کودکی ملت ما

از نخستین لحظات زندگی، طبیعت ویژگیهایی را در نهاد ما قرار میدهد که ما آنها را تا واپسین لحظات با خود حفظ میکنیم. روانشناسان این ویژگیها را «کودک» نام گذاری کرده اند. کودک ویژگیهای زیادی دارد:

کودک خودخواه است. وقتی تکه نانی به او می دهی، آن را با حرص میخورد و به هیچکس نمیدهد. ولی وقتی شکمش سیر شد، آن را به زور در دهان اطرافیان فرو میکند…

کودک بر اساس حس کار می کند نه منطق. گاه با هزار زحمت از آغوش پرمهر کسی فرار میکند و گاه به هزار زور، صورت خود را به چهره اخم آلود میهمانی می چسباند.

کودک مصلحت نمی شناسد. ناگهان در مقابل مهمان فریاد میزند: «چرا اینها نمی روند؟» و زمانی که مادر و پدر به زحمت او را در یکی از اتاقها پنهان میکنند فریاد میزند: «مامان. تو خودت هم همیشه میگی که عمه دیوونست!».

کودک روابط حاکم بر دنیا را نمی شناسد. نمیداند که تفکر انسانها بر اساس دو محور اصلی «منافع» و «مالکیت» شکل می گیرد. فکر میکند که همه «هستند» تا به او «توجه» کنند.

کودک همه چیز را سیاه و سفید می بیند.همه یا عالی هستند یا آدم نیستند. نمی پذیرد که هر کس خوبی هایی دارد و بدی هایی.

کودک مطلق حرف میزند. اگر با کسی قهر کند میگوید که: «قهر تا روز قیامت!». و ساعتی دیگر دوباره در کنار او، دوباره به بازی می نشیند.

کودک چون قوانین طبیعت را نمی شناسد زودباور است. حتی اگر ببیند پدرش به سقف خانه چسبیده تعجب نمیکند!

کودک هیچوقت خودش را مسئول رویدادها و سرنوشت خود نمی داند. همه اطرافیان اما ممکن است در زمین خوردنش مقصر باشند.

کودک اما «امید» هم دارد. هیچ راهی برای کودک، «بن بست» نیست. «ناامیدی» چیزی نیست که کودک تجربه کند.

اگر کودک در درون ما بمیرد، امید نیز می میرد، اما اگر هم تمام فضای زندگی را به کودک درون خود هدیه دهیم، «ساده اندیشی» نخستین پیامد آن خواهد بود.

پی نوشت: گاهی ملت ها، «کودک» میشوند. مثل این روزهای ملت ما…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+116
  


40 نظر بر روی پست “کودکی ملت ما

  • مرضیه مظفری می‌گه:

    سلام.فقط میخام بابت مطالب زیباتون تشکر کنم.در حدی نیستم که بخوام نظر بدم. ممنون

    Thumb up 0

  • پیام می‌گه:

    محمدرضا عزیز
    عجیب است که روزنوشت های تو، با زندگی من هم مسیراست…البته عجیب هم شاید نیست…هر زمان سوال بی جوابی دارم، به وبسایتت سری می زنم، همیشه یک روز جلوتر(حداقل) جواب سوال دیروزم را در میان نوشته های یا روزنوشت هایت می یابم….
    وجودت ارزشمند است….

    Thumb up 2

  • باقري می‌گه:

    با سلام فکر میکنم خوندن کتاب بلوغ دوم بلوغ روانی نوشته خانم دکتر آذردخت مفیدی که سالهاست در ایران روانکاوی میکنه خالی از فایده نباشه یه کتاب کوچیک ۷۰-۸۰ صفحه ایه از نشر قطره که خصوصیات کسانیکه که بلوغ روانی ندارن و کودک صفتند رو به خوبی با توضیحات به جا و مختصر بیان میکنه خصوصیاتی که تو ایران هم کم موجودیت نداره

    Thumb up 6

    • از توصیه ات به دو دلیل تشکر میکنم.
      اول اینکه مردم ما خیلی لازم دارند.
      دوم اینکه من خودم هم کودک صفتی رو خیلی بیش از اون چیزی که باید، زندگی میکنم و میدونم که چقدر هزینه به من و اطرافیانم تحمیل کرده.
      کم نیستند لحظاتی که به دلیل این نوع رفتارها، نسبت به خودم احساس شرم و ناراحتی میکنم.

      Thumb up 8

      • باقري می‌گه:

        من هم از اینکه وقت میگذارید و کامنتهام رو می خونید ازتون ممنونم
        امیدوارم کتاب رو پیدا کنید اگر نه من خلاصه اش رو اگر بخواهید براتون میفرستم هرچند جای خوندن خود کتاب رو قطعن نمیگیره

        Thumb up 1

        • آقا یا خانم باقری عزیز.
          ممنون از لطفتون.
          کتاب رو به توصیه شما حتماً میخرم به دو دلیل:
          ۱) با خلاصه خوانی خیلی مخالفم. چون عصاره ی مطلب منتقل میشه اما روح مطلب نه. ضمن اینکه خلاصه رو که بخوانی، به ندرت همت میکنی اصل کتاب رو هم بخوانی!
          ۲) من هر کتاب خوبی که می بینم چند تا میخرم تا به سهم خودم از توسعه صنعت نشر هم حمایت کرده باشم!
          یادش بخیر. سالهای ۷۶، از یک روزنامه ۱۰ تا می خریدم و ۹ تا را دور می انداختم! به کسی هم نمیدادم. میگفتم: خودتان بروید بخرید. من میخواهم تیراژ بالا برود!
          نمیگویم کار درستی بوده حرام کردن کاغذ. اما حاصل فکر یک جوان ۱۸ ساله همین میشود…

          Thumb up 12

  • محسن بزاز می‌گه:

    سلام
    به نظر می رسد الان کودک ملت ما ۳۴ ساله شده است ولی دست تقدیر تصمیم گیری برای این جوان ۳۴ ساله را -که گاهگاهی نشانی از فهم و درک وشعور در برخی زمینه ها از خود بروز می دهد تا شاید به دیگران زنده بودن خود را یادآوری کند-به دست دوقلوی ناهمگون رشد عقلی نیافته وی سپرده است. این کودک ۳۰ ساله هنوز ماخوذ به حیاست ، نگران خانواده خود نگران دوقلوی خویش نگران فرزندان خود و حتی فرزندان خلف و ناخلف دوقلوی خویش است. هنوز خجالت می کشد و حس می کند تف سربالا نقش صورت است . از کودکی های خود خاطره خوشی ندارد خیلی ها از کودکی او سو استفاده کرده اند . آثار روانی ناشی از دوران کودکی او را منزوی توسری خور و بدون اعتماد به نفس بار آورده است. هنوز هم در انتخاب اشتباه می کند. میراث انبوه پدری را نادیده گرفته و در پس مانده های غذای متمولین این روزگار به دنبال روزی خود می گردد. همه مصیبت های به بار آمده ، کشمکش ها ، دعوا ها و آبروریزی های دوقلوی خویش را به دوش کشیده و تحمل می کند شاید تجربه دوران کودکی را تکرار نکند. و افسوس که هیچ آینده ای برای خود متصور نیست. دائم با دوقلوی خویش مذاکره می کند ولی هر روز او را نسبت به خود گستاخ تر می بیند. برای مذاکره خود:
    -بتنا تعریف نکرده است
    -نقطه ترک مذاکره نمی داند کجاست
    – نقطه شروع مذاکره بیست سال است سپری شده
    -اسیر یک مذاکره تهاجمی شده و روش برخورد با آن را نمی داند
    -قدرت تحلیل مذاکره را از دست داده و هیچ استراتژی پیشرو ندارد و ……………..
    شاید این کودک راست مغز اسیر تصورات ذهنی و خیال پردازی برای آینده خود شده و تقدیرخود را به دست سرنوشت رها کرده تا باقی عمر خود و دوقلویش را در تحمل یکدیگر سپری کند.

    Thumb up 1

  • رضا می‌گه:

    محمد رضا
    به نظرم اصل تشبیه در شرائط کنونی تشبیه درستیه.
    کودک همیشه کودک نمیمونه . رشد میکنه و یاد میگیره و تغییر میکنه. تو این رشد و تغییر هم عواملی مثل خونواده ، اطرافیان، مدرسه و … دخیلن.
    جامعه اما چی؟ کی باید رشدش بده؟ خودش؟ حکومت؟ نخبگان؟
    راستی اگه اطرافیان کودک ترجیح بدن که کودک تو همون دنیای کودکی خودش باقی بمونه چی؟ مسیر رشدش چقد طولانی تر میشه اگه بخواد خودش به تنهایی همه چی رو تجربه کنه تا به واقعیت برسه؟
    بیشتر بنویس.

    Thumb up 0

  • مهدیه می‌گه:

    سلام دوباره
    گفتگوی شما باشراره را خوندم.یاداون صحبتتون توماه عسل افتادم که درباره دکتر ونانوابود.استدلال جالبی بود.من جز اون آدمایی هستم که ادامه تحصیل رودوست دارم ولی فکرکنم حرفهای شما داره یه جورایی…نظرمو…
    خواهش میکنم یه سری دلایل فردی واجتماعی برام بنویسید که این موضوع یعنی ادامه تحصیل ندادن درمقطع دکترارا برام توجیه کند.برداشت شخصی من از صحبتهای شمااینه که به نظرشما هیچ ارتباطی بین موفقیت وادامه تحصیل وجودنداره.خواهش میکنم درباره این موضوع بیشترتوضیح بدید.
    باآرزوی لحظاتی همراه با آرامش برای همه
    ممنون

    Thumb up 1

  • حسین می‌گه:

    سلام محمد رضا جان
    اینکه میگم محمدرضا،بخاطر بی ادب بودنم نیست بلکه معتقدم هر آنچه که هر فردی دوست داره صدا بشه باشد صدا کرد.
    بنده هم مثه اکثر دوستان شمارو در برنامه ماه عسل دیدم و کلی لذت بردم.تقریبا یه جورایی ما مثه هم هستیم،اخلاق و رفتار و خندان بودن و طرز تفکر و نو اندیش بودن ولی مکان و جایگاه ماست که مارو ازهم متفاوت کرده،که ایشالا من با کمک خدا و راهنمایی دوستانی چون شما،از شما هم بهتر خواهم شد.
    بنده فعلا دانشجو کارشناسی مکانیک(ساخت و تولید)هستم.
    ایشالا به زودی کاری خواهم کرد که دوستانی چون شما بهم افتخار کنید.
    باتشکر فراوان از دوست عزیز خودم محمدرضا

    Thumb up 0

  • شبنم می‌گه:

    بزرگ شدن ملتی که به کودکی خود رضایت داده اند اندکی دشوار است…
    و البته که گاهی من هم همرنگ بقیه شده ام…

    Thumb up 1

  • شراره می‌گه:

    شراره دوست عزیزم.

    دستور داده بودی که پیغام رو خصوصی کنم. اما بخشی از اون جالب بود.

    همش رو خوندم و به دقت گوش می دم به حرفات. اما یک قسمتش رو با اجازت برای نمایش عموم میگذارم و جوابش رو هم میدم:

    راستی از من به شما پیشنهاد:حتما دکتری بخونید.اونوقت میشین هیات علمی بعدش استاد تمام بعد پروفسور نهایتا هم میشین استاد اول مذاکره جهان.خیلی بهتر از اینه که آدم فقط تو ایران اول باشه.اونوقت از کل جهان میان دنبالتون.الانو نگاه نکنید!اگر تکی به خاطر اینه که مردم ما هنوز مذاکره رو علم نمیدونن.چند سال دیگه اوضاع عوض میشه طوری که زنها وشوهرها هم برای اینکه با هم حرف بزنن از اساتید مذاکره استفاده میکنن.البته به من ربطی نداره گفتم که در جریان باشی!!!

    Thumb up 2

    • shabanali می‌گه:

      شراره عزیز. من اگر یک بار دیگه زندگی کنم شاید وقتم رو برای همین لیسانس و فوق لیسانس هم نگذارم چه برسه به دکترایی که تو میگی.

      راستش من اگر تو همین منطقه دو شهرداری تهران هم بیان دنبالم قانعم چه برسه به دنیا.

      ضمناً اگر هم بخوای دنیا بیاد دنبالت علی الحساب یه نگا بنداز به دور و برت به بیل گیتس و استیو جابز و دیگران.

      اینکه بهت میگم یک واقعیت آماریه. با هر سال تحصیل در دانشگاه، شانس اینکه یک چهره جهانی بشی کمتر و کمتر میشه.

      فوقش میتونی دلت رو خوش کنی به چند تا مقاله ISI.

      ضمن تمام احترامی که برای آدما قائلم، آقای دکتری که کنار من در همون برنامه بود، این مسیری که تو میگی رو تا ته رفته بود.
      ۱۱ مقاله ISI و فتح ۱۶ قله در جهان و استاد برتر دانشگاه و شخصیت بین المللی و …
      راستش هر چه فکر میکنم، نمیخوام به اون موقعیت برسم.

      از من میشنوی سریعاً یک فکری به حال لیسانس و دیپلمت بکن ببین جایی پس میگیرن اون رو یا نه

      Thumb up 13

      • شراره می‌گه:

        سلام استاد.وقتتون بخیر.من دستور ندادم!فقط ازتون خواهش کردم.این قسمتی هم که آوردید با چند قسمت دیگه جدی نبودن!البته شما که منو نمیشناسین ولی اگر این متنو یکی از دوستام میخوند کاملا متوجه میشد که کدوم قسمت نوشته هام جدیه کدوم قسمت غیرجدی.من هیچ وقت به انسانی مثل شما جسارت نمیکنم.یعنی در اون حد نیستم.چون میدونم شخصی مثل شما به حدی رسیده که برای انجام هرکاری حداقل زمانو برای فکرکردن بذاره و یه تصمیمی بگیره که تحت هیچ شرایطی تغییر پذیر نباشه.شماشباهت عجیبی به برادرم دارید.شخصیت خاصی داره.برای تمام اعضای خانواده جا افتاده ست که مثلا اگر یه روز تعطیل در اتاقو رو خودش ببنده و بیرون نیاد و روزشو فقط با یه کتاب سر کنه،کسی ازش نمیپرسه چرا.یا وقتی که اول دوره کارشناسی اومد و گفت میخواد انصراف بده هیچ کس هیچ شکایتی نکرد.فکر میکنم شما هم چنین آدمی باشید با تصمیمات محیرالعقول ولی اینقدر پخته و سنجیده عمل میکنید که کسی از شما دلیل نمیخواد.
        اما در مورد خودم داغون بودم داغون ترم کردید.اگر کسی پیدا میشد که تو ایران مدارکمو بخواد که من به فکر رفتن نمی افتادم.گیرم کسی بیاد و اینارو پس بگیره،عمر رفته مو از کی پس بگیرم؟!
        نمیدونم شایدم حالم بهتر شده باشه چون کامنت قبلی فکر میکردم تو جهنمم ولی الان فکر میکنم تو برزخم!یعنی نمیتونم برگردم عقب و باید رو به جلو حرکت کنم و میتونم به این امیدوار باشم که شرایط منو به بهشت برسونه و نه جهنم.به این امید چشامو میبندم و رو به جلو تو مسیری که توش قرار گرفته م گام برمیدارم.
        آدم خیلی کم حرفی ام و تودار.ولی وقتی شروع به نوشتن میکنم دیگه دست خودم نیست.به هر حال ببخشید که زیاده گویی کردم.چند هفته پیش پروپزال یکی از دوستان پرمشغله م رو نوشتم وقتی براش میلش کردم بهم زنگ زد و گفت “تو بهترین هدیه رو بهم دادی،وقتتو برام گذاشتی یعنی چیزی که هیچ وقت نمیتونی ازم پسش بگیری”.منم تنها قصدم از فرستادن این مطلب فقط و فقط تشکر بود به خاطر هدیه بزرگی که بهم دادیدو وقتی که برای خوندن نامه های طولانیم گذاشید.بی نهایت سپاسگزارم.شاد باشید

        Thumb up 4

        • shabanali می‌گه:

          شراره جان. من به بهانه حرف تو خواستم حرفی زده باشم. من کاملاً قسمت جدی حرفهای تو رو فهمیدم و بهش توجه میکنم.

          نمیدونم حق داشتم تو رو دوست خودم خطاب کنم یا نه. اما کسی که به فکر آدمه دوسته.

          Thumb up 4

      • شراره می‌گه:

        تو قسمت برای فراموش کردن نقل قولی از مارک تواین آورده بودید.
        “سه نوع دروغ وجود داره:دروغ،دروغ خیلی کثیف و آمار”

        پس چرا نوشتید واقعیت آماری!!!
        واقعا نوشته های این قسمتو برای فراموش کردن می نویسید؟!مگه چنین چیزی ممکنه؟!

        Thumb up 2

  • بنفشه می‌گه:

    سلام به محمدرضا ی عزیز و همه دوستان.. یه سوال از همگی داشتم : به نظرتون راه درمان اوضاع این روزای ما ایرانیا چیه؟؟ چقدر ما مردم به این فکر کردیم که باید از خودمون شروع کنیم؟؟ چقدر به این حقیقت رسیدیم که علیرغم تمام ضعفای حاکمیت، اگر ما بطور جدی به اصلاح درونیات خودمون اقدام کنیم وضعمون از اینی که هست خیییلی بهتر میشه؟؟”ملت” یعنی تک تک ماها…به امید روزی که “محمدرضا”ها توو این مملکت هرروز بیشتر از دیروز بشن…

    Thumb up 1

  • مهدیه می‌گه:

    سلام استاد
    من دانشجوی ارشدembaهستم خیلی اتفاقی برنامه شماروتوماه عسل دیدم.راستش دستنوشته هاتون خیلی به دلم میشینه وسعی میکنم هرروزبخونم.متن زیبایی بودولی ارتباطشوباملت مانفهمیدم.
    درضمن خیلی دوست دارم توهمه سمینارهاوجلسات شما شرکت کنم آرزومه یه روزی مثل شمابتونم روآدمای اطرافم تاثیربزارم .ازاینکه به من ایده های زیباومنحصربه فردبرای ادامه زندگی میدیدسپاسگزارم.

    Thumb up 1

  • هاله می‌گه:

    در واقع وقتی شما رو تو اون برنامه دیدم خیلی امید تو دلم زنده شد که آدمهای موفقی که من همیشه تو ذهنم تصورش رو میکنم واقعا وجود خارجی دارن من همچنان میتونم یکی از انها باشم
    در ضمن نوشته هاتون خیلی قشنگن مخصوصا این قسمت آخرش
    حضرت مسیح میفرمایند:تا برنگردید و مثل کردکان نشوید شادمانی و موفقیت به زندگیتون برنخوهد گشت و اگه برگردید مثل کودکان شوید همه چیز از طرف خداوند به شما عطا خواهد شد

    Thumb up 1

  • هاله می‌گه:

    سلام استاد
    من اولین بار شما رو تو برنامه ی ماه عسل دیدم و اسمتونو تو اینترنت جستجو کردم و خوشبختانه این سایتو پیدا کردم
    کاملا بی تعارف میگم که شما بی نظیرید
    از بچگی آرزوم و همه ی رویام این بود و هست که آدمی مثل شما باشم
    من انسانهایی مثل شما رو خیلی خیلی دوست دارم واقعا دوست دارم مثل شما باشم
    محکم و با ارده پرانرژی گرم و صمیمی خیلی با ایمان
    ولی متاسفانه خیلی از اونی که میخواستم دور شدم
    قبلنا انگیزه و امید فوق العاده ای داشتم هیچ کس نمی تونست جلوشو بگیره ولی الان نمیدونم چه بلایی به سرم اومد که خیلی عوض شدم کل انگیزم برای اهداف زندگیم پرید ولی باز ته مونده امید و انگیزه ای دارم
    انگار همون امید و انگیزه تو درونم هست ولی یه حجابی روش کشیدن و دیده نمیشه
    خیلی وقتا دلم واسه خودم میسوزه و واسه خودم حیفم میاد که چقدر اهداف قشنگی داشتم البته هنوزم اون اهدافو دارم
    من الان ۱۸سالمه و همین امسال کنکور دادم که نتیجشو همین دیروز دادن خودم میدونستم که اصلا خوب ندادم
    همه هاله ی ۳ ۴سال قبلو میشناختن و همه انتظار داشتن تک رقمی یا حداقل دو رقمی بیارم ولی…
    محوریت اهداف زندگیم علم فیزیک هست یعنی فیزیک کوانتوم دیوونه ی این علمم
    هدفم این بود که فیزیک دانشگاه شریف قبول شم ولی متاسفانه در حد یه آرزو موند و فکر میکنم فیزیک دانشگاه تبریز قبول شم
    البته من خودمو کاملا خودمو به خدا سپرده بودم و فکر میکنم مصلحتم همین بوده
    ولی یه اعتقاد نمیدونم درست یا نادرستی دارم اینکه دانشگاه تو سرنوشت آدم خیلی تاثیر داره نظر شما چیه؟
    البته به شرکت در جشنواره خوارزمی و المپیادهای دانشجویی خیلی بیشتر علاقه دارم
    خیلی دوست داشتم دوستی مثل شما داشته باشم

    Thumb up 1

  • سید حسین می‌گه:

    کودک خیلی از حرفهای بزرگترها را نمی فهمه میشه میشه یه خورده مثل کودکان حرف بزنی – زانو بزنی – ادا در بیاری – به کودکان سواری بدی تا دوستت داشته باشن

    Thumb up 0

  • aseman می‌گه:

    یک کودک سرراهی چه احساسی داره؟یا دیگران چه حسی به او دارن؟

    Thumb up 0

  • زیبا می‌گه:

    سلام.
    خیلی دوست دارم جوابمو بدی. واقعا به راهنمایی هات احتیاج دارم. من در انتخاب رشته اشتباه کردم و برای رسیدن به هدفم تلاش خاصی نکردم. الان پشیمونم و روزگار از دست رفته و من که الان ۲۵سال دارم در شرف ازدواجم وقعا اگه من انتخاب درست داشتم و مثل شما زرنگ بودم و میتونستم پیشرفت کنم شاید انتخاب همسر آینده من براساس انتخابهای غلط گذشته نبود و موقعیتهای بهتری داشتم. به هر حال هنوزم دارم چوب اون انتخابها رو میخورم واصلا به قسمت هم اعتقاد ندارم.

    Thumb up 1

    • ابراهیم می‌گه:

      اگر مطمئنی که اشتباه داری میکنی, هنوز دیر نشده. بین بد و بدتر, مسلما عقل سلیم بد رو انتخاب میکنه. تو که میدونی در شرف یه ازدواج بد قرار داری, این کارو نکن..خودتو یه عمر تباه نکن.
      هنوز دیر نشده. یه سری به اینجا بزن
      http://www.doctorshiri.com

      Thumb up 0

  • Setareh می‌گه:

    امیدوارم باشید و ما با حرفای زیبای شما باشیم.

    همین که اینقدر صریح و زیبا از خودتون با نام محمدرضا و نه استاد و یا حتی آقای شعبانعلی یاد میکنید ، یعنی امید کودک درونتون زنده است و پویا و قلب و روحش پر از امیده و این شما هستید که امید کودک درون ما رو با نوشته ها و حرفاتون به هیجان در میارید و پر بار میکنید.

    خیلی ازتون ممنونم و یا بهتره بگم ممنونیم به اندازه ی یه دنیا یه امید و هزاران آرزو .

    Thumb up 0

  • آرتمیس می‌گه:

    سلام محمد رضا جان درود برتو و بر ذات پاکت …….حرفهای زیادی داvم برای گفتن اما سکوت بهتر است…………….ای کاش روزی به مقصدی که تو اکنون به آنجا رسیدی برسم …….امروز در راهی هستم که روزی تو تصمیم به رفتن آن کردی……….کاش سمینار (انتخاب) هم در شهر شیراز
    میگذاشتی………….نیروهای جوانی چون من به شدت به کلام شما احتیاج داریم……….امید وارم پیام منو بخوانی………..

    Thumb up 1

  • وحیدعبدالهی می‌گه:

    سلام استاد کاش در مورد مطلبتون کمی واضح تر توضیح بدین تا بتونیم راحت تر در موردش نظر بدیم

    Thumb up 0

  • salek می‌گه:

    سلام. خسته نباشید.
    منم مثل خیلیای دیگه در برنامه ماه عسل با شما آشنا شدم. نمی دونم دقیقا چی! اما میدونم تو حرفای شما چیزایی هست که منو به خودم برمی گردونه.
    ممنونم

    Thumb up 0

  • دلا می‌گه:

    در مورد ملت، شاید بشه گفت کودکان حکمرانی می کنند.
    در مورد خودم که فکر می کنم یک بخش هایی انگار بچه ام و در بخش هایی انگار کودک مرده به دنیا اومده!

    Thumb up 0

  • مرضیه می‌گه:

    خیلی جالب گفتی محمدرضا، دوبار مطلبتو خوندم و مقایسه کردم و دیدم واقعا حق با توه.
    اما متاسفانه فکر نمیکنم کودک ماندن هیچ تضمینی برای پیشرفت ما باشد. تا به امروز هم خیلی عقب موندیم. نمیدونم شاید من دارم سیاه میبینم اما حس میکنم اون امید بچگانه هم در حال مردنه.
    البته منظور از ملت، ملت مسوولین نظام نیست. چون ملت اونها یعنی دولت. ملت اینو خواست، اونو خواست یعنی دولت این و اون گند و زده و داره میچسبونه به ملت.

    Thumb up 1

  • زهرا.الف می‌گه:

    سلام
    آدم زبونش نمیگرده بگه محمد رضا.آخه کشمشم دم داره.اما با این اوصاف آقا مهندس چرا زیره کامنت من هیچی ننوشتی من کلی ذوق کنم؟!:-))

    Thumb up 0

    • عباس حسني می‌گه:

      عزیز من ، شما یه کامنت گذاشتی و توقع داری جوابی داده بشه تا شما کیفور بشی ! پس محمدرضا تو این پست داشت راجع به چی صحبت می کرد ؟
      پی نوشت : از خدا خواستم که هیچوقت منو محتاج بنده هاش نکنه . آمین

      Thumb up 1

  • بهنام می‌گه:

    آقای شعبانعلی با شناختن شما زندگیم متحول شد.کاش بشه از نزدیک ببینمتون و بحرفیم

    Thumb up 0

  • نیلوفر آبی می‌گه:

    با تقدیم سلام و احترام.
    استاد ارجمندم از خوانش کودکی ملت ما بسیار خرسند و آرام شدم.گویی سخن از دل من برآمده بود.اما گاهی جنبه های بالغ و والد هم در میان ملت ما دیده میشود.
    از مصادیق والد حمایتگربه جلوگیری از دیدن برخی تصاویر و مناظر،جلوگیری از منتشرشدن برخی اخبار و رویدادها،حذف تاریخ باستان از کتابها،کشتن خلاقیت و نوآوری،القای مفاهیم موردنظر به اذهان عموم به منظور جلوگیری از گمراهی و انحراف(!)مردم خصوصا جوانان میتوان اشاره کرد….
    از گذاشتن این مطلب صمیمانه سپاسگزارم.جالبه بدونین تا قبل حضورشما در ماه عسل نمیدونستم دانشگاه شریف mbaداره!این برای انتخاب رشته ام خیلی کمکم کرد .بازهم ممنونم

    Thumb up 0

  • مهری قاسمی می‌گه:

    سلام خسته نباشید،بنظر من هرکس که من رو به فکر بیندازه ارزش خسته نباشید گفتن رو داره.
    آشنایی من اتفاقی با دیدن چند دقیقه از برنامه ماه عسل وشنیدن کلمه مذاکره و تکرار چندبار از یک اسم آغاز شد.
    اما کودکی ملت ما،آدمها هنگامی که بزرگ می شوند (در سنین پیری)کودک می شونند(کارها و افکار کودکانه در بعضی مواقع دارند)، کاش در این مورد هم صحبت می کردید تا نحوه رفتار با این افراد که بسیار مهم و برای من با ارزش ،را بدانم.
    فن صحبت ، مذاکره و … رو نمی دونم پس اشتباهات گفتارم را به حساب دیگری نگذارید.
    برای من شرکت در ارائه دیدگاه تمرین ،و امیدوارم یادگیری در نحوه انجام دادن بهتر این کار برای فعالیتهای روزانه ام است.
    دوست داشتم من هم چنین استادی داشتم تا اندکی هم شده من را به فکر بیندازد.

    Thumb up 0

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *