هنر متوقف شدن

بیش از یک سال است که به بهانه‌های مختلف و با کلمات مختلف، در مورد هنر متوقف شدن و دست برداشتن از تلاشهای بیهوده صحبت کرده‌ام. شاید آنچه اکثر شما به یاد دارید، همان جملاتی باشد که در قالب فایل دیرآموخته هم منتشر شد:

هنر متوقف شدن - فایل دیرآموخته - محمدرضا شعبانعلی

اما هر چه می‌گذرد و بیشتر فکر می‌کنم و بیشتر با دوستانم صحبت می‌کنم، می‌بینم که کمتر بحثی وجود دارد که به این اندازه، نیازمند دقت و توجه باشد. به همین دلیل تصمیم گرفتم با وجودی که قبلاً به شکل‌های متفاوت و بهانه‌های مختلف، در این زمینه نوشته‌ام، بخشی از آن حرفها را در اینجا گردآورده و به بیانی دیگر، تکرار کنم.

معمولاً در فرهنگ عامه، برخی توصیه‌ها و اصول و ارزش‌ها، به عنوان اصولی مطلق و خطاناپذیر، توصیه و ترویج و تحسین می‌شوند و صحت آنها چنان قطعی فرض می‌شود که کمتر کسی فرصت یا جرات نقد کردن آنها را پیدا می‌کند.

از جمله‌ی این ارزش‌ها، پشتکار است. تلاش دائمی و پیگیری دائمی یک هدف تا لحظه‌ای که به آن دست پیدا کنیم.

آیا دقت کرده‌اید که در روایت عاشقی دو نفر، با لحنی تحسین برانگیز توضیح می‌دهند که: اینها ده سال یکدیگر را می‌خواستند و آن قدر صبر کردند تا به هم رسیدند؟

آیا شما هم در بستگان خود، کسی را دارید که چند سال پشت کنکور کارشناسی یا ارشد یا تخصص مانده باشد و سپس در همان رشته‌ای که می‌خواسته پذیرفته شده باشد؟

آیا شما هم این جمله‌ی منسوب به ادیسون خستگی ناپذیر را شنیده‌اید که پس از هزار بار شکست در اختراع لامپ می‌گوید: من شکست نخوردم. فقط هزار راه مختلف پیدا کردم که به اختراع لامپ منتهی نمی‌شود!

آیا شما هم از کارآفرینان، داستان شکست‌های متعددشان و سرسختی‌هایشان را شنیده‌اید؟ اینها بارها و بارها ورشکستگی و بدهکاری را تجربه کرده‌اند، اما دست از هدف خویش برنداشته‌اند؟

آیا شما هم کسانی را می‌شناسید که سالهاست در یک رابطه‌ی نامطلوب و آزاردهنده گرفتار هستند، اما هنوز برای بهتر شدن آن تلاش می‌کنند و با افتخار می‌گویند: من امیدم را از دست نمی‌دهم؟

از این دست مثالها کم نیستند. ذهن اکثر ما، نسبت به این نوع پشتکار، سوگیری مثبت دارد. به عبارتی، اگر به صورت دقیق و علمی و با بررسی‌های همه جانبه، به این نوع مسائل فکر نکنیم، بسیاری از ما در نخستین قضاوت، داستان‌های بالا را مثبت ارزیابی کرده و تحسین می‌کنیم.

اما آیا تعقیب دائمی یک هدف و متوقف نشدن تا آخرین لحظه، همیشه یک انتخاب مناسب است؟ اگر نیست، مرز بین پشتکار به عنوان پیش‌نیاز انکارناپذیر رشد و موفقیت و پشتکار به عنوان یک حماقت کجاست؟ چه باید بکنیم تا در تشخیص مرز این دو، دچار اشتباه نشویم؟

هر چه با خودم فکر می‌کنم، تشخیص این مرز چندان ساده نیست و در واقع، شاید بتوان گفت که کیمیای رضایت و موفقیت، از آن کسانی است که این مرز را به خوبی تشخیص می‌دهند. کسانی که پشتکار ندارند و به زودی دست از تلاش می‌کشند، عموماً افراد کاهل و تنبلی هستند که به سرباری برای دیگران تبدیل می‌شوند و کسانی که بیش از حد، برای دستیابی به یک هدف، پافشاری می‌کنند و پشتکار به خرج می‌دهند، گاه به انسانهایی از خود بیگانه تبدیل می‌شوند که هویت خویش را در تحقق یک هدف مشخص، تعریف و جستجو می‌کنند.

تصمیم گرفتم برخی از نکاتی را که به باور من می‌تواند به تشخیص دقیق این مرز کمک کند، در اینجا بنویسم و از شما هم خواهش کنم که اگر توضیحات و معیارها و راهکارهای دیگری در ذهن دارید، به آن بیفزایید تا شاید زیر این عنوان، مجموعه‌ای از حرف‌ها و ایده‌ها و راهکارها به وجود بیاید که بتواند به همه‌ی ما، در به کارگیری هوشمندانه‌ی پشتکار کمک کند.

نخستین نکته‌ای که به ذهن من می‌رسد این است که بپذیریم که بعضی از هدف‌ها، تاریخ انقضا دارند. گاهی اوقات، چنان غرق در پیگیری اهداف خود می‌شویم که منقضی شدن آنها از نگاهمان پنهان می‌ماند. کم نیستند کسانی که چنان در جستجوی نوش‌دارو غرق می‌شوند که مرگ سهراب را هم نمی‌بینند و حتی انگیزه و دلیل اصلی جستجوی نوش‌دارو را هم فراموش می‌کنند.

فکر می‌کنم تاریخ انقضای یک هدف، مسئله‌ای شخصی باشد و کسی نتواند به سادگی آن را برای فرد دیگری تعیین کند. مثلاً من فکر می‌کنم بازی دانشگاه و ادامه تحصیل و سرگرمی‌های مرتبط با آن، در هر قالب و به هر شکلی، باید قبل از ۲۵ سالگی تمام شود و پس از آن، درس و مدرسه، یک هدف منقضی شده‌ است. چون آنها به خودی خود هدف نیستند و صرفاً‌ ابزاری برای زندگی هستند. شاید از نگاه شما این هدف در سن کمتر یا بیشتر، منقضی شود. اما به هر حال، تاریخ انقضایی وجود دارد که باید در موردش فکر کنیم (طبیعی است که من هم معتقد و عامل به این مسئله هستم که باید از گهواره تا گور دانش را جستجو کرد. اما به خوبی می‌دانم و می‌دانیم که جستجوی دانش و جستجوی مدرک، اگر دو مقوله‌ی متضاد نباشند، لااقل هم معنا نیستند).

دومین نکته‌ای که به ذهن من می‌رسد این است که بهتر است تاریخ انقضای اهداف را، در همان نخستین گام‌هایی که به سوی هدف برمی‌داریم مشخص کنیم. چون هر چه جلوتر می‌رویم، وابستگی احساسی ما به هدفمان بیشتر می‌شود و ممکن است نتوانیم به سادگی در مورد آن تصمیم بگیریم.

سومین نکته‌ای که به ذهن من می‌رسد این است که توان و پشتکار خود را صرف اهدافی کنیم که واقعاً اهداف خودمان هستند. اهداف پدر و مادر، اهداف همسایگان و اهداف جامعه، فقط وقتی می‌توانند ارزشمند باشند که با الگوی ارزشی و اولویت‌های شخصی ما همسو باشند. مطمئنم که سوء برداشت نمی‌شود اما باز دلم می‌خواهد تکرار کنم که احترام به والدین با اطاعت بی چون و چرا از والدین تفاوت دارد. بسیار می‌شناسم پزشکان و مهندسانی را که برای خشنودی والدین، درس خوانده‌اند و اکنون گرفتار بیهودگی و پوچی و افسردگی هستند و یا برای رضایت والدین خود تن به رابطه‌هایی داده‌اند که پس از مدتی میوه‌ی خیانت از نهال آنها روییده و همان والدینی که توصیه‌های خود را در لباس خیرخواهی بر تن فرزندان خویش می‌کردند، امروز در جستجوی راهکاری برای درمان ذهن و زندگی فرزندان خود، از این مطب به آن مطب و از این مشاور به آن مشاور و از این دادگاه به آن دادگاه، راه می‌روند و گریه می‌کنند و ضجه می‌زنند.

چهارمین نکته‌ای که به ذهن من می‌رسد این است که در ادامه دادن و تلاش برای دستیابی به اهداف، به راهی که طی شده نگاه نکنیم. بلکه به راهی که در پیش است توجه داشته باشیم. روبرت گانتر در کتاب تصمیم گیری خود توضیح می‌دهد که بسیاری از سوانح کوهنوردی، در مواردی روی می‌دهد که فرد کوهنورد، در تصمیم گیری بین ماندن و رفتن، به جای آنکه به آذوقه و مسیری که پیش روی خود دارد توجه کند، به مسیری که طی کرده است توجه می‌کند.

شاید من برای رسیدن به این قله، سه هزار کیلومتر راه طی کرده باشم. شاید از کوهپایه تا نقطه‌ای که در آن قرار دارم، ده شبانه روز راه آمده باشم و شاید تا قله تنها چند ساعت راه مانده باشد.

اما اینها، نمی‌توانند توجیهی برای ادامه دادن مسیر باشند. اگر می‌خواهم در مورد ادامه دادن مسیر تصمیم بگیرم، باید ببینم که تا قله چقدر مانده است و وقتی به قله می‌رسم، چقدر راه را باید بازگردم و آیا برای این رفتن و بازگشتن، منابع کافی (اعم از زمان و غذا و وسایل مختلف) در اختیار دارم یا خیر؟

اگر چه تجربه نشان می‌دهد که بسیاری از کوهنوردان، به دلیل مسیر طولانی که طی کرده‌اند و انرژی زیادی که صرف کرده‌اند، احساس می‌کنند تنها گزینه‌ی موجود، ادامه دادن مسیر است و پیکر بیجان خود را در مسیر رفت یا برگشت، برای رهروان بعدی به یادگار می‌گذارند.

پنجمین نکته‌ای که به ذهنم می‌رسد این است که ادامه دادن و پیگیری یک هدف از ترس قضاوت دیگران، واضح‌ترین شکل حماقت است. چرا که اگر به هدف برسیم، کسی در آنجا برای تشویق ما منتظر نخواهد بود و اگر به هدف نرسیم، علاوه بر رنج تحمل قضاوت دیگران، وقت و عمر و انرژی خود را نیز باخته‌ایم. موفقیت من و شما، در مورد عموم انسانها، قبل از تحسین، حسادت را برمی‌انگیزد و شکست مان، قبل از همکاری و همیاری، ترحم را برخواهد انگیخت. پس چه بهتر که برای اهدافی بجنگیم که هدف خودمان هستند و در مسیر هدفهایی ببازیم که خود انتخاب کرده‌ایم که در این صورت، هر چه پیش آید، خوشگوار و لذتبخش – یا لااقل قابل تحمل – خواهد بود.

ششمین نکته‌ای که به ذهنم می‌رسد این است که اکثر هدفها در زندگی، هدف نهایی نیستند. هدف نهایی در زندگی، چیزی از جنس احساس است. احساس رضایت. احساس شادی. احساس مفید بودن. احساس خدمتگزار بودن. احساس اثربخش بودن. احساس پیشرو بودن. احساس متمایز بودن. احساس انسان بودن. یا هر احساس دیگری که در جستجوی آن هستیم. بسیاری از هدف‌هایی که ما در زندگی دنبال می‌کنیم، صرفاً‌ ابزار هستند. شاید هر زمان که فکر می‌کنیم بیش از اندازه برای یک هدف تلاش کرده‌ایم و هنوز به نتیجه‌ی دلخواه دست پیدا نکرده‌ایم، زمان مناسبی باشد که به این سوال فکر کنیم: آیا هدف‌های دیگری وجود ندارند که بتوانند همان احساسی را که من در پی آن هستم، برای من ایجاد یا تامین کنند؟

هفتمین نکته‌ای که به ذهنم میرسد فراتر از آن است که در اینجا به آن بپردازم. فقط اشاره وار می‌نویسم تا در فرصت دیگری در موردش حرف بزنیم. گاهی اوقات ما چیزی را وجود دارد با چیزی که بوده مقایسه می‌کنیم و فراموش می‌کنیم که آن را با چیزی که می‌توانست باشد مقایسه کنیم. هیچکس نمی‌داند و نمی‌تواند بداند که آیا هزار بار تلاش ادیسون برای اختراع لامپ، کاری درست بوده یا کاری احمقانه. تنها خود ادیسون است که می‌داند انتخاب او درست بوده یا نه. شاید اگر ادیسون اختراع لامپ را رها می‌کرد و این هزار تلاش ناموفق را صرف کار دیگری می‌کرد، دنیای او و دنیای امروز ما، جای بهتری برای زندگی بود.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+528
  


91 نظر بر روی پست “هنر متوقف شدن

  • داود شاکری می‌گه:

    سلام. یه سوال دارم. دیروز جمله ای از شما رو خوندم و عینا در زیر مینویسم.
    جابر بن حیان و نیوتن، عمری در تلاش برای کیمیاگری بودند هر دو شکست خوردند اما حاصل تلاش‌های یکی، تولد شیمی بود و حاصل کار دیگری، رشد فیزیک. آنچه ما نبوغ می‌نامیم،عموماً‌ نمایش بیرونی تلاش‌های گسترده‌ی شبانه روزی است تلاش‌ها ثبت نمی‌شوند و دستاوردها می‌مانند و مردم آن را، به عنوان “نبوغی معجزه وار” در ذهن تاریخ ثبت می‌کنند.
    یعنی اگر جابربن حیان و نیوتون هم این مرز رو درست تشخیص داده بودند شاید علوم فیزیک و شیمی بدین شکل رشد پیدا نمی کردند؟ یعنی ما هم می تونیم در طول زندگیمون مثل این بزرگان یه هدف رو که فکر می کنیم می تونیم بهش دست پیدا کنیم تا آخر عمر ادامه بدیم و به این دل خوش باشیم که در صورت نرسیدن به اون هدف می تونیم از دستاوردهای جانبی احتمالی اون بهره مند بشیم؟

    Thumb up 0

  • علی می‌گه:

    اجازه بدید من هم به سومین نکته‌ای که نوشتید، سوره ی مریم آیات ۴۱ تا ۵۰ ترجمه ی آیت ا… موسوی همدانی رو اضافه کنم:

    ۴۱) در این کتاب ابراهیم را یاد کن که وی بسیار راستگو و پیغمبر خدا بود.
    ۴۲) آن دم که به پدرش گفت: ای پدر! چرا بتی را پرستش می کنی که نه می شنود و نه می بیند و نه تو را از چیزی بی نیاز می کند.
    ۴۳) ای پدر! علمی برای من آمده که برای تو نیامده مرا پیروی کن تا تو را به راهی راست هدایت کنم.
    ۴۴) ای پدر! بندگی شیطان مکن که شیطان عاصی درگاه خدای رحمان است.
    ۴۵) ای پدر! من بیم آن دارم که از خدای رحمان عذابی به تو رسد و دوستدار شیطان شوی.
    ۴۶) گفت: ای ابراهیم مگر از خدایان من روی گردانی؟ اگر بس نکنی تو را سنگسار می کنم و آن گاه باید مدتی دراز از من جدا شوی.
    ۴۷) ابراهیم گفت: سلام بر تو باد. برای تو از پروردگارم آمرزش خواهم خواست که او به من مهربان است.
    ۴۸) و از شما و آنچه سوای خدا می خوانید کناره می کنم و پروردگارم را می خوانم شاید در مورد دعای پروردگارم کم اطلاع نباشم.
    ۴۹) و همین که از آنها و بتها که به جای خدا می پرستیدند کناره گرفت اسحاق و یعقوب را بدو بخشیدیم و هر یک را پیامبر قرار دادیم.
    ۵۰) و از رحمت خویش به آنها عطا کردیم و ذکر خیر بلند آوازه ای به ایشان دادیم.

    Thumb up 6

  • سجاد سلیمانی می‌گه:

    من به موارد اشاره شده، این را هم اضافه میکنم:

    « ادامه دادن به خاطر تشویق و تعریف دیگران »
    (حال مستقیم بگویند یا غیر مستقیم بخواهند) این دردی ست که من چشیده ام و اشتباهی که مرتکب شده ام، خواسته ایم موردی را امتحان یا مرور کنیم و در اثر تشویق و خواستِ دیگران، به یک هدف تبدیل شده و ناخوادآگاه در حال ادامه دادنش هستیم.

    Thumb up 9

  • رسول می‌گه:

    با این تیکه اش خیلی حال کردم:
    موفقیت من و شما، در مورد عموم انسانها، قبل از تحسین، حسادت را برمی‌انگیزد و شکست مان، قبل از همکاری و همیاری، ترحم را برخواهد انگیخت

    Thumb up 10

  • سعيد می‌گه:

    با سلام و تشکر از استاد عزیز بابت اشتراک تجربیاتشون، خیلی خوشحال میشم با توجه به مطالب گفته شده در مورد شکست ها و اهداف آبراهام لینکلن، ما رو از نظرتون بهره مند فرمائید.

    Thumb up 0

  • محسن زنگویی می‌گه:

    سلام به آقای شعبانعلی و هر کسی که نظرم را می خواند.
    آقای شعبانعلی با این موافقم که در راه رسیدن به اهدافمان باید به مسیری که در پیش داریم توجه کنیم. اما به مسیری که پشت سر گذاشته ایم هم معتقدم.
    به نظر من باید به مسیر پیش رویمان توجه کنیم و ببینیم که آیا این مسیری که در راه داریم ما را به هدفمان می رساند یا نه؟ چه کمبودهایی در این مسیر داریم و اینکه به چه لوازم جدیدی برای تحقق هدفمان نیاز داریم. سپس این ها را در مسیری که پشت سر گذاشته ایم و در مسیرهایی که امتحان نکرده ایم جستجو کنیم. شاید اصلا پیدا نشوند شاید هم پیدا شوند. اما به هر حال تصور می کنم که بهتر از این است که اصلا به مسیر گذشته توجه نکنیم. تصور می کنم تنها با نگاه به رو به رو نمی توان نیازها را رفع یا اصلاح کرد.
    مثال کوهنوردی مثال بسیار خوبی است. شاید بتوان در آنجا بدون در نظر گرفتن مسیر گذشته برای مسیر پیش رو تصمیم گیری کرد. اما این مثالی است با ویژگی های خاص. به نظر من در زندگی روزمره، در کار و اهدافی که برای آنها تعریف می شود نمی توان بسیاری از اهداف را مانند هدف کوهنوردی و مسیرهایشان را مانند مسیر کوهنوردی و لوازمشان را مانند لوازم کوهنوردی دانست. هرچند مثال های بسیاری هم وجود دارند که می توان مانند کوهنوردی با آنها برخورد کرد.

    Thumb up 5

  • abbas می‌گه:

    هفت نکته بسیار مهم و قابل توجه برای هر شخصی در مسیر زندگی.
    ممنون از همه تلاشتان در ارائه مطالب تاثیر گذار و تامل برانگیز.
    پایدار و با نشاط باشید.

    Thumb up 0

  • معین می‌گه:

    مطلب بسیار شگفت انگیزی بود.
    «تاریخ انقضای بعضی اهداف» برای من مطلب تازه و تاثیرگزاری بود.
    سوال نکته شش هم خیلی خوب بود. واقعا بعضی مواقع هدف های دیگری هستن که همون احساس نهایی رو به آدم میدن. فقط باید دنبال این هدف جدید رفت و شروع کرد.
    نکته هفت هم خوب بود؛ برداشت من این بود که «بدتر از این هم میشد بشه» ویا «بهتر از این هم میشد بشه».
    .

    Thumb up 6

  • سیما می‌گه:

    خیلی وقتا نگاه کردن به مسیله از بالا و در واقع سعی در ایجاد یک نگاه بی طرفانه شاید بتواند کمک کند. به این معنا که من به عنوانی شخصی که برای پیشرفت تا اینجا تلاش کرده ام تصمیم به ادامه نگیرم بلکه به عنوان کسی تصمیم بگیریم که در این لحظه وارد جریان شده است. فارغ از دستاوردها تا کنون، مسیر باقی مانده، تاریخ انقضای اهداف و…. را بررسی و تصمیم گیری کنم.

    Thumb up 2

  • علی یارمحمدی می‌گه:

    سپاسگزارم به خاطر این مطلب خوب و تفکربرانگیز.

    نکته‌ی سوم بااینکه درسته ولی به گمانم مرتبط با این موضوع نیست، بلکه به بحث انتخاب هدف می پردازه و اینکه چه چیزهایی ارزش هدف شدن دارند. صحبت ما در مورد اینه که حالا که هدف رو انتخاب کرده‌ایم، تا چه حد باید برای رسیدن به اون پشتکار نشون بدیم.

    روشی که من گاهی وقت‌ها استفاده کرده‌ام، اینه که هر از گاهی کار و تلاش رو متوقف می کنم و همه چیز رو کمی از بالاتر نگاه می کنم. فکر می کنم که هدف اصلی چی بود، آیا درست انتخاب کرده‌م، آیا ارزشش رو داره، آیا راه دیگه ای نداره و بعد برای ادامه‌ی راه دوباره تصمیم گیری می کنم.

    Thumb up 1

  • فاطمه می‌گه:

    منم دور و برم مثالای زیادی در مورد این تلاش تموم نشدنی میبینم…مثلا امسال که کنکوری بودم بعضی روزا برای درس خوندن میرفتم کتابخونه…اونجا تو زمانای استراحت با چندتا از بچه ها آشنا شدم که سال سوم و چهارمشون بود که کنکور میدادن و فقط و فقط پزشکی میخواستن!!!نمیدونستم چجوری باید بهشون بگم که مسیرای بهتری هم هست یا حداقل بیشتر فکر کنن در مورد این تصمیم حرص درآر!
    یه مثال دیگه هم که باز زیاد شده تلاش پایان ناپذیر بعضی ها برای ازدواج کردنه…راستش اولش با خودم میگفتم به خودی خود این تصمیم بدی نیست که یه نفر داره تلاش میکنه شریک زندگیش رو پیدا کنه اما دقیقا مثه نکته ای که شما گفتین وقتی دقت میکردم میدیدم اکثرا فقط میخواستن مجرد نمونن و ازدواج کنن و حتی شاید نمیدونستن از ازدواج چی میخوان…
    به نظرم داشتن این هنر متوقف شدن مسئله ای هست که فقط بعد فردی نداره یعنی قطعا تو بعضی از متوقف نشدن های ما بعد اجتماعی هم تاثیر ناچاری داره…شاید یکی از راه های رسیدن به این هنر افزایش خود باوری آدم باشه و اینکه به خودمون یاد بدیم ما با مجموعه ای از اهداف و تلاش هامونه که معنا پیدا میکنیم نه صرفا فقط یه هدف یا یه مدل کار خاص….و به نظرم این حس مفید بودنو باید بذاریم تو این ایستگاهایی مثل مدرسه یا دانشگاه و…تجربه کنیم تا بفهمیم توی چی خوبیم و توی چی انقدری خوب نیستیم که لازم باشه انقدر بدون توقف بجنگیم…

    Thumb up 6

  • اشكان می‌گه:

    مت کوالسکی (George Clooney) : رایان طناب، منو رها کن
    رایان استون (Sandra Bullock) : نه اینکارو نمیکنم ، نمیذارم رها بشی توی فضا..
    مت کوالسکی : رها کن رایان ، یاد بگیر که توی زندگی به موقع دست بکشی و رها کنی.

    Gravity | 2013

    Thumb up 17

  • فاطمه ستقری می‌گه:

    بالاخره من تونستم خودمو برسونم
    چقد عقب بودم
    مطالب یکسال گذشترو خوندم کاملا متوجه شدم که چرا بلاک شدم :))
    چه چیزایی که از دست نداده بودم :((
    با وجود شروع مدرسه ها برناممو جوری تنظیم کردم که هر هفته ساعت ویژه ب اینجا فقط اختصاص بدم و نه هیج شبکه اجتماعی دیگه ایی
    ممنونم از بلاکت محمدرضا وگرنه برای همیشه چندتا مطلب نابو از دست داده بودم :)

    Thumb up 4

  • مریم می‌گه:

    این مطلب بسیار عالی می باشد و البته برای من ملموس.به نظرم هنر متوقف شدن با غلبه بر ترس از دست دادن ممکن هست.

    Thumb up 3

  • مهیا می‌گه:

    سلام. نکته ی مهم :حرکت کردن و رسیدن به اهدافی که خودمان دلمان میخواهد و در کل زندگی کردن همانطور که خودمان دلمان میخواهد شدیدا نیازمند ریسک پذیر بودن و دل به دریا زدن و صد البته شجاعته.

    Thumb up 2

  • سميه می‌گه:

    واقعا تشخیص متوقف شدن و انجام اون یک هنره و ممنونم بابت مطلب مفیدتون اما گاهی احساس می کنی باید متوقف بشی اما راه دیگه ای نداری،درواقع برای در پیش گرفتن مسیر دیگر و متفاوت هنوز اماده نیستی و یا شرایط محیطی و خانوادگیت ممکنه این اجازه رو بهت نده ….

    Thumb up 7

  • محمدرضا می‌گه:

    سلام
    با تشکر مثل همیشه عالی بود و بسیار تامل بر انگیز.
    به نظر من برای اینکه تشخیص بدیم که آیا هدفی که انتخاب کردیم درسته و یا نه، اینکه آیا داریم درِ درست می کوبیم یا نه، اینکه اصلا تو مسیر درست قرار داریم یا نه و یافتن هزاران سوال از این جنس، شاید بهتر باشه یه ذره خودمون بریم کنار و اجازه بدیم خدا، هستی، نیروی کیهانی یا هر چیزی که میشه اسمشو گذاشت بهمون نشان بده که درست حرکت می کنیم یا نه. ما انسانیم و محدود. تو مقیاس جغرافیا و تاریخ و زمان که در نظر بگیریم واقعا نا چیزیم. خیلی وقتا نمی تونیم بفهمیم چی به صلاحمونه و چی نیست. هدف هایی انتخاب می کنیم و کلی برای رسیدن بهش تلاش می کنیم وقتی بهش می رسیم می بینیم نه اون چیزی نبوده که می خواستیم. نتیجش میشه به قول شما دکتر ها و مهندس هایی که …
    این شعر مولانا رو من خیلی دوست دارم:
    آب، کم جو تشنگی آور به دست…تا بجوشد آبت از بالا و پست
    در طلب زن دایما تو هر دو دست … که طلب در راه نیکو رهبر است
    منم دقیقا موافقم که تشخیص این مرز چندان ساده نیست. ولی به نظر من شاید یکی از راه های شناخت این مرز “طلب” باشه. اینکه بخوایم بهمون نشون بدن. اینکه بگیم نمی دونیم و نمی تونیم تشخیص بدیم. اینکه قبول کنیم محدودیم و جواب خیلی سوالارو نمی دونیم. به نظر من اون موقع از زمین و زمان مسیر درست سرِ راهمون قرار می گیره. البته در بیشتر مواقع هم یادمون میره که این نتیجه اون طلب بوده و دوباره با خودمون میگیم به به چه مسیری انتخاب کردم. خلاصه اینکه به نظر من درون هر آدمی یه بذری قرار گرفته و سعادت هر آدمی در این هستش که اون بذر شکوفا بشه. از بذر هلو انتظار درخت هلو میشه داشت و از بذر خیار انتظار خیار. مسیر شکوفا شدن این بذرم شاید این باشه که بعضی وقتا اندیشه ها رو بذاریم و کنار و اجازه بدیم انیشیدن جای اندیشه هارو بگیره. برای شنیدن اون ندای درون باید بعضی وقتا خالی شد. اینکه مولانا میگه:
    دم مزن تا بشنوی از دمزنان…آن چه نامد در کتاب و در خطاب
    ببخشید که نظرتام خیلی کوته فکرانه بود. من بیشتر از این نمی فهمم. بهتر بگم همینارم درست نمی فهمم…

    Thumb up 17

  • مجید امیدالله می‌گه:

    درود بر محمد رضای عزیز و فرهیخته
    باز هم یک روز نوشته تاثیرگزار برای من ،چقدر خوبه که هستی و اندیشه خودت رو با ما قسمت میکنی …محمد رضا جان در مورد ادیسون با شما موافق نیستم و نمی توانم این شخصیت را در راستای نوشته پر از مفهوم شما، به عنوان وصله ای جور درک کنم؛ اگر در ادامه همان نوشته که راجب عشق بود فرهاد را مثال میزدی مناسب تر بود …البته این فقط نظر من بود و سر سوزنی از ارزش و تاثیرگزاری این روزنوشته شما کم نمی کند.
    من یک مورد اضافه میکنم
    زمانی که از سر مجبوری به مسیری قدم گذاشتی و حال آگاه میشوی که قدرت این را داری که آن را رها کنی و به دنیال آنچه واقعا می خواهی بروی .

    Thumb up 2

  • فاطمه زهرا گیلانی نژاد می‌گه:

    سلام استاد
    مطلب خیلی جالبی بود. به خصوص نکته تاریخ انقضا واقعا برای من ملموس بود.

    Thumb up 1

  • حامد می‌گه:

    باسلام
    توصیه میکنم کتاب “عاشقی پایان بیگاری” پیمان آزاد هم مطالعه کنید که مفهوم بیگاری به حرفای شما نزدیک هست منتها با یه زاویه دیگه…

    Thumb up 0

  • somaye می‌گه:

    با سلام . مطلبتون قشنگ بود. خصوص نکته دوم اینکه تاریخ انقضاء هدف را برا خودمون مشخص کنیم . جون یه وقتای ادم دلبسته هدف میشه و همه زندگیش رو توی اون هدف می بینه. نکته دیگه اینکه شخص بهتره هدفش رو با موقعیت اطراف جامعه و روز بسنجه بعد راهش رو شروع کنه.

    Thumb up 1

  • سعیده می‌گه:

    مطلب” هنر متوقف شدن” از نظر این که من هم تجربه مشترکی در این خصوص دارم برایم ارزشمند است، به خصوص که مبنای تئوریک مناسبی هم برای آن در شش نکته نوشته بودید.
    من سه نکته دیگه می خوام اضافه کنم:
    ۱- به تجربه آموخته ام ، لحظه ای که در مسیر رسیدنم تردید پیدا کردم، آن را ثبت و مرتب به خودم یادآوری کنم . به این ترتیب میتونم نشانه های بعدی توقف رو که توی راه بهم چشمک می زنند بهتر ببینم. این روش در زودتر متوقف شدن خیلی بهم کمک کرده.
    ۲- ترس از شکست هم یکی دیگه از دلایل ادامه حماقت پشتکار میتونه باشه. حداقل برای من که اینطور بوده.
    ۳- یکی دیگه از معیارهای من برای توقف، مقایسه نسبت هزینه به فایده تلاشم است.
    ممنون.

    Thumb up 15

  • مریم می‌گه:

    سلام
    مطلبی تون بسیار بسیار خردمندانه و نکته سنج بود.
    سپاس از بودنتان

    Thumb up 0

  • سارا می‌گه:

    سلام
    امیدوار حال خوشی داشته باشید هر لحظه، و ممنون که ما رو در حال خوشتون شریک مکنید
    تبریک میگم که هر لحظه در حال تحول هستید و سیاست خوبی در پیش گرفتید که حتی شخصی مثل من رو که همیشه
    دوست داشته دنبال کننده ی مطالب باشه البته با لذت تمام ،و بدون هیچ اظهار نظری که قطعا وجود داشته
    و دیگر دوستان از زبان ما سخن رو به زیبایی بیان کردن ، وادار به نوشتن اولین کامنت عمرم بکنید.
    البته در مقابل دوستان و بزرگوارانی چون شما این جرات رو در خودم نمیبینم و خودم رو کودکی تصور میکنم که هنوز به مرحله تکلم کامل نرسیده و در حال یادگیری،و با بود شما چقدر این یادگیری با لذت همراه
    تک تک شما عزیزان نوری هستید در تاریکی ذهنم و قطعا در مسیر انسان شدنم
    و باز هم اعتراف میکنم نشاط و انززی
    و حتی لذتی که از مباحث شما دریافت میکنم نه تنها زود گذر نیست بلکه الهام بخشه
    کاش بتونم روزی پا به پای شما عزیزان در مسیر سبزی که در پیش گرفتید سهم هرچند کوچکی داشته باشم
    در خصوص این مطلب شما محمد رضای عزیز بخشی از نامه بابا لنگ دراز به جودی به یادم امد و البته نمی دونم چقدر میتونه مرتبط باشه .
    جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دور دست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدر خسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگر هم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. در حالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.
    دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود در حالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که از دست رفته و به دست نخواهد آمد

    به خاطر رعایت نکردن اصول کامنت گذاری عذر خواهی میکنم .

    Thumb up 9

  • علی مسعودی می‌گه:

    واقعا کامل بود حرفاتون.سایتتون دید ادم خیلی بازتر میکنه به زندگی.حداقل برای من اینجوری بوده!خسته نباشین.کارتون درسته خداییش

    Thumb up 1

  • یاسمن احمدیان می‌گه:

    با آرزوی سلامتی برای شما ،،، نکاتی را که تک به تک توضیح دادید با علاقه زیاد خواندم ، در نکته ششم به مورد بسیارمهمی اشاره داشتید که با آن خیلی موافقم ، احساس رضایت داشتن در مورد ادامه دادن هر مسیری اهمیت زیادی دارد ، گاهی انسان بشکل بیمارگونه و خودفریبانه روندی را ادامه میدهد وحتی فکرش را هم نمیتواند بکند که با تغییر مسیر دنیا زیر و رو نخواهدشد بلکه چه بسا وقتی از آن برزخ تردید پا به بیرون بگذارد دنیای جدیدی را روبرویش می بیند که هرگز تصورش را هم نمی توانست داشته باشد، من فکر میکنم چنین تصمیمی مستلزم میزانی از شجاعت و جسارت باشد و بسیار مثبت است

    Thumb up 2

  • نیلوفر می‌گه:

    دوست داشتم اقای شعبانعلی.دوست داشتم
    علیرغم اینکه بیشتر وقتها چیزی که میخوام بین روزنوشتهاتون پیدا نمیکردم :)
    نکته ی ششم را خیلی پسندیدم! حرف ناگفته ای بود.

    Thumb up 1

  • معصومه شیخ مرادی می‌گه:

    گاهی اوقات بعضی از آدمها آنقدر در مسیر رسیدن به هدفشان ذوب می شوند که بسیاری از چیزها را فراموش می کنند علائق دلبستگی ها دوستی ها و … آنقدر ذوب که خیلی از چیزها را نمی بینند و نگاه به هدف روی بینایی آنها نیز تاثیر دارد یک جوری انگار تمام و کمال در خدمت هدفشان در می آیند من همچنین آدمهایی رو دوست ندارم حتی گاهی همه چیز برایشان ابزاری است که به آن هدف برسند و اگر شما ابزار به درد بخوری برای هدف آنها نباشی تو را کنار می گذارند هر چند که البته باید به هدف نگاه کرد و دید چقدر آن هدف واقعی و درست است و چقدر ارزش دارد که از بسیاری از داشته هایمان برایش مایه بگذاریم آیا آنقدر ارزش دارد که من از خانواده ام و دوستانم بگذرم با توجه به اینکه همه قبول داریم که هدف نهایی هم همان حس است حس رضایت حس موثر بودن و…

    Thumb up 1

  • مهدی می‌گه:

    درود
    احساس خوبی دارم چون بعد از ۴ روز از انتشار این روزنوشته در فرصت مناسب دارم هدیه نوشتاری شما رو دریافت میکنم. در کنار همه صحبت هایی که مطرح کرده اید، مطالعه نظرات سایر دوستان به درک بهتر مطالب شما کمک زیادی کرده و تصمیم گرفته ام از این به بعد هم چند روز بعد از انتشار هر مطلب مفهومی عمیق، همراه با نظرات دوستان مطالعه کنم.
    روز نوشته ها اولویت نیازهای مخاطب را بخوبی تشخیص میده و
    از بین نکات،نکته سوم و پنجم بنظر میرسه بیشتر تاثیرپذیری و تاثیرگزاری در جامعه خودمون داشته باشه و نقشش توی بوجود اومدن روندهای موجود در جامعه پررنگ تر باشه.

    Thumb up 1

  • عبدالمناف می‌گه:

    در مورد نکته اول:چرایی انقضا یک هدف چیست در صورتی که بدانیم هر هدفی یک تاریخ انقضایی دارد ولی تاریخ مصرفش را ندانیم چه فایده ای دارد مشکل اینجاست که نمیدانیم انقضا هر هدفی کجا میباشد و آنقدر در هدف پیش میرویم و غرق هدف میشویم تا زمانی که به ناکجا آباد برسیم و روز از نو روزی از نو …. در مورد نکته سوم و اول جمله ای پارادوکس وجود دارد مثلا شخصی که کارشناسی را به انتخاب والدین انتخاب کرده است و سنش در حدود ۲۵ رسیده باشد و اکنون فهمیده است چه چیزی میخواهد آیا یعنی تلاش خود را باید غیر از درس پیدا کند در صورتی که بداند بهترین هدف زندگیش میباشد؟…نکات چهارم را همواره و در هر شرایطی میدانیم ولی سوال اینجاست چرا انسان ها علاقه وافری به راه پیموده شده دارند درحالی که میدانیم اشتباه است؟آیاحل چنین مشکلی نیاز به راهکار خاصی دارد یا ریشه در عادت های شخص و…دارد؟ …نکته ششم واقعا هدف نهایی هر شخص از احساس آن فرد نشات میگیرد یا وابسته به شرایط زمانی و مکانی و…متغیر است؟…واقعا نکته هفتم قابل اندیشدن میباشد سوال: رسیدن یا عدم رسیدن به هدف یا انتخاب درست یا غلط قبل انجام عمل با بعد انجام آن را از کجا میشود تعیین کرد که از همان اول بهترین انتخاب رو در ابتدای کار داشته باشیم که در آتی بهترین ها را برای هر شخص رقم بزند؟……..

    Thumb up 2

  • عبدالمناف می‌گه:

    سلام محدرضا…مطالب دیرآموخته ها همواره دغدغه هایی هستند که همیشه میدانیم وجود دارند ولی یا از روی عمد یا از اجبار نمیخواهیم مطالبش را بپذیریم و به آنها بها دهیم… و اینکه آیا شخصی که فرق تلاش در باز کردن در را با کوبیدن به دیوار نمی داند آیا پشتکار در تبدیل دیوار به در از نظر خودش بی فایده است؟شاید فردی خبط و اشتباهش از نظر خودش موفقیت باشد در حالی که از منظر سایرین تلاش پوچ و خیالی میباشد اکنون سوال اینجاست فرد مذکور به چه نحوی باید تشخیص دهد که کوشش او در واقع خالی کردن آب دریا از دو جهت مخالف است؟چگونه باید فرق بین ارزش واقعی و خیالی را تمییز دهد؟……………..

    Thumb up 2

  • هستی می‌گه:

    درود
    ممنون از نکته‌ی بسیار مهمی که اشاره کردید، بسیاری از ما از ترس این‌که «برچسب» نیمه کاره گذاشتن کارهایمان را نخوریم، به کارهایی که می‌دانیم برایمان سود چندانی ندارد یا دوست‌شان نداریم، ادامه می‌دهیم. فیلم یا کنسرت موسیقی را که شرکت کردیم، بدون این‌که احساس رضایتی داشته باشیم چون بابت آن پول دادیم، تا آخر تحمل می‌کنیم و به خودمان دروغ می‌گوییم که جالب بود، غذایی را که برایش پول دادیم حتی اگر دوست نداشته باشیم، تا آخر می‌خوریم به این توجیه که نعمت خدا را دور نریزیم. هر چه قدر بهای بیش‌تری برای آن کار پرداخته باشیم (مادی یا معنوی)، خودمان را بیش‌تر گول می‌زنیم. بسیاری چیزهای بی اهمیت در زندگی هستند که باید به حال خودشان رها شوند و به دنبال کارهای دیگر رفت. داشتن این «اعتماد به خود» کمک می‌کند تا راه‌های مهم‌تر را برویم و از زندگی «راضی» باشیم. فقط اگر به این نکته توجه کنیم که چه‌قدر زندگی می‌تواند کوتاه باشد و چه‌قدر فرصت‌ها سریع از دست‌مان می‌رود و آمدیم که «شاد» باشیم و «لذت ببریم» و «احساس رضایت» داشته باشیم، راحت‌تر از سر این بی‌اهمیت‌ها می‌گذریم…
    سپاس از شما

    Thumb up 6

  • محمد یاسین نقی ترابی می‌گه:

    سلام استاد. مطلب موجز و برای من واقعا مفید بود. ممنونم.
    خودم در زندگی تجربه ادامه دادنهای کند و بیجا بخصوص در درس را داشته ام و مدتی است اوضاع بهتر است.
    علت هدف گذاری بلند مدت، میان مدت و کوتاه مدت بود. مثال در جریان برنامه ۱۰۰۰ روزه است از اول سربازی تا تعیین شغل. با اجازه به نظرم هدف گذاری بلند مدت و برنامه ریزی جامع مواردی است که فرمودید.

    Thumb up 0

  • صابر می‌گه:

    قبل از هر چیز بابت سیال بودن و شناوری درین مطلب زیبا ازتون تشکر می کنم. توی این موضوع عادت دوم استیون کاوی خیلی خوب می تونه این مرز رو برای هر شخصی ترسیم کنه. ” ذهنا از پایان آغاز کنید”
    گاهی شما برای رسیدن به مقصدی در مسیر اشتباه نهایت دقت و تلاش و پشتکار رو به کار می گیرید و علیرغم استفاده از ویژگیهای سازنده و قابل تحسین انسانی به جای درستی نمی رسید. به قول استیون کاوی لازمه اول رهبری خویشتن رو که همون انجام کارهای درسته انجام بدیم و بعد به مدیریت خودمون که انجام درست کارهاست برسیم.

    Thumb up 1

  • حسن فرجی می‌گه:

    درود بر همه
    مطلب تامل برانگیزی بود ،بعد نیست سلیقه ی خودم رو در این موضوع بنویسم:به شخصه قدرت تصمیم گیری رو جزء موهبت هایی می دونم که ممکنه هر کسی نداشته باشه.هرچند به این موضوع هم اعتقاد دارم که اطرافیان تاثیر بسزایی در تصمیم گیری های ما دارن.یا بهتر بگم اطرافیان باعث تولید مدل های ذهنی مختلفی می شوندکه ، اون مدل ذهنی میتونه مسیر تصمیم گیری یا مسیر تلاش کردن ما را تا حدودی مشخص کنه.خوب یا بد بودن این مسئله رو با این جمله تمام می کنم :
    “هیچ کس از متوسط اطرافیانش چندان فراتر نمی رود”
    #دیرآموخته

    Thumb up 1

    • عبدالمناف می‌گه:

      “هیچ کس از متوسط اطرافیانش چندان فراتر نمی رود”
      سلام حسن جان… لغت هیچ کس در جمله بالا یعنی مطلق در صورتی که واژه چندان کل جمله رو در حاشیه و در هاله ای از ابهام میبرد و محض بودن یک عبارت به معنای عدم انجام آن عمل نیست بلکه باید گفت همواره مثال های نقضی وجود دارند که میشود در جامعه در مورد آن ها بحث کرد…

      Thumb up 1

      • معصومه می‌گه:

        آقای فرجی ان جمله را از دیرآموخته های خود آقای شعبانعلی ذکر کردند و منظورشون این هست که باید مراقب باشیم با چه کسانی نشست و برخاست می کنیم، اطرافیان ما چه کسانی هستند چرا که آن ها بر روی ما اثر خواهند گذاشت و ما هم مشابه ان ها خواهیم شد.
        ضمن این که مثال نقض و استثناها نمی توانند منجر به نقض کامل یک قضیه بشوند.

        Thumb up 4

        • عبدالمناف می‌گه:

          مثال نقض حتی یک مثال کوچک برای یک جمله عبارت یا حکم در ریاضی کلیت اون مفهوم رو بی اعتبار میکند و ربطی به استثنا و… ندارد زیرا مثال نقض مثال نقض میباشد و استثنایی وجود ندارد….

          Thumb up 0

  • چمنی می‌گه:

    ۱٫ توی استارت آپ ویکند به ما گفتن عاشق ایده های تون نشید. هر وقت دیدید به نتیجه نمی رسه، چرخش ایده بدید.
    ۲٫ یک بار استادم، دکتر لطفی کفتن، آینده فقط پیش بینی نیست، گاهی هدف گذاریه. شاید شرکت شما بتونه آینده دیگه ای را بسازه!!! (هیج وقت هیچ کس اینقدر تحویلم نگرفته بود.)

    Thumb up 2

  • سياوش علوي می‌گه:

    سلام
    دانشجوی کارشناسی برق بودم طی ۵ سال با کاردانی و معدل ۱۱ اخراج شدم در صورتی که می تونستم بعد از ۳ سال با کاردانی انصراف بدم.۴ سال بعد در رشته مشابه با معدل بالا ۲ ساله لیسانس گرفتم.
    اگه از اول تلاش مناسب رو خرج کرده بودم یا زودتر انصراف میدادم بهتر بود.
    اما تشخیص اینکه کی باید دست بکشیم یا تلاشمون رو بیشتر کنیم مشکله.
    شبیه حرکت تو مه میمونه.

    Thumb up 15

  • سپیده می‌گه:

    “عزت نفس سنگین ترین سرمایه ایست که برای موفقیت خرج می کنیم”-فایل صوتی مسیر اصلی-محمد رضا شعبانعلی
    معلم عزیزم با توجه به نکاتی که اینجا و در فایل مسیر اصلی گفتی من اینطور برداشت می کنم که اگر ما موفقیتی به دست بیاریم و به اهدافمون برسیم موجب افزایش عزت نفسمون میشه ولی اگر در راه رسیدن به اهدافمون یا در تشخیص خود اهدافمون مجبور بشیم از یه جایی به بعد از کیسه عزت نفس خرج کنیم یعنی یه جای کار مشکل داره و نباید اون مسیر رو ادامه بدیم و پشتکار احمقانه داشته باشیم. پشتکار احمقانه حتی اگر ما رو به هدف برسونه چون سنگین ترین سرمایمون(عزت نفس) رو در ازای اون دادیم رضایت و خوشحالی قلبی ما رو تامین نمی کنه. به بیان دیگر پشتکار در مسیری که موجب افزایش عزت نفس ما میشه مسیر اصلی رسیدن به موفقیت هست.
    در همون فایل یه جایی گفتی عدم توانایی تغییر در باورهامون و ابراز کردن اون از پایین بودن عزت نفس هست. شاید باید عزت نفسمون بالا باشه تا پشتکار بی جا به خرج ندیم!

    Thumb up 12

    • ali می‌گه:

      اگر شما با دقت به فایل صوتی مسیر اصلی و عزت نفس گوش داده باشید باید متوجه این نکته می شدید که استاد اونجا هم این نکته رو یادآوری کردند که انتخاب هدف های نامناسب و غیرقابل دستیابی هم منجر به کاهش عزت نفس میشه وباید قبل از انتخاب هدف بسنجیم وهدف های معقول و در حد توانایی خودمون انتخاب کنیم، همینطور که اینجا هم اشاره شد کوبیدن در معقوله ولی کوبیدن دیوار نه

      Thumb up 1

  • آزادمنش می‌گه:

    با سلام شاید کامنت قبلی طبق اصول شما مورد تایید قرار نگرفته ولی مجددا اعلام می کنم هنر تشخیص مرز بین هدف درست و نادرست کار هر کسی نیست این موضوع در همه وادی ها صادق است بنده از زمانی که نسبتا خودم را شناخته ام در گیر و دار این قضیه هستم البته همیشه من این موضوع را بنام حقیقت و غیر حقیقت تعریف کرده ام و معمولا در تشخیص این دو مانده ام البته بدون اینکه فضا را مذهبی یا احساسی بکنم مثلا من کارمندم و بارها از خود پرسیده ام ادامه بدم با شرایط کارمندی در ایران یا قید همه چیزهای روتین آنرا بزنم و دنبال کار دیگری بروم یه ازدواج کرده ام ادامه بدهم یا نه / در ایران زندگی می کنم برو خارج یا نه / در تهران با تمام مسایل خوب و بدش زندگی را ادامه بدهم یا برگردم به شهرستان خوش آب و هوایم با تما خوب و بد هاش خلاصه اینقدر مثال هست به اندازه کلیه عمل ها و افعال در زندگی ÷س هر لحظه در سر دو راهی هستیم /این موضوع در خصوص ملت ها و کشور ها نیز صادق است اگر را حقیقت را تشخیص می دادند الان کجا ها نبودند و زندگی کجاها می رسید و الی اخر / با تشکر مجدد

    Thumb up 1

  • Hamid می‌گه:

    سلام

    مطلبی که در مورد هنر متوقف شدن نوشتین رو باید با آب طلا نوشت کاش ۱۰ سال پیش مطالبی اینچنین در دسترس من بود یا راهنمای دانایی در کنارم داشتم ، توی یه کسب و کار ناموفق با این تصور که باید پشتکار داشت ، باید ناامید نشد و از این دست شعار ها اینقدر ادامه دادم تا تمام سرمایه و اعتبار و … همه و همه از دست رفت
    واقعا شناختن نقطه بازگشت و جرات توقف هنره و توصیف شما از این موضوع عالیه
    ای کاش این درک رو داشته باشیم که راه اشتباه رو نباید تا آخر رفت و اگر امروز بخاطر حفظ غرورمون اصرار به ادامه داشته باشیم روزی به اجبار با پرداخت هزینه های زیادی مجبور به برگشت خواهیم شد
    صمیمانه آرزوی سلامتی و موفقیت برای شما استاد گرانقدر دارم

    Thumb up 4

  • مرتضی می‌گه:

    با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

    Thumb up 7

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *