من و مرگ من…

بهترین شیوه‌ی شناختن نگاه انسانها به زندگی، بررسی نگاه آنها به مرگ است.

دیروز، حرف‌هایم را با فرشته‌ی مرگ نوشتم و خواندم.

حرف‌هایم را گفتم. به امید آنکه روزی که نبودم، به جای حرف‌های تکراری که حتی گوشه‌ی ذهن هیچ شنونده‌ای را قلقلک نمی‌دهد و «ترساندن‌»های بی دلیل، که جز بازاری برای دلالان آخرت نمی‌سازد، این حرف‌هایم در ذهن شنوندگان مرور شود…

فایل صوتی مرگ من (گفتگو با فرشته‌ی مرگ)

برای شنیدن فایل صوتی روی آن کلیک کرده و برای ذخیره‌ی آن،‌ راست کلیک کرده و گزینه‌ی Save As را انتخاب کنید



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+185
  


101 نظر بر روی پست “من و مرگ من…

  • علی طاعتی مرفه می‌گه:

    سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
    و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد…
    دردناک است که خیلی دیر با اندیشه شما آشنا شدم…
    اعتراف میکنم تا به حال هیچ لذتی را به اندازه لذت فایل صوتی مرگ تجربه نکرده بودم!
    ترکیب آهنگ و لحن صوت شما هم عالی بود.
    اگرچه تقریبا دو سالی هست که مطالب شما رو در متمم میخوانم، احساس میکنم حرف های شما در این سایت واقعا بر دل می نشیند. (حرفی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند)

    Thumb up 5

  • zoorba.booda می‌گه:

    محمدرضا، اوتو رنک (روانشناس ) جمله جالبی داره که میگه: روان نژند کسی است که ” وام (زندگی ) را نمیپذیرد تا مجبور به پرداخت بدهی (مرگ ) نشود ”
    داشتم یکسری از نوشته های قدیمی رو مرور میکردم که این جمله رو دیدم و گفتم بیا اینجا و کنار فایل فرشته مرگ بزارمش که هروقت میام و فایل فوق العاده تو رو گوش میدم (که بارها و بارها اینکار کردم و میکنم ) این جمله رو در کنارش به خودم یادآوری کنم.

    پی نوشت : با برچسب روان نژندش موافق نیستم و اگر من این جمله رو میگفتم کلمه ی دیگه ای بجای اون میزاشتم! شاید میگفتم: راز زندگی را درنیافته کسی که…

    Thumb up 4

  • سجاد سلیمانی می‌گه:

    این فای حس خوب و آرامشی زیبا داشت ما به نظر من «آموزش برای زیستن» عنوان بهتری برای آن هست
    حس امید و خستگی ناپذیری را القا میکند و من بسیار از تو ممنونم.

    Thumb up 1

  • بانو می‌گه:

    چقدر خوبه که هنوز زنده ایم و کسی هست که به ما بگه:
    “اگر تمام توانمان را زندگی نکنیم باید از مرگ بهراسیم”
    از کودکی به ما چیز دیگری یاد داده اند، دلایل هراس از مرگ ما هیچ وقت این ها نبود.
    و چه خودخواهی تحسین برانگیزی
    “آنچه برای خود کرده ام سهم تو خواهد بود، اما آنچه برای دیگران کرده ام سهم من خواهد بود. میراثی که جاودانه ام خواهد کرد.”

    فایل صوتی رو چندین بار گوش کردم
    یه حس خاصی دارم بعد از گوش کردن به این فایل
    شاید ترسیده ام
    شاید جنس ترس هایم عوض شده
    نمی دانم؟!

    Thumb up 2

  • بهروز می‌گه:

    توی دوران دبیرستان ۲ تا اتفاق برام افتاد ، یکی فوت پدرم و یکی اینکه در لحظه جان سپردن یکی از اقوام من بالای سرش بودم و ایشون در اون لحظه عجیب توی چشمان من زل زد و جان سپرد ، همین ها برای دیوانه شدن یه بچه دبیرستانی کافی بود ، که بیوفته دنبال خوندن درباره مرگ و سالها بعد تازه مفهوم “جاودانگی” را درک کنه .
    ولی من همیشه در برابر مرگ یه حالت لَختی و کرختی و بهت و حیرت داشته ام .
    امروز با لینک دوست عزیزم سامان عزیزی سر از اینجا درآوردم . و لذت بردم از اینکه شما چقدر عاشقانه با زندگی رودررو میشید و لذت بردم از شنیدن این فایل . دیدم چقدر متفکرانه و چقدر عمل گرایانه این پارادوکس پیچیده ” مرگ و زندگی ” را حل کرده اید
    اجازه بده ازت تشکر کنم بخاطر تغییراتی که از زمان آشنایی با تو و متمم توی زندگی ام اتفاق داره می افته ، و به روح بزرگی که در وجودت هست تعظیم کنم .
    بهترین آرزویی که برایت میکنم این است :
    آرزو می کنم “جاودانه” شوی

    Thumb up 11

  • نازیتا نقیبی می‌گه:

    آقای شعبانعلی سرعت نوشتن رو کم کنین تا بهتون برسیم. من که مردم از بس چیزی خوندم اینجا و در واقع مطالب رو بلعیدم.
    خسته نباشین.

    Thumb up 4

  • حسام می‌گه:

    سلام استاد
    الان برای بار چندم این فایل و گوش کردم،هر شب قبل خواب؛راستشو بخواین خیلی هم اشک ریختم هر بار.خیلی ناراحتم ازین که تا حالا تمام توانمو زندگی نکردم،خیلی بیشتر ازون می ترسم که به هر دلیلی در آینده نتونم تمام توانمو زندگی کنم.اما با این حال خیلی خوشحالم که این چند روز درگیر این مفهوم بودم،این چند روز در صد بیشتری از توانمو زندگی کردم و امید وارم بتونم همیشه همین حس و حال و تازه نگه دارم.
    سیر نمیشم از شنیدن این جمله: “مهلتی بیشتر نخواهم خواست”
    سوال ١:واسه تبدیل شدن به آدمی که ظرفیت انسانی بالایی داشته باشه،با اولین جرعه ها مست نشه باید به چه چیزایی فکر کرد؟باید چه کارایی کرد؟ چه صفتی داشت؟چه صفتی نداشت؟
    سوال٢:خیلیا با نیت خوب میخوان به خلق خدا خدمت کنن،اما بعد از مدتی از بیرون میبینیم فقط خودشون این توهمو دارن و بقیه یه آدم متوهم و سطحی و گاها چندش آور میبینن،اصلا خودشون میشن یه معضل؛یه فرد باید حواسش به چی باشه که توهم مفید بودن نداشته باشه؟واقعا مفید باشه؟

    ارادتمند استاد خوبم

    Thumb up 2

  • پرنیان می‌گه:

    آقا معلم سلام
    نمیدونم یه آدم باید چی رو ببینه یا چی رو بفهمه که انقدر عریان با مرگ روبه رو بشه…
    یادمه گفته بودین هر کدوم از ما در این عصر ممکنه هر لحظه تولد و مرگ رو تجربه کنیم.شاید پشت سر گذاشتن ترس قدم اول با مرگ زیستن باشه…ترس از احساسات کهنه و نو ،ترس از شروع یک پایان یا پایان یک شروع،ترس از نرفتن و نزیستن،ترس از ماندن و نخواستن…
    این قدمیِ که شاید تا زمانِ خیلی دوری من نتونم برش دارم.

    هووم…این کامنت رو بذارید به حساب یه درد و دل و نه هیچ چیز خاص دیگه ای.کسی به جز شما رو پیدا نمیکنم که انقدر شیشه ای باهاش حرف بزنم و باهام حرف بزنه.

    و بازم…ممنونم که هستید

    Thumb up 3

  • فواد انصاری می‌گه:

    همیشه این سوال رو از شما داشتم که چرا می نویسید ؟ البته با توضیحاتی که داده بودید تا حدودی فهمیده بودم که عاشق آموزش و عاشق کمک به دیگران هستید و میخواهید به سهم خودتان تغییر مثبتی در این سرزمین ایجاد کنید ولی چند روز پیش وقتی اتفاقی با لینکی که “هیوا” داده بود اینجا آمدم و این فایل رو گوش کردم از ته دل فهمیدم که چرا مینویسید و چرا تلاش میکنید !!! شما حرفتون با عملتون یکساننه و کاش همه همینطور باشند امیدوارم من هم مثل شما بتونم حرفم را با عملم یکی کنم ….این فایل رو روی گوشیم ذخیره کردم و خیلی وقتها گوش میدم و هر بار انرژی بیشتری میگیرم و حالم رو بهتر میکنه …امیدوارم همیشه پابرجا و سلامت باشی

    Thumb up 10

  • هادی می‌گه:

    چند روز پیش که داشتم کتاب پله پله تا ملاقات خدا نوشته دکتر زرین کوب رو می خوندم به احوالات مولانا در آخر عمرش رسیدم که استاد زرین کوب اینگونه شرح داده بود:
    وقتی بار گران از خستگی و فرسودگی آگنده یک عمر شصت و هشت ساله را ، که بر دوش او سنگینی می کرد، بر زمین می نهاد مدتها بود خط سیر خود را از مقامات تبتل تا فنا به پایان رسانده بود. آنچه وی(مولانا)، و قبل از وی حکیم سنایی آن را مرگ پیش از مرگ می خواند او را به فنای از «خودی» که غایت سیرش بود رسانیده بود.
    بعد از خوندن این متن ناخودآگاه به یاد این پست افتادم
    توهم به استقبال مرگ رفتی یعنی یه جورایی مرگ پیش از مرگ …

    Thumb up 3

  • کیان می‌گه:

    سلام
    به انسان بودنم افتخار میکنم به پاس داشتن همنوعی مثل شما که این چنین زندگی را به تمامی زیسته است.
    من کمتر از یک روزه که با شما اشنا شدم ولی همه فایل های صوتی رو از تراست زون خریدم و گوش کردم.
    تابحال ادمی با اینهمه خصوصیات منحصر به فرد ندیده بودم و انقدر تحت تاثیر قهرمان دنیای کلمات قرار گرفتم که پارادوکس یه مذاکره کننده شاعر وعاشق دیگه برام مهم نیست. نمیدونم این همه تناقض رو چطوری به تعادل رسوندین تو این سن !!!
    ما برون را ننگریم وقال را
    ما درون را بنگریم وحال را.
    خوش بحالتون که بیرون و درون رو باهم پیراستین.
    the unbearable lightness of being!!

    Thumb up 11

    • کیان عزیز.
      تناقض‌ها به تعادل نرسیده و ادامه داره هنوز.

      اما یک واقعیت وجود داره اینکه چقدر قضاوت‌های دیگران در مورد من، به اون چیزی که من هستم دوره!

      چقدر بدی‌های بزرگ و نفرت انگیز دارم که خودم و خدایم می‌دانیم و دیگران نمی‌دانند.
      چقدر بدیهای کوچک داریم که خودم و خدایم فراموش کرده‌ایم و مردم از خاطر نمی‌برند.

      چه خوبی‌ها که ندارم و در من می‌بینند.
      چه خوبی‌ها که دارم و دیده نمی‌شود!

      حس عجیبی است این تناقض زندگی در جامعه‌ی آدمیان…

      Thumb up 34

      • کیان می‌گه:

        یعنی:کس نمیداند ز من جز اندکی
        وز هزاران جرم وبدفعلی یکی…؟
        بهرحال بهتون تبریک میگم که انقدر جذاب جلوه میکنید و
        متفاوت ، از قانون کپی رایت تا مرامنامه تا قانون ‌زندگی
        تا جوابی که به یک خواننده دادین که لزوما قضاوت همه ادمها
        براتون مهم نیست ویا چرا دکترا نمیخونین و غیره وغیره
        برای من ودهها دوستی که در عرض این دو روز مجاب به
        شنیدن اینها شدند زندگی در اینچنین عرضی در سن شما
        منحصر بفرده و همه ما به نوعی غبطه میخوریم به حال بی مثال
        شما و هربار از خوندن نوشته ها وقلم روان و قشنگ شما
        بغض میکنیم.و جالب اینه که شعر و نوشته ها وصدا و مذاکره و
        هیچی تون به هم نمیاد!میشه بگین الان ارکی تایپ غالبتون چیه؟!
        مجیشن؟ کینگ ارتوری که همه ارکی تایپها رو جای درست استفاده میکنه؟
        بهرحال اگر یادتان بود وباران گرفت
        دعایی به حال بیابان کنید لطفا…

        بهرحال اگر یادتان بود و باران گرفت
        دعایی به حال بیابان کنید… 

        Thumb up 5

        • کیان. آرکتایپ پیرسونی رو کمی سخته بخواهیم راحت در مورد من بگیم به خاطر جنبه‌های متعدد زندگیم.

          اما در حوزه‌ی آرکتایپ‌های بولنی من شدیدا زئوس هرمس هستم.

          Thumb up 6

          • کیان می‌گه:

            مرسی که جواب دادین ، و خداروشکر که هادس نیستین!!
            جمع اضداد هستین دیگه!
            خوشحالم که تو دوره های جدیداذرماه میتونم حضورا ببینمتون
            چون خیلی به تازگی وشاید برای اولین بار در عمرم یک
            انسان چندوجهی وعجیب رو دارم ملاقات میکنم .
            درضمن فایل های رادیو مذاکره بینظیر و بسیار اموزنده
            و قابل استفاده است، متشکرم که انقدر اطلاعات جالب و
            قابل فهم به جامعه تون میدین.
             

            Thumb up 6

        • كيان می‌گه:

          محمدرضای عزیز
          الان با کامنت یکی از دوستان اومدم به این صفحه
          و اولین کامنت خودم رو دیدم در آغازین روزهای آشنایی با این خانه ی مجازی .
          چه خوش شانس بودم که اولین کامنتم رو دوبار جواب دادی !
          و چه خوش شانس بودم که یکماه بعد کلاس مذاکره ی دشوارت رو شرکت کردم .
          و چه خوش شانس هستم که هنوز هر روز با تو همراهم .
          چه حس خوبی داشت پیدا کردن تو ، توی این دنیای بزرگ و هنوز هم حس من تازه ست
          و هنوز نظرم همونه که اول ورودم نوشتم و هنوز تو منحصر به فردی .
          ممنونم ازت و ” به انسان بودنم افتخار میکنم به پاس داشتن همنوعی مثل شما که اینچنین زندگی را به تمامی زیسته است “

          Thumb up 22

      • علی می‌گه:

        استاد عزیز ، اجازه دهید جسارت کرده و آنچه در دل دارم بگویم. اگر تلخ است ولی دردی است بر دلم…
        آن روز که این سخنان را شنیدم ، معصومیتی که در صدا و صداقتی که در گفتارتان بود تنم را لرزاند ، باور کردم بغضی گلویم را گرفت و به یاد تمام ساعاتی که با شما بودم بر هر آنچه بخواهد شما را از من دور کند لعن و نفرین فرستادم، بر هر آن رویداد دور یا نزدیک…
        ولی این روزها یک حس بدی آمده سراغم ، احساس می کنم استادی که آنقدر برایم عزیز و دوستداشتنی بود و هر روز برای دیدن و حضور در کلاسش زمین و آسمان را به هم میدوختم و به سویش پرواز می کردم، در وادی دیگری سیر می کند….
        از آنچه دیده بودم و به آن میشناختمش دور شده…
        در بعضی از نوشته ها خودت نیستی !! خودی که میشناختمت نیستی
        درگیر حرفهایی شده ای که در گذشته برایت حقیر بود…
        بگذارید همانطور که دوست داشتید صدایتان کنم
        محمد رضا، تو را آنقدر دوستت دارم و برایت احترام قائلم که نمی خواهم آنقدر بزرگ شوی که من و امثال من را فراموش کنی…
        نمی خواهم صدای هورا ، لایک ، مدح و ستایش از تو ، تو را از ما بگیرد
        ما که حتی بضاعت تمجید از تو را هم نداریم…
        نمی خواهم در میان آنهمه جلسات مهم ، هزاران ایمیل، sms، کامنت و ووووو
        خودت
        و مارا از یاد ببری…

        Thumb up 8

        • نمی‌دونم چی بگم علی جان.
          من هنوز هم حرف‌ها و دغدغه‌هام رو میگم.
          هنوز هم به اندازه‌ی سابق تشویق می‌شم و ده‌ها برابر سابق نقد و توهین و تهدید می‌شنوم.

          شاید اگر می‌دانستی که من در چه فضای تیره و تار و خفقان آوری نفس می‌کشم بیشتر شرایطم رو درک می‌کردی.

          Thumb up 11

      • علی می‌گه:

        سلام، میدانم از سانسور بدتان می آید و دلیل اینکه تائید نشد را نمی دانم!!!
        البته مهم نیست . فقط می خواستم که شما بخوانید و حس بخشی از مخاطبانتان را نسبت به خودتان بدانید.
        خوشحالم که امشب آمدین بین مردم…

        Thumb up 1

  • کیان می‌گه:

    سلام
    به انسان بودنم افتخار میکنم به پاس داشتن همنوعی مثل شما که این چنین زندگی را به تمامی زیسته است.
    من کمتر از یک روزه که با شما اشنا شدم ولی همه فایل های صوتی رو از تراست زون خریدم و گوش کردم.
    تابحال ادمی با اینهمه خصوصیات منحصر به فرد ندیده بودم و انقدر تحت تاثیر قهرمان دنیای کلمات قرار گرفتم که پارادوکس یه مذاکره کننده شاعر وعاشق دیگه برام مهم نیست. نمیدونم این همه تناقض رو چطوری به تعادل رسوندین تو این سن !!!
    ما برون را ننگریم وقال را
    ما درون را بنگریم وحال را.
    خوش بحالتون که بیرون و درون رو باهم پیراستین.

    Thumb up 2

  • آوا می‌گه:

    سلام آقای شعبانعلی
    امروز در اوج ناامیدی به فایل “مرگ من” گوش دادم انرژی زیادی بهم داد که تصمیم گرفتم دوباره با جدیت تلاش کنم.می خواستم ازتون تشکر کنم. 

    Thumb up 1

    • آوای عزیز.

      همیشه احساس میکنم تجربه ی نا امیدی، انسانی ترین تجربه ی دنیاست.

      امید رو خیلی ها تجربه میکنن اما ناامیدی یعنی اینکه من رویایی در سر دارم و اکنون با آن فاصله دارم.
      مهم اینه که این تجربه پایدار نباشه

      Thumb up 20

  • حمیده می‌گه:

    محمدرضا نظرت راجع به مرگ نزدیکان و عزیزان چیه؟ کسی که درکنارت بوده و ناگاه میره،زیرخروارها خاک…

    Thumb up 0

  • مینا می‌گه:

    وقتی بارها و بارها بمیری دیگه بی حس میشی و به خاطر اطرافیانت زندگی می کنی،این شاید زندگی قشنگی نیست ولی درست ترین گزینه ممکنه،گاهی اوقات هم اون وسط هدفت رو فراموش میکنی و ناخود آگاه از زندگی لذت می بری. این بازی عجیب و ظریف زندگیه…

    Thumb up 2

  • A.GH می‌گه:

    محمد رضا ی عزیز…
    اگه لطف کنی و یه نگاه به این کلیپ کوتاه بندازی و نظرت رو راجع بهش بگی…ممنونت خواهم بود…

    مخصوصا اونجایی که جوری مرگ توصیف میشه…انگار مرگ یه وضعیت برد-برد هستش واسه ما…

    http://www.mtb.ir/video/clip/D%20(14).wmv

    Thumb up 0

  • ناشناس می‌گه:

    خیلی سخت بود برای من شنیدن این متن.

    Thumb up 0

  • ali sarikhani می‌گه:

    marg payan nist,balke aghaze masirist abadi ke sarmanzelash yaaftane ghasri ast ke divarhayash az jense shenakht o kamale kaaenate elaahist,yani haman khode to va khodaye darunat…aanzaman ke masrur rahsepare abadiat hasty fereshteye zibaye marg dar tamsile aziztarine to dar entezare badragheye ghafeleye omre tost ta besalamat ghadam bar khake afsanehaaye penhan begzari.pas bim nadashte bash ke in donya tanha meykhaneist mamlo az pialehaye sharabhaye khaabavar va mashughehaye dorughin

    Thumb up 1

  • نرگس می‌گه:

    لحظه تولد و لحظه مرگ از کنترل واراده ما خارجه اما فاصله بین این دو در اختیارمونه تا به تمامی زندگی کنیم
    بهتون تبریک میگم که عاشقانه و صادقانه هرچه درتوان داشتین زیسته این و بر بی ثمری هیچ لحظه ای از زندگیتون حسرت نخواهید خورد…واقعا تبریک میگم
    متنتون بسیار زیبا بود وحسابی به دل نشست

    Thumb up 0

  • masumeh می‌گه:

    استااااااااااااااااااااااد،چرا کامنت های من تایید نمیشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ناراحت شدم ازتون

    Thumb up 0

    • سمانه عبدلی می‌گه:

      معصومه جان
      در خوشبینانه ترین حالت ممکن ،فکر کن کامنت تو به اندازه ای زیبا بوده که استاد دوست نداشته کامنتت رو کسی جز خودشون بخونن :)
      به حالت های دیگه هم اصلا فکر نکن!
      شایدم اسپم شده ،که اگه بارها و بارها هم بفرستی باز هم اسپم میشه….

      Thumb up 2

  • هیوا می‌گه:

    داشتم ترکیبی از سه پست آخرت یعنی
    مرگ
    قوانین زندگی
    رابطه
    رو در یکی از پستهای ‘آقا معلم’، مربوط به خرداد ۸۷ میخوندم:

    چه تجربه عجیبی است لحظات قبل از مرگ…..«مرگ رابطه» را دیدم. مردم و زنده شدم. این نعمت به من داده شد، که در رابطه با تو، بمیرم و به زندگی دوباره برخیزم….. میگفتی: «تو بزرگتر میشی. مشهور میشی……من به شوق توست که کار میکنم. که حرف میزنم. که مینویسم. که میخوانم. بدون تو؟»………

    Thumb up 2

  • لیلا می‌گه:

    خیلی زیبا بود ممنون که ما رو مهمون گفت و گو هاتون کردین

    Thumb up 0

  • سمانه عبدلی می‌گه:

    این روزها ،آنقدر از قاعده و قانون و مرگ و زندگی گفتی که میخواهم آرزو کنم
    میخواهم آرزو کنم ،خانه ای داشته باشم به وسعت و گستردگی قلب مهربانت ،تا تمام آنانی که تا امروز به خاطرشان تمام لحظه های زندگیت را با تمام توان زیسته ای،دور هم جمع کنی،بنشینی و حاصل تمام دویدن هایت ،حاصل تمام حرف های دلت ،حاصل تمام خستگی و بی رمقی دستها وپاهایت ،و حاصل تمام آنچه پیکرت را فرسوده ،ببینی و لبخند بزنی
    راستی.چقدر خودخواهی تو
    و چقدر چنین خودخواهی ای آرزو میکنم برای خودم
    تو آنقدر خودخواهی که هیچ چیز را برای خودت نخواسته ای،اما هر آنچه نخواسته ای برای توست .
    میخواهم تمام قانون های خوب رستگاری را برایم بگویی،برایم بنویسی از هر آنچه میدانی.حتی اگر خودت رعایت نکرده ای و نقض کرده ای قانونی از این قوانین رستگاری را که این همه سال با تمام توان برایشان زندگی کرده ای…
    میخواهم حسادت کنم به تمام نداشته هایت ،به تما م آنچه نخواستی باشند تا این چنین باشی وبمانی.
    تمام آنچه ناگفته میگذاری،تمام آنچه دراین گفته ها فریاد سر میدهند و کسی را نشانم میدهند که این چنین ایستاده ؛
    مرا میترساند از پوچی،مرا میترساند از داشته ها ،مرا میترساند از هر آنچه نگفته ام،مرا میترساند از هر آنچه نرفته ام ،مرا میترساند از هر آنچه نیندیشیده ام.
    من طاقت پابه پای دویدن با پاهای تورا ندارم .من دستی به بخشندگی دستان تو ندارم ،من اندیشه ای به وسعت آنچه می اندیشی و آرزویش را داری،ندارم.
    من هیچ ندارم .اما دراین میان بودنت را خواسته ام .تا اگر چون تویی برای تو نبوده .تو برای من باشی،تو برای ما باشی.
    اما من از همین بودن هم میترسم،
    میترسم از آن روز که تنها نظاره گر باشم ،و تنها تو را لایق این همه خوب بودن بدانم !

    Thumb up 7

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *