ما و ابزارها

با دستگاه ضبط و پخش mp3 که تازه خریده بود بازی میکرد و هر کاری میکرد نه صدایی از آن در میآمد و نه صدایی به آن فرو میرفت!

همه دکمه ها را زد. همه دکمه ها را دوتا دوتا زد. حتی یکی دوبار به دستگاه ضربه زد. گفتم: خوب این دفترچه راهنما رو بردار. حتماً نوشته که چگونه کار میکنه.

گفت: نه بابا. این دفترچه ها مال آدمای خنگه. اینقدر توش توضیح واضحات نوشته حوصلم سر میره. من الان خودم می فهمم چیکار کنم.

 و این حرکت ساده، میشود اساس فرهنگ رفتاری ما. ابزارها را میگیریم بی آنکه حاضر باشیم دستورالعملها را بخوانیم.

گاهی هم خودمان دستورالعمل جدید مینویسیم.

گاهی هم دستورالعمل خودمان را به سازنده ابزارها هدیه میدهیم تا اطلاعات و دانششان افزون شود.

بانکداری چنین ابزاری است. همچنین بیمه و اقتصاد. و نیز فیلم و سینما. و نیز دموکراسی و نیز …

و چنین است سرنوشت مردمی که در جامعه خود از صدر تا ذیل، با ابزارها بازی میکنند بی آنکه حتی برای لحظه ای کوتاه در برابر آفرینندگان ابزارها، به نشانه احترام کلاه از سر بردارند.

 پ.ن: و این است سرنوشت امروز ما. از تلویزیون همان استفاده ای را میکنیم که قدیم از منبر میکردیم. از موبایل برای مسخره کردن کسانی استفاده میکنیم که زبان – به دلایل سیاسی – از مسخره کردنشان عاجز است.  از بانک استفاده میکنیم برای صندوق داری و نه ارائه خدمات مالی. از تظاهرات استفاده میکنیم نه برای شنیدن حرف مردم. بلکه برای اینکه مردم حرفمان را بشنوند. از خبرگزاری استفاده میکنیم تا خبر را آنگونه که ما میخواهیم بگذارد! ابزارها همه هستند. اما کارکردها کمی فرق کرده! کمی و نه بیشتر!

پی نوشت: از وبلاگ قدیمی خودم (برای فراموش کردن)



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+264
  


86 نظر بر روی پست “ما و ابزارها

  • * نیما می‌گه:

    شهرزاد جان جوابتون در مورد تاریخ کامنت ها رو الان دیدم مرسی بازم ببخشید
    این سر به هوایی و بی دقتی اخر منو میکشه !!!!

    Thumb up 1

    • شهرزاد می‌گه:

      :)
      نگران نباش نیما جون. پیش میااد … 😉

      Thumb up 0

      • * نیما می‌گه:

        ممنون شهرزاد جان که بهم دلداری میدی .
        ولی اعتراف میکنم آمار بی دقتی و سربه هوایی م بد جور رو به صعود ه . فکری ام بعنوان پیش نیاز ” هم سکوتی ” توصیه شده توسط استاد یه سکوت موثر رو تجربه کنم ! البته این در حد یه خود-درمانی هست امیدوارم افاقه کنه باید افکارم رو جمع و جور کنم ، اگه توصیه ای داشته باشی واسم با گوش جان میشنوم دوست من .
        مهم بود واسم اینکه زمان گذاشتید ممنون .

        Thumb up 1

        • شهرزاد می‌گه:

          نیما جان، اختیار داری دوست خوبم. همونطور که گفتم این مسائل ممکنه برای هر کدوم از ما پیش بیاد … نگران نباش اصلا …
          ولی قدرت سکوت رو هم همونطور که خودت هم گفتی، واقعا نباید دست کم بگیریم. سکوت ما رو به عمق افکارمون میبره و لایه های زیرین ذهنمون رو میکشه بالا برامون …
          میدونی برای من مثل چی میمونه؟ مثل گوش دادن به یه موسیقی … وقتی داری به یه موسیقی زیبا با صدای خیلی کم گوش میدی، انگار همه سازها و آکوردها … در هم حل میشن و فقط یک نوای معمولی به گوش تو میرسه ( که من اصلا دوستش ندارم …!) … اما وقتی موسیقی رو با صدای بلند تر گوش میدی(البته تا حدی که به گوش خودت و دیگران آسیبی نرسه;) )، انگار این سازهای و آکوردهایی که با صدای خیلی کم، همه در همدیگر حل شده بودن، حالا یکی یکی از همدیگه جدا میشن و هر کدوم زیبایی منحصربفرد و باشکوه خودشون رو بهت عرضه میکنن و به گوش تو میرسونن. ( که من عاشقشم…!)
          «تمرین سکوت» هم با لایه های مختلف ذهن ما همینکار رو میکنه …
          یک کار دیگه ای که من همیشه سعی میکنم در همین رابطه، برای کمک به خودم انجام بدم، اینه که در منظره زیبا و دوست داشتنی که دوستش دارم، هفته ای چند بار برم پیاده روی … گذشته از فواید سلامتی اش، این کار خیلی بهم کمک میکنه که بتونم هر از چندگاهی ذهنم رو مرتب و جمع و جور کنم. ( مثل defrag کامپیوتر:)…)
          دوست خوبم … امیدوارم تونسته باشم به سوال خوبت جواب داده باشم.:)

          Thumb up 0

          • * نیما می‌گه:

            ممنونم شهرزاد جان واسه توصیه های خوبت و همین طور تعبیر زیبا یی که برای حالت سکوت داشتی .مخصوصا روی پیشنهاد پیاده روی ات بیشتر تمرکز می کنم. ممنون از پاسخ کاملا ت عزیزم.
            استاد از شما هم ممنونم که امکان این شکل تعامل و مراوده های دوستانه و مفید رو برای همه ما فراهم کردید.

            Thumb up 0

  • * نیما می‌گه:

    ببخشید ولی چرا تاریخ بعضی از کامنت های این پست مربوط به ماه های تیر، آمرداد ، دی و مهر ۱۳۹۲ هست؟؟؟
    ببخشید ا.

    Thumb up 0

  • * نیما می‌گه:

    به :
    هیات نظارت عزیز
    سلام
    درجهت رعایت قوانین موجود و حاکم بر فضای قبیله مون خواستم اطلاع بدهم یه *به نام کاربری ام اضافه شده .توی متن کامنت م زیر پست ” قانون رازداری. . ” عرض کردم با ابن وجود اگه طبق قوانین ضرورت داره دوباره توضیح بدم . ( اگر در کلام یا عمل م قصوری بنظرتون میرسه بزارید به حساب ناآگاهی از روال ؛ که البته سراپا گوش و آماده اطاعت امر م ).
    ممنون و خداقوت

    Thumb up 0

  • * نیما می‌گه:

    Rtfm چیه ؟؟؟
    میشه بدونم؟( در حد بدانم و بمیرم بهتر از اینه که ندانم و . . .. )
    ممنون میشم.

    Thumb up 1

    • شهرزاد می‌گه:

      میگن: “پرسیدن عیب نیست، ندانستن عیب است!”
      راستش منم نمیدونم RTFM چیه …!
      لطفا به ما هم بگید چیه ، تا اگه خدا بخواد مشکلات ما هم حل بشه … 😉

      Thumb up 2

      • ضیاء می‌گه:

        آر تی اف ام مخففِ : Read the F**king Manual :)

        Thumb up 2

        • شهرزاد می‌گه:

          من که بازم درست متوجه نشدم راستش … ولی فکر کنم بیخیالش بشم بهتره … فکر کنم همون به روش خودمون مشکلاتمون رو حل کنیم بهتر باشه … 😉 😀

          Thumb up 1

          • ضیاء می‌گه:

            میتونین تو گوگل سرچ کنید : RTFM. اونوقت متوجه میشین!

            بیشتر اونجایی به کار میره که یکی سوالی (در مورد ابزاری) می پرسه که خیلی راحت میشه با مراجعه به (دفترچه) راهنمای اون (ابزار) جواب سوال رو بدست آورد.
            هر وقت فردی این سوال رو بپرسه بقیه بهش میگن : Read the f**king manual. اون راهنمای لعنتی رو بخون!

            Thumb up 3

          • * نیما می‌گه:

            شهرزاد جان دونستن یه چیز جدید حس خوبی داره خصوصا وقتی با اشتیاق دونستن همراه باشه ، شما هم مثل من این حس خوب تجربه کردی ؟؟
            البته به یمن وجود نازنین تیم shabanali dot com ما بچه ها دمادم لبریز از این جنس حس خوب میشیم.که البته خداقوت داره.

            Thumb up 4

            • سیمین-الف می‌گه:

              سلام دوستانم (شهرزاد عزیزم، آزاده م جون، آقا نیما با ستاره، آقا ضیاء،جناب MReza خانمها و آقایون)
              داشتم از اینجا رد می شدم گفتم وسط گفتگوتون منم بگم آره درسته و خدا قوت رو باید به دوستان پشت صحنه بگیم که خداییش آروم و صبورانه مارو به همدیگه وصل می کنن تا همدیگه رو ببینیمو بشنویم. اصلا اونا برای “وصل کردن آمدن”!
              خدا قوت و دوستتون داریم عزیزان.

              Thumb up 4

              • * نیما می‌گه:

                سلام سیمین -الف عزیزم
                بنظرم چیزی هست که باید در جهت احترام به حضور همه دوستان و میهمانان این خونه و البته سر منزل بزرگوارمون عرض کنم ؛ راستش چند روزی هست که رفتم سراغ خوندن مطالب قدیمی تر ” از نظر زمانی” – حدودا نیمه دوم سال ۹۱ به اینور- نه از نظر ” مفید .موثر و دست اول بودن ” و در این حین به کامنتهایی برخوردم که با نام ” نیما ” تایید شده بود و در جریان پروسه قضاوت شخصی ، حقیر به این نتیجه رسید که ایشان آقایی نیما نام هستند و تاحدود زیادی صمیمیت بین ایشان و حضرت استاد – که قلبا دوست دارند معلم خونده بشوند- احساس میشد . در ادامه هرچه به پست های جدید تر میرسیدم کامنت هایی با نام ایشان کمتر دیده شد . بعد از اون تصمیم گرفتم علی رغم تعلق خاطر به نام نیما ( البته دخترونه اش به معنای نعمت در زبان عبری و خورشید در زبان تبتی ) به احترام حضور با سابقه بیشتر آن جناب ( به کسر ب ) اخیرا کمتر رویت شده و پیشکسوت به نام کاربری م یه * اضافه کنم که بنده کمترین با آن جناب اشتباه گرفته نشده و دوستان رو به اشتباه نیندازم هر چند کمی دیر .( لازم به ذکر است تغییر نام م رو خدمت هیات نظارت اطلاع دادم که نمیدونم به اندازه کافی گویا بوده یا نه )
                کوتاه اینکه ؛
                من اون نیما ی تازه وارد سر به هوام که تازگی ها با راز گل آفتاب گردان استاد با آسمون و خورشید امید آشنا شدم سیمین عزیزم.
                توضیحات فوق صرفا در جهت شفافیت حضور حقیر در جمع عرض شد ، اطاله کلام م رو ببخشید .
                به نظرتون شکرانه بهره مندی مون از این خوان گسترده شده توسط استاد و یاران پر تلاش مون چی می تونه باشه ؟

                Thumb up 2

                • سیمین-الف می‌گه:

                  دوست عزیز سلام
                  از سخنانت متوجه نشدم که شما جناب هستید یا خورشید و نعمت!
                  به هر روی خوش اومدید به خونه ایی که هر دم از باغش بری می رسد، تازه تر از تازه تری می رسد.

                  Thumb up 1

                • آزاده م می‌گه:

                  سلام دوستاااان
                  نیماجان یه دفعه من شما رو آقا خطاب کردم و همون موقع شما توضیح دادید. آخه نمیدونستم اسم نیما رو برای دخترها هم انتخاب میکنند.:)
                  در مورد سوال آخرت نمیدونم. من که فعلا تنها کاری که از دستم برمیاد دعا به جون همه ست.:)

                  Thumb up 0

                  • * نیما می‌گه:

                    سلام آزاده جونم
                    راستش اصلا قصد ندارم قالبی برخورد کنم آ ، شاید هم دارم در مورد توضیح این موضوع افراط بخرج میدم .خداکنه حوصله بچه ها و دوستام رو سر نبرده باشم .
                    در مورد استفاده از این نام واسه دخترا هم ؛ راستش توی دوره راهنمایی خیلی در موردش به دوستام توضیح دادم البته با صبوری نه حس بد ، والا اسم هم اسم های قدیم . . .!!!
                    در مورد سوال خودم هم ، فکر می کنم ما باید یه کار عملی و موثر انجام بدیم به پاس و سپاس.
                    خصوصا در مورد شرایطی که رییس قبیله مون رو به سمت وسواس بخرج دادن هدایت کرده ، شاید هم کاری از دست ما برنیاد ، چه بد . . .

                    Thumb up 1

                    • آزاده م می‌گه:

                      نیما جان ببخشید من منظورم رو خوب بیان نکردم. میخواستم بگم که قبلا توضیح دادی که خانم هستی نه آقا و نگران قضاوت دوستان در مورد هم نامت نباشی.
                      من فکر میکنم شاید تنها کاری که از دست یه شاگرد بربیاد این باشه که به کمک درسهایی که معلمش میده، راهشو درست انتخاب کنه و باعث بهتر شدن زندگی خودش و اطرافیانش بشه.
                      امیدوارم شاگرد خوبی باشم..

                      Thumb up 2

              • ضیاء می‌گه:

                خواهش می کنم شهرزاد جان، * نیما خان ، آزاده م خانم و سیمین-الف جان.

                کم از شما یاد نگرفتم :)

                Thumb up 3

                • سیمین-الف می‌گه:

                  سلام ضیاء گرامی
                  خوشبختانه اینجوری که من درک کرده ام، دغدغه ی همه اهالی این خونه آموختنه که خداروشکر صاحب خونمون سرآمد همه ی ماهاست و ما هم علاوه بر اینکه داریم با “ولع” ازش یاد می گیریم از همدیگه هم می آموزیم.
                  نمی دونید که چقدر خوشحالم.
                  خداروشکر

                  پ.ن: ولع در معنای مثبت آن، عطش آموختن و فراگیری.
                  (دوستانم بدانید که پی نوشت های من اغلب جنبه ی تفنن و سرگرمی با لغات و معانی فرضی آنها دارد)

                  Thumb up 2

                  • شهرزاد می‌گه:

                    دوستان عزیزم … چقدر خوشحال میشم هروقت اسمهای نازنینتون رو میبینم و بخاطر کامنتهای قشنگ همتون ممنون.
                    آره عزیزان… من فکر کنم همه مون بخاطر همین عشق یادگیری و آگاهی بیشتره که اینجا هستیم. و حالا علاوه بر یادگیری، خیلی حسهای قشنگ دیگه ای هم که از این خونه میگیریم، ما رو بیشتر اینجا نگه میداره …
                    من هم میخوام به سهم خودم باز هم از محمدرضای عزیز و همراهان خوبش تشکر کنم و کلاهمو به احترامشون از سرم بردارم:) … ( و البته بابت زیاد حرف زدن هام هم ازشون عذرخواهی کنم …;) )

                    Thumb up 2

                    • بهاربهار می‌گه:

                      شهرزاد مهربون من
                      من از لحظه ای که وارد این خونه شدم به احترام صاحب اینجا کلاه از سر برداشتم و بسیار زیاد خوشحالم که این صاحب خونه شاگردان ارزشمندی پرورش داده که حالا باید علاوه بر صاحبخونه به احترام این شاگردان نیز کلاه از سر برداشت.
                      به راستی که استاد و دوست خوب سرمایه های زندگی هستند.
                      برقرار باشید سرمایه های زندگی من .

                      Thumb up 4

  • MReza می‌گه:

    خدا میدونه چقدر مشکلات ما (حداقل شخص بنده) حل میشد، اگه دوستان ب RTFM اعتقاد داشتن…

    Thumb up 2

  • نیما می‌گه:

    سلام
    پیشاپیش عذرمی خوام که در جای غیر خودش می نویسم؛
    سلام معلم ام
    به دلیل بی دقتی م تازه امروز بخش ” اینها خیلی شخصی هستند ” توجه م رو جلب کرد. عنوان این بخش یه کم منو درگیر کرده ؛ میدونم از خونه زندگی آدم شخصی تر وجود نداره و شما با سخاوت تمام ما رو در این حریم امن پذیرفتید- و برای امنیت مون از دوستان شفقت تون و یاران رفیق مون هم کمک گرفتید ( که البته سپاسگذاریم ) – دقایق طولانی زل زده بودم به صفحه که باتوجه به عنوان این بخش هیچکدوم از این هفتگانه رو انتخاب کنم یا نه ؟!؟ تردیدم قدرتمندانه نفوذ کرد ” مصاحبه در مورد زندگی شخصی ام ” رو نتونستم انتخاب کنم ، گذشتم ؛ ” گلاره :مرا ببخش. . .” رو قبلا یکبار فقط یک بار گوش کرده م و معترف م که هرگز جرات دوباره گوش کردن ش رو در خودم ندیدم ، در توصیف احساس م بعد از شنیدن اون واژه مناسب شان ش پیدا نمیکنم در نهایت ” راز گل آفتاب گردان رو انتخاب و دانلود کردم.
    از زمان ۵ دقیقه و ۲۰ ثاتیه ش از دقیقه ۵ و۵ ثانیه ش تا انتها ، تمام مدت اشک هام غلطید. همه ما بدون اینکه جرات لمس یه مرده رو داشته باشیم میدونیم که جسم یه مرده از سردترین انجماد هم سخت تره ولی در بغض شکسته ام جسم روح مرده ی بی امیدم که از جسم بی روح یه انسان نیز منجمد تر بود به گرمی گرایید . بغض ۵۲ روزه ام شکست.توی این ۵۲ روز خیلی روزها گریه کردم – حتی به حال فوسکا – همراه با اضطراب ” افسرده خوانده شدن” ولی گریه ای که به دلیل اصلی گریه نباشه به تجربه ی من ، آدم رو شکننده و سخت تر میکنه .ولی امروز صبح گوش دادن به “”فایل راز گل آفتاب گردان ” – اون هم قبل از طلوع خورشید زمین – بجرات همون تشعشعی بود که گل آفتاب گردان روزها امیدوار به دیدنش بود تا روزهاش دوباره روز شوند و من
    هر روز مایوسانه امیدوار بودم روزهام دوباره لذت روز شدن رو تجربه کنند.
    ( ( متاسفم که نوشته م کمی احساسی بنظر میرسه ولی واقعا احساسی نیست))
    قادر به تشکر بابت هدایای فوق العاده تون نیستم.
    ممنون که راز گل آفتاب گردان رو برام شیوا فاش گفتید.
    ” روح و صدایتان رها و جاودانه باد “

    Thumb up 6

  • لیدر می‌گه:

    سلام استاد، مطلب ، سایت یا هر نوع اطلاعاتی در خصوص روانشناسی رشوه میخواستم ، تو اینترنت چیزی پیدا نمی کنم، چون به ایمیل ها دیر پاسخ میدید مجبور شدم اینجا پیغام براتون بذارم. با تشکر

    Thumb up 0

  • مریم.ساسانی... می‌گه:

    سلام استاد چطور میتونم باگروه شما همکاری کنم؟

    Thumb up 0

  • h. می‌گه:

    کارشناس محیط زیست و استاد دانشگاه برگن نروژ:

    بحران آب و چشم انداز تبدیل شدن ایران به برهوتی خشک در آینده ای نه چندان دور
    استکهلمیان – دکتر ناصر کرمی، اقلیم شناس و کارشناس محیط زیست، که در حال حاضر بعنوان مدرس در دانشگاه برگن نروژ مشغو ل به تدریس است در یک گفتگوی تلویزیونی خارج از هر گونه موضع گیری سیاسی، به دولت، اپوزوسیون و مردم ایران هشدار می دهد که ایران با توجه به شرایط اقلیمی اش در آینده ای نه چندان دور به بیابان برهوتی خشک بدل خواهد شد.

    این کارشناس محیط زیست می گوید که همه قرائن آغاز یک خشکسالی بی بازگشت هم اکنون در ایران دیده می شود. بحث بر سر قرار گرفتن ایران در زمره کشورهای خشکسالی زده آفریقایی بمانند سومالی، چاد و سودان است. وی ضمن اشاره به اینکه ایران یک سرزمین بیابانی است بیان می دارد که بخشهای قابل زیست ایران با وجود مساحت وسیع خود از یک کشور کوچک اروپایی نیز کمتر است و ایران با این وجود در تمامی این سالها در مدیریت آبهای خود با شکست روبرو شده است.

    این در حالی است که دولتمردان ایران دست به برنامه ریزیهای گسترده جهت افزایش جمعیت ایران به چند برابر جمعیت فعلی زده اند.

    ایران چنانچه مایل است در آینده نه چندان دور حدقل امکانات زیست را برای مردم خود تامین کند می بایست مصرف آب خود را به یک ششم میزان فعلی کاهش داد. هدفی که به گفته این اقلیم شناس و کارشناس ایرانی دیگر ممکن نیست و برای برنامه ریزی جهت دستیابی به آن دیر شده است.

    براستی چه سرنوشتی در انتظار ایران است و ایران با توجه به هشدارهای ملی و بین المللی در زمینه خشکسالی بی بازگشت، چند سال با تبدیل شدن به سومالی، چاد و سودان با «کودکانی دارای شکم های گرسنه باد کرده، کله های گنده و بازوان نازک» فاصله دارد و دولت، اپوزوسیون، مردم ایران و حتی ایرانیان خارج از کشور تا چه اندازه با این خطر بزرگ آشنا بوده و به آن بها می دهند.

    ناصر کرمی، دارنده درجه دکترای اقلیم شناسی و مدرس دانشگاه نروژ، در یک گفتگوی تلویزیونی با فرامرز فروزنده از آینده نه چندان دور ایران می گوید:

    – با تمام مستندات علمی قابل اثبات است که شک نکنید که چشم انداز۱۰ الی ۱۵ سال آینده ایران کاملا متفاوت با آنچه که امروز در ذهن خود دارید خواهد بود.
    http://www.stockholmian.com/news/persiska/2014/04_06/034_encrypt.htm
    http://www.youtube.com/watch?feature=player_embedded&v=CDDNIw_B24s

    Thumb up 9

  • َAli می‌گه:

    چقدر این تعریف خشونت دلنشینه!
    … تعریف عام‌تر خشونت، رفتاری است که با آن «وادار» به رفتار و تصمیم خاصی شوی.
    و اگر منصف باشیم مطمئن هستم همه ی ما:
    کمتر زنی را می‌شناسیم که در کشورمان، قربانی خشونت نباشد. :(

    Thumb up 3

  • ali.sh می‌گه:

    محمد رضا یه چیز دیگه که این روزا زیاد دیده میشه اینه که ما اصرار زیادی داریم دستور العمل همه چیزهای جدید را از یک کتاب مشخص والبته مقدس پیدا کنیم ولی به قول خودت نمیدنم چرا نتایج تا این حد نامقدس میشه
    واقا چرا؟؟

    Thumb up 4

  • معین می‌گه:

    سلام
    ببخشید این مطلب اینجا مینویسم ولی دلم نمیاد نگم.
    امروز در حال رفتن به ایستگاه تاکسی بودم که از کنار یه ماشین رد میشدم دیدم یه خانومی داره به یکی از فایلهای محمدرضا گوش میده. چند ثانیه بهش خیره شدم و لذت بردم. شاید تو فکر اون من دیوانه بودم ولی من حس کردم بیشتر از یه غریبه میشناسمش.
    البته اگه بخوام به موضوع بالا ربطش بدم اینه که خوشبختانه به لطف حضور محمدرضا ابزار خیلی عالی داریم ولی امیدوارم به دستورالعملهاشم عمل کنیم.

    Thumb up 7

  • رضا می‌گه:

    جالب اینه که وقتی ما یه کالای ساخت کشورهای صنعتی را میگیریم میبینیم که برای دستگاه یک دفترچه ای با کلی توضیحات و تفسیر مربوطه دستورالعمل و نحوه استفاده از اونو ضمیمه دستگاه کردن ولی اگه وسیله ای ساخت خودی -حتی وسیله ای نسبتا پیچیده و حساس- بگیریم میبینیم که براش به زور یک برگه A4 و گاها کمتر مثلا دستورالعمل نوشته شده سوالی که ایجاد میشه اینه که یا اونا خیلی بیکارن و وقت براشون ارزش نداره و آدمای اسراف کاری هستن که کاغذ حروم میکنن و یا اینکه …

    Thumb up 9

    • علیرضا داداشی می‌گه:

      سلام آقا رضا و دوستان گرامی
      یادم می آید چند هفته پیش، استاد عزیز در بحث «مذاکره ی خارجی» در رادیو اقتصاد به مطلبی اشاره کردند که به نظرم به مطلب شما ربط دارد.
      فرمودند در جلسه ای که یک شرکت ریلی خارجی و راه سازان ایرانی با هم داشته اند، طرف خارجی ( اتریشی) در خصوص اینکه «پیچ ها با چه فشاری بسته شوند» هم نکاتی داشته در حالی که به فرمایش استاد، دوستان هموطن ما معتقد بوده اند این نکات سخت گیری زیادی است:«ما که داریم پیچ رو می بندیم، می گیم یه زور بیشتر هم بزنند.»
      به نظر بنده، خیلی از ما، نه فقط در این باب که در اغلب موارد اساسًا آدمهایی هستیم که اهمیت جزئیات را درک نمی کنیم. رابطه ها و قضاوت هایمان را ببینید: همه یا خوبند یا بد. یا برای هم می میریم یا چشم دیدن هم را نداریم. و این قضاوت هیچ «جزئی» ندارد.
      منظورم همان چیزی است که از آن با عنوان «صفر یا صد بودن» هم نام برده می شود. این ویژگی ناشی ازعدم توجه ما به اهمیت جزئیات است.
      زنده باشید

      Thumb up 4

  • كيميا می‌گه:

    سلام استاد
    ضمن سپاس بیکران از مطلب بسیار تأمل برانگیز شما (کمی هم تند و تیز البته!)

    یه سوال:
    ببخشید اما چرا تاریخ دیدگاه های دوستان عزیزی از قبیل: نهال، هومن، یک ریال، آرشام، سارا، پریسان و هیوا شده مهر و تیر و دی و سال ۹۲ ؟؟؟

    Thumb up 2

  • کیوان می‌گه:

    سلام
    فکر میکنم ناشی از این باشه که عقل کل میدونیم خودمونو و یک نظر کرده الهی که مامور انجام کاری هستیم

    پ ن ۱ __ اساسا علاقه ای به کامنت گذاشتن ندارم مخصوصا زمانیکه همه کامنت دوستان رو نخونده باشم ___
    پ ن ۲ __باید اعتراف کنم که بسیار بسیار و باز هم بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم____

    Thumb up 1

  • حسین می‌گه:

    در حالی که
    غرق در ابزارهای اونها هستیم
    نون از ابزارهای اونها در میاریم
    و حیات امون وابسته به ابزارهای اونهاست
    نه تنها در برابرشون به نشانه احترام ، کلاه از سر برنمیداریم ، بلکه اونها رو “بیگانه” و “دشمن” خطاب میکنیم
    و حتی از این “برچسب ها” هم ابزاری خلق میکنیم برای نون در آوردن دوباره امون .

    Thumb up 5

    • حسین-ص می‌گه:

      از این به بعد میخوام ، این پسوند رو به اسمم اضافه کنم ، تا خدایی ناکرده نظر من بی سواد ، به پای حسین های پیشکسوت این خونه مجازی نوشته نشه ! :)

      Thumb up 5

      • سیمین-الف می‌گه:

        سلام استاد عزیز
        سلام حسین-ص گرامی
        نتونستم اینجا کامنت نذارم. از اینکه می بینم دوستان این خونه به یکدیگه احترام می ذارن واقعا مسرورم.
        به خاطر همین به خودم و تمام اهالی و استاد عزیز تبریک می گم.
        (عجب شاگردای ماهی دارید، استاد از ماه اومده.)
        البته همش مدیون تلاش های شما هستیم. ضمنا استاد خودتونم در پاسخ به دوستان خیلی خیلی ملایم و مهربون شده اید.
        خداروشکر.

        Thumb up 4

  • مریم ز می‌گه:

    ابزار ها که جای خود دارند.
    گاهی ما با آدم ها هم همینطوری الله بختکی رفتار میکنیم…

    Thumb up 6

  • احمد می‌گه:

    سلام ؛ استاد عزیز
    اول ( یک خاطره ) : سال ها پیش یک گروه تکنیسین هلندی – آلمانی در کار نصب یک خط آبکاری اتوماتیک در شرکتی که من آن موقع ؛اونجا کار می کردم ؛بودند و هر بار که یکی از ما سوالی از چند و چونی می پرسید ، سر گروه شان به شوخی می گفت RTFM !( دستورالعمل لعنتی رو بخون!)
    دوم ( یک نکته ) : دستورالعمل های دستگاه های خارجی را با مشابه داخلی مقایسه ای بکنیم . آن ها برای یک دستگاه برقی همیشه با این سطر شروع می کنند که . . . ” دو شاخه را درون پریز برق فرو بکنید ” !!! و ادامه می دهند تا به عیب یابی ختم می شود . یعنی بدیهی ترین نکته در چگونگی استفاده از یک وسیله برقی که هر کسی با هر سطحی از دانش و هوش نا گفته آن را می داند و عمل می کند . اما در دستورالعمل های دستگاه های ایرانی نقطه آغاز ؛ این نیست. شاید که چون ما خلاصه سازی را خوشتر می داریم .
    سوم ( یک نظر ) : ما وصل به اصل اصالت ایم و صاحب کمال از بدایت ایم . این روح اندیشگی جامعه ی ماست و گویی گریزی نیست ! فلسفه دانش ما را زنجیر کرده است .

    Thumb up 5

  • سیمین-الف می‌گه:

    ببخشید استاد سلام و عرض ادب.

    بچه ها، کسی از دوستمون “شهرزاد ” عزیز خبر داره؟؟؟؟

    Thumb up 3

    • داود می‌گه:

      سلام
      ببخشید از ” کیان ” محترم (علی رغم اینکه خیلی بهش منفی دادم) هم خبری نیست؟!

      Thumb up 3

    • شهرزاد می‌گه:

      سلام سیمین جان. ممنووون عزیییز دلم که سراغمو میگیری. من خوبم و هستم. گفتم سعی کنم بعضی وقتها یه کم کمتر حرف بزنم و حرفهای شما دوستهای خوبم رو بیشتر بخونم. (بعضی وقتها احساس میکنم زیادی حرف میزنم و بعدش عذاب وجدان میگیرم. .. ولی خداییش خیلی هم سخته که حرف داشته باشی و نخوای بزنی…;) )
      درضمن یه تبریک برای روز معلم هم بهت بدهکارم دوست خوبم و همینطور به آقای داداشی عزیز و همه معلمهای خوب دیگری که توی این خونه هستن. راستی مگه آزاده م جون خودمون هم معلمه؟! نمیدونستمم … چقدددر معلم مهربون و دوست داشتنی داریم پس با این حسااب …

      در مورد مناقشه ای هم که در مورد کامنت آقای داداشی بوجود اومده، همه رو رصد میکردم، ولی با عرض معذرت از این دوست خوبمون یعنی آقای داداشی نازنین، میخوام بگم من هم با آقای ضیاء عزیز ( کامنت دومشون) خیلی موافقم. ببخشید آقای داداشی عزیز. ولی فکر کنم اگه دوست دارید با این سبک، صحبت کنین یه کم باید قدت طنازی تون (به قول آقای ضیاء) رو بالاتر ببرین. 😉 شرمنده ..:)
      درضمن… ممنون از محمدرضای عزیز بابت این پست که مثل همه ی پست های دیگه نشون از ذهن روشن و حساس ایشون داره و من همیشه لذت می برم… و من که کلاهم رو به نشانه احترام براشون برمیدارم…:)
      و با کامنت آقای حسین هم خیلی خیلی موافقم …
      بازم ازت ممنونم سیمین عزیزم …:) ( و راستی من هم مدتی توی فکرم که چرا خبری از پسرک خامه فروش و فائزه عزیز نیست …!! امیدوارم هر دو خوب و خوش باشن…)

      Thumb up 4

      • سیمین-الف می‌گه:

        سلام شهرزاد عزیزم خدارو شکر که خوبی.
        منم گاهی که زیاد کامنت می گذارم، خجالت می کشم. هم از عزیزان پنج+ یک و هم از همسایه های محترم. واقعا همگی ببخشید.( البته یادم می یاد استاد از اینکه ما اهالی با همدیگه تعامل داشته باشیم، اظهار رضایت داشتند.)

        دلم برای mina90 و کیان عزیز هم تنگ شده. حتما اونا هم مشتاقانه سر می زنند، ولی برایمان نمی نویسند. از این فرصت استفاده می کنم و سلامی عرض می کنم.

        شهرزاد عزیزم من، آزاده م، شما و همه ی عزیزان رو معلم می دونم، به خاطر اینکه همه ی ما داریم از هم چیزهای بسیاری یاد می گیریم. پس روز همگی مبارک. و یا بهتره بگم همه ی روزهایتان مبارک.

        Thumb up 5

        • mina90 می‌گه:

          سلام دوستان.
          سیمین عزیزم مرسی که یاد من هم بودی.
          ببخشید که با تاخیر میگم ولی روزت مبارک عزیزم.
          آره عزیزم منم مشتاقانه سرمیزنم و کامنتها رو میخونم. ولی یه کم کمتر این روزا وقت میکنم که کامنت بنویسم. تا یکی دو هفته کمتر فکر میکنم برسم بنویسم. چون میرم جاهایی که معمولا به اینترنت دسترسی ندارم. ولی همیشه پیگیر روزنوشته‌ها و کامنتهای شما دوستهای خوبم هستم. و هر وقت که بتونم حتما نظر هم می‌نویسم. باور کن من اگه اسمها و کامنتهاتون رو نبینم خیلی دلم براتون تنگ میشه.
          راستی سیمین جان یه جا بهت گفته بودم باید درهایی که بسته هستن رو محکمتر بزنم تا باز بشن. یکیشونو محکمتر زدم باز شد. حالا فعلا درگیر اونم. خیلی تجربه خوب و جالبی هست برام.
          در هر صورت ممنون که یادم بودی. همتونو دوست دارم دوست‌های بهتر از آب روانم (به تعبیر آقای داداشی که یادمه توی یکی از کامنتهاشون گفته بودن)

          Thumb up 3

          • شهرزاد می‌گه:

            مینای عزیزم. خوشحالم میبینمت. و خوشحالم که درگیر یه تجربه خوب هستی. مراقب خودت باش و امیدوارم به زودی بیای و از موفقیتهای زیادت برامون بگی …:)

            Thumb up 3

            • mina90 می‌گه:

              سلاااااام شهرزاد جونم.
              ممنون از لطفت. خودمم خوشحالم. موفقیت مثلا این که رفتم اونجایی که میخواستم و اونایی رو که میخواستم دیدم و غیره.
              میدونی بیشتر دارم تجربه میکنم. من به گل خونه زدن فکر میکردم. از صفر صفر. دو تا راه داشتم یکی این که مطالعه کنم و یه طوری شروع کنم. مثلا از چیز خیلی کوچیک کم کم شروع کنم. یکی هم این که برم و توی یه گلخونه کار کنم. راه دوم رو انتخاب کردم. الان دارم زندگی کارگرها رو تجربه میکنم. زندگی مدیر اونجا و خیلی چیزهای دیگه که فکر نمیکنم با انتخاب روش اول میتونستم لمسشون کنم. آدمهایی رو هم که میبینم بیهایت خوبن.از همشون یاد میگیرم.
              ولی یه چیزی رو هم که فهمیدم اینه که تا موفقیتم خیلی فاصله هست که توی این فاصله باید خیلی تلاش کنم.
              و اینکه با وجود سختیهاش ولی فکر کنم واقعا این کارو دوست دارم. اما فکر میکنم باید چند سالی یه مدل دیگه کسب و کار کنم تا لااقل بتونم چند سال بعد استارت چنین کاری رو بزنم. البته تازه چند روزه رفتم الانم دارم میرم یه سفر. شاید یه مدت دیگه که برم یه راه حلی برای این که زودتر شروع کنم پیدا کنم.

              Thumb up 4

              • سیمین-الف می‌گه:

                وای چقدر لذت بخش. من عاشق گل و گیاه و طبیعتم.
                خانم اجازه، میذارید گلاتونو نوازش کنم. راستی اگه به یه نفر عاشق، نیاز داشتید من با کمال میل هستم.
                امیدوارم ایشالا گلخونه ی پر از عطر و بوی خودتو اداره کنی.
                پر از گلای مینا.

                Thumb up 3

          • سیمین-الف می‌گه:

            سلام مینا جون
            ممنونم. منم فکر می کنم همه ی کسانی که اینجا می یان و کامنت می ذارن همین حس رو دارن. حس تعلق و دلتنگی.
            خوشحالم که موفق شدی، خدا قوت.

            Thumb up 3

        • کیان می‌گه:

          دوستان خوب
          متشکرم از یادآوری تون
          مدتی است لبخند میزنم بی دلیل
          عشق میورزم بی تناسب
          زندگی میکنم بی خیال
          و با این اوصاف برای همه و من بهتر آن است که خاموش باشم.

          Thumb up 4

          • سیمین-الف می‌گه:

            کیان عزیز
            ممنونم که اومدی و پیغام گذاشتی.
            امیدوارم قلبا شاد باشی. کامنت های قبلیتو می خوندم و حضورتو حس می کردم.
            ما همه مهمونیم، گاهی احساس خوبی داریم که صاحب خونه مارو آزاد گذاشته تا با همدیگه کلنجار بریم.

            من این دو گفته “رندی پاش” رو که توی کتابش”آخرین سخنرانی” نوشته دوست دارم و سعی می کنم ارتباطمو با آدما و جاهای مختلف حفظ کنم.

            “موقعی که ما به دیگران مرتبط شویم، به مردم بهتری بدل می شویم.”
            و
            “اگر به اندازه کافی صبر کنی، هر کسی چیزی دارد که تو را با آن غافلگیر کند و تحت تاثیر قرار دهد.”

            Thumb up 5

            • سیمین-الف می‌گه:

              دوستانم با اینکه چند بار می خونم ولی دومرتبه خطای چشمی پیش می یاد و زحمت شما رو زیاد می کنم.
              جمله آخر نیاز به تصحیح داره.( قرار دهد)

              راست می گم تو مدرسه نمره املام ضعیف نبود.

              Thumb up 0

      • آزاده م می‌گه:

        سلام به همگی
        شهرزاد جانم من معلم نیست. من منظور سیمین جان رو از بابت تبریکش متوجه شده بودم و به شوخی براشون نوشتم. شهرزاد متاسفانه کار و کاسبی من خیلی از فضای گچ و تخته سیاه دوره. نمیدونم جی شد زمانیکه باید شغلم رو انتخاب میکردم رویای کودکیم رو فراموش کردم و قاطی فضایی شدم که زیاد دوستش ندارم.
        مینا جان خیلی برات خوشحالم. فقط خواهر بگو چقدر محکم زدی؟ :) آخه یکی از درهای پروژه ام بدجوری قفل شده! ؛)

        Thumb up 4

        • mina90 می‌گه:

          سلام آزاده عزیزم.
          باور کن فقط یه کوچولو محکمتر زدم. جاداشت از اینا محکمترم هنوز. ولی همونقدر بهم جواب داد. ان شاالله که سریع کلید قفل رو پیدا کنی و به ما بگی که قفلت باز شده عزیزم.

          Thumb up 1

  • رسول ايرانشناس می‌گه:

    سلام و عرض ادب
    محمد رضا جان من فکر می کنم علت این جور برخورد کردن با ابزار اینه که :
    ۱- ما از دوران ابتدائی تربیت شدیم که همیشه کوتاه ترین راه ، بهترین راه رسیدن به هدفه (داستان خرگوش و هویج در کتابهای درسی) یعنی وقت کافی برای بررسی و دادن راه حل هر مسئله ای صرف نمی کنیم .
    ۲- در فرهنگی زندگی می کنیم که خیلی ها خودشون رو در تمامی زمینه ها صاحب نظر میدونن بدون اینکه دانش مطالعاتی و تجربی مناسبی رو داشته باشن . پس جای ابزارها رو عوض می کنیم و با فکر خودمون نه آفریننده ابزار از اونها استفاده میکنیم.

    Thumb up 6

  • shahab می‌گه:

    کاش فقط مشکل ما نادانی در استفاده از ابزار ها بود ؛
    این روز ها بعضی از ما برای رسیدن به مقاصد شخصی و سیاسی ، برای خودمون ابزار جدید تعریف میکنیم!!
    یعنی از چیزهایی که اساسا به عنوان ابزار تعریف نشده اند استفاده ابزاری میکنیم و اونوقت طبیعی است که دستورالعمل های شخصی اساس کار این ابزار جدید رو تشکیل میده.

    Thumb up 7

  • علیرضا داداشی می‌گه:

    با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

    Thumb up 23

    • محسن رضایی می‌گه:

      آقا داداشی مثه این میمونه یکی بیاد یه شعر قشنگ بگه….بعد بعدیها بیان بگن ای بابا این کلمات که وجود داشت!!! …کلمات بله که وجود اشت اما ترکیب اینا مهم بود تلاش برای ترکیب اینا مهم بود و…

      Thumb up 8

    • ضیاء می‌گه:

      احتمال میدهم اولین نرم افزار هایی که ساخته شدند، کار ِ آنها باشد. این هم به نوعی ابزار است، ابزار ِ نرم!

      حتی اگر قبول کنیم که ابزار آلات سخت را دزدی کرده باشند، باید قبول کنیم که عرضه ی این دزدی را هم داشتند. ساختند و البته instruction و manual ی را هم به آن اضافه کردند.

      اما ما در برابر عمل به اصطلاح دزدی آن ها چه کردیم؟

      Thumb up 5

    • علیرضا داداشی می‌گه:

      سلام.
      داشتم تیتر بغل را در مورد « تعریف عام تر خشونت» می خواندم، متوجه شدم که دارم وادار به رفتار و تصمیم خاصی می شوم و آن اینکه: « توضیح بدهم.»
      توضیح می دهم:
      راستش همان موقع که کامنت بالا را می نوشتم با خودم گفتم خیلی زود پنهان خواهم شد. به دلیل اینکه اولاً، ظاهراً در خانه مان دوستان تازه ای داریم که به آنها سلام دوباره می کنم و حدس می زدم این دوستان خبر ندارند که من بعضی وقت ها که خیلی موضوعی اذیتم کند به شیوه طنز نویسان می نویسم. ثانیاً، وقتی به همین روش ذکر شده، بنویسم که استاد شعبانعلی بزرگوار اهل تاریخ خواندن نیستند، حتماً «مهدور الدم» خواهم شد حتی از طرف خودم. مهدورالدم یعنی: خونم حلال می شود و باید به هدر داده شود.
      دوستان نازنین! ( علامت تعجب در زبان فارسی علامت مناسب برای مناداست و واقعاً معنایی دیگری ندارد)
      اگر از کلاس های « فرهنگ و فناوری » من خبر داشته باشید خواهید دانست که من در آن کلاس ها گلوی خودم و گوش دوستان دانشجویم را پاره کرده ام از بس در خصوص فرهنگ نادرست مان در مواجهه و بهره برداری از فناوری یا همان تکنولوژی، داد سخن داده ام. به خدا از من بعید است که کامنت بالا نظر من باشد. من بیشتر از خیلی از شما دوستان، استاد بی بدیل شعبانعلی را می شناسم و بیشتر از همه ی شما به ایشان مدیونم.
      متن من نیشخندی یا شاید ریشخندی بود به باور بعضی آدمها که استاد در پست بالا درباره آنها نوشتند. این دسته آدمهایی که استاد درباره شان نوشته اند، در برخورد با تکنولوژِی رفتار مورد اشاره ایشان را دارند و در باب نگاهشان به جایگاه تکنولوژی جملاتی را می گویند که بنده نقل کردم. باور کنید.
      آخیش توضیحم تمام شد. راستش من در باب «پدر، مادر، ما متهمیم» هم به همین شیوه نوشته بودم.
      این بار هرچه صبر کردم «سیمین الف» و «MINA90 » و بقیه دوستان به دادم برسند ، بی فایده بود.
      برقرار باشید.

      Thumb up 24

      • مونا.م می‌گه:

        آقای داداشی عزیز
        اومدم به دادتون برسم و سو تفاهمی که پیش اومده را بگم که خوشبختانه خودتون توضیح دادین :)

        Thumb up 6

      • ضیاء می‌گه:

        با اجازه ی دوستان و هم فکران محترم

        علیرضا خان ِ داداشی! باید بگویم طنّاز ِ قوی ای نیستی!! (این دو علامت تعجب هم فقط برای تاکید بیشتر مطلب است)

        با احترام./

        Thumb up 8

      • سیمین-الف می‌گه:

        اقای داداشی عزیز کلی خندیدم.
        واقعا درست می فرمایید.
        منم وقتی کامنتتون رو خوندم متوجه این علامت ! و مفهومش شدم. و جلوی خودمو گرفتم تا نیام وسط. چون شما و ارادتتونو به استاد می شناختم، وایسادم تا یه کمی گردو خاک بشه!
        ببخشید از بد جنسیم بود.

        Thumb up 2

      • setayesh می‌گه:

        سلام
        من تو کامنت قبلی تون قبل از اینکه توضیحاتتون رو بخونم نظرم رو نوشته بودم که الان میبنم اساسا سوء تفاهم بوده.عذر خواهی می کنم و ممنون از توضیحتون.

        Thumb up 2

        • آزاده م می‌گه:

          آقای داداشی! برادر من! خب آقای ضیاء حق دارن. منکه بار اول کامنتتون رو خوندم پیش خودم گفتم یکی داره با اسم آقای داداشی کامنت میذاره. یعنی تا این حد به قضیه مشکوک بودم. به این فکر بودم چه جوری باخبرتون کنم. :) تا کمی پایین تر کامنت دومتون رو دیدم. بعد من هم گفتم آخیش! نه! مثل اینکه خودشون هستن. :) ( نمیدونم علامت تعجب ها رو درست گذاشتم یا نه؟) :)

          Thumb up 3

          • شهرزاد می‌گه:

            جااان … آزاده خیلی خووووب گفتی. دقیقا من هم اونموقع که این کامنت رو دیدم شوک شدم.
            گفتم نکنه یکی داره با اسم آقای داداشی کامنت میذاره!! چون جنس کامنت با همیشه فرق داشت. از زمین تا آسمون هم فرق داشت…!
            ( علامت تعجب ها رو هم خیلی خووووب اشاره کردی و همینطور آقای ضیاء …)
            آقای داداشی مخلصیم البته … ناراحت نشینااا 😉

            Thumb up 2

            • آزاده م می‌گه:

              شهرزاد پیش خودمون بمونه. من رفتم سراغ پست “پدر مادر ما متهمیم” و کامنتی که ایشون اشاره کرده بودند رو مجددا خوندم. دریغ از یه ذره طنز!!!!!!! :))))))))))
              بیشتر یه جور گلایه به نظرم اومد!

              آقای داداشی شما برای ما هم قبیله ای ها خیلی عزیز هستید. من همیشه یادداشت های شما رو چند بار میخونم و استفاده می کنم. لطفا جسارت و شوخی من رو ببخشید.

              Thumb up 4

    • رضا می‌گه:

      با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

      Thumb up 4

    • setayesh می‌گه:

      سلام اقای داداشی
      همیشه وقتی می بینم یکی از ایران و ایرانی دفاع می کنه فوق العاده خوشحال میشم چون بنا به همون ابزارهای که استاد نوشته خیلی ها امروزه بدگویی از همه چیزی که علمی راجع بهش ندارن کار روزمره شون شده ولی
      میشه بگین کدوم یک از وسایلی که الان در صنعت یا حتی در زندگی روزمره ازش استفاده می کنیم نسخه اصلیش لو در حد یک سطر در کتابهای تاریخی نوشته شده.چون من هم اون کتابهای رو که شما میگین ندیدم و علاقمندم بخونم تا از روی تعصب از ایرانی بودنم دفاع نکنم و با سندحرف زده باشم.
      نکته دوم:گیرم که پدر تراست فاضل از فضل پدر ….

      Thumb up 1

      • مریم.پاییز می‌گه:

        سلام به شما استاد گرامی و همه ی شما دوستان.
        ستایش عزیز من هم به دونستن در مورد ایران و سرگذشت پدرانمون بسیار علاقه دارم، و معتقدم که امروز ما با نام اونهاست که میتونیم سرمونو بالا نگه داریم. امروز بسیاری از ما از مسیر زندگی پدرانمون فاصله گرفتیم اما خوشبختانه هنوز معدود کسانی هستند که برای زنده نگه داشتن نام اونها و شناسوندنشون به جهان تلاش میکنند. به شما و همه ی علاقه مندان به دونستن در مورد ایرانمون مطالعه ی «شاهنامه» کتاب تاریخ ایران رو پیشنهاد میکنم. در این کتاب اومد «صنعت کشتی سازی، سفال، گاه شماری، معماری، »و خیلی چیزهای دیگه کار پدران ما بوده. میتونید به کتابهای «دکتر فریدون جنیدی» مراجعه کنید. و اگ ر در تهران هستید به
        «بنیاد نیشابور»
        ببخشید اگر اطلاعاتم کافی نبود، متاسفانه به دلیل مشغله ی زیاد خیلی وقته از مطالعه ی شاهنامه دور شدم.

        Thumb up 1

  • پریسان می‌گه:

    شما در کنار اینکه تحلیلگر فوق العاده ای هستید نویسنده آگاهی هم هستید . بهتون به خاطر جرئت متفاوت بودن تبریک می گم

    Thumb up 7

  • سارا می‌گه:

    سلام و خدا قوت
    شبیه فرمایش شما در کتاب “شازده حمام” نوشته آقای دکتر پاپلی به تکرار آمده است .
    در این کتاب ایشان خاطرات کودکی شان را در یزد بیان کرده اند . و به تکرار گفته اند که در آن زمان (۱۳۳۰ به بعد) دولت اصرار داشت تکنولوژی را بیاورد و مردم نمی خواستند و امروزه حتی اگر دولت نخواهد مردم تکنولوژی را خواهند آورد . اما همیشه جای یک چیز خالی بوده و هست و آن “فرهنگ استفاده درست از تکنولوژی ست “.
    خداوند به ایشان ، شما و همه انسانهای فهمیده ای که تلاش می کنند به مردم آگاهی هدیه دهند عمر با عزت بدهد.
    پاینده باشید

    Thumb up 6

  • آرشام می‌گه:

    سلام . محمدرضا جان اینو همیشه از تو یادمه که برای مذاکره برنامه ریزی کنید.
    خیلی هم عالی و مفیده اما این یعنی اینکه یه چارت کلی تو ذهنمون یا رو کاغذ رسم کنیم که قراره به چی برسیم و چی از دست بدیم یا اینکه برنامه ی مذاکره رو دقیق پیش بینی کنیم اینکه من چی میگم اون ممکنه چی بگه .اگه اینو گفت چی بگم اگه اونو گفت چیکار کنم… من فکر میکنم اینطور سناریو های خیلی زیادی میتونه درست بشه.خیلی زیاد.آیا چنین حجمی نیازه؟
    و یه مسئله ی دیگه گاها پیش اومده که طبق یه برنامه ریزیه خیلی منطقی به نفع دوطرف به صحبت رفتم اما میبینم که ذهنیت و طرز فکر خیلی متفاوته و حتی شاید به خودش هم کمتر سود برسه.اینطوری یا با اتفاقات دیگه بوده که مسیر مذاکره عوض شده.اصلا مطالبی که قرار بوده بگم منافع دوطرف و… امکانش نبوده که بگم و…
    با این وجود بوده که به منافعی برسیم و راضی هم باشیم اما این منافع با منافع اولیه فرق داشته
    اینجا باید چیکار کرد؟

    Thumb up 1

  • یک ریال می‌گه:

    نقد بی پروای شما را دوست دارم.
    بیشتر شاید از این خود شیفتگی ماست که هنر نزد ایرانیان است و بس. ولی اگر به دنبال وبلاگهای خوبی برای خواندن بگردی به ندرت به زبان شیرین پارسی پیدا می شود و همه شده اند به اشتراک گذارنده ی یک مطلب.
    تولید همه چیز از جمله محتوا به شدت فقیر است و فکر کنم زیاد به حکومت هم ربطی ندارد

    Thumb up 5

  • هومن می‌گه:

    این دیدگاه در ارتباط با پست شما نیست در مورد شخص شماست.
    جناب آقای شعبانعلی
    حدود ۳-۴ سال پیش در جلسه ای با هم دیداری کردیم. شاید تحت تاثیر واسطه آشنایی مان شاید هم تحت تاثیر شرایط این نشست حس خوبی نسبت به شما نداشتم.
    دیدارهای (یکی دو جلسه) بعدی و بعد دیدن اتفاقی برنامه ای تلویزیونی در ماه رمضان سال گذشته هم تغییری در این حس به وجود نیاورد.
    یکی دو ماه پیش با جستجویی درباره “تربیت” به نوشته ای در مورد “تربیت”، “بی رحمی” و “خوکچه هندی” برخوردم که برایم جالب بود نویسنده از کجا به کجا رسیده و نگاه خاص و متفاوت او با موضوعی به ظاهر “معمولی” چگونه نتیجه ای حساس بوجود آورده و تازه به نام نویسنده توجه کردم. این نویسنده شما بودید.
    با توجه به این که ابزار کار من “تحلیل وضعیت” و در مواردی “تحلیل افراد” ( خصوصا در خصوص استخدام در سازمان های مختلف) است و خوب مثل همه کللی هم ادعا در این باره داشتم می خواستم بیشتر در مورد شخصی که باورها و ادعاهای من را بی اطلاع به چالش کشیده بود بیشتر بدانم.
    امروز چند ساعتی فرصت داشتم و آن را گذاشتم برای بررسی این موضوع. وبلاگ قبلی شما و نوشته هایتان را در این سایت خواندم.
    متاسفم به خاطر آن حس قبلی نسبت به شما و امیدوارم دوباره شما را از نزدیک ببینم و با شما بیشتر در این باره صحبت کنم.

    Thumb up 4

  • نهال می‌گه:

    سلام و وقت به خیر.

    شما فرض کنید من یکی از همین اشخاص: آخه من که “اندیشه صحیح” را نمی دانم، تا ابزار رو از غیر ابزارها تشخیص دهم ؛ و حتی همان “بینش صحیح” را ندارم که بدانم هر ابزار را چگونه و برای چه هدفی می شود به کار برد. چطور می توانم آنگونه عمل کنم که باید…؟!

    به نظر شما استاد عزیز: این دغدغه نتیجه چیه، “ندانسته هاست” یا “عدم آگاهی”؟!

    Thumb up 1

  • هیوا می‌گه:

    توسعه فرهنگی که از توسعه صنعتی و تکنولوژیکی جا بمونه از این مشکلات هم پیش میاد.
    اینم جمله قشنگی بود:
    “بی آنکه حتی برای لحظه ای کوتاه در برابر آفرینندگان ابزارها، به نشانه احترام کلاه از سر بردارند”

    Thumb up 4

    • هیوا می‌گه:

      سلام هیوای جدید 😀
      کاش یه پسوند به اسمتون اضافه میکردید که با من که بعضی دوستان منو با اسم هیوا میشناسنداشتباه نشه و فکر نکنن تو منی 😀
      اگه نه که من یه پسوند به اسمم اضافه میکنم.

      Thumb up 3

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *