نامه ای به یک دوست (برای فراموش کردن)

این متن را در یک شب سرد در نخستین روز سال، برای یک نفر نوشته ام. نزدیک ترین دوستم. اسمش ماریو است. از سال ۱۳۷۸ می شناسمش. فقط هم برای او نوشته ام. برای یک بار، چشمهایم را بسته ام و مینویسم و دوست دارم فکر کنم که همه چشمهایشان را بسته اند و نمیخوانند:

خوبی؟

این روزها حتماً سردت است.

میدانم.

هوا خیلی سرد شده.

خاک سردتر است.

گوشتهای تن تو هم که آب شده. سرما راحت تر به استخوانت نفوذ میکند.

آن کلبه چوبیت سالم باقی مانده هنوز؟ یا دیوارهایش پوسیده؟

دو متر پایین از سطح زمین باید کمی گرمتر باشد. نیست؟

سال تحویل شده و به عادت هر سال، موبایل را کنار دستم گذاشته ام تا تو زنگ بزنی. با همان لهجه شیرین کودکانه ات، کلمات فارسی را که به سختی یادت داده ام، با لهجه غلیظ آلمانی، برایم تکرار کنی و سال نو را تبریک بگویی و در آخر جملاتت، مثل همیشه با همان زبان فارسی کودکانه بگویی که دوستم داری…

سومین باری است که عید میشود و تو زنگ نمیزنی…

۳۰ ماه است که سکوت کرده ام. دیگر طاقتم تمام شده. بیشتر نمیتوانم…

هنوز شماره ات را از تلفن پاک نکرده ام. گوشی به گوشی، دفتر به دفتر، کاغذ به کاغذ با خودم جابجا کرده ام

و ساده اندیشانه در انتظارم که روزی، تلفن زنگ بخورد و نام تو را روی صفحه آن ببینم…

دوست ندارم این تلفن لعنتی را که همه را وصل میکند به من جز تو.

دوست ندارم این دید و بازدیدهای ملال آور را که همه را میبینم جز تو.

چرا حالم را نمیپرسی؟

البته کار بدی نمیکنی. به قول خودت، حال خوب پرسیدن نمیخواهد و حال بد گفتن ندارد.

اما من دلم میخواهد برایت بنویسم. از حال بدم. از تمام روزهایی که نبوده ای. از تمام روزهایی که بوده ام بی تو.

نمیدانم بگویم حیف شد که رفتی یا خوب شد که نماندی.

اینجا همه چیز کهنه و تکراری است.

هوا هم همیشه سرد است. سرمای هوا و سرمای آدمها را میتوان همه جا حس کرد.

من که باور نمیکنم این مهملات دانشمندان را که از گرم شدن زمین میگویند.

تنهایی را بیشتر از همیشه حس میکنم.

هیچکس به اندازه تو نمیفهمد که چقدر حسرت میخورم برای روزهای رفته،

هیچکس به اندازه تو جایش خالی نیست در این تنهایی

هیچکس به اندازه تو دوستی نکرده است برای من

هیچکس،

هیچ وقت.

تو رفتی و هیچکس نیامد که جای تو را پر کند. هیچکس نیامد. هیچکس نیامد…

این روزها،  برای نخستین بار، آرزو میکنم که جهانی دیگر، در کار باشد.

آنجا تو را ببینم.

دوباره یکدیگر را در آغوش بگیریم،

و برایت بگویم از همه دردها و رنج هایی که بی تو برده ام و می برم.

من خسته ام. خسته و تنها. اما محکم ایستاده ام. تا تو آرام باشی.

مثل تمام آن روزهایی که سختیها می آمدند و میرفتند و من می شنیدم. ولی کنار تو با لبخند می ایستادم تا احساس آرامش کنی.

یادت می آید “هرتا” مادرت. با زبان آلمانی به من میگفت که من جز ماریو کسی را ندارم و ماریو جز تو کسی را ندارد و من به انگلیسی جواب میدادم که مراقبت هستم! او میدانست که من آلمانی نمیدانم و من میدانستم که او انگلیسی نمیداند. اما چه خوب میفهمیدیم همدیگر را!

دنیای عجیبی است. انگار وجود ما اصلاً برایش مهم نیست. باور کن!

برای زندگی فرقی نمیکند، نبودن من یا بودن تو. اما بدان که برای بودن من فرق میکند نبودن تو.

حس بدی دارم. حس تنهایی. حس نفرت.

متنفرم از همه بی ام و های آبی رنگ

و همه موتورهای سبز رنگ

که تو این هر دو را دوست داشتی و من از نخست روز میگفتم که یکی از این دو، تو را از من خواهد گرفت یا ما را از همه.

چقدر بدم می آید از آن موتور تریومف. از آن غرش صدای اگزوزش که تو میگفتی صدای زندگی است و من از همان نخستین روز میدانستم صدای مرگ است.

چقدر بدم می آید از آن لباس های ایمنی که تو میگفتی در آنها به سختی میتوان مرد و من میدانستم که چه آسان به جان تو خیانت میکنند.

چقدر بدم میآید از همه اینها، که تو را تکه تکه کردند و به من تحویل دادند…

این روزها، دائم خودم را آرام میکنم…

تمام میشود. تمام میشود. میدانم تمام میشود.

یادت می آید؟ آن روز که به من گفتی رضا ما با هم شروع کرده ایم و با هم تمام میکنیم؟

نمیدانم خیانت را تو کردی که رفتی یا من کردم که ماندم.

اما دیگر به سراغ آن ماشین های زرد لعنتی نرفتم. دیگر روی هیچ ریلی پیاده راه نرفتم. مثل آن روزها که با هم میرفتیم.

اما هنوز نمیدانم که من خیانت کردم یا تو.

من هنوز به آن روزها فکر میکنم.

هنوز آرزوی آن روزها را دارم.

هنوز دلم میخواهد با هم قهوه بخوریم، و باز تو مثل همیشه نق بزنی که در ایران قهوه پیدا نمیشود!

هنوز دلم میخواهد استیک بخوریم و تو مثل همیشه اعتراض کنی که اینها استیک نیست.

هنوز دلم میخواهد مک دونالد بخورم و تو مثل همیشه اصرار کنی که برگر کینگ انتخاب بهتری بوده است.

با سلام آغاز نکردم، پس بی خداحافظی هم تمام میکنم.

هوا سرد است. مواظب باش. امیدوارم کلبه چوبیت هنوز سالم باشد. دو متر پایین از سطح زمین. جایی که ما ایستاده ایم، هوا باید کمی گرمتر باشد…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+287
  


45 نظر بر روی پست “نامه ای به یک دوست (برای فراموش کردن)

  • سجاد سلیمانی می‌گه:

    تو برای فراموش کردن نوشتی و ما با کامنت های خود، دائما در حال مرور این فراموشی.
    تو برای فراموشی نوشتی و من برای شروع می نویسم و آرزو میکنم چنین کسی را برای لحظه های خودم.

    Thumb up 13

  • جواد زاهدي می‌گه:

    سلام محمدرضا
    چقد دوست داشتم این نامه رو، زبان حال من بوود. منم تجربه کردم.
    و واقعن مهم ترین سوالم اینکه من خیانت کردم یا اون ؟؟؟ من بی معرفت بودم یا اون ؟؟

    Thumb up 5

  • melika می‌گه:

    دنیاااااااااااااااااااااااااااا زیباس مثل همیشه واگر زیباست زندگی ما هم زیباست چشام پر از بارو نههههههههههههه

    دنیاااااااااااااااااا زیباست فقط همینو می تونم بگم

    Thumb up 5

  • یاسمن احمدیان می‌گه:

    دوست عزیزم ،،، متن زیبا و پر از احساسی نوشتید ، از خواندنش لذت بردم و با خیلی از جملاتش زندگی کردم ،،،، ممنونم که به ما هم اجازه دادید تا در این احساس عاطفی در کنارتان باشیم.

    Thumb up 8

  • امیررضا بنی کمالی می‌گه:

    سلام
    دلم نیومد چشامو ببندم…اولشو خوندم ولی بقیشو با چشمای خیس که دیگه باز نمی موندن از حفظ رفتم.
    می دونم بعضی حرفارو آدم میگه تا فقط گفته باشه و نه منتظر جوابیه و نه حرفی.
    خوب شمام چشماتونو ببندید منم یه چیزی بگم.

    سرد سرد مثل زمستان اما در پاییزی گمگشته ام که به زمستانی نمی رسد
    سرد سردم که هستی بی بهانه یادت می آید گرما را
    دست که می دادی زمستانم می رسید کنار اوجاق
    چه هوایی بود، سرم داغ می شد مثل وقتی که از داغ نبودنت سیگار را بوسه می دادم
    اما چه فایده که نمی فهمید
    نمی فهمید و من هم سرد می ماندم
    زمستان را بو می کشم و نشستم به انتظار شبی که در سرمای یلدایی، آخرین آتش را به رویم هدیه دادی
    و آه که نفهمیدم و حالا می سوزم مثل سیگاری که نمی فهمد
    ننه سرما هم رخت خوابش خراب شد بس که نتکاندش
    بگذار نتکاند چه فایده رسیدن زمستان سرد سرد چه فایده
    یلدا برای من بلندترین پاییز سال شده بلندترین پاییز تاریخ که نمی خواهد فردایش بیاید

    Thumb up 15

  • محمد یوسفی می‌گه:

    ۱۴۴۰ قدم تا مرگ !
    به عمق ۱۶۰ کیلومتری وجودت برو !

    این روزها هر وقت که اتفاق بدی برام بیافته و یا حالم خیلی بد باشه ، می آم آرامگاه . اینجا تنها جاییه که تو دنیا آرومم می کنه. خیلی دوسش دارم و به آرامش می رسم. امروز حالم خوب نبود و رفتم آرامگاه . قسمتی از آرامگاه تنها جاییه که من همیشه بهش سر می زنم. اینجا قبر دو تا برادره که حدود ۱۰ سال پیش خودکشی کردن ! اما من هیچ وقت ندیدمشون ، فقط قصه زندگیشون رو شنیدم . اما این دو تا برادر امروز بهترین دوستای زندگی من هستن .من سخت ترین لحظات زندگیم رو در کنار اونها توی این آرامگاه و تک و تنها گذروندم . تجربه های زیادی توی این آرامگاه پیش این دو تا برادر داشتم ! هیچ وقت ندیدمشون اما خیلی دوستشون دارم . احساس می کنم یک نقطه مشترک تو وجود ما سه تا هست ! هر وقت می رم آرامگاه قبرشون رو می شورم ، براشون گل می برم و فاتحه می خونم . کنار قبر این دو تا برادر یه خانم پاکستانی دفن شده که تو ایران کسی رو نداره ، فرزندانش همه خارج رفتن. فقط من و دو تا پیرمرد دیگه بهش سر می زنیم . داستان های زیادی از عشق و مهربانی این زن از دو تا از پیرمرد های همسایشون شنیدم. می گن که یه فرشته بود . قبرش رو می شورم همیشه و گاهی اوقات تو سکوت آرامگاه به زندگیم و خودم فکر می کنم ! به این که کی هستم ؟ به این که چه کارهایی کردم ؟ به این که روزی من هم در چنین جایی دفن خواهم شد . به این که نقطه پایانی هم برای من وجود داره … به این که این دنیا به هیچ کس وفا نکرده و …

    از کنار قبر این همه جوان رد می شم !به خودم می گم.مراقب خودت باش پسر ! هیچ چیز این دنیا مشخص نیست ! خوبی کن ،خوبی کن ،خوبی کن که تنها خوبی می مونه ! عشق بورز،عشق بورز که تنها عشق حقیقت موجود در این جهانه ! اینجا رو دوست دارم . خودم رو رو به روی مرگ می بینم ! و بهش لبخند می زنم ! نمی دونمم چه مرگم شده ! اما هیچ وقت از مرگ نترسیدم ! هیچ وقت از نیستی نترسیدم… مثل خیلی چیزای دیگه ی این زندگی پذیرفتمش! وقتی یه حقیقتی رو بپذیری دیگه راحت تر باهاش کنار می ای!
    منم مثل خیلی از شماها جواب های زیادی تو زندگیم مونده که پیدا نکردم ! گاهی اوقات احساس می کنم ،تنهایی ،آرامگاه و فکر کردن تنها راه رسیدن به این جواب هاست ! بعضی جواب ها تو زندگی مثل الماس هستن ! الماس هاا تو عمق ۱۶۰ کیلومتری زیر زمین فقط پیدا می شن ! برای پیدا کردن بعضی از جواب ها هم باید تنا عمق ۱۶۰ کیلومتری ذهن و وجودت بری ! زندگی بدون جستن ، زندگی بدون رفتن به عمق ۱۶۰ کیلومتری هیچ ارزشی نداره ! هیچ ارزشی . به عمق ۱۶۰ کیلومتری وجودت برو . الماس درونت رو پیدا کن و زندگی واقعی رو تجربه کن . آرامگاه رو همیشه دوست داشتم ، بخاطر آرامشی که بهم می داد ، بخاطر یادآوری همیشگی قانون ۱۴۴۰ سکه و ۱۴۴۰ قدم ! هر روز صبح که بلند می شم ،آماده ام تا توی این دنیا نباشم ! زندگی به همه ی ما هدیه های ارزشمندی داده و اون ۱۴۴۰ سکه است ! ۱۴۴۰ دقیقه در هر روز !هر روز صبح به خودم می گم ! تو شاید به زودی بمیری ! هر روز از خودم می پرسم که چطور می خوای از سکه های طلات استفاده کنی ؟!

    Thumb up 18

  • اسماعیل رضازاده می‌گه:

    سلام مطلب خیلی خیلی جالبی بود واقعا از تهه دل ناراحت شدم انشالله خداوند متعال ایشان را ببخشد و به خانواده و دوستان عزیز این مرحوم صبر عطا کند. داداش رضا دنیا سفریست که همه ی ما میمانیم و باید یک روز بریم

    Thumb up 4

  • محمد یوسفی می‌گه:

    همه ما ماریو هایی تو زندگیمون داریم محمدرضا .لحظاتی که به ماریوی زندگیم رو قکر می کنم احساس می کنم دلتنگ ترین و عاشق ترین اتسان روی زمینم .اشکم رو در آوردی . نمی خواستم کامتت بزارم. چون خودت تاییدش می کنی و ….

    Thumb up 9

  • فاطمه می‌گه:

    سلام…
    تک تک واژه ها پر از بغض و دلتنگی …و الان در ساعت دو بعد از نیمه شب واکنشم به این نوشته چیزی جز اشک نمیتونه باشه…

    Thumb up 13

  • شهرزاد می‌گه:

    واای … چقدر زیبا بود … چقدر زیبا … و چقدر با خوندنش، مقاومت در برابر گریه نکردن، سخت …!
    خیلی وقت پیش، این نامه رو اینجا خونده بودم، ولی کلا فراموشش کرده بودم. اما وقتی عکس ماریو، کسی که یه دوست خوب برای محمدرضای عزیز بوده رو با اون لبخند شیرین بچگیش توی اینستاگرام دیدم، تصمیم گرفتم دوباره این نوشته رو پیدا کنم و بخونمش.
    بغض بدی به گلوم داره فشار میاره و همزمان چند تا حس دارم! حس غم سنگینی از اینکه چرا یکچنین آدم نازنین و یکچنین دوست خوبی رو باید یکچنین اتفاق ناگواری به این زودی از مادرش و از شما بگیره … حس خوشحالی از اینکه برای مدتی دوست به این نازنینی داشتی و خاطرات به این قشنگی ازش دارید. حس غمی که دیگه صدا و طنین خنده هاش و حرفهاش و نق هاش و شوخی هاش … رو نمیشه تجربه کرد. و حس خوشحالی از اینکه چقدر ردپای اون دوست، تونسته روی قلبتون باقی بمونه که اینطور براش بنویسید و …
    برای روح ماریو از خداوند آرامش طلب می کنم و برای خودت، حس خوب…. حسی که یادآوری خاطرات خوشی که باهاش داشتی، از این به بعد فقط خوب و لذتبخش باشه و هیچ غم و درد و رنجی، به همراه نداشته باشه…

    Thumb up 16

    • هومن کلبادی می‌گه:

      شهرزاد عزیز سلام
      ممنونم که کامنتِ شما ، من رو به این صفحه هدایت کرد و چقدر تک تکِ جملات ، دردناک و رنج آور بودن و هستن . به خصوص اینکه این جملاتاز زبانِ محمدرضایی بیان میشن که به جُرمِ اینکه هزاران نفر ، برایِ تک تکِ جملات و باورهاش ، اون رو زیرِ ذره بینِ انتقاد ها و قضاوت هاشون دارن و مدام مشغولِ رصد کردنِ تک تکِ واژه هاش هستن . چقدر حسرت خوردم به ماریویِ عزیز که حتماً موجودی بسیار نازنین بوده که تونسته تینقدر محمدرضا جان رو تحتِ تاثیر قرار بده !
      کاش روزی برسه که یکی از بینِ ما همخونه ای ها بتونیم خلاء ناشی از سفرِ ماریویِ عزیز رو در دلِ محمدرضاجان ، پُر کنیم و ذره ای از این دردِ تنهایی رو از دلِ محمدرضای عزیزمون ، کم کنیم .
      به امیدِ روزهایِ خوب برایِ همۀ عزیزان و به امیدِ اینکه دلِ هیچکس ، دردِ از دست دادنِ عزیزش رو تجربه نکنه
      ارادتمند – هومن کلبادی

      Thumb up 17

  • مرضیه می‌گه:

    سلام منم تازه عزیزم رو از دست دادم متنتون داغونم کذد……………….

    Thumb up 6

  • غزاله می‌گه:

    خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و با تمام وجودم اشک ریختم

    Thumb up 11

  • آسمان می‌گه:

    یه وقتایی به خودم میگم خوش بحال اونها که بی عاطفه هستن.. داشتن احساس آدمو بارها مچاله میکنه.. اما با وجود اینها از احساس هایی که دارم خوشحالم..

    Thumb up 18

  • Nima می‌گه:

    چه دیار اسرار آمیزی ست دیار اشک

    (به نقل از ، شازده کوچولو- اثر آنتونیو دوسنت اگزوپری)

    Thumb up 4

  • آوا می‌گه:

    سلام.نمی تونم عمق دلتنگیتونو درک کنم فقط برای این دلتنگیتون اشک ریختم.

    Thumb up 3

  • سمیه می‌گه:

    با خوندن این متن خیلی بیشتر از گذشته احساس دلتنگی کردم برای تمام دوست داشتنی هام که حالا دو متر پایین از سطح زمین به ارامش رسیده

    Thumb up 8

  • مریم می‌گه:

    محمدرضای عزیز، دوستت دارم و برایم بسیار با ارزشی. سایه‌ات بیش از همه، بر سر خودت و همه آنهایی که دوست‌شان داری مستدام

    Thumb up 10

  • مرضیه می‌گه:

    محمد رضای عزیز من هم حدود دو سال هست که خواهرم رو تکه ای از وجودم رو ازدست دادم دلنوشته هات که تقدیم به دوستت کردی حرفای دل من هم بود منم خیلی وقتا تصمیم گرفتم که براش بنویسم ولی هر بار نشد حرفای زیادی توی دلم هست. بعد از مرگش دنیا رو جور دیگه ای دارم تجربه میکنم ومن هم تمام مدت ارزو میکنم که کاش جهانی دیگر باشد منم هنوز شماره خواهرم رو همه جا با خودم حمل میکنم در حال تحمل زجر وصف نشدنی هستم از زمین و زمان گله دارم مفهوم این زندگی برام گنگ شده هر روز دارم شکنجه میشم نمیدونم دارم تاوان چی رو پس میدم خیلی دلم تنگه بیقرارم ارزو دارم بتونم یک بار دیگه دراغوش بگیرمش

    Thumb up 9

  • ليلا می‌گه:

    این متن رو الان سرکار خوندم دلم آتیش گرفت و بغض داره خفه ام میکنه به قول دوست عزیزمون سحر،خوش به حالتون که این قدرت رو دارین که حساتون رو زیبا مینویسین

    Thumb up 7

  • hamed می‌گه:

    محمد رضا یادش بخیر با اینکه خیلی کم باهاش برخورد داشتم و در حد چند کلمه المانی با هم حرف زدیم . ولی خدایش از شنیدن اون خبر خیلی شوکه شدم . میتونم تصور کنم که برا تو چقدر سخت بوده اون خبر وچقدر ناراحت شدی . ولی بدون این اخر کار نیست و یه روز میتونی دوباره ببینیش ودیگه اون وقت جدایی وجود نداره

    Thumb up 3

  • رها(اسفند) می‌گه:

    در کوچه باد می آید

    این ابتدای ویرانی است

    آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد

    ستاره های عزیز

    ستاره های مقوائی عزیز

    وقتی در آسمان.دروغ وزیدن میگیرد

    دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟

    ما مثل مرده های هزاران ساله به هم میرسیم

    و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

    من سردم است

    من سردم است و انگار هیچ گاه گرم نخواهم شد

    من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم

    من سردم ست و میدانم

    که از تمامی اوهام یک شقایق وحشی

    جز چند قطره خون

    چیزی به جا نخواهد ماند.

    خطوط را رها خواهم کرد

    و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

    و از میان شکل های هندسی محدود

    به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

    من عریانم عریانم عریانم

    مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم

    و زخم های من همه از عشق است

    از عشق عشق عشق

    من این جزیره ی سرگردان را

    از انقلاب اقیانوس

    و انفجار کوه گذر داده ام

    و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدی بود

    که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد.

    سلام ای شب معصوم!

    سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را

    به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی

    و در کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها

    ارواح مهربان تبرها را می بویند

    من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم

    و این جهان به لانه ی ماران مانند است

    و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

    که همچنان که ترا می بوسند

    در ذهن خود طناب دار ترا می بافند

    Thumb up 4

  • ماهتاب می‌گه:

    براتون صبر آرزو میکنم…چون میدونم که هیچ جمله ای تسلای غمتون نمیشه…

    Thumb up 11

  • زهرا السادات می‌گه:

    سلام.آری پر از بغضم ولی اینگار خالیم و داغ تو را با تمام وجود میخورم.از دل گفتی پس بر دل نشست تو و غصه ها و غم تنهاییت.

    Thumb up 13

  • رها می‌گه:

    با خوندنش منقلب شدم، چقدر اشک ریختم.
    گویند سنگ لعل شود در مقام صبر….آری شود اما بهخون جگر شود.

    Thumb up 5

  • زهرا می‌گه:

    برای آقای ماریو خوشحالم که دوستی مثل شما داشته و دارد…

    Thumb up 3

  • یاسمن می‌گه:

    سلام

    خیلی خوشحالم که با یک انسان مهم دیگه که قبلا” اسمش رو از دکتر شیری شنیده بودم(تو وبلاگشون) و تا برنامه ماه عسل شما رو ندیده بودم آشنا شدم . خیلی نامه غم انگیزه ولی فکر نمی کردم اون آدم پر انرژی که دیدم همچین غمی داشته باشه گرچه چهرتون هم می گه غم دارید .

    براتون شادی آرزومندم .

    Thumb up 1

  • فراموشی می‌گه:

    سلام استادم. من اینقدر متاثر شدم که تو ادرس ایمیل اشتباه کردم عذر میخوام. بهترین جمله ای که تو نوشته هاتون خوندم و با خودم تکرار میکنم این است:

    انسان در سخن گفت بیشتر می بازد تا در سکوت.
    بابت این جمله رویایی یک دنیا سپاس و تشکر. با ارزوی بهترینها برا شما بهترینم.

    Thumb up 1

  • صفورا می‌گه:

    سلام
    درکتون میکنم میدونم سخته نوشتن آدمو سبک میکنه
    من که اینجوریم

    Thumb up 2

  • سارا می‌گه:

    اه اه اه
    حالم بد شد
    بعضی چیزارو نمیشه فراموش کرد… فقط باید صبر کرد

    Thumb up 1

    • حسن می‌گه:

      نه تو می مانی و نه اندوه
      و نه هیچ یک از مردم این آبادی،
      به حباب نگران لب یک رود قسم
      و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
      غصه هم می گذرد،
      آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند.
      لحضه ها عریانند
      به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز.

      Thumb up 5

  • ص.شویکلو می‌گه:

    زمان حال نوشته اید اقای شعبانعلی!
    پیشنهاد می کنم اگر کتاب فراتر از بودن از کریستیان بوبن را نخوانده اید. حتمن بخوانید. حال و هوای نوشته تان مثل نثر نوشته این کتاب ایشان است! فکر کنم اگر بخوانید خیلی خیلی ارامتر می شوید. برای من که خیلی افاقه کرد.

    Thumb up 1

  • فراموشی می‌گه:

    خوشحالم که فعل هاتون برا ی ماریو عزیز زمان حال است چون او واقعا هست تو قلب شما و همراه شما و فقط تو دنیای مادی قابل درک نیست.
    بهترین هدیه برنامه ماه عسل امسال و شاید رمضان انسان اشنایی با شما و افکار و نوشته ها و نگرشتون واحساستتون و مخصوصا اون قسمتهایی که دلنوشته هاتون هست. یک دنیا تشکر و سپاس.ارادت بیکران.و پایان آغاز دیگری است…

    Thumb up 2

  • فراموشی می‌گه:

    از صمیم قلبم و از ته ته قلبم همدردی میکنم و اشک ریختم.

    تنها راه روان های پریشان فراموشی است ولی خیلی سخته!

    Thumb up 2

  • فراموشی می‌گه:

    عشق با انسان کاری شبیه به حبس ابد رو میکنه!

    Thumb up 1

  • زهرا می‌گه:

    هم سردم شد هم اشکهام سرازیر…

    Thumb up 2

  • سارا می‌گه:

    ناراحت کننده بود.

    Thumb up 1

  • مرضیه می‌گه:

    هوا همیشه سرد است. سرمای هوا و سرمای آدمها را می توان همه جا حس کرد…

    Thumb up 1

  • لیلا می‌گه:

    دلم میخاهد که هیچ وقت احساس تنهایی نداشته باشم . ولی…
    البته این احساس گاهی هم شیرین است .

    Thumb up 2

  • فایزه می‌گه:

    مینویسی برای فراموش کردن و بالای نوشته ات نوشته ای به امید اینکه ماهم مثل تو-راستی واقعا چشم بسته تایپ کردی؟- چشمانمان را ببندیم و نخوانیم . مرامنامه ات که از ولش نوشته بودی لطفا نخوانیدراخواندم چون بعدش نوشته بودی شاید این وبلاگ و مطالبش برای شما نباشد.چون قبل از مرامنامه ات چندتایی از مطالبتو خونده بودم میدونستم که مطالب این وبلاگ مال منم هست پس بدون عذاب وجدان مرامنامه ات راهم خواندم.اما حالا همین حالا میخواهم به شما بگویم که از انجایی که خواستی مثل تو چشمانم راببندم چشمانم رابستم و نامه ات را نخواندم.اری نوشتن برای فراموش کردن است نه برای به یاد اوردن!

    Thumb up 1

  • صبا می‌گه:

    سلام ، نامه ای بود که با خواندن آن غم را حس کردم ، تنهایی را ، حسرت را ، ….. ، برای تنهاییتان شکوه و پرواز را آرزو دارم .

    Thumb up 2

  • sahar R می‌گه:

    vayyyyy cheghad ghashang neveshtiiii…va cheghad narahat konande bood.engar harchii narahati dashti har chi too delet boodo roye kaghad ovordii.kheili ghashang bood.vali on hamish pishete …..

    Thumb up 2

  • جواد می‌گه:

    پایین تر از سطح این زمین حتما هوایی گرمتر حکومت دارد .
    اما نمی دانم بالاتر از این زمین نیز هوایی گرم تر هست ؟؟؟
    شاید بخواهم زنگار بالهایم را بسایم و پرواز را از سر گیرم .
    به امید یادگیری پروازی جانانه .
    ان هم از استادی سبک بال .

    Thumb up 1

  • الناز می‌گه:

    رفتن حزن انگیزترین فعل هاست
    با این حال باید رفت
    وقتی پاها از صرافت ایستادن باز می مانند و
    ماندن را بی طاقت می شوند.

    Thumb up 4

  • sahar می‌گه:

    چقدر دلمو سوزوندی با این نامت کلی گریه کردم البته صادقانه بگم برای حس مشابهی که خودم این روزا دارم و خیلی سعی میکنم خودم رو انقدر سرگرم کنم که یاد گوشیم که بعد از ۵ سال دیگه شب تا صبح بالا سرم نمیذارم نباشم آرزو میکنم کاش میتونستم مثل تو بنویسم
    خوش به حالت که بلدی قلمتو جوری دستت بگیری که اینقدر راحت حرف دلتو بنویسه نه فقط با هزار جور فیلتر و ملاحظه مغزت
    کاش منم اینو یاد میگرفتم

    Thumb up 5

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *