها و همکارانم در متمم، ایده‌ها و رفتارها و سنت‌های زیادی راه انداخته‌ایم که تقلید نشده و همیشه حسرت به دلم مانده که تقلید شود.

اجازه بده یک مورد ساده‌اش را بگویم. اما می‌توانم به آن،‌ صدها مورد دیگر بیفزایم. واقعاً صدها مورد. نه ده‌ها مورد.

ما در متمم عکس با کراوات نداریم. ما در متمم عکس زن که حجاب رعایت نکرده باشد نداریم.

اگر زنی را می‌گذاریم که حجاب ندارد،‌ آن را در همان حدودی از صورت می‌گذاریم که شرع تعیین کرده است.

من نه ادعای تشرع دارم و نه ادعای مخالفت با فرهنگ غرب یا کراوات یا از این بحث‌ها. نه روضه‌خوانی راه انداخته‌ام نه مجلس لهو و لعب.

معلم بوده‌ام و معلمی کرده‌ام و تا باشم هم همین مسیر را ادامه می‌دهم.

اما حرفم این است:

وقتی که در کشورمان کراوات نمی‌زنیم یا افراد بسیار کمی کراوات می‌زنند. وقتی در خارج از ایران هم، کراوات به فضاهای بسیار رسمی محدود است. وقتی مدیران ارشد سازمان‌ها در فضای کاری خود کراوات نمی‌زنند و کارمندهای رده‌پایین‌تر می‌زنند. وقتی این جور پوشش بیشتر برای رفتن به کنسرت و اپرا رایج است. وقتی نسل جدید دنیا اسپورت و آزاد می‌پوشد و حتی کت و شلوار را هم خیلی وقت‌ها به تن نمی‌کند. آیا چهره‌ی مرد کراوات زده، که تقریباً به نماد مدیریت و فروش در کشور ما تبدیل شده، یک چهره‌ی واقعی است؟ آیا یک چهره‌ی آشناست؟ آیا مردم ما در هنگام مراجعه به سازما‌ن‌ها یا فروشگا‌ه‌ها این چهره را می‌بینند؟

آیا ما می‌توانیم در آگهی یک دوره که مثلاً به آموزش هویت بصری برند می‌پردازد، ضمن تاکید بر ایرانی بودن دوره، از تصویر کسی استفاده کنیم که کراوات دارد و پوست صورتش سفید است و موهایش از ترامپ‌ هم زردتر است؟ چنین بچه‌ای اگر از شکم مادر ایرانی بیرون بیاید، بلافاصله برای طی کردن فرایند درمان، نزد دکتر فرستاده می‌شود.

همین‌طور زن ایرانی.

دوست داری یا نداری مهم نیست. زن ایرانی امروز در محیط کسب و کار حجاب دارد. وقتی هر روز در هر مطلب، عکس زن اروپایی و آمریکایی را می‌بیند، احساس خوب نخواهد داشت. حتی ممکن است متوجه نشود، اما احساس می‌کند این زن،‌ خواسته‌ها و ناخواسته‌ها و چالش‌ها و دردسرها و دستاوردهای دیگری دارد.

من اگر در مورد محیط کار یک زن حرف می زنم، باید به او این سیگنال را بدهم که محدودیت‌ها و چارچوب‌ها و قوانین حاکم بر محیط تو را می‌شناسم و به خاطر دارم. به این شکل راحت‌تر می‌توانم اعتماد او را جلب کنم و فرایند یادگیری او را تسهیل کنم.

از این جنس موارد که تقلید نشده و نمی‌شود زیاد است. ما حتی گاهی با هزینه‌های زیاد می‌نشینیم و کلیپ‌آرت‌ها را تک تک طراحی می‌کنیم تا مطمئن شویم که این نشانه‌ها در آن‌ها نیست. پول در متمم هرگز با دلار نمایش داده نمی‌شود. چه بپسندید و چه نپسندید. ما باید تاکید کنیم که حواس‌مان به فضای ایران هست.

وقتی این تاکید را انجام دادیم، اگر از یک متفکر غربی هم مطلب می‌آوریم – که این کار را بارها کرده‌ایم و می‌کنیم – همه می‌دانند و می‌فهمند که از کمبود مطلب سراغ نقل یک مطلب نامربوط نرفته‌ایم. بلکه احساس کرده‌ایم که او هم حرفی دارد که برای امروز ما و شرایط ما و چالش‌ها و نیازهای ما می‌تواند مفید باشد.

نکته‌ی چهارم: رابطه بین استراتژی و تقلیدپذیری

هیوا جان.

این نکته‌ای که می‌گویم شاید کلماتش متعلق به من باشد یا به این شکل در کتاب‌های استراتژی نباشد.

اما مطمئنم و ایمان دارم که با روح استراتژی همسو است و از بارنی تا پورتر، همین حرف را گفته‌اند. اما آنقدر مهم است که از هر زبان که می‌شنوی نامکرر است و من هم می‌خواهم آن را دوباره به زبان دیگری بگویم.

تقلید هست. خواهد بود. می‌تواند موجب رشد یا نابودی تک تک ما یا کسب و کارهایمان یا فرهنگ و اقتصاد و کشورمان شود.

اما یک نکته‌ی فراتر از تقلید هست و آن، منحصر به فرد بودن است. چیزی که به نظر من عصاره‌ی استراتژی است.

من مزیت استراتژیک را به این شکل می‌فهمم:

مزیت استراتژیک، هر چه سخت‌تر و غیرقابل تقلید‌تر باشد، ارزشمندتر است (این حرف بارنی و پورتر است).

اما نکته‌ی من که دوست دارم به بارنی و پورتر اضافه کنم این است که:

شگفت انگیزترین و معجزه آمیزترین مزیت استراتژیک، مزیتی است که دیگران می‌بینند. برایشان قابل تقلید هم هست. اما چنان از فضای آنها و موقعیت آنها دور است که ترجیح می‌دهند آن را تقلید نکنند.

حالا هر کس می‌تواند به سبک خود این کار را انجام دهد و دنبال مزیت رقابتی یا مزیت‌های رقابتی خودش باشد.

شاید مثال زاغ و عقاب دکتر خانلری مثال خوبی باشد.

ببین ما همیشه جوری ماجرا را می‌خوانیم که انگار عقاب خوش‌بخت‌تر بوده و زاغ بدبخت‌تر.

اما این‌طور نیست. واقعیت این است که هر دو آنها در دنیای خود خوش هستند. زاغ شکل دیگری از زندگی را انتخاب کرده و عقاب شکلی دیگر.

راه تقلید از دیگری بسته نیست. نه مردار خواری را بر عقاب حرام کرده‌اند و نه پرواز در اوج را بر زاغ ممنوع.

اما چیدمان فضا به شکلی است که هر یک به کار خود مشغول هستند و گاهی هم که در فکر خود، فانتزی زندگی به سبک دیگری را مرور می‌کنند، در نهایت پشیمان می‌شوند.

من فکر می‌کنم در کسب و کار، در زندگی، در برندسازی شخصی، مهم نیست زاغ باشیم یا عقاب.

مهم این است که مزیت‌هایی را ایجاد و انتخاب کنیم که یا قابل تقلید نباشند یا اگر قابل تقلید هستند، دیگران رغبتی به تقلید از آنها نداشته باشند و زود بفهمند که این بازی، بازی آنها نیست.

پس به جای بستن راه تقلید، باید کاری کنیم که تقلید یک بحث نامربوط و Irrelevant بشود.

من به نظرم، تعدادی از این اصول را انتخاب کرده‌ام. اصولی که دیگران، حتی اگر بدانند در کیفیت زندگی من موثر هستند، باز هم جرات نمی‌کنند از آن تقلید کنند. همین باعث می‌شود که بتوانم برای خودم، جایگاه خودم را داشته باشم. دقت کن که نمی‌گویم جایگاه بهتر یا بدتر. جایگاه خودم. همین. هر آدمی و هر کسب و کاری به نظرم می‌توانند جایگاهی بسازند که مال خودشان باشد. به این معنا که دیگران، حتی اگر مسیر رشد اینها را دیدند، باز هم به تقلید از آنها رغبت نکنند.

خیلی از این اصول را می‌دانی. اما بگذار بعضی را تکرار کنم:

  • قید اینکه با دارایی قابل توجه از این دنیا بروم را زده‌ام.
  • تامین مالی سال آینده‌ام را به سال آینده واگذار کرده‌ام. برای نشستن سر خیابان و واکس زدن کفش مردم هم آماده‌ام.
  • اینکه کار حرفه‌ای کنم و ورشکست بشوم را به اینکه کار کمتر حرفه‌ای کنم و موفق بمانم ترجیح داده‌ام و می‌دهم.
  • تحسین دیگران را رها کرده‌ام و رضایت و آرامش خودم را در اولویت قرار داده‌ام.
  • اثر گذاشتن را نسبت به ارث گذاشتن در اولویت قرار داده‌ام.
  • با خودم قرار گذاشته‌ام که برای هر هزار کلمه که می‌نویسم، حداقل سه هزار کلمه خوانده باشم.
  • زندگی با مردگان در میان کتاب‌هایشان را به زندگی با زندگان در میان حرف‌هایشان ترجیح داده‌ام.

متمم، زاده‌ی این مدل ذهنی بوده. هم رشدش ناشی از این دیدگاه است و هم روزی که نابود شود از همین دیدگاه ضربه خواهد خورد.

تقلید در حد عکس نوشته یا کاربر آزاد و ویژه، آنقدر سطحی است که به نظرم، به هیچ شکل نمی‌تواند به معنای تقلید از مدل ذهنی حاکم بر متمم باشد.

 

+338
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

مدیریت توجه (۲): نقطه‌ی بهینه‌ی این قصه کجاست؟

بعد از انتشار فایل صوتی مدیریت توجه، قرار شد که به تدریج بحث در مورد جزئیات مرتبط با مدیریت توجه و اقتصاد توجه را ادامه بدهیم.

بعضی دوستان، بحث‌ها و دغدغه‌ها و سوالات خودشان را در زیر مطلبی که به همین منظور تنظیم شده بود، نوشته‌اند و امیدوارم اگر دوستان عزیز دیگرم هم، بحث و صحبتی دارند آنجا (یا اینجا) بنویسند تا بتوانیم بیشتر و بهتر در مورد آن صحبت کنیم.

در قسمت اول بحث در مورد مدیریت توجه، به لطف و پیشنهاد مهدی بازیار عزیز، یک تقسیم بندی تحت عنوان چالش‌های درونی و بیرونی مدیریت توجه مطرح شد که هم در آن نوشته مورد اشاره قرار گرفت و هم می‌تواند به عنوان چارچوبی برای شفاف‌تر کردن بحث‌ و گفتگوها، در ادامه مورد استفاده قرار بگیرد.

دوست خوبم مَرِضا (که محمدرضا زمانی هست و چون همه‌ی دوستانش اینطوری صداش می‌کنن، من هم سبک دوستانش رو رعایت می‌کنم) یک کامنت طولانی نوشته بود که قسمتی‌اش رو (که به بحث الان مربوطه) نقل می‌کنم:

راجع به موازی کاری
شاید برای شما هم پیش آمده که گاهی در صحبت های عمومی با افراد، میگیم : “هر چیزی به اندازه اش خوبه”. یا “هر چیزی تا یه جایی خوبه”. سوالم اینه که موازی کاری تا کجا بده؟ همیشه که نکوهیده نیست؛ هست؟
مثلا وقتی موقع رانندگی، فایل صوتی گوش می کنیم، میتونیم بگیم استفاده بهینه از وقت، به کمی خستگی ذهنی می ارزه؟

من هم بخشی از چیزهایی رو که در این زمینه در ذهنم هست می‌نویسم و امیدوارم این بحث‌ باعث بشه که فضایی برای گفتگوهای بیشتر در زمینه مدیریت توجه ایجاد بشه.

مرضا جان.

طبیعتاً در هر کار و فعالیت و انتخابی، بحث نقطه‌ی بهینه مطرح هست.

نقطه‌ای که اگر از اون رد بشیم، یا اصل کار زیر سوال میره و یا اینکه به نسبت هزینه‌هایی که برامون ایجاد می‌کنه به منافع و دستاوردهاش نمی‌ارزه.

پس فکر می‌کنم مهمه که به قول تو، از خودمون بپرسیم: موازی کاری تا کجا بده؟ و یا سوال دومی رو هم بهش اضافه کنیم: موازی کاری، در کجا بد و نامطلوب محسوب می‌شه؟

قاعدتاً چنین سوالی، بسته به اینکه گوینده در چه فضایی هست و به چه کاری مشغوله و الان با شنیدن بحث مدیریت توجه به چه چیزی فکر می‌کنه، می‌تونه پاسخی متفاوت داشته باشه.

مثلاً‌ شاید این تحقیق که در مجله انجمن پزشکی آمریکا (JAMA) منتشر شده، نمونه‌ی جالبی باشه.

این تحقیق روی ۵۰ نفر جراح (مرد) انجام شده که می‌گفتند وقت جراحی کردن به موسیقی گوش می‌دن.

مرور چیدمان و جزئیات آزمایش، فراتر از بحث الان ماست. اما نکته‌ای که برام مهمه اینه که تحقیق گزارش می‌کنه که کارایی و تمرکز جراح‌ها وقتی موسیقی که دوست دارند رو می‌شنوند، بالاتر می‌ره.

البته دقت داشته باش که از ابتدا کسانی انتخاب شده‌اند که می‌گفتند موسیقی گوش می‌دهند.

این نکته بسیار مهمی محسوب می‌شه. یعنی ممکن هست کسانی که موسیقی گوش نمی‌دهند، واقعاً هنگام گوش دادن به موسیقی مشکل کارایی پیدا کنند.

اما به هر حال، پیام این تحقیق (و تحقیقات متعدد مشابه اون) این هست که:

اگر کسانی هستند که ادعا می‌کنند با گوش دادن به موسیقی و انجام کار دیگری همزمان با آن، احساس می‌کنند خروجی آنها بالاتر می‌رود، این حس و ادعا می‌تواند کاملاً صحیح باشد.

به نظر میاد، یکی از نکات مهم این هست که ما در حال انجام دادن فعالیتی باشیم که کاملاً‌ بر اون تسلط داریم و برامون یک کار روتین محسوب می‌شه.

تحقیقات مشابهی هم در خطوط تولید انجام شده و در خروجی و عملکرد کارگران خطوط تولید هم هنگام گوش دادن به موسیقی، تغییرات مثبت دیده شده. خصوصاً کارگرانی که به هر حال، به خاطر صدای محیط کار باید از هدسِت استفاده می‌کردند و در واقع، نیازمند شنیدن صداهای محیطی نبوده‌اند.

اما حتی در همین‌جا هم اما و اگرهای متعددی هست. مثلاً‌ این تحقیق دانشگاه گرونینگن خیلی جالبه. گزارش می‌ده که وقتی موسیقی گوش می‌دیم و همزمان با آهنگ، ما هم آواز می‌خونیم سرعت عکس‌العمل نشان دادن‌مون به خطرات محیطی کاهش پیدا می‌کنه!

اگر در این زمینه کمی مطالعه بکنی، ده‌ها تحقیق می‌بینی که جزئیات این مسئله رو بررسی کرده‌اند و هر کدام، این فیل مولوی رو از یک نقطه‌ی مجزا، لمس کرده‌اند. البته خوبی اهل علم در مقایسه با عموم مردم اینه که وقتی در مورد فیل صحبت می‌کنند، اول توضیح می‌دن که منظورشون فیل نیست. بلکه تجربه‌ی اونها در مواجهه با فیل از یک منظر خاص هست.

بنابراین، من این رو می‌فهمم که مثلاً ممکنه تو بگی:

محمدرضا. رانندگی از مبداء تا مقصد برای من ۶۰ دقیقه زمان می‌بره و گوش دادن به آلبوم “دخت پری وار” هم حدوداً همون قدر زمان می‌بره و من ترجیح می‌دم که کمی آهسته‌تر رانندگی کنم تا اثر کاهش دقت رو هم خنثی کنم و مثلاً در ۷۰ یا ۸۰ دقیقه، از مبدا به مقصد برسم و در طول راه، از شنیدن صدای علیرضا قربانی هم لذت ببرم.

فقط به نظرم، دغدغه‌ی مهمی وجود داره که خوبه بهش فکر کنیم: جنس و عمق تجربه

دو سوال مهم اینه که: من به دنبال چه جنس تجربه‌ای هستم؟ من این تجربه رو در چه عمقی دوست دارم یا لازم دارم؟

به این جنس تجربه توجه کن:

یه وقت هست شریک عاطفی تو، توی ماشین نشسته تو هم دستش رو گرفتی توی دستت، داره این موسیقی هم پخش می‌شه. تو هم خجالت می‌کشی بهش بگی که “می‌خواهمت بمان”. این قطعه رو می‌ذاری و وقتی به “می‌خواهمت بمان و می‌جویمت نرو” می‌رسی، این رو همزمان با آهنگ براش زمزمه می‌کنی و دستش رو بیشتر از چند ثانیه قبل، فشار می‌دی.

به نظرم اینجا اگر توی دلت به من و محققان گرونینگن فحش هم بدی و لذتت رو ببری، کاملاً حلاله. چون اصلاً تجربه‌ی متفاوتی مد نظر توست. حالا بخوای این وسط به کاهش سطح هوشیاری فکر کنی و همزمانی رانندگی و موسیقی، به نظرم چیزی فراتر از حماقت نیست.

حالا به این جنس تجربه توجه کن:

داری همون شعر زیبای آقای کلیایی رو گوش می‌دی، می‌رسی به جایی که می‌گه: به جهان جان رسیدم، غزلم ترانه گشته.

می‌شه بشینی با خودت فکر کنی که جهان جان چقدر با جان جهان فرق داره. و بعد فکر کنی که واقعاً‌ توی زندگی می‌خوای به کدومشون برسی و هدفت از زندگی، تجربه‌ی کدوم اونهاست.

شاید هم یادی از حسین منزوی بکنی و اون تعبیر زیبای ترجمان جهان (تو ترجمان جهانی، بگو چه می‌بینی) و تلاش کنی ارتباط این سه مفهوم رو با هم بررسی کنی.

چنین تجربه‌ای در حال رانندگی قابل انجامه. اما مطمئن نیستیم که قبل از رسیدن به مقصد، جانت با جان جهان یکی نشه!

یا به این یکی تجربه فکر کن:

همون شعر رو داری گوش می‌دی. می‌خوای تسلط کلامی خودت رو افزایش بدی. فکر می‌کنی که منظور شاعر از اینکه غزلش به ترانه تبدیل شده چیه. کمی فکر می‌کنی به نتیجه می‌رسی که در کلام عامه، ترانه شادتر از غزل فرض می‌شه. شاید شاعر منظورش این بوده. که پس از اینکه به جهان جان رسیده، شادمانی بیشتر رو تجربه کرده. کمی بیشتر فکر می‌کنی می‌بینی که ما هم در غزل و هم در ترانه، تعهدی نداریم که حتماً از شادی یا غمگینی بگیم. حتی هم غزل و هم ترانه، می‌تونن در مورد فراق یا وصال باشن.

بعد فکر می‌کنی که شاید رعایت وزن شعر، شاعر رو به چنین ترکیبی رسونده. اینجا باید کاغذ جلوت باشه و از روی شعر نگاه کنی و ببینی شاعر اول شعر می‌گه به جهان جان رسیده و وسط شعر می‌گه که طرف مقابلش، جان جهان هست.

بعد مطمئن می‌شی که اون همه عشق بازی‌های فلسفی – عرفانی که با این شعر کردی، احتمالاً چندان هم درست نبوده و یا اگر بوده، شعر صرفاً‌ بهانه‌ای بوده برای تو تا به دنیای خودت بری و از دفعه‌ی بعد، همون کاربرد اول رو مد نظر قرار می‌دی.

خیلی مثالم طولانی شد.

فقط خواستم بگم: گوش دادن به موسیقی و شعر به عنوان یک مثال، که برای ما ممکنه در نگاه اول یک مفهوم ساده و واضح به نظر بیاد، می‌تونه پیچیدگی‌ها و سطوح متفاوتی داشته باشه و فقط خودت هستی که می‌تونی تشخیص بدی الان کدوم سطح، مد نظر توست.

همین سه سطحی که گفتم، در مورد خوندن یک نوشته در وبلاگ من هم هست. آدم داریم که با نامه به رها دوست پیدا کرده. الان ازدواج هم کرده. بچه بغلشه. اون به رها و بابای رها کاری نداره. کارش راه افتاده رفته. آدم دیگه‌ای هم داریم که نشسته خونده و سعی کرده از توش نکته در بیاره. آدم دیگه‌ای هم داریم که سعی کرده اون رو در کنار سایر نوشته‌های نویسنده‌اش قرار بده و سعی کنه ببینه آیا میشه از چنین مجموعه نوشتاری، یک جهان سازگار استخراج کرد؟ یا نویسنده خودش هم درست حسابی نمی‌دونه کجاست.

در کل، اگر نظر من رو بخوای، موازی کاری رو در هر جا می‌خوای رعایت بکنی یا نکنی، به سلیقه و تحلیل و نظر خودت برمی‌گرده.

فقط به این نکته توجه داشته باش که ما به لحظاتی در زندگی نیاز داریم که بتونیم فکر کنیم.

فکر کردن، کار ساده‌ای نیست. کار نادر و کمیابی شده. فکر کردن یعنی اینکه سعی کنیم مغزمون رو با حداکثر توانی که داره (مهم نیست چقدره) به کار بگیریم و با تمام وجود، بخواهیم بیشتر و بهتر تحلیل کنه.

خوبی مغز اینه که هر بار بهش فشار میاری و یه کم جلو میره، دیگه نمی‌تونه به نقطه‌ی قبلی برگرده. پس می‌ارزه بهش فشار بیاریم!

فکر کردن در ساده‌ترین شکل خودش به نظرم، سه شکل مختلف می‌تونه باشه: دریافت. تحلیل. سنتز (که دو تای اول رو توی فایل صوتی هنر شاگردی کردن اشاره کردم بهش).

ما آدمها معمولاً در حال مقایسه‌ی دانسته‌های قبلی و دریافت‌های جدیدمون هستیم (جنس کامنت رُزا در زیر قلعه یا کشتی رو ببین).

سنتز وقتی شکل می‌گیره که تو به جای مقایسه، به مغزت فرصت می‌دی یا بهش کمک می‌کنی که دانسته‌های قبلی و دریافت‌های جدیدش رو ترکیب کنه و به دانسته‌های جدید‌تری برسه (استفاده از آنالوژی یه مثال از سنتز محسوب میشه)

چنین کاری، نیاز به کُند کردن عمدی فعالیت ذهن و تمرکز و اجتناب از چندکارگی داره.

نمی‌دونم که چقدر در زندگی روزمره، احساس می‌کنیم که نیازمند چنین لحظاتی یا چنین سطحی از فشار آوردن به ذهن هستیم.

اما احساس می‌کنم این کار، جدای از اینکه یک بازی زیبا و مولد هست، می‌تونه به ما کمک کنه که شرایط محیطی رو بهتر ببینیم و بفهمیم و بهتر تصمیم بگیریم و رضایت و موفقیت بیشتری رو تجربه کنیم.

پی نوشت: مرضا. گاهی اوقات فکر می‌کنم که احتمالاً‌ بعضی از خوانندگان من (که شاید گذشته و مسیر زندگی من رو کمتر می‌دونن) بگن محمدرضا چقدر نفسش از جای گرم بلند میشه. گیر قسط دادن و حقوق عقب افتاده و هزار تا از این بحث‌ها نبوده بدونه که “توصیه به فکر کردن یا کند کردن زندگی یا …” خیلی کارهای لوکسی هست.

واقعیتش رو بخوای نظر من اینه که اکثر ما (نمیگم همه. اما می‌گم اکثر ما) داریم هزینه‌ی همون فکر نکردن‌ها یا ضعیف فکر کردن‌ها یا همه جانبه فکر نکردن‌ها رو می‌دیم.

همون چیزی که باعث میشه بدون اینکه بفهمیم داریم چیکار می‌کنیم، ازدواج کنیم. بدون اینکه بفهمیم داریم چیکار می‌کنیم زندگی رو که میشه هر لحظه از زندانش خارج شد ادامه بدیم. بدون اینکه بفهمیم چیکار می‌کنیم، زندگی که میشد ادامه داد رو نابود کنیم. بدون اینکه بفهمیم یا فکر کنیم داریم چیکار می‌کنیم و به معنا و انگیزه‌‌ی تصمیم‌مون فکر کنیم بچه دار بشیم. بدون اینکه بفهمیم داریم چیکار می‌کنیم بریم دانشگاه. یا ادامه تحصیل در مقاطع بالاتر بدیم. فقط چون فرصتش هست. بدون اینکه بفهمیم یا فکر کنیم داریم چیکار می‌کنیم اکانت اینستاگرام و کانال تلگرام بسازیم. بدون اینکه بفهمیم داریم چیکار می‌کنیم استعفا بدیم. یا استعفا ندیم و به کارمون ادامه بدیم.

و دنیا دنیای بیرحمیه. به سادگی می‌تونه به خاطر یک تصمیم اشتباه چند دقیقه‌ای، تمام عمر و زندگی و آمال و آرزوهای ما رو بسوزونه. چیزی که واقعیت داره اما تمایل نداریم اون رو بپذیریم.

مثال‌هاش زیاده. گاهی وقت‌ها با خودم حساب می‌کنم می‌بینم اگر من همون سال ۸۰ که فارغ التحصیل شدم و ارشد قبول شدم دوباره. به دانشگاه می‌رفتم و انصراف نمی‌دادم. الان احتمالش خیلی زیاد بود که درگیر قسط و بدهی و حقوق آخر ماه باشم. انتخاب ساده‌ای که شاید برای خیلی از ما بدیهی باشه: لیسانس شریف گرفته. ارشد اونجا هم قبول شده. خوب منطقیه که بره! یا اون روزی که با یه چمدون برای همیشه از خونه خودم اومدم بیرون یا ده‌ها روز و مثال دیگه.

+171
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

راه های موفقیت شغلی دیگر مانند گذشته نیست (مقدمه)

پیش نوشت صفر: این خاطره را قبلاً هم گفته‌ام.

چند سال پیش یک بار، در یک سخنرانی در یک دانشگاه، دانشجویی پرسید که چه شد که شما الان موفق هستید و موقعیت نسبتاً خوبی دارید و هم‌زمان رابطه‌ی خوبی با مراکز علمی و نیز با مدیران کسب و کارهای بزرگ کشور دارید؟ دو دستاوردی که معمولاً‌ با هم حاصل نمی‌شوند.

من هم که مغرورتر از این روزها بودم و فکر می‌کردم واقعاً موفق محسوب می‌شوم (و تصویر چندصد دانشجو در یک سالن بزرگ و اساتید آنها که ردیف نخست را پر کرده بودند، این توهم را تقویت نیز می‌کرد) توضیح دادم که: فقط شاید بیشتر از هم‌نسلان خودم تلاش کرده‌ام. مطالعه و کار و صرف نظر کردن از تفریح و مهمانی و ترجیح دادن دستاوردهای بلندمدت به دستاوردهای کوتاه مدت.

کمی هم در مورد برنامه روزانه و هفتگی و سالیانه‌ی خودم توضیح دادم.

شنیدم که همان دانشجویی که سوال را مطرح کرده بود، آرام در گوش دانشجوی کناری گفت: «خاک بر سرش. با این قدر حمالی که کرده، اگر یک جزیره اختصاصی هم خریده بود، باز هم بدبخت بود!»

پیش نوشت یک: دوستان و عزیزانم، در گفتگوها و پیام‌ها،‌ بارها سوال مشابهی را به شکل‌های متفاوت مطرح کرده‌اند: از نظر تو، کسی که امروز جوان است و در نخستین سال‌های دانشگاه (یا شاید آخرین سالهای دبیرستان) است، چه نکاتی را مد نظر قرار دهد تا بتواند موفقیت شغلی را تجربه کند؟

همیشه در جواب دادن به این سوال، تردید داشته‌ام.

یک دلیل مهم این است که با توجه به تجربه‌ای که تعریف کردم، متوجه شده‌ام که با معیارهای رایج جامعه، چندان موفق نیستم.

دلیل دوم هم اینکه کلاً‌ از موعظه چندان خوشم نمی‌آید.

موعظه، در قلب خود، این پیام را دارد که دانسته‌ها و تجربیات گذشتگان، می‌تواند برای اهل امروز و فردا، مفید و اثربخش باشد. حال آنکه، دیروزیان، زنده یا مرده، حرفشان و فهم‌شان قطعاً مرده است و در دنیای امروز که تحول و شتاب را به شکلی فزایند تجربه می‌کند،‌ فهم ما از جهان قبل از تن مان می‌میرد و بسیار پیش می‌آِد که مغز نسل قبل،‌ حتی قبل از متوقف شدن قلبش، شایسته‌ی به خاک سپردن باشد.

پس قاعدتاً برای من که چندان به دانش و تجربه‌ی گذشتگان باور ندارم و صرفاً از روی احترام و ترحم به آنها لبخند می‌زنم، چندان خوشایند نیست که بر مسند موعظه بنشینم و خودم، همان کار قبیح را انجام دهم.

اما چه می‌توان کرد که من هم انسانم.

و انسانها، در توسعه و تکامل خویش بر روی این کره‌ی خاکی به این باور رسیده‌اند که هر یک، بیشتر از دیگران، دنیای اطراف خود را می‌فهمند.

همچنانکه قبلاً هم اشاره کرده‌ام، همانهایی که عموماً معتقدند که حق ‌شان خورده شده و منابع مالی و فرصت‌ها به اندازه‌ی دیگران در اختیارشان قرار نگرفته است، یک بار هم اعتراض نمی‌کنند که خدایا! چرا به من شعوری کمتر از اطرافیان اعطا کرده‌ای؟ یا آرزو نمی‌کنند که شعور بیشتری داشته باشند.

به همین دلیل است که می‌گویند شعور، ظاهراً تنها نعمتی است که در میان انسانها، به صورت کاملاً‌ عادلانه توزیع شده است.

پس امیدوارم اگر منطق من را نمی‌‍پذیرید، لااقل انگیزه‌ی من را درک کنید و اجازه دهید که من هم، مانند شما و دیگران، لحظاتی لذت خبرگی و دانستگی را تجربه کنم.

پیش نوشت دو: تصمیم گرفتم این مطلب را در قالب نامه‌ای به رها بنویسم.

اگر چه تا کنون هر چه در قالب نامه به رها نوشته‌ام از لحاظ شکل ظاهری، ساختار ادبی داشته است، اما این بار قصد دارم ساده‌تر و صمیمی‌تر بنویسم.

راستش را بخواهید، چندان بر این باور نیستم که ادبیات و ساختار ادبی، اثربخش‌ترین شیوه برای انتقال پیام‌ها و مفاهیم است.

بلکه عموماً محدودیت‌هاست که انسان‌ها را وادار می‌کند به سمت ادبیات بروند.

کافی است نگاهی به ادبیات شاخص جهان داشته باشید. از روسیه تا اروپای شرقی تا آمریکای جنوبی. می‌توانید به سادگی ببینید که محدودیت چگونه نهال ادبیات را رشد داده و ذوق شاعران را برانگیخته و خیال پردازی نویسندگان را به سقف قابل تصور رسانده است.

در فرهنگ خودمان هم، می‌بینیم که تا زمانی که فضا بازتر است، امثال بوریحان و بوعلی، مثل “بچه‌ی آدم” حرفشان را زده‌اند و کتابهایشان را نوشته‌اند. از التفهیم بگیریم تا شفا و قانون.

اما زمانی که به امثال حافظ می‌رسیم و موسم ورع و روزگار پرهیز فرا می‌رسد و دیگر مِی را نمی‌توان به بانگ چنگ خورد، ادبیات و شعر به اوج می‌رسد و آثاری آفریده می‌شوند که هنوز افتخار فرهنگ ما هستند. اساساً افتخارهای فرهنگی در دوره‌های قبض فرهنگی متولد می‌شوند و در دوران بسط و گشایش، نهال فرهنگ چندان میوه‌‌ی دل انگیزی نخواهد داد.

خلاصه اینکه، ادبیات شاید گاهی بستر مناسبی برای بیان حرف‌ها باشد، اما الزاماً بهترین بستر نیست.

امیدوارم این زیاده‌گویی‌های من، بتواند استدلالی برای لحن متفاوت و ساده‌ی این نامه‌ی جدید به رها باشد.

دلیل دیگری هم دارم که این حرف‌ها را خطاب به فرزند فرضی خودم می‌نویسم.

نامه به فرزندان، با مقاومت کمتری از سوی خواننده خوانده می‌شود. ما آموخته‌ایم که در لحظه‌ی خواندن هر پیامی و شنیدن هر جمله‌ای، مدام در پی ارزش گذاری باشیم. یا موافقت کنیم و یا مخالفت.

وقتی کتابی را می‌خوانیم و می‌پرسند چطور بود، یا می‌گوییم خوب بود و خوب نوشته بود. یا ایرادها و نقدهای خود را مطرح می‌کنیم. عموماً عادت نداریم که فارغ از ارزش گذاری، تجربه‌ی خود را در مواجهه با آن کتاب بگوییم.

بگوییم: خواندنش من را برانگیخت تا بیش از گذشته، به فلان موضوع فکر کنم یا برای لحظاتی، در درون خودم فرو روم و به کند و کار خویش بپردازم.

در چنین فرهنگی، که اعتیاد به تایید کردن یا رد کردن (که هر دو به یک اندازه بی‌حاصل و دردناک است) زیاد است، نامه به فرزند، تا حد خوبی از این سرنوشت مصون است. چنانکه همه‌ی ما با وجودی که می‌دانیم نکته‌های واقع‌گرایانه‌ی مثبت اجرایی و کاربردی در حرف‌های والدین را باید مانند سوزن در انبار کاه جستجو کرد، باز هم با لبخند از آنها استقبال می‌کنیم و در شرایطی که می‌دانیم روزنامه‌ی دیروز هم، برای امروز حرف خواندنی ندارد، افکار و نظرات آنها را که در دانسته‌های ده‌ها سال قبل ریشه دارد، با لبخند و احترام، پذیرا می‌شویم.

مقدمه‌ی نامه‌های آتی

رها جان.

حدس می‌زنم تو هم، در این سالها، مانند بسیاری از هم سن و سال‌های خود، نگران آینده‌ات باشی و در جستجوی راهکارها و انتخاب‌هایی که مسیر آینده‌ات را هموارتر کرده و موفقیت شغلی را برای به بار بیاورند.

این را هم خوب می‌فهمم که من یا هر فرد دیگری، از عهده‌ی پاسخ‌گویی به این چالش بزرگ برنمی‌آییم.

ما زاده‌ی زمان دیگری هستیم و تجربه‌های دیگری داریم و دنیایی که ما دیده‌ایم، چالش‌ها و سختی‌ها و فرصت‌ها و تهدیدهای متفاوتی را پیش رویمان قرار داده است.

شاید زمانی که به دانشگاه می‌روی، رشته‌هایی وجود داشته باشد که زمان ما نبوده و رشته‌هایی که زمان ما بوده، دیگر وجود نداشته باشد.

شاید زمانی که وارد بازار کار خواهی شد، شغل‌هایی وجود داشته باشد که امثال من، از نوشتن نام آنها و فهم معنای آنها نیز ناتوان باشند.

و خوب می‌دانم که در زمان بازنشستگی تو، امثال من، حتی اگر لحظه به لحظه کنارت بوده‌ باشیم، باز هم فهم‌مان از دنیای تو و شغل تو و دغدغه‌های تو، کمتر از درک و فهم اصحاب کهف است، آن زمان که پس از سالها خواب، بیدار شده بودند که در دنیای امروز، یک شب خوابیدن و بیدار شدن هم، ما را بسی بیشتر از خواب اهل غار، از روند تغییر جهان به دور می‌کند.

خوب می‌دانم که سکه‌ی تجربه‌ی من در روزگار دولت و قدرت تو، به پشیزی هم نمی‌ارزد و اگر آن را به لبخندی از دست من می‌گیری، بیشتر حاصل بزرگواری توست یا نیازت.

 با این حال، می‌توانی احساس من را وقتی می‌کوشم عصاره‌ی آنچه را در این سالها تجربه کرده و آموخته‌ام بفهمی و امیدوارم به همین دلیل، حوصله به خرج دهی و این مجموعه نامه‌ها را – که از کیسه‌‌ سکه‌های دقیانوسی‌ام به تو می‌بخشم – تا پایان‌شان بخوانی.

+360
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

درباره‌ باختن

پیش نوشت صفر – به سختی می‌توانید در میان نوشته‌های من، ۲۴۰۰ کلمه متن مشوش و در هم ریخته مثل این بخوانید. اگر علاقمند به مطالعه‌ی یک متن درست و حسابی و سامان یافته و ساختارمند هستید، مطالعه ی این متن هرگز توصیه نمی‌شود. این را گفتم که شرمنده‌ی وقت ارزشمندتان نشوم.

پیش نوشت ۱- چند وقت پیش، مطلبی نوشتم درباره‌ی یکی از شهیدانمان و در جایی از متن، این عبارت را به کار بردم: کسانی که تمام زندگی خود را برای آرامش دیگران باختند.

یکی از دوستان خوبم (رُزا) نوشت: واقعاً آنها باختند؟

سوال کوتاهی است. اما اگر صورت آن را درست فهمیده باشم، شاید در نگاه دوستم، “باختن” برای آن جمله، فعلی دوست‌داشتنی نبوده است.

پیش نوشت ۲- بعد از پایان صحبت در یکی از رسانه‌ها، یکی از دوستانی که در آنجا مسئولیتی داشتند آمدند و به من گفتند: محمدرضا. لطفاً ترجیحاً از لغت “باخت” و ترکیبات آن استفاده نکن. تداعی قمار را می‌کند. به جای مالباخته، می‌توانی از واژه‌ی مال از دست داده، استفاده کنی.

من هم – که البته محدودیت‌های دوست خوبم را می‌دانستم و می‌فهمیدم که از سر دلسوزی می‌گوید – به شوخی گفتم: فکر می‌کنم در زمان حافظ هم، امثال شما بودید که باعث شدید به جای دلباخته، بیشتر از واژه‌ی دلشده استفاده کند (دلبر برفت و دل‌‌شدگان را خبر نکرد!).

خندیدیم و خداحافظی کردیم و هر یک به خانه‌ی خود رفتیم.

پیش نوشت ۳: سال گذشته هم، یکی از دوستانم، ایمیلی طولانی به من زده بود و ماحصل آن چهار هزار و نهصد کلمه‌ای که نوشته بودند این بود که وقتی این همه کلمه در زبان غنی فارسی وجود دارد، چرا چگالی کلمه‌ی باخت، در فایل‌های رادیو مذاکره‌ی تو بیشتر از سهم این کلمه در زبان متعارف فارسی است؟ (دقیقاً با همین پیچیدگی توضیح داده بودند!).

من هم اگر چه درس فیزیک و مکانیک خوانده‌ام، اما تا روزها مشغول فکر کردن به چگالی کلمات بودم و اینکه منظور از چگالی چیست؟ آیا منظور این است که از لحاظ آماری، فراوانی این کلمه در گفتار من زیاد است؟ (که ظاهراً منظور ایشان همین بوده)‌ یا اینکه این کلمه به نسبت ابعاد و حجم خود، فشار زیادی روی قلب و مغز ایشان آورده (که برداشت من بیشتر به این دیدگاه نزدیک است!).

پیش نوشت ۴: شاید در میان این همه دردسر و بدبختی و گرفتاری و دغدغه و مشکلات و خوشی‌ها و ناخوشی‌ها، فقط یک دیوانه برای دفاع از یک کلمه مطلب بنویسد. اما به هر حال، من این دیوانگی را می‌پذیرم و از طرف کلمه‌ی “باخت”، دفاعیه‌ای تنظیم می‌کنم و خدمت شما ارائه می‌کنم.

دلیل این کار را به صورت دقیق و شفاف نمی‌دانم. شاید تعبیر دوستم آقای پویا تعبیر خوبی باشد که (البته با بار مثبت) می‌گوید: محمدرضا مصلوب کلمات است.

شاید هم دلیلش این باشد که همچنانکه همیشه گفته‌ام و هنوز می‌گویم: کلمات را بزرگترین ساخته‌ی دست بشر می‌دانم و کلام را مقدس می‌دانم و با آنها زندگی می‌کنم.

شاید هم اینکه احساس می‌کنم فقر کلمات، فقر احساس را هم ایجاد می‌کند و فقر تجربه را هم می‌آفریند و فقر فرهنگ را هم موجب می‌شود و فقر اقتصادی را هم تکمیل می‌کند.

شاید همه‌ی این علاقه‌هاست که از میان همه‌ی درس‌های متمم، درس پرورش تسلط کلامی را دوست‌تر دارم و با حرف‌های تک تک دوستانم در آنجا زندگی می‌کنم.

به هر حال، دلیلش مهم نیست. می‌خواهم در دفاع از این کلمه بنویسم و شاید در آینده حوصله‌ای یا رغبتی یا نیازی باشد که برای کلمات دیگری هم، دفاعیه تنظیم کنم!

همه‌ی این پیش نوشت‌ها را برای آن نوشتم که در آینده، به تکرار آنها نیازی نباشد.

دفاعیه‌ من از لغت باخت:

واژه‌ها هم مثل انسانها هستند و جامعه‌ای بزرگ را می‌سازند. متولد می‌شوند. زندگی می‌کنند. ممزوج می‌شوند و تولید مثل می‌کنند. رشد می‌کنند. بالغ می‌شوند و می‌میرند.

هزاران سال است که آنها، مانند کارگرانی بی ادعا، بار سنگین مفاهیم و تجربیات و احساس ما را از جایی به جایی دیگر برده‌اند و هرگز از سنگینی این بار، ناله نکرده‌اند.

و جالب اینکه که آنها هم درست مانند ما، اگر چه همه از گِل یکسانی سرشته شده‌اند، اما سرنوشت متفاوتی دارند.

آنها در کنار هم، جمله‌ها را ساخته‌اند و صفحه‌ها را نوشته‌اند و کتابها را خلق کرده‌اند. گاهی هم به نگهبانی از افکار و ایده‌های ما پرداخته‌اند و امانت‌دارانه، دستاوردهای ذهن ما را در دل خود پنهان کرده‌اند و از عصری به عصری و از نسلی به نسلی دیگر منتقل کرده‌اند. تا در این جهانِ بسته‌ی در خود گره‌خورده‌ی درهم تنیده ای که از خود تغذیه می‌کند و از خود می‌زاید و با خود  می‌زیَد و در خود می‌میرد، چیزی اضافه کنند که قبلاً نبوده است یا دستاوردی را حفظ کنند که بی حمایت آنها، برای همیشه به سیاهیِ نابودی و عدم سپرده می‌شد.

می‌گویند یکی از معیارهای توسعه یافتگی در میان موجوداتی که تولید مثل می‌کنند (عمداً نمی‌گویم موجودات زنده. چون تقسیم بندی به زنده و مرده، در نگاه من، بیشتر حاصل محدودیت درک ماست) این است که تا چه حد می‌توانند آموخته‌های خود را به نسل بعد منتقل کنند تا نسل بعدشان، بی‌نیاز از تکرار تجربه‌ی آنها، بتواند گامی بلندتر به پیش نهد و جهان را به نقطه‌ی جدیدتری برساند.

قطعاً در میان انسانها و حیوانات و گیاهان (و موجودات مبتنی بر ساختار سلولی) بخشی از این کار بر عهده‌ی ژن‌هاست. ژن‌ها بخش بزرگی از میراث گذشته‌ی ما را با خود دارند و به زبان اتم‌ها و مولکول‌ها، هر جا که لازم باشد، خاطرات گذشته را برای ما و برای یکدیگر مرور می‌کنند و ما را از آزمودن آنچه قبلاً آزموده شده، بی‌نیاز می‌کنند.

اما انسان، از جمله موجوداتی است که به قدرتی بزرگتر هم مجهز شده است و آن هم قدرت کلمات است. کلمات، جمله‌ها، کتابها و داستان‌ها، آموخته‌های نسل‌های قبل را به نسل بعد منتقل می‌کنند تا هر نسلی بتواند حتی اگر شده یک گام، فراتر از نسل قبل را بپیماید و تجربه کند.

و چنین می‌شود که جامعه‌ای که در آن به کلمات و نوشته‌ها و کتابها و گفته‌ها، بی‌توجهی می‌شود، بیش از آنکه به جامعه‌ای انسانی شبیه باشد، به جامعه‌ای از گونه‌های بدوی (شاید در حد خزندگان و ماهی‌ها) تبدیل می‌شود که جز با آمیزش و زاییدن، نمی‌تواند داشته‌های خود را حفظ کند و نخستین ماموریت اعضایش، از در هم آمیختن و انتقال ژن‌ها به نسل بعد، فراتر نمی‌رود.

البته همیشه و در هر جامعه‌ای، کسانی هم پیدا می‌شوند که کلام و نوشتار و افکار گذشتگان و معاصران را، فراتر از مرزهای خاک و آب و سایر مرزهای انسان‌ساخته، می‌خوانند و می‌شنوند و می‌بلعند و می‌کوشند که نه بر شانه‌ی جامعه‌ی خویش، که بر شانه‌ی دنیا بایستند و هستی را، از مرتفع‌ترین نقطه‌ی در دسترس تماشا کنند.

اگر چه تجربه نشان داده که آنها هم، اگر برای امثال من که در دامنه و کوهپایه‌ها و دره‌های دنیا، مشغول چریدن و چرخیدن هستیم، از دیده‌ها و شنیده‌های خود بگویند، جز مجنونی پریشان‌حال یا دیوانه‌ای در خود فرورفته، به چشم نخواهند آمد که سنت روزگار، گویی چنین است که آنکس که عالم را بیشتر فهمیده و با آن آشناتر شده، با عالمیان بیگانه‌تر می‌نماید. شاید در فرهنگ ما یکی از بهترین مثال‌های شناخته شده در این زمینه، مولوی باشد.

هر کلمه‌ای که از دامنه‌ی واژگان ما حذف می‌شود یا کاربری آن – بی آنکه واژه‌ای بهتر جایگزینش شود – تغییر می‌کند، بخشی از دستاوردهای ما را از دستمان می‌گیرد و ما را وادار می‌کند تا چه به صورت فردی و چه به صورت اجتماعی، دوباره زندگی را و دنیا را بیازماییم و بیاموزیم و تجربه بیاندوزیم و آن را در قالب واژه‌ای جدید، ثبت و ضبط کنیم.

باخت هم چنین واژه‌ای است. واژه‌ای مظلوم. چیزی شبیه سیاهی یا نفرت یا خشم. همچنانکه سیاهی، هرگز ارج و قرب سفیدی را نیافت و نفرت، هرگز به بالای سفره‌ی کلمات و کنار دست عشق، راه پیدا نکرد و خشم، هرگز لباس زیبایی را که بر تن آرامش است، بر پیکر خود ندید، باخت هم، واژه‌ی مطرود شد.

زیبایی‌های آن دیده نشد. استعدادهایش را نفهمیدند. به باخت، جایگاه مناسبی ندادند و پای حرف‌هایش ننشستند.

چنین شد که برندگان در جمع، زیر نور چراغ‌ها و غرق در صدای تشویق‌ها و مغرور به نگاه‌های تحسین آمیز، در هر زمان و هر مکانی، از خود گفتند و بازندگان در تنهایی و سکوت، به مرور سرگذشت خویش نشستند.

باختن در گذشته‌ی ما، هرگز لغتی منفی نبوده است. لغتی دوست داشتنی بوده است و زیبا.مولوی زمانی که می‌گفت:

خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

واژه‌‌ی باخت را با عظمت و تحسین به کار می‌برد. جامی هم آنجا که در داستان آفرینش، از باختن می‌گوید، آن را با بارمعنایی منفی به کار نمی‌برد (و تقریباً کاملاً خنثی و بی‌تفاوت از آن استفاده می‌کند):

نوای دلبری با خویش می‌ساخت

قمار عاشقی با خویش می‌باخت

ولی زانجا که حکم خوبرویی است

ز پرده خوبرو در تنگ خویی است

نکورو تاب مستوری ندارد

چو در بندی سر از روزن برآرد…

شاید نزدیک‌ترین کاربرد لغت باختن به معنایی که امروز هم مورد استفاده و قابل استفاده است، شعر عطار باشد. آنجا که می‌گوید:

چهره‌‌ای دیدند جانبازان که جان درباختند

بهره‌ای گویی ز عمر جاودان برداشتند

ما هنوز هم واژه‌ی جانباز را به درستی و زیبایی به کار می‌بریم. کسی که جان خود را باخته است و برای از دست دادن جسم و جان خویش، آمادگی داشته است.

به نظر نمی‌رسد که باختن، به خودی خود، چیز بدی باشد. چه مالباخته باشی و چه جان‌باخته و چه دلباخته و چه عمرباخته و چه دوست‌باخته و چه میزباخته و چه مقام‌باخته و چه آزادی‌باخته، به خودی خود نمیتوان گفت به موقعیت نامطلوب‌تری (نسبت به قبل) رسیده اند.

چون قبلاً این بحث‌ را تحت عنوان سکه‌های تقلبی در نامه به رها نوشتم، آن را تکرار نمی‌کنم. فقط به صورت خلاصه تکرار می‌کنم که – لااقل در باور من – هیچ بُردی در این جهان، بدون باخت حاصل نمی‌شود و هیچ به دست آوردنی، جز به قیمت از دست دادن، روی نمی‌دهد.

فقط چون گاهی نمی‌فهمیم که چه به دست آورده‌ایم و گاه نمی‌فهمیم که چه از دست داده‌ایم و گاه اول از دست می‌دهیم و بعداً به دست می‌آوریم و گاه اول به دست می‌آوریم و بعداً از دست می‌دهیم، این مسئله را فراموش می‌کنیم. بگذریم از اینکه گاهی از دست می‌دهیم و فراموش می‌کنیم که باید چیزی هم به دست بیاوریم! درست مانند کسی که در فروشگاهی پولی را می‌دهد و فراموش می‌کند کالایی را که مد نظرش بوده بردارد، یا اعتباری را در جایی کسب می‌کند و به این فکر نمی‌کند که آن را در جایی هزینه کند.

به همین دلیل است که همیشه از علامه جعفری نقل می‌کنم که در درس‌هایشان می‌گفتند: باید هر رویداد ناخوشایند، میوه‌ی خوشایندی داشته باشد.

به عبارتی، اگر من جایی می‌بازم، باید ببینم که به جای آن چه چیزی به دست آورده‌ام یا چه چیزی می‌توانم به دست بیاورم که البته این مهارت، ساده نیست. اکثر ما می‌بازیم بی آنکه چیز خاصی به دست بیاوریم. درست مانند کسی که در خیابان راه می‌رود و بی آنکه بفهمد، سکه‌هایش از جیبش می‌ریزند.

همه‌ی اینها را گفتم که بگویم به نظرم، ما همیشه در حال باختن هستیم و همیشه در حال از دست دادن هستیم و اساساً‌ انسان، با باختن است که به جلو می‌رود. حداقل چیزی که در هر ثانیه می‌بازیم، یک ثانیه از عمرمان است. البته این حداقل است و باخته‌ها، معمولاً‌ بیشتر و بزرگ‌تر هستند.

هنوز می‌خواهم از جمله‌ی خودم دفاع کنم که شهیدان، جان خود را “می‌بازند”. همچنانکه قماربازها، مال خویش را “می‌بازند”. تنها تفاوت در این است که با آن چه می‌بازیم، چه به دست می‌آوریم و چه معامله‌ای انجام می‌دهیم.

کم ندیده‌ام مدیران عاملی را که درک درست و دقیق از مسائل مالی ندارند. آنها به کار خود مشغولند و منتظر می‌مانند تا واحد حسابداری و مالی به آنها بگوید که چه اتفاقی افتاده. ما هر کدام، مدیر عامل زندگی خود هستیم و احساس می‌کنم که اکثرمان، حوصله یا وقت یا دقت این محاسبات را نداریم. این است که فعالیت خود را انجام می‌دهیم و منتظر می‌مانیم ببینیم چه اتفاقی افتاده است! یکی مردم را حسابدار خود می‌داند و از رفتار و عکس‌العمل آنها می‌فهمد که در این باختن و بردن، سود برده یا ضرر. دیگری هم منتظر است تا پس از مرگ، حساب کنند و برایند ماجرا را برایش بگویند.

نمی‌دانم و خیلی هم نمی‌فهمم. اما شاید همین است که تلاش کرده‌اند به ما بیاموزند که: حاسبو انفسکم قبل ان تحاسبو.

برای من همیشه، باختن چنین معنایی داشته و به خاطر همین، این لغت را عاشقانه دوست دارم. وقتی که بُرد، پیروزمندانه و مغرور؛ در جمع حرف می‌زند، من پای صحبت باخت می‌نشینم تا حرف‌ها و خاطرات او را بشنوم.

خودم هم از میان دوستانم، آنها را دوست دارم که به جای بُردهای من، همدلانه باخت‌هایم را می‌بینند و با حرف‌ها و گفته‌ها و نصیحت‌هایشان، می‌کوشند معامله‌های بهتری در مسیر زندگی داشته باشم. پیکر اصلی شخصیت ما را باخت‌های ما می‌سازد و بُردها، لباسی هستند که بر تن آن کرده‌ایم و این دو را جز در کنار هم و با هم نمی‌توان درک کرد و فهمید.

شاید گاهی هم که از نقدها و نظرها در زندگی شخصی خودم ناراحت می‌شوم، دلیلش این است که کسی که از دور تو را می‌بیند و در کنار تو و نزدیک تو نیست، بعید است بتواند بُردن و باختن تو را همزمان و کنار هم ببیند. بسته به موقعیت خود و انگیزه‌های درونی خود، یکی را پررنگ‌تر و یکی را کمرنگ‌تر می‌بیند.

چنین می‌شود که وقتی تو را نقد می‌کنند یا توصیه‌هایی را برای تو مطرح می‌کنند، عموماً بُرد تو را با باخته‌های خود می‌سنجند یا باخت تو را با بُرده‌های خود یا بُرد تو را با بُرد خود بی آنکه باخته‌ی تو را با باخته‌ی خود سنجیده باشند و یا باخت تو را با باخت خود بی آنکه بتوانند به مقایسه‌ی بُرد تو با بُرد خود بپردازند.

شاید این همه قصه که من برای خودم پشت این کلمه ساخته‌ام، باعث شده که وقتی می‌شنوم در خبرها می‌گویند:

ده نفر در یک مهمانی به علت نوشیدن غذای مسموم جان باختند.

به نظرم این جمله کمی ناقص است یا حتی خطای مفهومی دارد. باختن به علت چیزی روی نمی‌دهد. به انگیزه‌ی چیزی  و در مقابل چیزی، روی می‌دهد. من اگر بخواهم آن رویداد را روایت کنم خواهم گفت:

ده نفر به علت نوشیدن غذای مسموم، جان خود را در مقابل لذت حضور در یک مهمانی باختند.

یا اینکه:

پنجاه نفر، به علت سیل شدید و ریزش کوه، جان خود را به انگیزه‌ی حضور در تعطیلات تابستانی در فلان شهر، باختند.

این بود انشای من درباره‌ی باخت و در پایان، آرزو می‌کنم هر روز و هر لحظه، به درستی و برای چیزهای ارزشمند، ببازید.

پی نوشت: واقعاً ممنونم و شرمنده‌ام که این حرفهای بی سر و ته من را خواندید. باید اینها را در جواب کامنت رُزا می‌نوشتم. اما احساس کردم کمی طولانی است و ممکن است خواندن متنی چنین مشوش و طولانی، برای کسی که به انگیزه‌ی خواندن حرفهای سایر دوستان آمده است، آزاردهنده باشد.

+260
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش