گزارش هفتگی | دومین نمونه

اگر اولین نمونه‌ی گزارش هفتگی را خوانده باشید، تا حدی با فضای آن آشنا شده‌اید. نوشته‌های ساده و بی‌پیرایه و صاف و ساده‌ای است که معمولاً آداب و ترتیب خاصی ندارد و بدون ملاحظه‌کاری‌های مرسوم در وبلاگ‌نویسی منتشر می‌شوند. در واقع بعضی از مطالب گزارش هفتگی از جنسی هستند که «عقل سلیم» حکم می‌کند در وبلاگ عمومی منتشر نشود، اما در نگارش این مطالب، سعی می‌کنم چندان به این ملاحظات توجه نکنم. از کیارستمی شروع کنیم و ببینیم به کجا می‌رسیم. عباس کیارستمی | یک استقبال غیرمنتظره تقریباً همه‌ی کسانی که کیارستمی را از نزدیک دیده‌اند، روی یک نکته اتفاق‌نظر دارند: حتی اگر با فیلم‌هایش ارتباط برقرار نکنید،‌ با خودش به سادگی می‌توانید ارتباط برقرار کنید. لحن ساده و صمیمی، شوخ‌طبعی و برخورد ساده و فروتنانه از جمله ویژگی‌های اوست (به نظرم در توصیف بزرگان، […]

پاییز | یک عاشقانه کوتاه

همین چند روز پیش بود. شنیدم که لابی‌من به سرایدار می‌گفت: «کارهاش مثل نظامی‌ها نظم داره. هر روز سر ساعت دو میاد میره بیرون.» هر روز ساعت دو، قرار من و پاییز بود. یه گربه‌ی کالیکوی زرد و سیاه و سفید. با دمی پشمالو و چشمانی بسیار زیبا. هر جا بود خودش رو می‌رسوند به سطل زباله‌ی نزدیک خونه. زیر سطل زباله می‌نشست و منتظر می‌شد. تا من رو از دور می‌دید صدام می‌کرد. مهم نبود که چقدر گرسنه است. چند وقته غذا نخورده و چقدر هوس غذا کرده. هیچ‌وقت اول سراغ غذا نمی‌رفت. خودشو به پاهام می‌مالید. حرف می‌زد. و بعداً سر حوصله می‌رفت غذاشو می‌خورد. وقتی هم ازش جدا می‌شدم، مثل نمکدون می‌نشست. تا آخرین لحظه‌ای که در دیدش بودم نگاهم می‌کرد. تکون نمی‌خورد تا کاملاً از دیدش محو بشم. توی این سال‌ها […]

گزارش هفتگی | اولین نمونه

اردشیر رستمی

گفتم کمی درباره‌ی روزها و هفته‌های اخیر برایتان بنویسم. آداب و ترتیب خاصی را رعایت نخواهم کرد و می‌کوشم کمتر به این سوال فکر کنم که نوشتن چه چیزی صلاح است و نوشتن چه چیزهایی به صلاح نیست. شاید بعداً این سبک نوشته را ادامه بدهم. فعلاً نمی‌دانم. اردشیر رستمی و داستان طلسمی که باطل شد برنامه‌ی کتاب‌باز (شبکه نسیم) را گاهی می‌بینم. از نظر آلودگی ایدئولوژیک وضعیت تأسف‌برانگیزی دارد که در انتخاب برخی مهمانان برنامه مشهود و ملموس است. در کنار آلودگی‌های ایدئولوژیک، لحن و بیان و محتوای بحث‌های فلسفی که در آن مطرح می‌شود را هم نمی‌پسندم. اما اردشیر رستمی را – که گاهی در این برنامه می‌آید – دوست دارم. همیشه به این‌که محفوظاتش در حوزه‌ی ادبیات بسیار بیشتر از من است، غبطه می‌خورم. به عنوان یک نمونه‌ی کوتاه از حرف‌هایش، حکایت […]

محمدرضا شجریان | پیروزِ راهِ دشوارِ کنارِ مردم بودن

محمدرضا شجریان را از دست دادیم. البته در مورد هنرمندان و نویسندگان و همه‌ی آن‌هایی که دستی در «خلق» دارند، مرگ پایان زندگی نیست و این بزرگان، با آثارشان به زندگی در میان ما ادامه می‌دهند و تأثیرگذاری‌شان رنگ نمی‌بازد. پیش از این یک بار در سال ۹۵ در مورد ایشان مطلبی نوشتم و در روزنوشته و عصر ایران منتشر کردم (محمدرضا شجریان: استاد اسطوره‌ای آواز و زندگی). حرف بیشتری ندارم که بنویسم. جمله‌ی کوتاهی که در اینستاگرام نوشتم، به نظرم خلاصه‌ی زندگی او را شرح می‌دهد: «از مردم بود و با مردم ماند.» هنرمندان، اندیشمندان و به‌طور کلی، همه‌ی صاحبان نام و اعتبار، در مقاطعی از زندگی وادار می‌شوند بین «همدلی با ملت» و «همراهی با قدرت» یکی را برگزینند و نیک‌بختی یا شور‌بختی خود را رقم بزنند. شجریان در این بزنگاه‌ها، هوشمندانه عمل […]

مناظره کاملا هریس و مایک پنس | سایه‌ی سی‌ساله‌ی یک سرقت ادبی

امروز صبح، بی‌خوابی به سرم زد و نشستم مناظره‌ی کاملا هریس و مایک پنس را دیدم. موضوعات متعددی در مناظره مطرح شد که گزارش آن را – اگر علاقه‌مند بوده باشید – در رسانه‌ها خوانده‌اید و من هم قصد تکرار آن‌ها را ندارم. نکته‌ای که می‌خواهم به آن اشاره کنم، یکی از حاشیه‌های ظریف و کوچک مناظره است که از چشم رسانه‌های داخلی دور ماند. در بخشی از مناظره، به ماجرای مدیریت بیماری کرونا پرداخته شد. تحلیل‌گران معتقدند که این موضوع، یکی از اهرم‌های قدرت دموکرات‌ها برای حمله به ترامپ و تیم اوست. کاملا هریس به مایک پنس حمله کرد و مایک پنس هم پاسخ‌هایی ارائه داد. اما یک جمله‌ی پنس مورد توجه من قرار گرفت. او – نقل به مضمون – گفت که برنامه‌ای که بایدن و دموکرات‌ها برای مدیریت این بیماری فراگیر ارائه […]

من خودم یک پا ترامپم!

ترامپ

چند ماه پیش، یکی از دوستانم گفت که ممکن است تصمیم بگیرد سرمایه‌گذاری گسترده‌ای در شهر پردیس (شرق تهران و در مسیر تهران-دماوند) انجام دهد. هنوز آشنایی چندانی با پردیس نداشت و می‌خواست برود و آن‌جا را بگردد و با کارشناسان املاک صحبت کند. من هم که خانه مانده بودم و حوصله‌ام سر رفته‌ بود و پردیس را هم ندیده بودم، گفتم مرا هم با خودت ببر. نتیجه این شد که یک روز صبح به سمت پردیس رفتیم و در مقابل اولین بنگاه املاکی که دیدیم متوقف شدیم. یکی از مشاوران آن بنگاه، به ما  گفت که بی هیچ چشمداشتی حاضر است شهر و پروژه‌هایش را به ما معرفی کند. سرتان را درد نیاورم. مشاور سوار ماشین‌مان شد و به خودمان که آمدیم دیدیم که حدود چهار ساعت است داریم در نقاط مختلف پردیس می‌گردیم […]

هنرِ فراموش کردنِ آن‌چه بر ما می‌گذرد

امیرمحمد قربانی توی یکی از کامنت‌هاش به کتاب «صدای غذا خوردن یک حلزون وحشی» اشاره کرد. متأسفانه هنوز این کتاب رو نخونده‌ام و قاعدتاً بعد از خوندنش، بسته به فضا و حال و هوای کتاب، در این‌جا یا متمم درباره‌اش می‌نویسم. اما مدتی پیش (شاید سه چهار روز قبل از کامنت امیرمحمد) مورد مشابهی رو در یک استوری اینستاگرامی دیدم که حیفم اومد با شما به اشتراک نذارم: من فکر می‌کردم خودم خیلی هنر کرده‌ام که برای پرنده‌ها و سگ‌ها و گربه‌ها وقت می‌ذارم و به نوعی، با تجربه‌ی دنیای زیبای حیوانات، از تلخی‌های بی‌پایانی که این روزها و این سال‌ها (و شاید بشه گفت این دهه‌ها) بر همه‌ی ما می‌ره فرار می‌کنم. اما دیدم کسانی هستند که دنیاهای کوچک‌تر رو هم لمس کرده‌اند و تجربه‌های عمیق و ماندگار رو در کارهایی مثل بازگرداندن حلزون‌ها […]

ترجمه کتاب سکوت ارلینگ کاگه

ارلینگ کاگه

فکر می‌کنم حدود یکی دو سال قبل بود که کتاب سکوت نوشته‌ی ارلینگ کاگه را در متمم معرفی کردیم و چند مطلب را به آن اختصاص دادیم. از جمله مطلبی که تحت عنوان در ستایش سکوت در قالب پاراگراف فارسی منتشر شد و نیز مطلب دیگری که با عنوان قطب جنوب: سرزمین بدون سنگ منتشر کردیم. یک بار هم به بهانه‌ی دعوت به گفتگو، به سراغ بخش دیگری از همان کتاب رفتیم و به این نکته پرداختیم که سکوت و در دسترس نبودن دو کالای لوکس امروزی هستند. دوست خوب‌مان سامان عزیزی (پروفایل متمم / وبلاگ خودش) کتاب سکوت ارلینگ کاگه را ترجمه کرده و با همراهی و همکاری انتشارات کلید آموزش، یعنی منصور سجاد خودمان (پروفایل متمم / سایت خودش)، آن را منتشر کرده است. کتاب نسبتاً کم حجم است و با همه‌ی حواشی آن، از […]

برای حمید | درباره دهه‌ی چهارم زندگی (سی تا چهل سالگی)

پیش‌نوشت یک: زیر مطلبی که با عنوان عکس سفارشی منتشر کردم حمید طهماسبی عزیز (پروفایل متمم | سایت حمید) پیشنهاد کرد درباره‌ی تجربه‌ی دهه‌ی چهارم زندگی بنویسم. این مطلب را در شرایطی می‌نویسم که حمید در حوالی سی‌ویک سالگی است و من در حوالی چهل‌و‌یک سالگی هستم و حرف‌مان از دهه‌ای است که بر من گذشته و به خاطره‌ای تبدیل شده و برای حمید، پیش روست و در ابتدای آن قرار دارد. پیش‌نوشت دو: بدون گفتن و تأکید من هم واضح است که هر یک از ما، مسیر زندگی خودمان را طی می‌کنیم و تجربیات مختص و منحصر‌به‌فرد خودمان را داریم. بنابراین آن‌چه من برایتان می‌نویسم یک روایت کاملاً شخصی است و ممکن است با تجربه‌ی زیسته‌ی شما هم‌خوانی چندانی نداشته باشد. ضمن این‌که سن تقویمی و سن اجتماعی دو مقوله‌ی متفاوت هستند و قرار نیست […]

لحظات ناب، شکننده‌اند

در بخشی از کتاب راز مانا مصاحبه‌کننده از شجریان درباره‌ی «تجربه‌ی لحظات اوج» می‌پرسد. لحظاتی که «اوج پرواز احساسی» به وجود آمده و تجربه‌ای رخ داده که بتوان گفت: «دیگر از این بالاتر وجود ندارد.» شجریان در پاسخ می‌گوید که چنین نقطه‌ای را تجربه نکرده است. او توضیح می‌دهد که تجربه‌های خوبی داشته، اما همیشه حس کرده که می‌تواند چیزی بالاتر از این‌ها هم وجود داشته باشد. او می‌گوید که گاهی اوقات فضایی ایجاد شده که به نظر رسیده بسیار به چنین تجربه‌ای نزدیک است. اما معمولاً اتفاقی افتاده و همه چیز را به هم زده است. به عنوان مثال، به یک کنسرت اشاره می‌کند که فضای شگفت‌انگیزی داشته و جای سوزن انداختن نبوده. در حدی که پشت صحنه هم عده‌ای نشسته بودند. به تعبیر او «یک معنویتی در سالن بود که نگو!» شجریان رابطه‌ی آن […]