موفقیت: آرزو یا خواسته؟

زمان تحویل سال برایم پیامک زده: «سلام. سر سفره هفت سین کنار خانواده دعای تحویل سال می‌خواندیم. گفتم از شما بخواهم توصیه‌ای برای موفقیت من در سال جدید داشته باشید». برایش نوشتم: «سلام. امسال در تراکم کارها فرصت نکردم سفره‌ی هفت سین بخرم و الان هم کنار خانواده‌ام نیستم».

چیزی که نوشتم به معنای شکایت نیست. من از زندگیم بسیار راضیم. از اینکه فرصتی ندارم تا پای تلویزیون بنشینم و طنزهای سطحی مجریان و خنده‌های مصنوعی آنها را ببینم خوشحالم. از اینکه شاید پدر و مادرم را یکی دو روز با تاخیر می‌بینم، اما نگاهشان – به جای تحقیر یا شرم یا آرزو – سرشار از رضایت است، عمیقا خوشحالم. از اینکه می‌توانم برای آنها از فرصت‌ها و شادی‌هایی که در زندگی در این کشور وجود دارد بگویم خوشحالم تا اینکه مجبور باشم هزار توجیه بیاورم که به چه دلیل، نتوانسته‌ام آنطور که می‌خواهم زندگی کنم.

در چهارم یا پنجم دبستان معلم دینی ما آقایی بود به نام «رحمانی». شب سال نو گفت: «بچه‌ها. خداوند کارمند فراموشکار شما نیست که هر سال دوباره به او یادآوری کنید که وظیفه‌ او بهتر کردن حال شماست. یک سال، یک روز، یک لحظه، با او خلوت کنید و با تمام وجود از او بخواهید که در بهتر شدن حالتان، همراهتان باشد و یاریتان کند. تمام سالهای بعد تنها کاری که باید انجام دهید تلاش است. نه پیگیری مجدد از خداوند». همیشه خودم را به او مدیون می‌دانم که درس دین را، «آنطور که به کار ما بیاید» و نه «آنطور که به کار خودش آید!» یادمان داد.

موفقیت، می‌تواند آرزوی من و شما باشد. راجع به آن حرف بزنیم. راجع به آن تحقیق کنیم. راجع به آن فکر کنیم. خواب آن را ببینیم. در پی موفقیت‌های واقعی و موفقیت‌های دروغین باشیم. در پی آنها که به سادگی موفق شدند و آنها که به سختی موفق شدند. اما اگر موفقیت خواسته‌ی من و شما باشد. دست به عمل می‌زنیم و هزینه‌اش را هم می‌دهیم.

کارمندی که مدیرش را به «عدم جانشین پروری» متهم می‌کند، آیا منظورش این است که آماده است ماه‌ها و سالها، شبانه روزی کار کند. هفته‌ها خانه نرود. شب‌ها خواب چک‌های برگشتی ببیند؟ به مسافرت و ماموریت کاری برود بی‌آنکه فرصت کند از اماکن دیدنی بازدید کند؟ به رستوران‌ها برود و تمام مدت صرف غذا، مغزش درگیر پیدا کردن جمله‌ای باشد که بتواند رابطه‌ی کاری آینده را با شریک بالقوه هموارتر کند؟ اعتراض همسر و بستگانش را به کار زیاد بشنود؟ تمسخر همکارانش را به «حمالی» ببیند. بشنود که در شرایطی که برای یادگرفتن و رشد و پیشرفت تلاش می‌کند، عده‌ای «زاهدانه» او را به «ترک دنیا و پول پرست نبودن» توصیه می‌کنند؟ یا منظورش این است که آن مسیر ۲۰ ساله را لطفاً طی ۲ تا ۵ سال برای من هموار کنید تا من بتوانم به بهترین رستوران‌ها بروم بدون اینکه لحظه‌ای هنگام خوردن، به کار فکر کنم. یا مسافرت توریستی بروم و بتوانم فراموش کنم که کاری هست و شرکتی هست و رقابتی و درآمدی؟ یا اینکه دسته‌چکی سفید با حسابی پر داشته باشم و چک‌هایی که هرگز برگشت نمی‌خورند؟

success-temp

انسان‌های موفق، حرفهایی دارند که به من و شما کمتر می‌گویند. نه به دلیل پنهانکاری و خساست. به دلیل اینکه ما گوش شنیدنش را نداریم. موفقیت، یکی از محصولات گرانقیمت دنیاست. بسیار گران‌قیمت. برایش باید انرژی بگذاری. وقت بگذاری. ریسک کنی. ببازی. مسخره شوی. احمق جلوه کنی. موفقیت در لباس‌های تمیز و مرتب به دست نمی‌آید. در شلوار‌های کهنه و پاره و گلی، حاصل می‌شود. آنها که امروز، کت و شوارهای گرانقیمت به تن کرده‌اند و برای من و شما از موفقیت خود می‌گویند، زمانی به حدی کثیف و خاکی بوده‌اند که کسی به آنها نزدیک نمی‌شده. مسیر موفقیت را نمی‌توان وارونه رفت. باور نکنید حرف آنها را که می‌گویند موفقیت با پوشیدن لباس خوب و ساعت و خودکار خوب، آغاز می‌شود. بسیاری از ما، اگر هزینه‌های موفقیت را بدانیم، جرات نمی‌کنیم راجع به آن حرف بزنیم و ترجیح می‌دهیم آنرا در حد یک آرزو و فانتزی نگه داریم و هرگز به عملی شدنش فکر نکنیم.

پی نوشت: یکی از دوستانم که به شدت منتقد نگاه من است، به من می‌گفت: «آقای فلانی رو نگاه کن. به خاطر یک رانت سیاسی الان چه زندگی‌ای داره…». گفتم: «عزیزم. اون هم هزینه داده. ریسک کرده. اون زمانی که داشت در فلان انتخابات تلاش می‌کرد، شما نوشته‌ی سیاسی معمولی رو روی فیس بوک جرات نمی‌کردی لایک کنی می‌گفتی تو اداره برام مشکل درست می‌شه!».

پی نوشت ظاهراً نامربوط: پشت صحنه‌ی نشنال جئوگرافیک

عکس پشت صحنه نشنال جئوگرافیک



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی

+242
  


67 نظر بر روی پست “موفقیت: آرزو یا خواسته؟

  • ثمانه می‌گه:

    سلام استاد عزیزم
    یه خواهش داشتم٬ تو یه فرصتی برامون میشه در مورد “دقیقه ی ۹۰ ای” بودن بنویسی تا راجع بهش صحبت کنیم؟ راستش متاسفانه من با این مسئله خیلی درگیرم٬ کارهایی که باید انجام بدم رو به دقیقه ی ۹۰ می رسونم٬ اتفاقا تنیجه هم مورد توجه و قابل قبوله همیشه! اما فشار و استرسی که تحمل میکنم فرسایشی هست٬ راستش نمیدونم راهکارش چیه!!

    Thumb up 6

  • zoorba.booda می‌گه:

    کاش همه ما قبل از اینکه این همه خواهان موفقیت باشیم اول اونو به کلمات و تصاویری که قابل درک ، ملموس و واقعی باشن ترجمه میکردیم .
    بعد شیب پله هایی که باید برای رسیدن به اون ترجمه طی میکردیم رو بررسی میکردیم.
    بعد ………….
    خیلی خوب میشد اگه میشد

    Thumb up 4

  • علی می‌گه:

    موفقیت همیشه دروغگوی بزرگی بوده است. : نیچه

    Thumb up 4

  • مهین می‌گه:

    سلام آقای شعبانعلی
    میدونم مطلبی که میذارم بی ربطه و وقت ارزشمند شما رو میگیره ولی ممنون میشم بهم جواب بدید چون توی عدم موفقیت و بی انگیزگی من که خیلی تاثیر داشته.
    می خوام از دغدغه ای صحبت کنم که تمام لحظات دانشجویی منو ازم گرفت و نذاشت هیچ لذتی از یادگیری و درس خوندن داشته باشم. وقتی وارد رشته مدیریت شدم انتخاب اولم نبود چون تجربی بودم و دوست داشتم پزشکی قبول شم البته حالا به همون دوست داشتنم هم شک دارم. من همیشه برام یک دغدغه بود که تلاش مهمتره یا استعداد. در دوران دانشجوییم سر کلاسام همیشه رویکردم جزوه نویسی بود و عملا سر کلاس چیزی یاد نمی گرفتم چون تمام تمرکزم روی نوشتن تمام مطالب اساتیدم بود واسه همین می بایست بعد از کلاس واسه یادگیریم وقت بذارم و چون آدمی بودم که همش خودم رو با بقیه مقایسه می کردم از این ناراحت میشدم که من مجبورم وقت بیشتری واسه درس خوندنم بذارم ولی هم کلاسی هام این جوری که خودشون میگفتند درس نمی خونند ولی نمرات بالایی می گرفتند. من هم اینقدر به حرفاشون اعتماد کردم که فکر می کردم استعدادم از بقیه پایین تره و اگه نمره هام هم خوب میشه به خاطر درس خوندنم هست وگرنه بقیه دوستام هم اگه بخونندمطمئنا از من بهترند. این نوع نگرشم اینقدر ذهنم رو درگیر کرد که واسه همین دیگه به تلاشم بها ندادم تمام ذهنم موقع درس خوندن به این متمرکز بود که بقیه الان تمام این درسها رو بلدند. هر چند که رتبه اول کلاسم بودم و با معدل ارشد قبول شدم ولی چون تو آزمون ارشد نتیجه نگرفتم خیلی شوکه شدم و حس فریب خوردن بهم دست داد چون همه همکلاسی هام می خوندند ولی من از حرفاشون اینجوری استنباط می کردم که زمان زیادی واسه درس خوندن نمیذارند ولی همشون نتایج دلخواهشون گرفتم ولی من نه این باعث شد حس قبلیم تقویت بشه این قدر که ترم دوم ارشدم می خواستم انصراف بدم چون دیگه نمی تونستم درس بخونم! واسم خیلی ناراحت کننده بود که به این روز افتادم. ……..
    آقای شعبانعلی خیلی دوست دارم بهم جواب بدید که به نظر شما کدومش مهمتره استعداد یا تلاش ؟ به نظر شما من اشتباه فکر می کردم؟ آخه تو دانشگاه مرسوم بود که همه تظاهر به درس نخوندن می کردند و بهتر بگم همه دوست داشتند اینجوری وانمود کنند که بدون درس خوندن به نتیجه خوبی می رسند و با استعداد تر از بقیه اند!
    خوشحال میشم هر کسی که این نظر رو میخونه نظرشو بنویسه
    با سپاس فراوان

    Thumb up 2

    • ضیاء می‌گه:

      محمدرضا جان با اجازه!

      طبق اون چیزایی که از محمدرضا و تیمش یاد گرفتم، نه تلاش و نه استعداد! بلکه عزت نفس مهم ترین عامل هست. پیشنهاد می کنم فایل های صوتی مسیر اصلی رو از سایت http://www.trustzone.ir دانلود کنین.

      Thumb up 5

    • زهره می‌گه:

      واقعیتش از خوندن این نوشته ناراحت شدم…
      من جزو کسایی بودم که همیشه بیشتر از تلاشم تو درس خوندن موفق شدم شاید به این دلیل که نسبتا مستعد بودم…تاکید میکنم نسبتن…و دقیقا جاهایی شکست خوردم یا چندان موفق نشدم که به اندازه کافی تلاش نکردم و به استعدادم اعتماد کردم….خیلی فرقی نمیکنه که استعداد مهم تره یا تلاش….مهم اینه که هر آنچه رو که داریم اعم از استعداد یا پشتکار…به کار بگیرم ….اونم به شیوه درست….معمولن از بین با استعداد ها هم تلاشگرترینشون موفق ترند….

      Thumb up 2

    • eyvazi می‌گه:

      با سلام . مردم اینروزها ارزشهای اخلاقی رو کمتر رعایت میکنند و راحت دروغ میگویند .. مثلا پز میدن که درس نمیخونم ولی نمره میگرم . نابرده رنج گنج میسر نمی شود . بنده در دوره متوسطه تحصیلم کم میخوندم ولی نتیجه متوسط میگرفتم ولی در دانشگاه بطور متوسط تلاش کردم و نتیجه خوب گرفتم .البته قدرت تمرکز ذهنی و ارامش در افراد متفاوت است و عامل اصلی یادگیری هم همان دو واژه است .داشتن احساس خوب همراه شادی و نشاط و امید به اینده در نتیجه عوامل ذهنی و روانی را نباید نادیده گرفت .

      Thumb up 1

  • مجید می‌گه:

    درباره عکس:
    برای چی فرار میکنن؟
    کنار کسیکه ازشون عکس گرفته احتمال۱۰۰%! تفنگ بیهوشی هم هست.
    (ما باید جیزی رو ببینیم که پیام اونها رو منتقل میکنه.)

    Thumb up 1

  • sima می‌گه:

    چقدر این صراحت و رک گویی رو جان آدم تاثیر گذار . سپاس ک با دیگران تقسیمش می کنید

    Thumb up 1

  • اکبری می‌گه:

    جاده موفقیت سرراست نیست
    پیچی وجود دارد بنام شکست
    دوربرگردانی بنام سردرگمی
    سرعت گیرهایی بنام دوستان
    چراغ قرمزهایی بنام دشمنان
    چراغ احتیاط هایی بنام خانواده
    تایرهای پنچری خواهید داشت بنام شغل
    اما اگر یدکی بنام عزم داشته باشید
    موتوری بنام استقامت
    و راننده ای بنام خدا
    به جایی خواهید رسید که موفقیت نام دارد

    Thumb up 5

  • li@ می‌گه:

    سلام
    دایی من هم معلم دین و زندگی بود می گفت: یه روزی بازرس برا سرکشی مدرسه اومده بود که ازش می پرسه شما چی درس میدی؟ دایی هم میگه: همونی که هیچ کدومش و نداریم.

    Thumb up 4

    • مجتبی می‌گه:

      سلامی گرم خدمت محمدرضای دوست داشتنی و عزیز.
      چقدر دلم برای این خونه تنگ شده بود،بعد از بیست روز دوری امروز تونستم به این خونه سری بزنم و از بین همه ی نوشته ها تصمیم گرفتم این یکی رو قبل از بقیه بخونم،سال نو رو با تاخیر به همه ی اهالی این خونه تبریک میگم.
      راستی ریسک انتخاباتی چیز جالبی نیست. من تجربش رو داشتم،زمانی که آقای روحانی تو حسینیه جماران جلسه داشتن،چه استرسی داشت اون جلسه….

      Thumb up 0

  • سوسن می‌گه:

    سلام. شما پیام منو نگذاشتید، چرا؟ کاش برای نظر مخاطبتون ارزش قائل بودید!

    Thumb up 0

    • آزاده م می‌گه:

      سوسن جان اینطور نیست عزیزم. دلخور نشو. شما اول پست” سیاست های عمومی سایت برای نحوه نگارش کامنت ها” رو مطالعه کنید که لینکش بالای نظرات زیر هر پست هست. اگه سیاستها رو رعایت کرده باشید کامنتتون تایید میشه حتما. فقط احتمال داره کامنتتون ما بین کامنتها قائم شده باشه و یا احتیاج به توضیح از طرف استاد داشته باشه که دیرتر تایید میشه. اگر هم خواستید مجدد بفرستید. سوسن جان! استاد شعبانعلی با وجود مشغله زیادی که دارن اینجا رو برای ما مخاطب ها حفظ کردن. پس براشون باارزشیم. :)

      Thumb up 0

  • شهربانوسادات افتاده می‌گه:

    سلام. متن زیبایی بود.
    چقدر دلم یک‌باره هوای آن معلم دینیِ ندیده را کرد!
    کردگار، بهار را آفرید تا یادمان بیاورد که روحمان از جنس اوست. در زمزمۀ تحویل سال، هم منادی و هم منادا خود ما هستیم: برای خودمان واگویه می‌کنیم تا به یاد آوریم که می‌توانیم در قلب و دیدۀ خود انقلابی برپا کنیم و کارمان می‌تواند غیر از این باشد که روز را شب کنیم و شب را روز؛ تا حوالی دلمان سرسبز شود با نیکوترین حال. جای شگفتی‌ست که بهار، زمین را دگرگونه می‌سازد و خلیفه‌الله هول دارند از حول!

    Thumb up 0

  • زهره می‌گه:

    سلام
    خوشحالم از آشنایی با شما
    روش شما برای نظم بخشیدن و سپس طرح نظرات، تحلیل ها و حتی احساساتتان بسیار جالب است.
    متشکرم از این تلاشتان

    Thumb up 0

  • مجید می‌گه:

    با ارزوی شروع پر انرژی در سال جدید،
    بعضی نوشته هات درد دل با خوانندس، بعضی هالایت کردن برخی از درساته، برخی انتقال تجربس. ولی برخیشون خیلی فرق دارند. مثل یه مشت میخوره تو صورت. یا اگه بخوام لطیفتر بگم، مثل یه پارچ آب سرد میریزه رو سر ادم. آدم اولش گیج میشه، به فکر میره، بعد بیدار میشه. مثالش:اون مطلبت که درباره پدر و مادرت بود و افتخار به اونا ویا اون که درباره کارآفرینیست بود و یا در درباره دموکراسی.
    واقعا نمی دونم تو ایران مد شده و یا تو نسل جدید. همه دنباله یه انفجارن که نبوغشون متبلور بشه و بعد یهو بشن بیل گیتس. همش دنبال پول راحتیم{نگاه کن چقدر بنگاه زیاد شده، که البته اگه بخواهیم بدقت نگاه کنیم بنگاه داری درست هم کار سختیه ولی با روش فعلی، پول راحت رو تداعی میکنه}
    البته تو دنیایی که به یه دزد بخاطره پولدار بودنش احترام گذاشته میشه و به یه معلم بدلیل بی پولیش بی احترامی، بهتر از این نمیشه.
    راستی اون عکس آخر؛ حرف نداشت :)

    Thumb up 1

  • اکبری می‌گه:

    من موندم …..چطور احتمال حمله خرس رو می دادند که پشت گروه فیلم بردار ، یک دوربین دیگه گذاشتند ؟ واقعی ه این عکس ؟ ولی خیلی جالب ه ………. نفر اول که با تمام قدرت داره می دوه ….محمدرضا توضیحی ، چیزی این عکس نداره؟

    Thumb up 0

  • صادق می‌گه:

    باسلام
    خواندن این پست یه انگیزه فوق العاده قوی به من داد که عزمم را برای رسیدن به هدف جزم کنم.
    ما تو ایران نیازمند افرادی چون شما هستیم تا تجربیاتشون را در اختیار بقیه بذارن.
    چه بسا این راهی را که من دارم طی می کنم خیلی های دیگه رفته باشند اما کسی به صورت مدون جایی ننوشته و یا نمیشه بفهمی چه کسانی هستند.
    یه دنیا سپاس

    Thumb up 3

  • آزاده می‌گه:

    سلام
    آقای شعبانعلی عزیز بابت متنی که نوشتید بسیار ممنونم
    جمله ای که از معلمتون نوشتید خیلی جالب بود، کاش معلم های ما از همه نظر آگاه بودند و در طول دوران کاریشون براشون دوره های آموزشی رفتار با دانش آموزان و دروس روانشناسی و … گذاشته میشد! چون واقعاً تأثیرگذارند!

    من یادمه دوره راهنمایی که بودم، بچه ها از معلم عربی پرسیدند چرا باید عربی بخونیم؟! جواب داد: چون شب اول قبر، از شما به عربی سوال میپرسند !!!!!! طریقه علاقمند کردن دانش آموزان به درس عربی!!!!!

    ممنون از شما که هم برای من تلنگری هستید هم برای جوون هایی که تازه میخوان وارد بازار کار بشند.
    براتون آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم :)

    Thumb up 1

  • حسین می‌گه:

    سلام
    بی ربط به مطلب شما اما مهم
    در مورد حرف معلم دینی که نقل کردید فوق العاده بود و سخنی نه برای چهارم ابتدایی بلکه برای تمام عمر. چقدر دوست دارم توصیه های معلمانی که در زندگی تاثیر می گذارند و چقدر خوب است که این توصیه ها نقل شوند. یکی از دوستانم به نقل از معلم دبیرستانش گفت: بچه ها سوال اول امتحان فردا که دو نمره دارد را میگویم و جوابش را هم میگویم تا همیشه به یاد داشته باشید:
    – عامل اصلی کاهش تنش های خانوادگی را نام ببرید؟
    کاهش انتظارات
    از وقتی که این نقل قول رو شنیدم حداقل ۱۰ تا تنش خانوادگی و کاری و اجتماعی که ممکن بود برایم اتفاق بیفتد ، نیفتاد
    و چقدر درسهای کوچک این چنینی از معلمان گمنامی که می تواند تاثیر های بزرگ بر زندگی ما بگذارند اما نقل نمی شوند.
    کاش می شد دوستان این درسها را به نحوی نقل کنند تا همه استفاده ببریم
    جا دارد از همه معلم های تاثیر گذار زندگی بخصوص محمدرضا و همکارانش تشکر کنم

    Thumb up 16

  • بهار می‌گه:

    سلام بر همگی دوستان و استاد عزیزتر از جانم
    خدروشکر من امروز آدم ثروتمندی هستم ، خیلی ثروتمند.
    بخاطر داشتن دوستان مهربانی چون شما ، بخاطر داشتن استاد گرانقدری چون ” محمدرضا” ، بخاطر داشتن برادری مهربان و فداکار.
    برادر من توجه خاصی مخصوصا نسبت به من داره بخاطر اینکه من دختر کوچک خانواده هستم و از همه لحاظ من رو تامین کرده هم از لحاظ مالی و هم عاطفی . من واقعا شرمنده اون هستم . وظیفه اون نبود که من رو تامین بکنه ولی کرد و همچنان میکنه . هر روزی که با خدا راز و نیاز میکنم تو خلوت خودم از خدا میخوام یه روزی به درجه ای برسم که بتونم
    ذره ای از زحماتشو جبران بکنم . ( میدونم که نمیتونم اون شاید حقی بالاتر از پدر به گردن من داره) .
    اون بخاطر من وبقیه خودشو فدا کرد تا ما بمونیم و رشد بکنیم . دلم میخواد روزی برسه که همه چیز برعکس بشه و من فدای اون بشم تا دوباره رشد بکنه و ایندفعه آرزوهاشو بلند بگه .
    “خداوندا به حق بنده های خوب خودت همراه همه داداشای خوب و مهربون باش”
    “آمین”

    Thumb up 14

  • آزاده م می‌گه:

    سلام به تیم مهربان “شعبانعلی دات کام” خدا قوت :)

    Thumb up 9

  • hedieh می‌گه:

    خیلی عالی بود و ارزش چند بار خوندن داشت ولی منظورتونو از این جمله :باور نکنید حرف آنها را که می‌گویند موفقیت با پوشیدن لباس خوب و ساعت و خودکار خوب، آغاز می‌شود….. متوجه نشدم چون توی تمام این سالهایی که راجع به موفقیت کتاب خوندم یا همایشهایی که دیدم میگفتن اول باید ژستش رو بگیرین لباسای گرون بپوشین و از وسایل خوب استفاده کنین میشه یکم توضیح بدین.

    Thumb up 1

  • شهرزاد می‌گه:

    محمدرضای عزیز … ممنون که اینقدر نگاه قشنگی به موفقیت داری. و به نظر من، موفقیت میتونه مترادف با تعداد قلبهایی هم باشه که به دست میاریم ..

    Thumb up 2

  • پسرک خامه فروش می‌گه:

    ﺗﻘﺪﻳﻢ ﺑﻪ ﺍﻭﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻣﺶ…

    “ﺍﯼ ﺧﺪﺍ اﻳﻦ ﻭﺻﻞ ﺭﺍ ﻫﺠﺮﺍﻥ ﻣﮑﻦ/ ﺳﺮﺧﻮﺷﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﻧﺎﻼﻥ ﻣﮑﻦ
    ﺑﺮ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﮐﻪ ﺁﺷﻴﺎﻥ ﻣﺮﻍ ﺗﻮﺳﺖ / ﺷﺎﺥ ﻣﺸﮑﻦ، ﻣﺮﻍ ﺭﺍ ﭘﺮﺍﻥ ﻣﮑﻦ
    ﺑﺍﻍ ﺟﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺳﺮﺳﺒﺰ ﺩﺍﺭ / ﻗﺼﺪ ﺍﻳﻦ ﻣﺴﺘﺎﻥ و ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ ﻣﮑﻦ
    ﮐﻌﺒﻪ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺍﻳﻦ ﺣﻠﻘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭﺑﺲ / ﮐﻌﺒﻪ ﺍﻭﻣﻴﺪ ﺭﺍ ﻭﻳﺮﺍﻥ ﻣﮑﻦ
    .
    .
    .
    ﻧﻴﺴﺖ ﺩﺭ ﻋﺎﻟﻢ ز “ﻫﺠﺮﺍﻥ ” ﺗﻠﺦ ﺗﺮ / ﻫﺮﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﻦ ﻭﻟﯽ ﻟﻴﮏ ﺁﻥ ﻣﮑﻦ”

    “ﻭﺻﻞ و ﻫﺠﺮﺍﻥ ”
    ﺷﻌﺮ: ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﻼﻧﺎ
    ﺳﻨﺘﻮﺭ: ﻣﺠﻴﺪ ﺍﺧﺸﺎﺑﯽ (ﺗﺮﮐﻮﻭﻭﻭﻧﺪ ﺳﻨﺘﻮﺭﻭ!: -) )
    ﺗﻨﺒﮏ: ﻫﻤﺎﻳﻮﻥ ﺷﺠﺮﻳﺎﻥ
    ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ: ﻣﺤﻤﺪ ﺍﺻﻔﻬﺎﻧﯽ

    Thumb up 6

  • رها می‌گه:

    کتاب سنگفرش هر خیابان از طلاست رو خوندم ، لذت بردم از خوندنش ، همون موقع دیدم که تاوان موفقیت گذراندن وقت کمتری با خانواده است و حالا موارد دیگه… . این چیزی که شما گفتید رو قبلا درک کردم و انتخابش نکردم.

    هرکسی با توجه به تیپ شخصیتی خودش باید راهشو انتخاب کنه ، من به شخصه نمیتونم همچین تاوانی بدم و اصلا ازش ناراحت هم نیستم. هرکسی یه طوری از زندگیش راضی هست. من ترجیح میدم بین این گذاشتن وقت برای خانواده و تفریحات و کار کردن تعادل برقرار کنم.

    به نظر من فراتر از حس موفقیت حس راضی بودن از زندگی هست مهم این که چطوری از زندگی مون راضی هستیم.

    Thumb up 10

  • رها-اسفند می‌گه:

    نخست ترس از دیده شدن در همان لباس کهنه و گلی وپاره مانع موفقیتمان می شود و اما بعدها میشود دلیل و بهانه فرارمان از تلاش برای موفقیت و رسیدن به اهداف. که همان تنبلی و بی ارادگی و ضغیف النفس بودنست …
    بیان موفقیت ساده نیست چون رسیدن به آن ساده نیست … با آرزوی موفقیت های روز افزون..

    Thumb up 2

  • محمد پیام بهرام پور می‌گه:

    آقای شعبانعلی عزیز و گرامی سلام.
    میخواستم ازتون یه خواهش بکنم که ۱۰ دقیقه ازتون وقت می گیره.
    یک دوره ای طراحی کردم که بخشی از اون دقیقاً به محتوای این نوشته نیاز داره و مشابه اون رو نوشته بودم که دیدم شما اینقدر قشنگ کار کردی.
    میتونم تقاضا کنم که به صورت فایل صوتی این رو روخوانی کنید که با صدای خودتون توی دوره بگذارم؟
    امیدوارم حجم کاریتون سبک بشه که بتونید این وقت رو اختصاص بدید.
    ممنونم از محبت شما.

    Thumb up 5

  • امید می‌گه:

    سلام، اگر با همان نگاه گرافیستی! موفقیت و یا انسان موفق را ترسیم کنیم، متوجه تفاوت ساختاری میان درک و شناخت انسانها از موفقیت می شویم. آنها که هر سال دستیابی به موفقیت و یا حفظ آن را ( به هر بهائی) به خدا یادآور می شوند، همانهائی هستند که به دنبال راه های میانبرند، که عمدتاً با همان ذکر و دعا البته نه در خلوت جواب می دهد! برای بسیاری از مردمان این سرزمین کسب موفقیت تنها در گرو روابط بوده و در بود و نبود دیگری معنا دارد. برای بسیاری تصور موفقیت انسانی که از کار در تعمیرگاه شروع کرده و پس از کسب سالها تجربه امروز گره گشای بسیاری از مدیران است تنها یک قصه زیباست.

    Thumb up 1

  • بهار می‌گه:

    خیلی وقته منتظره این مطلب از محمدرضا بودم .
    متنی رو که نوشتی ،من در وجود یکی از اعضای خونوادم خط به خط دیدم و میبینم .
    اون از خودش از جوونیش گذشت . ابتدا لباس های ساده و شاید خاکی داشت از تمام آرزوهای خوبی که هر جوون برای خودش داره گذشت تا آرزوهای خانوادش برآورده بشن . پدر خونواده نیست برادر خونوادس ولی در حق خانواده پدری کرد . هیچ وقت آرزوهاشو بلند نگفت فقط صبر کرد و منتظر نتیجه موند . بسیار زیاد بسیار زیاد تلاش کرد . توی این مسیر هم تحقیر بود هم شکست هم سختی ولی چیزی که خیلی خودنمایی میکرد احساس مسولیت شدید بود نسبت به خانوادش.
    درس خوندن رو کنار گذاشت بخاطر اینکه هدفش تامین معاش خانواده بود. از هیچ شروع کرد ،بی هیچ سرمایه ای بی هیچ پارتی و …. اما هیچ وقت دلسرد نشد . الان من به وجودش افتخار میکنم هیچ وقت هم از زحمتهایی که کشید ذره ای منتی بر سر ما نگذاشت .
    مشهور نیست ولی دیگران با اولین برخورد عاشقش میشن .
    قهرمان داستان زندگی ماست .
    ممکنه الان کارخونه دار نباشه ، ولی قهرمان واقعی زندگیه .
    به عنوان یک انسان موفق میخواستم بهتون معرفیش بکنم .
    محمدرضا درست میگه آدم موفق هزینه میکنه ، برادر من از جوونیش از آررزوهاش هزینه کرد .
    موفقیت رو نمیشه با کلمات خوب و قشنگ توصیفش کرد دیدنی نیست گفتنی نیست . باید از اعماق وجودت حسش کنی.

    Thumb up 71

    • امید می‌گه:

      بهار عزیز، قطعاً برادرتان از داشتن خواهر قدردانی مثل شما بسیار خوشحال است و تلاش روزگاران برایش بسیار شیرین. ای کاش تعاریف زیبا و شفافی از موفقیت داشتیم . به این باور می رسیدیم که موفقیت ما ضامن عدم موفقیت دیگری نیست. می توانیم موفقیت را با هم جشن بگیریم، لزوماً نه در خانه ای لوکس، سوار بر ماشینی گران قیمت و…
      ای کاش حساب بانکی ما سندی بر اثبات موفقیت ما نبود،
      ای کاش دوستان همدل ، همراه موفقیتمان بودند نه روابط سرد و توخالی،
      ای کاش می فهمیدیم توصیه انسانهای موفق تضمینی بر موفقیت من نیست . بخشی از شعر مهدی اخوان ثالث:
      بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
      گرفته کولبار زاد ره بر دوش
      فشرده چوبدست خیزران در مشت
      گهی پر گوی و گه خاموش
      در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
      ما هم راه خود را می کنیم آغاز
      سه ره پیداست
      نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
      حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
      نخستین : راه نوش و راحت و شادی
      به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
      دودیگر : راه، نیمش ننگ ، نیمش نام
      اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
      سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
      من اینجا بس دلم تنگ است
      و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
      بیا ره توشه برداریم
      قدم در راه بی برگشت بگذاریم
      پی نوشت : به نظر من راه موفقیت، جاده ای است یک طرفه .با نگاه استراتژیک و شناخت مسیر حتماً به مقصد میرسی( بی فرجام نیست!) فقط این مهمه که هدفت چی باشه و موفقیت را در چه ببینی.

      Thumb up 13

    • بهار عزیز. چقدر لذت بردم و آروم شدم از نوشته‌ی تو. همه‌اش رو دوست داشتم اما برام یک جمله‌اش لذت‌بخش‌تر از بقیه بود: «ممکنه الان کارخونه دار نباشه. اما قهرمان واقعی زندگیه». اگر این جمله رو هر روز به خودمون یادآوری نکنیم و دوباره نشنویم، ممکنه دچار همون حماقت و ساده‌اندیشی عمومی بشیم که در همه‌ی ما کم و بیش هست. همزمان با شنیدن لغت موفقیت، از «حساب بانکی و سمت سازمانی» اون فرد می‌پرسیم!

      Thumb up 38

    • شهرزاد می‌گه:

      بهار جان. فکر کنم همه از خوندن داستان قهرمان زندگی تو ،لذت برده باشن که اینجور قهرمان ها واقعا شایسته تعریف و قدردانی اند. وقتی نوشته تو رو میخوندم به یاد دایی ام افتادم که او هم نه تنها قهرمان خانواده اش، بلکه قهرمان کل فامیل بود و حیف که دیگه در بین ما نیست… کافی بود احساس کنه کسی به چیزی نیاز داره که از پسش برنمیاد چه مادی چه معنوی، و اونوقت بود که به هر طریق ممکن اون شخص یا خانواده رو در مورد اون خواسته یا نیاز خوشحال میکرد. یکی از آرزوهام اینه که در آینده موسسه یاری به دیگران تاسیس کنم و نام زیبای دایی ام (محمد) رو روش بذارم تا کمی از همه مهربونیهاش تقدیر شده باشه و کارهای خیر و بیصداش، تداوم…
      بهار جان تنها کاری که میتونی بکنی اینه که قدر این قهرمان رو همیشه بدونی (که خوشبختانه میدونی) وسعی کنی با موفقیت و شادمانیت، خوشحالش کنی…

      Thumb up 8

      • آزاده م می‌گه:

        شهرزاد شنیدی حلال زاده به دائیش میره ؟:)
        من فکر میکنم تو هم داری راه دایی عزیز رو به یه نحو دیگه ادامه میدی. وبلاگت خیلی پر محتواست. البته هنوز کامل آرشیوت رو نخوندم. ولی جزء برنامه امسالم گذاشتمش.:)
        روح دایی محمد شاد..

        Thumb up 2

        • شهرزاد می‌گه:

          وای آزاده … با خوندن نوشته ی تو نتونستم جلوی اشکهامو بگیرم… اینکه اسم “دایی محمد” رو روی این صفحه دیدم از زبون دوست مهربونی چون تو، نمیدونی چه حس فوق العاده ای بهم داد و در کنار نوشته های پرمهرت منو بدجوری تحت تاثیر قرار داد. ازت ممنونم عزیزم… آزاده، میدونی … دایی ام اولین کسی بود توی فامیل که عاشق نوآوری ها بود و همیشه از اولین تکنولوژی ها استفاده می کرد و ما رو باهاشون آشنا میکرد. اون اولین کسی بود که دوربین فیلمبرداری آپارات قدیمی! داشت. بعد اولین کسی که دوربین دیجیتال داشت. اولین کسی که خط موبایل خرید و اون زمان که همه چندتا چندتا خط موبایل میخریدن که بعدن به قیمت گرونتر بفروشن، اون چندین خط خرید اما نه برای فروش، بلکه برای اینکه به کسانی در فامیل که قدرت خریدش رو نداشتن همراه با گوشی اش هدیه بده … اون اولین کسی بود که کامپیوتر خرید و اولین کسی که من دیدم با بچه هاش که در خارج بودن چت تصویری میکرد… من اولین بار کار کردن با ایمیل یاهو رو از اون یاد گرفتم!! و …
          و چقدر دلم میسوزه که الان نیستش که از تکنولوژی های جدیدتر استفاده کنه و لذت ببره. اون مثل خورشیدی به همه می تابید اما خودش خیلی تنها بود … و در تنهایی، یک روز، قلب مهربونش از کار ایستاد و … بگذریم …
          آزاده عزیزم … بازم از لطفت ممنونم و آرشیو وبلاگم هم بیصبرانه منتظرته که توسط تو نازنین خونده بشه …:)

          Thumb up 5

          • شهرزاد می‌گه:

            درضمن … نمیتونم نگم که یه جور قهرمان زندگی همه ی ماها هم، در حال حاضر، آدم هایی هستند که دغدغه اصلی زندگیشون بالا بردن آگاهی دیگرانه و کمک کردن به اونها برای رشد، و داشتن رضایت بیشتر از زندگی…!
            قهرمانانی که (به عنوان نمونه) سعی می کنن، با بکارگرفتن تمام انرژی که در اختیار دارن، فایل هایی رو تهیه، آماده و در اولین روز سال جدید به دست دیگران برسونن، تا اونها «نقطه شروع» ای دیگر رو با امید، اعتماد و آگاهی بیشتر آغاز کنن و در مسیر نیمه تاریک و ناشناخته ی جدیدشون، با چراغی در دست، قدم بذارن و راه پر فراز و نشیبِ پیش رو در سال جدید رو با روشنایی و انگیزه و هدفمندی بیشتر طی کنند…!

            Thumb up 9

          • آزاده م می‌گه:

            اینجا اینقدر آروم و امنه که آدم با خیال راحت میتونه با دوست ندیده اش درد ودل کنه. ممنونم ازتون استاد که اجازه دادین همچین فضایی در اینجا شکل بگیره.
            شهرزاد جقدر خوب که اینهمه خاطره خوب از دایی ات داری .. یادشون همیشه برقرار عزیز دلم .

            Thumb up 5

            • شهرزاد می‌گه:

              آزاده عزیزم … دقیقا همینطوره که تو میگی … این خونه با تمام متعلقاتش خونه ی دوم ما است … خونه امن و آروم و پر از درس برای یاد گرفتن … و من هم از صاحبخونه ی مهربونش بخاطر همه چی ممنونم … خیلی زیاد …

              Thumb up 6

    • رها-اسفند می‌گه:

      بهار جون این که آدم قهرمان زندگی خودش و در کنار اون دیگران باشد خیلی خیلی سخته چون نیازمند یک روح استواره… واقعا غبطه می خورم به تو به داشتن چنین برادری … با آرزوی بهترین ها برای تو و خانواده ات…

      Thumb up 2

    • ضیاء می‌گه:

      به قول انیشتین: “آدمی باش که پر از ارزشه، نه آدمی که پر از موفقیته”

      (Try not to become a man of success, but rather try to become a man of value)

      برادرتون پر از ارزشه!!

      Thumb up 7

    • آزاده م می‌گه:

      خدا برادرتون رو براتون حفظ کنه بهار جان.
      بهار در اطراف ما دختران ایرانی معمولا امثال برادر تو وجود دارن که ته دلمون آروم باشه از بودنشون. پدر من مثل برادر تو یه قهرمان بود برای خانواده اش. بخاطر هزینه زندگی ترک تحصیل کرد و سه برادر و دو خواهرش رو در نبود پدر سر و سامان داد و کمک کرد که اونها درس بخونن و ازدواج کنند.
      میدونم که تنها چیزی که میتونه خستگی پدرم رو برطرف کنه خوب زندگی کردن اونهاست.
      پس بهار جان بخاطر برادرت هم که شده “عالی” زندگی کن و سعی کن همیشه خوشحال باشی و در حد احترام به پدر به برادرت احترام بذاری. (میدونم که خیلی خیلی بیشتر احترام میذاری و قدردان هستی.) :)

      Thumb up 5

    • سیمین-الف می‌گه:

      بهار جون
      کجایی دخترجون بیا ببین اینجا چه خبره !
      راست راستی که هر آنچه از دل بر آید، لاجرم بر دل نشیند.
      از برادر گرانقدرت گفتی، چند روز قبلش هم پیام گذاشتی تا صاحب خونه ی محترم بخونه، شیش هفت نفرم برات از دل پیام گذاشتن، اما خبری ازت نشده.
      منتظریم که پیام خوشحالی و شعفتو ببینیم.

      Thumb up 3

  • حسین شیرمحمدی می‌گه:

    سلام عالی بود نوشته تان.موفقیت گام به گام و با تلاش بسیار بدست می آید.به قول یکی: موفقیت یک شبه معمولا ۱۵ سال طول می کشد.

    Thumb up 3

  • سیمین-الف می‌گه:

    دوستان و همراهان عزیز این خونه
    اگه به سیزده بدر رفته اید امیدوارم بهتون خوش بگذره. وسطی، تاب خوردن، زو، گل یا پوچ، شمع گل پروانه، دوچرخه سواری سبزه گره زدن! یادتون نره.
    اگرم مثل ما تو خونه اید، همون که به آسمون آبی و پاک که کم گیر می یاد و برگا و شکوفه های تازه وکوچولو نگاه کنید، غنیمته.
    سیزده همگی تون به در.

    Thumb up 7

  • مهران می‌گه:

    متأسفانه، در «بسیاری» از کارگاه های موفقیت در ایران، این سه تا چیز رو به افراد یاد میدن.
    ۱- هدف گذاری (ناقص و نصفه کاره)
    (توضیحات: کسی که میگه هدف باید « SMART » باشه، هنوز «مهارت انتخاب هدف» رو « کامل » یاد نگرفته!!! »
    ۲- تصویر سازی هدف در ذهن
    ۳- دستیابی به هدف در زمانی که مشخص کردی !!!
    بسیاری از این «اساتید!!!» میشنن کتابهای «برایان تریسی»، «آنتونی رابینز»، «ناپلئون هیل»، «رابرت کیوساکی»، «جیم ران»، «زیگ زیگلار»، «جک کنفیلد»، «لوییز هی»، « استفان کاوی»، «وین دایر»، «تی هارو اکر»، «جان ماکسول»، « دیل کارنگی»، «باب پراکتور» و …. میخونن و بعد در سمینارهاشون « با هیجان و اعتماد به نفس!!! » از «راه های موفقیت» صحبت میکنند.
    و از «تلاش کردن و زحمتهایی» که باید برای رسیدن به «موفقیت» بکشیم، «کمترین» صحبت رو میکنن.
    به نظر من،
    دلیل این کار، حداقل دو چیز هست:
    ۱- ندیدن «سالها تلاش» و «عرق ریختن» این «افراد موفق» که توی کتابهاشون دیده نمیشه.
    ۲- پر کردن «جیب» خودشون
    اما من این تذکر رو بدم:
    این تکنیک ها «کاربردی» و «واقعی» هستند اما باید «درست» و «کامل» یاد بگیرید تا بتونید از این «قوانین» نتیجه بگیرید.

    Thumb up 24

    • ضیاء می‌گه:

      میشه بیشتر در مورد این جمله ت بگی: “کسی که میگه هدف باید « SMART » باشه، هنوز «مهارت انتخاب هدف» رو « کامل » یاد نگرفته!!!”

      Thumb up 2

      • مهران می‌گه:

        سلام
        متأسفم.
        تحقیقات من هنوز «کامل» نشده، نمیتونم «بیشتر» توضیح بدم.
        اجازه بده کاملش کنم بعد متوجه میشی، «SMART» بودن «هدف» فقط یک قسمت « کوچیک» از «مراحل انتخاب هدف» هست.

        Thumb up 2

  • فائزه می‌گه:

    انصافا پدر و مادر بزرگواری دارید، من اگر بودم با چوب میفتادم به جون بچه م! 😉 😉

    Thumb up 12

  • فاطمه زهرا می‌گه:

    بسم الله الرحمن الرحیم
    سلام
    این اولین باری نیست که میام اینجا اما این اولین باریه که با شما حرف میزنم و احساس خوبی دارم.

    کسی که کار کوچکی انجام می دهد ،باید مقدار ناچیزی فداکاری کند؛ کسی که می خواهد موفقیت بزرگی را بدست آورد،باید به میزان زیادی فداکاری کند.
    جیزم آلن

    Thumb up 18

    • سلام. ممنونم از لطفتون. و از اینکه نوشتید. و از جمله‌ی خوبی که به ما یادآوری کردید. فکر می‌کنم اونقدر راجع به «روی روشن» سکه‌ی موفقیت، حرف زده‌اند و حرف زده‌ایم، که اگر «روی تیره» رو نبینیم، با دنیای واقعیت قطع ارتباط می‌کنیم. اگر چه به نظر من برای کسی که «آرزوهای خودش» رو دنبال می‌کنه و نه «آرزوهایی که دیگران بهش یاد دادند» احتمالاً روی دیگر سکه،‌ برای اون فرد به روشنی روی اول خواهد بود.

      Thumb up 12

      • علیرضا داداشی می‌گه:

        سلام استاد وخدا قوت
        خواندن مطالب شما از چندین جهت مفید است.
        آنچه را نمی دانستیم ، می آموزیم.
        آنچه را ناقص آموخته ایم، کامل می کنیم.
        آنچه را انجام می دهیم، با شاخص درست و استاندارد شما می سنجیم و…
        بنده شخصا برای شکست – البته به قول شما: افتادن- ارزش زیادی قایلم. در کلاس های کسب و کار و نیز کارآفرینی از بچه ها می خواهم
        ترجیحا تجربیات آدم های اطرافشان را پیدا و در کلاس مطرح کنند تا آدم های شناخته شده و مشهور را. اولویت را هم به تجربه های شکست می دهم تا
        موفقیت. با این دید که لباسهای کثیف ، برنامه های شکست خورده و تجربه دشواری ها آن چیزی است که اصل است ولی بعضی اساتید فراموشش می کنند.
        ضمن اینکه تنها از موفقیت آدمهای موفق گفتن، در ادامه مسیر واقعیت موجب دلسردی و یاس آدمهایی می شود که تلاش می کنند ولی این دشواری ها به گوششان نرسیده

        ممنون که هستید و ممنون که چنین شیوا و تاثیر گذار می نویسید
        نرسیده.
        منو

        Thumb up 2

      • رسول می‌گه:

        سلام و عرض ادب محمد رضا جان
        با این کامنت بیشتر ارتباط برقرار کردم «آرزوهای خودش» و لذت بردم و یک جای دیگه (فایلهای صوتی) از خودت یک مطلبی رو با این مضمون شنیدم که مرورش خالی از لطف نیست “رهبران تاریخ و انسانهایی که تحولی بزرگ ایجاد کرده اند تاییدیه خانواده و نزدیکان خودشون را در آخر کار دریافت می کنند ولی چون به آرزوی خودشون اعتقاد کافی دارند میتونند سختی های راه رو تحمل کنند .”
        بعضی وقتها حتی انسان قدرشناس و روشنفکری مثل بهارخانم محترم نیز در مسیر وجود نداره و باید تحمل کرد و پیش رفت .

        Thumb up 0

  • سیمین-الف می‌گه:

    موفقیت کلمه ی شیک و زیبا و جذابیه که در پشتش کوله باری از سختی، تلاش، ممارست، شکست، فقدان، بی تابی، دوری ،
    ایستادگی، دوباره ودوباره از نو شروع کردن و جانزدن، خستگی، عشق، نیاز، دغدغه و خیلی چیزهای دیگه داره.
    و اکثر آدم ها فقط رویه ی دلربای اونو می بینن. به خاطر همینه که تعداد انسانهای موفق و متمایز خیلی خیلی کمتر از آدم های دیگه اس.
    به نظرم موفقیت برای افراد موفق یه خواسته اس، که تا به دست آوردنش از همه ی آرزوهاشون دست می کشن.

    “خدا قوت انسان های موفق و متمایز”

    Thumb up 5

  • مهران می‌گه:

    به رستوران‌ها برود و تمام مدت صرف غذا،
    «مغزش درگیر پیدا کردن «جمله‌ای» باشد که بتواند رابطه‌ی کاری آینده را با شریک بالقوه هموارتر کند؟»
    به نکته بسیار ارزشمندی اشاره کردی.
    آفرین

    Thumb up 5

  • شیوا می‌گه:

    لذت بردم. امیدوارم درک این قبیل مسایل همیشه همراه من باشه. تا بتونم ترس رو بزارم کنار، زندگی را دوباره بسازم.

    Thumb up 11

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *