یک اعتراف

یادم می آید کلاس هنر در دوران راهنمایی، هر بار که معلم چرخی میزد، کاغذم را میدادم تا با قلم، یک خط سرمشق برایم بنویسد. پایان کلاس صفحه را نشانش دادم و او به خط خودش نمره ۱۴ داد. آن روزها چقدر خندیدم…

این روزها اما، چقدر حس بدی دارم. کاش هیچوقت این کار را نمیکردم…

پی نوشت (بعد از خواندن کامنتها):

برای مستند کردن این ماجرا، لازم به ذکر است که رویداد در سال ۷۰ در علامه حلی (راهنمایی) و در آتلیه هنر اتفاق افتاد. معلممان نقاشی خوب میکشید اما خطش شبیه خودمون بود. نمیدونم شاید بزرگوارانه از کنار زرنگی های ما میگذشته…

به هر حال ایشون مهربون بود و بزرگ بود. از چند وقت پیش که خبر فوت ایشون رو در فیس بوک خوندم، این خاطره یک لحظه هم از ذهنم بیرون نمیره…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+43
  


48 نظر بر روی پست “یک اعتراف

  • آناهید می‌گه:

    شاید مرحوم معلمتون، اون شش نمره رو بخاطر، شیطنت شما کم میکرده، ولی نمیخواسته به روی شما بیاره که قضیه رو میدونه.میخواسته که بدونین با شیطنت ( در اشلهای بالاتر:تقلب)، نمیشه به جایگاه خوب رسید. یا شاید واقعا راجع به بدخطی خودش منصف بوده… و این پیام داشته که محمد رضا با خودت منصفانه روبرو شو.

    Thumb up 0

  • ف.ح می‌گه:

    سلام
    محمدرضا شیطنت های مدرسه همیشه شیطنته عذاب وجدان نداره تازه خودت معلمی! هر روز باهات تلافی می شه الهی سالیان سال شاداب و سر زنده باشی

    Thumb up 0

  • Farzaneh.p می‌گه:

    وااااااااااااااااااای…
    شیطنت هات عین خودمه، اگه نسبت قوم و خویشی باهات داشتم می گفتم: “به خودم رفتی!!!”
    البته باید اصلاح کنم: “من به تو رفتم.”
    منم عزیزای زیادی رو از دست دادم که تنها خاطره ای که ازشون دارم یه شیطنت کودکانه ست و بس…
    پدربزرگمو هیچ وقت فراموش نمی کنم، پدر بزرگی که خیلی زود فراموش شد، من با یه خاطره ازش خیلی از اوقات دلم براش تنگ میشه…
    الان دلم تنگه پدربزرگمه…

    Thumb up 1

  • فایزه می‌گه:

    سلام اولش متوجه نشدم چی میگی گفتم چه مطلب مسخره ای بود اما تعداد کامنتها(همینجا از همتون بخاطر کامنتاتون تشکرمیکنم)مرا واداشت بیام اینجا.خلاصه که فهمیدم چه کرده ای و بنظرم نظر ثنا خیلی باحال بود بنظرم خیلی خالص و بی شیله پیله بود و بین این همه کامنت موافق تاییدت تو چشم بود!من هنوز خیلی نرفته ام جز ادم بزرگها پس کارت بنظرم بسی جالب بود و بیرحمانه نبود و تازه خیلیم هوشمندانه بود!من از هنر هرگز خوشم نمیامد هرچند دوتا تابستان به اصرارپدر رفتم سیاه قلم وخوشنویسی بامداد وقلم یادگرفتم وانصافا خطم بد نیست اما تاجای ممکن کلاسای هنرم را دودر میکردم میرفتم ازمایشگاه وزیر میکروسکوپ مینشستم به دیدن نمونه های ازمایشهای بقیه کلاسا و…محمدرضا خیلی باحال بود کارت خدابیامرزد اون مرحومو

    Thumb up 0

  • ثنا می‌گه:

    دو روزه این ملت و خودتو درگیر یه بازیگوشی ساده ی کودکانه کردی؟بعدشم یه جوری عزا گرفتی که همه هی میخوان تسکینت بدن.این حس یه بار هم سالها پیش وقتی یه پست در مورد چپ دستها نوشته بودی بهم دست داد. چقدر احساساتی هست، این خیلی خوبه ولی مراقب باش :-)

    Thumb up 1

    • shabanali می‌گه:

      تو هم هر روز بشین یک اعتراضی بکن. چرا کامنت ها اینطوریه. چرا نوشته اینطوریه.
      دوست من. این سایت «نوشته های بی مخاطب» منه. برای کسی نمینویسم. برای خودم مینویسم! پس مهمترین عامل حس خود منه در اون لحظه نه حس تو!

      Thumb up 4

      • ثنا می‌گه:

        محمدرضا اعصاب نداریا
        جملاته من اعتراض نبود نظر بود
        این قسمت کامنت ها جای نظره منه، نه تاییده حسه تو، البته با احترامه کامل به حست
        اینجا ۲ تا اصلاح ناگزیره، یا عکس العمله تو، یا عنوان ” ارسال دیدگاه ” به ” ارسال لایک”.
        البته اون موقع هم تضمینی نیست که من نیام و تاییدت نکنم با مفهومه کنایی.
        یکم آستانه ی تحملت پائینه، اونم واسه اینکه احساساتی هستی.البته جسارت و صراحته منو ببخش چون بدون اینکه جای تو باشم و دغدغه ها و تنش های تو رو تجربه کنم دارم قضاوتت میکنم!

        Thumb up 3

        • shabanali می‌گه:

          ثنا. مثل اینکه حرف من بد برداشت شد.
          من نمیگم نقد نکنیم.
          میگم حتی خودم هم منتقد خیلی از نوشته های خودم هستم و اگر دست خودم باشه خیلیهاشون رو پاک میکنم!

          اما چون با خودم قرار گذاشتم که اینجا به دور از «ملاحظه کاری» و «مصلحت اندیشی» بنویسم و قبل از اینکه «عقل قضاوت گر من» شروع به تحلیل کنه، قلم به دست دل میدهم و مینویسم، عملاً وضعیت این شده که می بینی…

          Thumb up 5

  • کیا می‌گه:

    من میخوام بگم فوت یه معلم مثل فوت پدر آدم خیلی سخته – درکت میکتم

    Thumb up 0

  • محمود می‌گه:

    اگر خنده تو باعث ازار او شده بود الان باید ناراحت مى بودى
    به نظر من هنوز هم کارى که تو کردى جالب و خنده داره
    راستى یه سوال که جوا بش مال خودت
    تو در مورد چیزى که درس میدى به خودت چه نمره اى میدى ؟
    خدا معلمت بیامرزه ادم با انصافى بوده
    بازم ممنونم از اینکه اجازه دادى به شما بگم تو

    Thumb up 0

  • بیتا می‌گه:

    من تو زندگیم افراد زیادی بودند که شاخه های مدیریت خوندند مثل پدرم که مدیریت استراتژیک خوندند،مرحوم دکتر طوسی که از آشناهان بودند و من اسمشونو گذاشتم پدر مدیریت قلب ! …شما و چند نفر دیگه!نگرشها و اعتقادات و باورها و تحلیل این افراد خیلی عمیق و ماندگاره .شاید من پیشترها این اتفاق رو فقط برای روانشناسان انتظار داشتم ….!؟
    شاید این یه دردودل دوستانه و صمیمانه بود که نوشتید اما من پشتش صدها فکر ده ها سواله بیجواب صدها ساعت تحلیل میبینم.و هرروز که میگذره احساس میکنم اثر این رشته تو زندگی اجتماعی ،تو تحلیل رفتارها ،تو مدیریت خود بیشتر میشه….استاد شعبانعلی آیا واقعا رشته تحصیلی اینقدر میتونه تو روحیه اثرگذار باشه یا این فقط یه اتفاقه که من از افرادی که دورو اطرافم دیدم نتیجه گیری کردم؟

    Thumb up 0

  • محمد می‌گه:

    حیفت نمیاد استاد جان، اینا شیطنته، لازمه یه بچه سالمه، نه حق کسیو خوردی نه به کسی ظلم کردی…

    Thumb up 0

  • گیتی می‌گه:

    ببخشیدا اما آفرین!
    مگه خوش خط شدن روزیه؟؟؟من تو کل دوران مدرسه نفهمیدم “قلم” رو چطور دست بگیرم…
    از کلاس های هنر خاطرات بدی دارم…
    هر وقت معاممون کار داشت دعوا می کرد و قهر و از مدرسه میرفت یراغ کارش!
    بقیه کلاس ها می گفتن چیکار کردید بگید ما هم کنیم تا قهر کنه!!!

    دستتون درد نکنه!!! آآآآآآآفرین!!!

    Thumb up 0

  • ص.ش می‌گه:

    شاید یک جوری این تجربه رو واسه خودتونم داشتید. اینبار حالا شما معلمید و کسی شاگرد …

    Thumb up 0

  • رضا ج می‌گه:

    و اینکه به نظرم اینا زرنگی بچه گانه است واسه ادم بزرگا میشه زرنگی حقیر که تو جامعه ما به عنوان ارزش شده

    Thumb up 0

  • رضا ج می‌گه:

    کاغذم را میدادم تا با قلم، یک خط سرمشق برایم بنویسد.
    منظور جمله بالارروم متوجه نمیشم .اصل مطلب دستم اومد . اما می دونم دقیق چیکار میکردید؟؟ هل من ناصر ینصرنی؟؟؟
    بهم سخت نگیرید تازه از سرکار اومدم سلول خاکستری مغزم اف شده:-)

    Thumb up 0

  • dolatkhani می‌گه:

    emrooz moghe bargashtan be khoone daghighan be hamin mozoo” zerangi fekr mikardam. ke baziya cheghadr maheran dar oon
    ama man hich vaght natoonestam in masalan zerangiharo bepaziram. ba inke besyar be khodam sakht gozasht.

    Thumb up 0

  • معصومه می‌گه:

    مطمئن هستید که معلمتون متوجه نشدند؟
    من خودم گاهی وقت ها خودم رو به حماقت می زنم تا طرفم فکرکنه نفهمیدم البته از روی بزرگواری نه نمی دونم چرا گاهی دوست دارم این کار را انجام دهم.
    البته معلم شما از روی بزرگواری این کار رو کرده

    Thumb up 0

    • shabanali می‌گه:

      معصومه این حتی بدتره. اگر فهمیده باشه و هیچی نگفته باشه.
      ایشون سال گذشته فوت کردن و من عکسشون رو روی فیس بوک دیدم. از اون موقع حسم خیلی بد شد

      Thumb up 3

  • مهدی رجبی می‌گه:

    نمیدونم چرا حس بد داری. به نظرم که کارت خیلی بد نبوده.
    البته ادمها همیشه در یک سطح از شناخت ودانش نیستن

    Thumb up 0

  • فراز می‌گه:

    چه معلم با هوش و حواسی!!! آلزایمر نداشتن احیانا؟
    واقعا متوجه نمیشد یا مارو سرکار گذاشتین جناب شعبانعلی یا از اون داستانای آموزندس؟

    Thumb up 0

  • مسعود نصیری می‌گه:

    سلام..شب بخیر…منم معلم هنر هستم ولی خط و طرح خودمو از چهل فرسخی می شناسم و هیچ کسی هم نمی تونه یه دستی بزنه بهم.
    خب کارتون طبیعیه.هر نوجونی تو اون دوران،اسباب خنده اش،معلمشه.فکر نمی کنم از اون بچه مثبت های شاگرد اول و میز جلو نشین ها بوده باشین.شر بودن و شیطنت،خصیصه دوره راهنماییه.
    بچه های ابتدایی،احترام نگه میدارن چون:می ترسند
    بچه های دبیرستان احترام نگه میدارن چون:میفهمند
    ولی بچه های راهنمایی:نه می ترسند و نه می فهمند.
    منم مثل شما،شریات مختلفی داشته ام ولی از هیچ کدوم ناراحت نیستم.چون الان که معلمم،همونا دارن سرم میان.
    شب خوش

    Thumb up 0

  • الف می‌گه:

    سلام
    من هم یک خاطره از دوره راهنمایی دارم که هر وقت بهش فکر می کنم ….
    من و چند تا از همکلاسیهام دوم راهنمایی یک سوال فیزیک از جایی پیدا کردیم و تغییرش هم دادیم و بعد دادیم دبیر فیزیکمون حل کنه اونم فکر کرد و بعد گفت نمی دونم . نگفت هم سوال اشتباهه.
    ازمعدود افراد با سواد کم ادعا بود.

    Thumb up 0

  • مونا می‌گه:

    باز شما بهتر بودید من که برگه سرمش رو میزاشتم روی سرمشق و بعد از رو مینداختم،
    همیشه معلم به بچه ها میگفت از مونا خط یاد بگیرید.

    خب به این فک میکنم که خودمم حقیر بودم

    Thumb up 0

  • فاطمه می‌گه:

    من عاشق خطاطی بودم برا بچه ها مینوشتم .میدونم ربطیم نداشت.ولی یاد اونوقا افتادم.

    Thumb up 0

  • moon می‌گه:

    جالب بود،
    من همبشه مسئله هایی که سخت بود و توش نکته داشت از کتابهای تست یا غیر درسی پیدا میکردم و از معلمام میپرسیدم و اونها هم که جواب رو نمیدونستند بعد از یک هفته جواب رو می آوردن غافل از اینکه من جواب رو می دونستم منم از این کارم الان خیلی بدم میاد

    Thumb up 0

  • مینا می‌گه:

    این کار را رو ما هم که یه دهه بعد از شما اومدیم انجام میدادیم ولی اینجا ش جالبه که این روزها اون خاطره به ذهن تون اومده

    .شاید جواب این چرا خیلی جالبتر از جواب سوال بیتا جان باشه

    Thumb up 0

  • مینا می‌گه:

    این کار را رو ما هم که یه دهه بعد از شما اومدیم انجام میدادیم ولی اینجا ش جالبه که این روزها اون خاطره به ذهن تون اومده .شاید جواب این چرا خیلی جالبتر از جواب سوال بیتا جان باشه

    Thumb up 0

  • محمدرضا خوبه که شجاعت اعتراف رو داری. اون کسی که دیروز زرنگی حقیر داشته به قول خودت ولی امروز مثه گرگ پیش میره و سر راهش همه رو می دره باید ناراحت باشه نه تویی که همه تلاشت اینه که راه درست رو به ماها نشون بدی و به حق که خیلی چیزها ازت یاد گرفتم این روزها ولی یه کمی باهات اختلاف نظر دارم سر یه چیزایی که اگه تونستم جمله بندیهامو ردیف کنم به امید خدا یکی ازین ۴ شنبه شبا که میزبان شدی توی سایتت باهات مطرح میکنم.
    روزگارت سبز

    Thumb up 0

  • Neda.sh می‌گه:

    سلام بر شاگرد زرنگ اونموقع براتون حقیر نبوده الان شده ( زرنگی حقیر )حتمأ دوستاتون خبر نداشتن وگرنه لوتون میدادن
    من هم خندیدم بیشتر از کارشما به یه چیز دیگه!! :)
    حالا چی شد یاد این اعترافتون افتادید؟
    اگه اعترافهای دیگه ایی هم هست بفرمایید من سراپا گوشم:)

    Thumb up 1

  • Nasim می‌گه:

    همه ی ما در دوران کودکی ، نوجوانی ، مدرسه و دانشگاه شیطنت هایی داشتیم . این که چیزی نیست ، ما یک دفعه شب چهارشنبه سوری یه سیگارت انداختیم زیر پای دبیر ریاضی ، بنده خدا کارش به اورژانس کشید. آخه تو دبیرستان دخترانه انتظار این شوخی و نداشت 😉 البته کار من نبود اما اعتراف میکنم که در طراحی نقشه دست داشتم !!! البته من اگه به شیطنت های دوران راهنمایی و دبیرستان که با همکاری دوستانم انجام دادیم بخوام اعتراف کنم ، باید یه کتاب بنویسم… 😉

    Thumb up 0

  • سارا.ر می‌گه:

    سلام، معمولا تو اون سن بچه ها خط خیلی خوبی ندارن، یعنی معلمتون انقدر ضعیف بود که خطش با خط دانش آموزا برابری میکرد؟
    یا شایدم الکی یه نگاه مینداخت واسه رفع تکلیف
    شاید به این قضیه بشه اینطور نگاه کرد که عمل آدم ها بسته به جایگاهی که درش قرار دارن واسه یه عده خیلی خوب به نظر برسه اما همون عمل وقتی از یه جایگاه دیگه توسط یه شخص دیگه عنوان میشه چندان مورد قبول نباشه.
    در کل اعتراف جالبی بود.

    Thumb up 0

  • fateme می‌گه:

    وقتی شما و یا هر کس دیگری این طور شفاف از گذشته و زندگی خودش حرف می زنه به ناگاه احساس تفاوت جای خودش رو به احساس نزدیکی می ده و حال و احساس بهتری پیدا می کنم.

    Thumb up 0

  • ثنا می‌گه:

    احتمالن واسه شرایط اون روز این بهترین تصمیم بوده.به تصمیم اون موقع ات احترام بذار
    راستی محمدرضا من سایتت رو اینجا معرفی کردم، چون فکر میکردم به درد اعضاش بخوره. البته الان حس می کنم باید باهات هماهنگ میکردم.به هر حال کاریه که شده.عذرخواهی.

    http://sana13.iiiwe.com/47a43cbc0e2e4de48adf64cd210ad501/

    Thumb up 0

  • مجتبی می‌گه:

    استاد روزت بخیر،منم یه خاطره دارم که در دو جنبه شبیه این اعتراف شماست یکی دوران راهنمایی بودنش و دومی کلاس هنر بودنش،یه روز سر کلاس هنر بچه ها خواستن باهام شوخی کرده باشن و شاید اذیت،لوازم خطاطیم رو برداشته بودن،خواستم که پس بگیرم معلم دیدو بدون این که مطلب رو جویا شه فقط بخاطر این که برگشته بودم با پشت سریم صحبت کنم برد پایه تخته و به سه روش تنبیه هم کرد این خلاقیتو اگه تو هنر صرف میکرد یه چیزی میشد،و من هنوز بعضی وقتا به دنبال مقصر میگردم،شایدم مقصر هنر بود چون اگه سر کلاس ریاضی بودیم خیلی به خاطر تنبیه ناراحت نمیشدم…

    Thumb up 0

  • مینا می‌گه:

    خوب توی اون سن و سال هممون از این شیطنت ها میکردیم خیلی هم با آب و تاب برای بقیه تعریف میکردیم.به نظرم ناراحتی نداره محمدرضا جان اقتضای سن بوده.

    Thumb up 0

  • رها(اسفند) می‌گه:

    چه جالب زرنگی های حقیر…کاش یکم درموردش توضیح بیشتری بدید… ولی من فکرمیکنم اعتمادبه نفس کاذب معلم ،شما رو وادار به این شوخی کرده باشه.۷سال پیش یکی از معلم های زبان من وقتی مثال میزد بیشتر اوقات اشتباه بود و لی هیچوقت همون جلسه نمی پذیرفت.جلسه بعد که میشد من میگفتم ببخشید استاد این جمله درسته و اون می گفت نه اشتباهه و تصحیحش میکردو من نمی گفتم مثال جلسه قبل خودتونه…. ولی الان پشیمونم.

    Thumb up 0

  • بیتا می‌گه:

    منظورم از چرا ،ناراحتی شما بود! به نظر من تجربه خوبی بوده .من دوسش داشتم.

    Thumb up 0

    • shabanali می‌گه:

      نمیدونم چرا. شاید به خاطر اینکه این کار از جمله اون کارهایی حساب میشه که من الان اسمش رو میگذارم «زرنگی های حقیر». نمیدونم میخواستم چی رو ثابت کنم. نمیدونم…

      Thumb up 1

      • بیتا می‌گه:

        شما یه شیطنت رو تجربه کردید.یه شیطنتی که میتونه هم به معلم کمک کنه هم به خودتون.

        Thumb up 0

        • بیتا می‌گه:

          تو مدرسه یه انشا درباره پاییز باید مینوشتیم .من توش نوشته بودم که برگها زرد و نارنجی و قرمز میشه .معلمم به من گفت قرمز رو پاک کن برگ که قرمز نمیشه.من تو جاده شمال تو فصل پاییز زیاد برگهای رنگ و وارنگ دیده بودم.تو همون ماه وقتی رفتم سفر از هر برگی یدونه برای معلم اوردم وقتی معللم دید اشک تو چشاش جمع شد من با کودکیم فهمیدم کاری رو کردم که نباید میکردم .من نمیخواستم خودمو ثابت کنم .میخواستم بهش بگم که برگ قرمز هم هست .شاید اگه امروز بود اینکارو نمیکردم اما من خیلی درس گرفتم.و اون معلم بهترین دوست من شد

          Thumb up 3

        • رضا می‌گه:

          اتفاقا تجربه جالبی بوده

          Thumb up 0

      • پرویز می‌گه:

        محمدرضا همۀ ما ها روزگاری از این کارها کردیم، اسمش هر چی میخواد باشه اما دوستش داشتیم و از روی جهل لذت بردیم نباید به خاطرش ناراحت باشی…
        من یه شعار دارم که میگه: به جهالتهای گذشته تنها می شه خندید نه چیز دیگه ای….

        Thumb up 0

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *