کاملاً شخصی – قسمت اول

نوشته های زیر این عنوان، کاملاً بی خاصیت، کاملاً بی دلیل، کاملاً خصوصی و کاملاً شخصی هستند. اما اگر حوصله خواندنشان را دارید میتوانید ادامه دهید…

عنوان: پلی به گذشته

فیلم های علمی تخیلی همیشه از سفر در بستر زمان سخن گفته اند. برای رفتن به آینده های دست نیافتی یا برای بازگشت به گذشته های دور. هزاران سال بعد یا صدها هزار سال قبل. من اما نیاز ساده تری دارم. دلم میخواهد پلی داشته باشم، متصل به ماهها و سالهای اخیر.

گاهی میخواهم چشمانم را ببندم و در یک ماه قبل زندگی کنم، یک سال قبل شاید، ده سال قبل حتی. نمیدانم شاید کمتر و شاید بیشتر.

دلم میخواهد اینجا نباشم در این زمان و مکان.

کار سختی نیست. برای بسیاری از شما که این نوشته را میخوانید شدنی است. میشود و میتوانید اما شاید قدرش را ندانید.

دوستان قدیمی، پاسخ این نیازند. با شما می نشینند و حرف میزنند. از روزها و هفته ها و ماهها و سالهای قبل.

خاطره میگویند برایتان. خاطره های بی اهمیت و تکراری اما لذت بخش:

از آن لباسی که زمین خوردی و پاره شد، از آن کفشی که گم شد، از آن گاوی که هندوانه ها را خورد، از آن روزی که از مستی و بی الکلی، روی زغالهای جوجه کباب، ودکا ریختند. از آن همخوانیهای نیمه شب در کنار شعله آتش با آن صداهای نخراشیده…

اما گاهی میشوی مثل من.

هزار رویداد تو را از این هم نشین ها جدا میکند:

خانواده ات را که زود ترک کرده ای در نخستین سالهای زندگی، قبل از شکل گرفتن خاطره های شفاف و جذاب

هم کلاسی هایت، که تقریباً بدون استثنا به غربی ترین نقطه زمین، مهاجرت کرده اند.

همسرت که رفته است و با خود یک دهه خاطره را برده است، از روزهای برفی دانشگاه تا خرابه های نرون در رم

رابطه های عاطفی طولانی ات از هم گسسته است، با هزار دلیل و ریشه کوچک و بزرگ

نزدیک ترین دوستانت که از کشورهایی دوردست بوده اند، یا دورند یا مرده!

همکارانت نیز که زود به زود تغییر کرده اند، به لطف پیشرفت شغلی و ارتقاء سریع تو.

دانشجویانت هم هر یک مدتی هستند و ترکت میکنند.

این چنین میشود که احساسی به تو دست میدهد شبیه حس نیمکت فرسوده یک پارک.

بسیاری آمده اند و نشسته اند و رفته اند.

تو مانده ای و خلوت شبهای پارک، نم بارانی، صدای دور هیاهویی

و حرف هایی که گفته میشود برای: «هیچ کس»

==============================

از دانشجویانم برای درس مدیریت احساسات میخواهم که یکصد احساس را فهرست کنند. شاید خودم روزی چنین فهرستی را تهیه کردم. از احساسهایی که تجربه کرده ام. احساس نیمکت، احساسی است که در کتابها نیست، اما در دلها هست. لااقل در دل من، سالهاست جا خوش کرده است…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی

+71
  


113 نظر بر روی پست “کاملاً شخصی – قسمت اول

  • حسین می‌گه:

    دمت گرم و سرت خوش باد

    Thumb up 0

  • مینا می‌گه:

    امشب داشتم وبلاگت را میگشتم.متاسفانه من خیلی دیر باهات آشنا شدم . آنقدر فضای نوشته ها آموزنده ، زیبا و گیرا است که تا اینجا سه ساعت طول کشید و متوجه گذشت زمان نشدم.البته خیلی ها را کامل نخواندم . من حال آن مسافری را دارم که تو کویر به چشمه ای رسیده . ازنوشته هاتان خیلی چیزها یاد گرفتم و با متن های ” کاملاً شخصی ” هم ذات پنداری کردم. حسی که من دارم شبیه یک چتر است. زیر ضربات باران و سنگینی برف سعی میکنه حفاظی باشد تا شاید غریبی تنها در سکوت و سرمای زمستان آسوده تر به منزل برسه.ممنون از اینکه هستی.

    Thumb up 1

  • مهسان می‌گه:

    برای من جالبه شما عین جومونگ” زندگی می کنین آره به نظر من خوبه، این روشی هم که انتخاب کردین حتما آخرش موفقیته و رسیدن به اون هدف زندگیتونه، اما من فکر می کنم شما نمی خواین به خودتون یکم در مسائل احساسی و عاطفی سختی بدین (برای کار میدین اما برای احساس نه) از اون ۲ساعت زمان استراحتتون شاید میتونستین در حد ۵دقیقشو به همسرتون اختصاص بدین ، چون حتی تو قرآن که کاتالوگ زندگی انسانه هم گفته شده که باید به این مسائل هم بها داد. این خوب نیست که شما در مورد فنون مذاکره اینقدر عالی صحبت کنین اما تو زندگیتون نتونین پیادش کنین. من معمولا کتابی رو می خونم، مطلبی رو می بینم که خود فردی که اونو نوشته تونسته باشه حرفهای خودشو عملی پیاده کرده باشه، به نظرم آدمهایی هستن که شما رو با همین شرایط زندگیتون بخوان و شونه به شونه بخوان باهاتون جلو بیان و شرایط همسری رو هم تو همین فضای کاری شما بتونن به بهترین نحو پیاده کنن، همونطور که آدم می تونه سر کلاس هم درس رو خمیقا یاد بگیره هم نوشیدنیشو مخفی از استاد سر کلاس بخوره، می تونه زندگیشم با شرایط کاری وفق بده و یه بار دیگه شروع کنه، کار و زندگی مثل رشته های یه قالی می تونه در هم طنیده بشه و نقش آفرینی به سبک خودشو داشته باشه، خوشم میاد اوباما از کوچکترین فرصت هم استفاده می کنه و اکه وقت کنه ختی رو stage هم همسرشو می بوسه و در آغوش می کشه و دوباره برمی گرده سر کارش،در عین حال هم اینقدر موفقه، محمدرضا جان یه بار دیگه به دور و برت نگاه کن و تلاشتو بکن تا بهترین مذاکره رو با زندگیت داشته باشی و با زندگی مذاکره وین وین رو برپاکنی، به هر حال سازنده ی این دنیا گفته که Dfault این دنیا بر پایه “زوج” آفریده شده و و مکانیسمش طوریه که تو این شرایط بهترین خروجی رو می گیره، اگر چه خیلی ها هم از شرایط مجردیش تونستن نتیجه بگیرن اما من معتقدم اگه همون آدما “درست” انتخاب کرده باشن تو شزایط”زوج” بودن ۲برابر می تونستن نتیجه بگیرن، می دونم این قابلیتم داری، شکوفاش کن…..

    Thumb up 1

    • shabanali می‌گه:

      دوست عزیز.
      ازدواج کردن و نکردن، زندگی مشترک داشتن و نداشتن، بچه داشتن و نداشتن، یک انتخاب شخصیه نه یک انتخاب مذهبی!
      با تمام احترامی که برای شما، پیامبر و خدا قائلم، فکر میکنم این انتخاب خیلی شخصیه و نظر خودم در اولویته.
      در نگرش من، حتی خودکشی هم مجازه. چون یک انسان حق داره در مورد بودن یا نبودنش در دنیا، «خودش» تصمیم بگیره.

      ضمناً مفهوم مذاکره، «زندگی مشترک» نیست که اگر کسی «زوج» نیست، مذاکره بلد نباشه. مفهوم مذاکره، «زندگی با کمترین تنش در کنار دیگران در عین دستیابی به خواسته های خود» هست و اولین نشانه مذاکره کننده، اینه که بتونه «خودش» برای «خودش» تصمیم بگیره و برای به دست آوردن خواسته هاش تلاش کنه.

      روایت من از خدا و مذهب و پیامبر و … کمی با شما متفاوته.

      Thumb up 11

      • مهسان می‌گه:

        نه دوست عزیزم، منظورم این نیست که مفهوم خداو پیامبر اینه(یا اینی که من میگم همه باید قبول کنن نه هرگز)، شما فرض کنین یه ماشینی رو طراحی می کنین اما حتما کنارش یه دفترچه راهنما (کاتالوگ مصرف) هم طراحی می کنین که بهترین طریقه ی مصرف از اون رو هم بیان می کنین، حالا من مصرف کننده،
        هم می تونم از رو دستورالعملش برای نتیجه ی بهتر از سیستم شما، مثلا بهش برق ۲۲۰ ولت بزنم و فقط ۲ ساعت ازش استفاده کنم و…
        یا این که می تونم باهاش ۲۰ ساعت کار کنم (مثال میگم) یا اصلا باهاش تو آب راه برم و … این دیگه سلیقه شخصی منه و عمر مفید دستگاه….
        منظور من از قرآن هم همینه، توش یه چیزایی گفته شده، اما به نظر من هیچ اجباری نیست، فقط می تونه کمک کنه بهترین بهره وری رو یه انسان ازش داشته باشه و بهتر زندگی کنه همین…
        در مورد مذاکره هم من اصلا قصد جسارت ندارم و کارشما فوق العادس، اما منظور من اینه که اگه زندگی رو هم یه صحنه ی مذاکره بدونیم، می تونیم توش راه حلی رو پیدا کنیم(هر کسی راه حل یا راه حل های خودشو داره و کاملا مختاره) که بتونیم برنده ازش خارج شیم،
        و این که می فرمایید اولین نشانش اینه که “خودش برای خودش”تصمیم بگیره کاملا موافقم، چون نشانه ی یه انسان یالغ و کامل همینه،
        اما منظور من اینه که به نظرم(نظر شخصیه منه) که آدم نباید تو این شرایط مسئله رو پاک کنه یا کنار بذاره یا ازش بترسه و نگران باشه، بلکه میشه تو هر شرایطی اون شرایطی رو که می خواد برای خودش فراهم کنه و مثال آقای اوباما رو هم برای همین منظور زدم که البته شما در این کارها سرآمدین…
        فرض کنین الان منو ببرن تو یه منطقه ای که دائما داره زلزله میاد (هر ۵دقیقه) آیا من باید زندگی و خوابیدن رو فراموش کنم؟ یا میتونم راهشو پیدا کنم که بتونم به زندگیم ادامه بدم؟….حق انتخاب ۱۰۰%با منه….
        (راستی خواهش می کنم از این حرفی که در ذیل میزنم استنباط بدی نکنینا، این سایتی هست که خودمم اگه بتونم می خوام برم همابششو، گفتم به شمام خبر بدم(برای خانوما و اقایون جداس) http://www.embracegrowth.com اگه دوست داشتین این بخش از حرفمو پاک کنین و لود نکنینش چون برای خودتون آدرسو گذاشتم،مرسی)

        Thumb up 1

  • کریمی می‌گه:

    فقط با یاد خدا دلها ارام می یابد…در طوفان زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدابودن است……………………………

    Thumb up 0

  • مژده کریمی می‌گه:

    احساس نیمکت
    جالبه من برای خودم کلمه احساس پیاده رو رو داشتم!

    Thumb up 0

  • فریبا می‌گه:

    سلام نمیدونم چرا ولی خب متاسف شدم دوس داشتم میتونستی به همه ابعاد زندگسیت برسی ولی خب اینم یه واقعیتیه وقتی این همه کار میکنی زندگی مشترک و همسری و هم نفسی واقعا یه جورایی غیر ممکن میشه دیگه
    فک نمیکردم بگید که اگر دوباره برگردید ازدواج میکنید و روزهایی که باهمسرتون داشتید رو دوباره تجربه میکنید
    فقط دوس دارم از صمیم دل و از ژرفای جان بهت بگم واقها آرزوی خوشبختی برات دارم استاد عزیزم

    Thumb up 0

  • نوشین تاسا می‌گه:

    سلام
    خیلی سخت نگیرید استاد . زندگی همیشه یه پاش میلنگه اونم برای همه.

    Thumb up 1

  • پرستو می‌گه:

    مطلب و خیلی از کامنت هارو خوندم.متوجه شدم شما استاد از اوضاعی که دارید راضی هستید با توجه به هزینه ایی که از لحاظ احساسات کردید.خب این خیلی عالیه.شما احساسی رو دارید که خیلی از ما نمی تونیم داشته باشیم.شما به اندازه حتی بیشتر از هزینه اتون بدست اوردید.(البته اگه درست متوجه شده باشم اون چیزی که میخواستید رو بدست آوردید) و این عالیه.من خیلی دوست دارم هزینه هایی بدمو چیزهایی که میخوام رو بدست بیارم اما مزاحم هایی دارم که خیلی دارن سنگ می ندازن و من هزینه عمرم رو دارم میدم و در عوض هیچی بدست نیاوردم.کاش می تونستم همون نیمکت باشم حداقل می دونستم که روزی چند نفر احساس خستگیشونو با بودن کنار من جا می ذارن و می رن نه اینکه خودم بهشون حس خستگی بدم.من از اینکه نیمکت نیستم ناراحتم.از اینکه کسایی تو زندگیم موندن که دارن روحم رو آزار می دن خسته ام.اما حسم راجب شما اینه که شما یه پرنده ایید که ازادانه هم روحتون هم افکارتون پرواز می کنه و شمارو بالا می کشه.مطالب شما خیلی زیباست اونقدی که افکارو احساسات مارو هم پرواز می ده.ممنون از مطالبتون

    Thumb up 0

  • سینا می‌گه:

    ۱۰۰تا کامنت .
    خوش بحال نیمکتت.

    Thumb up 0

  • الناز.د می‌گه:

    این نوشته را بارها و بارها خواندم و یک لحظه گمان کردم که اشتباه میکنم !
    درست میگویی هزار رویداد است که باعث جدایی تو از خیل عظیمی شده است و هر کدام از آنها تیشه ای بوده است که تندیس محمدرضا شعبانعلی را کنار صخره های دیگر ساخته …
    خانواده ,پشتوانه هرکس است هر کجا که باشی و در هر جامه ای!
    همکلاسی ها ,هم کلاس بودند !کلاسی که دیگر نیست !تنها آنهایی می مانند که باید
    خاطره های هرکس تلخ و شیرین جزء لاینفک زندگی اوست و حتی خود فرد هم قادر نیست آن را دور کند …
    نیمکت !!!بی انصافی است !
    نردبان یا پنجره بیشتر می آید !
    نردبان تاب بالا بردن چند نفر را میتواند داشته باشد !؟اگر هر کس روی پله های نردبان جا خوش کند که دیگر نمیتوان از آن بالا رفت !اینان دانشجوهای تو هستند کسانی که بالا رفتند و پله ها را برای امثال من خالی گذاشتند تا بلکه گام هایمان یاری کند و بالا برویم و هر از گاهی تنها نگاه به نردبان که محکم سر جای خود ایستاده دل آن ها را گرم میکند …
    پنجره …باید از پنجره دید تو نگاهی به اطراف کرد ,نگاهی که تنها یک تندیس دارد ..
    “هیچ کس “من و ماییم که گاه از درگاه خطوط اینترنتی سراغ تندیس مان را از اینجا میگیریم …

    Thumb up 0

  • م می‌گه:

    خیلی وقتا دور و بر ما پر از آدمه، خانواده، دوستان، همکاران… اما… باز هم احساس تنهایی می کنیم.
    من فکر می کنم دلیل این حس تنهایی، نبودن فقط و فقط ۱ نفره که باید باشه و نیست…
    اگر اون یک نفر باشه، بدون بقیه هم میشه سر کرد و اگه نباشه، به اندازه جمعیت چین هم دور وبرمون شلوغ باشه، باز هم تنهاییم…

    Thumb up 1

  • فاطمه می‌گه:

    سلام
    خیلی خوبه که به فکر رسیدن به اهدافت هستی ولی هیج فکر کردی به جه قیمتی میخوای به اهدافت برسی؟
    آدما خیلی زودتر از اون چیزی که فکر کی کنن پیر میشن و اونوقته که یه دنیا حسرت میمونه رو دلشون درست همون جیزی که خودم ازش میترسم
    میدونی وقتی داشتم این متن میخوندم یه حسی پیدا کردم راستش بعضی از این چیزایی که گفتی رو تجربه کردم من کارشناسی ارشد دارم فارغ التحصیل دانشگاه تهرانم شاید مشکل از دانشگاهمون بوده که باعث شده یه جاهایی خودمونو برتر از دیگران بدونیم .

    Thumb up 0

  • رضا می‌گه:

    محمدرضا جان مدتی است که به وبلاگ شما می آیم روز به روز تعداد مراجعه کنندگان سایت شما اضافه می شود و این باعث خوشحالی است من هم مثل شما مدرس هستم اما نزدیک بازنشستگی، امیدوارم هیچوقت از کردار خودت پشیمان نشوی دلتنگیت بوی خاصی دارد. خیلی زود دیر می شود!

    Thumb up 0

  • مجتبی می‌گه:

    سلام محمدرضا
    جوابهایی که به دوستان دادی آرومم میکنه،الیناسیون و الینه شدن که دکتر شریعتی هم در موردش کتاب داره،یعنی چی؟منظورم ماهیت کلیشه من اینطور برداشت کردم که چیز خوبی نیست یا نه الینه شدن توسط چیزای خوب خوبه چون این همه دستاوردهای بشری و تمدنها میتونه حاصل الینه شدن عده ای باشه،مثلا اگه بخوایم بگیم شما الینه شدی توسط اینهمه هدف خوب و مقدس خوبه،میشه در موردش مطلبی بنویسی چون فکر میکنم در موردش خوندی و فکر کردی.

    Thumb up 0

  • پیمان می‌گه:

    محمدرضا جان سلام
    انسان کلا ناشناخته است علی الخصوص برای خودش مخصوصا اگر بخواد آب اقیانوس را داخل لیوان جا بده اونم با این عمر کوتاه ولی تلاش خوبی داری ؟؟!
    من عاشق این (کاملا بی دلیل کاملاشخصی و کاملا خصوصی ) هستم ! یه سوت میزنی نیمکتت انقدر پر میشه که نمیدونی به کی جا بدی تا بشینه ؟!
    میگن حتی دیونه ها هم به کار خودشون عاقلند ولی چه حالی میده وقتی آدم عاقل هوس دیونگی به سرش میزنه ؟!
    خوش به حالت مسیر خودتو پیدا کردی و همه چیزت را براش میدی . خیلی دوست دارم به این سوالم جواب بدی که به نظرت (واقعا وقتی آدم زندگیشو یا یکی دیگه تقسیم میکنه برای رسیدن اهدافش دچار مشگل نمیشه؟ مخصوصا اگر اون شریک از یه دنیای دیگه باشه؟)

    Thumb up 0

  • ليلا-خ می‌گه:

    حرفهای شما و نظرات دوستان خیلی آموزنده بود…

    Thumb up 0

  • علیرضا(N.B) می‌گه:

    سلام استاد
    احساستون تا حدودی برای من قابل فهمه و نوشتتون منو یاد یه عکسی انداخت.اصلا نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و نفرستم.امیدوارم جسارت منو به بزرگی خودتون ببخشید.
    http://rapidshare.com/files/3611691942/Desktop%20Wallpapers%20(83).JPG

    Thumb up 0

  • ب می‌گه:

    سلام محمدرضا میخاستم فقط بگم بعضی آدما نیمکت به دنیا میان,سخت نگیر هرچی که باشه ازخدا که بیشتر حس نیمکت رو نداریم,حتما لایق این بودی که زندگیت رو فدای خدمت به دیگران کردی,کاش کمی از خودگذشتگی تو نصیب ما هم میشد

    Thumb up 0

  • Amir Ghorbani می‌گه:

    میشه راجع به لیست احساسات بیشتر توضیح بدی

    Thumb up 0

  • Amir Ghorbani می‌گه:

    میشه راجع به فهرست احساسات بیشتر توضیح بدی.

    Thumb up 0

  • امیر محمد می‌گه:

    ما که ترک نکردیم…کلی هم خوشحال شدیم از شناختن شما…اگه هر روز خودتون رو نمیبینیم..ولی حداقل به نوشته ها و سایتتون که سر میزنیم

    Thumb up 0

  • one می‌گه:

    سلام.
    تموم آدمها دلتنگیهای مختص شرایط خودشون رو دارن و بخاطر اینه که همه چیز ایده آل باهم نمیشه .
    فکر میکنم خیلی از آدمهای بزرگ مثل شما فکر میکنن ولی بعضیای دیگه شاید فکر کنن که میشه با داشتن فرزند این تلاش رو ریشه دارتر و به نسلهای بعد منتقل کرد. یعنی یه جورایی امید به اینکه اینهمه تلاش محدود به یک عمر نشه و شاید فرزندان کارهای نیمه تموم پدرانشون رو نسل به نسل تمام و جاری کنن!
    گرچه حتماً استاد خوبی هستید ولی بعضی چیزهایی که از پدر به فرزند منتقل میشه، معمولا تا اون حد به شاگردها منتقل نمیشه.

    امیدوارم چهل سال دیگه وقتی به عقب نگاه میکنین، از ته دل به راههایی که پشت سر گذاشتید لبخند بزنید و به اون چیزی که میخواستید رسیده باشید و حتی خیلی بیشتر از اون.(و امیدوارم اون موقع تنها نباشید)

    لحظه هاتون زیبا

    Thumb up 0

  • کربلایی می‌گه:

    سلام
    راستش اول کمی دلم گرفت ولی بعد که کامنتها رو خوندم وجوابهایتان مبنی بر راضی بودن از وضع موجود تان ودلداری دوستان رو دیدم آروم شدم ولی من فکر میکنم بیشتر وقتها با داشتن اینهمه موفقیت حس پرواز هم بهتون دست بده! منظورم اوج پیروزی ولذته.اینطور نیست؟

    Thumb up 0

  • بهرنگ می‌گه:

    نیمکت هم تعبیر جالبیه. همچین احساس مشابهی همین چند روز پیش به من دست داد و کمی شلوغ کردم…ولی واقعیت رو بخوای، توی اون بخش تاریک که اون ته افتاده، هم من می دونم هم خودت که این نقش یا نقش های مشابه اون، تا حد زیادی خود خواسته و خود ساخته است. یک جور احساس رضایت، خشنودی از نیمکت بودن.. نمی دونم. من مثل تو بلد نیستم به افکارم “جسمیت” ببخشم. به هر حال، فکر می کنم اگر این احساس واقعا آزار دهنده بود، تغییر این وضعیت اصلا کار سختی نبود…

    Thumb up 0

  • The Winner می‌گه:

    “یک دل سیر”

    می­دانید چیست؟

    بعضی وقتها نباید شعر را کامل نوشت.

    بلکه باید

    ادامه­اش را سیر گریه کرد!

    (بهرنگ قاسمی)

    Thumb up 0

  • The Winner می‌گه:

    می­دانید چیست؟
    “یک دل سیر”

    بعضی وقتها نباید شعر را کامل نوشت.

    بلکه باید

    ادامه­اش را سیر گریه کرد!

    (بهرنگ قاسمی)

    Thumb up 0

  • omid می‌گه:

    محمد رضای عزیز
    قشنگ نوشتی و احساست رو درک کردم.

    اما نفهمیدم چه انتظاری داشتی یا داری؟

    من توکلاس هات شرکت میکنم و خیلی برام جالبه که همیشه میگی من معلم هستم. جالبه که بیشتر مثالهایی هم که برای روشن شدن مطلب میاری توی این حرفه هست.

    خوب عزیز من! فکر می کنم رابطه یه معلم با شاگردش همینطوریه (یه تکیه گاه مطمئن). یادمه توی دانشگاه هم در بهترین حالت، رابطه معلم و شاگرد زرنگ فقط به ادامه همکاری در محیط کار ختم میشد.

    حرف تو از جنس احساساته. واقعا نمیدونم افرادی مثل من چجوری میتونند بخشی از احساسات رو پوشش بدهند.؟؟!

    Thumb up 0

  • محسن ب می‌گه:

    محمدرضا سلام
    روزی مردی از یک دختر پرسید با من ازدواج میکنی ؟
    دختر گفت : نه !
    و از آن پس مرد شاد زیست ، به ماهیگیری رفت ، شکار کرد ، کلی گلف بازی کرد ، تمام مسابقات فوتبال را دید و با هر کس خواست رقصید .
    پس از این کوتاهترین داستان عاشقانه دنیا ، به نظر من تنهائی بعضی وقتها چیز بدی هم نیست به شرط اینکه توانائی داشته باشی موهبت آنرا بیابی . تو را با دنیای ناشناخته جدیدی آشنا میکند .

    Thumb up 0

  • rezaA می‌گه:

    جالب اینجاست که هممون داریم واسه کسی نسخه میپیچیم که خودمون هرروز چند بار به سایتش سر میزنیم تا ازش نسخه بگیریم و هرروز تحسینش میکنیم به قول خود محمدرضا همه چیو نمیشه باهم داشت…ولی هنوز ناراحته تنهایی تم شاید چون خودم یک سال میشه با کسی رابطه عاطفی ندارم چون این حسو دارم که نه به خودم جراحت عاطفی بزنم نه به کسی دیگه…

    Thumb up 0

  • حامد گلچین می‌گه:

    سلام استاد
    الان همش دارم فقط به جمله فکر میکنم از دکتر شیری که سر کلاس سفر قهرمانی بهم گفت :

    حامد آدم نمیتونه توی یه بازی باشه و مزایای یه بازیه دیگرو بخواد
    بدونه این که معایبشو بخواد !
    پس به جای غر زدن یا
    کلا بازیتو عوض کن و مزایا و معایبه بازیه جدید با هم بخواه
    یا بتمرگ سره جات و انقدر از دور حسرت مرایایه بازیه دیگرانو نخور

    همین.

    و الان همش دارم به خودم میگم
    محمد رضا اگه شده محمد رضا هزینشم داده …

    استاد مرسی که هستید و مطمئن باشید در آینده اسمتون در کنار آدم های بزرگی مثل
    علیرضا شیری و سهیل رضایی
    آورده خواهد شد
    و همه ایرانی ها خودشونو مدیون شما خواهند دونست.
    چه کسایی که خودتون مستقیم توی زندگیشون تغییر ایجاد کردید
    چه کسایی که شاگرداتون زندگیاشونو تغییر دادن یا در آینده میدن

    همیشه مدیونتون میمونیمممممممممممممم

    Thumb up 0

  • محمد دیهیمی می‌گه:

    محمد رضای عزیز ؛

    احساسات نوشته شده متن فوق ؛ صداقت و شفافیت درونی شما رو نشون میده .
    طبق یک اصل حسابداری بابت اونچه که بدست میاری باید یه چیزی از دست بدی. حالا باید دید در طول زمان کفه ترازوی داده ها از ستاده ها بیشتر یا نه ؟ اونم به هزار و یک آیتم بستگی داره . بهر حال :
    یه روزی تو یه کتابی خوندم : آخرش تنهاییه . خدا تنهاست . ما بنده هاش هم که جزئی از اون کل هستیم و یه جورایی صفات حضرت حق رو در مقیاس کوچک یدک میکشیم تنهاییم . به قول دکتر شریعتی : ما این همه با هم هستیم ولی در تنهایی میمیریم .

    یه چیز دیگه هم هست که فکر میکنم یه جورایی به شما مربوط میشه :

    در لحظاتی که عشق میورزیم ؛ خود را فراموش میکنیم و وجود ما در عشق به دیگری خلاصه میشود ….. شاید بتوانیم بگوئیم که وقتی از روی عشق برای دیگران کاری انجام میدهیم ؛ یا بدون انتظار پاداشی یا بدون آگاهی از فایده عمل ؛ در آستانه (( تجربه نیستی )) هستیم . منبع محفوظ

    یه کمی هم شاعرانش کنم :

    دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد
    سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد
    ( تنها ی دوم در مصرع اول و مصرع دوم به معنی افراد هست )

    Thumb up 0

  • نويد می‌گه:

    فقط بگم خدا قوت …..پاینده و برقرار باشین تو راهتون و سلامت و پرانرژی

    Thumb up 0

  • فائزه می‌گه:

    سلام.
    فقط می تونم یه چیز بگم
    “ادم های بزرگ ,تنهاترین انسان ها هستند”

    Thumb up 0

  • چ می‌گه:

    :)
    از خوندن کامنتهای اینجا خوشحال شدم و کلی مطلب جالب یاد گرفتم. خیلی خوشحالم که دل نگرانی من بیمورد و خنده دار و عجیب و کمی احمقانه الان به نظرم میاد… :)
    شب شما خوش

    Thumb up 0

  • شیوا می‌گه:

    من امروز این نوشته ی کاملا خصوصی و شخصیت رو چند بار خوندم. و مطمئنم هر بار که به این جا سر بزنم باز می خونمش . تنها چیزی که می تونم بگم اینه که برای این نوشته تحلیل،قضاوت و حتی پیشنهاد دوستانه رو باید فراموش کرد.

    Thumb up 8

  • sanam می‌گه:

    سلام، دلم گرفت اما ……….

    معتقدم طول زندگی و طول نقش ما هیچ اهمیتی نداره. این عرض زندگی هست که مهمه. عرض نقش ما تو دنیا و زندگی خودمون و زندگی دیگرانمون.

    گاهی تمام عمرت با کسی هستی و اندازه یه آه کوچولو و یه یادش بخیر ازش خاطره نداری و گاهی تو تاکسی و چند دقیقه کنار کسی میشینی و تا مدتها به یادشی.

    مطمئنا کسایی که لحظه هایی هرچندکوتاه با شما گذروندن خاطره های خیلی عریضی ازتون دارن.

    فقط اگه روزی زندگی رو ببینم بهش میگم که خیلی بخیلی چون هرچیزی رو در ازای گرفتن یه چیز دیگه میدی.

    Thumb up 1

  • کیا می‌گه:

    هنوز کامنتا رو نخوندم اما این متن رو که خوندم باد آهنگ “برج” از ابی افتادم – مخصوصا اونجایی که میگه ”
    باد و بارون که تموم شد، اون پرنده پر کشید
    التماس و اشتیاقو ته چشم برج ندید
    عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود
    بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید
    ای پرنده من، ای مسافر من
    من همون پوسیده ی تنها نشینم
    هجرت تو هر چه بود معراج تو بود
    اما من اسیر مرداب زمینم

    Thumb up 1

  • Alpha می‌گه:

    نیمکت بودن هم برای خودش حال و هوایی دارد که تو بهتر فهمیدی
    هر کس به طریقی این راه را طی میکند
    شاید باید خوش به حال تو باشد که حداقل نیمکت بوده ای

    Thumb up 0

  • mahsavaeztehrani می‌گه:

    سلام
    به نظر من هرچقدر هم که انتخاب کرده باشید نیازها که از بین نمیرند. من فکر میکنم چون خدواند انسانها رو بر اساس تعادل به وجود آورده زمانی که شاید خیلی هم دور نباشه خلا نیازهایی که برآورده نشدند را احساس خواهید کرد. البته شرایط متفاوت پیش روی انسانهای متفاوت وجود داره اما قانون کلی تعادل رو نادیده نگیرید. این تجربه را از من بپذیرید. پیشنهاد میکنم فیلم balance رو نگاه کنید.

    Thumb up 0

  • elham می‌گه:

    منو یاد نیمکتی انداختی که برای من ٨ سال خاطره روی آن نشسته. من هم انتخاب کردم که فقط خاطره اش بماند. اما گاهی دلم…
    دل است دیگر…
    شیرین است که وقتی نگاهش می کنم خنده ام می گیرد و هیچ کس نمی فهمد آن نیمکت چوبی فرسوده چرا مرا به خنده می اندازد…

    Thumb up 0

  • ملیحه می‌گه:

    سلام . من فکر می کنم یه چیزهایی کاملا شخصی و به همون اندازه نسبیه …تنهایی هم یکی از اون حس هاست…
    من این روزها فهمیده ام تنهایی خیلی هم چیز بدی نیست…..و در واقع اسمش ترسناک تر از واقعیت بیرونی آن است …. (انگار تنهایی همان لولوی بچگی هامونه که بزرگترا ما رو از اون می ترسوندن تا روح سرکش کودکانه امان را تحت سلطه ی دنیای معقول خودشون در بیارن….. )
    همه ی آدم ها تجربیات متفاوت و خاص خوشون رو از این مقوله(تنهایی) دارن که شاید اصل قضیه برا همه مشترک باشه اما به اندازه ی همه ی آنها مسیرها و حرف های متفاوت و حتی جالبی وجود داره .
    من براتون آرزو می کنم هر مسیری که انتخاب می کنید، همیشه ، همه چیز در زندگیت به اندازه باشد…نه کمتر و نه بیشتر ….( حالا یکی بیاد بگه کمتر و بیشتر هم کیفیات نسبی هستن :) منم میگم بله ه ه حرف حساب جواب نداره )

    Thumb up 2

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *