یک دلنوشته‌ی کاملاً شخصی

پیش نوشت: مطلبی که می‌خوانید واقعاً شخصی است. خیلی شخصی. زیادی شخصی. حتی بیشتر.

برای دوستم اکبر نوشته‌ام.

برایم مطلبی را نوشت و من هم برایش – که درد بهبود دارد – درد و دلی نوشتم.

شاید برای اکثر دوستان این وبلاگ، خواندنی یا مفید یا جذاب، نباشد.

صحبت‌های اکبر:

سلام محمدرضا جان
پیش نوشت: این مطلب درد دلی با محمدرضا است که امیدوارم بخواند و مستقیم یا غیرمستقیم پاسخ دهد.
راستش را بخواهی من، به عنوان کسی که در یک دانشگاه معتبر مدارک خود را اخذ کرده و اکنون در یک دانشگاه متوسط دولتی تدریس می کند، از کنایه های مکرر تو به دانشگاه کمی مکدر شده ام.
من پس از آشنایی با تو و متمم، پیوسته کوشیده ام تا سطح قابلیت و مهارت های دانشجویانم را ارتقا دهم. اما هر بار که با دیدگاه تو در مورد دانشگاه مواجه می شوم، احساس سرخوردگی می کنم. آیا به راستی تلاش های من برای بهبود سبک تدریس در دانشگاه و افزایش مهارت دانشجویان مهندسی، بیهوده است؟ مگر تو نگفته ای که ما باید با حتی یک میکرواکشن بکوشیم که در راه بهبود سبک زندگی (که منظور من در اینجا، سبک تدریس و تحقیق و پرورش دانشجویان است) گام برداریم؟
به نظرم خیلی خوب خواهد بود که به طور مشخص، مباحثی را به بهبود شیوه کارآمدتر سازی عملکرد اساتید و دانشجویان در دانشگاه اختصاص دهی. اگر بگویی که این مباحث بیهوده است و راهکاری برای بهبود وضعیت نامساعد علم آموزی و مهارت آموزی در دانشگاه نمی شناسی، من را تا حدی از خودت ناامید کرده ای.

پاسخ‌ و درد و دل من:

اکبر جان.
به طور مشخص نظر من این است که “دانشگاه در ایران،‌ به هیچ وجه قابل دفاع نیست”
حاضر نیستم حتی برای دلخوش کردن دوستان عزیزم، کوچکترین دفاعی از دانشگاه بکنم و با این کار، اعتبار علمی خودم را زیر سوال ببرم.
اما اینکه چیزی قابل دفاع نیست، آیا به معنای این است که نباید انگیزه‌ای برای بهبود آن داشته باشیم؟
به نظرم این نتیجه‌گیری هم اصلاً درست نیست.
لااقل زندگی عملی خود من نشان داده که با وجود احساس نامطلوبی که به خیلی از بخش‌های دنیای اطرافمان دارم، شب و روز و زندگی خودم را صرف بهبود آن می‌کنم و برای دستیابی به آن، از چیزهایی صرف نظر کرده‌ام که یقین دارم برای ۹۰% مردم این کشور، حتی در خواب هم قابل صرف نظر کردن نیست. چه برسد به واقعیت.
بنابراین من تو را می‌فهمم.
تازه! تو در دانشگاه درس داده‌ای و برای بهبود تلاش می‌کنی.
من علاوه بر آن، حتی در مراکز آموزشی آزاد و کوچک و پرت (که اعتبار آنها به هیچ شکل با اعتبار دانشگاه قابل مقایسه نیست) هم درس داده‌ام و به نظرم، بهترین روش برای بهبود اوضاع، این است که به دیگران، نشان بدهیم که می‌تواند سبک بهتری هم وجود داشته باشد.
تو با هر بار کلاس رفتن، همین که از روی جزوه درس نمی‌دهی و حرف می‌زنی، به نوعی عده‌ای “فسیل متحرک” را تخریب می‌کنی و به دانشجویانت یادآوری می‌کنی که هر مجسمه‌ی دوپای متحرکی، استاد نیست (و حتی انسان نیست). این خود شکلی از جهاد است.
تو با هر بار که در کنار حل یک مسئله‌ی تئوریک مهندسی، می‌کوشی به بچه‌ها اصرار کنی که این فرمول‌ها، چه نقش مهمی در پرورش شهود مهندسی دارند و چیزی فراتر از چند معادله دیفرانسیل مرتبه دو یا سه هستند، در حال تلاش مقدس برای بهبود هستی.
تو با هر بار گوش دادن به حرف بچه‌ها و فکر کردن برای پاسخ دادن به آنها (بر خلاف انبوهی از اساتید که صرفاً جواب‌های از پیش آماده دارند و قبل از شنیدن حرف ما دانشجویان، پاسخ خود را آغاز می‌کنند) در حال بهبود اوضاع هستی.
فکر می‌کنم تاسف بار بودن و بغض آور بودن اوضاع دانشگاه‌های ما (و از همه بدتر، شور و شعور کم دانشجویان ما که می‌توان گفت وضعیت دانشگاه‌ها، انعکاس نگاه سطحی آنهاست و نه علت آن) چیزی نیست که قابل انکار باشد. اما این وضعیت؛ اگر خوب باشد یا بد، هرگز ارزش تلاش برای بهبود را کم نمی‌کند. حتی باور شخصی من این است که تلاش برای بهبود یک وضعیت بسیار خراب، مقدس‌تر از تلاش برای بهبود یک وضعیت خوب یا قابل قبول است.
اگر من هم در ایران هستم و معلمی می‌کنم و مثلاً هاروارد یا استنفورد یا هر جای دیگری نیستم، باور به همین اصل است که قطعاً تو هم آن باور را داشته‌ای که این کارها را کرده‌ای و این حرف‌ها را می‌زنی.

واقعیت این است که من چون از تلاش قاطبه‌ی معلمان ناامید شده‌ام (نمی‌گویم همه. چون همین نوشته‌ی تو، نقض حرف من خواهد بود) تصمیم گرفتم بازی دیگری را آغاز کنم و متمم درواقع همین بازی است.
اینکه جایگزین معلم‌ها شود و با هزینه‌ای نزدیک به صفر (در مقایسه با هزینه‌های میلیونی رایج در صنعت آموزش)، به آنها آموزش دهد.

اما درباره‌ی راهکارهای بهبود وضعیت نامناسب:
واقعیت این است که من باور نمی‌کنم دانشگاه به شکل فعلی، در سال ۲۰۲۵ وجود داشته باشد.
ما تا آن سال، تراشه‌های الکترونیکی Embed شده در بدن انسان را به شکل تجاری و گسترده خواهیم داشت و دانشگاه در سراسر جهان (اگر چه قطعاً تعطیل نمی‌شود و حدود ده یا پانزده سال دیگر برای تعطیلی و تبدیل شدن به خاطره‌ای شبیه مکتب خانه‌های قدیم زمان خواهد داشت) عملاً به کاری تشریفاتی و محلی برای خرید و معامله‌ی مدرک برای بخشی از سیاست‌مداران و مدیران دولتی تبدیل خواهد شد.
اینکه می‌گویم، پیش گویی نیست. برای من پیش بینی است. یعنی این تصویر را از صفحه‌ی مانیتور که الان جلوی من است شفاف‌تر می‌بینم و ممکن است در اینکه شب است یا روز، تردید کنم، اما در این حرفم تردید نخواهم کرد.
سبک شخصی من (که البته کاملاً سلیقه‌ای است) بر این است که برای چیزی که کلاً عمر زیادی ندارد، تلاش جدی نکنم. الان دغدغه‌ی خودم و تحقیقات خودم، بر روی شرایط پس از آن سالها متمرکز است و وقت زیادی از من می‌گیرد و به نظرم آموزش دیجیتال (شبیه متمم)‌ هم، خود چیزی از جنس گذار است.
به عبارتی، قطعاً Knowledge Transfer از قالب کلمات (متن / عکس / صوت) به شکل Packet‌های الکترونیکی تغییر خواهد کرد و زیرساخت‌های سخت افزاری جای آن را خواهند گرفت و انتقال دانش در حد کارشناسی و ارشد و …، در حد چند ثانیه خواهد بود.
چیزی که باقی می‌ماند “شهود” و “حکمت” است که به نظرم، حداقل طی چند دهه‌ی آینده، هنوز مربوط به انسان است و باید برای پرورش آن تلاش کنیم تا زمانی که برای آن هم، فرایندسازی شود.
می‌خواهم بگویم، همین الان هم، این حجم از وقتی که برای آموزش سنتی می‌گذارم، برای خودم “درد” دارد و به نظرم تلاش برای نگهداشتن ستونی است که دیر یا زود خواهد افتاد و دنیای خودم و دغدغه‌های خودم و مطالعات خودم و تخصص خودم، چیزی دیگری است و هر زمان که ببینم کس دیگری، از من دیوانه‌تر پیدا می‌شود که این کارها را به این شکلی که من انجام می‌دهم انجام دهد، این “دفتر و دستک” را هم رها خواهم کرد و به دنبال زندگی دانشجویی خودم خواهم رفت.

اما در خصوص تلاش برای بهبود روش تدریس، فکر می‌کنم مجموعه‌ی چیزی که در نوشته‌های اینجا و متمم و رادیو مذاکره و رادیو متمم و کتابهای من است، به اندازه‌ی وسع من، حرف‌هایم را منتقل کرده.
منظورم این نیست که این حرف‌ها کافی است. اینها نسبت به نیاز ما، صفر است. اما هر چه هست، تمام سواد من است و تمام دانشی است که به آن دسترسی داشته‌ام و دارم.

اگر بخواهیم فکر کنیم که بخواهند به معلمان، در ده یا صد یا هزار گام، تبدیل شدن به “معلم بهتر” را آموزش دهند که به نظرم این سبک کاملاً نادرست است.
همه‌ی نقد من از نظام آموزشی فعلی هم این است که دینامیزم کافی در آن وجود ندارد و همه چیز را مکانیکی و الگوریتمی می‌بیند. اگر خودمان در همان دام بیفتیم فاجعه است.
اما به نظرم اگر کسی دغدغه‌ی آموزش داشته باشد و دلسوز باشد،‌ در همین “خرابه‌ی دیجیتال” که تا کنون بناکرده‌ام و هنوز به بنایی آباد تبدیل نشده (و شاید هرگز عمر و مهلتش نماند که بشود) به اندازه‌ی کافی حرف‌هایی را خواهد یافت.

از درس‌های مذاکره،‌ ایده‌هایی برای ارتباط با دانشجو کسب خواهد کرد
از مثال‌های متمم، ترکیب همزمان دانش روز و فرهنگ ایرانی – اسلامی را تجربه خواهد کرد
از نوشته‌های طولانی اما پرخواننده‌ی روزنوشته، می‌فهمد که مخاطب ایرانی، اهل کم خواندن نیست و این مزخرفاتی که راجع به میانگین پایین مطالعه‌ی ما گفته‌اند و ما هم تکرار می‌کنیم، درست نیست. آنچه هست کمبود مطلب خواندنی است و حتی اگر کیفیت، خوب نباشد (که در مورد نوشته‌های من نیست) همین که احساس کنند رنگی از دل در آن است، آن را خواهند خواند.
از درس مدل ذهنی ایده می‌گیرند که به دانشجویانشان کمک کنند، “مدل یاب”، “مدل فهم” و “مدل ساز” باشند و نه “مدل آموز”.
ضمن اینکه به اندازه‌ی بی سوادی خودم، سرنخ‌های زیادی از اسم‌ها و افراد در نوشته‌هایم هست که قاعدتاً مطالعه‌ی هر کدام از آنها، دری به درهای دنیای جدید باز می کند.

من در کارت پستال آخرین سمینار سالانه‌ام (که تصمیم گرفتم آخرین حضور جدی و رسمی و طولانی آموزشی من برای همیشه باشد) جمله‌ای نوشته بودم که احتمالاً خوانده‌ای.
انسان بودن شاید،
به معنی تلاش برای بهتر کردن دنیا باشد
هر چقدر هم کوچک
حتی به اندازه ترسیم گلی ساده
بر روی سنگی در بیابان افتاده
جایی که هرگز دیده نخواهد شد.

این تمام ایمان من به “انسان” است.
به نظرم با نصیحت هم درست نمی‌شود. چه از آسمان به زمین بیایند و بگویند (که دیدیم با پیام آوران و پیامشان چه کردیم) و چه از زمین به آسمان بروند (که دیدیم با تکنولوژی هم چه کردیم).
فکر می‌کنم هر یک از ما، جایی در زندگی، به این دغدغه می‌رسیم که می‌خواهیم کاری برای بهتر شدن اوضاع کنیم.
در آن نقطه، همه چیز برایمان الهام بخش می‌شود و هر رویدادی منبع ایده.
اگر هم به آن نقطه نرسیده باشیم، هر دری برایمان دیوار خواهد شد.

کسی چون تو، که دغدغه‌ی بهبود دارد،‌ از حرکت گربه بر روی دیوار و نوشته‌های اینجا و متمم و برترین نوشته‌های برترین اندیشمندان جهان، به یک اندازه، ایده و الهام خواهد گرفت
و کسی دیگر، که چنین دغدغه‌ای ندارد، همواره دهان به گلایه خواهد گشود که کسی نبود و نیست و کسی نمی‌گوید چه کار کنیم و سیستم خراب است و خوب بود و بد شد و قبل از اسلام اینطور بود و قبل از انقلاب آنطور بود و در غرب اینطور است و در شرق آنطور بود و همه‌ی روضه‌ها و بهانه‌هایی که شنیده‌ایم و خواهیم شنید.

مرا ببخش.
طولانی شد.
هزار برابر این حرف‌ها را که مهم‌تر و مستدل‌تر است، نمی‌نویسم.
چون شاید کار من نیست یا در تخصص من نیست. یا ممکن است من را از مسیری که دارم منحرف کند.

اما به من اعتماد کن و درد و دل این دوستت را که همکار تو هم هست و افتخار عنوان معلمی را هم دارد، بدون توضیح و توجیه از من بپذیر که:
هر چه در توانم داشته‌ام و دارم، کرده‌ام و می‌کنم و اگر کار بیشتری نمی‌کنم، نمی‌توانم.
“توانستن” و “نتوانستن” را به عام‌ترین مفهومی که قابل تصور است، تصور کن.

قربانت
محمدرضا

پی نوشت: نمی‌دانم از من ناامید شدی یا نه.
من راهکاری را که برای بهبود وضعیت موجود میشناخته‌ام با صرف تمام زندگی‌ام و انتخاب سبک زندگی‌ام انجام داده‌ام.
اگر انتظار داری شعار بشنوی، از من نامید خواهی شد.
اکر تو هم حاضری مثل من، خانه نشین شوی و آنها که دوست‌شان داری ترکت کنند و آنها که دوستت دارند را رها کنی و از خواب و خوراک و پول و زن و فرزند و موقعیت و شغل رسمی و مقام  و حضور در جمع بگذری، بسم الله… راه باز است و جاده خلوت!

و اگر طاقت انتخاب این راه را نداری، بگو تا من – تا حدی – از تو ناامید شوم.

البته خود می‌دانم و به این کلام مقدس باور دارم که که هیچکس را بیشتر از وسع‌اش، تکلیفی نکرده‌اند.

اما از سوی دیگر، این را هم در گوشه‌ی ذهنم دارم که توسعه‌ی وُسع، خود، چیزی از جنس تکلیف است و “ت” در حرف دوم متمم، به همین معنا اشاره دارد.

پی نوشت: ممنون می‌شوم اگر روی این نوشته، کامنتی از جنس “تشویق” یا “تنبیه” یا “تمجید” یا “تحقیر” نگذارید. چون درد و دل است و حوصله‌ی بازخورد گرفتن را برایش ندارم.

اما اگر سوالی هست یا ابهامی یا دغدغه‌ای برای استفهامی، خوشحال می‌شوم آن را بخوانم.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+332
  


41 نظر بر روی پست “یک دلنوشته‌ی کاملاً شخصی

  • رمضانیان می‌گه:

    جنس حرفها و نوشته ها را می فهمم. سالهاست در بازاری کار می کنم که تعداد افراد رسمی شاغل در آن بسیار کم و بازار وسعتی به اندازه ۷۰ میلیون نفر را دارد. حدود دو سال است که در بازاری کوچکتر و به مراتب عقب مانده تر و دردمند تر کار می کنم. شغلم فروش کالا و دغدغه ام بی اطلاعی مردم است. دردم نه استراتژی، نه بازار نه SWOT. این روزها درد من پای مردمی است که به خاطر بی اطلاعی شان از دست می دهندش. با همه حرفها، کالایی شبیه دانشگاه، مدرسه یا مکتب خانه را می خواهیم از همان جنسی که مردممان را وادار به آبله کوبی کرد. نمی دانم چگونه اما درد نه از جنس دانشگاه است نه اطلاعات نه دانش. راه زندگی مان می لنگد.

    Thumb up 0

  • نعمت می‌گه:

    سلام محمد رضا
    ازت میخام هر دو طرف رو داشته باشی اینکه شما تقریبا خودت رو فدای جامعه میکنی نوعی از عشقه و امیدوارم با این ساخته هات جایی برای خودت تو صفحات تاریخ دست و پا کنی اما به نظرم میشه هم پول و خونواده و دوستا رو داشت و هم وقت برای آگاه و آدم کردن امثال من گذاشت
    من نادونم اما دوست ندارم محمد رضا شعبانعلی از خودش غافل شه که منو آگاه کنه
    اونوقت میشیم دو تا غافل البته یکی میدونه و غافله و دیگری همچنان نمیدونه و غافله

    Thumb up 1

    • مصطفی می‌گه:

      نه نگران نباش دوست عزیز مطمئن باش که اقای شعبانعلی از خودش غافل نیست.ومسلما کسی با این اگاهی میدونند که اگر کسی خودش را دوست نداشته باشد نمی تواند دیگران را هم دوست بدارد و اگر کسی نتواند کاری برای خودش بکند نمی تواند برای دیگران هم کاری بکند…

      Thumb up 0

  • محمود می‌گه:

    سلام
    اول محضر جناب اکبر و بعد حضور محمدرضای عزیز، استاد گرامی ام
    البته نمیخواستم بنویسم، ولی جذابیت بیش از حد این بحث برای بنده مانع میشود که اثری در ذهن خودم به جا نگذارم. شاید سالهای دیگر با سرچ گوگل در اینجا پیدایش کنم!
    جناب اکبر گرامی،
    بنده شرایطی شبیه شما را دارم. مدرکی از دانشگاهی معتبر (شریف) و البته اشتغال به کار در مکانی معتبر؛ مثلا فرض کنید بالاترین نهاد سیاستگذاری کشور در حوزه های فناوری. روی کاغذ و در ظاهر همه چیز عالیست، ولی هر روز صبح که میخواهم بیدار شوم و سر کار بیایم، هیچ انگیزه ای ندارم، و مدتی است (نزدیک ۶ماه) دائم خدا خدا میکنم اتفاقی بیافتد و عذر بنده را از این مجموعه دولتی بخواهند … ولی افسوس
    این را گفتم تا بدانی شرایطم چگونه است…
    سوالی که برایتان مطرح میشود این است … احتمالا .. چرا؟ خب چرا مانده ای؟
    جوابش سخت است و خیلی سخت.
    اول اینکه بنده سالهای زیادی را در این حوزه حضور داشته ام و حرفهای زیادی برای گفتن دارم و مشکلات زیادی را در قوانین و مقررات و سیاستگذاریهای این حوزه میبینم که میتوانم با پیشنهادات خودم بهبود بخشم. و ..
    دوم اینکه در بازار فعلی (یکی دو ساله اخیر) بخش خصوصی، نه تنها رونقی نمیبینم، بلکه شکست خوردگان زیادی هر روز مراجعه میکنند و برای ما درد دل میکنند…
    سوم اینکه ریسک زیادی را متحمل خواهم شد برای اینکه بتوانم از این رنج مدام رها شوم و واقعا نمیدانم رنج من دوچندان خواهد شد یا خیر..
    اما با این حال هر روز خدا خدا میکنم کاش امری دائر شود و من را از این مخصمصه خلاص کند … چون تصمیم گیری برای من سخت است!
    چون نه توانایی بنده در این موقعیت استفاده میشود و به نوعی ارضاء اثر گذاری دارم، نه مواردی که هم که تلاش میکنم تا حرفم را به گوش مسئولین مافوق برسانیم و اصلاحی ایجاد کنیم موثر واقع میشود..
    لذا میگویم دنبال حرکت بودن و تنفس در محیطی که اثر هر چند کوچک خود را در آن ببینی خیلی بهتر از یخ بستن در بستر ثابت عقب ماندگی دولتی و در دیدگاه کلی تر “سنتی” است.
    ولی من باب مقایسه محیط شما را خیلی بهتر و زیباتر میبینم. و البته شرایط شما هم همین را بازگو میکند.
    شما معلم هستید، از شغل خود رضایت دارید، از خروجی خود رضایت دارید، اثر خود را خوب ارزیابی میکنید، و .. و .. و..
    و دست خود را برای تغییر محیط خود بسته نمی بینید و میتوانید مدل بهتری را پیاده کنید و نتیجه بگیرید..
    لذا از این جهات باید خدا را شکر کنید!
    ولی در ادامه دردی که در دل محمدرضا است را درک میکنم .. هر چند نتوانم بازگو کنم..
    بگذارید اینطور شروع کنم… گاهی مشکل اینقدر بزرگ است و شخص این بزرگی را طوری میبیند که میداند اگر در این میدان بخواهد بازی کند و کم کم این مشکل را برطرف کند، نشدنی است (یا ممکن است بگوییم احتمال اثرگذاری موثر در طول عمر فرد به صفر نزدیک است). لذا خود را مجبور میبیند که از این بازی خارج شود و بازی جدیدی موازی آن راه بیاندازد تا شاید اثری درخشان تر در طول عمرش خلق کند و زشتی های مدل قبلی را به رخش بکشد و محکی باشد (ایجاد کند) برای ذهن همگان در مقایسه های آتی و ..
    نکته دیگر اینکه خیلی شنیده ایم که وقتی میخواهی با دشمنی مبارزه کنی، باید مراقب باشی در زمین او بازی نکنی .. چون در هر صورت شما دارید قوانینی را اجرا میکنید که مطابق طراحی وی است .. و این خود میتواند به نوعی تایید آن قوانین باشد.. و البته شکست شما و فکرتان به عنوان یک مصلح یا جهادگر!
    نمیدانم مثال درستی است یا خیر..
    فرض کنید امام خمینی را به عنوان یک مصلح در نظر بگیریم.. اگر ایشان به این اعتقاد میرسیدکه نظام قبلی قابل اصلاح بود.. خب هیچ وقت انقلابی رخ نمیداد..
    گاهی انسانهای مصلح – متناسب با دید بلندی که دارند – میدان بازی را آنچنان در قرق قوانین دشمن و موانع او میبینند که ترجیح میدهند در این میدان بازی نکنند و به قول معروف بزنند زیر صفحه شطرنج .. و بازی دیگری را راه بیاندازند..
    زیاده گویی کردم..
    نمیدانم چرا..
    ولی ما در هر سطحی که هستیم باید با خودمان رو راست باشیم. اگر خود را مصلح میدانیم..
    اگر واقعا تغییر از درون برای سیستمی غیرممکن باشد، نباید خود را فریب دهیم..

    این جمله آخر همان چیزی است که من هنوز به آن ایمان نیاورده ام. وگرنه به سرعت استعفانامه ام را مینویسم و پشت سرم راه هم دیگر نگاه نمیکنم. به نظر بنده مسافرکشی موثر در جامعه ارزشش بیش از یک کارمندی است که با میز و صندلیش – من باب خروجی – تفاوتی ندارد. هر چند کارمندی در عالیترین سطوح دولتی باشد.
    درپایان از شما (محمدرضا و اکبر) و همه دوستان استمداد میطلبم .. برای یک تصمیم درست .. برای دستیابی به مدلی درست برای تصمیم گیری همگان در چنین شرایطی .. پیشاپیش سپاسگزارم.
    ارادتمند

    Thumb up 18

  • سحر می‌گه:

    سلام محمدرضا

    فکر میکنم از همه طرف مورد هجوم اطلاعاتی هستم که اعتیاد وار دنبال میکنم حتی مطالب شما، اما زمان برای کاربردی کردنشون ندارم

    Thumb up 4

  • ساغر می‌گه:

    تجربه به من نشان داده بسیاری از اوقات از دلنوشته ها و درد دل ها بیشتر متاثر میشوم تا متن ها و گفته های حساب شده.

    Thumb up 2

  • محمد می‌گه:

    سلام.
    وقت بخیر.
    ببخشید آقای شعبانعلی میشه منو راهنمایی کنید؟
    بنده رشته م مهندسی صنایع هستش و خیلی تحقیق و پژوهش رو دوست دارم از دانشگاه های ایران که منفعل هستند خوشم نمیاد و دوس دارم در کشوری تحقیق کنم وادامه بدم که موثر باشم ولی این هوش مصنوعی احساس میکنم موثر بودنم رو زیر سوال ببره ( در آینده) :(

    Thumb up 5

  • مجيد می‌گه:

    جناب آقای شعبانعلی این جمله که دانشگاه در ایران قابل دفاع نیست ،ناخودآگاه مرا به یاد جمله ای نامرتبط انداخت با این مضمون(( نفر دوم مسابقات که نقره گرفته ناراحت چون خود را با نفر اول مقایسه و افسوس می خورد که چرا طلا نگرفته اما نفر سوم بسیار خوشحال است چون مدال گرفته در مقایسه با نفر چهارم و بعدی ها)) .من وقتی مطالب شما را می خوانم خودم را با کسانی مقایسه می کنم که این سایت را نمی بینند پس احساس رضایت دارم . اگر از دید شما دانشگاه در ایران مطلوب نیست مطمئنا بر می گردد به مبنای مقایسه شما.اما من فکر می کنم رفتن دانشگاه غرور شکن است.می پذیرم در کلاس بنشینم به حرف دیگری گوش دهم. نظم را یاد می گیرم که در زمان مقرر بیایم و بروم.یاد می گیرم بیاندیشم .وقتی فکر می کنم اگر دانشگاه نبود حتی دانشگاه آزاد ی که این همه منتقد دارد ،سطح فکری جوانان این کشور چگونه بود.من رشد فکری جامعه را در این سالها کاملا حس می کنم و این ناشی از تاثیر فضای دانشگاه بر روی دانشگاه رفته ها است .شاید بهره وری آن کم بوده باشد که قطعا بوده.شاید تعداد زیادی بیسواد مدرک بدست تحویل جامعه شده که قطعا چنین بوده. اما در تمام دنیا سرمنزل کیفیت از جاده کمیت گذشته است و ما ایرانی ها هم استثنا نیستیم .نمی خواهم سیاسی حرف بزنم اما آنچه در رای روستاییان در انتخابات سال ۱۳۹۲ می شود فهمید اثر گذاری جوانان تحصیل کرده بر خانواده ها بوده است . به شما حق می دهم مبنای قضاوت شما معیارهای بالا باشد اما من در شرایط امروز مقایسه ام با نبود آن است.

    Thumb up 11

    • مصطفی می‌گه:

      سلام دوست من
      من گاهی ازچنین استدلال هایی متاثر میشم.خوب یعنی تنها در دانشگاه میتوان به نظم و…رسید؟یاد توجیه سطحی کسانی افتادم که برای سربازی میکنند و میگویند جوانان باید بروند سربازی تا مرد شوند و زندگی یاد بگیرند و…یکی نیست بهشون بگه سربازی برا خیلیا چیزی اضافه نمیکنه و اینکه همه که مثل شما الاف نبودند تا بروند وبعداز دوسال اتلاف عمر درس های سطحی زندگی رو یاد بگیرند؟!…
      دانشگاههای امروز ما هم همینگونه است.من خودم رشته مکاترونیک میخونم که متشکل از سه رشته “برق و مکانیک و کامپیوتر”هست.خداشاهده اکثربچه ها کلاسارو نمیریم مگرکه دیگه استاد تهدید به حذف کنه.چون واقعا تو کلاس چیز زیادتر از مطالب کپی شده کتاب ها و جزوات به تاریخ پیوسته و تکراری نیست………..

      Thumb up 1

  • مجتبی می‌گه:

    برای محمد رضای عزیز
    شب تاریک و ره دور و حرامی همره و زین ره
    سلامت کو رود او را نباشد غصه کالا
    گر از زحمت همی ترسی ز نا اهلان ببر صحبت
    که از دام زبون گیران به عزلت رسته شد عنقا

    Thumb up 2

  • محمد می‌گه:

    سلام
    اشاره شما به تراشه های embed در بدن انسان و انتقال دانش با استفاده از packetهای الکترونیکی من رو یاد گفتگویی که چند رو ز پیش با یکی از دوستان داشتم انداخت. بحثمون به اینجا رسید که تا چند وقت دیگه احتمالا مثل اون داستان کوتاه آسیموف با یک روشی اطلاعات رو به مغز انتقال میدن و البته در دنیایی مثل “دنیای قشنگ نو” که زایش در رخت خواب(p=6642 ؟!) متوقف شده و آدمها رو در کارخونه های آدم سازی با روشهای مهندسی ژنتیک تولید و طبقه بندی می کنن! هز چند با توجه به کامنت(من از علم نوشتم. نه رمان‌های علمی تخیلی که خلوت شب‌های جمعه‌ی مردم رو پر می‌کنه.) در مطلب “تکنولوژی به کجا می رود؟” احساس کردم به این رمانها به دید داستانهای وقت پر کن بدرد نخور نگاه می کنین ولی خب چه میشه کرد که خیلی از فعالیتهای ما برای اینه که تلاش می کنیم دیگران رو از اشتباه در بیاریم، پس من هم مضمون داستان آسیموف رو اینجا نقل می کنم تا بشه ادامه داد(این داستان رو حدود ۱۵ سال پیش خوندم پس ممکنه دقیقا همونی نباشه که اینجا می نویسم): داستان در فضایی شکل می گیره که کتابخونی منسوخ شده و دانش با استفاده از یک روش الکترونیکی به مغز افراد تزریق میشه.حالا در چنین فضایی یک نفر کتابخون رو دستگیر می کنن می برن به یک سازمان عریض و طویل! این آدم هم در حالی که ترسیده فکر می کنه به خاطر اینکه کتاب می خونه دستگیرش کردن. بعد از بازجویی و اینها که چرا کتاب می خونی و از این دست حرفها، بهش می گن که درسته ما تو رو به خاطر اینکه کتاب می خونی آوردیم اینجا ولی نه به خاطر اینکه کار اشتباهی کردی بلکه به این خاطر که در شرایطی که می تونستی اطلاعات رو به مغزت تزریق کنی، کار سخت تر رو انتخاب کردی و تجربه نشون داده که آدمایی مثل تو خلاقیت بیشتری دارن و ما این آدمها رو پیدا می کنیم و در رده های بالاتری قرار می دیم و مثلا میزاریمشون برای کارهایی مثل طراحی و تولید همون دستگاههای تزریق اطلاعات!
    با توجه به اینکه گفتین در ۲۰۲۵ این اتفاق می افته حس کردم به نوعی به قضیه singularity معتقدین، هر چند وقتی در سایت سرچ کردم، دیدم فقط در بخش انگلیسی چند جا بهش اشاره کردین و حداقل به صورت مطلب مستقل چیزی در موردش ننوشتین. به هر حال تا جایی که من می فهمم اگه قرار باشه در تاریخی که گفتین چنین اتقاقی بیوفته فقط با جهشی که در مفهوم سینگولاریتی توضیح داده شده این قضیه امکانپذیره که به نظر من تا این تاریخ ما به چیز بدرد بخوری نمی رسیم و شاید در نهایت یک وسیله جهت تخدیرهای سبک بسازن(وسیله ای برای ایجاد مستقیم تصاویر و توهمهای خوشحال کننده در مغز) نه ابزاری برای انتقال دانش! به نظر من اینکه این اتفاق بیوفته یا نیوفته اهمیتش کمتر از اینه که چه کسی انتخاب می کنه کی باید چی بدونه و چقدر بدونه و در راستای چه اهدافی ؟ چه تضمینی وجود داره موقع انتقال مفاهیم رشته X به مغز من به صورت نامحسوس موارد دلخواه خودشون رو در مغزم نچپونن؟ چطوری می تونم مرز فکرهای خودم با موارد تزریقی-تحمیلی رو درک کنم؟! و مثل داستان بالا کسی حق داره انتخاب کنه که چنین چیزی رو نخواد و بچسبه به روش سنتی کتابخونی؟(البته دقیق تر بخوام بگم باید بگم یادگیری از طریق حواس پنج گانه) به همچین آدمی کار میدن؟اصلا کاری هست کسی بخواد انجام بده یا کلا انسان به یک مفهوم و انتزاع همیشه متصل به شبکه تبدیل میشه؟ چیزی شبیه فیلم ماتریکس. البته در ماتریکس از انسان به عنوان باتری استفاده میشد و اون توهم رو در مغزش ایجاد می کردن تا زنده بمونه و اینم میگن که مفهوم باتری رو در فیلمنامه گذاشتن تا درک قضیه ساده تر بشه که باز افرادی پیدا میشن که چنین سوالی میپرسن: چرا ماشینها به جای انسان از گاو به عنوان باتری استفاده نکردن تا مشکل فرار آدمها از سیستم و اینها هم پیش نیاد؟! که برای همین سوال هزار جور فلسفه بافی شده!
    در مجموع منظورم اینه که شاید یک عده futurist یک سری روندهایی رو بررسی و پیش بینی کرده باشن که بعد علمی قضیه رو قابل درک می کنه ولی عده ای هم هستن که دوران بعد از اون رو تصور می کنن و میگن آخرش چیز خوبی از قضیه در نمیاد که نمیاد که این بخش زیادیش برمی گرده به کانالیزه شدن قضایا به دست قدرتمندان جهت تامین منافع اونها. به نظر می رسه فرقی نمی کنه که بشر چه کار کنه خر همون خره فقط پالونش عوض میشه که جهت دیدن مصداق این حرف هم میشه فیلم cloud atlas رو نگاه کرد.

    Thumb up 7

  • st می‌گه:

    دانشگاه در ایران،‌ به هیچ وجه قابل دفاع نیست” ازین که یه نفر جرات اینو داره که اینو بگه واقعا خوشحالم.

    Thumb up 7

  • محمدمهدی می‌گه:

    با سلام و احترام

    استاد، من متوجه نمیشم وقتی میفرمایید «دانشگاه در ایران قابل دفاع نیست.»، منظورتون تا چه عمقی از این جمله است. آیا منظورتون حوزۀ تخصصی خودتون (مدیریت) هست یا حیطۀ تخصص فرعی شما (روان شناسی و علوم شناختی) یا حوزۀ علوم انسانی و یا همۀ اینها در کنار علوم مهندسی و فنی؟ مثلاً در حال حاضر، ما در دانشگاه‌های علوم پزشکی کشور، در سطح قابل دفاعی نیستیم؟ قابل دفاع بودن یعنی کارآمدی در پژوهش و آموزش یا تعریف دیگه‌ای داره؟

    یه چیز دیگه که خواستم بفهمم، منظور شما از معلم، معلم در همۀ حوزه‌هاست؟ این که می‌فرمایید «از اکثر معلمان ناامیدم»، شامل همۀ معلمین و مدرسین میشه؟ یه معلم باید چه طور باشه که شما از اون ناامید نباشین؟

    خودِ من، به عنوان معلمِ زبانِ انگلیسی آینده، چه کار کنم که مفید و مؤثر باشم؟

    ممنونم.

    Thumb up 7

    • محمدمهدی عزیز.
      می‌خواستم متن کاملی بنویسم. اما متاسفانه الان کمی شلوغ هستم.
      اجازه بده که به عنوان مطلبی مستقل بنویسم.
      علی الحساب، باید بگویم که حداقل در نوشته‌هایی که تا کنون نقدی نوشته‌ام، “پزشکی” منظور نظر من نبوده. چون در حد ناظر بیرونی،‌ احساس می‌کنم ساختار آن به نسبت بسیاری از حوزه‌های دانشگاهی دیگر، قابل دفاع‌‌تر است و این را از روی خروجی‌ها هم می‌شود حس کرد.
      ممنونم که کمی فرصت می‌دهی تا به صورت مستقل و کامل‌تر بنویسم.

      Thumb up 21

  • محمدرضا عابدی می‌گه:

    من در محیط دانشگاهی که الان حضور دارم، شاهد این موضوع هستم که شور و شوق همکلاسی های من برای درس خواندن و یاد گرفتن خیلی کمتر از بچه های نسل دهه ۶۰ شده. با دوستان که حرف می زنم و یا گاهی آنها حرف می زنند، حرفشان این است که برای چی باید درس بخونند، در حالی که هیچ فایده ای ندارد. حتی می گویند وقتی استاد دانشگاه خودش شوق تدریس نداره و با کلی دغدغه و ناراحتی میاد سر کلاس و به زور اینکه حقوق این ماهش را کامل دریافت کند، درس می دهد، از کجا باید انگیزه درس خواندن را پیدا کنیم. بعضی ها هم می گویند به اجبار خانواده و یا فرار از سربازی امدند و درس می خونند.
    محمدرضا این متنی که نوشتی، من را یاد یکی از بهترین فایل های رادیو مذاکره از نظر من انداخت. فایل مصاحبه با سهیل رضایی. http://radio.shabanali.com/Soheil-LQ.mp3
    این فایل، یکی از فایل هایی بود که من بیش از ۳۰ بار گوش دادم و انقدر برایم جذاب است که هنوز هم عاشقانه به آن گوش می دهم.
    به قول سهیل رضایی، بزرگترین خطر معلم ها این است که برای دیگران کتاب بخونیم. اساتید دانشگاه خودم را که می بینم و گاهی با انها صحبت می کنم، اکثرا می گویند برای این کتاب می خونم تا بتونم علمی را یاد بگیرم که فردا از همان علم پول در بیارم.
    اساتید دیگری هم هستند مخصوصا در درسهای ریاضیات ( ریاضی مهندسی و معادلات و … ) کلاً سخت درس می دهند و انقدر از روز اول می گویند این درس سنگین است و اگر یاد نگیرید، درس را می افتید و من نمره اضافه نمیدم و کلی کتاب توماس و … معرفی می کنند که اصلا همان روز اول کلا می فهمی خب اگر این درس را قبول بشی ۸۰% مسیر به دست اوردن مدرک را رفته ای. و وقتی این اساتید را می بینم یاد حرف های سهیل رضایی می افتم که می گفت : ” معلم هایی که پیچیده توضیح می دهند، و می خواهند بگویند که من چه قدر می فهمم. چون می ترسند که ساده توضیح بدهند که خودم هم نکند بلد نباشم. معلم های ما سخت یاد میدادند یعنی عامل عدم یادگیری ما بودند. کمک می کردند که ما یاد نگیریم تا به اهمیت امور در زندگیمان پی ببریم. و دست مزد آنها بر اثر ناتوانی ما بالاتر برود. چون اگر تو یاد بگیری، دست مزد انها میشه ۱۲۰ تومان ولی اگر کاری کند که تو یاد نگیری، تو ۶ جلسه هم یاد نگیری، دست مزد ان ارتقا پیدا می کند. ” عیناً از این اساتید را در دانشگاه دیدم. اساتیدی که حتی دانشجو با انها کلاس خصوصی برداشت و کلی هزینه کرد ولی در اخر هم دانشجو، ان درس را افتاد و وقتی از فردی که خصوصی با استاد کلاس داشت می پرسیدم چرا افتادی؟ می گفت: این استاد سر کلاس یک بار یا نهایتا ۳ بار می گفت درسش مهمه و سخته ولی وقتی که خصوصی با من کار میکرد هر جلسه تکرار می کرد و می گفت با ۵ جلسه خصوصی درس دادن، تو متوجه این درس نمیشی و این درس سنگین و سخت و مهم است و ….
    یکی از عواملی که دانشجویان، دانشگاه خودم را می بینم که از تحصیل خسته شدند و به یک حالت تهوع نسبت به اسم دانشگاه و استاد رسیدند، وجود اساتیدی همانند این اساتید است.
    افراد کمی همانند تو یا سهیل رضایی هستند که مطالب را ساده کنند و خیلی ساده هدف و مفهوم کتاب را بیاموزند، حتی همین کسانی که امروزه پدر روانشناسی و پدر چهره شناسی و … خودشان می نامند، اگر همین مثلث اشترنبرگ که تو بیان کردی را از انها بخواهیم توضیح دهند، انقدر قصه و مطالبی که از کتب دیگر حفظ کرده اند را بیان می کنند که مثلث تبدیل به یک هزار ضلعی میشود که متوجه میشی، اصن اشترنبرگ را بفهمم، کل زندگی را میفهم.
    روز نوشته های تو، برای من و دوستان من از اکثر کلاس های ۹۰ دقیقه ای اساتید با سواد دانشگاه، خیلی بیشتر سود مند تر بوده و هست و من خوشحال هستم که فردی همچون تو هنوز نمی گذارد که شور و شوق کتاب نخوندن و مهارت یادگرفتن در من و دوستانم به خاموشی برسد.
    ممنون محمدرضا.

    Thumb up 32

    • باران می‌گه:

      آقای عابدی عزیز من فکر می کنم فقط فقط وقتی که شما یه مطلب رو کاملا عمیق درک کرده باشی و لمس و تجربه اش کرده باشی می تونی اون رو به ساده ترین کلام بیان کنی و خیلی ها به این درک نمی رسند. البته قبول دارم که متاسفانه در جامعه ی ما وقتی ساده صحبت کنی و کلمات و جملات پیچیده به کار نبری اغلب حرفت رو جدی نمی گیرند و برداشت میشه که شما دانشی نداری )): و این شاید دلیل افرادیه که توانایی که گفتم رو دارند ولی از اون استفاده نمی کنند…

      Thumb up 1

  • حامد صیادی می‌گه:

    یه پیشنهاد داشتم. با توجه به اینکه حس میکنم خیلی از ما با اطلاعاتی که از متمم و وبلاگ شعبانعلی میگیریم صرفا “عالم بی عمل” خواهیم شد و در راستای گامهای روزنوشته ها بیاییم مثلا هر جمعه با مدیریت محمدرضا یک مایکرو اکشن اعلام کنیم و جمعه آتی دوستان “گزارش عملکرد” اون مایکرو اکشن بدن، اینجوری حداقل ماهی ۴ مایکرو اکشن تمرین میش. بقولی دانشی که در “رفتارمون نمود نداشته باش ” صرفا ما رو به “محتکرین دانش” بدل میکنه و دردناکترش یه “حمال دانش”!

    Thumb up 11

  • بهنام می‌گه:

    چه جوری می شه “شهود” و “حکمت” رو بهبود بخشید؟ یا اصلا بهتر که بپرسم منظورتون دقیقا از شهود و حکمت چیه؟ می دونید من این موضوع رو که دانشگاه و مدرکش کمک خاصی بهم نمی کنه و هر کسی باید در حوزه ی خودش به دنبال مهارت باشد رو متوجه می شم ولی این که در آینده شهود و حکمت نقش مهمی رو بازی می کنه متوجه نمی شم و با توصیفی هم که از آینده داشتید و هر کس با یک تراشه می تونه به کلی اطلاعات دسترسی داشته باشه, خوب سوال من این هستش که ما چجوری می تونیم در همچین شرایطی تمایز ایجاد کنیم؟
    “شهود” و “حکمت” رو چجوری می تونیم در خودمون به وجود بیاریم؟ با زیاد کتاب خواندن؟ با عمیق خواندن؟ یا بهبود بخشیدن مدل ذهنی خودمون؟

    Thumb up 7

    • مصطفی می‌گه:

      با کسب اجازه از اقای شعبانعلی من جواب دوستمون رو با نظر خودم بدم چون جوابی برای سوالشون ندادند.
      با “خواندن” و “اگاه بودن نسبت به جهان پیرامون” و “باتفکر کردن” و”تفکر کردن” و “تفکر کردن” یعنی اندیشیدن به اندیشه ها و سپس “عمل” چون خود عمل شهود وحکمت بیشتری میاره.

      Thumb up 1

  • بهنام فلاح می‌گه:

    سلام محمدرضا ی عزیز،
    امیدوترم به این ابهامی که تو ذهنم ایجاد شده که شاید یه بخشیش از طرف تو بوده جواب بدی،نمیدونم شاید نسل های آینده به اینکه ما یه جاهای بزرگ به اسم دانشگاه درست کرده بودیم تا یه مطالب یکسان رو به افراد غیر یکسان نوعی شاید آموزش بدیم،سوال اصلیم اینه،اینکه میگی دانشگاه به این شکل دقیقا یعنی چی؟یعنی خب بلی اینکه افرادی که چرخ میزنن و به قول خودت غذای ارزون میخورن و smsمیزنن سرکلاس ها و کلا امتحان هایی رو میدن که معلومات شب قبلشون رو میسنجن و چیزی برای اضافه کرده به دنیا رو دارند رو درک میکنم،نمیشه دانشجو گفت،اما دقیقا تکلیف دانشجو به معنای واقعی چی میشه؟بستر کار و تحقیقش کجا خواهد بود؟تو کجا محتوا هایی رو خواهد ساخت؟میخوام بگم،بستر تحقیق و دانش به کجا منتقل میشه؟آیا مثلا دانشگاه هاروارد(نمیخوام بگم هاروارد آرمانشهر علمی است)فقط میخوام بگم آیا دانشگاه هایی در اون تراز هم ناکارآمدن؟ جدی جدی میخوام بدونم،مرسی اگه جواب بدی

    Thumb up 2

  • رضا می‌گه:

    محمدرضای عزیز
    من از خودت یادگرفتم رزومه بسازیم و نه رزومه بنویسیم
    به همین خاطر میدانی که شروع به وبلاگ نویسی کردم
    نوشته ای که علم یه روزی مانند یه تراشه در مغز کاشته میشود شاید بشود و شاید عمر ما به دیدن ان روز کفاف دهد.
    سوال اینجاست اگه این چنین شود همه در کسری از ثانیه دانشمند و صاحب نظر خواهند شد چرا باید به این سمت پیش رفت اگه این چنین شد چه چیزی راخواهیم بدست اورد.
    چه چیزی را باید فدای بدست اوردن این تراشه کرد ؟
    من دوستی در المان دارم او میگوید یه سری اساتید هستند که نه امتحان میگیرند نه درس میدهند فقط ده تا موضوع را در ابتدای جلسه میگوید و به دانشجویان میگوید خودتان بروید مطالعه کنید و جلسه بعد استاد روی نیمکت کنار بقیه می نشیند و دانشجویان تک تک می ایند و موضوع را بیان میکنند و استاد شروع به سوال پرسیدن میکند وجنس سوال از نوع مهارت است نه دانش.
    حتی میگویند در شاخه مهندسی فراترهم عمل می کنند و میگویند تلاش میکنند دانشجو را خودمهارت بار بی اورند.
    لزوم گذاشتن تراشه در مغز چیست
    ممنون میشم پاسخ من را بدهی.
    من از روزنوشته هات خیلی استفاده میکنم و درحال تلاش برای بهبود هستم.
    ممنونم ازت

    Thumb up 7

  • هما می‌گه:

    یک سوالی همیشه برای من مطرح بوده و اون اینه که آیا انسان نمی تونه زندگی رو در تمام ابعادش زندگی کنه؟ آیا مفهوم تعادل در زندگی وجود داره؟ آیا برای پیشرفت در یک زمینه باید بقیه زمینه ها رو از دست داد؟ آیا تعادل خوبه یا در یک زمینه تمام زندگیش رو وقف کنه؟ پس چرا اغلب توصیه شده در تمام کارها باید تعادل داشت؟

    Thumb up 6

  • جواد می‌گه:

    درباره بهبود وضعیت نامناسب از تراشه‌های الکترونیکی Embed گفتی

    وقتی همین روزها (مثلا همین امروز صبح!) سر کلاسهای دانشکده مدیریت دانشگاه تهران دانشجوها با وای فای اینستاگرام چک میکنند و سرکلاس با گوشی هایی با توانایی پردازش آنچنانی سلفی میگیرند
    اساتید گرامی هم از با سیستم و امکاناتی که در اختیارشونه فقط ورزش انگشت سبابه میکنند و مطالب را بدون هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییچ دغدغه که آیا فهمیده میشه یا نه و صرفن جهت رفع تکلیف به دانشجو” نشان میدهند!”
    با تراشه‌های الکترونیکی Embed چه گُلی یا گِلی ب سرمون میزنند!
    نمیدونم چرا ولی حس خوبی ب تکنولوژی و تاثیری کهتوی انتقال اطلاعات داشته ندارم محمدرضا
    یه دوستی میگفت سال ها پیش توی مترو لندن سالیانه تعداد زیادی کتاب ( رقم های میلیونی!!!) جا گذاشته می شد
    یعنی چند میلیون ادم از بین کتابخون ها بودند ک کتابهاشون روی صندلی های وسایل حمل و نقل عمومی پیدامیشد !!!
    اما الان کم کم اون بخشی که توی شهرداری لندن مسئول جمع آوری این کتابا و دادنشون ب کتابخونه ها بود داره تعطیل میشه
    نمیخام با نشون دادن ی گوشه ی زشت، بقیه مزایایی که داره را منکر بشم
    ولی انگار دنیا و ادماش روز ب روز دارند سطحی تر و سطحی تر میشن
    و در کنارش تنبل تر و وقت تلف کن تر

    Thumb up 10

  • سعيد می‌گه:

    با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما معلم گرامی
    سوالی از خدمتتون داشتم امیدوارم که از راهنمایی شما برخوردار بشم.
    شما می فرمایید: «انسان بودن شاید، به معنی تلاش برای بهتر کردن دنیا باشد».
    من این اصل رو از شما پذیرفتم که انسان باید تلاش کنه، دنیا رو برای دیگران به جای بهتری تبدیل کنه و حالا این شده دغدغه ی خودم (البته شاید از قبل هم بود). حالا مسأله من، تعریف این «دیگران»ـه. این دیگران از نزدیک ترین افراد خانواده شروع میشه تا کل جامعه ی جهانی. نکته ش اینجاس که من اگه به نزدیک ترین افراد خانواده م کمک نکنم، شاید هیچ کس دیگه ای در دنیا نباشه که جای من رو پر کنه، اما در مورد خدمتم به جامعه ی بزرگتر، معمولاً همیشه کسی هست که جای من رو بگیره. برداشت من اینه که «من باید کاری رو انجام بدم که اگه انجام ندم، کس دیگه ای نباشه که جای خالی من رو تو اون کار پر کنه.» نکته این جاست که این کار منحصر به فرد شاید پذیرفتن یک شغل بسیار مهم نباشه، شاید یه احوال پرسی از پدر و مادر باشه.
    و اما اصل مطلب:
    حقیقتش من بر سر یک دو راهی در انتخاب شغل قرار گرفته م.
    اگر شغل اول رو انتخاب کنم، موقعیت اجتماعی و شغلی خوبی خواهم داشت و درآمد خوب. اما برای همیشه از خانواده دور خواهم بود و تنهایی اونها رو اذیت خواهد کرد و کسی هم نیست که جای من رو پر کنه.
    اگر شغل دوم رو انتخاب کنم، از نظر شغلی و درآمدی در موقعیت پایین تری خواهم بود و امیدی به پیشرفت شغلی نیست، اما امید دارم که بعد از مدتی مکان شغلم به شکلی تغییر کنه که بتونم، دنیای اطرافیان نزدیکم رو بهتر کنم (البته احتمال تغییر مکان، فعلاً فقط یه امیده، به قول شما، چاله ای می کنم، به امید باران!)
    شما اگه در چنین موقعیتی باشید چیکار می کنید؟ فرض کنید یک مذاکره ی بزرگ بین المللی در جریانه و شما رو به عنوان مذاکره کننده دعوت کرده ن که حضور در این مذاکره می تونه میلیاردها دلار به کشور سود برسونه و افتخارش نصیب شما می شه. اما اگه شما قبول نکنید باز کس دیگه ای هست که به خوبی شما بتونه اون مذاکره رو انجام بده. اما از طرف دیگه در همون روز مذاکره، مادر شما توی خونه تنهاست و دلش گرفته و کسی هم نیست که بتونه بهش سر بزنه غیر از شما. شما کدوم رو انتخاب می کنید؟
    پی نوشت: من بیشتر آرشیو وبلاگ شما رو خونده م و مقدار زیادی هم یادداشت برداشته م و از این جهت شما به گردن من واقعاً حق معلمی دارید. در این موضوع خاص سعی می کنم از شما الگو بگیرم اما می بینم شما زندگی خانوادگی رو فدای رویاهاتون کرده ید. البته قبول دارم که کاری که شما انجام می دید، جایگزین نداره یعنی اگه شما انجام ندید، کسی دیگه ای نیست که این کار رو انجام بده و از این جهت موقعیت شما کاملاً با من متفاوته، برای شما، اون کار متفاوت، همینه که الان انجام می دید. اما به هر حال خوشحال میشم راهنمایی شما رو هم داشته باشم.
    مطلب آخرم هم این که شما رویاتون بهتر کردن زندگی اطرافیان، در بزرگترین مقیاس ممکنه. اگه رویاتون طوری بود که فقط زندگی خودتون رو بهتر می کرد نه هیچکدوم از مردم دنیا رو (مثلاً فرض کنیم رویاتون طبیعت گردی بود در جایی دور از آدم ها) باز هم رویاهاتون رو پیگیری می کردید یا دنبال کاری می رفتید که بتونید زندگی دنیا رو برای اطرافیانتون رو بهتر کنید؟
    آیا واقعاً «هر یک از ما، جایی در زندگی، به این دغدغه می‌رسیم که می‌خواهیم کاری برای بهتر شدن اوضاع کنیم»؟

    Thumb up 2

  • ahmad می‌گه:

    سلام
    واقعا اونجا که گفتی کامپیوترهای embedded جای حافظه ما رو میگیرن و آموزش فعلی کنار میره، واقعا ما رو ترسوندی. به خصوص وقتی که گفتی انقدر واضحه.
    من از زمانی که مطلب رو خوندم دارم فکر میکنم. واقعا به نظر شما وقتی این اتفاق بیفته کل سیستم دانشگاه و مدرسه و یادگیری و تکنولوژی های اون و کتاب و قلم و همه اینها به کنار میره؟ دیگه لازم نیست کتاب رو صفحه به صفحه بخونیم؟ چقدر به تمرین برای یادگرفتن مهارتی نیاز داریم؟ اگه یه کاتالوگ یا کتاب را در یک لحظه به مغزمون دانلود کنیم میتونیم بلافاصله از اون استفاده کنیم و یا به مرحله ای بازآموزی نیاز دارد؟
    خواهش میکنم جواب بدید. ممنون.

    Thumb up 6

  • جواد زاهدی می‌گه:

    سلام محمدرضا
    گفتید “دانشگاه در ایران،‌ به هیچ وجه قابل دفاع نیست” و اینکه حاضر نیستید با دفاع از دانشگاه اعتبار علمی خودتون رو زیر سؤال ببرید.
    حتی من هم که کلن آدم درس خونی نبودم، بعد از درس خوندن تو دانشگاهی مثل تهران ، هرگز نتونستم پیش خودم از دانشگاه دفاع کنم و همیشه خودم رو متهم کردم به اینکه تو شجاعت ول کردن این خرابه رو نداشتی… ولی پیش بقیه همیشه از این حرف زدم که با اینکه دانشگاه غیرقابل دفاعه ولی باید بیاین و ازش بگذرین و ….
    تو بعضی فایل ها ازتون شنیدم که به شوخی و جدی که ” تو مدرک اضافه دارم که این ها رو میخام پس بدم”
    این سؤال خیلی وقته که تو ذهنم چرخ میزنه که محمدرضا با این نگاه و شناختی که الان تو این سن داره ، برگرده به ۱۸ سالگی چیکار میکنه ؟؟ مسیر دانشگاه رو دوباره انتخاب میکنه یا نه ؟؟ اگه لیسانس بخونه دوباره سواغ فوق میره یا نه ؟؟ کلن منی که گزینه ی خارج از کشور رو ندارم و نمیخام که داشته باشم، چه راهی غیر از این دانشگاه های غیر قابل دفاع برای ورود به فضا های علمی است ؟؟
    ممنون.

    Thumb up 8

  • محمد حسین هاشمی می‌گه:

    محمد رضا به نظر تو آموزش به سبک عمومی بهتره یا خصوصی؟ و از کدام یک میشه بهتر نتیجه گرفت ؟ اینکه آدم وقت خودش رو صرف گروه محدودی بکنه ولی با پیگیری مداوم اونها رو به نتیجه برسونه یا اینکه اموزش از نوع عمومی باشه هرچند تعداد مخاطبین هم افزایش پیدا می کنه ولی تضمینی برای نتیجه گیری همگانی نیست؟
    اینکه یک نفر ثمره دانش خود را در فضای مجازی نشر دهد یا با نوشتن کتاب و مقاله یا حضور در سر کلاس یا همه ی موارد (و در این صورت آیا این نوعی سوار کاری روی چند اسب نیست؟) از آن جهت پرسیدم که دیدم تجربه ی هر سه مورد را داشته ای و قطعا بازخورد گرفته ای و نتایج کارت را دیده ای؟

    پی نوشت نا مربوط: گاه به کامنتهای گذشته ام در اینجا نگاه می کنم به ابلهانه بودن حرفهایم پی می برم و خجالت می کشم از اینکه وقتت رو گرفته ام و حرفهای بی ارزش زده ام ,تصمیم گرفتم به طور هیجانی دیگه کامنت نگذارم ,چندین بار نوشته ات را با دقت بخوانم ,در مورد حرفهایت تحقیق کنم و بعد سوالاتم را بپرسم و سریع اظهار نظر نکنم.نمی دانم تو چه انتظاری از کامنت گذارن اینجا داری (چون به هر حال وقت می گذارید و نظرات ما را می خوانی )

    Thumb up 1

  • سحر می‌گه:

    بار اولی که از شما از این تراشه های الکترونیکی شنیدم ، باورش کردم . شاید چون پیش زمینه ی درس های بیوفیزیک و تکامل منو به جایی رسونده بود که این موضوع منطقی هم بود . اما… من شاگرد تازه ای هستم که تازه تازه چند وقته فهمیده دنیایی دیگری در پس دنیای خودش وجود داشته . دیجیتال …الکترونیک…تراشه… اصلا در فرهنگ لغت من نبود ….اصلا تصور نمیکردم چقدر ممکنه گسترده باشه، در این حد که تازه ،امروز، یه تعریف ساده از رسانه یاد گرفتم . ذهن سنتی و امنی داشتم که قرار نبود چیزی از جهان تا ده سال دیگه تغییر کنه . اما مدتیست به جایی پرتاب شدم که پر از شگفتیست و در کنارش ترس هم هست . امیدوار بودم این حرفی که میزنید حداقل پنجاه یا شصت سال دیگه باشه . اجازه دادین در اینجا اگر دغدغه ای برای استفهامی داریم بگیم . میخوام بگم حالا که ما داریم به اون سمتها پیش میریم . چه اتفاقی برامون می افته؟ چه اتفاقی برای احساساتمون می افته؟ برای آزادیمون ؟ برای قدرت انتخابمون؟ برای خیالمون؟ برای حریم شخصیمون به اندازه ی همون ذهن .هر چند الانم موتورهای جستجو و اینترنت اطلاعات ما رو دارن ولی حداقل در ذهنمون آزادیم ، شایدم نیستیم ….نمیدونم . علی الظاهر به نظر میاد که برای خودمونیم ، ولی اون موقع چی؟ آیا ممکنه زنده باشیم و دو نوع انسان رو ببینم یا حالتی گذار مانند ؟ از ترکیب تراشه ها و انسانها . حس میکنم دنیا رو اونطوری دوست ندارم . غمگینم میکنه . میدونم ایناچیزی نیستند که آدم سوال بپرسه . جوابشم یک خط و دو خط نیست . بذارید به حساب درد و دل و وحشت یه شاگردی که تازه با این دنیا آشنا شده و خواسته ترسش رو با معلمش در میون بذاره . ببخشید اگر بی ربط گفتم و ممکنه با برداشت اشتباهم آزرده خاطرتون کرده باشم و بازم ببخشید اگر خیلی ساده انگارانه فکر میکنم و حرف میزنم و عمیق نیستم و دقیق کلماتو انتخاب نکردم و…همین .

    Thumb up 3

  • طاهره می‌گه:

    من عاشق معلمی بوده‌ام و هستم. در تمامی دوران تحصیل از مدرسه گرفته تا دانشگاه از اینکه آموخته‌های خودم رو بتونم به زبانی قابل فهم و ساده به دیگر دوستان و همکلاسی‌های خودم منتقل کنم، لذت می‌بردم. برای همین همیشه هر وقت از من می‌پرسیدند که دوست داری در آینده چه کاره بشی، با اطمینان کامل می‌گفتم: می‌خوام معلم بشم. بعد از اینکه مقطع ارشد رو تموم کردم، علی‌رغم نصیحت‌های و توصیه‌های دلسوزانه والدین، دوستان و آشنایان و اطرافیان برای جذب شدن در مشاغل دولتی و اداری، بلافاصله برای تدریس هم در آموزش و پرورش و هم در دانشگاه درخواست دادم. آموزش و پرورش آزمون و دردسرهایی داشت که من اصلا حوصله نداشتم ولی دانشگاه راحت‌تر بود، بعد از یک مصاحبه، به صورت حق‌التدریس پذیرفته شدم. از سال ۸۹ تا الان دارم تو دانشگاه درس می‌دم با تمام عشق و علاقه. درسته که حق‌التدریس بودن اون ثبات و امنیتی رو که به ظاهر مشاغل دولتی دارن، برام نداره، ولی به نظرم معلمی تنها کاریه که از انجام دادنش لذت می‌برم و همیشه شور و شوق برای انجام این کار دارم. همیشه تمام سعی و تلاش خودم رو کردم تا روز به روز در این مسیر پیشرفت کنم و توانایی‌های خودمو رو توسعه بدم. خدا رو شکر آنقدر از نظر مالی هم در مضیقه نبودم که مثل بعضی از همکارانم که ۷ روز هفته رو ۸ تا ۸ مشغول تدریس هستن بدون اینکه بخوان روی کیفیت تدریسشون هم فکر کنند و یا مثل همکارانی که فقط به خاطر حفظ پرستیژ بعد از اتمام کار دولتی، وقت‌های مرده خودشون رو در دانشگاه سپری می‌کنن. کلا در هفته ۲ الی ۳ روز بیشتر تدریس نمی‌کنم و باقی روزها رو صرف تحقیق، مطالعه و توسعه مهارت‌های خودم می‌کنم. تو این زمینه متمم و روزنوشته‌ها خیلی برام الهام بخش بودن. هم در ارتباط موثر برقرار کردن با دانشجوهام و هم در شیوه انتقال مطالب درسی و اثربخش‌تر کردن اونها برای دانشجوهام. بازخوردهای خیلی خوبی هم در این زمینه به صورت مستقیم و غیرمستقیم تا به حال داشتم.
    اما الان با خوندن این متن احساس می‌کنم دارم سر قبری گریه می‌کنم که مرده‌ای توش نیست. نمی‌دونم شاید من مکان اشتنباهی رو برای بازی کردن انتخاب کردم ولی تا همین چند دقیقه پیش، به نتیجه رسیدن در این بازی باور داشتم. با خودم می‌گفتم مهم اینه که من در حد توان خودم، دارم برای بهبود وضعیت دانشجوهای خودم تلاش می‌کنم. جالبه که در فهرست فعالیت‌های تمرین قسمت سوم کارگاه شادی، تدریس کردن برای من میزان لذتی برابر با ۱۰ و هدفمندی برابر ۱۰ داره.
    حالا من باید چه کار کنم؟ واقعا حیفم می‌یاد ساعت‌ها، دقیقه‌ها و حتی ثانیه‌های عمرم رو بابت بهبود چیزی صرف کنم که عمری به این کوتاهی داره!
    نمی‌دونم شاید این دلنوشته، تلنگری باشه برای من که کم کم خودم رو از این محیط خارج کنم، قبل از اینکه بخواد منو زیر آوارهای خودش مدفون کنه!

    Thumb up 5

  • ندا می‌گه:

    استاد عزیز
    دل نوشته تان راخواندم. دوست داشتم اگربراتون مقدوره بیشتر درخصوص این جمله(چیزی که باقی می‌ماند “شهود” و “حکمت” است که به نظرم، حداقل طی چند دهه‌ی آینده، هنوز مربوط به انسان است و باید برای پرورش آن تلاش کنیم تا زمانی که برای آن هم، فرایندسازی شود.) توضیح بدین.ممنونم.

    Thumb up 15

  • رضا می‌گه:

    استاد عزیز
    در مورد اینده آموزش و دانش شکی در مورد حرف های شما نیست .اما در مورد مهارت و تجربه جای سوال هست.
    مثلا در حوزه های کار فنی داشتن علم تنها کافی نیست بلکه تجربه حرف اول را می زند تا جایی که حتی سازمان های بزرگ فضایی هم بی نیاز از تکنیسین ها ی کارآزموده نیستند. و این مهارت و استادی در هیچ دوره ای منقرض نخواهد شد .تنها مسئله این است که چگونه این تجربه به نسل بعد منتقل بشود با توجه به سرعت تحولات و پیچیده شدن تکنولوژی ها که فرصت استادی و کسب تجربه را نمی دهند. آیا همین نقطه ضعفی برای تکنولوژی نخواهد شد؟

    Thumb up 7

    • رضا جان.
      حدس من این است که شما به صورت مستقل در مورد آن بحث انتقال دانش صحبت می‌کنید و جدای از چارچوب بحث دانشگاه. امیدوارم درست حدس زده باشم (چون به هر حال، دانشگاه محل انتقال مهارت نیست).
      با این فرض، توضیح کوتاهی می‌نویسم و اگر در درک صورت مسئله‌ای که مطرح کردید اشتباه کرده‌ام، لطفاً اصلاحم کنید.
      مطلب مستقلی نوشتم که شاید بتواند کمی کمک کند:
      http://www.shabanali.com/ms/

      Thumb up 18

  • شیرین می‌گه:

    بیاد دارم چند ماه پیش در اینستاگرام پستی گذاشتید و تصمیمتون رو درباره آخرین سخنرانی اعلام کردید. از طرفی نزدیکای تولدتون بود و شما تصمیم گرفته بودید به همه ی افرادی که از طریق دایرکت تولدتون رو تبریک گفتن جواب بدید. من که تولدتون رو تبریک نگفته بودم ولی خوشحال شدم بدین وسیله پیامم رو خوندین و جواب دادین. این روزنوشته بهانه ای شد تا بعد از مدتها اینستاگرام رو نصب کنم و پیامها رو در اینجا کپی کنم.
    پیام ها:
    من: تصمیمتون درباره آخرین سخنرانی خوشحالم کرد.متممی ها بیشتر به شما احتیاج دارن.پیروزباشید.

    محمدرضا: ممنونم. دنیای امروز توجیهی برای خیلی از کارهای فیزیکی نمیگذاره. وقتی یه فایل صوتی من چند صد هزار بار دانلود میشه و یک کلاس سی نفر یا یک سالن هزار نفر جا داره، اصرار بر حضور فیزیکی یعنی من لذت و موقعیت خودم رو به هدفهای آموزشیم ترجیح میدم :)

    من: حس میکنم برای شما لذت ناشی از نشر آموخته هاتون برای قشر متنوع و عادی متمم دست کمی از لذت حضور فیزیکی در سخنرانی ها نداشته باشه و چه بسا بیشترم باشه. سخنرانی حضوری رو به بقیه فعالان این عرصه بسپارید شما کارای مهمتری دارید.
    پی نوشت کنونی: الان که این پیامو خوندم احساس میکنم با گفتن “شما کارای مهم تری دارید” کمی گستاخانه حرف زدم. پوزش بنده رو بپذیرید.

    بازم من: شخصیت، دانش و کلا جهانبینی شما شدیدا منو یاد یکی از همکارام میندازه.کسی که شوربختانه دیگه بهش هیچگونه دسترسی ندارم. من اون رو تو یه محله بدنام پایین شهری پیداکردم.یه فروشگاه کوچیک نوشت افزار داشت درحالیکه همیشه پیشنهادتدریس در دانشگاه ها و موقعیتهای شغلی دهن پرکن مشابه رو رد میکرد ولی ساعت ها در یک کلاس دونفره بدون مزد بمن درس های تلخ و شیرینی میداد… شاید همین تشابه باعث شده دوستون داشته باشم.
    پی نوشت کنونی: مدتهاست از ایشون خبری ندارم. کسی که سالها از وقتشو صرف توسعه ظرفیتاش کرده بود و در چندین حوزه متفاوت(اقتصاد، فلسفه، روانشناسی، تاریخ و …) توانمندی چشم گیری داشت ولی بیخبر رفت و کسی سراغی ازش نداره البته دورادور شنیدم که تو یه روستا زندگی میکنه. نمیدونم چرا احساس میکنم شما هم یه روزی بدون اینکه برگردین چیزی بگین میذارین میرین!

    پی نوشت نامربوط ۱: پیام آخر من هم در اون زمان، از روی دردودل بود که هیچوقت خونده نشد. و خوشحالم که دنیای مجازی ز رحمت در دیگری رو گشود ؛) البته بازنشر کنونی اون هم، خبر از مزمن شدن درد دلم میده.

    پی نوشت نامربوط۲: بعد از نصب اضطراری اینستاگرام که روزی پادشاه اپلیکیشن های موبایلم بود، سریعا ایشون رو از مقامشون عزل کردم چرا که بی کفایتی شون مدتهاست بهم ثابت شده ؛)

    Thumb up 12

  • محمد تقی امینی می‌گه:

    اکبر عزیر
    شاید در کشتی تایتانیک که در حال غرق شدن است ( پارادوکس سیستم آموزشی ) نگاه به بهتر نواختن ( زحمات انسانهای شریفی که سعی در بهینه کردن چالش مو جود دارند ) تفاوت عملکرد جنابعالی و محمد رضای گرامی است .
    اما محمد رضای عزیز :
    ضمن تشکر از به اشتراک گذاشتن این “یک دلنوشته‌ی کاملاً شخصی”
    راستش برای من هم این تصویری که شما از این پارادوکس عنوان کردید بسیار زیبا و نو بود .
    وقتی برای کار آینده پژوهی علاوه بر آن تعریف دقیق تغییر شکل :
    ( برداشت من تغییر سیستم به سیستم متناسب با فضای مجازی بود)
    ” تراشه‌های الکترونیکی Embed شده در بدن انسان را به شکل تجاری و گسترده خواهیم داشت و دانشگاه در سراسر جهان”
    تاریخ را تا تازخ ۲۰۲۵ اعلام میداریم . به نظر علاوه بر ایمان به تحلیل که حتما ” وجود دارد . مستندات خوبی از لایه های تحلیل نیز دارید که بسیار خوشحال خواهم شد که در صورت فرصت نگاهی خلاصه به آن داشته باشید .
    بسیار لذت بردم . شاد و برقرار باشید.

    Thumb up 5

  • کمال می‌گه:

    سلام
    “به نظرم آموزش دیجیتال (شبیه متمم)‌ هم، خود چیزی از جنس گذار است.”
    خیلی دوست دارم این نوشته را کمی بسط دهید.
    و از وضعیت و “شرایط پس از آن سالها” بیشتر بنویسید.
    متشکرم

    Thumb up 9

  • کیانوش می‌گه:

    محمد رضا جان همیشه نظرم این بود که هر شخص در هر شغل و مقام و منطقه می تواند در حد وسع خود تاثیرمثبت بگذارد و خدا می داند که من در حد وسع خود چقدر تلاش و وقت و انرژی وهزینه گذاشتم ولی همان خدا می داند که آنها که دوستشان داشتم وآنها که نمیدانم برای انرژی آشامی دوستم داشتند اصلا دشمنم شدند !!!!!!!!! همه هم همه جا به خاطر ترسیم گل هایم بر روی سنگها از من و کارهایم زبانن تعریف وتحسین می کنند ولی همان آنها کارهایی بر علیه من وبه ضرر من انجام میدهند که من زمین بخورم وضرر ببینم ولی به خانواده واطرافیانشان می گویند که از فلانی الگو بر دارید ببینید چگونه و درست می گوید و عمل می کند و موفق است !!!! ولی یا از من دوری میکنند یا اگر نزدیک بیانند برای منافعی به من دوستی دوستی ضربه ای میزنند که مدت ها من مشغول خنثی کردن آن میشدم واین دور باطل طوری ادامه داشت که من تنهایی را ترجیح دادم فی الحال فکرم و دستم طوری فلج شده که دیگر قدرت ترسیم گلی بر روی سنگی را ندارد !!!!!!!!!!!!!!!!! آیآ چند نهر زلال آب حریف این همه سیل گل آلود وسیاه دل و مخرب می شود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    ا

    Thumb up 2

  • نادر آرین می‌گه:

    محمدرضا شاید باورش سخت باشه، اما واقعا من از بچگی با سبک فعلی آموزش مشکل داشتم و خیلی وقتها انتقاد میکردم. اما افسوس که بزرگترها حرف منو نمیفهمیدن. خوب نبودن یک معلم از نگاه من چیزی غیر از نگاه عرف بود. اینکه معلم نمره بده و … یه نگاه خیلی سطحی و شاید سطحی ترین نگاه به معلمی باشه.
    فانتزی من این بود که یه ساختمان چندین طبقه داشته باشم که توی هر طبقه سطحی از اموزش در نظر گرفتهبشه. و در طبقه بالاتر سطح بالاتر به همراه امکانات بیشتر لحاظ بشه. برام مهم بود که با رفتن از یه طبقه به طبقه بالاتر احساس پیوستگی بین محتوا و امکانات طبقات از بین نره.
    سالها گذشته و الان فکر میکنم متمم تقریبا مشابه همون فانتزی منه. اما باز هم با ایده آل ذهنی من فاصله داره.

    Thumb up 3

  • امير ملكي می‌گه:

    سلام محمدرضا. خوبی؟ من امیر ملکی هستم. چند وقت قبل جستجوی گوگل تو رو به وبلاگ من رسونده بود و لطف کرده بودی و کامنتی برام گذاشته بودی. من هم مدرس دانشگاه هستم. برای لیسانسها و فوق لیسانس های مدیریت تدریس میکنم. دانشجهام روز اول معمولا دوست دارن برن و درس رو حذف کنن ولی اونهایی که تا روز آخر میمونن دیگه باهام رفیق میشن. مجبورم برای اینکه بتونم حرفم رو بهشون بزنم و مجبور به شنیدنشون کنم،‌کمی خشن رفتار کنم. اسمش رو گذاشتم دیکتانوری! روز اول میگم اینجا حکومت دیکتاتوری ملکی برقراره! تکلیف میریزم سرشون. کتاب های متعدد که باید خونده بشن از «جاناتان» و «شازده کوچولو» تا « ایده عالی مستدام» و «استراتژی خوب، استراتژی بد». دانشج.هام در مقطع ارشد اکثرا شاغلین دولتی هستن. سعی میکنم جمود اونها رو بشکنم گاهی هم تخریبی عمل میکنم. ولی من واقعا میخوام کاری بکنم. من از دیدن تصادفات رانندگی که فکر کنم هر کسی در ایران یه عزیزی رو به خاطرشون از دست داده (مثل من) ناراحتم. از اینکه راحت دروغ میگیم. از اینکه ریا میکنیم. از اینکه فقط حرف میزنیم و شاکی هستیم. از اینکه مغالطه و سفسطه (بی منطق بودن) از توی تاکسی تا حتی مجلس مون رواج داره ناراحتم. واسه همین درهای کلاسم رو میبندم و از دانشجوهام میخوام تا فقط به من توجه کنن. از محیط بیرون جدا بشن. چیز تازه ای رو بشنون و درباره ش فکر کنن و از نیمه کلاس به بعد انتظار دارم ازشون حرف بزنن و نظر بدن (گاهی که خون رضا شاهی در رگ هام غلیان میکنه دانشجوی بی نظر رو از پنجره پرت میکنم!) براشون تکالیف گروهی در نظر میگیرم و اگر ببینم کارشون تیمی نیست حسابی از خجالت شون درمیام. چون درد میکشم. من رانندگی رو هم مثالی از کار تیمی ترسیم میکنم. که توش همه ما اعضای تیم هستیم و رسیدن و موفقیت راننده های پشتی و بغلی و روبه رویی هم مشکل ماست. من باور دارم که دارم به سهم خودم پدر و مادرهای آینده یا حال رو میسازم. نمیدونم چی میشه یا کجا رو میگیره حرص خوردنهای من، ولی شاید به اندازه یه ستاره دریایی بیشتر، اثر داشته باشه.
    تازه من خودم رو هم توی کلاسهام میسازم. توی کلاسهام به خودم هم توجه میکنم و کاستیهای خودم رو هم میبینم. گاهی بی شهامتی مانع منه و گاهی بیتوجهی. ولی سالک راه هستم. تحسینت میکنم و ایده ت رو میپسندم. ولی امروز کاری که من امیر ملکی میتونم بکنم اینه. در قالب استراتژی و تئوری های مدیریت و منابع انسانی حرفی بزنم که بچه های فردامون بهتر بار بیان و آینده رو بسازن. من یه پسر هشت ماهه دارم. نگران اون هستم. امیدوارم کسی مثل تو رو به عنوان یه مرشد داشته باشه که موقع انتخابهای مهم راهنماییش کنه.

    Thumb up 37

    • علی کریمی می‌گه:

      امیر جان، نمی دانم اجازه دارم یا نه ولی چون گاهی به وبلاگت سر می زنم و همشهری هم هستیم! یک مقدار پارتی دارم تا بخشی از کامنت محمدرضا را که اشاره کردی در اینجا نقل کنم:
      ّّ«فرهنگ ما و فرهنگ جهان، به شدت به کوتاه خوانی و کوتاه نویسی سوق پیدا کرده و به نظر می‌رسد که این روند، کندتر که نمی‌شود هیچ، شتاب بیشتری هم بگیرد.
      کافی است Attention Span Microsoft را جستجو کنید و گزارش‌های تحقیقات مایکروسافت را ببینید و نتیجه‌ی شگفت آن درباره‌ی کاهش مدت زمان توجه.
      توانمندی که تکامل در طبیعت به مدد ده‌ها هزار سال در نئوکورتکس ما ایجاد کرد، امروز به سادگی در عرض چند سال، به همت خودمان در حال تضعیف شدن است.
      همین ضعف در توجه کردن طولانی، عملاً پاراگراف را از کتاب جذاب‌تر می‌کند و جمله را از پاراگراف و در نهایت، فرصت توجه آنقدر کم می‌شود که مغز بیشتر از حد یک لایک یا دیسلایک، نمی‌تواند بر روی موضوعی متمرکز بماند.
      همین مدت زمان توجه کوتاه است که اگر بخواهی از آلبرت محرابیان صحبت کنی و اما و اگرها را بگویی، مخاطب را از دست می‌دهی و ترجیح می‌دهی، خلاصه وار، حرفی را نقل کنی و این خلاصه کردن به ایجاد خطا هم منجر می‌شود.
      و همین می‌شود که به قول نیل پستمن عزیز و دوست داشتنی، در رسانه‌ی امروز، اگر مسیح را هم بیاورند، به جای آموزنده‌ترین قسمت انجیل، جذاب‌ترین قسمت آن را نقل خواهد کرد. چون می‌داند آنقدرها، فرصت ندارد و هر لحظه ممکن است، مخاطب از او چشم بردارد.
      فکر می‌کنم در دنیای امروز که Age of Distraction است، کسی که بتواند مدت بیشتری بماند و بایستد و بخواند و گوش بدهد، گونه‌ای نایاب است و همین نایابی، احتمال موفقیت و رشد او را افزایش خواهد داد.»

      Thumb up 16

  • رضا می‌گه:

    عاشقی همینه دیگه یعنی گذشتن از همه چیز حتی از خود

    Thumb up 9

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *