متری برای عشق…

معیاری برای سنجش عاشقیبا دوست خوبم الهام الهی تبار حرف میزدم. از دو سال پیش که دانشجویم شد، هر از چندگاهی می نشینیم و گپی میزنیم. راستی پدر الهام، برای رها (فرزند مجازی من!) شعری هم سروده که یک بار باید برایتان بنویسم! الهام یک عادت مشخص دارد. سوال های ساده می پرسد و با جدیت نگاهت میکند. طوری که می دانی مشکل، با یک «جواب ساده» حل نمیشود!

این بار میگفت «عشق چیست و چه معیاری برای اندازه گیری آن وجود دارد؟».

گفتم: علمی پاسخ بدهم؟ گفت: «نه». نمیخواهم از سروتونین و هورمون ها بشنوم.

گفتم: ادبی پاسخ بدهم؟ گفت: «نه». خودم پاسخ های ادبی زیادی میدانم.

با خودم فکر کردم…

یاد تحقیقی افتادم که سالها پیش خوانده بودم:

انسانها در مورد خودشان کندتر از دیگران قضاوت میکنند. اگر از شما بخواهند که به «منصف» بودن دوستان و اطرافیان و خودتان، نمره بدهید (مثلاً صفر تا بیست) اکثر انسانها در مورد دیگران سریع نمره میدهند، اما وقتی نوبت خودشان شد، کندتر و دیرتر میتوانند نمره دهند. دلایل متعددی برای این رویداد ذکر شده است. از جمله اینکه اطلاعات ما در مورد خودمان بسیار زیاد است و نیاز به پردازش بیشتری داریم و نیز اینکه ما خودمان را آنقدر دوست داریم که دلمان نمیخواهد در مورد خودمان قضاوت اشتباه کنیم…

به الهام گفتم: اگر عاشق کسی باشی، او «من دیگر تو» است (Your Other Self). بنابراین نباید بتوانی به سرعت در موردش قضاوت کنی. اگر دیدی که در مورد کسی سریع قضاوت میکنی بدان که عاشقش نیستی و برای تو، «یکی مانند دیگران» است.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+393
  


73 نظر بر روی پست “متری برای عشق…

  • hengameh می‌گه:

    سلام
    خواستم بگم وبتون خیلی زیباتر شده
    انگار زندگی اینجا جریان داره
    قبلا اینجوری نبود
    ممنون از تیم طراحیتون و البته طراح لوگو

    Thumb up 0

  • فاطمه می‌گه:

    وقتی تجربه ش می کنی درست مثل اینه که یه جسم داغ رو تو دستت نگه داشتی ، نه دستکشی دستت هست نه جایی تا اونجا بگذاریش. نمی تونم بگم آرامش بدون عشق لذت بخشه یا تجربه عشق. چون روح و جسم رو ذوب می کنه در کنارش بدون این که بخوری یا بخوابی یه عالمه انرژی داری. آره واقعا! من دیگر من.

    Thumb up 3

  • شمیم می‌گه:

    عشق یعنی ازخود گذشتن و بدون انتظار

    Thumb up 0

  • زهراقاسمی می‌گه:

    در جواب به موضع گیری برخی از خوانندگان این مطلب
    من فکر نمیکنم اینجا نسخه برای مردم تجویز بشه یا اینکه حرف هایی که مطرح میشه قانون باشه که بخواهیم اینقدر با شک و دید بد اون ها رو آنالیز کنیم و نگران گمراه شدن باشیم.اینجا از نگاه معلمی که نسبت به مسایل حساس تر هستند و تجربیاتی دارند که هر کسی نمیتونه شخصا تجربه کنه _هم_به مسایل نگاه می کنیم .البته سعی میکنیم.
    اوقتی کسی از عشق صحبت میکنه از تحربیاتی که عشق بهش داده و از دریچه ای که از عشق به زندگیش باز کرده در مورد عشق یا ویژگی هاش میگه،انتظاری نیست که هر کسی بتونه درک کنه.بلکه هر فرد به اندازه تجربه ش از عشق و نگاهی که عشق بهش داده میتونه برداشت کنه.
    احتیاجی نبود بعضی از دوستان اینقدر محکم برخورد کنند و بابت این مساله نگران بشن و تحلیل هایی کنند که یه جوری شبیه به قضیه های ریاضی بود
    این نوشته برای این نبود_البته به گمان ضعیف من_که دستور العملی برای عاشقی صادر کنه.تصور من این بود عشق خودمون رو محک بزنیم و ساده ترین و کودکانه ترین برداشت میتونست این باشه که بگیم اگه در مورد کسی قضاوت نکردیم پس عاشقش بشیم!
    خیلی تعجب کردم و خیلی متاسف شدم دیدم که وقتی فردی نکته لطیفی رو به اشتراک میگذاره تا دیگران هم استفاده کنند اینطور سریع موضع بگیریم.بدون اینکه لحظه ای فکر کنیم.

    Thumb up 3

  • شمیم می‌گه:

    عشق ازخود گذشتن بدون انتظار است

    Thumb up 1

  • elham می‌گه:

    محمدرضای عزیز
    دست به سینه به احترامت، خواهم ایستاد…
    از تو ممنونم، به خاطر تمام چیزهایی که به من آموختی
    که اگر نبود راهنمایی هایت، زندگیم مسیر دیگری داشت
    از تو ممنونم، که بی مضایقه می بخشی تمام آموخته هایت را، که با ارزش ترین دارایی ات هستند
    کاش این را همه می دانستند،که تو نوری و دلت آیینه است…

    Thumb up 9

  • taha می‌گه:

    سلام
    با توجه به اینکه باز هم مدت زیادیست در شماره بعدی رادیو مذاکره وقفه ایجاد شده با دیدن این پستی که گذاشتید خواستم اجازه بگیرم پیشنهادی دهم یک شماره از رادیو را به مذاکره عاطفی اختصاص دهید وسوالی که به شدت ذهن من را مشغول کرده مذاکره در مورد مهریه است چون به یکباره جنبه رقابتی پیدا کرده و متاسفانه نمیتوان از راهنمایی هایی که در کتابتان ذکر کردید استفاده کرد.
    در کتابتان ذکر کرده بودید مذاکره کننده خوب کسیست که با پیشنهادهای بیشتری در چنته وارد مذاکره شود با توجه به تیپ خانواده های ایرانی واقعا چه پیشنهادهای میتوان ارائه کرد که با عرف سازگار باشد.
    امیدوارم حتی الامکان مرا راهنمایی کنید اگر بتوانید یک شماره اختصاص دهید که مرا بسیار مشعوف میکنید

    Thumb up 0

  • گیتی می‌گه:

    ببخشید می دونم بی ربطه اما از خوشحالی نمی دونم چیکار کنم! الان دیدم که مهندس شعبانعلی هفته آینده تو گردهمایی سمپاد زنجان شرکت می کنن! وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای مهندس ممنونممممممممممممممممم!

    کاش بشه از نزدیک حداقل صحبتی داشته باشم باتون! به عنوان یکی از مخاطبان سایت که بیشتر از یک ساله که مطالبتون رو می خونم و از دانشجوهای دور به حساب می یام البته به عقیده ی خودم! نمی دونم مظر شما چیه! چه خ.شحال باشید چه نه من که خیلیییییییییییییییییییییی خوشحالم!

    Thumb up 0

  • ناشناس می‌گه:

    لعنت به تمام انسانی هایی که می گویند محبت اما به وقت محبت کردن در دودلی قرار می گیرند که آیا این شخص لایق محبت من است یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    Thumb up 2

  • hedieh می‌گه:

    دوباره از اون جوابهایی دادین که متنش اس ام اس و کامنت میشه همه میخونن خیلی دقیق بود

    Thumb up 0

  • خوشحالم جهت ملاقات با شما
    به زودی میتونم ببینمت محمدرضاجان

    Thumb up 0

  • vahidarj می‌گه:

    قرار نیست اتفاقی بیافتد
    نیازی به جمع شدن مردم
    برای تغییر جهان در میدان‌ها نیست
    اعتصاب غذا
    میله‌های زندان را لاغرتر نمی‌کند
    خودسوزی
    تنها گرمای زمین را بیشتر می‌کند
    و تب مادرانمان را

    همه می‌دانند هیچ دیپلماتی ادکلن‌اش بوی صلح
    نمی‌دهد…

    رادیوها را ببندید
    خبری نیست، هیچوقت نبوده است
    برای تغییر جهان
    تنها گفتن یک دوستت دارم
    کافی‌ست.

    آزاد نوروزی

    Thumb up 3

  • سید عباس می‌گه:

    سلام جناب شعبانعلی
    من تصورم بر این است که دانستن مفاهیمی اینچنین بسیار انتزاعی و فردی است و
    اینکه همه ی ما در حال آموختن و تجربه کردن هستیم
    هماره و هماره

    Thumb up 0

  • مهرداد نجم آبادی می‌گه:

    آقای شعبانعلی،
    همان طور که قبلاً خدمتتان گفتم( و متاسفانه پاسخی از شما دریافت نشد)، خیلی از این عبارات قصار گمراه کننده هستند، و ظاهراً شما به احتمال قوی، به علت اینکه اکثر آدمها، به علل قابل ذکر، از آنها خوششان میآید، زیاد از آنها استفاده میکنید. این گفته ی اخیر شما هیچ گونه پشتوانه ی علمی، ادبی، فلسفی، روانشناختی، نجاری و آهنگری ندارد. شاید بتوان در حرفه ی سریش کاری زیربنائی برای آن پیدا کرد. آخر برادر من آن تحقیق که فرموده اید، اعتبارش را از کجا یافته، که شما بر اساس آن، و چسباندن «من دیگر تو» به آن(که خود محل بحث و تحقیق است)، نتیجه گیری می کنید که “اگر دیدی که در مورد کسی سریع قضاوت میکنی بدان که عاشقش نیستی”؟
    اگر من وشما در ایوانی نشسته، ودر حال کشیدن قلیان، تک و تعریف می کردیم، باکی نبود. حرف های نو، هر چقدر هم که اشتباه باشد، اگر عوامل جالب و هیجان انگیزی در آنها وجود داشته باشد، ممکن است انسان را به فکر فرو ببرد و به هر حال نتیجه ای عاید شود. هرچند خود این امر از حیث بازده ای که دارد و صَرف زمان، قابل تأمل است. اما در اینجا افرادی هستند که اکثراً، بدون اینکه به هیچ نحو قصد توهین داشته باشم، باید بگویم، بدون تجزیه و تحلیل دقیق، ظاهراً قصد به کار بردن آموزه های شما را دارند. از این روست حساسیت گفته های شما. اگر شکی در مورد این قضیه ی«بدون تجزیه و تحلیل» دارید، خوشحال می شوم آنرا به وضوح به شما نشان دهم.
    اساساً این حرف درستی نیست که آدم ها در مورد خودشان کندتر قضاوت می کنند. انسان ها، درست مانند سایر جانوران، دائماً در حال مقایسه ی خود با دیگران هستند. اصلاً تا خصوصیتی را در خود تشخیص ندهند، آن را صفت قابل ارزیابی در دیگران نمی دانند. تازه در آن هنگام نیز (به شکل نزولی با افزایش سن)، معمولاً به خود نمره ی بالا تری می دهند. مثلاً وقتی شما می بینید که کسی تدریس می کند، یا حرف نوئی می زند، بلافاصله ممکن است آنرا با نحوه ی تدریس خود و حرف های نوی خود مقایسه کنید. حال اگر خیلی با انصاف باشید، نمره ی عادلانه تری به خود می دهید. اما به هر تقدیر، به خود نمره می دهید.
    اینکه از شما پرسیده شود که به خود چه نمره ای می دهید، و نحوه ی پاسخ دادن شما، قضیه ی کاملاً متفاوتی است. در اینجا دیگر شما نمی توانید به راحتی بگوئید که “من خیلی آدم با حالی هستم”؛ زیرا مورد تخطئه قرار می گیرید.
    اگر بخواهید با خرقه ی درویشی سر آدم ها و خود را کلاه بگذارید، می گوئید که “من خاک کف کفش شما هستم”.
    از آن طرف، اگر هم خود بزرگ بینی شما از حد معینی تجاوز کند، می گوئید: “نمی خواهم از خود تعریف کنم ولی…” که این دو به هیچ عنوان مانعهالجمع نیستند. ممکن است همین امر باعث شده باشد که شما بفرمائید که آدم ها در مورد خودشان مشکل نمره می دهند.
    بعد هم، اگر مانع دیگری بر سر راه قضاوت آدم ها در مورد خودشان باشد، بیشتر از هر چیز، همانا حساس بودن قضیه در تأثیری که «قضاوت در مورد خود» بر ایجاد یا ازاله ی اعتماد به نفس در فرد دارد، است . آقای شعبانعلی، آخر برادر من، شما که ماشالله آنقدر در باب فرهنگ اهتمام ورزیده اید، حتماً می‌دانید که متوسط مردم، در این کشور و یا کشور های دیگر، در نمره دادن به دیگران، آنقدرها به امر پردازش اطلاعات روی نمی آورند؟! شما حکماً به این امر واقفید که نمره دادن بیشتر آدم ها به هم، بر اساس سلیقه ی آنهاست و نه محاسبات آنان. آنها ابتدا انتخاب می کنند و سپس به آنها نمره داده و در صدد توجیه رفتار فرد مورد نظرشان بر می آیند.در بعضی از موقعیت ها، مانند انتخاباتی که در کشور ها صورت می گیرد، این امر به خوبی مشهود است. اگر این طور نبود، آدم ها، بعد از چند سال از انتخابشان، آنقدر پشیمان نمی شدند.
    اگر فردی غیر از شما، در صفحه ی فیس بوک شما، یا در همین جا، مطالب جالبی بنویسد، یک لایک ناقابل هم دریافت نخواهد کرد؛ در صورتی که، ممکن است ده ها «لایک» (که ناگفته نماند، من آنرا بسیار چیز منحرف کننده ای می دانم)، نصیب نوشته هائی از شما شود که احتمالاً آنان دریافت زیادی هم از آن نداشته اند(مانند آنچه خانم faeze در بالای همین ستون به آن اذعان داشته‌اند) -این گفته، به هیچ نحو نافی ارزش نوشته های شما نیست. شما حتماً دیده اید که تعاقب دو پدیده ی «دوستی» و “نمره‌ی بالا”، معمولاً به همین صورت «دوستی» سپس “نمره‌ی بالا” است و نه “نمره‌ی بالا” سپس «دوستی».
    من نمی خواهم در این مورد کلام آخر را گفته باشم و بحث در این ابواب بسیار می توان کرد؛ فقط می خواهم توجه شما را به این نکته جلب کنم که سرو ته این گونه موضوعات را نمی توان با جملاتِ(در بهترین وضعیت) هوشمندانه و خلق الساعه ی قصار، به هم آورد.
    خانم الهام، برای استفاده از دستورالعمل شما، با یک پارادوکس جدی مواجه حواهد شد. به این معنی که اگر وی عاشق نباشد، به طور معمول، لزومی برای کاربرد این دستورالعمل نمی‌یابد. اگر این لزوم وجود داشته باشد، و در واقع سریع قضاوت نکردن، شرط کافی هم باشد، معنی آن این است که خانم الهام می‌تواند مشکوک باشد به اینکه عاشق هر کسی که در دایره‌ی ارتباطات او قرار دارد، هست یا نه. شرط عاشق بودن این است که وی در مورد آن فرد سریع قضاوت نکند. در این صورت، بایستی دانه،دانه، همه‌ی افراد را امتحان کند تا ببیند آیا کسی هست که نتواند در مورد او سریع قضاوت کند(به شرطی که بداند سریع یعنی چه!) اولین کسی را که یافت، فکر می‌کند که اگر شرط آقای شعبانعلی، شرط لازم و کافی باشد، باید قاعدتاً این همان فردی باشد که وی عاشق اوست. در اینجا اگر به استاد اعتماد لازم را داشته باشد، می‌تواند تا اطلاع ثانوی آن فرد را عشق قطعی خود اعلام کند، مگر اینکه قبلاً یک چیزهائی در مورد داشتن «احساس» در عشق، به گوشش خورده باشد. در این صورت، به این صرافت می‌افتد که احتمالاً منظور استاد، این نبوده است که شرط فوق، شرط کافی هم هست. با احتساب این موضوع، فکر می‌کند که حتماً ابتدا باید احساس عشق به کسی بکند تا بعد صحت و سقم آنرا ، با روش استاد، تعیین کند. در اینجا این سوال برای او به وجود میآید که اگر «احساس عشق» با خود «عشق» یکی است، که با همان احساس عشق، مقصود حاصل آمده، و دیگر نیازی به امتحان “سرعت قضاوت” نیست. و اگر عشق چیزی به جز احساس عشق است، آن چیز اساساً چیست وچه موقع محقق می‌شود؟ آیا در اینجا تشخیص سره از ناسره مطرح است، که همان تشخیص عشق راستین از عشق دروغین باشد؟ دراین صورت «راستین» و «دروغین» به چه عواملی به غیر از احساس مربوط می‌شوند؟ آیا بحث بر سردوام عشق است؟ اگر این طور باشد، عبارات راستین و دروغین مصداقی در این مورد ندارند. لیوان یک بار مصرف را لیوان دروغین نمی گویند!
    از طرف دیگر در دستورالعمل، راجع به راستین یا دروغین بودن عشق، سخنی گفته نشده و فقط بحث دائر بوده است بر تشخیص بین «عشق» و «غیر عشق؛ در چنین حالتی، چه فرقی می‌تواند بین «احساس عشق» و «عشق» وجود داشته باشد؟!
    به هر تقدیر خانم الهام مجبور می‌شود منتظر‌شود تا اولین احساس عشق فرا برسد. آنگاه نوبت به این می‌رسد که کرونومتری را که از قبل از یکی از ورزشی فروشی‌های میدان منیریه ابتیاع کرده است، از کیف خود بیرون آورده و فوراً دکمه‌ی آن را فشاردهد. بعد که خیالش از جهت معین بودن نقطه‌ی شروع عشق راحت شد، یادش می‌افتد که از استاد نپرسیده که «به سرعت» یعنی چقدر؟ مثلاً زیر ده ثانیه، یا ده روز، یا ده ماه و یا ده سال؟ در اینجا به نظرش می‌رسد که به استاد اس-ام-اس زده و بگوید که ایشان طبق آن داستان قدیمی، فراموش کرده میزان نمک دیزی را بگوید! جواب اس-ام-اس می‌آید؛ استاد نوشته:”الهام جان، چرا آنقدر مته به خشخاش می‌گذاری؟ مگر خودت نبودی که گفتی جواب علمی نمی‌خواهی؟ «به سرعت» حدوداً مشخص است دیگر! یعنی “به سرعت»”. خانم الهام با تمام ارادتی که به استاد دارد، ماهیان دراز(هم ردیف سالیان دراز) به چرخش عقربه های کرونومتر و بعد که باتری آن تمام شد، ساعت و بعد هم تقویم، با نگرانی نگاه می‌کند، و هماره در این اندیشه است که نکند قبل از اینکه ایام «به سرعت» تمام شده باشد، قضاوتی بکند و عشق، باطل اعلام شود و او هم با خبر نشود!
    موردی که ممکن است در این اثنا پیش بیاید، این است که به هر صورت اگر معلوم شود که معیار «به سرعت» بودن چیست، و قبل از موعد مقرر، ایشان قضاوتی در مورد آن فرد بنماید که حاکی از ضایع بودن آن فرد باشد، احتمال دارد به خود بگوید: “این چگونه احساسی است در من، که با این همه که می‌دانم او فرد ناشایستی است، باز هم او را دوست دارم؟ آیا عشق چیزی به جز این است؟ و آیا هر چه به جز این، کاسبکاری نیست، هرچند با نتایجی کمتر دردناک؟”.
    از طرف دیگر، ممکن است ده سال بگذرد و خانم الهام قضاوتی در مورد فرد مورد نظر ننماید. با توجه به بی ارتباط بودن وجود عشق با دوام آن، که ذکر آن رفت، آیا می‌توان ادعا کرد که آن یک عشق بوده است؟ اگر بناست که خصوصیات شخصیتی انسان ها و ارزیابی آن، در ماهیت عشق مؤثر نباشد، چه فرقی بین عشق یک روزه و عشق ده ساله است؟
    با احترام.

    Thumb up 1

    • دوست عزیز. جناب آقای مهرداد نجم آبادی.

      تاریخ ما، همواره پر بوده از کسانی که چون شما، چون کسی را نیافته اند که پای صحبتشان بنشیند، با سنگ اندازی از پایین منبر، اعلام حضور میکرده اند!
      احساس مسئولیت بیش از حد شما در هدایت دیگران و جلوگیری از گمراهی دیگران نیز ستودنی است. چند دهه است که ما به حضور دوستانی همچون شما که بیش از خودمان به هدایت و خوشبختیمان می اندیشند عادت کرده ایم.

      من مرجع تحقیقات را در روزنوشته ها اشاره نمیکنم. صرفاً از آن رو که آنها دل نوشته هستند و مقالات دانشگاهی نیستند. اما کسانی که اهل حوزه علوم رفتاری هستند، میدانند که مبحثی که من گفتم از جمله معروفترین مباحث در روانشناسی اجتماعی است که معمولاً تحت عنوان In-Group Favoritism مطرح میشود. برای یادگیری آن هم لازم نیست به ژورنال های معتبر بزرگ روانشناسی مراجعه کنید – که قطعاً برای شما سخت است و شما واژه پردازی و نظریه پردازی ذهنی بدون مطالعه در زمینه لیوان های یک بار مصرف را بیشتر از مطالعه مقالات دشوار ترجیح میدهید! – کافی است این مفهوم را در گوگل جستجو کنید. این تحقیقات به حدی تکرار و کلاسیک شده که در اکثر دائره المعارف ها مثل ویکی پدیا و … نیز، گزارش های آنها ذکر شده است.

      اساساً هم اگر علاقمند هستید در مورد انسانها و رفتارها و نگرش های انسانی صحبت کنید، کتاب خوبی وجود دارد به نام: Experiments With People که لینک آن را در آمازون برایتان گذاشته ام. خریدن و خواندن آن را از دست ندهید.
      http://www.amazon.com/Experiments-With-People-Revelations-Psychology/dp/0805828974

      Thumb up 6

      • rezaA می‌گه:

        ی مثال دیگه اینکه الان مثلا شاگرد راننده خط اتوبوس تهران بندرعباسم بیاری خودشو از همه بالاتر میدونه..این تو ذاته همه ادم ها هست..و این از روز روشن تره که هرکسی خودشو قضاوت نمیکنه همونطوری که اقا شعبانعلی گفتن..این اقای مهرداد نجم ابادی ب قول دکتر شیری دزد با جراغ بودن بد حکایتیست اینکه حالا چند کلمه ای یاد گرفتی نمیتونی هرطور دلت بخواد و هرجی میخوای بگید..

        Thumb up 1

        • مهرداد نجم آبادی می‌گه:

          آقا رضا،
          راجع به دزد با چراغ فرموده اید، باید خدمتتان بگویم که دزد با چراغ، به هر تقدیر بهتر است از راننده ی اتوبوسی است که شب با چراغ خاموش حرکت می کند. تصور کنید که شما مسافر آن اتوبوس باشید.
          در هر صورت اگر من چند کلمه ای یاد گرفته باشم، چه اشکالی دارد که، به زعم شما و یا آقای شعبانعلی، حتی به قصد پز دادن، آنها را مطرح کنم؟ فوقش ناب بودن گفته های آقای شعبانعلی بیشتر هویدا می شود.
          من اگر می خواستم به قول شما، هر چه می خواهم بگویم، حافظه ی سایت آقای شعبانعلی لبریز می شد. فقط در مورد عنوان این ستون صحبت کردم و سعی کردم از آن خارج نشوم. اگر فکر می کنید چیز بی ربط یا اشتباهی گفته ام، لطفاً با ذکر دلیل، دقیقاً به آن اشاره کنید. آیا آموزه های استاد به شما، غیر از این را می گوید؟
          در ضمن، آقا رضا، بچه های بندر عباسو دست کم نگیر، معمولاً تو دعوا، چند نفر به یه نفر عمل می کنند.

          Thumb up 0

          • rezaA می‌گه:

            ببین رفیق اینهمه گرد و خاک لازم نیست اخه..ماشاالله اهل مطالعه هستی..روانشناسی..همه چی میدونی..اول بالغتو بیار بالا و بهم نریز و نخواه با همه در بیفتی بعد نظرتو بده..

            Thumb up 1

      • ناشناس می‌گه:

        من فک کردم خودشما این ها رُ نوشتی مهندس! یعنی یه حسی بم میگه خواستی یه تلنگری بزنی دوباره!
        چرا به خودت سخت میگیری ؟!!!!!!!!!!!!!!بزا هرکی هرچی دوس داره فک کنه.خودتُ ناراحت نکن.الانم فک کنم این مهرداد نجم آبادی! یه جوابی باستون داره.که بیادبگه هااااااااااااااااااا.از من گفتن.اما شماشتر دیدی ندیدی.مهندس شعبانعلی!!!!!!!!!!!!

        Thumb up 0

        • معین می‌گه:

          اگ منظورت از مهندس، محمدرضا بود که باید بگم:
          محمدرضا خلاصه و جامع میگه…ضمن احترام به آقای نجم آبادی من ک تا نصفش بیشتر نخوندم، متنش بیشتر از کل انشاهای دوران مدرسه من بود!

          Thumb up 3

          • مهرداد نجم آبادی می‌گه:

            معین جان،
            عذر می خواهم، پاسخ آقا یا خانم ناشناس، در ذیل نوشته‌ی شما آمد. از ایشان نیز به همچنین.
            اگر فقط به خاطر طولانی بودن، نیمی از نوشته مرا خوانده‌اید، متأسفم. من خود در کل طول تحصیلم یک انشاء هم ننوشتم و همیشه صفر می گرفتم. (البته در درس های دیگرنیز وضعم خیلی بهتر از این نبود!). به هر تقدیر من از نوشتن چندان لذت نمی برم و آنچه برایم مهم است برقراری ارتباط دقیق با مخاطب است؛ به این علت است که متن ها کمی طولانی از آب درمی آید.
            اما اگر به خاطر ضعف متن، از خواندن دست کشیدی، برای من غم انگیز است و علت این غم طولانی است.

            Thumb up 0

        • مهرداد نجم آبادی می‌گه:

          ناشناس عزیز،
          موقعی شما می توانید بگوئید که کسی را خوب می شناسید که نوشته اش را با دیگری اشتباه نگیرید.
          من نمی دانم که آیا سیستم آموزشی مهندس به شکلی است که در چنین مواقعی شما باید او را دلداری بدهید و راهنمائی کنید، یا تصور می کنید که او با همه ی علم و تجربه ای که دارد خود بهتر می تواند از پس قضیه بر آید؟
          در ضمن اینکه من شما را به یاد شتر انداخته ام، باعث مباهات است؛ حتی اگر در مثل مناقشه نباشد.

          Thumb up 0

      • گیتی می‌گه:

        میبینید دقیقاً بحث به زور منجی بودنه! مثل همون سیگار! از این بحثا زیاده! همه ما ایرانی ها تقریباً یک جور عادت کردیم که پیر و مرشد باشیم! از خودم شروع می کنم! متاسفانه این گونه ام! اما حداقل سعی میکنم که تو یک چنین سایتی که نویسندش سالهای سال بیشتر از من مطالعه کرده این کارو نکنم!

        Thumb up 1

        • ناشناس می‌گه:

          از کجا می دانیم که این آقا خودش اهل مطالعه و تحقیق بیشتر یا حداقل یکسان با آقای شعبانعلی نیست؟ من نوشته هایش را خواندم به نظرم قابل تأمل آمد.

          Thumb up 1

          • برای من متن ایشون جالب بود.
            اما خوب. حداقل اگر کسی پدیده ی ingroup favoritism رو در حدی نشناسه که بگه پایه روانشناسی، جامعه شناسی، فلسفی و حتی ادبی! نداره، لااقل میشه نتیجه گرفت در حوزه روانشناسی اجتماعی کمتر از ۱۰۰ صفحه کتاب خونده.
            راستی یک جمله اصلا چگونه ممکنه پایه ی ادبی هم نداشته باشه؟ خیلی به معنی این انتقاد فکر کردم اما نفهمیدم

            Thumb up 2

            • ناشناس می‌گه:

              جناب شعبانعلی، من در رشته روانشناسی تحصیل کرده ام. از آن فوق لیسانس های به نسبت قدیم :) تا حدودی با این مفهوم آشنایی دارم، ولی حقیقتاً آن مطلبی که شما نوشته بودید:
              “انسانها در مورد خودشان کندتر از دیگران قضاوت میکنند. اگر از شما بخواهند که به «منصف» بودن دوستان و اطرافیان و خودتان، نمره بدهید (مثلاً صفر تا بیست) اکثر انسانها در مورد دیگران سریع نمره میدهند، اما وقتی نوبت خودشان شد، کندتر و دیرتر میتوانند نمره دهند. دلایل متعددی برای این رویداد ذکر شده است. از جمله اینکه اطلاعات ما در مورد خودمان بسیار زیاد است و نیاز به پردازش بیشتری داریم و نیز اینکه ما خودمان را آنقدر دوست داریم که دلمان نمیخواهد در مورد خودمان قضاوت اشتباه کنیم…”
              برایم جدید بود، خیلی مایلم منبع آن را پیدا کنم.
              یک نکته دیگر این است که من تا حالا ندیده ام کسی در مسایل روانشناسی این جور نتیجه گیری کند، البته برایم جالب بود : “تو در مورد خودت دیر قضاوت می کنی. کسی که عاشقش هستی، خود دیگر توست، پس نتیجه می گیریم که تو باید در مورد معشوقت هم دیر قضاوت کنی.”
              این جور نتیجه گیری ها در مسایل انسانی خیلی سخت است، اگر نگویم اشتباه است. این اصول ریاضی است. ریاضی حتماً در مورد انسان صدق می کند، ولی در جاهای بسیار جزیی و دقیق، نه کلی. شما هر ویژگی ای را که در انسان درنظر بگیرید، دارای یک طیف بسیار وسیع است و وقتی ما این گونه نظرات را می دهیم باید دقیق بدانیم در مورد کدام فرد با کدام مختصات از آن ویژگی صحبت می کنیم. مثلاً آیا یک جور عاشقی داریم؟ آیا تمام کسانی که ادعای عاشقی دارند، مختصات عاشقیشان شبیه هم است؟ آیا اساساً عاشقی برای همه یک چیز است و ما می دانیم آن چیست ؟ آیا همه افراد به یک نسبت معشوق را “خود- دیگر” می دانند؟
              وقتی از نزدیک با انسان ها کار می کنیم، تازه متوجه می شویم چقدر همه چیز در ذهن ها مبهم است. چقدر عاشقی های متفاوت وجود دارد. چقدر به اشتباه افراد خود را عاشق تصور می کنند. به هزار دلیل ممکن است فردی در مورد دیگری دیر قضاوت کند. یا در مورد خودش زود قضاوت کند.کسانی هستند که مرتب خود را با دیگران مقایسه می کنند و خود را در مراتب پایین می بینند و این اتفاق هم سریع می افتد، خُب این آدم می تواند از این فرمول استفاده کند؟در مورد شناخت خودشان ودیگری هم به همین شکل است. در مورد مسایل انسانی توضیحات جزیی و فردی لازم است و رسیدن به اصول کلی کار بسیار دشوار و خطرناکی است. ممنون از توجه شما.

              Thumb up 1

              • ناشناس می‌گه:

                ضمناً، یک سوال که من همیشه از خودم می پرسم و هنوز هم به جوابش نرسیده ام.خیلی دوست دارم با شما و دوستان در میان بگذارم ونظر شما راهم بدانم. از خودم می پرسم:” اگر مثلاً فروید آمد و به صورت ناشناس به تو چیزهایی در باره روانکاوی گفت،آیا توان این را داری که تشخیص دهی این حرف درست است یا غلط؟ یا حتماً باید از سوابق او بدانی تا حرف هایش را بپذیری؟”

                Thumb up 0

              • دوست عزیز. رفرنس را نوشته ام. مقاله Ingroup favoritism در کتاب Experiments with people لینک آمازون کتاب را هم گذاشته ام.

                Thumb up 0

            • مهرداد نجم آبادی می‌گه:

              آقای شعبانعلی،
              پاسخ به نوشته‌ی قبلی شما نسبتاً مفصل است که احتمالاً آنرا به صورت پیام خصوصی برای شما ارسال می‌کنم. اگر خود شما یا دوستان علاقه‌مند بودید که در معرض دید دیگران قرار گیرد، لطفاً مرا با خبر سازید. در این صورت باید جرح و تعدیلی در آن به عمل آید.
              اما در مورد نوشته‌ی اخیرتان و همچنین قسمتی در نوشته‌ی قبلی، مرتبط با آن.
              برای من حیرت آور است که شما در نوشته‌ی قبلی خود به موضوع معروفی در مورد مطالعات روانشناسی اشاره کرده‌اید که دقیقاً تأیید کننده‌ی گفته‌های من است و شما آنرا به نحو غیر قابل باوری، مرتبط با نوشته‌های خود در سرفصل این ستون دانسته‌اید.
              من مقاله‌ای را همراه با ترجمه‌ای آن که خود ازآنها به عمل آورده‌ام، در اینجا آورده‌ام که دوستان دیگر با اشراف بیشتری موضوع را دنبال کنند.

              این قسمت آغازین مقاله‌ای در مورد موضوع است که در ویکی پیدیا آمده است:

              In-group favoritism, sometimes known as in-group–out-group bias, in-group bias, or intergroup bias, refers to a pattern of favoring members of one’s in-group over out-group members. This can be expressed in evaluation of others, allocation of resources and many other ways.[1]

              ترجمه:
              “جانبداری از هم گروه، که گاهی تعصب نسبت به افراد جزء گروه، یا خارج از گروه(به فارسی خودمان، اجنبی)، نامیده می‌شود، یا نام های دیگری از قبیل، تعصب هم گروهی یا بین گروهی، بر آن اطلاق شده، اشاره به الگوئی دارد که در آن به اعضای گروهی که فرد، خود را جزئی از آن می‌داند، بیشتر از اعضای گروه اجنبی بها داده می‌شود.
              این الگو می‌تواند به شکل نحوه‌ی ارزیابی دیگران یا نحوه‌ی اختصاص دادن منابع موجود به افراد متجلی شود. ”
              ———————————————————————————————————————
              این قسمت‌هائی از نوشته‌ی من است که مقاله‌ی حواله‌ای شما کاملاً آنرا تأیید میکند:

              “اگر فردی غیر از شما، در صفحه ی فیس بوک شما، یا در همین جا، مطالب جالبی بنویسد، یک لایک ناقابل هم دریافت نخواهد کرد؛ در صورتی که، ممکن است ده ها «لایک» (که ناگفته نماند، من آنرا بسیار چیز منحرف کننده ای می دانم)، نصیب نوشته هائی از شما شود.”

              یا این قسمت از نوشته‌ی من:

              ” شما حتماً دیده اید که تعاقب دو پدیده ی «دوستی» و “نمره‌ی بالا”، معمولاً به همین صورت «دوستی» سپس “نمره‌ی بالا” است و نه “نمره‌ی بالا” سپس «دوستی».”

              واین دقیقاً اشاره به همان جانبداری از هم گروه است.
              ——————————————————————————-
              قسمت دیگری از مقاله‌ی حواله‌ای شما این است:

              Self-esteem

              It is argued that one of the key determinants of group biases is the need to improve self-esteem. That is individuals will find a reason, no matter how insignificant, to prove to themselves why their group is superior.

              ترجمه:
              ” عزت نفس
              بحث‌هائی به عمل آمده حاکی از اینکه، یکی از تعیین کننده‌ترین عوامل در تعصب نسبت به گروه، نیاز فرد به ایجاد عزت به نفس در خود است. به این معنی که، افراد دنبال دلیلی، هرچند پیش پا افتاده، می‌گردند تا به خود ثابت کنند که برای برتری گروه خودی، دلیل موجهی وجود دارد.”

              این مطلب کاملاً مرتبط با مسئله‌ایست که من به روشنی در نوشته‌ی خود آورده بودم. گفته‌ی‌ من این بود:

              ” اگر مانع دیگری بر سر راه قضاوت آدم ها در مورد خودشان باشد، بیشتر از هر چیز، همانا حساس بودن قضیه در تأثیری که «قضاوت در مورد خود» بر ایجاد یا ازاله ی اعتماد به نفس در فرد دارد، است .”

              آنچه شما در نوشته‌ی آغازین خود به آن اشاره کرده‌اید،سریع یا کند بودن نمره دادن است، و به هیچ نحو صحبتی از کم و زیاد نمره دادن نبوده است. در واقع، هیچ ارتباطی بین گفته های شما و قضیه ی In-group favoritism وجود ندارد. برعکس، بنده که سال هاست در مورد این مسئله تحقیق می کنم، آن موضوع را مطرح کرده ام.

              من نمی دانستم که شما در امر شعبده هم دست دارید. چگونه موضوعی که سالهاست خیلی ها روی آن کار می‌کنند و کمتر کسی که اهل فن باشد از آن بی‌خبر است را، مانند کسانی که سه ورقِ بازی را روی زمین پشت رو می‌گذارند و با جا به جا کردن سریع آنها، شما را گیج می‌کنند و شما جای ورق مربوطه را گم می‌کنید، به عنوان تأیید گفته‌ی خود، آنهم به شکل نه چندان ماهرانه، جا می‌زنید؟
              من از شما خواهش می کنم آنچه وجه اشتراک بین گفته‌ی شما به خانم الهام و آن مقاله است را، به طور مشخص، همان طور که من نوشتم، برای من و سایر دوستان بنویسید.
              اگر چیزی پیدا کردید یک جایزه ی خوب پیش من دارید! واگر پیدا نکردید، شرافتمندانه اقرار کنید.

              در مورد اینکه چرا نوشته بودم گفته‌ی شما پشتوانه‌ی ادبی ندارد.(من لغت «پشتوانه»را به کار برده بودم ونه «پایه» که شما به اشتباه نقل قول کرده‌اید. نمی‌دانم معنی دقیق واژه ها اصلاً برای شما ارزشی دارد یا نه؟)
              بنده در آن قسمت از نوشته، به نجاری و آهنگری هم اشاره کرده بودم. حال چگونه است که شما فقط در مورد ارتباط ادبیات با گفته‌ی خود سوال می کنید؟
              در هر صورت، اگر لااقل جنبه‌ی شاعرانه یا وهم انگیزی در گفته‌ی شما بود، میشد آن را نوعی پشتوانه‌ی ادبی تلقی کرد.
              حال امیدوارم از من نپرسید که ارتباط نجاری با گفته‌ی شما چیست. آنهم بالاخره به جفت وجور کردن در و تخته به هم مربوط می‌شود!
              با تشکر.

              Thumb up 0

              • دوست عزیز. سواد و دانش با ترجمه لغت به لغت دو جمله از ویکی پدیا حاصل نمیشود.
                باید بیشتر از اینها در محضر بزرگان زانو بزنید وگرنه دیر یا زود بازی روزگار شما را به زانو در خواهد آورد.
                پیشنهاد میکنم بیشتر مطالعه کنید. عمیق تر فکر کنید و حتماً کتاب بخوانید. تراوشات ذهنی شما در یک شب جمعه خلوت در بستری خالی، به سختی میتواند تجربه عشق را تفسیر کند.
                زندگی کنید. بخوانید. عشق بورزید. تجربه کنید و امیدوارم روزی شما هم سایتی داشته باشید و مخاطبانی که دوستتان داشته باشند تا مجبور نشوید به جملات دیگران آویزان شوید و خودتان را مطرح کنید.
                البته تا آن روز امکانات سایت من در خدمت شماست.

                پی نوشت: آقای مهرداد نجم آبادی. فکر میکنم هم مهرداد و هم نجم آبادی نام و فامیل زیبایی هستند. حیف نیست ایمیل خود را Zepereshk@gmail تعریف کرده اید؟ البته احتمالاً وجه تسمیه ای بوده که ما نمی دانیم.

                Thumb up 8

              • سمیه می‌گه:

                آقای نجم آبادی، پیشنهاد میکنم، قبل از درج کامنت جدید در این پست و پستهای آتی به دسته بندی هر نوشته توجه بفرمایید…این نوشته ،از دل نوشته های آقای شعبانعلی هست و انتقاد کمیت زده شما!!!(که از دید بنده فاقد کیفیت هم هست )به این نوشته یه رفتار شتابزده هست.به عنوان یک مهمان تازه وارد ،لطف بفرمایید به رسم ادب ،ابتدا مرامنامه صاحبخونه رو مطالعه بفرمایید…
                آدرس لینک مرامنامه رو ،همینجا ذکر میکنم:
                http://www.shabanali.com/ms/?page_id=1886
                و با توجه به اینکه از نوشته هاتون اینطور برداشت میشه که شما زندگی حسی رو فراموش کردید، صمیمانه براتون زندگی پر از عشق و توجه و محبت و صبر آززو میکنم…

                Thumb up 0

          • مهرداد نجم آبادی می‌گه:

            آقای ناشناس محترم،(از لحن نوشته تان به نظر می رسد آقا باشید)
            باور کنید نه به خاطر اینکه احتمال مثبتی در مورد من داده اید، بلکه دقیقاً به این علت که به نوعی از دیگران دعوت به شک سالم و تأمل و اندیشه کرده اید، عمیقاً سپاسگزارم.

            Thumb up 0

            • نسیم (ناشناس سابق) می‌گه:

              خواهش می کنم. البته همانطور که می بینید، متأسفانه کسی استقبالی از این موضوع نکرد.حتی خود آقای شعبانعلی. البته خانم الیزا سعی کردند هر دو طرف قضیه را ببینند.
              ولی حقیقتاً برای من جای افسوس دارد که چرا جناب شعبانعلی با تجربه وعلاقه ای که ادعا آن را در آموزش و معلمی دارند، سعی نمی کنند اذهان را روشن کنند؟ ممکن است ایشان فکر کنند، امثال بنده و جنابعالی در حد دانسته های ایشان نیستیم، اشکالی ندارد برای ما توضیح دهند و پای توضیحات دیگران هم بنشینند، شاید به دانسته های ما و ایشان اضافه شود. مگر موضوعات علمی هیچوقت مورد مذاکره قرار نمی گیرد؟

              Thumb up 0

              • خانم نسیم (ناشناس سابق!)
                برای من جالب است که این همه بحث بر سر یک خاطره شبانه ی ساده برای چیست!
                چرا وقتی در این زمینه کتاب و مطلب وجود دارد و لینک آمازون آن هم هست، به جای تهیه و مطالعه، اینگونه بحث میکنیم؟
                شبیه اعراب دوران جاهلیت شده ایم که اسب را در بیرون خیمه می بستند و داخل چادر بر سر تعداد دندان های اسب، بر سر هم شمشیر میکشیدند…

                حالا نتیجه چیست؟ آیا لذت قضاوت کردن در مورد دیگران و رنج «قضاوت نکردن» آنقدر زیاد است که در توجیه این «شهوت قضاوت»، دست به انشاهای طولانی برده ایم؟
                البته شهوت قضاوت شما در نوشته خودتان هم مطرح است چون میگویید شعبانعلی فکر میکند ما ….
                شعبانعلی فکر نمیکند. شعبانعلی حس اش را می نویسد. کسانی هم که حس او را دوست ندارند، میتوانند حس او را نخوانند.
                امثال شما شعبانعلی های زیادی را دچار توهم کرده اید. توهم اینکه آنقدر مهم هستم که گپ دوستانه ی شخصی ام با دوست خودم، میتواند ساعتها امثال شما و آقای نجم آبادی را از دنیا و آخرت بیندازد.
                ما را متوهم نکنید لطفاً. ما انسانیم. ظرفیتمان محدود است. اینقدر توجه ما را به فساد میکشد.
                آقای نجم آبادی دو روز است از آب و خوراک افتاده اند در حالی که من و الهام الهی تبار همین الان در یک کافه به نوشته هایشان میخندیم و قهوه میخوریم و درباره ی یکدیگر قضاوتی هم نداریم!

                Thumb up 12

        • مهرداد نجم آبادی می‌گه:

          گیتی خانم،
          شما یک منجی را چگونه انتخاب می کنید؟ اگر نجات یافته باشید، که به منجی نیازی ندارید، و اگر در گمراهی باشید، ممکن است در انتخاب منجی دچار اشتباه شوید!
          پس چندان به منجی های غیر اجباری دل خوش مدارید.

          Thumb up 0

      • الیزا حجتی می‌گه:

        به نظر من این همه خرده گرفتن به یک دلنوشته کار صحیحی نبود آقای مهرداد نجم آبادی!

        اما آقای شعبانعلی من تنها با یک حرف ایشون تقریبا موافقم… اینکه آدم های زیادی خیلی ساده و بدون فکر کردن دنبال یه چیزی ، حرفی و یا آدمی رو میگیرند.(که احساس کردم تا حدی خود آقای نجفی هم تو دامی که اشاره کرده بودن دارن میفتن). اگر “چند دهه است که ما به حضور دوستانی همچون شما که بیش از خودمان به هدایت و خوشبختیمان می اندیشند عادت کرده ایم” به این دلیل بوذه که آدم های راحت طلب زیادی هم داشته ایم که منتظر بودن و هستن که کسی راه رو برود و بقیه چشم و گوش بسته به دنبالش راه بیفتند. من نه تنها در این جمع بلکه خیلی جاهای دیگه “طوطیان” بسیار سخن وری دیده ام…

        Thumb up 1

    • كاظمي می‌گه:

      دوست عزیزمهرداد نجم آبادی

      میگن اول خودت را در دل جاکن، بعد سخنت را. پیامبر اول امین شد، بعد رسول
      ممنون که نگران مخاطبان این سایت هستید که مبادا با حرفهای جناب شعبانعلی گمراه بشن اما بهتره بدونید که بیشتر این ادمها بیش از یکساله ۲۷فایل رادیومذاکره از ایشون شنیدن. با صدا و لحن و حرفهاشون زندگی کردن و میشناسنشون و بهشون اعتماد دارن. در ضمن این نوشته چیز بدی نداشت. کمترین تأثیرش اینه که تردید میکنیم تو قضاوت دیگران، ختی اگه عاشقشون نباشیم.
      و شما عزیز بزرگوار هم بهتره یه کم رو قلمتون کار کنید چون من نتونستم مطالبتونو تا آخر بخونم. بوی خودشیفتگی و خودبزرگ بینی شدیدی میداد. و اینکه کامنت جای مقاله نویسی نیست. کاش ایجاز رو یاد بگیرید. مثل کنگر خوردن مهمان میمونه. مخاطب کامنت نویس مهمان سایت هست نه صاحبش.

      Thumb up 4

    • تهمینه می‌گه:

      جناب آقای مهرداد نجم آبادی
      نگران نباشید. خانم الهام، با پارادوکس مواجه نخواهد شد. چرا که احتمالا متن بالا را با دقت تر از شما خوانده، که نوشته شده : «متری» برای عشق، نه « دستورالعملی» برای عشق.
      برای شناخت مفاهیمی همچون عشق، نمی توان تنها از یک «دستوالعمل» استفاده نمود. اما برای تشخیص موضوع
      میتوان از فاکتورهای مختلفی مانند «سرعت قضاوت کردن» کمک گرفت.
      سرعت قضاوت کردن را هر فردی بر اساس «سرعت قضاوت های خودش» می تواند بسنجد. خیالتان راحت، هرگز نیازی به کرونومتر نخواهید داشت!
      یک قسمتی در مغز هر انسانی وجود دارد که مقایسه ها در آن قسمت انجام میشود، روشنش کنید…

      Thumb up 3

    • حمید می‌گه:

      یا علی! چقدر نوشتی!!
      آقا مهرداد، اینجا صحبت از یک مباحثه علمی نبوده، دوستانی مشغول گپ زدن بوده اند.
      مغز مطلبو نگرفتی، شاید عاشق نیستی!
      آن که اعورانه می نگرد، عاقبتش ناجوره برادر

      Thumb up 2

    • مرتضی می‌گه:

      سلام؛
      از قدیم میگن نبین که میگوید، ببین چه میگوید.
      من جناب نجم آبادی رو نمیشناسم.
      ولی واقعاً درک هم نمیکنم این همه اعتراض دوستان به کامنت ایشون دلیلش چیه.
      بنظرم اتفاقاً نویسنده این کامنت کسیه نوشتن رو خووووب بلده.
      در همین متن به قول آقای معین طولانی تر از انشاء های کل دوران مدرسشون! کلی نکته هست که هم آدم رو به فکر فرو میبره، و هم نشون میده که نویسنده اش تبحر کافی در انسجام متون طولانی رو داره.
      اتفاقاً اگر دعوای مرشد زورکی بودن! رو از ایشون سلب کنیم، از الف تا ی نوشته ایشون مطلب صحیحی هستش، اگر هم تا ی صحیح نباشه حداقل تا میم اون صحیحه.
      در آخر هم اینو دوست دارم بگم که قطعاً نسبت “شناخت ایشون به محمدرضا” از “شناخت ما به ایشون” بیشتره.
      اگر به متن و محتوای نوشته اش اعتراض دارید بیان کنید، وگرنه شخص ایشون رو تحقیر نکنید لطفاً.

      Thumb up 0

  • روزبه می‌گه:

    این اصطلاح your other self برام جالب بود… عاشق معمولا در ایجاد تعادل بین خودش و دیگریش ناتوانه… و این جنگ درونی در دادن و گرفتن وقتی با اندک بی مهری دیگری ( معشوق) مواجه می شه میبره طرفرو به سوختن چون شمع و شرب خمر و شعر و داستان و…
    من سه تعریف از عشق، از پائولو کوییلو رو ترجیح میدم… و حسم میگه ارزش گل ات به وقتیستکه براش صرف می کنی!!
    نوع سوال پرسیدن خانم الهام هم من رو یاد شازده کوچولو انداخت…مراقبش باش!

    Thumb up 0

  • حمزه عوض زاده می‌گه:

    سلام محمدرضا جان
    یادمه حدود ۲ ماه پیش سوال عشق چیست رو ازت پرسیدم و جواب دادی که ترجیح میدی راجع به این مورد حرفی نزنی.
    شاید حق با تو باشه دوست خوبم،شاید….

    Thumb up 2

  • مهاجر می‌گه:

    سلام محمدرضا
    چند روزیه دارم به تفاوت بین وابستگی و عشق فکر میکنم،بنظرت ممکنه این دو اشتباه گرفته بشن؟
    منظورم اینه که وابستگی رو آدم عشق بدونه،البته فکر میکنم که وابستگی بخشی از عشقه،اما وابستگی صرف هم میتونه وجود داشته باشه که تشخیصش سخته.میتونم خواهش کنم نظرت رو برام بگی؟

    Thumb up 0

  • مهدی رجبی می‌گه:

    دقیقا همینه ها!!
    حالا که فکرش میکنم میبینم اصلا حاضر نیستم در موردش زود قضاوت کنم

    Thumb up 0

  • faeze می‌گه:

    نوشته های شریعتی راکه میخواندم،بعضی جاهاشو اصلا نمیفهمیدم،بقول خود استادشریعتی کلمات قاصربودند از انتقال مفهون،اما من اوج زیبایی را دردلم حس میکردم،بعضی از نوشته های شما راهم درک نکرده ام اما انقدر به دلم مینشینند که ارزو میکنم روزی از اعملق وجودم حسشان کنم

    Thumb up 0

  • مهدی رضا می‌گه:

    بر چهره ی زندگانی من
    که بر آن
    هر شیار
    از اندوهی جان کاه حکایتی می کند
    آیدا
    لبخند آمرزشی ست.

    نخست دیر زمانی در او نگریستم
    چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
    در پیرامون من
    همه چیزی
    به هیات او در آمده بود.
    آن گاه دانستم
    که مرا دیگر از او گزیر نیست.

    احمد شاملو

    Thumb up 0

  • زینب.آ می‌گه:

    یکی از دوستام که متاسفانه تو ی تصادف از دستش دادیم شعرای قشنگی میگفت
    تعاریف جالبی هم از عشق داشت
    این پست رو که دیدم یا اون افتادم ؛ به احترامش یکی از شعراش رو میزارم
    شبیه قطره باران که آهن را نمی فهمد
    دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد

    نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت
    الفبای دلت معنای نشکن را نمی فهمد

    هزاران بار دیگر هم بگویی دوستت دارم
    کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد

    من ابراهیم عشقم ، مردم اسماعیل دل هاشان
    محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد

    چراغ چشم هایت را برایم پست کن دیگر
    نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد

    دلم خون است تا حدّی که وقتی از تو می گویم
    فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد

    برای خویشتن دنیایی شبیه آرزو دارم
    کسی من را نمی فهمد… کسی من را نمی فهمد

    به یاد زنده یاد نجمه زارع که تا زنده بود عاشق بود اما فهمیده نشد

    Thumb up 0

    • سیما ولی زاده می‌گه:

      نجمه زارع از دوستای شما بودند؟ من تو یک شب شعر ِدوستانه تو ونکوور با نوشته هاشون آشنا شدم و شعر “اتوبوس” اولین شعری بود که از ایشون شنیدم. روحشون شاد

      Thumb up 0

    • نیلوفر می‌گه:

      شعر قشنگیه روحش شاد

      Thumb up 0

  • گیتی می‌گه:

    اتفاقاً به نظر من تعریف دقیقی بود!

    Thumb up 0

  • بهنام می‌گه:

    استاد نوشتتون عالی بود.کلی نشستم روش فک کردم.دقیقا اینطور بود که فرمودید.
    محمد جان دوستت دارم.

    Thumb up 0

  • مهدی قدیمی می‌گه:

    سلام
    شاید یکم حرفم بنظر کلیشه ای بیاد ولی به نظر من اگه میخوایم عشق رو درک کنیم کافیه که به رفتار پدر مادر ها مون نسبت به خودمون دقت کنیم. عشق رو به روشنی میشه دید. گاهی اینقدر غرق در عشقیم که نمی تونیم ببینیمش و تو کتابا دنبال تعریفش میگردیم. به نظر من وقتی کسی پدر یا مادر میشه یه جنبه ای از عشق رو تجربه میکنه که قبل از اون نمیشه تجربش کرد . واقعا حسه عجیبیه. بطور کامل خودت رو فراموش میکنی و فرزندت میشه اولویت اول زندگیت. خودم یکساله پیش پدر شدم فوقالعاده ترین حس دنیاست.

    Thumb up 0

  • نادیا می‌گه:

    منم فکر می کنم کلا برای عشق نمی شه جمله مشخصی گفت , هزار نمود بیرونی شاید بتونی براش پیدا کنی و بگی اما در درون یه چیزی هست که دلیلی نداره , توضیحی نداره و کلا حداقل من فکر می کنم منطقی هم نداره. شاید برای همینه که اگر هزار دلیل برای رها کردن عشق باشه و حتی اگر سعی در حفظ ظاهر هم کنی فرق خاصی نمی کنه چون باز هم به قول شاعر قلبت یکی در میون برای اون می زنه

    Thumb up 0

    • یه نفر می‌گه:

      منم هزار دلیل منطقی برا رها کردن دارم… در ظاهرم همه چیزو رها کردم … اما کیه که طوفان و غوغای درون منو ببینه

      روزهای سختیه …قلبت یکی در میون میزنه و منطق و دلیل و بهان هم حالیش نیست… نیست که نیست…

      Thumb up 0

      • نادیا می‌گه:

        این یعنی ادم خو شبختی هستین چون قلیتون به طپش افتاده خیلی ها حتی یکبار هم در زندگی این حس رو نمی تونن تجربه کنن, شاید ندونید و یا باور تکنید اما من فکر می کنم احتمال خیلی زیادی داره که کسی هم در طرف مقابل همین حس رو داره اما اونم به ظاهر رها کرده , من فکر می کنم واقعا فرقی نمی کنه دلیل و منطق گاهی جی می گه اگر غو غایی بر پاست خیلی هم زیباست زندگیش کنین به خودتون اجازه بدین حتی قوانین خودتون رو بشکنید اگر یک چیز در دنیا ارزش این کار رو داشته باشه, همینه و اگر حتی اشتباه باشه این بهترین اشتباه زندگیه . شاید این همون خوشیختیه باشه که همه دنبالشن اما منظقا رهاش کردن

        Thumb up 0

  • فرشته می‌گه:

    سلام چه جوری میشه نوشته هاتون رو لایک کرد؟ممنون میشم راهنمایی کنید.

    Thumb up 0

  • محسن فرجاد می‌گه:

    محمد رضا حق با رهاست

    تعاریف زیادی از عشق وجود دارد . بیان کردن حسی که در دل و جان می خروشد و آدمی را بودن می بخشد در قالب جملات محدود نمی گنجد.

    ای عشق ، گر جمله ها گرد هم آیند ، نتوان وصف تو گفتن ، که تو در وصف نیایی

    Thumb up 1

  • مسعود می‌گه:

    عشق عبور از خودخواهی، به دیگر خواهی است.

    Thumb up 0

  • سمیه می‌گه:

    زندگی یه درس بزرگ به من داده …اونم اینه که:
    تا با آدما از نزدیک رفاقت نکردم، قدم نزدم، درد دل نکردم، چایی نخوردم،قضاوتش نکنم!… اگر باهاش رفیق شدم و قدم زدم و درد دل کردم، اما تا به حال باهاش دعوا و جر و بحث نکردم و اختلاف نظر نداشتم ، بازم قضاوتش نکنم!… اگر باهاش کلی دوست شدم و کلی با هم رفاقت و جر و بحث کردیم، اما هنوز سفر نکردیم، بازم قضاوتش نکنم!..اگه با همراهی که باهاش سفر کردم، یه دل سیر تو شادیهاش کنارش نبودم که با هم بخندیم و تو غمهاش ،همراهش نبودم که شاید سنگ صبورش باشم و با هم اشک بریزیم،بازم قضاوتش نکنم.اگه همراه شادیهاو غمهاش بودم ،اما از ترسها و دلبستگیهاش و آرزوهاش چیزی نمیدونستم…بازم قضاوتش نکنم! اگه ترسها و وابستگیهاش و میشناختم… اما سالها باهاش زندگی نکردم،نباید قضاوتش کنم!… اگه با همراهم ،همسفرم، تیکه ای از وجودم ،مدت ها زندگی کردم، اما به جاش به دنیا نیومدم،بازم قضاوتش نکنم!..
    هر موقع خواستم قضاوت کنم…سکوت کنم..و صبر
    زمان و سکوت خیلی چیزها رو عوض میکنه…حتی قضاوت منو…

    Thumb up 1

    • لیلا می‌گه:

      چه درس خوبی از زندگی گرفتین ! جالب بود ممنون

      Thumb up 0

    • فاطمه کوشکی می‌گه:

      چقدر زیبا وبا مغز نوشتی سمیه جان

      Thumb up 0

    • الهام می‌گه:

      جمله آخرتون بسیار زیبا بود!

      Thumb up 0

    • meysamtoto می‌گه:

      بسیار عالی گفتی، همیشه تو قضاوت کردن آدم با وجدان ترسی هست… ترس از اینکه همه جنبه ها رو ندیده باشه، ترس از اینکه اگر همه جنبه ها رو هم دیده باشه علمش به تمام موارد احاطه نداشته باشه… و بیشترین ترس از اینکه احساسش تو قضاوت، درصدی هرچند کوچک دخیل باشه…

      Thumb up 0

  • عباس عسگری می‌گه:

    سلام محمدرضا جان
    تعبیر جالبی داشتی و به نظرمن میتونه شاخصی باشه برای عاشقی
    همیشه سبز باشی

    Thumb up 0

  • محمدرضا جان اینی که شما گفتی یه چشمشه
    نمیدونم تجربه اش کرده ام یا نه اما بدون شک باید چیز غریبی باشد

    Thumb up 0

  • حمیده می‌گه:

    پس من تا به حال عاشق نشدم!
    یا اینکه خودم را دوست ندارم!
    بدتر ازون اینکه حاضرم درمرد خودم فکرای بدبشه!

    Thumb up 0

  • سارا می‌گه:

    سلام و خدا قوت.
    خیلی وقته اسم شما رو تو سایت دکتر شیری دیدم ولی نمی دونم چرا دیر به سایتتون اومدم؟
    واقعاً دلنشین می نویسید، به نظرم ذره ذره وجودتونو خودتون ساختید که جای هر کدومشو خوب بلدید!
    خیلی خوشحالم که سعادت خوندن نوشته هاتون نصیبم شد، امیدوارم شاد و سلامت باشید.
    یا حق

    Thumb up 1

  • سارا جم می‌گه:

    سلام
    به نظر من معشوق از خود من هم عزیزتر میشود و وقتهایی کارهایی رو که برای خودت هم انجام نمی دهی یا انجام آن را به بعد موکول می کنی وقتی پای معشوق در میان باشد بلافاصله و با تمام ذوق و علاقه انجام می دهی

    Thumb up 0

  • این تعریف را دوست داشتم :) اما به نظرم “عشق” از آن واژه‌هایی است که تعریفی ندارد، باید تجربه‌اش کنی و آن وقت هم نمی‌توانی تعریف‌ش کنی :)

    Thumb up 0