کاملاً شخصی – حرفهایی برای خودم

آنچه امروز اینجا مینویسم یک گزارش از حس و حال شخصی من است. برای شما نه مفید است، نه جذاب و نه امیدبخش.

خواهش میکنم کسانی که مرا خوب نمیشناسند، نخوانند یا اگر خواندند، آرام و بی صدا عبور کنند و برایم نظر ننویسند.

آنچه را اینجا مینویسم در درجه اول برای آرامش خودم است و در درجه دوم، به اشتراک گذاشتن احساس تلخ دلتنگی با بخش کوچکی از مخاطبانم که چنان با هم نزدیکیم، که مرز جسم، روح های ما را به سختی از هم جدا میکند. میگویند یکی دو روح بزرگ در اطراف انسان، برای انگیزه زندگی کافی است. به قول شریعتی، «دو» را هم برای وزن جمله گفته اند که «یک» روح بزرگ نیز به سختی یافت میشود. شکرگزار هستم که این روحهای نزدیک و خویشاوند، برای من از شمار انگشتان دست فراتر رفته اند…

این دردها را برای آنها مینویسم، که گفته اند: «رنج درد، پس از مطرح شدن با دوست، نصف میشود. بر خلاف شادی، که لذت آن، پس از مطرح شدن با دوست، دو چندان میگردد».

علاوه بر این، آنچه اینجا مینویسم، برای ارجاع آینده من است، شاید روز دیگری نیز، همچون امروز، نجات بخش من باشد…

در چند روز گذشته، به دلیل شرایط خاص کشور و انتخابات، حرفهایی را نوشتم. نه برای مخاطب عام. برای دوستانی که مرا میشناسند و زندگیم را میدانند و انگیزه هایم را لمس کرده اند و قوتها و ضعف هایم را – آنچنان که خود نیز همواره صادقانه و صریح با مخاطبانم گفته ام – می بینند.

میتوانستم ننویسم. چنانکه دوستانم ننوشتند و از ماهها پیش، ایمیل و تلفن و پیامک زدند که ننویس. تو تند و رادیکال مینویسی و «مصلحت» نمیشناسی و دوباره گرفتار میشوی و اگر جایی رفتی یا تو را جایی رفتند (!) ما فرصت پیگیری نداریم و چه کار داری به این مردم. که دین و تاریخ و فلسفه گفته اند که مردم، هر چه دارند در شأن ایشان است و …

من اما، معلمم: قبل از هر شغل دیگری.

من اما مانده ام: تا در کنار سایر مردم، اینجا را بسازیم.

نه از آن رو که وطن پرستم، بل از آن رو که معتقدم در این نقطه از خاک، فاصله آنچه «هست»، با آنچه «میتواند باشد»، فراتر از حد تصور است.

نوشتم. و تلاش کردم بر اساس آنچه میدانم – و میدانستم که برخی از داده ها را اطرافیان نمیدانند یا دیرتر خواهند دانست – بنویسم. البته سایتهای مختلف هم نوشته ام را نقل کردند و آنچنان که میگویند ظاهراً ده ها هزار بار خوانده شده است.

چنین بود که راه مهمانان ناخوانده به خانه مجازی من باز شد و ایمیل پس از ایمیل با حرفهای جالب و جذاب از جمله اینان:

– ساندیس خور خفه شو!

– به تو چه که برای ما تعیین تکلیف میکنی!

– تو هم نان خور همین ها هستی.

– اگر آدم اینها نبودی، تا حالا ده بار گرفته بودندت! جاسوس وطن فروش!

– خاک بر سر بی شعورت کنند که سیاست نمی فهمی.

– دروغ گوی کثیف. تو که دکتر نیستی حرف نزن (انگار دکتر قبلی که در رأس کار بوده چه کرده!)

– ترسوی پست. شجاع باش و واقعیت را بگو (امضا کرده: دانشجوی شجاع!)

و صدها توهین و تهمت دیگر که ریشه اش، تنبلی است. اگر زحمت میکشیدند و چند نوشته مرا می خواندند، بهتر میشناختندم.

امشب خانه آمدم. خسته و فرسوده.

با خودم گفتم که به امید کدام مردم نشسته ایم؟ آنها که در رأس قدرتند این چنین اند که میدانیم و آنها که در این پایین ایستاده اند، چنین سطحی و بی منطق!

به راستی کدام را به کدام ترجیح میدهم؟ نه از آنها هستم و نه از اینها.

آن شعر معروف را بیش از صد بار با خودم تکرار کردم که:

نه در مسجد گذارندم که رندی!

نه در میخانه کین خمّار خام است!

میان مسجد و میخانه راهی است؟

غریبم! سائلم! آن ره کدام است؟

احساس کردم که غریب و تنها هستم. تحت سیطره دولتی که با آن همسو و هم رأی نیستم، اما وقتی مخالفان سطحی و جزم اندیش آن را می بینم، دلم نمی خواهد در جرگه مخالفان نیز باشم.

موبایل را برداشتم و دو صفر اول را گرفتم تا با دوستانم تماس بگیرم و بگویم که من هم تسلیم شدم. من هم به شما ملحق میشوم.

اولین بار نبود که به این نقطه میرسیدم (البته نه به این شدت). معمولاً این جور وقتها، خاطره دزفولیان را مرور میکردم تا آرام شوم.

سایتم را باز کردم و نوشته زیر را که مهر ماه سال گذشته نوشته بودم دوباره خواندم:

سال ۱۳۷۴ به تازگی از علامه حلی اخراج شده بودم و سال سوم دبیرستان را در خانه مانده بودم که پدر و مادرم، پس از مدتی بست نشستن پشت دفتر باقر دزفولیان (مدیر دبیرستان البرز) به داخل راه پیدا کردند. آن روزها تمایلم به ادامه تحصیل را از دست داده بودم. میگفتم با این نظام آموزشی که هیچ مهارتی را در انسانها پرورش نمیدهد، ترجیح میدهم در یک مکانیکی، ماشین ها را تعمیر کنم (در خیابان ما مکانیک خودرو زیاد بود). بالاخره اصرار زیاد پدر و مادرم، سرسختی دزفولیان را کم رنگ کرد. با من صحبتی کرد و آزمونی از من گرفت و اجازه داد سر کلاسها حاضر شوم. در لا به لای صحبتها، به او گفتم که من به نظام آموزشی کشور معترضم و حتی اینکه در یک تعمیرگاه مشغول به کار باشم را به گرفتار شدن در چنبره این نظام آموزشی بیمار ترجیح میدهم…

فقط نگاه میکرد و هیچ نمیگفت… اما در نگاهش محبت را حس میکردم.

حدود دو سال گذشت و تقریباً موازی با جنب و جوش سالهای اصلاحات، به خانه دزفولیان رفتم. در بستر مرگ افتاده بود. آنقدر بزرگ بود و کاریزما داشت، که نتوانستم در مقابلش روی زمین بنشینم. ایستاده بودم و او حرف میزد. صدایش ضعیف شده بود. کمی نزدیک تر رفتم. به رسم ادب پرسیدم: آقای دزفولیان. توصیه ای به من ندارید؟ گفت: «چرا. دارم. نخستین روزی که پا به دبیرستان البرز گذاشتی یادت هست؟ به تعمیرکاری در کنار خیابانها هم راضی بودی. میدانم که رشد میکنی و فرصت برای کار و زندگی در هر کشوری را که بخواهی، خواهی داشت. اما هر وقت هوس رفتن از این دیار به سرت زد، به یاد بیاور که تو به یک تعمیرکاری ساده در گوشه خیابان هم راضی بودی. طمع نکن… بمان و کشورت را آباد کن. بمان…»

نوشته را خواندم. نه یک بار. نه دو بار. شاید پنج بار.

عجیب بود. هیچ حسی در من بر نمی انگیخت. خاطره دزفولیان نیز، اثر معجزه آسای خود را از دست داده بود…

با خودم قرار احمقانه ای گذاشتم.

گفتم نامم را در اینترنت جستجو میکنم و آنچه راجع به من نوشته بودند را میخوانم تا ببینم آیا واقعاً در تلقی دیگران، تا این حد انگل اجتماع محسوب میشوم؟

قرار گذاشتم ۵۰ لینک اول را بخوانم. همه را خواندم. همه مثبت بود و لطف و اغراق دوستان.

خوشحال شدم اما آرام نشدم. یک بار دیگر ایمیل ها را خواندم و در دلم به دزفولیان گفتم: تو اگر این همه توهین را میدیدی، خودت هم البرز را می بستی و می رفتی. پس به من حق بده!

پانل مدیریت سایت را باز کردم تا shabanali.com را برای همیشه ببندم.

آخرین لینکی که در گوگل آمده بود سانسور بود. اما نخستین جمله اش کنجکاوی من را برانگیخت: «من محمدرضا شعبانعلی را از پانزده سال پیش میشناسم…»

برای ارضای کنجکاوی و به زور و ضرب فیلترشکن – که به لطف دولت کریمه، استفاده از آن مستلزم تلاش زیاد و در حد جهاد اکبر است – آن آدرس را باز کردم. دیدم وبلاگ امیر فراهانی است. امیر و سارا الان آمریکا هستند و از دوستانی بوده اند که همیشه دیدنشان آرامم کرده است. امیر دوست خوبم بوده است و سارا هم مانند امیر، در دانشگاه با ما مکانیک میخواند و یادم نمیرود روزهایی را که با هم، مسئول سایت دانشکده بودیم.

متن امیر را خواندم (آبان ماه سال ۹۱ نوشته بوده اما من نمی دانستم):

محمدرضا شعبانعلی دوست من است. سابقه آشنایی و شروع دوستی مان به حدود ۱۵ سال پیش بر میگردد. هر دومان در دانشکده مکانیک دانشگاه شریف ورودی سال ۱۳۷۶ بودیم.  محمدرضا اما با بسیاری دیگر فرق داشت. زمانی که ما در پیچ و تاب درسهای ترمهای اول بودیم او صحبت از هوش مصنوعی می کرد و کلاس آموزشی میگذاشت. کلاس هیدرولیک  و نیوماتیک و PLC می گذاشت. زمانی که در نوشتن برنامه کامپیوتری درسهای دانشگاهی می ماندیم او بود که برای هرکس به روشی راه حل میداد که استاد بویی از یکسان بودن انجام آنها توسط یک نفر نبرد. و بسیاری موارد دیگر که نیازی به گفتن آنها در یک نوشته کوتاه وجود ندارد.
 
مسیرهای مختلفی را طی کرده است. بعد از سالها کسب تجربه در صنعت در یکی از زمینه های تخصصی اش!، زمینه ای که شاید با خصوصیتها و علایقش بیشتر همخوانی دارد، درس می دهد و سعی می کند که تجربیاتش و دانشی که در این سالها کسب کرده است را در اختیار دیگران قرار دهد. 

  […] می دانم که او بیشتر از آنکه فردی با خصوصیات و تواناییهای قابل توجه باشد فرد زحمتکشی است.  من می دانم که برای یافتن دانشی که بدون دریغ در اختیار شاگردان کلاسهای درس و حاضرین در سمینارهایش می گذارد هزاران ساعت کتاب خوانده و تحقیق علمی کرده است.

 اما من او را به خاطر هوش اش ستایش نمی کنم. […] او را به خاطر  قابلیتهایش هم ستایش نمی کنم.  شاگردانش او را به اندازه کافی تحسین می کنند. اما من او را به خاطر یک چیز ستایش می‌کنم و آن گذشتن از چیزهایی است که شایسته آن است و برای حضور در بین آنهایی که می تواند به آنها چیزی یاد بدهد از آنها گذشته است. محمدرضا شعبانعلی می توانست مانند بسیاری دیگر در بهترین دانشگاهها کرسی داشته باشد. می توانست درآمدهای بزرگ داشته باشد. می توانست نباشد. اما هست. هست تا بیاموزد. محمدرضا، مانند بسیاری دیگر دوستان هم نبود که به بهانه ادامه تحصیل و ادعای خدمت به مملکت از کشور خارج شدند و حالا به نظر قصدی هم به جدا شدن از امکانات خارج کشور و برگشتن به خرابه وطن ندارند. از اول می گفت من اینجا می مانم و هنوز هم آنجا مانده است. هنوز هست تا به آنهایی که قدرش را دارند یاد بدهد و به آنهایی که قدرش را ندارند یادآوری کند که در فضایی که که گند دروغ و دزدی و بی همیتی (که همه از نظر من نتیجه بی رنگ شدن ارزشها و مردن آرمانها در جامعه مان است) همه جا را گرفته است، می توان بود و مفید زندگی کرد. می توان بود و تاثیرگذار بود. میتوان بود و جای خالی آنها که رفته اند را پر کرد. جای آنهایی که نیستند. آنهایی که هر کدام دلیل خودشان را برای نبودن دارند.
 […] محمدرضا در بیان نظراتش رادیکال است. او مصلحت اندیشی نمی کند. آنچه را که باید در لحظه خاص بگوید می گوید. و این برای بسیاری که او را نمی شناسند جالب، برای بعضیها ناخوشایند و برای بعضی شاید خطرناک است.
 
[…] محمدرضا خوب یا بد اینست که هست. توقع نسخه حاضر آماده برای دردهایتان هم از او نداشته باشید. از او توقع همه چیز بودن هم نداشته باشید. او را در قالب استادی که برای شاگردانش تمام و کمال انرژی می گذارد ببینید […]
همه مان بدانیم که افرادی مانند محمدرضا شعبانعلی […] هرچقدر هم سرسخت، هر چقدر هم عاشق، هر چقدر هم بزرگ، ممکن است روزی خسته شوند از شرایطی که برخی از خودمان  برایشان پدید آوردیم. و آن روز دیگر دیر است برای نگه داشتن آنها.
 

بیایید […] این حداقل ذره امید به حضور و انگیزه مفید بودن را در درونشان از بین نبریم.

امیر خیلی اغراق کرده است. خودش هم حتماً میداند. این متن را اگر زمان دیگری خوانده بودم، صرفاً به پای لطف یک دوست میگذاشتم و می گذشتم.

اما الان حس و حال دیگری دارم.

کمی که فکر میکنم، به خاطر میآورم که دوستانی مانند امیر هم کم ندارم. آنهایی که هنوز با دیدن ما در ایران، با لبخند سطحی رضایت ما در عکسهایمان و با خنده دروغینمان در پشت تلفن، احساس میکنند که روزی میتوان به این خاک بازگشت و زندگی کرد. آنهایی که تصویری از من و امثال من ساخته اند، فراتر از واقعیت مان.

امیر جان.

نه به خاطر دولت. نه به خاطر ملت و نه به خاطر ترس از قیامت.

به احترام تو و کسانی چون تو، به احترام آن دفتر مجله که شبها تا دیر وقت در آن میماندیم، به احترام تصویر زیبا اما بزرگنمایی شده ای که از امثال من ساخته ای، می مانم.

لااقل امشب میمانم و در این خانه مجازی را نمی بندم.

نمیدانم چقدر طاقت بیاورم.

اما همه چیز را نوشتم. نه برای تو. برای خودم و روزهای تلخ آینده…

امیدوارم، دیگر بار که فرسوده شدم، خواندن این متن، دوباره آرامم کند و فشارهای موجود، اثر معجزه آمیز حرفهایت را، همچون حرفهای دزفولیان – آن مرد بزرگ – کم اثر و بی اثر نسازد…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+410
  


154 نظر بر روی پست “کاملاً شخصی – حرفهایی برای خودم

  • مریم می‌گه:

    سلام استاد عزیز
    برای چندمین باره این متنو میخونم
    منم وقتی از همه اطرافیانم دل آزرده میشم و حال خیلی بدی دارم میام سراغ shabanali.com ( علاوه بر اینکه هر روز اینجام و هر روز به این خونه سر میزنم ) و نا خودآگاه لینک و یا مطلبیو میبینم که حالمو خوب میکنه و یه جورایی واقعا جواب اون حال بدمه و ارومم میکنه . آرومه آروم .
    فکر میکنم توی این نمونه آدمهایی شبیه من زیاد باشن که با شما و با قلم شما و حتی بودن با شما ( حتی در همین دنیای مجازی ) به آرامش میرسن.
    بغض عجیبیه ، ترکمون نکنید.

    Thumb up 13

  • مجید صادقیان می‌گه:

    چه خوب که الان فقط دوستان متممی که کمی هم در آنجا فعال بودند میتونن نظر بدن. اینطوری از این دست حرفهای از روی حماقت کمتر می بینی و می بینیم. این مثال کشتی گرفتن با خوک نمی دونم مربوط به کیه اما گاهی خوب مصداق داره
    پی نوشت: البته یه چیزی رو یه مدته اینجا می بینم که آزارم میده . یه سوگیری مثبت نسبت به حرفهای شما و گارد نسبت به تفاوت نظر مخاطبان با شما بین دوستان اینجا حس می کنم. یه جور مرید بودن. من هم مثل بسیاری از دوستان از شما بسیار آموختیم اما یادمه که تو فایل های صوتی ات میگفتی دوست نداری مخاطب تو حالت پذیرش بره.

    Thumb up 6

  • سلام محمدرضای عزیز
    معلمی یعنی زندگی با کلمات و تو هنرمندانه معلمی کرده ای و باعث و بانی زندگی بهتری برای تشنگان کلمات و اندیشه ها بوده ای

    معلم بزرگوار، جز با موفقیت خود چگونه میتوانیم قدردان باشیم؟

    محمدرضا جان،
    تو نور امید و الگوی بسیاری از هموطنان خود شده ای
    فروزان و درخشان و در دسترس بمان
    بمان که محتاج توییم

    Thumb up 6

  • اعظم می‌گه:

    کاش از اینستاگرام نمیرفتید اقای شعبانعلی ولم واسه نوشته هاتون تنگ شده خیلی از نوشته های سایتتونو واسه چندمین بار میخونم
    ما که شهرستان هستیم امکان استفاده حضوری از شما رو نداریم این دنیای مجازی خیلی خوبه
    امسال شماها باید باشید تو این دنیا تا پاک و مفید بمونه بهرحال دیگه باید به وجودش بعنوان بخشی از زندگی ایمان اورد
    دریغ نکنید ما رو از قلمتون
    من خیلی از شما یاد گرفتم تو همین دنیای مجازی

    Thumb up 2

  • سپیده می‌گه:

    سلام استاد عزیز
    میتوانم این حال را درک کنم،چون برایم پیش آمده است،من تقریبا دو هفته پیش با شما آشنا شدم که حال بسیار بدی داشتم و انگیزه ای برای تمام کردن پایان نامه و ادامه کار نداشتم ولی نوشته های شما باعث انگیزه دوباره در من شد….
    از شما بسیار سپاسگزارم حتی اگر این انگیزه موقتی باشد

    Thumb up 1

  • میترا می‌گه:

    دقیقا چند ماه پیش و در حالتی بسیار خراب و داغون و بطور کاملا اتفاقی با سایت شما آشنا و دانشجوی شما شدم.
    خدا را شکر که معلمی چون شما دارم
    یادم نمیاد اولین نوشته ای که خواندم چه بود، هرچه که بود روح متلاطم مرا آرام کرد و با خودم گفتم این روزنه ای است که برایم باز شده…
    و روزهای بعد با خواندن دیگر نوشته ها ، امیدوارتر…
    بدون شک، هر روزنوشت شما ، همچون فانوسی است که روح آشفته و سرگردان بی قراران را راهنما می شود…
    آن را همواره روشن نگه دارید
    همیشه و همیشه سلامت و ثابت قدم بمانید

    Thumb up 3

  • معصومه می‌گه:

    امروز یهویی اومدم اینجا این مطلبو که دوسال پیش خونده بودم دوباره خوندم اشک امانم نداد فقط خدا رو شکر کردم که سایتو تعطیل نکردی اگر نه ما الن کجا بودیم

    Thumb up 5

  • آفاق رحمانی می‌گه:

    بیشتر آرزو داشتم الان قرنی بود که انسان قدرت القاء افکار و احساسش رو از طریق متافیزیک میداشت، جدا برخی خداقوتها رو باید از عمق نگاهی خوند که نگاهش به دیده فعلی ما باز نیست.
    اینکه آدم خسته بشه، تا اینکه دلشکسته بشه دو مطلب جداگانه است. از شما جمله ای خوندم که روحم خش خورد، اینکه وای به حال کسی که تلاش کنه و رنج ببره برای چیزی که بعد بفهمه ارزشش رو نداشته، دردیکه با تمام رگ و پی خودم و تک تک اعضاء خانواده ام حسش کردم و هر روز از خاطره اش درآشوبم.
    من هیچ نصیحت خاصی ندارم، با وجود تجربه های تلخ متعدد زندگی ام به هیچ فرمولی هم نرسیده ام ولی ارزش نگاری بدی ندارم، میفهمم که گاهی همینکه بدونی فردا کودکی زیر سقفی امن در جامعه ای که به پرورش او اهمیت میدهند بزرگ میشه و خشتی از این سقف و نفسی از اون هوا به سهام تلاش شما باشه، باور بفرمایید همه دلزدگیهای شما را برطرف کنه. دستهای زیادی شبانه روز به دامان نگاه ما است، نگاههایی که از شرم به زمین دوخته شده اند تا با رودربایستی آفریدن موجبات بدبختی ما رو بوجود نیاورده باشند. همه کسانیکه شما رو بفهمند، و واقعا بفهمند!، فکر کنم هرگز از شما نخواهند خواست بمونید، تحمل کنید و امثالهم، تعجب نفرمایید، عزیزانیکه به انتخاب دل و تشابه درد متحمله انتخاب میشن و در ناخودآگاه ما لایک روحی روانی میخورن!، هرگز آدم دلش نمیاد بهش نصیحتی کنه که مثلا بهش فرصت اعتلای روحی و رجاء عقلی و کسب تجربه ذوالقدرین مرحمت کرده باشه!
    آدم یک جسم داره. عمری محدود داره. آسیب پذیرتر از اونیه که باور کردنی باشه. شما حق دارید در این فرصت محدود تصمیمات شخصی داشته باشید . زحمتها کشیده اید و شاید الان نوبت استراحت و لذت بردن باشه.گاهی زندگی اینهمه ارزش غصه خوردن رو نداره.
    ولی اینکه باور کنم شما اون دور دورها خیلی خوشحال باشید، با این حال و هواییکه هست و علایق و سلیقه ای که بسیار جزیی در نوشته های شما نسبت به مسوولیت شناسی و هوای بهبود، حس درمانگر و روحیه پروری تون پیدا کرده ام، کمی دور از واقع به نظر میرسه.
    اگر ماندید، برای ماندنی شدن بمونید. اگر تشریف بردید، برای بستن پنجره ای رحل سفر ببندید که جناب شعبانعلی فعلی رو برای همیشه به فراموشی بسپاره، وگرنه همه جا آسمون همین رنگ خواهد بود!، کسیکه به فرمایش جناب لاهوری شعارش اینه که به کجا برم سری را که نکرده ام فدایش، خوب همه جا دنبال فرصت ایثار میگرده.
    من فکر میکنم همه ما برای امری خطیر بدنیا آمده ایم. خطری بزرگتر از زندگی کردن هم هست؟
    زندگی رو راحتتر بگیرید تا مرحله سوم تاثیر نسخه های شما اثر ببخشه! این سفارش من به همه کسانی است از میان همکاران که به دارو متوسلانی بلاانقطاعند!
    در جامعه ای که شما قبیله بودنشو صحه گذاشته اید، قدر مسلم باید شاد زیست تا قبیله آرامی داشته باشیم.
    میدونم قلم گیرایی ندارم و نصایحم هم کمی old age بنظر میرسه ولی رها کنید خودتونو! اینجوری مشکلات از آن آقای شعبانعلیه و شما فقط گاهی برای ایشون دلسوزی خواهید کرد! زیر پر و بالشو خواهید گرفت، تن آرامی یادش خواهید داد، میبریدش تاتر، میخندونیدش، بهش هدیه میدین، بهش حق میدین، ازش فاصله میگیرین و از بالا میبینیدش و ومشکلاتش کوچیک میشن! گاهی که سهوا دچار خطایی شد، با هم میشینید و به اون موقعیت سهوی میخندید! میشید دو تا دوست که همه جا با همید ولی شما برادر بزرگترش هستید، هر زمان هم که نیاز بود به کمکتون میاد!
    جسارت منو انشاءلله که ببخشید، من بیشتر در اوراقم شعر مینویسم، سختمه نثر بنویسم ولی وقتی هم که نثر مینویسم، رنگ و بوی خیالپردازانه میگیره ولی خوب به امتحانش شاید بیارزه!
    به هر حال فکر کردم در کنار لطف دوستان خوبتون منهم دو جمله ناقابل نوشته باشم که میدونم وقتتونو گرفت. متشکرم.

    Thumb up 4

  • حسین دانش می‌گه:

    خیلی مردی

    Thumb up 5

  • Pouya می‌گه:

    خودتون یادم دادید “اگر از تنهایی میترسی دنبال حقیقت نرو” به هر حال شما امید بزرگی هستی، کم نیستند آدمهایی که حرفهای شما از جنس حرفهایی ست که با خودشون میزنند، معلمی سخته، رویات این باشه که بقیه ازت جلوتر باشه سخته، بعضی ها که قلب سلیم داشتن انقدر بار معلمی را سنگین میبینن که وارد معلمی نمیشن، براشون تدریس دغدغه نیست، فهمیدن دغدغه ست، معلم هایی هم که خلاء رو حس کردن و بدون آمادگی وارد عرصه شدند کم نیستند، چون فقط فرصت ها را دیدند…
    من اهل حدیث نیستم، ولی هرچه بزرگتر میشم یا بهتره بگم با مردم بیشتر مواجه میشم، این حرف امام رضا که نمیدونم کجا دیدم برام ملموس تر میشه، قبلا هیچی ازش نمیفهمیدم شایدم الان وهم برداشتتم، ولی بنظرم حقیقت میاد، میفرمایند:
    زمانی میرسد که سلامتی کامل بر ده جزء میشود، نه جزء آن کناره گیری از مردم است و یک جزء آن در سکوت….
    زندگیتون پر از آرامش و امید و رضایت.

    Thumb up 4

  • مامان افشین محمد می‌گه:

    با پسرم که همکلاسیتون بوده و چند بار زنگ زده صحبت نکردید .من گفتم شاید شماره موبایل تو رو نداره و جواب نداده.او هم مثل شما و من تو ایران مونده چون اهدافمون شبیه همه و ما ها باید بیشتر همدیگرو بشناسیم ، ببینیم و از هم حمایت کنیم.

    Thumb up 0

  • محمد مجتبی کامل منش می‌گه:

    تقدیم به محمدرضا ی عزیز:
    شب تاریک و ره دور و حرامی همره و زین ره
    سلامت کو رود او را نباشد غصه ی کالا
    گر از زحمت همی ترسی ز نا اهلان ببر صحبت
    که از دام زبون گیران به عزلت رسته شد عنقا
    یا حق خدا قوت

    Thumb up 0

  • زهرا می‌گه:

    سلام
    بعد از خوندن مطلبتون حالم خیلی دگرگون شد و حتی اشکم بی اختیار جاری. اما اشک شوق بود من خوشحال شدم از خوندن مطلبتون چون یه بار دیگه خدارو نزدیکتر از رگ گردنم احساس کردم. (توضیح خواهم داد اگر حوصله خوندن داشته باشید)
    چند وقت پیش تو شغلم دچار مشکل شدم (یه کارمند اداری بودم که میدونست قرار نیست زیاد بمونه و با این حال خوشحال بودم) خدارو صدا کردم و گفتم من اینبار فقط تو مسیری که تو انتخاب کنی میرم خودت بهترین مسیرو بذار جلو پام.
    کمتر از یک هفته خیلی اتفاقی برگشتم توی شرکت قبلیم پیش مدیر قبلیم که خیلی دوستش داشتم اما حالا اصلا مثل قبل نبود خیلی فرق کرده بود حالا برام خیلی بیشتر از یه مدیر بود، یه دوست یه مشاور عالی که باعث شد بعد از بیست و پنج سال فکر کنم واقعا کجا هستم و قراره کجا باشم … این مسیر فقط یه شغل جدید نبود یه زندگی جدید بود یه آدم جدید و من خوشحال بودم. نمیدونم دعای خودم بود یا دعای خیر یکی دیگه که برام آرزوی موفقیت کرده بود (شایدم پاداش یکی از کارای خوب خودم) خلاصه خوشحال بودم، خیلی.
    از طریق مدیرمون با سایت شما و نوشته های شما و بعد با افکار شما آشنا شدم، قبل از اون حتی اسمتون رو هم نشنیده بودم (من شمارو نمیشناسم با این حال دوست نداشتم آرام و بی صدا عبور کنم و برایتان نظر ننویسم). امروز بعد از خوندن این مطلبتون فهمیدم اون دعا هرچی که بوده تاثیر خیلی عمیق تری نسبت به چیزی که فکر میکردم داشته (قطعا پاداش هیچ کدوم از کارهای خوبم انقدر نیست). این مسیر، فقط مسیر شغلی من نیست. با این شناخت، مسیر زندگی من داره زیرو رو میشه، یه تغییر مثبت و عالی که خیلی دوستش دارم، ولی اینجا قطعا پایان مسیر نیست.
    اینارو گفتم که ازتون تشکر کنم که هستین، که موندین و به من این فرصت رو دادین و بخاطر همه اونایی که قراره بعدا باهاتون آشنا بشن چه اینجا چه هرجای دیگه دنیا و از هر طریقی، ازتون بخوام که خسته نشید یا حداقل ناامید نشید … .
    شما کسی هستین که قراره زندگی های زیادی رو متحول کنه، مسئولیت بزرگی روی دوشتونه، نمیخوام غلو کنم اما رسالت مهمی دارید

    Thumb up 3

  • یاور مشیرفر می‌گه:

    جناب شعبانعلی عزیز.

    دوست دارم همه چیزهایی که میخواهم بگویم را فقط در قالب دو بیت برایتان بنویسم:

    «به هنگام سیه روزی علم کن قد مردی را

    ز خون سرخ فام خود بشوی این رنگ زردی را

    نصیب مردم دانا به جز خون جگر نبود

    در آن کشور که خلقش کرده عادت هرزه گردی را»

    فرخی یزدی

    Thumb up 9

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *