چرا نامه به رها؟

من هیچگاه فرزند نداشته ام و نمیخواهم داشته باشم (لینک پایین همین پست)

برای برخی از انسانها، فرزند، تضمین بقای نام و یاد آنهاست.

برای برخی، عصای روز پیری.

برای برخی همدم و همزبان.

برای برخی، حاصل یک غفلت!

من اما فکر میکنم فرزند، کسی است که میتوانی تمام آموخته هایت را به او منتقل کنی. نه با این هدف، که همچون تو زندگی کند، بل از آن رو که آموخته های تو را دوباره به آزمون بر نخیزد. آنها را در پس ذهن داشته باشد، آموخته های خود را نیز بدان بیفزاید. بهتر تصمیم بگیرد و شادتر زندگی کند.

من اگر فرزند داشتم، دوست داشتم بر روی شانه های من بایستد، دنیا را بهتر از من ببیند و به من – که هم عصر او هستم اما هم نسل او نیستم – و چشمان اندیشه ام دیگر آن نور و روشنایی جوانی را ندارد، بگوید که دنیا را چگونه می خواهد و چگونه می بیند.

مدتی است دفتری دارم که در آن، حرفهایم را برای فرزندم می نویسم. نام او را «رها» گذاشته ام. هم از این رو که این نام برای دختران و پسران به کار میرود و هم از آن رو که «آزادی» و «رهایی»، رویای گمشده نسل من بوده است. و مگر نه این است که والدین، رویاهای گمشده خود را در فرزندانشان جستجو می کنند؟

به دلایلی – که اینجا جای گفتنشان نیست – زودتر از موقع، تصمیم گرفتم آن نوشته ها را منتشر کنم. این پست، آغاز آن نوشته هاست…

—————————————

لینک مرتبط: پیام به فرزندی که هرگز نداشتم



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+193
  


48 نظر بر روی پست “چرا نامه به رها؟

  • دل ارام می‌گه:

    سلام
    گاهی اوقات من هم همین جملات را با خودم بیان می کنم
    اما وقتی بیشتر بررسی می کنم به این نتیجه می رسم خلق کردن
    و فرزند اوری چیزی ورای انتقال ژنوم به نسل اینده و میل به بقاع آدمی است
    شاید بهتر باشه جناب اقای شعبانعلی از تمام ابعاد وجود رها را بررسی کنند

    Thumb up 2

  • رهایی می‌گه:

    سلام
    منم نمیخوام هرگز بچه دار بشم
    علیرغم این که عاشق حس مادری هستم
    ولی چون عاشق فرزندم هستم نمیخوام به این دنیا بیارمش! عموم مردم با شنیدن این حرف فکر میکنن خلم 😉
    من عاشق فرزندم هستم که هرگز به دنیا نیومده و چون عاشقش هستم خودخواهی نمیکنم که به خاطر خودم و حس خودم اون رو به این دنیا بیارم!
    نمیدونم شاید اگه روزی ازدواج کنم نظرم عوض بشه، چون زندگی بهم یاد داده که هرگز نگم نظرم ثابته!
    ولی این چیزی که گفتم عمیقا چیزی که بهش رسیدم!

    Thumb up 5

  • سيما می‌گه:

    من یک مادرم حرفای شما تمام واقعیت زندکیست . با اجازه کلی برداشتم.

    Thumb up 4

  • عاطفه می‌گه:

    زندگی برای من خیلی زیبایی ها داشت. و مطمئنم برای همه…
    ممنونم از پدرو مادرم که منو به این زیبایی ها دعوت کردن
    آقای شعبانعلی اگر والدین شما هم این دیدگاه رو داشتند شما هرگز پا به این دنیا نمیزاشتین
    و دنیا بدون شما یچیزی کم داشت
    من از طریق سایت عصر ایران با نوشته های شما آشنا شدم و اومدم به سایتتون و اینجا و همین لحظه اعتراف میکنم هیچ سایتی برام انقدر جذابیت نداشت…
    و ساعت هاست دارم مطالبتونو میخونم و واقعا توی زندگیم تاثیر بسیار بزرگی داشتین
    اگر شما نبودی اگر پدرمادرتون نمیخواستن شما باشین…اگه آدما عقیده شما رو داشتن آلان ما اینجا نبودیم
    برعکس من آرزومه فرزندی داشته باشم تا بهش رهایی رو ببخشم
    میخوام که رهای واقعی رو داشته باشم
    آرزو میکنم همه رها باشن مثل فرزند معنوی شما

    Thumb up 5

  • باران می‌گه:

    دل نوشتتون فوق العاده زیبا بود…وقتی خوندم هم دلم گرفت و هم انیدوار شدم…چرا که من سیزده ساله ازدواج کردم و بچه ای ندارم…تقریبا دوسال دنبال درمان رفتم ولی بعدش به این باور رسیدم که من لایق بچه دار شدن نیستم…چرا که خودم هنوز نتونستم با بسیاری از مشکلات دست و پنجه نرم کنم..خودم معلم و مدرس هستم…نوشته تون به دلم نشست.مخصوصا این قسمتش” من اما فکر میکنم فرزند، کسی است که میتوانی تمام آموخته هایت را به او منتقل کنی “..عالی بود…

    Thumb up 8

  • zahra می‌گه:

    دل نوشتتون فوق العاده بود .اشکمو در آورد.مخصوصا این قسمتش:

    ((من اما فکر میکنم فرزند، کسی است که میتوانی تمام آموخته هایت را به او منتقل کنی. نه با این هدف، که همچون تو زندگی کند، بل از آن رو که آموخته های تو را دوباره به آزمون بر نخیزد. آنها را در پس ذهن داشته باشد، آموخته های خود را نیز بدان بیفزاید. بهتر تصمیم بگیرد و شادتر زندگی کند.))

    یادم اومد که چقدر عاشق مادرمم…

    Thumb up 2

  • اکبری می‌گه:

    همه چیز در تعادل ش زیبا است ….بچه هم از این قاعده مستثنا نیست ، این همه اراده و تجربه ، مهربانی و سخت کوشی رو فقط به فرزندان معنوی خود می دید ؟ من موافق بچه نیستم . ولی گمون نمی کنم فرزندان معنوی هرگز جای فرزند واقعی رو بگیرند.بعضی ها واقعا حیف هستند ………قدر خودتون رو نمی دونید

    Thumb up 2

  • امیر جم می‌گه:

    چقدر دلم برای اینجا و لحت کلام ادم هاش تنگ شده بود.با یه سرچ به اینجا پرت شدم و باز نمی دونم چی شد که بعد نوشته تقریبا تمام نظرات رو از نظر گذروندم.
    محمدرضا یه جورِ نا جوری شیفته ی اخلاقیاتت و شخصیتت شدم.البته اون وجهیش که من می شناسم

    Thumb up 0

  • ندا می‌گه:

    من امشب واسه اولین بار شما رو تصادفی شناختم و این سایتو دیدم! رها اسم قشنگیه!همینطور بهار! اینا اسمای قشنگین که میشه به کودک رؤیاها داد:)) من هیچوقت نمیخوام فرزندی داشته باشم چون به هیچ چیز اعتقادی ندارم. نمیدونم باید بهش چی یاد داد! متنفرم ازینکه باعث به دنیا اومدن کسی بشم که جواب سؤالاشو ندونم! نمیخوام بهش دروغ بگم…یا حرفی بزنم که نتونم رووش بایستم! آخه هروقت هر حرفی زدم یجورایی روزگار عزمشو جزم کرده زود خلافشو ثابت کرده بهم:))) ولی ایدتون خوب بود! منم میتونم یه مجموعه نامه جمع آوری کنم…شاید یروز از شمام مشهورتر شدم:” :)))

    Thumb up 10

    • ندا جان.
      خوشحالم که یک فرد دیگر رو هم می‌بینم که هنوز اونقدر خودخواه نشده که میل به بار نشستن غریزه‌های حیوانی و همینطور خودخواهی‌های شخصی رو با عناوین پاک و مقدس و زیبا پوشش بده.
      (البته غریزه‌ی حیوانی چیز بدی نیست، مثل میل به رفع گرسنگی. اما الزاماً اینقدر هم که ما بهش تقدس می‌دیم نگران کننده است)

      شاد باشی و امیدوارم روزی مجموعه نامه‌های تو رو بخونم

      Thumb up 18

      • سميه می‌گه:

        کتاب سفر روح نوشته مایکل نیوتن، دیدگاه منو در مورد به دنیا آمدن تغییر داد، خوندن این کتاب رو به همه کسانی که اعتقادشون در مورد بچه دار شدن مثل شماست، توصیه می کنم. البته هیچ دیدگاه و نظریه ای در این مورد قطعیت نداره ولی ما رو با نظریه ای که می تونه واقعیت داشته باشه آشنا می کنه.

        Thumb up 2

  • اسما می‌گه:

    گاهی مسخرس گاهی جدی گاهی روان پاکی

    Thumb up 0

  • آری می‌گه:

    راستش فرزند من ۱۹ سالشه و من هم دوست داشتم او تجربه های من رو دوباره تجربه نکنه اما او و تمام هم سن و سالیهاش دوست دارن خودشون تجربه کنن ومیگن این معنای جوانیست میگن ما نمی خواهیم وصف شن رو بشنویم میخواهیم آن را با پاهای خودمان لمس کنیم
    درست و غلطی در کار نیست آنچه دیدم برایتان نوشتم

    Thumb up 4

  • فاطمه سعیدی می‌گه:

    خدا جونم حافظ و نگهبان چنین پدری باشد

    Thumb up 0

  • مهسان می‌گه:

    sorry “امثال اونا”

    Thumb up 1

  • مهسان می‌گه:

    محمدرضا جان آخه اینو نمیتونم قبول کنم
    دنیایی رو تصور کن که با این حرف تو از فردا همه تصمیمشون تغییر کنه نخوان دیگه بچه داشته باشن، چه اتفاقی می افته بر سر انسان و انسان بودن و….چه می مونه بعد ۲۰ یا ۵۰ سال دیگه….
    پس کی بره جهان ناشناختمونو کشف کنه…
    پس کی بره به اوج قله های معنویت….
    پس کی بره دنبال انسانیت….
    پس کی شکوفا شیم….
    چطوری؟….
    می دونم ادم میتونه به “کودکی که هرگز زاده نشد” نامه بنویسه و به رشد و بالندگی برسونتش اما چطوری اون کودک پا برشانه های ما بگذاره و افق های دوردست و بالا دست رو ببینه….
    آیا من در شرایطی که بعدها”چشمان اندیشه ام” نور کافی نداره می تونه بازهم سوکان دار این کشتی همیشه در حرکت جهان باشه؟….
    آیا نباید مسئولیت عظیم “انسان” بودنم دو به جوان تر ها بسپارم؟….
    آیا بعد از رفتن من باید در این خونه ی مجازی بسته بشه؟…
    آیا هر کسی شایستگی ادامه راه منو داره که بر پایه ی “شانه های من” حرکت رو به جلو داشته باشه؟….
    چه کسی می تونه به غیر فرزتدی که شاید نیم نگاهی هم به ذهن هم دوره ای خودش(یعنی پدر) داشته و اون رو از نزدیک می شناخته ادامه دهنده راه باشه….
    نه در بستری که شاید آمال و آرزوهای دست نایافته ی ما باشه (نه ما اینو بهش تحمیل نمی کنیم) بلکه بستری که خودش از دید خودش رو شونه های ما پیدا کرده ادامه دهنده باشه….
    چرادنیامونو از “انسان” خالی کنیم؟….
    چرا وقت نذاریم و موجودی به پاکی کودک به این دنیا نیاریم؟….
    چرا فقط ما بیایم و بریم و همین قدر رو برای جهان کافی بدونیم؟….چرا در جهان رو ببندیم و بساط “تولید و تکثیر خوبی ها” رو جمع کنیم…
    فکر نمی کنم حتی یک اثز بسیار ماندگار و فرا نسلی بتونه کار یه فرزند شایسته و هوشمند رو برای قرن های بعدی که ما تصورشو نمی تونیم بکنیم انجام بده هرچقدر هم که نوشته های ما “فرانسلی” باشه….
    چون قانون دنیا “تغییره و بازهم تعییر” و ما به تنهایی و با این میزان دانش امروزی نمی تونیم جوابگوی دنیای فردا باشیم حافظ و سهدی ماندند اما به مدد فرزندان این آب و خاک….
    بلکه باید مکانیسمی هوشمند رهبری قرن ها بعد رو به عهده بگیره و اون مکانیسم هوشمند چیزی نیست جز “رها”ی نارنین و واقعی و امسال اونا ….”رها” ی هوشمند برای فردای دائما متغیر….

    Thumb up 6

  • الهه می‌گه:

    نامه به کودکی که هرگز زاده نشد…

    Thumb up 2

  • رعنا می‌گه:

    چیستم من؟زاده یک شام لذتبار

    ناشناسی پیش می راند در این راهم

    روزگاری پیکری بر پیکری پیچید

    من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم

    کی رهایم کردی تا با دو چشم باز

    برگزینم قالبی را از برای خویش؟

    تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را

    خود به آزادی نهم در این راه پای خویش

    من به دنیا آمدم تا در جهان تو

    حاصل پیوند سوزان دو تن باشم

    پیش از آن کی آشنا بودیم ما با هم ؟

    من به دنیا آمدم بی آنکه من باشم

    Thumb up 5

  • نوید می‌گه:

    یه غفلت شیرین از همش واقعی تر و توجیه بهتری داری!!

    Thumb up 1

  • سمانه م می‌گه:

    سلام.خسته نباشید کاش همه انسانها به چنین دیدی درباره فرزندانشون برسن.به امید اون روز

    Thumb up 2

  • محمود می‌گه:

    با سلام

    طی این چند ماهی که با شما بیشتر آشنا شدم به این نکته پی بردم که علیرغم داشتن ظاهر بشاش و پرانرژی در باطن دل دردمندی دارید.
    به قول یک فرزانه ای: “دردمند و دردشناس باید بود و نه رنجور، چرا که درد آدمو به عمق می بره”. شما از مصادیق بارز این مفهوم هستید و به همین سبب شایسته تحسین و احترام.
    شما دارای پسران و دختران معنوی بسیاری هستید و در حد توشه و توان خود تلاش کرده اید که زندگی را برای ایشان غنی تر کرده و افق دیدشان را گسترش دهید. شخصا عقیده دارم که رسالت پدری لزوما از طریق فرزند پروری محقق نمی شود.
    پیروز و سرافراز باشید.

    Thumb up 4

  • اقبال می‌گه:

    با سلام هر چیزی را که خداوند متعال برای بندگانش مقرر کرده یک حکمت در ان قرار داده است که ما خیلی از ان حکمت ها را نمیدانیم از جمله فرزند که در قران به ان اشاره شده است که باید رفت دنبال ان و حکمت ان را بدست اورد البته فرزند خوب گلی از گلهای بهشت است پس ببوئیم این گلهای بهشتی را وقدر بدانیم نعمت های خداوند را

    Thumb up 1

    • دانشجو! می‌گه:

      درود
      تا انجایی که بنده حقیر می دانم در هیچ جای شریعت بر لزوم فرزند آوری تاکید نشده است!
      میشه لطفا اسم سوره و آیه را ذکر بفرمایید.
      سپاس

      Thumb up 2

  • mojibe می‌گه:

    حسه قشنگیه،عجیب مشتاقم ادامه ی این نوشته ها رو بخوانم!
    “تا فرزندی شوم که بر روی شانه های آنها می ایستد و دنیا را بهتر از آنها می بیند و به آنها که هم عصر من هستند اما هم نسل من نیستند بگویم دنیا را چگونه می خواهم و چگونه می بینم و چگونه خواهم ساخت…”

    Thumb up 0

  • حسین می‌گه:

    سلام
    قبلا نقطه ی اشتراکم فقط MBA بود اما هر چی بیشتر میشناسمت مخصوصا از جنبه ی دوست داشتن رها بیشتر دوستت می دارم
    دوست دور و تنهای من

    Thumb up 0

  • سیمین می‌گه:

    تصمیم به داشتن یا نداشتن فرزند تصمیم مهمی است. از نظر من افرادی مثل شما با این ذهن پویا و دید وسیع نسبت به زندگی و اجتماع و تا این حد مفید برای جامعه، باید صاحب فرزند بشوند تا بتوانند افرادی مانند خودشان را به اجتماع تحویل بدهند. برای من شنیدن این که شما دوست ندارید صاحب فرزند بشید عجیب و ناراحت کننده بود. ضمن اینکه میدانم حتما دلایل زیادی پشت این تصمیم هست ولی شخصا فکر میکنم افرادی که توانایی تربیت فرزندان صالح را دارند باید حتما این کار را بکنند. این یکی از بهترین کارهایی است که انسان میتواند برای خودش و جامعه خودش انجام بدهد.

    Thumb up 4

  • امير قرباني می‌گه:

    کد پیامک برای هر دوره تو یه پیامک جدا بفرستیم؟ اسم خودمونم بفرستیم یا فقط کد بفرستیم؟ یه تو ضیح کوچولو بده محمد رضا تا جاها پر نشده!!!!!!!!!

    Thumb up 0

  • نادی می‌گه:

    چه خوب یه نگاه و تعریف تازه از رابطه والدین وفرزند ترسیم میکنید…
    پر از یه حس بد میشدم از اون نگاه ها که در همه شون خواسته والدین محوره گه حاصلی جزء تضاد نداشته..

    Thumb up 1

  • ليلا می‌گه:

    شایدم یه روز فرزندتون اینارو بخونه،چه حس قشنگی پیدا میکنه

    Thumb up 0

  • اکرم می‌گه:

    سلام مهندس جان به پیوست کلام شما ما یادکتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد افتادم ، نویسنده خانم اوریانا فالاچی ، اگر نخوانده باشید خالی از لطف نیست.
    نوشتتون زیبا بود.

    Thumb up 1

  • س - شادی می‌گه:

    سلام
    دیدگاه شما نسبت به فرزند واقعاًدرسته باید فرزندان با استفاده از تجارت والدین جلوتر از آنها باشند ولی مشکلی که درحال حاضر گریبانگیر اغلب خانواده هاست وابسته بودن بچه ها به اوناست برای همین بیشتر بچه ها از لحاظ سنی رشد می کنند ولی از نظر عقلی …

    Thumb up 1

  • mina می‌گه:

    محمد رضا این نوشته ها باید خیلی جالب باشن منتظرشونم.

    Thumb up 0

  • محمد می‌گه:

    ای جونم. خیلی با این متن حال کردم. ی مشترکاتی داریم ولی احساس میکنم ابسرد(absurd) ترم. من از تبریک روز تولد متنفرم؛ از جشن فارغ التحصیلی. راستی چهره ی مرد هنرمند جویسو خوندید؟ چقدر شبیه وضع ایرانه. اونجا طرف آخرش میزاره میره. من هنوز این قضیه ی وطن پرستیه شما و موندن توی این ویرونه واسم قابل هضم نیس.

    Thumb up 1

  • رها(اسفند) می‌گه:

    چه بگویم … محمدرضا چه زیبایند گنج واژه هایت
    رهایعنی اوج سلوک عرفانی
    که به راستی رویای گمشده ات می باشد..
    گریستم بسیار

    امیدوارم که مرا بخشیده باشی به خاطر قضاوت ها و گستاخی ها…

    Thumb up 0

  • rezaA می‌گه:

    اقا شعبانعلی به شخصه دوست دارم همش امید سفید و توحرفاتون باشه..البته نظر شخصیمه..همه دوست دارند فرزند داشته باشن..ما هم دوست داریم شما فرزند به اسم رها داشته باشین..

    Thumb up 0

  • سمانه می‌گه:

    سلام
    محمدرضا ،میتونم یه سوال ازت بپرسم؟

    Thumb up 0

      • ناشناس می‌گه:

        آقای شعبانعلی
        یک استاد از سوال فرار نمیکنه

        Thumb up 0

        • ياسين اسفنديار می‌گه:

          چرا ما عادت کردیم اول حرف بزنیم بعد فکر کنیم؟
          شاید شما به شوخی گفته باشی و من کودک هم جدی گرفته باشم . معذرت می خوام.
          اگر غیر از این است. همان جمله اول!

          Thumb up 0

          • سمانه عبدلی می‌گه:

            یاسین اسفندیار عزیز
            نمیدونم کار درستی میکنم یانه ،اما لازم میبینم این توضیح رو اینجا بنویسم.
            من مدت ها بااسم «سمانه »اینجا کامنت مینوشتم.و تنها سمانه ی این سایت بودم ،(بیشتر کامنتهایی که زیر پست های قدیمی با این اسم هست .)بعد از مدتی دوست دیگه ای با همین اسم اینجا کامنت گذاشت .که لحن نوشته هاش با من یکی بود ،چند بار دوستان نزدیکم که به این خونه سر میزنن از من میپرسیدن که فلان کامنتت رو زیر فلان پست خوندیم،منم با تعجب نگاهشون میکردم!
            بعد از مدتی بنا به دلیلی که قبلا گفتم و نیازی به دوباره گفتنش نیست ،با اسم رها کامنت گذاشتم،دیدم که رها های سایت هم دارن زیادمیشن! (دلیلش رو نفهمیدم که چرا دیگه از رها ها هم خبری نیست!)
            این شد که تصمیم گرفتم با اسم و فامیلم اینجا بنویسم.همین روزها هم شاید با اسم وفامیل من کسی اینجا پیدا بشه !!! بعدش دیگه نمیدونم باید چیکار کنم :( شاید اشتباه منه که همیشه از موضع خودم کوتاه میام ،تا دیگران راحت تر باش.اما به این نتیجه رسیدم که دیگه این کار رو انجام ندم.
            پی نوشت: کامنتی که با اسم ناشناس ثبت شده متعلق به شماست که این کامنت رو زیرش گذاشتین ؟یا اینکه برداشت من اشتباهه؟

            Thumb up 2

            • ياسين اسفنديار می‌گه:

              با سلام به خانم عبدلی
              با عرض پوزش که جواب شما را ۲۵روز بعد میدهم
              جواب خیر است. من آن ناشناس نبودم و خیلی ناراحت شدم از این جمله حتی به شوخی (یک استاد از سوال فرار نمیکنه)!!!!!!!!!!
              حقیقت این است اولین باری که در این سایت آمدم دیدم محمدرضا جان. حرف دلش را می زند و واهمه ای هم ندارد که یکی خوشش بیاید یا نه . یکی بگوید این چپی است یا راستی، دیندار است و یا بی دین و …
              برای همین دیدم جایز نیست من که می خواهم فقط یک کامنت بگذارم از اسم مستعار و تنها اسم و … استفاده کنم . گفتم باید از اسم و فامیلم استفاده کنم. نه اینکه همه ما طالب زیبایی هستیم و این کار محمد رضا جان زیباست . پس تلاش میکنم مانند او باشم. البته تفاوت بسیار است بین سایت شعبانعلی دات کام و یک کامنت ساده من . پذیرش مسئولیتهایش زمین است تا آسمان.
              ولی اگر روزی کسی با اسم و فامیل من کامنت گذاشت. زیاد مهم نیست . چرا که همان محمدرضا جان متوجه شود که من آن نیستم کفایت می کند.
              پیروز و سلامت باشید

              Thumb up 3

      • مهندس می‌گه:

        مهندس استاد همیشه باید برای هر سوالی جوابی داشته باشد. مخصوصاً استادی با توانایی شما

        Thumb up 0

        • رها می‌گه:

          دوست عزیزم ،
          مهندس گرامی ،ناشناس مهربان
          من جواب سوالم رو گرفتم…

          Thumb up 0

        • هیوا می‌گه:

          مهندس ، همه همیشه اینجا همه سوالهاشونو میپرسن
          اینکه یکی بیاد سوال بپرسه! بگه میشه سوال بپرسم، خیلی پدیده جالبیه.
          مثل اینکه بری نونایی بگی اجازه ست بگم نون میخام 😀

          Thumb up 3

          • سمانه عبدلی می‌گه:

            آقا هیوا
            تو این نونوایی نیومدم که بگم : اجازه هست بگم نون میخوام.
            اومدم از نونوا بپرسم سبزی ام داری!!!!؟؟؟
            چون شایعه شده بود!!! :)
            نونوا هم چون از قبل قضییه رو میدونست،گفت: نه!
            مثل اینکه این عادت ما آدماست که وقتی از پشت در خبر نداریم ،شروع میکنیم به قضاوت کردن!
            و انگار جزئی جدایی ناپذیر از خصلت انسانهاست!

            Thumb up 0

            • سمانه عبدلی می‌گه:

              هرچند ،دامن زدن به شایعات کار اشتباهیه،اما خب ،جوون بودیم و خام و نادان ! :)

              Thumb up 0

            • هیوا می‌گه:

              راست میگی سمانه. عجله کردم. بعدش که فهمیدم شما سوالو پرسیدی، فهمیدم عجله کردم(آخه فامیلیتو ننوشته بودی) 😀
              درست گفتی: زود قضاوت کردن انگار جزئی جدایی ناپذیر از خصلت انسانهاست 😉

              Thumb up 2

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *