مرا ببخش…

مدتهاست که این خانه‌ی مجازی را بنا کرده‌ام. هر روز تلاش کرده‌ام در مسیر رهگذران بیشتری قرار گیرد. به امید اینکه دوست قدیمی‌ام – که به اشتباه‌های خودم از دست دادمش – از اینجا گذر کند و شاید، شاید، شاید این حرف‌ها را بشنود…

خودت را از من گرفتی.

همچنانکه خنده‌هایت را.

بیا و خاطره‌هایت را هم ببر.

شاید دوستان عزیزم که می‌پرسند چرا در شاد‌ترین عکس‌هایت هم، غم از چهره‌ات ناپدید نمی‌شود، دیگر این سوال را نپرسند…

 فایل صوتی «حرفی برای تو» – محمدرضا شعبانعلی

مرا ببخش

 



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+245
  


170 نظر بر روی پست “مرا ببخش…

  • Pouya.sheikh_hasani می‌گه:

    بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

    بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

    شب از فراق تو می‌نالم ای پری رخسار

    چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

    دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا

    همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو

    اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا

    دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو

    پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار

    جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

    سعدی

    Thumb up 5

  • مصطفی هادیان می‌گه:

    این فایل رو برای صدمین بار گوش دادم. ولی این چند بار اخیر کمی فرق داشت. فرقش این بود که باش گریه کردم، زار زدم.
    وای که چه سخت است و دردناک و اندوهناک وقتی چیزی را از دست داده ای و دیگر امیدی برای بازگشتش نداری.
    نمیدانم محمدرضای عزیز، شما چطور این درد و رنج عمیق را تحمل کرده اید.
    محمدرضای عزیز، خیلی ممنونم و بسیار ارداتمند.

    Thumb up 2

  • سمیه می‌گه:

    متاسفانه فقط وقتی دیگه اون آدم نیست، این حرفا رو می زنیم و فکر می کنیم که متوجه اشتباهمون شدیم و تغییر کردیم. اگه باشه و یه فرصت دوباره برای جبران به ما بده، باز همون غرور به سراغمون میاد و دوباره میشیم همون آدم مغرور قبلی، غافل از اینکه فقط فکر می کردیم تغییر کردیم …

    Thumb up 7

  • بابک می‌گه:

    سلام محمدرضا جان
    یه سری آدما تا ابد تو قلبمون اند… تا ابد، دوست داشتم این نوشتمو باهات شریک شم…
    ” تفاوت”
    سوزش سرانگشتم دوباره مرا به خود می آورد. گرسنه ام خیلی گرسنه. حاضر می شوم.
    امروز هم فرهنگ آمریکایی را نفس می کشم. فست فود می خورم. ساندویچ ژامبون سفارش می دهم ، خیلی نمی خواهم بمانم . تاکید می کنم که می خواهم ببرم. می خواهم بیرون ببرم. منتظر نشسته ام. خودم را مشغول می کنم. مشغول می کنم شاید که خیالت مرا پیدا نکند. این فوق العاده است که در حباب خیالت غلتان شوم اما آن زمانی ویران می شوم که سوزش حقیقت مرا به خود می آورد. آن جاست که ویران می شوم آن جاست که تکه تکه می شوم. صدای خنده چند دختر که وارد رستوران می شوند حواسم را پرت می کند. ناخودآگاه توجه همه را جلب کرده اند ، حضورشان خسته ترم می کند. چهره های به روغن نشسته شان خجالتم می دهد. چشم هایم را فرو می کشم.
    تقصیر دارند . این ها ، بودنشان ، جیغ جیغ صحبت هاشان ، درهم و برهم کلام هاشان تقصیر دارند ، چرا که تفاوتت را یادم می اندازند . تفاوتت هم پای خیالت را به این جا خواهد کشاند. خیالت هم همه دخترانگی های متفاوتت را پیش چشمانم می گذارد که این ها دنیا دنیا از آنها به دورند.
    ساندویچ آماده می شود ، به سرعت از رستوران بیرون می زنم…

    Thumb up 13

  • banafsheh می‌گه:

    فوق العاده بود ممنون خیلی‌ جرات می‌خواد خوش به حالتون

    Thumb up 0

  • فرشته می‌گه:

    آفرین آفرین آفرین
    به این همه جرات
    واقعا امروز جور یگه ای شناختمت
    نمیدونم ناراحت شدم از حس غمگینت،‌ یا خوشحال شدم از این همه جرات ولی میدونم که دوست دارم بهت تبریک بگم
    هرچند که بار حرفات سنگینه ولی وقتی گوش می کنم سبک میشم، اینو میدونم که همه ما یه روزایی این حرفا رو می زنیم که کاش … ولی همه این جرات نداریم که با صدای بلند بگیم، ضبط کنیم، و انتشار بدیم…

    Thumb up 4

  • ندا می‌گه:

    زیبا بود… مرسی محمدرضا :)

    Thumb up 0

  • مرجان می‌گه:

    کامنت من ظاهرا تائید نشده…

    Thumb up 0

  • الهه.د می‌گه:

    تجربه من اینه داشتن کسی که حرف دلتو میدونه اونقدر که گاهی خودت تا اون حد از خودت نمیدونی خیلی ارزشمنده و باید مراقب باشی به این راحتیا از دستش ندی. اما راستی که مغروری احساساتت بی بدیل عاشقانتم با قدرت میگی ( منم اتفاقا این شکلی ام اونم بعنوان یه زن!!!) راستی من آخرش نفهمیدم بالاخره تنهایی یا نه یه جاش گفتی ” نه اشتباه نکن من تنها نیستم چراکه تنهایی همراه من است” یه جای دیگه اینکه “همه میگویند او عصبی است او … من اما اینهانیستم من فقط تنها هستم” قبل از اینکه فکر کنید زبان اصلی من فارسی نیست یا معنی کنایه و صنایع ادبی رو نمی فهمم بگم که از فایلت خیلی لذت بردم مثل خیلیا از چشمای آهومست و سرخی شرم گونش نگفتی بی بدیلترین تصویر رو همون اول کار تو ذهنم وارد کردی که از گرفتن دستهای معشوق فاصله کم میشه حتی بین انگشتهای او… تسلیم ابراز احساساتت شدم… اما خوب ذهن من قرینه یابه شدید و یه کمم از اینکه سر به سر آدمای دوست داشتنی دنیام بذارم لذت میبرم.

    Thumb up 2

  • مهران فرجزاده می‌گه:

    ممنون دوست خوبم.حرفات پشت آدم میلرزونه محمد رضا شعبانعلی

    Thumb up 1

  • مرضیه می‌گه:

    بعد چند وقت که سرم حسابی با درسام شلوغ بود اومدم به این خونه مجازی متن زیبایی بود ازش لذت بردم اما با این کامنتا یکم گیج شدم بالاخره محمد رضا شما الان متاهلی یا نه ؟ (فقط میخوام راجع به صاحب این خونه مجازی که وقتم توش سپری میکنم بیشتر بدونم یه جور حس کنجکاوی اگه اشکالی نداره) در ضمن برام خیلی جالبه که حتی متن های رومانتیک احساسی رو هم با یه غرور خاصی میخونی انگار کلمات محکم و کوبنده ادا میشن ! احساسات متفاوتی رو به من القا میکنه

    Thumb up 4

    • من در میان ده ها کامنت گاهی یکی رو جواب میدم. معلوم هم نیست اگر الان جواب شما رو دادم چند ماه طول بکشه تا جایی دوباره جواب کامنت بعدی شما رو بدم. فکر میکردم این فرصت رو صرف کنجکاوی شخصیتون نکنین و بهتر استفاده کنین!

      Thumb up 7

      • مرضیه می‌گه:

        اقای شعبانعلی من به اینجا فقط به چشم یه دانشگاه نگاه نمیکنم شما رو دوست خودم هم میدونم والا محمدرضا خطابت نمیکردم شما اینجا یک احساس رو به اشتراک گذاشتین میخواستم بدونم از چی ناشی میشه و کنجکاو شدم بدونم که شما در حالی که متاهل هستید یه هم چین احساسی دارید ؟یا شرایط جور دیگه ای هست ؟ اگر دوست ندارین که افراد از زندگی خصوصی شما سر در بیارن پس چرا احساسات خصوصی را در جمع بیان میکنید ؟در ضمن اکثر کامنت هایی که در اینجا پاسخ داده میشه صرفا جنبه اموزشی ندارن ! نحوه پاسخ شما رو هم دوست نداشتم بهتر بود مستقیما بهم بگی نپرس حالا به هر دلیلی نه اینکه بهم کنایه بزنی که دارم از فرصتهام به بدی استفاده میکنم !شاید اصلا من این پست رو یه فرصت ندونم ؟مثلا با گوش دادن به این دکلمه باید چه کامنتی میزاشتم که از فرصتم استفاده کرده باشم ؟

        Thumb up 5

        • مرضیه‌ی عزیز.

          دکلمه نبود. برای تو هم نبود.

          بالاش نوشتم.

          برای این بود که یک آدم خاص بشنوه. اسم اون آدم رو هم روی فایل گذاشتم که اشتباهی مجبور نشی روضه‌های من رو گوش کنی.

          Thumb up 13

          • مرضیه می‌گه:

            دکلمه واژۀ فرانسوی است که از deklama گرفته شده است. منظور از آن “خواندن شعر یا نثر ادبی با صدای بلند و آهنگ مناسب و با حالت‏های خاص به منظور القا کردن محتوا و مضمون کلام به شنونده مطابق کلام” است.

            (انوری دکتر حسن ، فرهنگ بزرگ سخن)

            دکتر مهشید مشیری آن را این‏گونه معنا کرده است: ” قطعه‏ای که با آوای رسا و آهنگ مناسب و با ژست‏های مطابق کلام اجرا می‏شود.”

            (مشیری دکتر مهشید، فرهنگ زبان فارسی)

            یا در فرهنگ فارسی عمید می‏خوانیم: ” مطلبی را با صدای بلند و با آب و تاب از بر خوندن، با حرارت علیه کسی یا چیزی حرف زدن.”

            (عمید حسن، فرهنگ فارسی)

            همۀ این تعریف‏ها نشان می‏دهند که دکلمه یک امر کاملاً فنی است. هرکس نمی‏تواند به آن دسترسی داشته باشد. دکلمه تنها خواندن نیست بلکه خواندن + آوای رسا + آهنگ مناسب + ژست مناسب + حالت‏های خاص + داشتن حرارت و احساس مناسب می‏باشد.

            اگر گفتم دکلمه قصدم خدای نکرده توهین نبود برداشتم هنوز هم اینه که فایل صوتی شما یه دکلمه بود در این یه مورد خاص اصلا با شما موافق نیستم
            در ثانی هنوز هم معتقدم که اگر میخواستین فقط یه نفر خاص این فایل رو گوش کنه پس اونو توی جمع مطرح نمیکردین خصوصا اینکه میدونید کجا و چگونه میشه پیداش کردمثلا میتونستین براش ایمیل کنید یا هزارو یک روش دیگه درسته که این دکلمه برای من نبود ولی اینجا برای من وامثال من گذاشته شده
            در ضمن اقای شعبانعلی من و امثال من در این سرزمین مخاطبان شما هستیم از شما به عنوان یه روشنفکر انتظاراتی داریم باید بگم اصلا انتظار یه همچین پاسخ هایی رو از شما ندارم ما که با هم دعوا نداریم من به اینجا میام چون خیلی از ایده ها و تفکرات شما رو قبول دارم و الا بیکار که نیستم و با این پست برام یه سوال پیش اومد همین !!!!! ولی با جواب شما حس بدی پیدا کردم اینکه شما در مذاکره و مدیریت حرف های زیادی برای گفتن دارید قبول و لی در کل مثلا در رشته تخصصی من به اندازه من مطلب نمیدونید دانای کل که نیستین ؟ تازه اگر هم باشید انتظارم از شما اینه که با تواضع مخاطب رو پوشش بدید نه اینکه بهش بگید ببین من برات یه فرصتم پس از من به خوبی استفاده کن !!!!!
            در اخر هم باید بگم که همیشه از مطالبتون استفاده کردم از این بابت خیلی خیلی ممنونم اگر چه که شاید در بعضی مواقع مثلا مورد بالا باهات موافق نباشم و شاید این مورد در اینده هم تکرار بشه ولی در کل هنوز هم به عنوان یه استاد قبولتون دارم کما اینکه در خیلی از کامنت هام با همین عنوان خطابتون کردم

            Thumb up 9

            • مرضیه جان.

              دو تا نکته:

              ۱- من روشنفکر نیستم. مذهبی نیستم. کافر نیستم. مهندس نیستم. دکتر نیستم. اشرف مخلوقات نیستم. اسفل السافلین هم نیستم. محمدرضا شعبانعلی هستم. همین. لطفاً با برچسب گذاشتن روی من، دور دایره‌ی زندگیم رو محدود نکن. من برای مخاطبانم زندگی نمی‌کنم. برای خودم زندگی می‌کنم. سبک زندگیم ممکن است مخاطبی داشته باشد یا نه. اما زندگیم و تصمیماتم و واژه‌هایم را به هیچکس نفروخته‌ام و نمی‌فروشم. به همه‌ی برچسب‌ها و تعریف‌ها و قضاوت‌ها و قضاوت‌کنندگان می‌خندم!

              ۲- میشه با توجه به اینکه من شماره تماس و آدرس و ایمیل و محل زندگی و پروفایل فیس بوک و … از دوستم نداشتم، ده تا دونه از اون «هزار و یک روش» رو که گفتی برای من بنویسی؟ خیلی برام جالبه که اونقدر در مورد زندگی شخصی من می‌دونستی که حتی می‌دونی من راه‌های دیگری داشته ام یا نه!

              توضیح:
              هزار یعنی ۱۰ ضربدر ۱۰ ضرب در ۱۰ (فرهنگ دهخدا + معین + جدول ضرب دبستان +‌…)

              باز هم پیشنهاد می‌کنم از فرصت‌هات بهتر استفاده کن. و همینطور از واژه‌هات و وقت ارزشمند و دانشت رو برای بازنویسی تعریف یک واژه‌ی خاک خورده مثل «دکلمه!» حروم نکن. اون تعاریفی که بالا نوشتی رو گوگل در کسری از ثانیه به من و تو و دیگران نشون می‌ده! تعاریف خودت رو از زندگی بنویس و اجازه بده دیگران هم بر اساس تعریف خودشون از زندگی، زندگی کنند…

              هنوز منتظر فهرست اون ۱۰۰۱ روش هستم (حداقل ۲۰ تاش). دلخور می‌شم اگر بدونم اینقدر روش می‌دونی و خساست می‌کنی و به من یاد نمی‌دی…

              Thumb up 35

  • shiva می‌گه:

    چقدر ادم رو تو فکر فرو میبره فکر کردن به اونایی که دوستشون داریم و فکر میکنیم تا همیشه های همیشه هستند و این درستترین باور من است :
    سبزترین خاطرات از آن کسانیست که در ذهنمان عاشقانه دوستشان داریم

    Thumb up 0

  • سارا می‌گه:

    تکلیف هیچ تکلیف عاشقانه ای روشن نیست
    تکلیف دردی که در من کتاب شد
    تکلیف سقفی که در من خراب شد……..!

    Thumb up 0

  • سارا می‌گه:

    وقتی که دیگر نبود
    من به بودنش نیازمند شدم
    وقتی که دیگر رفت
    من به انتظار آمدنش نشستم
    وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
    من او را دوست داشتم
    وقتی که او تمام کرد
    من شروع کردم
    وقتی که او تمام شد
    من آغاز کردم…

    Thumb up 1

  • نیلوفر می‌گه:

    با سلام خدمت استاد خوبم…
    استاد شما امید من به زندگی بودین البته هستین ولی استاد من کاملا یادمه که خبر ازدواجتونو اعلام کردین.نمی گم با احساستون مخالفم نه! ولی شما داری به وضوح خبری که چند ماهه پیش راجع به ازدواجتون گذاشتین و انکار میکنید.آخه چرا؟؟؟

    Thumb up 0

    • خوب فکر کن.
      کلمه‌ی «ازدواج» رو از من نشنیده‌ای. من گفتم «دوست نزدیک» و «همراه».
      اما در فرهنگ ما، ظاهراً دوست نزدیک و همراه حتماً باید در بستر هم همراه ما باشه!!! به خاطر همینه که اون دو لغت رو به عنوان ازدواج تفسیر کردی :)

      البته حق با توست. در فرهنگ ما نگرش جنسیتی انقدر قوی است که تصور اینکه یک نفر از جنس دیگر، برای ما دوست، همراه، عزیز، شریک، همسفر و … باشد جز اینکه «همسر» ما باشد وجود ندارد. به هر حال ریشه‌های خاک خورده‌ی سنت به این زودی‌ها از خاک این فرهنگ زدوده نمی‌شود…

      Thumb up 26

      • فائزه می‌گه:

        واه! خدا به دور!
        آقا اینجا بچه رد میشه. این حرفارو نگو. خطرناکه : )))

        Thumb up 3

      • مریم1992 می‌گه:

        محمدرضا یادته فک کنم عاشورا بود که یه کامنت واست گذاشتم و باهات کلی درد و دل کردم؟ یادته گفتم تو این جامعه انگار نمیشه کسی رو دوس داشته باشی بی اونکه بخوای باهاش ازدواج کنی؟ نمیشه به کسی گفت :دوستت دارم بی اونکه بخوامت!!!!!!! و کلی حرفه دیگه……….ه .
        این حرف امروزت باز این درد کهنه رو به یاد من میندازه.

        Thumb up 7

  • مهنوش می‌گه:

    سلام محمد رضای عزیز
    تنها چیزی که میتونم بگم اینه که از صمیم قلب برات آرزو میکنم که به کسی که انقد دوسش داری برسی ، تک تک جمله هاتو با تمام وجود درک میکنم … .
    کاش انسان مثل شمع فقط یک شب زندگی می کرد اما در کنار پروانه اش .

    Thumb up 2

  • محمد علی هشیار می‌گه:

    محمد رضا غم خوردنت هم شور انگیز

    Thumb up 1

  • گلاره می‌گه:

    کمی تلخ بود ولی به نظرم ازش صافی و بی آلایشی ،عشق و دلتنگی به وضوح پیدا بود. و البته رد پای درد در تمام واژه ها و حتی مکث ها معلوم بود .شاید شاملو بیراه نمی گه که کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود و انسان با نخستین درد.

    برام خیلی جالب بود که اسم فابل صوتی با اسمم یکی بود. : دی

    Thumb up 1

  • shadi می‌گه:

    گاهی دلگرمی یک دوست آنقدر معجزه میکند
    که انگار خدا درزمین کنار توست…

    Thumb up 4

  • مهدی می‌گه:

    محمد رضان جان سلام یه سوال چند روزه میخوام بپرسم جلوی خودمو میگیرم ولی طاقت تموم شد میپرسم ، دوست خوبم با وجود ازدواجی که ۹ ماهه شکل گرفته آیا الان مطرح کردن عشق قدیمی و بر قراری رابطه مجدد مشکل ساز نیست ؟ آیا از لحاظ انسانی یا اخلاقی مشکلی وجود نداره ؟ درسته ؟ به زندگی زناشویت ضربه نمیزنه ؟

    Thumb up 1

    • زندگی زناشویی چیه؟ ازدواج کجاست؟ ۹ ماه چیه؟
      دوست من فکر کنم اطلاعاتت ناقصه یا برداشت‌های دیگری از اطلاعات مطرح شده در سایت داری.

      ضمناً مستقل از اینکه مفروضات و اطلاعات شما دور از واقعیته، به هر حال من هم در همه‌ی تصمیم‌هام همه‌ی منافع و مضرات و اثرات بلندمدت رو در نظر می‌گیرم.

      Thumb up 7

      • مرجان می‌گه:

        ببخشید استاد
        من معذرت میخوام, اصلا قصد سرک کشیدن توی زندگی شخصی شما رو ندارم
        منم صحبتی رو که مهدی عنوان کرد یادم هست و همیشه دوست داشتم ازتون بپرسم الان خوشبختید یا نه.
        ولی شما الان چیزه دیگه ای میگین…

        Thumb up 1

    • مهدی می‌گه:

      سلام محمد رضا جان حتما من اشتباه میکنم تا اونجایی که حافظه م یاری میکنه اول سال شما اعلام کردید با سمیرا رهبر ازدواج کردید و ماهم کلی شادی کردیم و تبریک گفتیم من هم از مطرح کردن سوالم به هیچ وجه قصد ناراحت کردن شمارو نداشتم ولی از معلمم سوال داشتم و دوست داشتم بپرسم … وقتی همه چیزو با ما هم قسمت میکنی شادیهات و غمهات ، خوشحالی و ناراحتیهاتو ما هم نگران میشیم خوشحال میشیم و …… دوست خوبم از اینکه همه ما رو انقدر به خودت نزدیک میدونی و با ما راحتی ممنونم . ولی خدایش ذهنم مشغول شده بود

      Thumb up 0

  • سارا می‌گه:

    مابدهکاریم به یکدیگر،به تمام دوستت دارم هایناگفته ای که پشت دیوار غرورمان ماندند و ما آنها را بلعیدیم تانشان دهیم منطقی هستیم.!!!

    Thumb up 3

  • نسیم می‌گه:

    و خاصیت عشق این است…
    میسوزاندت، باز هم بیشتر میسوزاندت… خاکسترت میکند…تو از بین میروی و کسی دیگر زاده میشود…کسی که دیگر مثل گذشته نیست و نخواهد بود…فرزند این فنا و بقا رنج است و رنج، و این رنج چقدر انسان را بزرگ میکند…
    محمدرضا تو الان همان فرزندی…تولدت مبارک…چقدر که این رنج بزرگت کرده…چقدر که این رنجها رو دوست دارم، که این رنجها اگر نبود ما همان کودک ناپخته و شیفته ای بیش نبودیم…
    دوست داشتم بگویم تو که او را اینقدر دوست داری ، او هم تو را دوست دارد و باز خواهد گشت اما لحظه ای درنگ کرده و میگویم این را برایت آرزرومندم…آرزو دارم هر اتفاقی که بیفته به صلاح تو باشه و مطمئن هستم که آنگونه خواهد بود…

    Thumb up 0

  • ملیحه می‌گه:

    دوست نادیده ی عزیز …مدت کمتر از یک سال است که به اینجا سر می زنم ، می خوانم ، حرف می زنم و در دلم جواب می دهم و کمتر این جواب های تودلی !!! را می نویسم و به اشتراک می گذارم !!این بار به نمی دانم چه دلیلی میل نوشتن ، قوی تر از قدرت سرکوب کردنِ ننوشتن بود ( شاید به دلیل امواج پر قدرت انرژی است که از نوشته ی شما و پاسخ های دوستان ساتع می شوند )….نمی دانم میا به گفتن همراه با یک دلتنگی عمیق موجب تار شدن دید چشمانم شد ( امان از اشک های بی موقع و با موقع !! ) خواستن بنویسم ، درد و دل کنم ، بگویم .. اما پاسخ دوستان را که خواندم …خودم را یک تکرار دیدم تکراری از اندوه ها ، دلتنگی ها ،احساس ها ، خشم ها و……..و دردریای بی کران تکرار دنیا ، دیدم که چقدر من …کوچکم …پس نمی گویم ….هیچ نمی گویم و فقط به گزذاشتن رد پایی بسنده می کنم و می روم ….
    فقط می گویم …چقدر دوست داشتم شما را از نزدیک می دیدم ، دست هایتان را محکم می گرفتم …حرف می زدم ، حرف هایی که گاهی به درست یا غلط فکر می کنیم پس از گفنشان آرام می گیریم …..و در پایان تشکری عمیق را نثارتان می کردم و می رفتم ………..خداوند در سخت ترین لحظات زندگی برایتان پررررنگ باشد …پرررنگ تر از همیشه….

    Thumb up 0

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *