پروفسور حسابی و انیشتین و ما!

قرار بود برای دوستم اهورا هاشمی طبق دستوری که داده بود و قولی که داده بودم درباره پرفسور حسابی بنویسم. نام پروفسور حسابی در فرهنگ ما با انیشتین و فیزیک و نبوغ و نوآوری گره خورده است و معمولاً شنیدن نامشان احساس لذت و غرور در بسیاری از ما ایجاد می‌کند.

قبل از نوشتن این متن، سری به کامنت‌ها زدم و حرف‌های میسا و بانو و محمدمعارفی رو خوندم و دیدم که با لحاظ کردن حرف و دغدغه‌ی دوستانم، نوشتن درباره پروفسور حسابی چقدر سخت‌تره.

پرفسور حسابی و انیشتین و ماجراهای ما

به هر حال، به نظرمی‌رسد که اگر بخواهیم در مورد پروفسور حسابی فکر کنیم یا حتی یک جمله هم بگوییم، لازم است حداقل سه گزارش زیر را مرور کنیم:

نخستین گزارش کتاب استاد عشق است که توسط آقای ایرج حسابی فرزند پروفسور حسابی تالیف و تدوین شده است.

دومین گزارش، صفحه‌ی ویکی پدیای پروفسور حسابی است. اگر چه مقاله هایویکی پدیا یک منبع گردآوری شده غیر متودولوژیک یا Collaborated Document است و از لحاظ علمی، استناد به آن درست و منطقی نیست، اما در مورد شخص ایشان، به دلیل تضاد و تضارب شدیدی که بین افراد مختلف در مورد روایتهای موجود از زندگی پروفسور حسابی و انیشتین و دیگر ماجراهای مرتبط وجود دارد، می‌توان حدس زد که شکل گیری و توسعه‌ی این صفحه، چالش های زیادی را تجربه کرده و این روزها که این صفحه تغییری جدی را تجربه نمی‌کند، می‌توان حدس زد که وضعیت فعلی آن، توافق‌نامه‌ی سازش مخالفان و موافقان است.

سومین گزارش که به نظرم خواندن آن می‌تواند خوب باشد گزارشی است که عصر ایران در گفتگو با ایرج حسابی فرزند پروفسور حسابی تنظیم کرده است.

طبیعی است که منابع متعدد دیگری هم (چه در قالب کتاب و مقاله و چه افراد مطلع) وجود دارند که مراجعه به آنها می‌تواند تا حدی به شفاف‌تر شدن تصویری که از پروفسور حسابی در ذهن داریم کمک کند.

دکتر حسابی و انیشتین و ماجراهای مامروری به آنچه در مورد پروفسور حسابی نقل می‌شود، پیش و بیش از هر چیز، بزرگ بودن ایشان، مقام و جایگاهشان، عشق ایشان به علم و دانش و یادگیری همراه با عمل و نیز تلاش پیوسته در راستای بهتر شدن اوضاع مردم این مرز و بوم، تایید می‌کند.

به سادگی نمی‌توان فرد منصف و خیرخواهی را تصور کرد که بزرگی ایشان و اقداماتشان را انکار کند.

 از سوی دیگر، می‌شنویم و می‌خوانیم که در روایات مرتبط با ایشان، اغراق‌های زیادی وجود دارد. شاید نقدهای وارد شده به کتاب آقای ایرج حسابی در مورد پروفسور حسابی نمونه‌‌ی مناسبی برای درک این فضا باشد.

ترویج گسترده‌ی عکس‌هایی که پروفسور حسابی در کنار انیشتین را به تصویر می‌کشند (و البته تکذیب‌هایی که با تاکید بر نادرست بودن آن عکس، تقریباً از سوی همه‌ی منابع مخالف و موافق، مطرح و منتشر شده است) نمونه‌ی دیگری از روایاتی است که در مورد ایشان ترویج شده و اعتبار داستان زندگی وی را در نگاه مخاطب، مخدوش می‌کند.

در نخستین روزهای شکل گرفتن روزنوشته‌ها، مطلبی نوشتم به نام کودکی ملت ما. دلم می‌خواهد با ارجاع به همان مطلب، در مورد داستان زندگی پروفسور حسابی فکر کنم.

کودکی دوران عجیبی است.

کودک ضعیف است. پا به دنیا نهاده و در میان انسانها می‌گردد و می‌چرخد، اما خودش را ضعیف‌تر از دیگران می‌بیند. لازمه‌ی بقاء کودک و نمردن او، ویژگی‌هایی است که در مکانیزم‌های شناختی‌اش تعبیه شده است.

از جمله اینکه کودک، نمی‌تواند انسانها را ترکیبی از دوست و دشمن ببیند. ذهن او در تحلیل ضعیف است. هنوز دنیا را ندیده و سیستم قضاوت در مغز او توسعه نیافته است. او باید همه را یا دوست ببیند یا دشمن. یا خوب یا بد. برای او همه یا شیطان هستند یا فرشته. در دنیای کودک، “انسان” وجود ندارد. همان موجودی که در فاصله‌ی خاک و افلاک در نوسان است و ترکیبی از خوبی و بدی در رفتار و گفتار و پندارش، حضور دارد.

از سوی دیگر، کودک به دنیا خوش بین است. برای او هر تصویری، در حد کمال است. پدرش، نماد قدرت است. نمادِ داشتن. نماد پشتوانه بودن. نماد کسی که می‌تواند حتی پسر همسایه را که چند برابر او قد و حجم دارد کتک بزند و تنبیه کند. نماد کسی که اگر اراده کند می‌تواند هر چیزی را بخرد. حتی آن ماشین گرانقیمتی که هرگز حتی از سر کوچه‌ی ما، “عبور” هم نمی‌کند.

مادر هم برای او، تصویری از کمال است. کوه استقامت. کسی که بودنش یعنی حمایت. یعنی غذا. یعنی مراقب. یعنی امنیت. یعنی آرامش.

برای کودک، همه چیز قابل باور است. مادربزرگ فوت می‌کند و او از محل مادر بزرگ می‌پرسد. می‌گویند کار داشته و به مسافرت رفته و بازمی‌گردد. و کودک که در آن گوشه، خود قرار گرفتن پیکر مادربزرگ را در خاک دیده است، منتظر می‌ماند تا او بیدار شود و به خانه بازگردد.

تعبیر زیبای کارول پیرسون، واقعاً‌ زیباست. او توضیح می‌دهد که هر کودکی، در دو مرحله یتیم می‌شود. مرحله‌ی دوم، همان فوت والدین است که می‌دانیم و مرحله‌ی نخست، زمانی است که آن تصویر زیبای رویایی و کاملی که از پدر و مادر در ذهن خود ساخته، می‌شکند و می‌میرد.

کودک، روزی می‌فهمد که پدر، قدرتمندترین فرد دنیا نیست. او هم ممکن است در یک درگیری، کتک بخورد و به خانه برگردد.

کودک روزی می‌فهمد که پدر، ثروتمندترین فرد دنیا نیست و اگر وعده‌ی دوچرخه را از حالا به آخر سال تحصیلی موکول کرده است، دلیلش دریافت کارنامه‌ها نیست. بلکه پس انداز کردن پول است و شاید امید به دریافت مساعده‌ای، که خریدن آن دوچرخه را امکان پذیر کند.

کودک روزی می‌فهمد که – به هر دلیل – آن ماشین گرانقیمتی که در شهر دیده بود، هرگز ماشین آنها نخواهد شد و حتی اگر در کوچه‌ی آنها پارک کرد، باید آن را با شگفتی نگاه کند.

کودک روزی می‌فهمد که مادر، خود نماد درد و رنج و تحمل بوده. لبخندهای مهربان مادر، از روی شادی و رضایت نبوده. از مهر مادری بوده. از عشق به فرزند. از بزرگواری او. مادر ترجیح می‌داده در مقابل فرزندش، لبخند بزند و بخندد و شادی کند و گریه‌ها و اندوه خود را، به خلوت شبانه‌ی خود، به سجاده‌اش، به تاریکی اتاق یا به جمع دوستانش ببرد.

اما طبیعی است که هیچ کس، این تجربه‌ی یتیمی را دوست ندارد. همه دوست دارند تا حد امکان، آن تصویر کامل را حفظ کنند. چنین می‌شود که اگر پدر در یک درگیری خیابانی زخمی شود، کودک فکر می‌کند که پدر، دلش نیامده با روبرویی برخورد تند کند و ملاحظه‌ی او را کرده. و ترجیح می‌دهد که گریه‌های شبانه‌ی مادر را، نه حاصل دعوای با پدر، که مناجات با درگاه الهی ببیند.

شکل‌های رفتار کودکانه را در جوامع هم می‌توان دید.

اینکه مردم یک جامعه، تصویرهای کامل و زیبایی از داشته‌های خود می‌سازند. از تاریخ‌شان. از گذشته و امروزشان. از بزرگانشان.

ملت‌هایی که رشد می‌کنند و به بلوغ می‌رسند، به نقد گذشته می‌نشینند و ضعف‌ها را می‌پذیرند و در پی جبران آنها برمی‌آیند.

اما ملت‌هایی که هنوز در مرحله‌ی کودکی هستند، در پی خلق تصویری زیبا و کامل و دلفریب از خود و داشته‌هایشان می‌گردند.

“نابغه‌ترین مردم جهان” می‌شوند. “گذشته‌های دور طلایی” می‌سازند و “پادشاهانی که هیچ روایتی از نابخردی و نادانی آنان وجود ندارد”. هر آنچه هست خرد و دانش است و تو می‌مانی که مگر انسان، می‌تواند در تحلیل و قضاوت و دانش و تصمیم، چنین بی‌عیب و نقص باشد.

دانشمندان این ملت‌ها، “دانش”مند نیستند. “حکیم” هستند. جدای از اینکه لوله‌ی آزمایش به دست گرفته‌اند و آزمایش کرده‌اند و علم را به پیش برده‌اند، در کشف اسرار عالم هستی هم توانا بوده‌اند. همانقدر که فیزیک می‌فهمیده‌اند، عشق هم می‌فهمیده‌اند و همانقدر که مغز را می‌فهمیده‌اند، جامعه شناس هم بوده‌اند. بوعلی، اگر برای ما دوست داشتنی است، تنها به دلیل پزشک بودنش نیست. بوعلی فیلسوف هم هست. حکیم هم هست. همین‌هاست که او را برای ما عزیزتر می‌کند.

ملت‌هایی که دوران کودکی خود را می‌گذرانند، به تصاویر “خوب” قانع نیستند. آنها تصاویر “عالی” می‌خواهند.

چنین می‌شود که اگر فیزیک‌دانی چون پروفسور حسابی داشته باشند که تاثیرگذار و بزرگ هم بوده است، مرد عمل هم بوده، کارهای ماندگار هم کرده، تا تصویر او در کنار انیشتین را نبینند، راضی نمی‌شوند (مهم نیست که نخستین کسی که چنین اخباری را منتشر می‌کند، چه هدفی دارد، مهم این است که نشر گسترده‌‌ی این نوع اخبار، نشان داده است که این دروغ‌ها، بر دل یک ملت می‌نشیند).

یک بار هم به اسم حکیم شیفت، حرف‌هایی از این دست زدم که آنها را در اینجا تکرار نمی‌کنم.

فرهنگ کودکانه، اثرات بدی دارد. اثراتی که اگر به آنها توجه نداشته باشیم، می‌تواند حال و آینده جامعه‌مان را تخریب کند.

نخستین اثر بد، بی‌عملی است. وقتی تا این حد تصاویر کامل از خود و گذشته‌مان می‌سازیم، وقتی معتقدیم که همه‌ی سازمان‌های پیشرفته‌ی دنیا را ما ساخته‌ایم و مدیریت می‌کنیم (ظاهراً نیمی از کارکنان ناسا ایرانی، نیمی پاکستانی، نیمی هندی و نیمی‌ دیگر بنگلادشی هستند! کافی است کمی جستجو کنید!)، دیگر اوضاع نادرستی اقتصادی و مدیریتی و صنعتی خودمان را به تنبلی، تن پروری، کم فکری، کم سوادی، مطالعه‌ی کم، به روز نبودن، اتلاف منابع، دنبال راه میان‌بر رفتن، خودخواهی، خودمحوری، غیرسیستمی فکر کردن و ده‌ها ویژگی دیگرمان ربط نمی‌دهیم. به دنبال دستی از بیرون می‌گردیم که بیاید و نجاتمان دهد!

دومین اثر بد، این است که نخبگان و دانشمندان و بزرگانمان، عمر محدودی پیدا می‌کنند. آنها تا زمان مشخصی، هرگز دیده نمی‌شوند. تلاش می‌کنند. مطالعه می‌کنند. خدمت می‌کنند. می‌خوانند. می‌نویسند. اقدام می‌کنند و در نهایت دیده می‌شوند:  “حسابی” می‌شوند. “سمیعی” می‌شوند. “میرزاخانی” می‌شوند.

نگاه کودکانه ما، می‌کوشد از آنها تصویری بزرگ و کامل بسازد. داستان‌ها خلق می‌کند. روایت‌ها می‌سازد. بزرگنمایی می‌کند. اغراق می‌کند.

مدتی می‌گذرد. این قصر شیشه‌ای آرزوها، دیر یا زود، به ضربه‌ی سنگی می‌شکند.

رویاهایش فرو می‌ریزد. یتیم می‌شود.

و این یتیم شدن، سرخوردگی می‌آورد. ناراحتی می‌آورد. همان تندیسی را که با افتخار از بزرگان خویش، ساخته بودیم و نصب کرده بودیم، بر زمین می‌کشیم و سپس، در انتظار فرد دیگری می‌گردیم که از نردبان دانش و شناخت و معرفت و خدمت، بالا رفته باشد و ما دوباره، بازی مار و پله را با او آغاز کنیم.

شاید سرنوشت بزرگانی چون پرفسور حسابی‌ که امروز در غبار ابهام فرو رفته‌اند، درس بزرگی برای ما باشد. بزرگتر از همه‌ی کارهایی که برایمان کرده‌اند. اینکه بیاموزیم، “تصویرهای خوب” را در پای “تصویرهای عالی” قربانی نکنیم و از سنگی، که پله‌ای برای بالا رفتن ما و رشد فرهنگ و جامعه ما شده، “بت” نسازیم. بگذاریم داشته‌هایمان، بمانند و امیدی برای حرکت و انگیزه‌ای برای پیشرفتمان شوند.

پی نوشت یک: وقتی در مورد پروفسور حسابی که معاصر ماست و از میانمان رفته، تا این حد اختلاف نظر و تردیدهای مختلف وجود دارد، بیشتر می‌توان به تعریف منسوب به ناپلئون از تاریخ پی برد: تاریخ، روایتی از گذشته است که افراد نسبتاً زیادی  آن را باور دارند.

پی نوشت دو: خیلی دوست دارم اگر وقت کردید، یک بار دیگر داستان آلن تورینگ را بخوانید. شاید تداعی‌های خوبی ایجاد کند.

پی نوشت سه: از تصویر کامل ساختن ما همین بس که چون خودمان دانشگاه رفتن را دوست داریم و مدرک گرفتن رویای ماست، از جنبه‌های درخشان زندگی دیگران، داشتن مدارک متعدد کارشناسی و ارشد و دکترا را می‌بینیم. چون چیزی را که ما یک موردش را هم به زحمت داشته‌ایم، پنج مورد داشته‌اند! به همین سادگی و کودکانگی! در حالی که چنین چیزی، به طور مشخص، نشان می‌دهد که این بزرگان، تا مقطع خاصی از زندگی، هنوز راه خود را پیدا نکرده بودند و توان تصمیم گیری و انتخاب درست مسیر را نداشته‌اند. اما چه باید کرد که بزرگانمان، نه به خاطر بزرگی خویش و کارهایشان، که به خاطر منعکس کردن رویاها و نداشته‌ها و خواسته‌ها و آرزوهای ماست، که در نظرمان زیبا و دوست‌ ‌داشتنی می‌شوند.

پی نوشت چهار: بزرگانی چون پروفسور حسابی، هنوز هم در لابه‌لای دیوار ابهامی که به دور زندگیشان کشیده‌ایم، حتی با تک تصویر‌های آخرین لحظات زندگی خویش نیز، برای ما حرف‌ها و درس‌های زیادی دارند:

دکتر حسابی در بیمارستان در حال مطالعه



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+237
  


36 نظر بر روی پست “پروفسور حسابی و انیشتین و ما!

  • معصومه شیخ مرادی می‌گه:

    سلام بعد از مدتها چقدر دلم برای این خانه خوب تنگ شده بود وبعد از مدتها چه حس خوب و آشنایی پیدا کردم.
    داشتم برای خودم مطلبی می نوشتم با این تفاسیر که روزهایی که عقاید و دین و تفکر و اندیشه هایم در سطح کوچک خانواده و کتابهای بنش و دینی و عربی و معلمهای گیر پرورشی بود چه انتظارات خنده داری از دنیا داشتم فکر می کردم همه آدمهای مهمی که من دوست دارم باید خوب باشند مثل دینی و عربی مثلا آنروزها اگر می شنیدم سیاوش قمیشی نماز می خواند کلی حال می کردم از آن روزها واقعا خنده ام می گیرد امروز که مطلبت رو خوندم چه تعبیر خوبی از این مدل من و شاید خیلی های دیگر داشتی، کودکی ملت ما ،عجب چقدر ما حسش می کنیم و تو حس های ما رو تعبیر می کنی اسمشون رو میگی و من و ما چقدر خوشحال میشیم وقتی روی این بچه بی اسم که خودمون اسم براش پیدا نمی کردیم اسم می گذاری…

    Thumb up 2

  • فروغ می‌گه:

    در تأیید نظر شما من فکر میکنم این بحث خیلی وسیع تر در خیلی از أرکان جامعه از خانواده که شما إشاره کردین تا نهاد های بالاتر جامعه ریشه داره و پرداختن به این میتونه کمک کننده باشه از اونجاییکه ما به عنوان جامعه ایرانی دارای یک ناخوداگاه جمعی مشترک هستیم که در اون جامعه در کودک یتیم باقی مونده همینطور که تاریخ ما نشوى میده مشکلات فراوانی إیجاد کرده واگاه شدن أفراد در این راه میتونه گامی مهم باشه برای اغاز حرکت تا شاید موتورهای جستجو، حرکت ، کار جمعی ، منافع جمعی و …… بیدار بشن و جایگزین فرهنگ انتظار بشه راهی طولانی در پیش است……

    Thumb up 0

  • حامد صیادی می‌گه:

    کلا خیلی از ما آدمها نه اینجا همه جا برای “فرار از خود” و روبرو نشدن با خود واقعی مون رو میاریم به انواع “تخدیرات” و سرگرمی ها. یکی از این تخدیرات میتونه همین آویزان شدن از مشاهیر و بزرگان و بت شده ها باش. من ی که چیزی برای عرضه ندارم و تلاشی هم نمیخوام بخرج بدم مدام دنبال اینم که خودمو بچسبونم به فلان مکتب و فلان ایدئولوژی و فلان کس تا شاید منم در زمره اونا خوانده بشم.

    Thumb up 3

  • فاطمه صفایی می‌گه:

    خیلی برام جالب و مفید بود که از این زاویه به مسئله‌ی دکتر حسابی نگاه شد. چرا که سالها پیش برا منم سوال‌های اهورا ی عزیز پیش اومده بود.
    کودک خواندن جوامع، روش خوب و کارامدی برای بررسی چنین مسائلی هست.

    Thumb up 1

  • میثم حیدری می‌گه:

    سرگیجه گرفتم واقعاً. ۹ سال پیش زمانی که ۲۰ ساله بودم و تقریباً آشنایی جز با نام دکتر حسابی نداشتم، کتاب “استاد عشق” رو به پیشنهاد یکی از بستگان خوندم. اون زمان اصلاً چنین مسائلی رو نمیدونستم. ولی امروز با خواندن این مطلب و مرور مصاحبه های سایت عصر ایران و ویکیپدیا دچار حالت تهوع شدم از حماقت هایی که می تواند به خاطر عقب ماندگی در یک ملت پدید بیاید و سپس این حماقت ها گم شود.
    انسان هایی که برای ذوق مرگی لحظه ای خود، دست به حماقت خود و فراموشی می زنند و فکر می کنند این ذوق مرگی در سقوط آن ها به دره تحقیر و سیاهی تأثیری ندارد.
    انسان هایی که خدمات خوب بزرگانشون رو اینگونه تخریب می کنند و اصلاً نمی خواهند بفهمند که در نابودی سرنوشت و آینده جامعه شون تأثیر داره.

    Thumb up 2

  • مریم می‌گه:

    به نکته روانشناسی خوبی اشاره شد…ممنون از شما.

    Thumb up 0

  • سیامک می‌گه:

    بسیار بسیار از خواندن این مطلب لذت بردم. اینکه یک واقعیت بستگی به زاویه نگاه ما دارد کاملاً درست است و مصداقی دیگرش را اینجا خواندیم. ما از دریچه نگاه و دانش و یادگیری های گذشته خودمان هست که به دنیا نگاه می کنیم و حتی با تکیه بر همین اطلاعات شخصی قضاوت می کنیم. به نوعی یادآور داستان “فیل مولانا” هم هست. حقیقت بر سر جایش ایستاده ولی این ما هستیم که تصویر متفاوتی را از آن برای خودمان مجسم می سازیم و سر همین تفاوت تجسمات به اختلاف نظر می رسیم، گرچه حقیقت همچنان بدون تغییر به حیات خود ادامه میدهد.

    Thumb up 1

  • bahar1365 می‌گه:

    سلام
    متاسفانه می تونم بگم ما ایرانی ها سابقه طولانی در بت سازی، مقدس ساختن افراد داریم. تا جائی که زحمت شک و تردید در مورد هیچ موردی رو به خودمون نمیدیم.این وسط اگه یه نفر بیاد و در مورد چیزایی که دلمون خواسته ازشون بت بسازیم سوال کنه، فشار خونمون یهو بالا میره. راحت ترین کار دنیا پذیرفتن هر آنچه که میشنویم و میخونیمه، ولی مهمتر از همه طرح پرسشه ؟ فکر می کنم جامعه ای که داریم توش زندگی میکنیم فرهنگ پرسش، طرح سوال و نقد رو نفی می کنه.خودم شخصاً در برابر افکار متعصب ملی، مذهبی، قومی و….. به این مشکل بارها برخورد کردم.
    امیدوارم همگی اندیشه رو بیاموزیم .

    Thumb up 2

  • نیلوفر می‌گه:

    به نظر میاد که ما بت می سازیم تا بتونیم پشت بزرگی اون بت و سایه ش تحقیر ها و کم کاری های تاریخی خودمون رو پنهان کنیم و کمی از اون حس تلخ عقب موندگی مون کم کنیم. فرو رفتن توی توهم و تدخین با حاصل تلاش دیگران جوری ماها رو سرخوش میکنه که فکر میکنیم خودمون این راه رو رفتیم و بعد از فروکش کردن تب مستی دنبال یه بت دیگه میگردیم.
    چقدر به خودمون و جامعه مون خیانت کردیم با این خیال واهی.
    ” ما متهمیم”

    Thumb up 4

  • اطلس می‌گه:

    شایدسومین پیامد این نگرش اینه که حتی اگه کسی دیده بشه،اگه کسی به مقام اسطوره ای ما برسه خیلی راحت با دیدن یه عدم موفقیت تو زمینه های دیگه زندگیش زمینش میزنیم ،البته ناموفقی واژه درستی نیست وبهتره بگم در صورتیکه مطابق تصویر ذهنی وعمومی ما عمل نکنه دیگه از مقام اسطورگی ساقط میشه وتبدیل میشه به یه فرد بی ارزش مثلا با فهمیدن اینکه این فرد تو زندگی شخصیش یه اشتباهی کرده(البته از دیدگاه ما) یا یک دانشمندی تو زندگی شخصیش روابط غیر اخلاقی داشته یا یک ورزشکاری عکس هایی رو از زندگی شخصیش منتشر کرده طوری جبهه گیری میکنیم که انگار ما خداییم و این شخص خطاکارترین تاریخ ودرصورتیکه مجازاتش نکنیم لکه ننگی میشود برای بشریت غافل از اینکه این فرد ماورایی نیست ،انسان است وامکان خطا وجود دارد اصلا شاید کار این فرد درست باشد ودیدگاه ما خطا شاید فاصله گرفتن از این کودکی به ما بیاووزد که اگر کسی را در یک زمینه ای تکریم می کنیم به جنبه های دیگر زندگی اش کاری نداشته باشیم هر کس را به خاطر موفقیت در زمینه ای که فعالیت میکند بزرگ داریم البته کودک بودن تنها ویژگی ملت ما نیست در دیگر ملت ها هم وجود دارد شاید با دوز پایین تر چرا که اگر نبود افرادی مثل پروفسور مندل که دودهه بعد از مرگ شناخته شد خدمت های زیادی به علم و… کرده بودند شاید علت این کودکی در آنها نداشتن(والبته گشتن دنبال آن) ایدولوژی درست ودر ما نفهمیدن آن است(آنها زمین را می کنندشاید گنجی بیابند وما هم مرواریدی در دست داریم که اصلا نمیدانیم به چه کار می آید!)

    Thumb up 3

  • شهاب مخلص گرامی می‌گه:

    واقعا آفرین! مرسی از این همه درک و فضیلت زیبا!

    ما یاد گرفتیم تو همه زمینه ها بت بسازیم! و اینقدر شب و روز پرستش و طرفداری کنیم که خودمون هم یادمون نیاد که واسه چه چیز شروع کردیم به تحسین و تمجید.
    همیشه میگم کاشکی ایران یک کشور چند هزار ساله نبود. این غرور کاذب مارو از خیلی چیزا عقب انداخته.

    Thumb up 1

  • علیرضا امیری می‌گه:

    محمدرضا
    بذار من یک اعتراف بکنم همین اول:
    واقعا بعضی وقتها بهت حسودیم میشه (بخدا اگه دروغ بگم!)
    این طرز فکر و دگراندیشی تو از کجا میاد؟!
    چقدر تحسین برانگیزه.
    من فکر میکنم تو سه بار یتیم شوی. بار سوم وقتی یتیم شدی که تصویر زیبا و رویایی از تاریخ، گذشتگان، درونیات، بزرگان دیروز و امروز تو شکسته شد و دانستی که آنقدرها هم که گفته میشود بزرگ نبوده اند و ضعف ها داشته اند.
    و دانستی که برای رشد باید این درد را بپذیری.
    امروز نیز حال من خراب شد…
    شاید من هم دارم یتیم می شوم!

    Thumb up 4

  • محسن نوری می‌گه:

    ما مو میبینیم و شما پیچش مو. بعد مدتها که اومدم روزنوشته ها سورپرایز شدم با این مطلب. متشکرم

    Thumb up 1

  • msabdi می‌گه:

    متن بسیار دلنشینی بود. با حفظ احترام کامل، ضعف فرهنگی (و شاید بهتر است بگویم روان شناختی) جامعه را به شیوه ای سنجیده بیان کردید.
    سپاسگزارم

    Thumb up 3

  • مجید می‌گه:

    ۱- دکتر شریعتی هم به این نکته اشاره کرده که ما ملتی هستیم که تو گذشتش گیر کرده
    ۲- اتفاقا دیروز بصورت اتفاقی یه برنامه از تلویزیون دیدم که میتونم اونو به دوستان توصیه کنم. (معمولا تلویریون دستگاه مضرری مگر اینکه بصورت موردی عکسش ثابت بشه). یه برنامه است که فکر کنم حدود ساعت ۴ از شبکه ۳ پخش میشه(از میانه برنامه دیدم) به اسمه “امضا” که اگه هر هفته ادامه داشته باشه ظاهرا فقط از بزرگان این مرز بوم (در هر شاخه ای) دعوت میکنه و با اونا گفتگو میکنه. دیروز پرفسور فرهود، پدر علم ژنتیک ایران رو دعوت کرده بود.در برابر سئوال مجری که آیا واقعا ایرانیها از لحاض ژنتیک به اون باهوشی که میگن هستند؟ ایشان یه جمله جالب گفتن: ایرانیها از لحاظ ژنتیک جزو آدمهای باهوش هستند ولی مشکل اینه که پشتکار و تدام در کارهاشون ندارند. سختکوش نیستند و این فقط در محیط و با آموزش ایجاد میشود و از لحاظ ژنتیک قابل اصلاح نیست.
    ۳- ما معمولا دوست داریم کمبودهای خودمون رو تو یه نفر دیگر جبران کنیم. بنابراین آدم سختکوش و با دانشی مثل پرفسور حسابی میتونه یه گزینه برای بت شدن باشه.

    Thumb up 13

  • علی ظفری می‌گه:

    مدت ها بود که منتظر خواندن چنین مطلب خوبی بودم. تعبیر ملتی که در دوران کودکی به سر می برد بسیار زیبا و گویا بود.
    دربارۀ دکتر حسابی باید عرض کنم که هر چند قصد زیر سوال بردن مرتبه علمی ایشان را ندارم اما به باور بنده ایشان بسیار خوش شانس بوده اند که توسط پسرشان آقای ایرج حسابی به خوبی به ملت ایران شناسانده شده اند و تحت تاثیر همان اخلاق کودکانه ایرانیان، بسیار بالا برده شده اند. وقتی صحبت از تاسیس دانشگاه تهران به میان می آید، همه دکتر حسابی را به عنوان موسس این دانشگاه به یاد می آورند، در حالی در هیچ دوره ای ایشان ریاست دانشگاه تهران را بر عهده نداشته و در مقابل، دکتر علی اکبر سیاسی بیش از ده سال از سالهای آغازین تاسیس دانشگاه تهران رییس این دانشگاه بود، اما کمتر کسی ایشان را می شناسد.

    Thumb up 1

  • اهورا هاشمی می‌گه:

    درود بر استاد عزیز ما…محمدرضای شعبانعلی که سخنی را یا با سند و منبع یا با اندیشه ای که سخت می شود ردش کرد می نویسد و می گوید.
    استاد، من که باشم که دستور دهم، این لطف شماست که در شلوغی کارهایتان به سلیقه و درخواست مخاطب تان نیز اهمیت می دهید و می نویسید.(که ده نکته پس از ده سال وبلاگ نویسی۱و۲ اینجا خود را نشان می دهد) و بسی سپاس از این روزنوشته تان.

    نمیدانم پرفسور حسابی الان چه احساسی دارد که ما بر سر چند خاطره و داستان هایی که اصلن کاری ندارم که از کجا آمده است و راست است یا دروغ جامه های یکدیگر را می دریم. و ادب را مرخص می کنیم.؟! من اگر جای ایشان بودم(میدانم تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف…فقط جهت تفهیم بهتر است) قطعن در گور می لرزیدم. که چرا از این همه خدماتم و کارهایم و غیره همین بی اهمیت ها را گرفته اند. که چه شود!؟!
    من بد یا خوب به خودم و خدایم ربط دارم و آنچه که از دست و ذهنم بر می آمد برای کشور و مردمم کردم. حداقل کاری که شما می توانستید بکنید یا هنوز هم می توانید ادامه همان کارها یا بسا خیلی بهتر و بیشتر باشد-هست.(در تمامی علوم)
    پسرم اغراق می کند یا دروغ می گوید(که کوتاهی من در تربیت فرزند بوده است! شاید به جای هرشب ۲ساعت ، می بایست وقت بیشتری را بگذارم. بر من ببخشایید …اما خودم چی؟! خودتان ببینید؛این تنها مصاحبه به جا مانده از من است:
    http://www.hessaby.com/galery_film.htm
    اصلن من هم دروغ می گویم، نتایج و ثمره کارهایم که هست. آنچه که عیان است،چه حاجت به اینگونه بیان است!؟
    مگر من برای معروفیت و شهرت و پول و مقام به کشورم بازگشتم!؟ چرا اینقدر ناسپاسید!!!؟
    هم وطنم زندگی من هیچ ابهامی نداشت، حداقل تا وقتی که خودم زنده بودم.
    هم وطنم من نه نیاز به بزرگ نشان داده شدن دارم و نه هیچ چیز دیگری! شما مرا قهرمان خود و کشورمان ندانید که بقول استاد شعبانعلی اگر یک روزی در عالم کودکی فهمیدید، من آنگونه نبودم که فکر می کردید؛ خود را یتیم نبینید. بلکه خودتان قهرمان خودتان باشید.

    اهورا: اصلن کاش من هم چنین پدری داشتم که شغلم فرزندیش باشد!که افتخار هم دارد. که کاش امیرکبیر و مانند این بزرگان هم چنین فرزندانی داشتند.(در جواب منتقدانی که شغل ایرج حسابی را فرزند پرفسور حسابی میدانند گفتم. که البته به معنای جانب داری از ایشان نیست)

    استاد از بت سازی و پرستی گفتید که باید بگویم: “بزرگترین خیانت به یک فرد نشاندن آن بر جایگاهیست که جایش نیست.”
    چیزی شبیه جمله خودتان که می گفتید: دانستن نصفه و نیمه علم خیلی خطرناک تر از ندانستن آن است، زیرا ما را دچار توهم دانستن می کتد.
    پس وقتی فردی را بت میکنیم که شاید خودمان هم توسط دیگران بت شده ایم(شاید دلیل اینکه در قوانین کامنت گذاری استاد شعبانعلی تعریف و تمجید بیش از حد را منع کرده اند برای همین است که نگذارند بت شوند!) بیشتر برای بت شونده خطراناک است تا بت کنندگان. زیرا اگر روزی برسد که قرار باشد آن جایگاه را ترک کنی، فرقی با مرگ ندارد. ولی اگر آن جایگاه را خودت با دانش و تلاش بدست آورده باشی، دیگر نگرانی ندارد. زیرا انسان است که به مقام و جایگاه ارزش و اعتبار می دهد نه بالعکس.
    که چه فراوانند همین بالعکس ها.

    سپاس از استاد و همه شما شعبانعلی دات کام ها
    با احترام
    اهورا.ه

    Thumb up 8

  • نيما می‌گه:

    یک سوال. چرا اگر فردی سعی کنه از انشتین یک “تصویر عالی” بسازه، ذهن کودکانه ای داره و رشد پیدا نکرده، اما همین فرد اگر از مسیح یک “تصویر عالی” بسازه انسان خردمند و و فرزانه ای به حساب میاد؟ (البته با این فرض که هیچ یک از این دو بزرگوار “عالی” نبودن، والا اگر اعتقاد بر این باشه که مسیح “عالیه”، جواب این سوال از قبل معلومه)

    Thumb up 4

    • محمدجواد علیمحمدی می‌گه:

      مهم این هست که واقعیت را تغییر ندهیم . در “عالی” نشان دادن “خوب” همان قدر جفا کرده ایم که در کاهش “عالی” به “خوب”.
      در مورد مسیح مبالغه این می توانست باشد که او را در جایگاه خدایی قرار دهیم که ما انسان ها کردیم. که این اشتباه بود.
      مسیح خدا نیست. اما مسیح من هم نیستم . فروکاستن او به یک مبلغ یهودی عادی هم خیانت به او هست . همان قدر که خدا خواندن مسیح خیانت است.
      کلمات عالی و خوب دقیق نیستند و پیامبران و شخصیت های بزرگ همان قدر که جاذبه دارند دافعه هم دارند. و این بسته به دیدگاه هر شخص هست که کی عالی است و کی دانی.
      ابد نیست این را ببینید:
      https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B5%D8%AF_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)

      Thumb up 2

      • نیما می‌گه:

        اتفاقا منظورم از این سوال دقیقا توجه کردن به واقعیت بود (نه موضوعی که به عنوان “حقیقت”، پیروان یک دین قبولش دارن!). به نظر من احساس نیاز یک فرد به اینکه انسانی به نام “مسیح” را در جایگاه فرازمینی و “عالی” قرار بده و او را نماد همه ی خوبی های قابل تصور برای بشر و مبرا از هر نوع لغزش و ویژگی منفی تصور کنه، دقیقا از جنس همین نیاز و احساس کودکانه ای هست که ممکنه در مورد هر انسان مشهور دیگه ای همچون انشتین داشته باشه. هر دو از یک جنسن، فقط یکی ساختار اجتماعی و معطوف به قدرت پیدا کرده، و برای دیگری این ساختار ایجاد نشده. فرقش در اینه که پیروان احساس “عالی” نسبت به مسیح (مثل کلیسا و …) شمشیر رو از رو بستن، و شما یا باید معتقد باشی که مسیح “عالی” بوده و یا کافر هستی (همین تقسیم بندی مومن و کافر برای پیروان کیش شخصیت انشتین هم وجود داره، اما فرقش اینه که کافر بودن نسبت به انشتین محدودیت های مختلفی که کافر بودن به مسیح داره را، نداره!). فرق های این دو احساس، از جنس کارکردهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی اونها هستش.
        ممنونم بابت لینک، خیلی مفید بود.
        موفق باشید.

        Thumb up 0

  • Miladink می‌گه:

    سلام.
    آقای شعبانعلی گفتین که تعدد مدارک نشون نیده این بزرگان هنوز مشیر زندگیشون رو مشخص نکرده بودند.
    ای کاش شما در وبلاگتان هم مطالبی در این زمینه داشتید که چگونه مسیر زندگیمان را تشخیص بدهیم یا لااقل خاطراتتان را از این مسیر بیان کنید.من خودم گاهی اوقات دچار تردید می شوم.مثل همان مطلب متمم که افراد موفق هم به علت تصمیم های خارح از عرفی که می گیرند طعم تلخ تردید را می چشند.چگونه باید مقابله کرد؟چکونه باید فهمید که این تلخی تردید واقعی است یا پوچ و تهی؟

    Thumb up 2

  • فواد می‌گه:

    کودک بودن عین بی مسولیتی است ما آن را انتخاب کردیم چون بی مسولیت و تنبل هستیم ما قهرمانهایمان را پرورش میدهیم برایشان هورا میکشیم و آنها را جلوی گلوله می اندازیم و دوباره دنبال قهرمان هستیم چون قهرمان بودن جرات و مسولیت میخواهد ما این زحمت را هرگز به خودمان نمیدهیم ما دوست داریم از دور وایسیم و نگاه کنیم .
    ممنون محمد رضا من قبلا بحث کودکی رو تو وبلاگ قدیمیت خونده بودم و خیلی هم بهش فکر کردم . بابت کانالت هم دستت درد نکنه خیلی به جا بود این کار نه به خاطر محتوا فقط به خاطر اینکه روش فهمیدن و استفاده از ابزاری مثل تلگرام رو برامون کمی روشنتر کردی . این روزها مطالب رو میخونم ولی کامنت نمی زارم . امشب نتونستم از قلمت بدون عرض ادب و درود عبور کنم .
    شب خوش

    Thumb up 5

  • رکنی می‌گه:

    سلام.خدا قوت!
    چند روز پیش مطلب:دکترا نمی خوانم شما از طریق واتس آپ رو خوندم.از فرستنده پیام منبع خواستم. امروز به سایت شما رسیدم.واقعا خوشحالم از اینکه با فرد خلاق،مبتکر و فهمیده ای آشنا شدم. سلامت و سرافراز بمانید.
    از باب نشر خوبیها،سایت شما را در وبلاگم لینک کردم.http://shathiyat.mihanblog.com/

    Thumb up 1

  • ایمان میرزایی می‌گه:

    میدونی که چقدر کم کامنت میگذارم، اما اینبار هیجان زده میخوام در مورد این صفحه چند تا چیز که به ذهنم اومد بنویسم، اصلا بحث مدل ذهنی خیلی به دردم خورد چون در مورد هر جمله توی اونجا کلی چیز توی کاغذ نوشتم و البته دور انداختم!
    وسطای این صفحه بودم که یاد یکی از سخرانی های هیتلر افتادم که می گفت(البته اگر درست ترجمه کرده باشند):

    -ما دروغ نخوایم گفت و عوام فریبی نخواهیم کرد.
    -بنابراین، من مصمم و ثابت قدم هستم
    -که هیچگاه پشت این مردمان پنهان نشوم و قول های پوچ ندهم.
    -آینده مردم آلمان در خودمان نهفته است.
    -وقتی خودمان، جایگاه مردم آلمان را بالا می بریم
    -و سر انجام، تلاش های ما
    -صنعت ما
    -اراده ما
    -جسارت ما
    -و استقامت ما
    -و فقط بعد از آن دوباره به جایگاه بالایی خواهید رسید
    -و همچنین، روزهایی که به وسیله پدران ما گذشته است
    -ما این را به عنوان هدیه از آلمان نمیگیریم، بلکه خود، خالق آن هستیم.

    باید کلیپش رو خودتون ببینین که چطور سخرانی می کرد تا تاثیرش رو روی خودتون حس کنین!
    خب همونطور که میدونین منظورم از این نوشته تبلیغ هیتلر نبود!، بلکه خود هیتلر بود که این فرد چقدر سخنور بود، چقدر به قول خودش مصمم بود و … ، و اینها ویژگی های خوبی هستن پس اون چیزی که باعث نابودی اون شد و سرانجامی تلخ برای میلیون ها انسان به ارمغان آورد، ویژگی ها و اخلاقیات نادرست (یا غیر انسانی) بود.
    مثال دیگه ای که الان یادمه: فیلم Breaking Bad هست(که چند روز پیش قسمت های پایانیش رو هم دانلود کردم و دیدم)
    در این فیلم که برترین سریال تاریخ سینما هم هست(حداقل از نظر من که اینطوره)، داستان یک معلم شیمی رو روایت میکنه و با هوشمندی نشونمون میده که یه آدم خوب! یه آدم خوب نیست بلکه شرایط باعث شده که ما فکر کنیم که اون آدم خوبیه!(نه اینکه شرایط، واقعیت اون آدم رو نمایان کنه، منظورم اینه که یه اتفاق کوچیک میتونه یک فرد اصطلاحا پاستوریزه رو به یک جانی تبدیل کنه و اون اتفاق کوچیک ممکنه برای تموم جانیهای تاریخ افتاده باشه!) و همینه که قضاوت در مورد آدما رو بعد از دیدن این فیلم برام خیلی سخت تر کرد.
    امیدوارم به این زودی ها Breaking Bad رو فراموش نکنم.

    Thumb up 7

  • بهروز می‌گه:

    عبور از کودکی درد دارد . برای ما که عمری است همه چیز را سیاه و سفید دیده ایم ، بر اساس اش قضاوت کرده ایم ، بر اساس اش عمل کرده ایم . اصلا اگر مطلق نگاه نکنیم شک برمان می دارد .
    عبور از کودکی زمان می برد ، هزینه دارد و ما هیچ کدام از اینها را نمی خواهیم بدهیم .
    ما همین امروز ، همین جا ، همین لحظه ؛ همه چیز را با هم می خواهیم

    Thumb up 2

  • مینا می‌گه:

    این ملت گاهی در هیبت یک کودک سرکش وناراضی ، که از زمین خوردن شاگرد اول کلاس خوشحال می شود، در انتظار اندک خطائی یا کشف نقطه سیاهی در زندگی بزرگان است تا کوس رسوایی آنها را بر سر هر کوی و برزنی بلند کند و شبی آرام سر بر بالین نهد.این کودک آنقدر که کابوس عقده های درونی خود را دارد در رویای قهرمان پروری نیست.

    Thumb up 4

  • اشكان می‌گه:

    ممنون
    بنا به سنت مالوفِ “سر دلبران در حدیث دیگران” ، مطالعه ی دیدگاه های دکتر رضا منصوری و بانو آلنوش طریان درباره ی دکتر حسابی خالی از فایده نیست.

    Thumb up 3

  • محمدحسین قاسمی می‌گه:

    بازهم برگشتیم به درس زیبای محمدرضا عزیز در مورد مدل ذهنی، و تفاوت هایی که بین رویداد ها و مدل های ذهنی وجود دارد و ما هنوز یاد نگرفته ایم که به این تفاوتها دقت کنیم و خودمان را از این گودال ها نجات دهیم.
    از این دل نوشته یاد گرفتم که چگونه فرزندم را بیاموزم که دچار یتیم شدن نخست نگردد و تمام رویاهایی که میسازد، نشکند.
    یاد گرفتم که اگر درباره کسی میخواهم حتی صحبت کوچکی کنم و از نداشته های خود در مقابل داشته های او صحبت کنم، و او را تقدیر و بزرگ نمایم، این کار را نکنم بلکه بروم و سعی کنم با مدل های ذهنی او آشنا شوم و به آن عمل کنم که این یعنی عمل و تقدیر از آن فرد.
    مباحثی که محمدرضا عزیز و دوستان مطرح میکنند همانند یک چراغ کورسو می ماند که می تواند ما را در تاریکی شب امروز به سمت و سوی مقصد حرکت دهد…

    Thumb up 8

  • عظیمه می‌گه:

    اولین باری که با نام “محمود حسابی” و “پروفسور حسابی” آشنا شدم، دوم دبیرستان بودم.
    پسر پروفسور حسابی، ایرج حسابی به مدرسه ما دعوت شده بود و خلاصه ای از آغازین سالهای زندگی پدر تا زمان مرگشان را میگفتند.
    خلاصه ی کلام ایرج از پدر، “تلاش، تلاش و تلاش” پدر بود و سپس “توکل به خدا”. اینکه با تمام مشکلات مالی، غربت و کارتن خوابی هایی که تجربه میکردند، ناتوانی کامل جسمی مادرش در دوران کودکی پروفسور، نبود پدر در جمع خانواده و…؛ ولی مادر دست از تلاش برنمی داشت. در حالی که تمام اندام فلج شده بود و فقط قادر به سخن گفتن بود به ادامه تحصیل دو فرزند پسرش می پرداخت و همواره در راه کسب علم ایشان تلاش میکرد.
    آن موقع بود که می فهمیدم یک کودک ۱۰ -۱۲ ساله چگونه برای آرزوهایش و رسیدن به اهدافش از کسب علم تلاش میکند و همواره میخواهد از موانع بگذرد و مشکلات را کوچکتر از آن میبیند که بتواند او را از تلاش هایش بازدارد…
    خوب، چرا یک دختر دبیرستانی اینچنین مردی را الگویی برای خود نبیند؟ و یا از فرزندی که گویای سخت کوشی ها و تلاش های بزرگ مردی از بزرگان ایران است، تشکر نکنم؟ مسلما در آن زمان هم پس از شنیدن نگرش ها و باورها و سبک زندگی پدر در دلم از حضور ایرج در مدرسه مان خیلی خوشحال شدم و بسیار در دلم از او تشکر میکردم.
    ایرج همچون پدرش یاد گرفته بود که “خدمتگذار علم و دانش” باشد. و این در کلام و رفتار و حتی در عشقی که به ملتش داشت آشکار بود.
    دیگر چرا کتمان کنم که سالهای متمادی حرف های آن پسر از زندگی پدری که بنده ی علم شده بود را به یاد می آوردم و از تلاش دست برنمی داشتم.
    بماند که من هم بر ارزش واقعی این مرد علم و دانش و پدر علم فیزیک در ذهنم غبار گذر زمان را نشانده ام؛ و شاید برای تن پروری و راحتی خودم و کمتر احساس مسئولیت داشتن در مقابل خودم، بخواهم که به فراموشی نیز بسپارم…

    Thumb up 9

    • علیرضا امیری می‌گه:

      سرکار خانم عظیمه
      از حرفهایتان بسیار لذت بردم
      جنس حرفهایتان همان چیزی است که تمام کودکان و نوجوانان این خاک به آن احتیاج دارند. باید توهم فهمیدن (که با روشهای پوچ و خالی از رشد و بلوغ) که این روزها بر سر فضای آموزشی ما حاکم است شکسته شود.
      باید بچه ها بفهمند که یادگیری، رشد، تلاش، علم، حرکت، گذشته و آینده یعنی چه.
      باید بدانند که پروفسور حسابی یعنی چه و اگر بخواهند پروفسوری حسابی، دکتری حسابی، مهندسی حسابی، مکانیکی حسابی، نانوایی حسابی، نجاری حسابی، دولتمردی حسابی و انسانی حسابی شوند راهش چیست و روشش کدام است.
      این درد است… درد!
      وقتی درد را با عمق جان لمس کنی و زیر پوستت حسش کنی آنوقت میفهمی که رشد و توسعه از کدام مسیر میگذرد. آنوقت می فهمی که پدران و نیاکان ما چقدر در بچگی بسر برده اند و در بچگی مرده اند.
      تا ملت به این درد نرسند هنوز در کودکی به سر می برند.
      هنوز منتظر یک امیرکبیر دیگرند. هنوز میگویند هیچ کاری نمیشود کرد.
      مخصوصا اینکه با اعتقادات و یا بی اعتقادی ترکیب شود …
      این درد خیلی بدتر است.

      Thumb up 0

  • سعید می‌گه:

    سلام
    با خوندن این مطلب یکی از فایل های صوتی محمد رضا در مورد تصویر کامل در ذهنم تداعی شد و به نظرم می رسه که در دنیای امروز با این حجم وسیع تبادل اطلاعات، ساختن تصویر کامل از آدم ها می تونه به راحتی دست مایه ای در جهت تخدیر ذهن هر یک از ما بشه .غافل از اینکه ما در مورد انسانی داریم حرف می زنیم که به دلایل متفاوت نمی تونه همه جا و در هر لحظه تصویری کامل از خودش داشته باشه و این اسطوره سازی نه کمکی به خود فرد می کنه و نه برای جامعه فایده ای داره . شاید اگه این گرایش ما به تمامیت خواهی و تصویر کاملی که ما از دیگران انتظار داریم نبود روند زندگی تورینگ ها اینگونه که انروز بود ،رقم نمی خورد .

    Thumb up 2

  • مصطفی می‌گه:

    سلام
    چند وقت پیش این مقاله رو هم دیدم:
    http://www.farhadkashani.com/index.php/2012-05-20-10-44-46/2013-05-15-10-23-54/590-2014-12-20-18-55-49
    به شخصه نویسنده مقاله رو قبول دارم؛ بقیه تصمیم و تحقیق شماست… :)

    Thumb up 1

  • هیوا می‌گه:

    پس اینکه نظر ما در مورد بزرگان، دیگران(کشورها و ملتها و آدمهای دیگر)، گذشته و بسیاری از مسائل دیگر چیست، خیلی ارتباطی به بزرگان، دیگران و گذشته نداره. بیشتر مرتبط به الانِ خودمون هست. اینکه کی هستیم و نظام ذهنی و نگاه ما چیست.

    Thumb up 67

  • مینا می‌گه:

    ای کاش باور کنیم در وجود خودمون توانایی پرورش خیلی از ارزشهایی رو که براش به دنبال مصداقی در دنیای خارج میگردیم داریم. کافیه بخوایم و براش زحمت بکشیم.هیچ انسانی نمیتونه ادعا کنه کامله اما میتونه با توجه به پتانسیلی که داره برای رسیدن به تکامل تلاش کنه. مثل خیلی از بزرگان مون.

    Thumb up 15

  • بهروز می‌گه:

    فقط ممنون! کاش همه‌ی ما یادبگیریم که بت نسازیم. بت‌ها شکستنی‌اند، در ذات خودشان شکستنی‌اند.

    Thumb up 6

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *