نامه به رها (۸): «واقعیت عینی» یا «تصویر ذهنی»

نامه به رها: داستان عقابرها جان. دنیای ما، دنیای داستان های شگفت انگیز است…

در مورد انسانها و حیوانها و شهرها و بسیاری از موجودات، داستان های شگفتی نقل می شود. داستانهایی که بخشی از آنها حقیقت و بخش دیگری از آنها افسانه است.

کم نیستند افرادی که وقت خود را صرف جستجو و «اعتبارسنجی» این «شنیده ها» میکنند.

بررسی کن و ببین حجم عمده ی تحقیقاتی را که هدفشان یک پرسش بوده است: «فردی به نام عیسی وجود داشته است یا خیر؟».

یا تحقیقاتی که انجام شده برای بررسی اینکه آیا واقعاً شخصی به نام «رستم» وجود داشته یا نه؟ و اگر بوده، شباهتها و تفاوتهای او با رستمی که من و تو میشناسیم چیست؟

یا اینکه آیا واقعاً عمر کلاغ ها آنقدر که میگویند، طولانی است؟

یا اینکه که آیا واقعاً «نرون»، برای ترسیم ساده تر یک شهر سوخته، تصمیم گرفت «رم» را به آتش بزند؟

من هم، همیشه به این سوالها فکر میکردم و از زمانی که اینترنت متداول شد، امکان بیشتری بود تا به جستجو و تحقیق برخیزم.

روزی بر دیوار یکی از کاخ های نرون در رم، نوشته ساده ای خواندم که دیدگاهم را به کلی تغییر داد:

«می گویند معلم نقاشی نرون، از او خواست که شهری را در حال سوختن ترسیم کند. نرون گفت: میخواهم طبیعی ترین آتش را نقاشی کنم. بگویید که شهر را به آتش بکشند. معلم پرسید: حیف نیست که عظمت رم طعمه ی حریق شود؟ نرون گفت: شهر را آتش بزنید. بر خاکسترش رم دیگری خواهم ساخت، عظیم تر، مجلل تر و زیباتر.

هیچکس نمیداند که این داستان تا چه حد واقعیت دارد. اهمیتی هم ندارد. این داستان دو پیام مشخص دارد: نخست اینکه نرون، آنقدر رفتارهای دیوانه وار داشته، که چنین داستانی در موردش پذیرفته و نقل شود و دوم اینکه، مستقل از نرون، برای مردم چنین رفتاری از پادشاهان، آنقدر آشنا و قابل درک بوده است که این داستان را سینه به سینه برای فرزندان خود نقل کنند…»

از آن روز به بعد، من هم بیشتر به «تصویرهای ذهنی» فکر میکنم تا «واقعیت عینی».

آنها که باسوادترند، بعداً احتمالاً به تو واژه های زیادی خواهند آموخت: «آرکتایپ» یا «نماد» یا «سایکوتایپ» یا …   ولی من همین «تصویر ذهنی» را بهتر می فهمم.

وقتی به جای «واقعیت مستند»، به «تصویرهای ذهنی» فکر میکنی، راحت تر و بی دغدغه تر الهام میگیری. برایت گهگاه از این تصویرهای ذهنی خواهم گفت.

از جمله تصویرهای ذهنی زیبایی که من دوست دارم، «تصویر عقاب» است.

میگویند از میان حیوانات، عقاب تنها حیوانی است که میتواند مستقیماً به خورشید خیره شود.

میگویند عقاب زمانی که تمام پرندگان برای فرار از باران، به دنبال سرپناه میگردند، برای رهایی از باران، به بالای ابرها صعود میکند.

میگویند عقاب، پس از پایان نخستین نیمه ی عمر خود، مکان خلوتی پیدا میکند و نوک و چنگال های خود را چنان بر سنگ ها می ساید، تا ناخن ها و نوک جدیدی روییده شود و بتواند زندگی را مانند جوانان ادامه دهد.

بزرگتر که بشوی، خواهی فهمید که هیچیک از اینها «واقعیت زندگی عقاب» نیست. اما باور کن که اینها همه میتوانند «حقیقت زندگی تو» باشند.

نگاه کردن به نور حقیقت، چشمان تو را خواهد سوزاند. اما برای آسایش خود، نگاهت را به دروغ ها خیره نکن. کم نیستند مردمی که آسایش را در پشت کردن به خورشید و خیره شدن به نور شمع، جستجو میکنند.

در زیر سرپناه ها، از باران مصیبت ها در امانی اما «تلاش و تقلا و پرواز بر فراز ابرها» را هرگز با «سکون سرپناه ها» معاوضه نکن. زندگی در زیر یک سرپناه، امن ترین سبک زندگی است. اما تو برای آن آفریده نشده ای.

دیر یا زود، خواهی فهمید که باورهای تو، ارزش های تو، اعتقادات تو، آموخته های تو، دیگر چنگال و دندانی چنان تیز نیستند که بتوانند ادامه ی زندگی تو را تسهیل کنند، یا باید فرسوده شوی و بمیری و یا در خلوتی، به رنج و درد و زحمت، تمام باورها و اعتقادات فرسوده ات را کناری نهی تا بتوانی باقی زندگی را محکم و مسلط، در چنگ های خویش بگیری.

درست میگویند: «باور فرسوده» میتواند «ذهن آسوده» با خود به همراه داشته باشد. اما تو عقاب زندگانی باش…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+245
  


24 نظر بر روی پست “نامه به رها (۸): «واقعیت عینی» یا «تصویر ذهنی»

  • جواد زاهدی می‌گه:

    سلام محمد رضا
    اون موقع که این نامه ها رو می نوشتی من جز دوست های تو این سایت نبودم، الان هر چند وقت یه بار میام یه سری به نوشته های قدیمی ترت میندازم و لذت می برم….
    عقاب بودن سخته ولی لذت بخشه
    ممنووون

    Thumb up 3

  • مريم می‌گه:

    نامه هاتون به رها سوا از برانگیختگی کنجکاویم ، خیلی باهام حرف میزنن، در شروع فصل سفر تنهایی زندگیم و سختیهاش اون هم بعد از مدتی طولانی زندگی بدون آگاهی و عادتهای عجین شده، کلمه کلمه ی متنهای شما مثل نسیم خنک ، یا نور کم سویی که امید رو نوید میده می مونه ، ذره ذره سعی می کنم هضم کنم و بفهمم ، البته سعی می کنم ، تا معنای فلسفی و عمیق اونرو درک کنم، گاهی لذت درک اونقدر شیرینه که می تونه بارسنگین و تلخی تجربیات جدید رو سبک کنه
    براتون آرزوی سلامتی روز افزون دارم و خداروشکر می کنم بخاطر آشنایی با شما و دل نوشته هاتون

    Thumb up 7

  • maryam.a می‌گه:

    salaaam:)
    in name ro az in jahat dus daashtam ke hale in roozhaye khodamo tush mididaam
    makhsoosan paragraphe akharesh ke binazir bood
    mamnoonam Mohamadrezaye aziz be khatere qalame zibat

    Thumb up 3

  • EHSAN SHAMS می‌گه:

    ای برادر قصه چون پیمانه است معنی اندر وی بسان دانه است دانه معنی بگیرد مرد عقل ننگرد پیمانه را چون گشت نقل

    Thumb up 4

  • طاهره می‌گه:

    تو عقاب زندگانی باش!
    عالی بود این جمله محمد رضای پدر…
    کأس به جای وقت تلف کردن به دنبال کشف واقعیا یکم بیشتر تصویر سادی میکردیم….

    Thumb up 1

  • احمد رضا می‌گه:

    سلام
    خوب است به رها یاد آور شویم که عقاب بعد از پریدن در بالای ابرها به آشیانه‌ای گرم و آرام برای تجدید قوا نیاز دارد تا پس از بازسازی قوای پریدن در مکانی امن، به پریدن در اوج ادامه دهد.

    Thumb up 1

  • arash می‌گه:

    خوب شد بچه ای نداری که اسمشو رها بذاری وگرنه میشد شکل دختر تو شبکه سه

    Thumb up 4

  • Mr.ink می‌گه:

    شعر عقاب رو به صورت مناسب برای پرینت در ۲ صفحه دراوردم برای خودم
    و گفتم خوبه که اون رو برای دانلود قرار بدم چون به نظرم خیلی خوب از آب دراومد:
    http://bayanbox.ir/id/4776468848919591321?info

    Thumb up 2

  • نوید می‌گه:

    من عاشق عقابم محمدرضا …..از اون بیشتر “هما” که شبیه عقابه رو دوست دارم که بلندتر میپره بالهای بزرگتری داره و حیوونیه که مونوگامیه!!! …….هما هم افسانه و واقعیت های زیادی داره که من باهاش خیییییلی زندگی کردم!!!! ینی همون تصویر ذهنی من از هما خیلی قشنگه !!!

    Thumb up 2

  • عطیه می‌گه:

    ممنونم استاد.
    حس رها رو میشه با تمام وجود لمس کرد… ممنونم که بهمون فرصت دادید مثل فرزندتون این حس رو تجربه کنیم حتی خیلی زودتر از او ….
    همیشه از خدا بابت بودن شما تشکر میکنم..

    Thumb up 1

  • دلارام می‌گه:

    متاسفانه تجربه معلم قوی تریست. افسوس که از ازل افراد زیادی خواسته اند معلم بشریت شوند، عده ای از همان ابتدا سر باز زدند و عده ای همراه شدند و باور کردند که حقیقت را می دانند. اما تو خود میدانی روزگار چه درس هایی به انسان میدهد، چنان که با ذره ذره ی وجودت می فهمی، آن وقت طوری حرف میزنی که همه فکر می کنند می فهمند، اما تنها اقلیتی درک می کنند.
    ای کاش واقعا میشد این تجربه را به فرزندانمان انتقال دهیم، شاید بشریت به مرتبه ای بالاتر می رفت.

    Thumb up 0

  • sam می‌گه:

    در راستای این نامه :
    من توی بخش قبلی لینکی رو گذاشتم و یمخواستم حرفی رو اعتبار سنجی کنم و البته کسی زیاد به من کمک نکدر.
    به هر حال این شعر عقاب آفای دکتر پرویز ناتل خانلری شعر فوق العاده ای هست که به هر بار هم میخونمش بیش تر از قبل
    ازش می فهمم:

    گشت غمناک دل و جان عقاب

    چو ازو دور شد ایام شباب

    دید کش دور به انجام رسید

    آفتابش به لب بام رسید

    باید از هستی دل بر گیرد

    ره سوی کشور دیگر گیرد

    خواست تا چاره ناچار کند

    دارویی جوید و در کار کند

    صبحگاهی ز پی چاره کار

    گشت بر باد سبک سیر سوار

    گله کاهنگ چرا داشت به دشت

    ناگه از وحشت پر ولوله گشت

    و ان شبان بیم زده، دل نگران

    شد پی بره‌ نوزاد دوان

    کبک در دامن خاری آویخت

    مار پیچید و به سوراخ گریخت

    آهو استاد و نگه کرد و رمید

    دشت را خط غباری بکشید

    لیک صیاد سر دیگر داشت

    صید را فارغ و آزاد گذاشت

    چاره مرگ نه کاریست حقیر

    زنده را دل نشود از جان سیر

    صید هر روزه به چنگ آمد زود

    مگر آن روز که صیاد نبود

    آشیان داشت در آن دامن دشت

    زاغکی زشت و بد اندام و پلشت

    سنگها از کف طفلان خورده

    جان ز صد گونه بلا در برده

    سال‌ها زیسته افزون زشمار

    شکم آکنده ز گند و مردار

    بر سر شاخ ورا دید عقاب
    ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

    گفت که ای دیده ز ما بس بیداد
    با تو امروز مرا کار افتاد

    مشکلی دارم اگر بگشایی
    بکنم آنچه تو می‌فرمایی

    گفت: ما بنده درگاه توایم
    تا که هستیم هوا خواه توایم

    بنده آماده بود فرمان چیست؟
    جان به راه تو سپارم، جان چیست؟

    دل چو در خدمت تو شاد کنم

    ننگم آید که زجان یاد کنم

    این همه گفت ولی در دل خویش

    گفتگویی دگر آورد به پیش

    کاین ستمکار قوی پنجه کنون

    از نیازست چنین زار و زبون

    لیک ناگه چو غضبناک شود

    زو حساب من و جان پاک شود

    دوستی را چو نباشد بنیاد

    حزم را بایدت از دست نداد

    در دل خویش چو این رای گزید

    پر زد و دور ترک جای گزید

    زار و افسرده چنین گفت عقاب

    که مرا عمر حبابیست بر آب

    راست است این که مرا تیز پرست

    لیک پرواز زمان تیز تر است

    من گذشتم به شتاب از در و دشت

    به شتاب ایام از من بگذشت

    ارچه از عمر دل سیری نیست

    مرگ می‌آید و تدبیری نیست

    من و این شهپر و این شوکت و جاه

    عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟

    تو بدین قامت و بال ناساز

    به چه فن یافته‌ای عمر دراز؟

    پدرم از پدر خویش شنید

    که یکی زاغ سیه روی پلید

    با دو صد حیله به هنگام شکار

    صد ره از چنگش کردست فرار

    پدرم نیز به تو دست نیافت

    تا به منزلگه جاوید شتافت

    لیک هنگام دم باز پسین

    چون تو بر شاخ شدی جایگزین

    از سر حسرت با من فرمود

    کاین همان زاغ پلیدست که بود

    عمر من نیز به یغما رفته است

    یک گل از صد گل تو نشکفته است

    چیست سرمایه این عمر دراز؟

    رازی اینجاست تو بگشا این راز

    زاغ گفت : گر تو درین تدبیری

    عهد کن تا سخنم بپذیری

    عمرتان گر که پذیرد کم و کاست

    دیگران را چه گنه کاین ز شماست

    زآسمان هیچ نیایید فرود

    آخر از این همه پرواز چه سود؟

    پدر من که پس از سیصد و اند

    کان اندرز بد و دانش و پند

    بارها گفت که بر چرخ اثیر

    بادها راست فراوان تاثیر

    بادها کز زبر خاک وزند

    تن و جان را نرسانند گزند

    هر چه از خاک شوی بالاتر

    باد را بیش گزندست و ضرر

    تا به جایی که بر اوج افلاک

    آیت مرگ شود پیک هلاک

    ما از آن سال بسی یافته‌ایم

    کز بلندی رخ بر تافته‌ایم

    زاغ را میل کند دل به نشیب

    عمر بسیارش از آن گشته نصیب

    دیگر این خاصیت مردار است

    عمر مردار خوران بسیار است

    گند و مردار بهین درمانست

    چاره رنج تو زان آسانست

    خیز و زین بیش ره چرخ مپوی

    طعمه خویش بر افلاک مجوی

    آسمان جایگهی سخت نکوست

    به از آن کنج حیاط و لب جوست

    من که بس نکته نیکو دانم

    راه هر برزن و هر کو دانم

    آشیان در پس باغی دارم

    وندر آن باغ سراغی دارم

    خوان گسترده الوانی هست

    خوردنی‌های فراوانی هست

    آنچه زان زاغ و را داد سرا

    گند زاری بود اندر پس باغ

    بوی بد رفته از آن تا ره دور

    معدن پشّه، مقام زنبور

    نفرتش گشته بلای دل و جان

    سوزش و کوری دو دیده از آن

    آن دو همراه رسیدند از راه

    زاغ بر سفره خود کرد نگاه

    گفت :خوانی که چنین الوانست

    لایق حضرت این مهمانست

    می‌کنم شکر که درویش نیم

    خجل از ما حضر خویش نیم

    گفت و بنشست و بخورد از آن گند

    تا بیاموزد از و مهمان پند

    عمر در اوج فلک برده به سر

    دم زده در نفس باد سحر

    ابر را دیده به زیر پر خویش

    حیوان را همه فرمانبر خویش

    بارها آمده شادان ز سفر

    به رهش بسته فلک طاق ظفر

    سینه کبک و تذرو و تیهو

    تازه و گرم شده طعمه او

    اینک افتاده بر این لاشه و گند

    باید از زاغ بیاموزد پند؟

    بوی گندش دل و جان تافته بود

    حال بیماری دق یافته بود

    گیج شد، بست دمی دیده خویش

    دلش از نفرت و بیزاری ریش

    یادش آمد که بر آن اوج سپهر

    هست پیروزی و زیبایی و مهر

    فرّ و آزادی و فتح و ظفرست

    نفس خرّم باد سحرست

    دیده بگشود و به هر سو نگریست

    دید گردش اثری زینها نیست

    آنچه بود از همه سو خواری بود

    وحشت و نفرت و بیزاری بود

    بال بر هم زد و برجست از جا

    گفت : کای یار ببخشای مرا

    سال‌ها باش و بدین عیش بناز

    تو و مردار تو عمر دراز

    من نیم در خور این مهمانی

    گند و مردار ترا ارزانی

    گر بر اوج فلکم باید مرد

    عمر در گند به سر نتوان برد

    شهپر شاه هوا اوج گرفت

    زاغ را دیده بر او مانده شگفت

    رفت و بالا شد و بالاتر شد

    راست با مهر فلک همسر شد

    لحظه‌‌ای چند بر این لوح کبود

    نقطه‌ای بود و سپس هیچ نبود.

    Thumb up 12

    • ممنونم سام. جای این شعر، همین جا بود. باز هم ممنونم.

      Thumb up 4

      • رها می‌گه:

        بابایی؟
        چی شد این لایک کامنتا؟ گفته بودی دنبال یه پلاگین ساده و سبکی که برای سایت مشکلی ایجاد نکنه ،پیدا نشد؟
        یعنی الان همه بیان و زیر این شعر قشنگی که سام اینجا برامون نوشته .بنویسن خوب بود سام ،لذت بردیم…
        اونوقت به دوستات نمیگی که تعریف وتمجید لازم نیست .مخالفت بدون دلیل هم خاصیت نداره؟

        پس اگه اجازه بدی من هم میگم .ممنونم سام .خیلی قشنگ بود :)

        Thumb up 0

    • rezaA می‌گه:

      من این تیکه شعرو خیللی دوست دارم:
      سال‌ها باش و بدین عیش بناز

      تو و مردار تو عمر دراز

      من نیم در خور این مهمانی

      گند و مردار ترا ارزانی

      گر بر اوج فلکم باید مرد

      عمر در گند به سر نتوان برد

      Thumb up 3

    • کربلایی می‌گه:

      سلام
      مرسی سام، بسیار لذت بردم.

      Thumb up 0

    • علی می‌گه:

      ممنون خیلی زیباست
      قبلا خونده بودم ولی اینجا واقعا چسبید!

      Thumb up 1

    • حمید مخلوقی می‌گه:

      در بیت ” معدن پشه ، مقام زنبور ” باید دقت بیشتری کرد . هرگز زنبورها بر روی کثافات نمی نشینند و مقام زنبور ها عمومأ نافه عطرآگین گلها و گلبرگ هاست و من با کسب اجازه از روح سترگ شاعر گرامی استاد خانلری بیت یاد شده را نه تغییر که جرئت و جسارت آن را ندارم ، بلکه به این صورت برای خود می خوانم و بیشتر لذت می برم ( معدن پشه ، مقام مگسان )

      Thumb up 2

    • نازیلا می‌گه:

      فوق العاده بود
      امیدوارم زمانهای فرود و همنشینیم با زاغها، خیلی کمتر از زمانهای اوج گرفتنم باشه
      متشکرم :)

      Thumb up 1

  • رها_اسفند می‌گه:

    ممنون ممنون ……..

    Thumb up 0

  • حمزه عوض زاده می‌گه:

    به نظرم برای درک اینکه چرا نرون این کار رو کرده باید تا جایی که میتونیم و امکانش هست خودمون رو جای اون و در موقعیت تصمیم اون بذاریم یا تصور کنیم بعد میشه قضاوت کرد راجع به آدمها محمد رضا جان.باورهات رو دوست دارم چون به نظرم اینها هستند که به آدم تعالی می بخشند نه باورهای امروزی که امتحانشون رو پس دادند .به قول تو اسمها مهم نیستند و باورها مهم هستند دوست خوبم.

    Thumb up 0

  • M.H.B می‌گه:

    تا حالا شده دیگه نخواید این قدر منطقی و بزرگمدارانه زندگی کنید؟ تا حالا شده دلتون بخواد مثل خیلی از آدمهای اطرافتون به خاطر چیزهای خیلی ساده خوشحال بشین؟(یه جورایی سر خوش باشین؟) تا حالا شده حس کنید به یه دنیای دیگه ای احتیاج دارید که بشه توش آرمانگرایانه زندگی نکرد؟ تا حالا شده به خودتون بگید ” باشه من اون رابین هودی نیستم که آرزو داشتم”؟
    اگر احیانا موقعی بوده که چنین احساسی براتون مستولی شده چه کردید؟!

    Thumb up 0

  • سپید می‌گه:

    شما با کسر جزئیات سن خوانندگانتون برای رها های زیادی نامه می نویسید.
    ممنونم که این نامه ها رو در کشوی شخصی میزتون فقط برای رها ذخیره نمیکنید.

    Thumb up 5

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *