نامه به رها: شطرنج زندگی

دنیا بازی پیچیده ای است رها جان.
پیچیده و مبهم و شگفت انگیز.
نافهمیده و ناخواسته.
میدان نبردی که قبل از آنکه بفهمی یا بخواهی،
در میانه اش «رها» شده ای.
درست مانند پیاده ای که به ناگاه،
در میدان بزرگ یک شطرنج، رها شود.
آنهم نه در آغاز بازی. که در میانه ی آن!

روزهای نخست، همه مثل هم به نظر میرسند.
کوچک یا بزرگ. سفید یا سیاه. سواره یا پیاده.

به تدریج اما، می آموزی که در این شطرنج بزرگ،
ظاهراً همه، دوست نیستند.
یا لااقل اکنون، نیستند.
یا شاید قرار نیست که باشند.
یا حتی، هرگز، قرار نبوده که باشند.

می فهمی که سیاهی هست و سفیدی هست.
البته به تفاوتی ناچیز.
آنقدر ناچیز، که شاید کمتر کسی آن را به خاطر بیاورد.
میگویند تفاوت در این است که روزی، روزگاری،
پیاده ای سفیدرنگ، بازی را یک گام زودتر آغاز کرده است.
در آن میانه که سیاهان، در پذیرفتن یا نپذیرفتن قواعد بازی، در تردید بوده اند.

کم کم، دوستها را میشناسی. و دشمن ها را.
می گویند همه ی آنها که همرنگ تو نیستند دشمن اند.
در میان دشمنان ناهمرنگ، تفاوتی اگر هست، تفاوت نگاه است و خاستگاه.

پیاده های ناهمرنگ، فقط وقتی تهدید تو هستند که همسایه و هم پیاله ات باشند.
اما فیلهای ناهمرنگ، از آن دوردستها هم، جانت را طمع میکنند.
همچنانکه اسبهای ناهمرنگ، حتی وقتی مانع مسیرشان نیستی،
خیال لگدمال کردنت را در سرهای خمیده ی خود، می پرورانند.
روزی خواهی فهمید که باز هم، شاید وزیر ناهمرنگ، دوست ترین بازیگر میدان باشد.
او که مقام خود را بالاتر از آن میبیند که از سوی دیگر میدان، برای ترساندن یا نابود کردنت، گامی چند به سمت و سوی تو بردارد.

اما رهای عزیز. ای رها شده در این میانه ی میدان.
زود خواهی دید که دنیای همرنگ ها هم، دنیای شیرین تری نیست.
نردبانها هست. پرده ها و پله ها.
تو پیاده ای. او سواره.
تو بی ارزش و او ارزشمند.
تو مانده ای، تا جایی که او «باید» بماند، در پیشگاهش قربانی شوی و بر زمین بیفتی.
شاهان، البته در این میان، از کار گروهی میگویند
و وزیران، سخنرانی انگیزشی میکنند که آنها صرفاً میهمانی موقت اند
و هر پیاده ای که به خط پایان برسد، خود وزیر خواهد شد!

دنیا بازی پیچیده ای است رها جان.
سالهای سال، برای فهمیدن این شطرنج، رنج خواهی برد.
و آنگاه که فهمیدی، برای فهماندنش، رنج خواهی کشید.
و آنگاه که نفهمیدند، در جستجوی دیگر کسی که شاید چون تو، قواعد بازی را خود، فهمیده باشد، تنها خواهی ماند.
نخست تشنه فهمیدن، سپس تقلای فهماندن و در آخر، تردید تفاهم.

رهای عزیزم.
رها شدن در این میانه شطرنج،
نافهمیده بود و ناخواسته.
بازی. بازی پیچیده ای است.
یا بمان.
تا در میانه ی بازی، قربانی بازیگران شوی.
یا در زمانی که غبار نبرد برخاسته است،
آرام و بی صدا. زمین را ترک کن.
پا از صفحه شطرنج بیرون بگذار و بازی را نظاره کن.
اینجا دیگربار، رها هستی. اما نه به معنای رها شده. بلکه به معنای رهایی.

خود فهمیده و خودخواسته.

هیچکس، در این غبارآلوده میدان نام و ننگ،
پیاده ای که صحنه بازی را، آرام و آهسته ترک کرده است،
جستجو نخواهد کرد.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+265
  


66 نظر بر روی پست “نامه به رها: شطرنج زندگی

  • Miladink می‌گه:

    سلام آقای شعبانعلی.
    مدتیه سوالی رو میخوام ازتون بپرسم که امروز بالاخره تصمیم گرفتم که بپرسم و این پست هم به نظرم برای سوال من پست خوبی اومد.
    فکر نکنم نیاز به توضیح باشه که من هدف زندگی و نقشه راه زندگیم رو گم کردم(فکر کنم خودتون از چیزهایی که قبلا نوشتم این رو برداشت کردین).یعنی نمیدونم تو این زندگی دارم چیکار میکنم و چیکار میخوام بکنم. برای حلش فکر کردم جست و جو کردم و با گزینه های متفاوتی روبرو شدم. یک شخص محترم به من گفت که تو درک درست از دنیا نداری و مشکلت را با خدا حل نکرده ای و برو دین را درک کن، شخص محترم دیگری گفت که بیا و با مفهوم قهرمان درون در یونگ آشنا شو و کتاب بیداری قهرمانان درون رو بخوان و خودم یه زمانی به نتیجه رسیدم که برم تصمیم گیری یادبگیرم که البته حس میکنم درست نبود چون مشکل من این هست که اصلا سوال زندگیم رو نمیدونم. احساس گم شدن میکنم. سوالم از شما این هست که توصیه شما به یک نفر برای پیدا کردن سوال زندگیش یا هدف و معنای زندگیش چی هست؟ واقعا دنبال راه حل معجزه آسا و فوری نیستم که به نظر نمیاد چنین مشکلاتی چنین راه حل هایی داشته باشن.بیش تر دنبال یک جرقه هستم.اگر بخوام خیلی صریح بگم اینجوری میشه که :آقای شعبانعلی عزیز اگر قرار باشه به رها بنویسید که چگونه شروع کنه برای پیدا کردن معنا و هدف و مسیر برای زندگیش چی مینویسید و چه توصیه ای بهش می کنید؟

    Thumb up 4

  • maryam.a می‌گه:

    Salam
    in matn hesesh farq dasht engar
    bara man akharaash sakht shod:(
    bayad chand bar khundesh
    vaali hese qamesh ham ziad bood
    mamnoonam Mohamadreza jan

    Thumb up 0

  • مژگان می‌گه:

    سلام آقای شعبانعلی
    امیدوارم در فراوانی باشید.
    اصلا دوست ندارم که اغراق کنم یک سال یا بیشتر یا از زمانی که در برنامه شبکه ۳ دیدمتون دارم مطالب هم سایت متمم هم هم دل نوشته هاتونو می خونم.
    من بیشتر بخاطر مشکلی که در شهرستان ما هست براتون ایمیل نوشتم نمی دونم چقدر وقت می کنید و جوابمو میدید.
    متاسفانه یا خوشبختانه در شهرستان یا شهر ما حسابدار یا بازاریاب خوب نیست با وجود اینکه شهرمون با پتانسیل بالایی هست و دارد با این مشکل هم رو به روست من یه کمک از شما می خواستم که برام یه حسابدار خوب برام معرفی کنید تا بتونم از این ضعف برای خودم نقطه قوت بگیرم و بتونم موفق باشم.
    ببخشید از پر حرفیام
    امیدوارم بتونید وقتتونو در اختیارم بگذارید و از تجربیاتتون بیشتر استفاده کنم.

    Thumb up 1

  • محمدی می‌گه:

    من فهمیدم. یه حس عجیب! نمیدونم از چه جنسیه؟ برایم مبهمه. اما میدونم که حسش کردم و فهمیدمش، در تجربه هام لمش کردم. من فهمیدم.

    Thumb up 0

  • sahel___hmd می‌گه:

    استاد عزیز… هزاران درود به قلم شیواتون…
    که انقدر قشنگ روى کاغذ به حرکت در میاد…
    و براستى…
    هیچکس، در این غبارآلوده میدان نام و ننگ،
    پیاده ای که صحنه بازی را، آرام و آهسته ترک کرده است،
    جستجو نخواهد کرد….
    مثل همیشه عالى… عالى … عالى !

    Thumb up 3

  • آرشام می‌گه:

    لامصب چقدر سنگین بود آخر این متن

    Thumb up 0

  • جواد می‌گه:

    محمدرضای عزیز
    معلم دوست داشتنی نادیده ام
    سال نو مبارک

    خیلی از شطرنج یاد گرفتم این مدت چند ماهه که دارم بازی کنم
    بازی بی نظیریه
    میدونی چی ب چشم من از همه جالبتر اومده ؟؟؟
    توی شطرنج هیچ مهره ای برای این که برای خودش حتی موقعیت کیش مات ب وجود بیاره مهره همرنگش را نمیتونه بزنه
    نمیتونه یارش را بکشه
    حتا نمیتونه سر اون یکی سوار بشه
    ب رها بگو دنیای واقعی اینتور نیست

    Thumb up 8

  • علیرضا داداشی می‌گه:

    سلام.
    امیدوارم دوستانی که نوشته ی استاد را در پایان دارای تناقض دیده اند و از شطرنج و کوه نوشته اند، این کامنت را بخوانند و نظرشان را بگویند.

    در طول پنج روز ِ گذشته، پنج بار این نامه را خوانده ام. (البته، نه هر روز یک بار.)
    این روزها خستگی به شکلی عجیب و بر خلاف همیشه دارد خودش را به من تحمیل می کند. آن قدر که «متمم» را هم با شوق می خوانم اما نه با کیفیت گذشته.(مرا ببخشید استاد)
    این نامه را اولین بار دارای نشانه هایی از خستگی و آزردگی جان استاد یافتم.
    بار دیگر احساس کردم که دارم وضعیت خودم را به سمت استاد شیفت می دهم.
    اما حالا بعد از خواندن کامنت های دوستان نازنینم مهران و محسن و هومن و شهرزاد و سامان و سیمین، و مرور چندباره ی کامنت های پاسخ استاد بزرگم، شروع کرده ام به نوشتن.
    با اجازه ی صاحب ِ خانه و بقیه ی دوستان می خواهم از دید کسی بنویسم که فرزند دارد. در این جمع، «سیمین» می داند که من، هم فرزند از آن نوع (ا.س.پ.ر.م.ی) دارم و هم از نوع دیگر.
    حالا:
    من، فرزند داشتن از نوع اول را مسئولیت خودم به عنوان یک انسان نمی دانم. راستش مسئولیت از این نوع برای من تازه بعد از به وجود آمدن فرزند شروع می شود، که شده.
    مسئولیت بیشتر و مهم تر و فراگیرتری در مورد فرزند از نوع دیگرم دارم. که متاسفانه با این که خودم تعریفش کرده ام، در ایفای آن دچار نقصان و کوتاهی هستم. خودم این مسئولیت را پذیرفته ام و حالا به اندازه ای که دلم می خواهد از پسش بر نمی آیم.
    ولی نکته بسیار مهمی که به نظرم وجود دارد این است که من احساس می کنم همه ی ما آدم ها می توانیم فرزند یکدیگر باشید و اصلا معتقدم هستیم و به این ترتیب همه ی ما والد یکدیگریم.
    من، هم برای فرزندان خودم پدرم و هم برای آنها که به هر نوعی برای بهتر زندگی کردنشان تلاش می کنم. شاید شاگردان، شاید دوستان، شاید هر کسی که از من کمک و مشورت می گیرد.
    همین موضوع در مورد فرزند بودن من هم صادق است. من، هم فرزند والدین خودم هستم و هم فرزند همه ی کسانی که به هر نوعی به بهتر کردن زندگی ام کمک می کنند. لابد معلمان، لابد دوستان، لابد همه ی کسانی که از آنها کمک و مشورت می گیرم.
    با این توضیحات ِ شاید عجیب و غریب می خواهم عرض کنم:
    معتقدم کوتاه بینی است که فکر کنم یا باید فرزندی – شناسنامه ای- داشته باشم که برای پرورشش اقدام کنم یا باید بی خیال این حرف ها بشوم.
    معتقدم کوتاه بینی است که گمان کنم اگر قرار است برای فرزندم نوشته ای داشته باشم فقط باید به او امید بدهم و فکر کنم این امید دادن فقط با دادن انگیزه برای تلاش امکان پذیر است.

    من هم برای فرزندم شبیه این نامه ها را می نویسم. که فقط به عنوان نوشته ای از من برای او، نیست.
    من در نوشتن هایم برای او، این یک حق را به خودم و به فرزندم می دهم که در نوشته هایم صادق باشم همین. پس اگر روزی خسته ام نمی گویم امروز ننویسم، ممکن است تلخ بنویسم. اگر آزرده ام نمی گویم بگذار روزی که حالم بهتر شد بنویسم چرا که فرزندم باید از من امید را بیاموزد.
    من ترجیح می دهم او مرا در حالات مختلف ببیند و بشناسد و بخواند تا دریابد در روزگار پدرش، روزهای بسیار خسته کننده ای وجود داشته؛ در اطراف پدرش آدم هایی بوده اند که او را برای تلاش بیشترش سرزنش و بلکه تمسخر می کرده اند. باید فرزند دیده یا نادیده ی من این را درک کند که پدرش می دانسته در همه ی زمانها خستگی، نامرادی، ناکامی، احساس افسردگی و دلسردی مثل مگس اطراف آدم ها – حداقل در این سرزمین – می گشته است تا او هم با خودش نگوید: «این نوشته های پدرم، مربوط به روزگار اوست که همه چیز خوب بوده، پس به درد من نخواهد خورد.» و آنها را بسوزاند یا دور بریزد یا…
    راستش نمی دانم در جاهای دیگر دنیا چطور برای فرزندانشان می نویسند و چه میراثی به جای می گذارند. ولی این را می دانم که من-علیرضا داداشی- تنها به شیوه ای که نوشتم می توانم برای او یادگاری بگذارم.
    ترجیح می دهم دنیا را برای او واقعی ترسیم کنم و این امر وقتی محقق می شود که در زمان های واقعی برایش بنویسم.
    شاید به این دلیل است که آدم هایی که همواره از «امید» می گویند، به نظرم «شوخی» می کنند. همانقدر که مطمئنم آدم هایی که از «تلاش» می گویند، اگر تجربه اش کرده اند، «راست» می گویند و اگر نه دنبال «فریب» آدم ها هستند.
    از استاد، و از همه ی دوستان بابت طولانی ترین کامنتم عذر خواهی می کنم.
    برقرار و جاویدان باشید.

    Thumb up 11

  • رضا می‌گه:

    درود، ما بدون هیچ اراده ای همه می آییم تا بازیگر میانه شطرنج شویم، بعضی تلاش میکنند تا اندکی پس از بازیگری، خود بازیگردان صحنه باشند. تا از گردو غبار برپاخواسته از صحنه قبای به تن خود بدوزند.
    در برخی موارد نشستن در کنار گود و نظاره کردن رهای نیست بلکه جنگیدن برای آمال و آرزوهای و هدف خود رهایست.
    و برخی انسانهای فرصت طلب و نان به نرخ روز خور در میان گرد و غبار صحنه نبرد به دنبال فرد قدرتمند می گردند تا خودشان را به او چسبانده و از این مهلکه توشه ای برای خود مهیا کنند بدون اینکه به او اعتقادی داشته باشند.

    Thumb up 3

  • محمد حسن بهرامی می‌گه:

    زمانی بود که هنوز زمان نبود… نفی تولد، جز حسرت آن زمان پیش از زمان نیست. “امیل سیوران”

    Thumb up 0

  • شیما می‌گه:

    “یا در زمانی که غبار ‘نبرد’ برخاسته است،
    آرام و بی صدا. زمین را ترک کن.”
    این قسمتش رو دوست دارم.
    شاید نتونم امسال;) دیگه کامنت بزارم، امیدوارم سال جدید رو با حال خوش شروع کنی محمدرضاجان

    Thumb up 1

  • فاطمه می‌گه:

    هیچکس، در این غبارآلوده میدان نام و ننگ،
    پیاده ای که صحنه بازی را، آرام و آهسته ترک کرده است،
    جستجو نخواهد کرد.

    Thumb up 0

  • omid می‌گه:

    فقط خواستم بگم طی ۲ ماه توی وقت های آزادی که داشتم…۱۴۸ صفحه وبلاگ یا در واقع دلنوشته های شما رو خوندم.و از خیلی هاش لذت بردم.
    خواستم بدونین یه همچین آدمی هم هست که پیگیر می خونه…البته نظر نمیزاره.چون حوصله بحث و جدل و قضاوت نداره.
    بعضی نوشته هاتونو دوست داشتم.مرسی بابت اون نوشته ها….

    Thumb up 8

  • اسماعیل می‌گه:

    با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

    Thumb up 1

  • محمد یوسفی می‌گه:

    تخته نرد ، شطرنج و اوتلو بازی هایی هستند که بی حد و مرز دوستشان دارم ! شاید بازی کلمه مناسبی نباشه ! چرا که من با هر بار بازی کردن ، درس های ارزشمندی می گیرم. جالبه ، اما انگار این بازی ها همیشه درسهای ارزشمندی برای دادن دارند . از سرباز خسته ای که با تمام وجود خود را به خط بایان می رسند ، از شروع انگلیسی ای که به کلی ذهنیتت را نسبت به استراتژی رقیبت تغیییر می دهد ، از فرار کردن های مهره ها ر تخته نرد گرفته ، تا صبر کردن ها و کمین کردن ها ، از بر کردنه خانه های خالی گرفته تا موفقیت در لحظه آخر .! گاهی اوقات یک جفت شیش به موقع تمامای رویاهای رقیبت را با خاک یکسان می کند و گاهی اوقات یک جفت شیش نامناسب شاید تنها باعث چند حرکت اضافی شود ! حرکاتی که دیر یا زود باعث شکست خوردنت می شوند . تخته ، بازی زندگی مهرهاست ، اینکه چقدر یا بگیری مهره ها را گروهی مدیریت کنی ، تخته بازی و معنای واقعی ریسک کردن است . اینکه بمانی ،صبر کنی ، به جنگی و یا اینکه مهرهایت را با حرکاتی مناسب از صفحه زمین خارج کنی ! مهره هایی که در صفحه زمین داری ، سرمایه های واقعی تو هستند ، زمانی که این حققت را درک کنی ، موفقیت های زیادی رو تجربه می کنی.تخته ،معنا و بازی واقعی زندگی هست. من عاشق تخته بازی کردن هسم ، شاید روزی از درس هایی که تو زندگیم از شطرنج و تخته گرفم متنی طولانی بنویسم…درسهایی که تکتکشم رو تو زندگیم اجرا کردم….
    با نهایت احترام و تواضع
    شاگر کوچک تو
    محمد

    Thumb up 6

  • شقایق می‌گه:

    “مرا ببخش دخترم
    به دنیایی آمده ای
    که تقویم ها
    در آن تکرار می شوند
    اما امیدوارم
    وقتی خود را
    پیدا کردی
    برای گریختن
    فرصت داشته باشی.”
    ممنون

    Thumb up 11

  • عماد می‌گه:

    حس میکنم فهمیدم دقیق چی میخواستین بگین ، دردیه که میکشیم خوشحالم که درد مشترک داریم :)

    “و وزیران، سخنرانی انگیزشی میکنند که آنها صرفاً میهمانی موقت اند
    و هر پیاده ای که به خط پایان برسد، خود وزیر خواهد شد!

    نخست تشنه فهمیدن، سپس تقلای فهماندن و در آخر، تردید تفاهم…

    Thumb up 1

  • مریم جوادی می‌گه:

    با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

    Thumb up 1

  • نیاز ایرانی می‌گه:

    “و آنگاه که نفهمیدند، در جستجوی دیگر کسی که شاید چون تو، قواعد بازی را خود، فهمیده باشد، تنها خواهی ماند.
    نخست تشنه فهمیدن، سپس تقلای فهماندن و در آخر، تردید تفاهم.”
    ناخوداگاه با خوندن این قسمت داستان رهایی “رها” یاد این نوشته جناب “رامین فروغی ” افتادم
    ” تاریخ انقضای عروسک زمانیست که فهمید”

    Thumb up 1

  • محمد معارفی می‌گه:

    دنیا بازی پیچیده ای است رها جان.
    سالهای سال، برای فهمیدن این شطرنج، رنج خواهی برد.
    و آنگاه که فهمیدی، برای فهماندنش، رنج خواهی کشید.
    و آنگاه که نفهمیدند، در جستجوی دیگر کسی که شاید چون تو، قواعد بازی را خود، فهمیده باشد، تنها خواهی ماند.
    نخست تشنه فهمیدن، سپس تقلای فهماندن و در آخر، تردید تفاهم.

    این پاراگراف با شناختی که من توی این مدت از تو به دست آورده م فکر کنم خیلی حرفها برای گفتن داره.حرفهایی که به قول دکتر شریعتی حرفهایی است برای نگفتن (حرف‌هایی هست برای گفتن،
    که اگر گوشی نبود، نمی‌گوییم.
    و حرف‌هایی هست برای «نگفتن»؛
    حرف‌هایی که هرگز سر به «ابتذالِ گفتن» فرود نمی‌آرند.
    حرف‌هایی شگفت، زیبا و اهورایی همین‌هایند،
    و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد،
    حرف‌های بی‌تاب و طاقت‌فرسا،
    که همچون زبانه‌های بی‌قرار آتشند،
    و کلماتش، هر یک، انفجاری را به بند کشیده‌اند؛
    کلماتی که پاره‌های «بودنِ» آدمی‌اند…
    اینان هماره در جستجوی «مخاطب» خویشند،
    اگر یافتند، یافته می‌شوند
    و
    در صمیم «وجدان» او، آرام می‌گیرند.
    و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
    و اگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش می‌کشند و، دمادم، حریق‌های دهشتناک عذاب برمی‌افروزند.) (شایدم این جملات از ایشون نباشه و مثل اشتباه رایج فضای آنلاین به ایشون نسبت داده باشند)
    راستش علی رغم اینکه متنت مثل همیشه دلچسب بود اما این پاراگراف من رو به شدت غمگین کرد. حس کردم یک پاراگراف از هزاران پاراگراف آدمیه که داره از تنهاییش میگه.
    نمیدونم شاید این فقط برداشت منه و دچار توهم شده ام. امیدوارم ژست آدمهایی که میخوان بگن “وای من چقدر خوب میفهممت نباشه”. امیدوارم اصلا حس تنهایی و درک نشدن نداشته باشی واین پاراگراف ربطی به چیزی که من میگم نداشته باشه.
    با دیدن کلمه ی تفاهم، یاد کامنتت برای سمیه تاجدینی توی اینستا افتادم…
    همیشه باشی معلم
    دوستت داریم

    Thumb up 17

  • فرزانه ل می‌گه:

    استاد خوبم ممنون
    بازم هم چیز هایی از شما آموختم که در هیچ مدرسه و کلاس درسی نیاموخته بودم یا حتی خلاف آنرا به ما گفته بودند
    نمی دانم کدام درست تر است ولی من ترجیح میدهم برای رسیدن به اهدافم با دشمنان واقعی ام مبارزه کنم وحتی اگر هم نابود شدم خوشحالم که برای رسیدن به آزادی بوده تا اینکه بیرون بمانم ونظاره گر این میدان باشم
    دوستت دارم بهترین معلم زندگی ام

    Thumb up 5

  • علی می‌گه:

    سلام محمد رضا جان
    قدیما فکر میکردم زندگی مثل یه درخت زردآلو و ما آدما زردآلوهای اون درخت و هدف، رسیدن و چیده شدن، جا گرفتن کنار دوستام تو یه سبد، بعدش مهم نبود ،با هم بودنه مهم بود تو ذهنم میگفتم مهم نیست که چقدر رسیده باشی ،مهم اینه که کجای درخت باشی،ممکنه کال باشی و پایین درخت ، باغبون ببینتت و یا به اشتباه بچینتت و یا حتی نسیب یه بچه بازیگوش بشی،ممکنه نوک بلندترین شاخه درخت باشی و خوب افتاب بهت بخوره و زود برسی، پایین درخت بودن رو میفهمیدم و دوست داشتم اونجا باشم،نهایت ترسش یه بچه بازیگوش بود،اما تعداد زردالوها زیاد و ریسک انتخاب شدن بالا، اما اگه بالای درخت باشی یه زمان میفهی نوک شاخه رو نه باغبون میبینه و نه دست یه بچه بهش میرسه،چون میبینی همه دوستات دارن میرن،خوشحال و ناراحت، اونجاست که ترس تمام وجودت رو میگیریه ، چون میبینی و میدونی یا اسیر نوک پرندها میشی و زجر کشت میکنن و یا از فرط رسیدن تالاپی میفتی و میترکی و خونه پرش همون بالای درخت خشک میشی و به تنهایی پاییز رو هم میبینی که از هر دوش ترسناک تر .
    نمیدونم چرا رهایی شطرنج تو منو یاد تفکرات زردآلو بودنم انداخت . چون زردالو نمیتونه جاش رو انتخاب کنه و با یه دم وصل به شاخه و کدوم مهره بودن تو شطرنجم دست تو نیست،چرا رهای تو سرباز بود نه شاه؟ شاید رهای تو مجبور سرباز باشه و زردالوی ذهن من اون بالا،نوک بلندترین شاخه درخت.

    Thumb up 7

    • faeze می‌گه:

      سلام
      گفته بودید”چرا رهای تو سرباز بود نه شاه؟ شاید رهای تو مجبور سرباز باشه و زردالوی ذهن من اون بالا،نوک بلندترین شاخه درخت.”
      بنظرمن اینکه رها سربازه بیشتر بخاطر علم احتمالاته و اینکه یه سرباز رهاتر از یه فیل یا اسبه چرا که پیاده ای که برسه به اخر خط حریف وزیر میشه اما اسب و فیل اگه بتونن اسب و فیل میمونند :)

      Thumb up 0

  • کیان 2 می‌گه:

    رهای عزیزم تو بمان با من تنها تو بمان! رهای عزیزم بمان و به بازی کردن ادامه بده و تا وقتی که همه ی دوستان همرنگ و ناهمرنگ را آرام از صفحه ی بازی بیرون نکردی دست از بازی نکش و آن گاه خودت نیز آرام و بی صدا صفحه ی بازی را ترک کن. آخر مگر می شود که رهایی را در در بند بودن یا قربانی شدن دوستان تجربه کرد. رهای عزیزم آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!

    Thumb up 4

  • جواد می‌گه:

    رها جان
    سفیدیها زیبایند اما سیاهی ها زیبا تر
    چون اگر سیاهی ها نبودن سفیدی ها معنا پیدا نمیکردند
    سیاهی و سفیدی را با هم ببین
    و سعی کن که
    شایسته ی سجده ی فرشتگان باشی.
    خوب باش که خوبی زیباست.

    Thumb up 3

  • هاشم می‌گه:

    من شطرنج بلد نیستم

    Thumb up 3

  • عظیمه می‌گه:

    محمدرضا سلام
    چند بار نامه را خواندم، اما ذهنم به این سوال مشغول شد که چه اتفاقی افتاده…؟!
    کسی که قواعد بازی را می داند و باور دارد که حتی اگر در بازی زندگی ببازد، قواعد بازی را خوب میدانسته و رعایت کرده است؛ همواره پیروز تاریخ خواهد بود…
    هر تصمیم خود فهمیده و خود خواسته نیز از این جنس است؛ که پیروزی واقعی نصیب پیاده ی میدان زندگی در این غبارآلود نام و ننگ می شود…
    شاید “رهایی” بهترین پاداش ارزشمند این پیروزی باشد.
    ممنونم که قواعد بازی را به ما هم می آموزید که بازی زندگی ما را به بازی نگیرد… “خود فهمیده و خود خواسته”.

    Thumb up 4

  • آرام می‌گه:

    چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
    من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک…

    بیرون خزیدن از صحنه کارزاری که هر سویش باخت مرا رقم خواهد زدحکیمانه است…رد نظم حاکم نوشته شده توسط دیگرانی که اهداف خود را داشته اند و نه دلسوزی مرا…
    اگر نتوانم بازی را به نفع خود گردانم نمیخواهم بازی بازیگران موجودیت و هویت مرا در خود ببلعد. من بازیچه نیستم. من به کمتر از بازی سازی قناعت نمیکنم. آن بازی که خودم دوستش دارم را به عرصه میکشانم. عرصه ای نو …
    تا طرحی نو در اندازم…
    آری، عرصه ای درکناره برای خود خواهم ساخت.

    Thumb up 2

  • سمانه عبدلی می‌گه:

    خانم ثقفی ،سردبیر «مجله موفقیت» هم متنی به عنوان “شطرنج زندگی” نوشتن که دیدن تیتر نامه ی رها من رو یاد اون نوشته انداخت .دوست داشتم یک بار دیگه ،اینجا ، زیر پست نامه ی رها با هم بخونیم .
    “خیلی‌ها بازی شطرنج را مدل ساده‌ای از بازی زندگی می‌دانند؛ حتی بعضی افراد این بازی را برای تقویت هوش انجام می‌دهند. ولی راستش را بخواهید من بسیاری از آدم‌های باهوش را می‌شناسم که حتی یکبار هم در بازی شطرنج برنده نشده‌اند! سخن سردبیر ویژه‌نامه نوروز ۹۴ مجله موفقیت را به دو نکته منفی و مثبت در بازی شطرنج اختصاص داده‌ایم تا از دل آن‌ها یکی از بزرگترین درس‌های موفقیت را بیرون بکشیم.

    نکته منفی بازی شطرنج این است که ارزش مهره‌ها یکسان نیست؛ یعنی شاه و وزیر بیشتر از مهره سرباز ارزش دارند؛ بنابراین در بسیاری از موارد بازیکن به خودش حق می‌دهد برای نجات جان وزیر و شاه، بقیه مهره‌ها را قربانی کند. حال آن‌که در دنیای واقعی همه می‌دانیم که هیچ‌کس بر دیگری برتری ندارد و همه به طور یکسان حق حیات دارند.

    اما نکته مثبت بازی شطرنج در تعداد زیاد احتمالات موفقیت و شکست و بی‌شمار بودن گزینه‌های بازی است. در آغاز بازی برای جابه‌جایی مهره اول تعداد حرکات مجاز فقط ۲۰ حرکت است؛ در حالی که برای جابه‌جایی مهره دوم، تعداد حرکت‌های ممکن ناگهان به بیش از ۷۲هزار حرکت افزایش می‌یابد و وقتی نوبت به بازی مهره سوم می‌رسد، تعداد گزینه‌های احتمالی ۹میلیون می‌شود! یعنی هر مهره در شطرنج، یک بازی جدید را شروع می‌کند و تعداد مسیرهای محتمل به صورتی اعجاب‌آور افزایش می‌یابد؛ به طوری که در حرکت چهارم، بالای صد میلیارد مسیر مختلف برای بازی کردن در اختیار بازیکن قرار می‌گیرد؛ به همین خاطر است که تعداد روش‌های بازی در شطرنج از تعداد اتم‌های موجود در کل عالم هستی بیشتر می‌شود و هیچ‌کس و هیچ‌چیز، حتی قوی‌ترین اَبَرکامپیوترهای عالم هم نمی‌توانند حرکات و عواقب یک بازی را پیش‌بینی کنند.

    حرکت اول همیشه ترسناک است؛ چون دورترین نقطه تاانتهای بازی است و یک حرکت اشتباه می‌تواند بی‌شمار مسیر جدید را مقابل انسان بگشاید. شاید بپرسید وقتی اندکی غفلت و حواس پرتی و ذره‌ای تصمیم و انتخاب اشتباه می‌تواند کل مسیر بازی شطرنج زندگی را کاملاً به هم بریزد و متفاوت کند، این نکته دوم چگونه می‌تواند مثبت باشد؟

    پاسخ در همین بی‌شمار بودن احتمالات پیش روست. تعداد بی‌شمار احتمالات و گزینه‌های بازی که هرچه جلوتر بروید بیشتر هم می‌شوند. به شما فرصت می‌دهند تا حتی اگر تا الان در بازی زندگی‌تان حرکت اشتباهی انجام داده‌اید، بعد از این دوباره به اندازه همان اقیانوس بیکران اول، حرکت‌های بی‌شماری برای جبران آن اشتباه مقابل شما قرار بگیرد.

    مهم نیست در بازی زندگی تا الان که در حال ورود به سال ۹۴ هستیم، چند بار حرکت اشتباه انجام داده‌ایم. مهم نیست چه مسیرهایی را اشتباه آمده‌ایم و چه حرکت‌های درستی از ما بر می‌آمده و انجامشان نداده‌ایم. مهم این است که خطاهای گذشته هرگز نمی‌توانند روی تعداد راه‌های جبران و مسیرهای درستی که مقابل‌مان قرار دارد، تاثیر بگذارند. وقتی خوب به شطرنج زندگی دقت کنید، می‌بینید هر حرکت ما از این لحظه به بعد می‌تواند یک حرکت نخست و جدید باشد و به همان اندازه که شانس خوشبختی و احتمال موفقیت در مقابل افراد موفق هست، به همان مقدار نیز فرصت پیروزی در برابر آدم‌های شکست خورده و ناموفق وجود دارد. فرصت‌های شکست و پیروزی در هر لحظه‌ی زندگی برای همه انسان‌های عالم یکسان است.

    به بیان ساده‌تر، در سال جدید هیچ‌کس حق ندارد بگوید دیگر فرصتی برای جبران و موفقیت نیست! صفحه شطرنج زندگی برای همه، چه سرباز و چه وزیر، همیشه باز است و هرکسی می‌تواند به هر موفقیتی که در زندگی آرزو دارد، دست یابد. فقط باید آرام باشد و هوشمندانه، هشیارانه و با اعتماد به نفس کامل بازی کند. سهم پیروزی برای همه ما یکسان است.

    Thumb up 23

  • كيان می‌گه:

    رها جان
    اگه تونستی به خط پایان برس و حتماً وزیر شو !
    وزیر شدن حتی برای مدتی کوتاه ، بهتر از همیشه پیاده بودن و رها بودن است .
    حتی اگه بازی رو دوست نداری ، حالا که مجبوری بازی کنی ، تا آخر صفحه ی شطرنج برو .

    Thumb up 15

  • مجتبی مهاجر می‌گه:

    سلام محمدرضا
    امروز داشتم به این فکر میکردم
    ای کاش آگاهی چون موریانه ای به جان کاخهای عظیم و برخاسته از ناآگاهی و ساده اندیشی می افتاد و چنان با ولع پایه هایش را میتراشید که این بار حیله گران درد بی درمان جامعه ام را آگاهی بدانند…

    Thumb up 4

  • آفرین می‌گه:

    وقتی که برین رقعه شطرنج نشستم

    دنباله آن بازی دیرین کهن بود!

    هر مهره به جایی نه به دلخواه من و کار

    بیرون ز صف آرایی اندیشه من بود!

    پیش از من و اندیشه ام اندیشه ورانی

    آن نطع به تدبیر خود آراسته بودند

    بردی سره آن گاه درین بازی تقدیر

    بر نطعی ازین گونه ز من خواسته بودند

    گفتند که می کوش به هر شیوه که دانی!

    کاین بازی شطرنج بدین نظم و نظام است

    نک مهره به دست تو و بازی ز تو اما…

    با یک حرکت نوبت بازیت تمام است!

    بر نطعی ازین گونه توان برد به تدبیر؟

    خود چاره من چیست درین ظلم و ظلامش؟!

    جز این که برین رقعه زنم یکسره تیپا

    و آزاد کنم خویشتن از نظم و نظامش!

    –دکتر شفیعی کدکنی

    Thumb up 12

  • zoorba.booda می‌گه:

    رها جان ،گاهی پس از گذر از رها شدگی و دست یافتن به رهایی
    پس از آنکه بیرون از بازی ،در گوشه ی تنهایی ات،به نظاره بازی نشستی
    بازیگران و بازیگردانان،تو را وسوسه خواهند کرد به بازی برگردی،
    هستند به ظاهر دوستان همراهی که در کنار تواند،ولی پشت به صفحه بازی،شاید تارکان بازی،اینان به تو پند خواهند داد که زمین بازی حتی ارزش نگاه کردن هم ندارد،
    رهای عزیزم،هرگز به بازی پشت نکن،زیرا نگاه نکردنت ناشی از ترسهایت خواهد بود،
    دعوت بازیگران و بازیگردانان را هم اجابت نکن،زیرا نتیجه آن بازگشتت به رها شدگی خواهد بود،
    به خاطرت بسپار اگر روزی وسوسه بازی و نام و ننگش شدی،به برداشتن سنگریزه ای از زمین بازی قناعت کن ،آنهم نه برای سهم خواهیت،برای فراموش نکردن رهاشدگیت …
    رها جان،رهایی ات را با سنگریزه ای در جیبت جشن بگیر…

    Thumb up 2

  • مهران می‌گه:

    اگر رها بودم ترجیح میدادم دنیا را شطرنج نبینم و خودرا سرباز. ترجیح میدادم دنیا را کوهی ببینم که باید قله ای را فتح کنم. خودم و دیگران راهم کوهنوردانی که در سختی های روز افزون به دنبال برنده شدن نیستند بلکه همه یکدیگر رو کمک می کنند که باهم به قله برسیم. و فقط سعی میکردم که دیگران را هم کمک کنم و معنای کوهنوردی رو به اونها منتقل کنم و سعی خودم به تنهایی لذت میبردم.

    ممنون بابت متن ادبی زیبا

    Thumb up 14

    • مهران عزیز.
      استعاره ات را در مورد کوه میفهمم.
      البته رهای من، آنطور که من میشناسمش، به سادگی در دام یک استعاره ی واحد، چه کوه و چه شطرنج گرفتار نخواهد شد.
      رهای من، قاعدتاً به میراث پدر، تا همین لحظه بیش از پانزده نامه دارد که استعاره های متعدد دیگری را هم در آنها آموخته است که شطرنج، یکی از آنهاست.
      رهای من تا همین لحظه، بیش از دو هزار و دویست عنوان کتاب و نوشته و مقاله از پدرش به ارث برده، که این نامه یکی از کوتاه ترین آنهاست. و صدها ساعت حرف.
      عموم آنها که بر نوشته های پدرش، تقریر و حاشیه نوشتند، نه از نوشتن، که از خواندن تمام و کمال این میراث هم عاجزند.
      و مهمتر از همه، میراثی دارد که در قلم نیامده.
      او پدرش را دیده که چه ها داشته. چه ها نداشته. چه ها را گذاشته و رها کرده و چه ها را حتی به قیمت جان خویش حفظ کرده است.
      او هم کوهنوردهایی را دیده که در کوهپایه ها خواب رفته اند و از کوهنوردی، جز کوله باری تزیینی و عکسهای سلفی چیزی برایشان نمانده و هم پدرش را دیده که در همان زمانها که شطرنج را رها کرده بود، در هر شبانه روز، حتی یک ساعت را هم به زور و زحمت، چشم بربسته است.

      رهای من. خوب میداند که ارزش یک انسان به «تعداد استعاره هایی» است که میداند و میفهمد و نه به «زیبایی» و «فریبندگی» استعاره ها.
      رهای من استعاره شطرنج را میداند. استعاره ی کوه را نیز. چرا که پدرش برایش از تفکر سیستمی کم نگفته است. رهای من استعاره اسب تروا را هم میداند. استعاره زندگی خرچنگی را نیز. استعاره دوچرخه را هم آموخته است و استعاره میدان جنگ را. استعاره تخم مرغ را هم در رشد و بلوغ میداند و صدها استعاره دیگر را.

      رهای من، خوب میداند که «هوشمندی» و صد البته «بلوغ»، حاصل تعدد استعاره ها و تشخیص مناسب محل کاربرد آنهاست. همچون جعبه ی ابزاری که هر ابزارش، در جایی به کاری آید.

      او روزی روزگاری، شاید در یک موسسه مالی بزرگ کار کند. شاید اعطای تسهیلات سنگین به فردی که ذی صلاح نیست، منوط به امضایش باشد و شغل و آینده اش نیز!
      آنجا استعاره ی کوه، شاید برایش «یک متن ادبی» جلوه کند و استعاره شطرنج «یک واقعیت گریز ناپذیر».
      از سوی دیگر، شاید روزی میان ماندن در این خاک و رفتن از این خاک، مردد بماند و به حرفهای دیگران هم وسوسه شود که:
      «فریب میدهت آسمان و نیرنگ است که هر کجا بروی آسمان همین رنگ است!».
      در آن میان، شاید استعاره ی شطرنج، نوعی فرار از مسئولیت باشد و استعاره ی کوه نوعی راهکار کاراتر.
      اگر چه آن روز هم، به فرض که بخواهد رای پدرش را بداند، نه به نامه ی من نگاه خواهد کرد و نه به استعاره ی تو.
      به تصمیم پدرش نگاه خواهد کرد!

      مهم تر از همه، رهای من قطعا میداند که پدرش، فارغ از همه ی شعارها که همه میدهند، هرگز هرگز هرگز نخواسته است که در زندگی بر او تحمیلی باشد. چه از جنس نصیحت و چه از جنس اجبار.
      پدری که آنقدر برای حفظ آزادی فرزندش ارزش قائل بود، که ترجیح داد همه ی ناهمزمانی ها و ناهمزبانی ها و تردید تفاهم ها را به جان بپذیرد، اما روح رهای خود را گرفتار کالبد خاکی تن، نکند.
      او پدرش را خوب میشناسد. من به این، ایمان دارم.

      Thumb up 90

      • هومن کلبادی می‌گه:

        سلام به دوستان
        محمدرضای عزیز ممنونم که علیرغم همۀ بی مهری ها ، پایداری و پایمردی رو سرلوحۀ کارهاتون قرار دادید که این دیدگاه ، فکر می کنم ، نتیجۀ باورِ قلبی داشتن به باورهاتون هست .
        کاش ما هم بتونیم برای خودخواهیِ خودمون ، نسل های بعد رو گرفتارِ این کالبدِ خاکی نکنیم ؛ اگر پدرِ من چنین وسعتِ دیدی داشتند ، تا همیشه مدیون و ممنونِ ایشون میشدم . با نهایتِ احترام ، برایِ رهایِ شما ، وجودِ چنین پدرِ نازنین و فهیمی به نامِ محمدرضا شعبانعلی عزیز ، بالاترین نعمت هست که چنین دیدگاهی دارند :
        “پدری که آنقدر برای حفظ آزادی فرزندش ارزش قائل بود، که ترجیح داد همه ی ناهمزمانی ها و ناهمزبانی ها و تردید تفاهم ها را به جان بپذیرد، اما روح رهای خود را گرفتار کالبد خاکی تن، نکند.”
        محمدرضا جان ، برایِ من اصلاً مهم نیست که این کامنت ، انقدر منفی بگیره که به نمایش در نیاد ؛ با تمامِ وجود ، به وجودتون و بودنتون افتخار می کنم و قدرتون رو میدونم معلمِ عزیز و فهیم . شاد باش و دیر زی .

        Thumb up 21

      • رسول ايرانشناس می‌گه:

        وقتی خوندن این پست و به تبع اون ، این کامنت اینقدر ذهن و احساس را درگیر می کنه موقع نوشتن چه احساس خاصی همراهش بوده ؟
        ای کاش می تونستم چندین صفحه درباره نامه های رها بنویسم .

        Thumb up 5

      • محسن می‌گه:

        سلام

        پاسخ بسیار زیبایی بود و واقعا مطلب مهمی رو اشاره کردید مخصوصا اینجا
        “رهای من، خوب میداند که «هوشمندی» و صد البته «بلوغ»، حاصل تعدد استعاره ها و تشخیص مناسب محل کاربرد آنهاست. همچون جعبه ی ابزاری که هر ابزارش، در جایی به کاری آید.”
        مطلب بالا به شکل زیبایی تاثیرگذار و آموزنده بود. ممنونم.

        ولی با این حال نمی تونم بفهمم چطور خودتون رو با سه بار تکرار هرگز – تحمیلگر نمیدانید ولی اجازه نمی دهید “رها” , رها شود و به قول شما روحش از کالبد وجود برخوردار ( نه گرفتار ) شود و خودش هستیش را که تنها سرمایه هر فردیه رو تجربه کنه. این تفکر به نظر من نعمت وجود رو از ایندگان میگیره. حتی او حق ندارد مثبت فکر کند و باید بر اساس تفکر شما که اینجا را سرای ناهمزمانی ها و ناهمزبانی ها و … می بینید از همه چیز که هستی باشد محروم باشد.

        البته منظور من با خود شما نیست که من نه شما رو میشناسم و نه تصمیم شما (اگر هم باشد) به من ارتباطی پیدا میکند. اما این جملات اخر رو متناقض دیدم

        Thumb up 12

        • محسن عزیز
          اطلاق فعل حرمان، به عدم، جز از باب استعاره پذیرفته نیست.
          که تنها موجودی که امکان سلب نعمت وجود از عدم را دارد، به قول دوستان، واجب الوجود است.
          ممکن الوجودهایی چون ما، نمیتوانیم فاعل تصمیم باشیم و اگر هم باشیم عامل اراده الهی هستیم.

          همچنانکه بستن چشم بر نور خورشید، روز را شب نمیکند، ترک فعل توالد هم، نعمت وجود را از هیچ ممکن الوجودی سلب نخواهد کرد.

          البته این را بر فرض باور شما بر عالم تکوین و اولوهیت الهی عرض کردم که با توجه به ترکیب واژه های نعمت و وجود، دور از ذهن به نظر نمیرسد.

          به زبان فیزیولوژیک هم بگوییم، آمدن رها و رهاها به دنیا، نیازمند اسپرم ما نیست. اگر اراده خداوندی را حاکم بر هستی بدانیم.

          شوخی تکمیلی:
          دغدغه ی شما وقتی مصداق پیدا میکند که من باردار باشم و به قول علما مدتی هم گذشته باشد و در جنین روح دمیده شده باشد.
          من هم ظاهرا بر اساس آخرین آزمایشات، درچنین وضعی نیستم 😉

          Thumb up 34

          • علی می‌گه:

            استاد مطلب یه کم سنگین شد!!!یاد بوعلی سینا و خواجه نصیر وکتاب اخلاق ناصری اوفتادم

            Thumb up 10

          • محسن می‌گه:

            استاد گرامی
            بحث رو خیلی فلسفی کردید. اصلا مراد من این نبود. من قصد نوشتن یا جدل تا پیروزی رو ندارم و با نوشت مطلب زیر، ادامه و قضاوت رو با جنابعالی و خوانندگان میزارم.

            من عرض کردم ، این تفکر، نه فعل شما، به عنوان یک ممکن الوجود باعث ان خواهد شد اما باز هم در طول اراده واجب الوجود.
            قطعا اصل نعمت وجود از آن واجب الوجوده و هیچ کس جز او نمی تونه اونو سلب کنه یا مستقلا ببخشه اما مستقلا.

            اما سلسله اسبابی هم در این بین وجود دارن که در طول اراده الهی قرار میگیرن.
            اراده واجب الوجود بر توقف توالد بدست ممکن الوجودهاست. این سنت الهیست. یعنی ما هم در طول اراده حق، می توانیم تصمیم بگیریم و اثر خود را بگذاریم. سرا سرای امر بین امرینه.

            یعنی اگر ما جلو تولید نسل رو بگیریم خواست خدا بوده و اگر نگیریم هم خواست خدا بوده که ممکنه خدا به یکی از این دو راضی باشه اما تصمیم این حلقه رو به انسان سپرده.
            ازمایششم سادست، بیایید در یک جامعه اماری کوچک، اون اسپرمی که فرمودید رو ناکارا کنید ببینید نسل اون جامعه از بین خواهد رفت یا نه.
            مثلا خورشید نور هم فقط برای غیر انسان درسته نه انسان. انسان در این اختیار موثره.

            اراده خدا بر سپردن ادامه تولید نسل به انسانه اما به صورت یکی از عوامل نه علت تامه.
            پس اتفاقا اون اسپرم ما هم مور نیاز و یکی از حلقه هاست که باید باشه (مگر در موارد خاص که خارج از چارچوب نظام ما و در چارچوب خرق این نظام صورت میگیره که مصرف خودشو داره و به بحث ما ارتباطی نداره)
            اما قطعا علت تامه نیست که بفرمایید همه چیز دست ماست پس!

            مگر اینکه در شما به صورت بالقوه امکان این اراده موجود نباشد کما اینکه در بعضی ها نیست و در صورت درمان اگر باز هم نشود میشود اطلاق این کرد که اراده ای مافوق اراده او این را باعث شده. اما اصل بر اختیار در اقدام به عنوان حلقه ای از حلقه ای موثر در توالد است.
            امیدوارم منظورم را رسانده باشم.

            من بازهم تاکید میکنم به تصمیم شما به عنوان یک انسان احترام میگذارم و علت درج نظر اون تفکری بود که در غالب کلمات بیان شد. چون هر دوی روی سکه این تصمیم مثل همه تصمیمات ما با اراده الهی سازگاری داره.

            ضمنا به عنوان سنجه، بنارو بر اعتقاد بر همان نظام الوهیت گذاشتم.

            Thumb up 8

          • محسن می‌گه:

            ضمنا این رو هم اضافه کنم که اگر مرادتون اینه که روح رهای شما خواهد بود بدون اینکه شما اقدامی صورت دهید، و به جسمی مزینش کنید، فکر میکنم ناصواب باشد چرا که رهایی منتسب به شما نخواهد بود مگر اینکه اراده شما هم نقشش را دی این بازی، بازی کند!

            و سخن آخر اینکه به قول خودتون به قول علما، روح هم بعد از تصمیم شما و گذشتن زمانی دمیده خواهد شد!

            موفق باشید.

            Thumb up 9

          • شهرزاد می‌گه:

            این کامنت و این جواب خیلی خوب بود:)
            و آدم رو به یه حال و هوای ادبی و فلسفی و … میبرد و دلم خواست این رو بنویسم:
            “منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت… هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات… پس در هر نفس دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب…(گلستان سعدی)
            (و شاید این نثر زیبای سعدی، به تصور خودم، یه جورایی تکمیل کننده بخش آخر صحبتم هم باشه …)
            ضمن اینکه بخش آخرِ کامنت تون هم لبخند رو به لبم آورد، می خواستم بگم فقط این کلمه ی “ظاهرا”، تا حدودی، موضوع رو نگران کننده می کنه…! 😉
            (ببخشید، فقط در حد یک شوخی در تکمیلِ شوخی تکمیلی خودتون بود)
            ولی جدا از تمام مباحث بالا؛ اعتقاد و تصور شخصی من اینه که رها و رهاها – «شاید» – هریک «با فرصت چشیدن طعم زندگی» (با همه ی تلخی ها، شیرینی ها، شوری ها و تندی ها ش)، بتونن «به این جهانی که با شگفتی تمام آفریده شده و در اختیارشون قرار گرفته»؛ «معنای جدیدی ببخشند».
            معنای جدیدی که زندگی و دنیا رو (مثل فیلم های کوتاهی دیدید که با موضوع مثبتی، یکدفعه همه چیز از سیاه و سفید، به رنگی و زیبا تبدیل میشه؟) زیباتر کنه و به محل زیباتری برای زندگی رهاهای دیگه نیز تبدیل کنه …
            همونطور که خود شما با فعالیتهایی که انجام میدید، دارید این معنا رو به زندگی و دنیای پیرامونتون میبخشید. همونطور که تک تک ما می تونیم با کارهای کوچیک و بزرگ مون، معنای جدیدی به دنیا و زندگی و هر آنچه که در اون هست ببخشیم…
            فکر می کنم این میتونه برای رهایی رها قشنگ باشه …

            Thumb up 20

            • zoorba.booda می‌گه:

              سلام به شهرزاد و محسن عزیز
              باید بگم که من باهاتون مخالفم و به مسئله “تولید مثل ” (یا هر اسم قشنگ دیگه ای که براش در نظر بگیریم) به عنوان یک نعمت و فرصت نگاه نمیکنم.(این دیدگاهم هیچ ربطی به ناامیدی یا سیاه نمایی یا پوچی و …نداره)
              و خیلی خوشحال میشم اگه فرصت کنید و برای من هم توضیح بدید و دلایلتونو بگید که چرا به خودمون این اجازه رو میدیم که با تصمیم ما یک نفر دیگه به این کره خاکی اضافه بشه؟
              دلایل ارائه شده چه از دیدگاه دینی و مذهبی و چه دیدگاه غیر دینی

              Thumb up 8

              • شهرزاد می‌گه:

                سلام سامان جان. امیدوارم خوب باشی.
                یه چیزی بگم؟ راستش رو بخواهی کامنتت رو که تا آخر خوندم، یه کم جا خوردم و احساس کردم برای یک گناه نابخشودنی در حال بازخواست هستم!
                بگذریم…:)
                سامان عزیز. باید بگم من روی این موضوع هیچ اصراری ندارمااا… به هیچ وجه! و چون اصراری ندارم درنتیجه هیچ دلیل خاص دینی یا غیردینی مصرانه ای هم “ندارم” و “نمیخواهم” که داشته باشم، که در دفاعش بیارم.
                فقط موضوعی که هست اینه که توی زندگی من همیشه یه اصل مهم وجود داره و اون اینه که “هیچوقت” به “هیچ چیز” به صورت مطلق نگاه نکنم و همیشه یک راهی رو براش باز بذارم… و اگه باز برگردید و کامنت منو بخونین میبینین که گفتم: “شاید…” و حتی روی این “شاید” تاکید هم کردم.
                ضمن اینکه اون کامنت شاید فقط بهانه ای بود که بگم چقدر از کامنت و طنز خاصی که محمدرضا در صحبتش به کار برد لذت بردم… و در ادامه ش اینها رو هم نوشتم اگرچه کاملا به حرفهام اعتقاد دارم اما اصراری در اون زمان برای نوشتنشون نداشتم و اون کامنت بهانه ای شد…
                به هرحال… موضوع دیگه اینه که من سعی میکنم، شاید بهتره بگم حتی دیگه سعی هم نمیکنم و دیگه جزءی از من شده، که توی هر رویدادی، هر پدیده ای و هر اتفاقی، بیشتر به دنبال موارد مثبتش بگردم و موارد مثبتش رو پررنگ تر از منفی هاش ببینم. (دیگه چی باشه که نشه) … شاید این موضوع از نظر شما اشتباه باشه ولی به هرحال من اینطوری می بینم…
                ضمن اینکه به نظر من و به طورکلی در مورد کل آدمها میگم، چنین تصمیمی بین دونفری که دارای شور و شعور لازم هستند باید گرفته بشه و نهایتا یک موضوع کاملا شخصی هستش و فکر نمیکنم برای گرفتن یا نگرفتن این تصمیم، درست باشه که به دیگران پاسخگو باشن…
                درهرصورت ازت ممنونم که خواستی نظر منو بدونی و خوشحالم که توی این خونه هستی…:)

                Thumb up 5

                • zoorba.booda می‌گه:

                  سلام شهرزاد جان
                  اگر کامنت من باعث شده که این حس به شما دست بده که من در حال بازخواست کردن هستم،عذر میخوام.
                  ولی در جواب صحبتهاتون که از نظرم کمی بی ارتباط به سوال من بودن یه مقدار توضیح میدم:
                  مقدمه اول: اگر لطف کنید و کامنت منو یک بار دیگه بخونید(به صورت خنثی!)شاید به این نتیجه برسید که از مطلق گویی(به معنای مفهومی اون) پرهیز شده- به نظر میرسه که مطلق گویی به این معنا باشه که ما فقط نظر خودمونو درست بدونیم و خط بطلانی بر سایر آرا و نظرات بکشیم-اگر این معنا رو مد نظر داشته باشیم خواهیم دید که گاهی جملاتی که پر از “اگر و اما و شاید و به نظر میرسه و …” هستند عملاً مفهومی کاملاً مطلق رو انتقال میدن و گاهی هم جملات به ظاهر مطلقی هستند که با نهایت لطافت،شک و ابهام مثبت رو به ما منتقل میکنن-این توضیح من به این معنا نیست که ما در گفتار و نوشتارمون دقت نکنیم و مطلق صحبت کنیم بلکه به این معناست که از نظر من مفاهیم ،بیشتر از سطح واژه ها اهمیت دارن
                  مقدمه دوم: در مورد ذهن مصداق یاب توضیحاتی داده بودید که منم با بیشترشون موافقم و تلاش میکنم که بتونم تا جایی که برام ممکنه رعایتشون کنم. اما این نکته رو هم نباید فراموش کنیم که این قانون محمد رضا در مورد یادگیریه و شاید در حوزه های زیادی هم کاربرد داشته باشه ولی از نظر من نمیشه به تمام جوانب و حوزه های زندگی بسطش داد(که اگه اینکارو بکنیم احتمالاً دچار مطلق بینی از نوع ذره بینیش میشیم)-مثلاً فرض کنید در حوزه تصمیم گیری ،شما میتونید این قانون مصداق یابی رو با این نگاه که ذهن من همیشه اینطوری میبینه! پیاده کنید؟ نمیدونم شاید هم بشه ولی واسه من که احتمالاً نمیشه!-امیدوارم با این توضیح من ،بهم نگید که “سامان جان،شما دارای ذهن تناقض یاب هستید”! (جمله آخر شوخی میباشد)
                  اما اصل مطلب! :
                  راستش شهرزاد جان ، من خیلی وقته درگیر این مسئله بودم و هنوزم هستم که آیا میتونم این اجازه رو به خودم بدم که یه نفر دیگه رو به این کره خاکی اضافه کنم یا نه؟
                  شاید باورت نشه ولی برای جواب این سوالم از بیشتر از صدتا زوج سوال کردم ولی هنوز دلایلی که بتونه قانعم کنه پیدا نکردم (اینجا نمیخوام جوابهای اونارو تحلیل کنم و نوع جوابهاشونو بگم-هرچند احتمالاً خودت بتونی جنس جوابها رو حدس بزنی)
                  ولی گفتم شاید صحبت های شما یا آقا محسن بتونه برام مفید باشه.
                  با توجه به بحثهایی اینجا مطرح شد(توی کامنتها) به نظر میرسه جنس دغدغه من کمی متفاوته و احتیاج به مقدمات زیادی از جنس معنای زندگی،مرگ،ماهیت خیر و شر دنیا،ماهیت انسان(در مقابل سایر حیوانات)،اهداف خلقت! و خیلی چیزهای دیگه داره که با توجه به محدودیت ها ،بعیده به جایی برسه
                  پی نوشت یک: احتمالاً میدونی که کل این بحث ها ،تو این برهه زمانی مملکت،سیاسی به حساب میان و حتی ممکنه به عنوان اقدام علیه امنیت ملی تلقی بشن!
                  پی نوشت دوم: محمد رضا جان ببخشید که از قالب نوشته های شما(مثل مقدمه ها و اصل مطلب و پی نوشت و …) در این کامنت استفاده کردم.به نظرم لازم بود!

                  Thumb up 4

                  • شهرزاد می‌گه:

                    ممنون سامان جان بخاطر توضیحات خوبت. الان این کامنت رو در جواب خودم دیدم.
                    اختیار دارین، اون فقط یه شوخی کوچولو بود دوست خوب من.
                    من کاملا به نظر و دغدغه های شما احترام میذارم و من هم فقط نظر خودم رو گفتم، که با توجه به trigger هایی که دارم! باعث شد بدون اینکه هیچ مخاطب خاصی مدنظرم باشه نظر کلی و شاید فراتر از اون سوال خاص رو بیان کنم …
                    در هرحال امیدوارم هر تصمیمی از هر جنسی که در زندگی میگیری برات بهترین و رضایتبخش ترین نتایج رو در پی داشته باشه …:)

                    Thumb up 0

                • zoorba.booda می‌گه:

                  سلام شهرزاد جان
                  اگر کامنت من باعث شده که این حس به شما دست بده که من در حال بازخواست کردن هستم،عذر میخوام.
                  ولی در جواب صحبتهاتون که از نظرم کمی بی ارتباط به سوال من بودن یه مقدار توضیح میدم:
                  مقدمه اول: اگر لطف کنید و کامنت منو یک بار دیگه بخونید(به صورت خنثی!)شاید به این نتیجه برسید که از مطلق گویی(به معنای مفهومی اون) پرهیز شده- به نظر میرسه که مطلق گویی به این معنا باشه که ما فقط نظر خودمونو درست بدونیم و خط بطلانی بر سایر آرا و نظرات بکشیم-اگر این معنا رو مد نظر داشته باشیم خواهیم دید که گاهی جملاتی که پر از “اگر و اما و شاید و به نظر میرسه و …” هستند عملاً مفهومی کاملاً مطلق رو انتقال میدن و گاهی هم جملات به ظاهر مطلقی هستند که با نهایت لطافت،شک و ابهام مثبت رو به ما منتقل میکنن-این توضیح من به این معنا نیست که ما در گفتار و نوشتارمون دقت نکنیم و مطلق صحبت کنیم بلکه به این معناست که از نظر من مفاهیم ،بیشتر از سطح واژه ها اهمیت دارن
                  مقدمه دوم: در مورد ذهن مصداق یاب توضیحاتی داده بودید که منم با بیشترشون موافقم و تلاش میکنم که بتونم تا جایی که برام ممکنه رعایتشون کنم. اما این نکته رو هم نباید فراموش کنیم که این قانون محمد رضا در مورد یادگیریه و شاید در حوزه های زیادی هم کاربرد داشته باشه ولی از نظر من نمیشه به تمام جوانب و حوزه های زندگی بسطش داد(که اگه اینکارو بکنیم احتمالاً دچار مطلق بینی از نوع ذره بینیش میشیم)-مثلاً فرض کنید در حوزه تصمیم گیری ،شما میتونید این قانون مصداق یابی رو با این نگاه که ذهن من همیشه اینطوری میبینه! پیاده کنید؟ نمیدونم شاید هم بشه ولی واسه من که احتمالاً نمیشه!-امیدوارم با این توضیح من ،بهم نگید که “سامان جان،شما دارای ذهن تناقض یاب هستید”! (جمله آخر شوخی میباشد)
                  اما اصل مطلب! :
                  راستش شهرزاد جان ، من خیلی وقته درگیر این مسئله بودم و هنوزم هستم که آیا میتونم این اجازه رو به خودم بدم که یه نفر دیگه رو به این کره خاکی اضافه کنم یا نه؟
                  شاید باورت نشه ولی برای جواب این سوالم از بیشتر از صدتا زوج سوال کردم ولی هنوز دلایلی که بتونه قانعم کنه پیدا نکردم (اینجا نمیخوام جوابهای اونارو تحلیل کنم و نوع جوابهاشونو بگم-هرچند احتمالاً خودت بتونی جنس جوابها رو حدس بزنی)
                  ولی گفتم شاید صحبت های شما یا آقا محسن بتونه برام مفید باشه.
                  با توجه به بحثهایی اینجا مطرح شد(توی کامنتها) به نظر میرسه جنس دغدغه من کمی متفاوته و احتیاج به مقدمات زیادی از جنس معنای زندگی،مرگ،ماهیت خیر و شر دنیا،ماهیت انسان(در مقابل سایر حیوانات)،اهداف خلقت! و خیلی چیزهای دیگه داره که با توجه به محدودیت ها ،بعیده به جایی برسه
                  پی نوشت یک: احتمالاً میدونی که کل این بحث ها ،تو این برهه زمانی مملکت،سیاسی به حساب میان و حتی ممکنه به عنوان اقدام علیه امنیت ملی تلقی بشن!
                  پی نوشت دوم: محمد رضا جان ببخشید که از قالب نوشته های شما(مثل مقدمه ها و اصل مطلب و پی نوشت و …) در این کامنت استفاده کردم.به نظرم لازم بود!)

                  Thumb up 0

                  • آرشام می‌گه:

                    سلام zoorba booda
                    سخت بود جلوی خودم رو بگیرم که چیزی ننویسم ، میبینم که هنوز به شدت دنبال پیدا کردن راه درست و فکر درست و باور درستی…!
                    شاید (البته میگم شایدا) تنها چیزی که بتونم بگم این باشه که یک مقدار از قید و بند درست و صحیح فکر کردن و رفتار کردن جدا بشی. شاید بعدها بتونی بدون سختی و فشار زیاد و ابهام زیاد تصمیم هات رو درست و راحت بگیری و این چند سال ادامه ی زندگی رو با خیال راحت تری بگذرونی

                    Thumb up 2

              • سیمین ابراهیمی می‌گه:

                سلام دوستان عزیزم
                نظر من هم به نظر شما zoorba.booda نزدیکتره.
                چرا ما یه نفر دیگه رو به این کرۀ خاکی اضافه کنیم، در حالی که جا و امکانات کافی برای خودمون هم وجود نداره!
                این درحالی است که هزار راه دیگه وجود داره تا به کمک آدمایی که فعلا تو این کرۀ خاکی هستن بشتابیم و معنای زندگی خودمون و اونها رو تغییر بدیم و همین طور بتونیم زندگی شون رو زیباتر و دل انگیز تر کنیم؟!

                Thumb up 6

                • شهرزاد می‌گه:

                  سیمین عزیزم…. با توجه به نظری که لطف کردی گذاشتی، اجازه میدی یه چیزی بگم؟ (جواب من خطاب به دوستمون سامان هم هست)
                  اصلا برای من یکی، موضوع، سر تولیدمثل و اینکه چرا باید یکی دیگه رو به این کره ی خاکی اضافه کنیم یا نکنیم و اینطور چیزها نیست….
                  موضوع صحبت من اینه که کاش اینقدر به هر چیزی مطلق نگاه نکنیم و چون خودمون نمی تونیم یا قدرتش رو نداریم یا مهم تر از همه نمی خواهیم که به جهانی که در اون به دنیا اومدیم مثبت نگاه کنیم؛ همه چیز رو زیر سوال نبریم.
                  هزار راه دیگه، به نظر من ارتباطی به خوبی یا بدی موضوع تولیدمثل نداره.
                  اصلا اگه نظر شخصی منو هم بخواهی اینه که من هم اگه مربوط به شخص خودم باشه، با به دنیا آوردن یک آدم دیگه موافق نیستم، ولی به هیچ وجه حاضر هم نیستم با نگاه منفی به آفرینشی که فقط و فقط در اون شگفتی و اعجاب و زیبایی می بینم، تفسیر و توجیهش کنم …
                  و در کل، هزار راه دیگه هم تا وقتی که ما نگاه و دیدمون رو به دنیا و آفرینش مثبت نکنیم هیچ موج مثبت و موثری نمی تونه توی دنیا و برای موجوداتش بیافرینه …
                  تا وقتی که برای آفرینش و موجودیت خودمون و دیگران نتونیم معنی و مفهوم باارزشی پیدا کنیم، گمان نمی کنم بتونیم هزار راه موثر دیگه برای کمک به بشریت و بهتر کردن دنیا برای بودن و زندگی دیگران بهشون هدیه کنیم ….

                  Thumb up 4

                  • سیمین ابراهیمی می‌گه:

                    سلام دوستان عزیزم
                    سلام شهرزاد جان
                    ممنونم که نظر و دیدگاهت رو مطرح کردی دوست خوبم.
                    با توجه به شغلم که در ارتباط تنگاتنگی با گروه های متفاوتی از والدین و کودکان در این جامعه هستم ، من هم مثل شما دوست مثبت اندیشم نظرم رو گفتم که به قول سامان عزیز در این مقال و مجال، بیشتر از این صلاح نیست که در این مورد بحث شود و فقط این رو بگویم که با بخشی از صحبتهای شما و سامان دوست خوبمون هم نظرم.
                    شاید در دیداری حضوری بتونیم نظراتمون رو شفاهی مطرح کنیم و از دیدگاههای یکدیگر در این مورد بهرۀ بیشتری ببریم.
                    شاد باشید.

                    Thumb up 5

              • محسن می‌گه:

                سلام دوست عزیز.

                اول اینکه من اعتقاد خودم رو میگم و انتظار باور اون از طرف شما رو ندارم. چراکه هر اعتقادی مقدماتی نیاز داره که باید طی بشه تا تبدیل به باور بشه و این فقط توسط هر کسی به صورت جداگانه قابل انجامه.

                دوم اینکه مهمترین چیزی که به ما دید کلی و تفسیر خاص از هر موضوعی میده اینه که ما پیروی چه جهانبینی باشیم. اگر الهی ببینیم همه چیز باید هدف دار ببینیم و اگر پایان زندگی خودمون رو پایان خودمون ببینیم کاملا قضیه فرق میکنه. پس باید حتما یه جهانبینی داشت یا حداقل کسبش کرد.

                سوم اینکه دامنه این بحث خیلی بیشتر از مجال قسمت نظرات اینجاست و من فقط چند جمله ای که به نظرم میرسه عرض میکنم و مدعی اثبات اونا به هیچ وجه نیستم

                من اعتقاد دارم
                اصل بر تولید مثله بر اساس تعادله، نه تکثیر نسل و نه جلوگیری وقطع نسل.
                قطعا وجود چشم ، دست، پا و .. همه از روی حکمت و دلیلیه و اینکه ما میتوانیم در اضافه کردن فردی به این کره خاکی موثر باشیم (نه اینکه کاملا دست ما باشه) هم بنا به حکمتی بوده. پس اصل بر کابردی و بی هدف نبودن این امکان در ماست و میشه گفت فطریه.

                اما مثل همه چیزهای دیگه ما نیاز به تعادل داریم. یعنی گاهی برای کسی توالد خوب نیست و گاهی برای کسی خوبه. این بستگی به شرایط هر فردی داره. کسی در خودش نمیبینه مسولیت خودشو به عهده بگیره نباید مسولیت جدیدی رو قبول کنه. مسولیت تلاش برای یک انسان دیگر.

                نمیشه یه نسخه واحد برای همه پیچید و به همه گفت بچه بیارید یا گفت اینجا سرای بدیه و نیارید.
                اما میشه گفت اصل بر آوردن فرزنده که هم برکات دنیایی زیادی داره ( تاثیرات روانی مثبت روی پدر و مادر که اگر فرزندی نبود خیلی از امکانات روانی بالقوه شکوفا نمیشد، تاثیرات فیزیولوژی روی خانم ها و اقایون و …. )‌ وهم برکات دینی و اخرتی که الی ماشاالله زیاده که هرکسی میتونه دنبالش بره. و هم برکات اجتماعی زیاد ، که اگه همه گیر بشه این تفکر که که تولید نسل رو منفی نگاه کنی و نعمت ندونیم، میتونید به کتابهایی که غیر ایرانی ها و غربی ها در مورد اثار بی فرزندی و بی خانوادگی به جامعه وارد میشه و دودش تو چشم خود افراد میره مراجعه کنید.

                اما گاهی اوقات من خودم هنوز دیدم نسبت به دنیا روشن نیست و اینجا رو زندان و شکنجه گاه می بینم. خوب به عنوان یک نفر کار عاقلانه ای می کنم که کسی دیگه از جنس خودم رو به اینجا دعوات نکنم. اما دقت کنید گفتم من یک نفر اینطور میبینم! ولی ایا واقعا اینطوریه

                ممنونم که به نظر من اهمیت دادید.
                موفق باشید.

                Thumb up 5

                • zoorba.booda می‌گه:

                  سلام محسن عزیز
                  بابت وقتی که گذاشتی و به سوال من جواب دادی ازت ممنونم.
                  در مورد اینکه این تصمیم به نگرش ما(یا همون جهان بینی که شما گفتین) مربوط میشه با هم، هم نظریم
                  از نظر منم وقتی کسی به”به دنیا اومدن خودش” ،به عنوان فرصت و نعمت نگاه میکنه ،طبیعتاً با اضافه کردن یه نفر دیگه هم باید موافق باشه
                  ولی هر وقت از دیگران سوال پرسیدم یا میپرسم در این مورد ،به دنبال دلایل قابل فهمشون (البته برای من) هستم(منظورم دلایل از جنس تسلیم دینی نیست،بیشتر دنبال دلایل این تصمیم از دیدگاه غیر تسلیمی دین هستم)

                  بحث خوبی بود آقا محسن،حداقل باعث شد یه کم دیگه بهش فکر کنم
                  امیدوارم همیشه شاد و راضی باشی

                  Thumb up 0

      • زهرا.د می‌گه:

        چه زیبا گفتین که ارزش هر کس به تعداد استعاره هایی است که میداند و “میفهمد” و نه به زیبایی و فریبندگی استعاره ها…ما باید بدونیم که نمیتونیم همیشه دنیای خودمون رو با یک استعاره تطبیق بدیم.ودر برهه ها و شرایط متفاوت باید نگاهمون رو به دنیا تغییر بدیم.گاهی مثل بازی جدی شطرنج،گاهی یک” بازی ساده” که نبایدجدیش گرفت،گاهی یک “سفر” در یک جاده پرپیچ وخم با تونل های تاریک ،گاهی یک “فرصت” برای کسب دانش،رشد و تغییرو هزاران استعاره دیگر که از مفهوم مبهم “دنیا” به ذهن متبادر میشه.استعاره مورد علاقه من همون تعبیر “صحنه تئاتر” شکسپیره که بنطرم کاملتر از دیگر استعاره هاست،اونجا که میگه:”دنیا ،یک صحنه تئاتره و زنان و مردان بازیگران آن”…بازیگرانی با نقش های متفاوت در زمان های متفاوت.صحنه مهم نیست.نقش مهم نیست،” چگونگی ایفای نفش” مهمه که در آخر مارو خشنود ویا ناخشنود از بودن خویش میسازه..

        Thumb up 6

  • mojtaba می‌گه:

    عالی بود
    “دنیا بازی پیچیده ای است رها جان.
    سالهای سال، برای فهمیدن این شطرنج، رنج خواهی برد.
    و آنگاه که فهمیدی، برای فهماندنش، رنج خواهی کشید.
    و آنگاه که نفهمیدند، در جستجوی دیگر کسی که شاید چون تو، قواعد بازی را خود، فهمیده باشد، تنها خواهی ماند.
    نخست تشنه فهمیدن، سپس تقلای فهماندن و در آخر، تردید تفاهم.”

    Thumb up 3

  • حسین می‌گه:

    حق با تو بود
    مثل اونا نمی شه بازی کرد
    امیدم و
    بستم به ……
    حق با تو بود
    بازیچه شدن فرصتیه برای پیروزی
    ولی تو فقط خوشبختیه دیروز نصیب شد

    حق با تو بود
    من دیگه راضی شدم
    به نبودن واسه خوب بودن

    Thumb up 0

  • مهسا می‌گه:

    همیشه همه میگن وایستا و بجنگ…خیلی خوبه که یک نفر هم پیدا شده که میگه از روی اگاهی کنار وایسا و نگاه کن…داشتم کم کم به این نتیجه میرسیدم اینایی که موفق اند هیچ وقت کم نیاوردن یا با مشکل مواجه نشدن…

    Thumb up 2

    • javad می‌گه:

      کسی که وارد معرکه نشه که سوال رو پاک کرده، نیازی نداره کم بیاره یانیاره. اون هایی که موفق هستند همیشه وایستادند، زمین خوردند، کم اوردند ولی دوباره وایستادند. ولی من و شما فقط ایستادنشون رو می بینیم.

      اگر خودتو از روی آگاهی بکشی کنار، انگار دیگر زنده نیستی، و اگر شطرنجی هم باشه، شطرنجباز تورو از کنار صفحه هم بر میداره چون اصلا نیازی نیس از اول باشی.

      Thumb up 3

  • آزاده م می‌گه:

    رها جان با همه سیاهی ها و سفیدی هایی که هست و میبینیشون و گاهی از بودنت و رها شدنت در این زندگی خوشحال نیستی نمیدونم چه حسی داره روز رها شدن که میبینی تو دستت یک گلدان شمعدانی صورتی هست که به مناسبت روز رها شدنت خریدی و خوشحال و سرخوش داری به همون بازی زندگی برمیگردی..
    ممنونم و سلام.

    Thumb up 4

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *