نامه به رها (قسمت چهارم)

رها جان.

شاید باید زودتر به تو میگفتم.

خانواده ما از روستایی بزرگ اما دور افتاده به نام شعبان آباد به شهر آمده است. از آنجا که چند نسل پیش، مهاجرت کرده ایم، حتی موقعیت دقیق آن روستا را نمیدانیم. اما خاطرات آن را نسل به نسل شنیده ایم.

حالا که به نظر میرسد امشب خوابت نمی آید، برایت قصه می گویم: قصه عیارخان.

میگویند عیارخان، ثروتمندترین خان روستای شعبان آباد بوده است.

همه میگفتند که عیار خان، ثروت زیادی دارد و آن را به صورت کیسه های طلا، در نقطه های مختلف در زیر خاک پنهان کرده است.

عیار خان دو پسر داشت. عزت و قدرت.

وقتی عیارخان مُرد، تمام زمین ها برای عزت و قدرت باقی ماند. اما عزت و قدرت، به زمین ها فکر نمیکردند. به کیسه های طلایی فکر میکردند که در نقاط مختلف مزرعه پنهان بود و هیچکس جای دقیق آنها را نمیدانست.

مزرعه را به دو نیم کردند. عزت و نیمی از رعایا، در یک بخش و قدرت با باقی رعایا در بخش دیگر ساکن شد. اما دغدغه همه، کیسه های طلا بود.

یک سال گذشت. نخستین کیسه طلا در مزرعه «عزت» پیدا شد. قدرت ناراحت شد اما با خود فکر کرد که کیسه های بعدی را او در زمین خود پیدا خواهد کرد. اما چنین نشد. هر از چند گاهی، یک کیسه جدید در زمین های متعلق به «عزت» پیدا میشد و قدرت، همچنان بی نصیب مانده بود.

عزت خوشحال بود که خداوند او را عزیز کرده است.

به تدریج، رعیتهای عزت، عادت کردند که هر از چند گاهی، کیسه های طلا را بیابند و به عزت تحویل دهند و او نیز، چند سکه ای به رسم مژدگانی در کف دست آنها قرار دهد. از سوی دیگر، قدرت چاره ای نمی دید، جز آنکه مسیر پدر را دنبال کند. محصولات مزرعه را بفروشد و خرج خود و رعایا را تأمین کند.

کودکان مزرعه عزت، از نخستین روزهایی که «حرف می فهمیدند»، می شنیدند که خداوند آنها را عزیز خواسته است و هر نقطه ای از خاک مزرعه، بستر کیسه ای از طلاست. کودکان مزرعه قدرت اما، زود می آموختند که برای گذران عمر، چاره ای جز کاشتن و برداشت کردن وجود ندارد.

سالها گذشت. مزرعه های عزت و قدرت، دیوار به دیوار یکدیگر بودند. اما تو گویی که یک دنیا فاصله دارند!

عزت، همواره با غرور، سکه ای را بر کف دست رعایا قرار میداد و آنها خوشحال از این مناعت طبع، مدتی را به خوشی میگذراندند.

قدرت اما، مجبور بود با رعایا مهربان باشد. اگر کمی از انرژی و انگیزه آنها کاسته میشد، مزرعه با بحران جدی مواجه میشد.

ظاهراً قدرت، نفرین شده بود. او مجبور بود به رعیت سلام و گاه تعظیم کند. مجبور بود گاه با آنها بر سر یک سفره بنشیند. خوب میدانست که اگر این رعایا، مزرعه را ترک کنند، چیزی برای او باقی نخواهد ماند.

سالهای سال گذشت و تفاوت خاندان عزت و قدرت، هر روز، بیشتر و بیشتر شد.

در ملک قدرت، رعیت ها، منظم کار میکردند. اگر پول یا غذا زیاد می آمد، برای سالهای کم رونق ذخیره میکردند. بچه هایشان را به شهر میفرستادند تا درس بخوانند و برگردند و برای برنامه ریزی و بهتر کردن وضعیت مزرعه کمک کنند. آنها برای افزایش حجم محصولات، دانش جدید را می آموختند و ابزارهای جدید میساختند. قدرت به کسانی که به رشد درآمد کمک میکردند، پاداشهای خوب میداد تا برای کار و تلاش بیشتر تشویق شوند.

اما در ملک عزت، نیازی به تلاش و تحصیل نبود. رعایا در تمام طول روز، به جاسوسی یکدیگر و خبر بردن و آوردن مشغول بودند. همه می کوشیدند به نوعی خوش خدمتی کنند تا سهم بیشتری از سکه های «عیارخان» نصیب آنها شود. گاهی که عزت، از این حرفها و بازیها خسته میشد، کارهای بیهوده ایجاد میکرد. به گروهی میگفت که زمین را حفر کنند و فردا به گروه دیگری میگفت تا زمین را پَر کنند.

رعیت های روستای قدرت، گاه و بیگاه از کنار مزرعه های عزت، می گذشتند و به کشاورزان میگفتند که دستگاهها و ابزارهای کشاورزی عوض شده. دیگر لازم نیست مانند قدیم جان بکنند. رعایا گاهی به عزت میگفتند که چطور در مزرعه قدرت چنین دستگاههایی وجود دارد؟ عزت، همیشه پاسخ میداد که قدرت و کارگرانش، شبانه می آیند و بخشی از کیسه های طلای ما را می دزدند و این دستگاهها را با آن سکه ها خریده اند.

حرفهای رعیت ها برای عزت چندان مهم نبود. او همیشه میگفت: من به شما نیازی ندارم. هر کس میخواهد از اینجا برود. شما فقط هزینه اید. طلاهای زیر این خاک، برای زندگی من و فرزندان من کافی هستند.

عزت و قدرت، دو ملک مجاور بودند، بی هیچ گونه تشابهی…

با هزار داستان و ماجرا.

شاید روزی برای تو بیشتر از آنها بگویم…

 



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+203
  


41 نظر بر روی پست “نامه به رها (قسمت چهارم)

  • مجید می‌گه:

    این قدرت قلم شما همه احساسات غبطه ، شادی ، غم ، احساس مسئولیت و … رو با هم در ادم ایجاد میکنه.
    ن والقلم و ما یسطرون
    الان لذتی که من از خوندن این متن شما بردم معادل یه سفر کیش بود!!

    Thumb up 0

  • سمیه می‌گه:

    خیلی عالی بود محمد رضا پدر رها

    Thumb up 1

  • فرید می‌گه:

    پ.ن. : اون گزینه ای که آدم رو از رفتن منصرف میکنه اینه که باید همینجا موند و به مردم آموخت که طلاهای زمین بالاخره تمام می شوند و باید روزی برای ایستادن روی پای خودمون آماده بشیم !

    Thumb up 0

  • فرید می‌گه:

    آیا برای کارگران مزرعه ی پر از طلا که این مسئله ی ظریفی که شما فرمودید رو متوجه شده اند ، مهاجرت کار درستیه؟
    این مسئله ایه که مدتیه درگیرش هستم . موندن در مزرعه ی عزت یا مهاجرت به مزرعه ی قدرت .
    مهاجرت به جایی که (به هر دلیلی حتی مثل داستان شما اتفاقی) روابط علت و معلولی زندگی به گونه ای تنظیم شده اند که انسان رو( همه جامعه رو البته !) ارضاء می کنه .
    مهاجرت به یکی از کشورهای اروپایی یا امریکای شمالی برای ادامه تحصیل؟!

    خیلی دوست دارم نظر شما رو راجع به ادامه تحصیل خارج از کشور (و احتمالا موندن اونجا) بدونم !

    Thumb up 1

  • Neda.sh می‌گه:

    ببخشید استاد داستان رو که خوندم یک لحظه احساس کردم داستان ((قدرت و عزت)) که قراره ادامه پیدا کنه ورژن جدید شهر موشهاست به جای(( موشها و گردوها ))قدرت و عزت می خوان بیان
    البته اگه توهم نزده باشم ولی خیلی جالبه منم مثل رها منتظر بقیه داستانم

    Thumb up 1

  • امیر محمد می‌گه:

    خیلی جالب بود. مهندس به نظر شما اگه برنامه بریزن هر سال اتکای بودجه به نفت ۱۰% کمتر از سال قبل بشه..چه اتفاقی میفته؟

    Thumb up 0

    • shabanali می‌گه:

      راستش من تو این حوزه تخصص ندارم. اما میدونم که قبل از کاهش وابستگی به نفت، باید ظرفیت استفاده از منابع غیرنفتی رو افزایش بدیم. امیدوارم که این اتفاق در آینده نزدیک بیفته

      Thumb up 5

  • بهرام می‌گه:

    متشکرم از اینکه جواب دادید

    Thumb up 0

  • سینا می‌گه:

    چه قصه جالبی. بقیش رو کی مینویسی؟

    Thumb up 0

  • آرام می‌گه:

    درست، متاسفانه از دست دادن فرهنگ کار و تلاش با تکیه به ثروتی که حق تنها خودمان هم نیست… فکر میکنم این از بزرگترین عواملی بوده که موجب شده از جایگاه تاثیر گذار قرنهای گذشته فاصله بگیریم

    Thumb up 0

  • ناشناس می‌گه:

    مرضیه موفقیت قدرت به خاطر سبک مدیریتی که داره در همچین سیستم های افراد با انگیزه و خلاق هستند میشه حدس زد عاقبت پسر های عیار خان به کجا خواهد رسید سرمایه قدرت منابع انسانی هستند نه چیز دیگری.خوابهی رنگی ببینی رها جان

    Thumb up 0

  • rezaA می‌گه:

    اقا یک پیشنهاد:اینکه خیلی از بجه های اینجا چه خانوما چه اقایون خیلی دوست دارن با شما همکاری کنن تخصصای مختلفم دارم نمیشه ی سازوکاری ایجاد بشه که همه با هم ی کار علمی تولیدی …انجام بدیم؟؟؟؟..

    Thumb up 0

  • علی می‌گه:

    آخر کار عزت به کجا میره
    یعنی میشه یکم عقل کنه و با طلا هاش مزرعه رو مدرن کنه و در کمتر از یک دهه چنان پیشرفت بکنه که از قدرت و ژاپن و …. پیشی بگیره ؟
    یعنی میشه ؟

    Thumb up 0

  • بهرام می‌گه:

    آیا منظور ازجمله پایین اشاره به شعبانعلی داره؟

    چون حسم بر اینه که اگر شما محبتی در حق دیگران یا بهتره بگم افراد بی بضاعت میکنید از سر لطفه نه اجبار!

    لطفا جواب بدید!!!

    ظاهراً قدرت، نفرین شده بود. او مجبور بود به رعیت سلام و گاه تعظیم کند. مجبور بود گاه با آنها بر سر یک سفره بنشیند. خوب میدانست که اگر این رعایا، مزرعه را ترک کنند، چیزی برای او باقی نخواهد ماند.

    Thumb up 0

    • shabanali می‌گه:

      داستان قدرت و عزت، به شعبانعلی کاری نداره.
      داره یادآوری میکنه که یک نظام کاپیتالیستی خودش رو مجبور و موظف میدونه از مولدهای سرمایه دفاع کنه.
      اما نظامی که بر پایه منابع زیرزمینی بنا میشه ضرورتی برای این کار نمی بینه.
      بنابراین اساساً بحث یک بحث اقتصادیه و ربطی به زندگی شخصی من نداره.

      Thumb up 4

  • سیمین می‌گه:

    ۴ روز است که متوجه شدم صاحب فرزند خواهم شد. همزمانی این موضوع با شروع نوشته های شما به عنوان نامه ای به فرزندم برام جالب بود. احساس فوق العاده ایست. از نوشته هاتون الهام گرفتم و تصمیم دارم من هم در دفتری برای فرزندم که هنوز به دنیا نیامده یادداشتهایی بنویسم.

    Thumb up 0

  • رضا می‌گه:

    کل داستان خیلی قشنگ و اموزنده بود ولی با توجه به محتوا به نظرم بهتر بود جای اسم این دو نفر عوض میشد

    Thumb up 1

  • rezaA می‌گه:

    مصایب صد ساله نفت….

    Thumb up 0

  • ماهور می‌گه:

    سلام آفای شعبانعلی
    من کارشناسی مهندسی برق- الکترونیک خوندم و ارشد مدیریت دولتی، چون از اونجایی که مهندس برق خانم رو در مجموعه وزارت نیرو کمتر جذب میکنند خواستم با مدیریت وارد بشم. اما نشد حالا به صورت حق التدریسی توی دانشگاهها تدریس میکنم.خواستم جاهایی رو معرفی کنید که من با این تحصیلات بتونم کار کنم.کاش همه امکان کار کردن با شما و در مجموعه شما را داشتند.

    Thumb up 0

  • nasim می‌گه:

    آزادی از عدالت زاده و با اندیشه سروده می شود ، با دیوار شعر و با زندان فریاد می شود ، با بیگانه باطل و با استبداد تکه ای نان می شود
    آزادی اگر حق است گرفتنی است
    و اگر هزینه دارد پرداختنی است ……………..

    Thumb up 0

  • نوشین تاسا می‌گه:

    سلام .
    داستان فوق العاده ای بود امشب حتما برای دخترم تعریف میکنم .و بعد باهم دیگه به انواع و اقسام سئوالهای اون باید جواب بدیم . قول بدید در دادن جواب به سئوالهاش کمکم کنید . مرسی.

    Thumb up 0

  • مهدی M می‌گه:

    سلام معلم
    لطفا درمورد نشانه های تمدن را بیاموز و به دیگران هدیه بده بیشتر توضیح دهید
    باتشکر

    Thumb up 0

  • mojibe می‌گه:

    کلمه ی “عزت” یه تصویر خوب و شاید “قدرت” یه تصویر بد رو توی ذهن تداعی میکنه ولی داستان شما چیز دیگه ای رو بهم میگه… یه دید خیلی خوب… اینکه از روی ظاهر راجب هر چیزی قضاوت نکنیم
    راستی من متوجه نشدم چرا در شرایط امروز ما ادامه تحصیل در رشته (غیر مرتبط) میتونه (مفیدتر) باشه؟؟

    Thumb up 0

    • shabanali می‌گه:

      واقعیت اینه که اونی که منابع مفت داره، خیلی وقتها فکر میکنه «خدا بهش عزت داده» و اونی که زحمت میکشه رو «قدرت خواه و قدرت طلب» میدونه
      راجع به ادامه تحصیل یک پست جدا می نویسم.

      Thumb up 3

  • رها(اسفند) می‌گه:

    پدرم قصه ات دردناک و زیبا بود… خوابم را آشفته میکند امشب …

    Thumb up 0

  • aseman می‌گه:

    بنظرم این داستان رها بارها در مدرسه می خواند و یا می شنود.

    Thumb up 0

  • آرتین می‌گه:

    از همه بدتر اینکه رها جان رعیت عزت خان نمی رفتند در قلمرو قدرت خان و با اندیشه و فکر صحیح رمز و حقیقت زندگی و موفقیت آنها را دریابند و اکثرا حتی از رفتن به قلمرو قدرت محروم بودند .

    Thumb up 0

  • خیلی دوست دارم روانشناسی بخونم تا حداقل به خودم کمک کنم

    Thumb up 0

  • پگاه می‌گه:

    منتظر بودم یه پست یعد از انتخاباتی بزاری…:).. من خوشحالم نه به خاطر اینکه فکر کنم الان قراره معجزه بشه…یا تغییر ناگهانی ایجاد بشه…که اگر اینجور شد مطمین باشیم اون تغییر اصولی و بنیادی نیست خوشحالم به خاطر اینکه مردوم رو متفکر تر دیدم کم هیجان تر و آروم تر…من این آگاهی رو مبارک می دونم….

    Thumb up 0

  • میترا می‌گه:

    چه داستان آشنایی!

    Thumb up 0

  • مجبتی می‌گه:

    سلام استاد
    یه سوال اگه برگردی عقب یا اینکه اگه الآن تو این برهه،زمانی بود که باید انتخاب میکردی که کنکور ارشد بدی یا نه کدوم رو انتخاب میکردی؟ارشد حداقله یا نه کلأ اعتقادی به تحصیلات آکادمیک نداری؟البته که منظورم تو این شرایط از تاریخه…

    Thumb up 0

    • shabanali می‌گه:

      من به ادامه تحصیل اعتقاد دارم. اما همیشه احساس میکنم در شرایط امروز ما ادامه تحصیل در رشته غیر مرتبط میتونه مفیدتر باشه.
      من کارشناسی مهندسی خوندم. الان مدیریت.
      اگه بخوام دکترا بخونم روانشناسی میخونم.
      من باز هم باشم، حتماً ادامه تحصیل میدم…

      Thumb up 4

      • رقيه می‌گه:

        سلام آقای شعبانعلی
        فرمودید”در شرایط امروز ما ادامه تحصیل در رشته غیر مرتبط میتونه مفیدتر باشه.”
        میشه در این رابطه بیشتر توضیح دهید و بفرمائید که چگونه می تونه مفیدتر باشه؟
        در مورد خود من ، کارشناسی مهندسی گرفتم و خوب برای من هم جالب بود که افراد از رشته مهندسی مخصوصا افراد باهوشی مثل شما برای ارشد در رشته مدیریت اداممه تحصیل می دهند . منم بر حسب کنجکاوی دو سه از کتابای دوره ارشد رشته مدیدیت رو خوندم(البته فقط یک نگاه کلی بهش انداختم) نمی دونم چرا نتونستم اصلا باهاش ا رتباط برقرار کنم.
        همش دلم می خواد دروسی رو بخونم که توش کلی عملیات ریاضی باشه کلی محاسبات.
        ممنون میشم پاسخ سوالم رو بدهید.(البته شاید سوال من تکراری باشه مطمئن نیستم شاید در پست های گذشته به این مطلب اشاره ای کرده باشید)

        Thumb up 0

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *