ماجرای پدر و مادر، فرزندان و خیارهای ارگانیک!

پیش نوشت منفی یک: آنچه می‌خوانید گزارش یک مهمانی دوستانه است. اصراری بر صحت و دقت اطلاعات آن نیست. گفتم شاید خوراکی باشد برای چند دقیقه‌ای فکر کردن. اگر چنین شود، نگارش آن خیر بوده است. حتی اگر حاصل اندیشیدن شما، نفرین کردن بر نگارنده باشد.

پیش نوشت صفر: امروز برای یک جلسه کاری، تصمیم گرفتیم با دوست خوبم امیر تقوی بنشینیم و صبحانه‌ای بخوریم و گپ بزنیم. الیانا (دختر دوست داشتنی‌ امیر) هم با آنها بود. دو یا سه ساعت نشستیم و گپ زدیم و صبحانه خوردیم. یا بهتر بگویم ما گپ زدیم و الیانا در کنار ما، صبحانه خورد و ما را نگاه کرد و همزمان با گریز از دنیای مجازی که من و امیر در کنارش ساخته بودیم، به زندگی واقعی‌ بر روی صفحه‌ی موبایل پرداخت (توضیح نامربوط: باور نمی‌کنم کسی که زندگی دیجیتال را به اشتباه زندگی مجازی می‌نامد، تحلیلی عمیق یا دقیق از زندگی این روزهای ما داشته باشد. #سلیقه_شخصی)

breakfast-with-amir

 پیش نوشت یک (کمی نامربوط): در بسیاری از سوپرمارکت‌های دنیا، این روزها بخش‌هایی با عنوان میوه‌ها و سبزیجات ارگانیک، شکل گرفته است. وقتی اصطلاح ارگانیک در مورد میوه‌ها و سبزیجات به کار می‌رود، این اصطلاح در مقابل Conventional به معنای متعارف به کار می‌رود.

میوه و سبزی متعارف، تقریباً همان چیزی است که اکثر ما در زندگی روزمره مصرف می‌کنیم. اما در شیوه‌ی ارگانیک، کلیه‌ی مراحل کاشت و داشت و برداشت به شدت کنترل می‌شود. برای دور نگه داشتن حشرات نمی‌توان از سمومات متعارف استفاده کرد. در استفاده از افزودنی‌های مختلف، محدودیت‌ها و پیچیدگی‌های بسیار زیادی وجود دارد و حتی به کیفیت آب و خاک هم قبل از کشت و در زمان کشت و پس از کشت، توجه می‌شود و در نهایت هم باید وزارت کشاورزی کشورها (مثلاً USDA) مدرکی برای خیارها و سیب‌ها و گوجه‌ها صادر کنند که اینها واقعاً ارگانیک هستند و با دقت به تمام محدودیت‌ها و ملاحظات، رشد و پرورش یافته‌اند.

پدر و مادرها و فرزندان و خیار ارگانیک

 بخشی از یک گفتگو: امیر برایم از یکی از دوستان هنرمندش و خوانندگان معروف و محبوب می‌گفت که یک بار در یک فضای خصوصی به امیر گفته بوده که در میان هر دو نسل، یک نسل وجود دارد که از نظر ویژگی‌ها و شیوه‌ی نگرش به جهان و زندگی و الگوی رفتار و ارزش و تصمیم‌ها، کاملاً با نسل قبل و بعد خود فرق دارد.

به عبارت دیگر، انگار، نسل‌های هر جامعه‌ای و فرهنگی، آونگ وار بین دو حالت حدی نوسان می‌کنند و چنین می‌شود که می‌بینیم به تعبیر رسانه‌ی ملی، نسلی گرایش جدی به ارزش‌ها دارد و نسل دیگر بی‌میل و رغبت به آنها و نسل سوم دوباره در جستجوی ارزش‌ها.

یا به تعبیر خودمانی‌تر و واقعی‌تر، نسلی را می‌بینیم که ساده زیستی در آن ارزش می‌شود و فرزندان آنها را می‌بینیم که ساده زیستی برایشان ارزش نیست و حتی اگر هم زندگی ساده‌ای داشته باشند، تصویر بیرونی خود را تا حدی لوکس‌تر نشان می‌دهند.

میان پرده‌ی نامربوط: اکثر دوستان ما، جوری از کافی‌شاپ‌ها و غذاهایشان و رستوران‌های خوبشان در شبکه‌های اجتماعی عکس می‌گذارند که هر چه حساب می‌کنی می‌گویی باید ماهی چند میلیون کافی‌شاپ بروند. بعد وقتی آنها را می‌بینی متوجه می‌شوی که ظاهراً تنها چند “فریم برتر” زندگی خود را به اشتراگ گذاشته‌اند و باقی زندگی،‌ همان نون و پنیر ساده‌ و استفاده از وای فای رایگان منزل صاحبخانه برای کاهش خرج ترافیک اینترنت و کپی کردن یواشکی موسیقی و محصولات فرهنگی دیگران برای نپرداختن کپی رایت و تامین خرج شیطنت‌های بعدی است!

همینجا اعتراف می‌کنم در رستوران نشان داده شده در تصویر فوق، کلیه هزینه‌های مربوطه به جز ایاب و ذهاب، توسط امیر پرداخت شده است!

پایان میان پرده‌ی نامربوط و ادامه‌ی اصل ماجرا: ممکن است سر مصداق‌ها توافق نداشته باشیم که کاملاً هم منطقی است. من هم الان تاکید خاصی روی مصداق‌ها ندارم. اما دیده‌ایم که چه حجمی از دانش و تحقیق در دنیا، حول نسل X و Y و نسل هزاره‌ی سوم شکل گرفته است و ویژگی‌های آنها را بررسی کرده و در ایران هم، تفاوت نسل انقلاب و نسل جنگ و نسل پس از جنگ و نسل پس از پس از جنگ (که این روزها استفاده از تصاویر شهیدانمان را به عنوان کاری لوکس و نشانه‌ای از روشنفکری می‌داند و در مسیر سفارت برای گرفتن ویزای مهاجرت، تصاویر غرق به خون بزرگمردانمان را آپلود می‌کند) می‌توان دید.

می‌دانم که می‌دانید چگونه فکر می‌کنم و می‌دانید که تعبیرهای بالا – لااقل در نگاه من – هیچکدام قضاوت ارزشی در خود ندارد و هر زمانه را حال و حالتی دیگر است و اقتضایی دیگر دارد و باور دارم که بزرگانی که در ویرانی جنگ برای دفاع از کشورمان باختیم، اگر امروز بودند اولویت امروزشان ساختن بود و آنها که در میدان جنگ به داستان کربلا می‌گریستند و می‌جنگیدند، امروز اگر بودند جان و مالشان صرف نشاندن لبخند بر لبان هموطنان خود می‌شد.

حرفم اینها نیست و شاید اگر این نوشته را در یک رسانه‌ی عمومی‌تر می‌نوشتم، چنین اشاره‌هایی نمی‌کردم تا خواننده را از مسیر اصلی حرفم منحرف نکنم. اما خواننده‌ی اینجا آشناست و این چند هزار کلمه را در منظومه‌ی چند میلیون کلمه‌ی دیگری که نوشته‌ام می‌خواند و می‌فهمد و من هم می‌توانم با فراغ بال، در حاشیه‌ی خاکی جاده‌ی حرفم، استراحتی کنم و بی تکیه بر منطق و پای چوبی استدلال، حرف‌هایی بدون حساب و کتاب بزنم! (وای که چقدر عاشق این تعبیر مولوی‌ام. روزی ده‌ها بار تکرارش می‌کنم و هر بار لبخندی بر لبم می‌آید. در میان هزاران نفر چون من که مرگ برایشان در عالم هستی، معنایی جز عدم ندارد و بزرگترین خدمتشان به هستی، سیر کردن شکم مورچه‌ها در داخل خاک است، نطفه‌هایی از فکر را خلق کرده که هر عصر و نسلی را به شکلی بارور می‌کند و به این سان، جاودانگی را برای خویش، خلق کرده است).

خلاصه! داشتم می‌گفتم. با امیر حرف می‌زدیم و با اشاره‌ی او حرف به حرکت نوسانی بین نسل‌ها رسید و حرف‌های دیگری که بخشی از آن را برایت نوشتم و بخشی دیگر هم، فراتر از آن است که در قالب بیت و بایت بگنجند.

رفتار را در بهترین و شیواترین تعریف آن (به استناد APA) می‌توان پاسخ یک ارگانیسم به محیط اطراف خود قلمداد کرد و طبیعی است که اولویت این پاسخ، به زبان اهل اخلاق، خدمت به خالق و مخلوق، به زبان اهل تفکر سیستمی، افزایش تطبیق پذیری، و به زبان اهل معنا، کاهش درد بودن و به زبان اهل تکامل، حفظ بقا است.

رفتاری که نسل امروز از خود نشان می‌دهد – در میان ده‌ها عامل اصلی و فرعی – پاسخی به رفتاری است که از محیط خود و از والدین خود می‌بیند. همچنانکه نسل قبل هم، با ما بر اساس آنچه در جامعه و خانواده تجربه کرده بود، رفتار می‌کرد.

نسلی که سختی‌های دوران جنگ را دید و در صف نفت ایستاد و بر اساس آموزشهای تلویزیونی با پوست پرتقال، مربا درست کرد و شب‌ها با صدای آژیر بیدار شد و شبرنگ‌های آبی را بر روی چراغ‌های خودرو‌اش چسباند، فرزندی می‌خواهد که در صف نایستد و محدودیت مالی، حس حسادت و حسرت را – که نسل قبل، خوب می‌شناسد‌ – تجربه نکند و دغدغه‌اش به جای سوسک داخل نوشابه، میزان کالری موجود در بستنی چهار اسکوپ باشد و شرکت اپل و سامسونگ، به جای آژیر برای فرزندش آلارم بیدار باش صبحگاهی بنوازد و برچسبی اگر هست، به جای شیشه‌ی ماشین، به پشت ماشین بچسبد و گریه‌ای اگر هست، در سینما باشد و رقابتی اگر هست، بر سر اینکه چه کسی چه کسانی را بیشتر می‌خنداند.

نسلی که خود به شیوه‌ی Conventional و متعارف رشد کرده و در طول رشد، انواع سمومات و آفت‌ها و گزندها و دشواری‌ها را تحمل کرده، با همه‌ی قیافه‌ی کج و معوجی که دارد (درست مثل میوه‌های Conventional) و خمیدگی‌هایی که بر تن دارد و زخم‌هایی که بر پوست، می‌کوشد نسل بعدش، به شیوه‌ای ارگانیک رشد کند. مراقب زمینی است که فرزند در آن رشد می‌کند و آبی که به پایش می‌ریزد و کودی که از آن تغذیه می‌کند و آفتابی که بر او می‌تابد و میله‌ای که ساقه‌اش را بر او می‌بندد و زمانی که میوه‌ی زندگی‌اش می‌رسد و طعم و رنگ می‌گیرد و دستی که میوه‌اش را می‌چیند و حتی ناسازی چهره‌ فرزندش که با جراحی زیبایی بهبود پیدا می‌کند و حاصل، فرزندان ارگانیک می‌شوند که قد و وزن و چهره و شکل بینی و نحوه اندیشیدن و ترسها و دغدغه‌ها و آرزوها و امیدها و مدرک‌ها و شغل‌های مشابه یا یکسان دارند!

ما دکترها و مهندس‌های امروز، در یک صف، درست مثل خیارهای ارگانیک، هم قد و هم اندازه و هم شکل، کنار هم ایستاده‌ایم و اگر هم تفاوتی هست، به تعبیر خواجه حافظ، از ناسازی اندام ما (یا ناتوانی والدین در تامین تشریفات، آنچنانکه می‌خواسته‌اند)‌ بوده، وگرنه مجموعه‌ای از مهندسان برق و الکترونیک و عمران و جراحان مغز و حقوقدانان بودیم که به جای پسته، باید متخصص صادر می‌کردیم و به جای موبایل، نانوا و قصاب وارد می‌کردیم. مدرک خیار ارگانیک هم توسط آموزش و پرورش و وزارت علوم صادر می‌شود!

نسل جدید، در ظاهر ممکن است آزادی‌های بیشتری داشته باشد. اما به تعبیر آن بزرگوار که می گفت، آزادی خوب است اما فقط در چارچوب قانون، آزادی این نسل هم چنین است. او حق دارد در جستجوی استعدادش برخیزد. مادام که استعدادش در فهرست استعدادهای به رسمیت شناخته شده توسط والدین باشد. او حق دارد آزادانه از میان رشته‌های دانشگاهی که والدین می‌پسندند، رشته‌ی دلخواهش را انتخاب کند و برای رابطه با دوستان هم، از بین کسانی که والدین صلاح می‌دانند، هر کسی را که می‌خواهد انتخاب کند و از میان کشورهای مختلف تایید شده توسط والدین انتخاب کند و خلاصه، رشد ارگانیک را به شکل تمام و کمال تجربه کند!

می‌توان حدس زد که رفتار نسلی که “رفاه” را به قیمت “کنترل” خریده است، چه خواهد بود و می‌توان حدس زد که رفتار نسل بعدی هم در پاسخ به این شرایط چه خواهد بود و همچنانکه آونگ جوامع، در میان دو انتهای استبداد و هرج و مرج، نوسان می‌کند و صرفاً محدود لحظاتی در تاریخ،  نقطه‌ی میانه  و دولت مستعجل تعادل را تجربه می‌کند، نسل‌ها هم در بین ارزش‌های سنگ شده و ارزش‌های خمیری، نوسان می‌کنند و تنها گاهی در این میان، انعطاف پذیری متعادل را درک و تجربه خواهند کرد (البته همه‌ی ما از اصطکاک و سایر عواملی که در چنین نوسان‌هایی وجود دارند و آنها را به تدریج میرا می‌کنند خبر داریم و می‌دانیم که در طولانی مدت، این جوامع آرام تر و کم نوسان‌تر می‌شوند. یا با توسعه ی فرهنگ و نگرش و یا با مرگ و انقراض!)

در اینجا می‌توان به مفید بودن یا غیر مفید بودن چنین تربیت و پرورشی پرداخت. اما قاعدتاً چنین کاری متخصصان خود را می‌خواهد و امثال من که خود، خیاری به شیوه‌ی کشت متعارف هستم که هر لحظه ممکن است به دلیل اندام ناسازی که با صف طولانی و زیبای خیارهای ارگانیک همخوانی ندارد، به دور انداخته شوم، نمی‌توانند و نباید در مورد آن نظر بدهند.

اما به نظر می‌توان به ممکن بودن و غیرممکن بودن این شیوه‌ی رشد و تربیت پرداخت. ممکن بودن و غیرممکن بودن، مطلق نیست و یک طیف است و به عبارت دیگر، می‌توان از ممکن تر بودن یا کمتر ممکن بودن حرف زد.

فکر می‌کنم که به نسبت دهه‌های قبل، پرورش ارگانیک فرزندان، کمتر ممکن است  و اگر هم هست، الگوها و ارزش‌ها و شیوه‌ی رفتاری، کمتر در اختیار والدین صغیر(پدر و مادر) و والدین کبیر (دولت‌ها) است. مغز شناوری که در دنیا شکل گرفته و ظاهر رفتارش امروز به مرکز احساسی و هیجانی مغز (لیمبیک) نزدیک‌تر است تا قسمت تحلیل‌گر (کورتکس) بیش از هر زمان دیگری، الگوها و رفتارها را شکل می‌دهد.

تیم سیستروم در اینستاگرام، ده‌ها برابر راحت‌تر از پدر و مادر، می‌توانند ساعت خواب و بیداری فرزندان را تنظیم کنند و تلگرام، با تغییر ساده‌ای در سیاست‌های خود، بیش از هر ابزار دیگری می‌تواند رابطه‌ها را در معرض تحکیم یا تهدید قرار دهد (دقت کنید که هر دو سمت را می‌گویم. کنار هم قرار دادن تحکیم و تهدید، برای قافیه‌ی جمله نیست).

امروز، نارسیس به پای رودخانه نمی‌رود تا عکس خود را در آب ببیند، آب رودخانه است که در نخستین ساعات بیداری، از روی چشمان نارسیس عبور می‌کند و چشمان او را می‌شوید (راستی. آیا شما هم در ۱۵ دقیقه اول پس از بیداری، موبایل خود را چک می‌کنید؟).

نوسان هست و خواهد بود. خیارهای ارگانیک، فرزندانی Conventional تربیت خواهند کرد و خیارهای Conventional در جستجوی مزرعه‌ای ارگانیک برای کاشتن دانه‌ی نسل بعد خود، خواهند کوشید. اما شاید در این میان، هر نسل بتواند بکوشد به جای مصداق‌های رفتاری، مدل‌های ذهنی را به فرزندان خود بیاموزد و به این شیوه، هم با انتقال آموخته‌های خود، از اختراع مجدد چرخ جلوگیری کند و هم با اجازه‌ی انتخاب کردن و خطا کردن، فضایی ایجاد کند که نسل بعد، دنیایی گسترده‌تر از نسل قبل را تجربه کند و نه گوری تنگ‌تر را.

پی نوشت نامربوط: یکی از لغت‌هایی که این روزها به تدریج، معنای خود را از دست داده و می‌دهد، نسل است. قبلاً نسل تعریف مشخص داشت. از نطفه علقه آغاز می‌شد و  تا  پارچه‌ی سفید بستر مرگ، ادامه می‌یافت. وقتی کسی می‌گفت من حرف نسل قبل یا بعد را نمی‌فهمم، منظورش کسانی بود که به طور متوسط سی تا چهل سال با او فاصله داشتند.

امروز نسل قبل،‌ برای خیلی از ما به معنای یک دهه قبل است. اگر از کسانی که در دهه های هفتاد و هشتاد متولد شده‌اند بپرسید، نسل قبل برایشان متولدین یک سال یا دو سال قبل هستند و این شتاب گرفتن شگفت انگیز، روندی نیست که به این زودی‌ها متوقف یا شکسته شود.

به عبارتی در گذشته، نسل قبل، گروهی بودند که نسل بعد را به دنیا آورده بودند. اما امروز، نسل قبل و نسل بعد، توسط بیست نسل قبل به دنیا آمده‌اند و چنین می‌شود که گاهی برای نسل جوان و نوجوان، مهمانی‌های خانوادگی بزرگتر‌ها، چیزی مانند سفر به موزه و مطالعات باستان شناسی است و برای والدین، شنیدن حرف‌ها و دغدغه‌های فرزندان، چیزی مشابه سفر به آینده از طریق تونل زمان!

بگذریم از اینکه هر یک از ما هم در زندگی، بارها و بارها تولد و مرگ را تجربه می‌کنیم. هر بار حضور در یک شبکه اجتماعی دیجیتال،‌ نوعی تولد است. همان رفتارهای کودکانه. همان بازیگوشی‌ها. همان سرک کشیدن به خانه ‌ی همسایه. همان خنده‌ها و گریه‌ها و خشم‌ها و مشت گره کردن‌ها. همان قهقهه‌های مستانه. همان تربیت و اتیکت و یادگیری و رشد. همان وارد شدن به اجتماع و جستجوی گروه‌های دوستی.

و دوباره دیر یا زود، تجربه‌ی مرگ یا به صورت شخصی یا مرگ جهان دیجیتالی که همگی ساکن آن بوده‌ایم. و مهاجرت کردن و تولدی دیگر و تجربه‌ی نسلی متفاوت.

در روزگار ما، نسل‌ها در درون و بیرون ما چنان در هم تنیده شده‌اند که گاهی اوقات، به نظر می‌رسد هر تحلیلی که در آن واژه‌‌ی نسل به کار رفته باشد، از ریشه نادرست و محکوم به فراموشی است.

در لحظه‌ی به پایان بردن این نوشته، خودم در مورد تمام آنچه در بالا نوشتم چنین حسی دارم. امیدوارم فراموش کردن این همه هذیان و سوزاندن وقتی که برای خواندنش صرف کردید، برایتان چندان دردناک نباشد و من را به خاطر نگارش این حرف‌های ناساز بی‌ساختار ببخشید.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+272
  


77 نظر بر روی پست “ماجرای پدر و مادر، فرزندان و خیارهای ارگانیک!

  • اسد می‌گه:

    با سلام و تشکر از مطالب مفیدتان
    با این که می دانم منظور شما از متن چه بود ولی به خاطر آن که دوست ندارم مطلب اشتباهی در متن خوبتان باشد
    احتراما یادآوری می کنم که
    در کشاورزی متعارف که از سموم و کودهای شیمیایی استفاده می شود محصولات یکنواخت تر و مشابه می شوند و در کشاورزی ارگانیک به دلیل تحمل مقداری از آسیب آفات و برای خودداری از استفاده از سموم و … محصولات کج و معوج می شوند. البته ممکن است بعد از برداشت مقداری جداسازی و درجه بندی هم انجام شود.
    با تشکر
    کارشناس کشاورزی

    Thumb up 0

  • شاپرک می‌گه:

    محمدرضاجان سلام..
    اول از همه ممنون بابت این که هستی.. بودنت دنیا رو جای بهتری برای خیلیا کرده..
    من خیلی زیاد مشتاق خوندن این سبک نوشته هات هستم.. تفاوتی که بین نسل ها وجود داره و روند پرشتابی که داره همه ماها رو همراه خودش به جلو میبره و به شدت هم در این زمینه قدرتمند هست..
    راستش آخرای متنت انتظار نداشتم تموم بشه.. یا بهتره بگم انتظار دارم این نوشته (۲) ای داشته باشه.. من خیلی چیزا هستن که دوست دارم در ادامه این بحث صحبت بشه درموردشون و اونا رو از عینک تو ببینم..
    به طور مثال میشه گذری رو که روی نسل بعد از من (منظورم بچه های ماست) داشتی بیشتر توضیح بدی.. کسایی که شاید همین چندسال آینده به دنیا بیان و ۲۵ سال دیگه جایی باشن که من هستم..
    این نسل چطور به بار خواهد آمد؟
    من خودم بطور وضوح میدونم چیزایی رو که خونواده در اون زمینه با بی منطقی محدودم کرده بود.. شاید مهم ترین شون همین انتخاب سبک زندگی، مسیر زندگی، علاقه مندی ها و رعایت هنجارهای من درآوردی متاثر از جامعه و خانواده..

    Thumb up 1

  • محمد می‌گه:

    وای سرگیجه گرفتم!!!

    Thumb up 2

  • yalda می‌گه:

    کاش همه ی ادم ها مثل شما فکر میکردن.
    چقدر اون جوونه ب من نزدیکه…
    درست انگار خود من…
    هربار متن هاتونو میخونم افسوس میخورم
    و محاله که این جمله رو چند بار نگم
    کاش همه ی ادم ها اینطور فکر میکردن…

    Thumb up 0

  • سپیده می‌گه:

    معلم عزیزم نوشته زیبایی بود ممنونم. این چند سال اخیر خیلی از افرادی که توی خیابون یا فضاهای عمومی می دیدم انگار قیافشون آشنا بود! مدتی طول کشید تا بفهمم دیگه نباید به مغزم فشار بیارم تا یادم بیاد کجا این آدم و دیدم! این موضوع در شهرهای کوچک تر خیلی چالش بر انگیز هم میشه! چون معمولا مدها سریع تر فراگیر میشه و پزشکان خوب محدود هستند که همه بینی ها و غیره رو یه مدل عمل می کنند و مراکز خرید پوشاک هم محدود و تنوع کمتر هست از اینها گذشته احتمال دیدن آشنا در شهر به خاطر کوچک بودن شهر خیلی بیشتر و همه اینها کمک می کنه این توهم قوت بگیره!

    متن زیر که در عصر ایران منتشر شده خیلی داستان رو زیبا بیان می کنه:
    “مطلب زیر هم در گروه “کافه اندیشه” در تلگرام منتشر شده که خواندنی است:
    عزیز دل کوچ کرده ای نقل می کرد : در محلی که من در ونکوور زندگی می‌کنم، جایی به نام SeaWalk هست که در کنار اقیانوس قرار دارد و محلی است برای قدم زدن. یک روز در آنجا قدم می‌زدم. هوای خوبی بود. دیدم صندلی‌ها به نام افرادی است که آن‌ها را به مردم و شهر هدیه کرده‌اند. همینطور که قدم می‌زدم، به فکرم رسید که من هم نهالی بکارم و یادگارِ من در این محل باشد و بعد‌ها رشدِ آن را ببینم. یک بذری انتخاب کردم که درختِ خوبی می‌شد. و آمدم و جای خلوتی پیدا کردم. آمدم زمین را چال کنم و بذر را بکارم.

    وقتی خواستم بذر را بکارم، دیدم که چمنِ یکدستِ قشنگی است. درختِ تنومندی هم در آنجا بود. دیدم نمی‌شود. می‌خواهید بدانید چرا؟ دیدم اگر من این بذر را بکارم، پس از مدتی این بذر خیس می‌خورد و شروع به جوانه‌ زدن می‌کند. جوانه به بالای خاک می‌رسد. به مجردی که جوانه از خاک سربرمی‌آورد و از حدی بلند‌تر می‌شود، یک ماشینِ چمن‌زنی می‌آید و سرِ آن را می‌زند. اینجا چمن است و همه یکدست هستند. نهال سعی می‌کند دوباره رشد کند و بالا بیاید.
    دفعۀ بعد که ماشین چمن‌زنی بیاید، دوباره سرِ چمن را می‌زند. بالاخره نهال خسته میشود. چون طبیعتش چمن و کوتاهی نیست. طبیعتِ درخت، بلندی و آزادگی است. و یک درختِ آزاده، در چمن نمی‌تواند رشد کند.

    یادم افتاد به محیط‌هایی که ما در آن بزرگ می‌شویم. عرقِ سردی بر تنم نشست. عرقِ سردِ من از اینجا ناشی می‌شد که احساس کردم چه بسیارند بچه‌های بااستعداد و پرتوانی که در خانواده‌ها و شهرهایی بزرگ می‌شوند که در آن‌ها یک ماشین چمن‌زنی به نام فرهنگ، یکی به نام عادات، یکی به نام تربیت، و یکی به نام درس و دانشگاه و مدرسه هست که تمام استعدادهای این‌ها را از بین می‌برند. و اصلا توجه نداریم که این درخت، بلند است و آن یکی متوسط و آن یکی سایه‌دار. این بچه باید موزیسین شود، آن یکی شاعر، دیگری فیلسوف، یکی مخترع… و اینها با هم تفاوت دارند. و این ماشینِ فرهنگ، این ماشینِ اقتدارِ جامعه، بچه‌هایمان را به درون می‌برد و همه را یکسان و مساوی بیرون می‌دهد. همه لیسانس، فوق‌لیسانس، دکترا و… دارند. مثل هم!”

    Thumb up 6

  • سعید می‌گه:

    “اجازه‌ی انتخاب کردن و خطا کردن”
    اینکه اجازه خطا کردن بدهیم و داشته باشیم شاید مهمترین تاثیر در تربیت و رشد یک انسان رو داشته باشیم.
    مثل کشاورزی که به درخت قویترین سم رو نمیزنه (مثلا برای دفع آفت کرم گلوگاه انار از کفشدوزک استفاده میکنه)و اگه قراره اصلاحی در درخت اتفاق بیافته اینکار رو با پیوند زدن که یک روش تدریجیه انجام میده.

    Thumb up 0

  • محمد مجتبی کامل منش می‌گه:

    با عرض سلام و احترام و تشکر از متن زیبا و تاثیر گذار شما مثل همیشه
    محمد رضا جان از آنجائیکه من ارادت ویژه ای به شما دارم و تقریبا همیشه نوشته های شما را دنبال میکنم(و حالا حالا در فاز شنیدن هستم) و خود را یکی از اعضای این خانواده میدونم به خودم اجازه دادم که یک اشاره مختصر در خصوص این متن داشته باشم هر چند محتوی و مفهومی که شما پی ریزی کرده بودید بسیار عالیست و این اشاره من بسیار سطحی و بی اهمیت است.
    محمد رضا جان معمولا محصولات ارگانیک بواسطه عدم استفاده از کود و سموم مختلف آفت کش حساس تر هستند و رشد یکنواخت و یکدستی ندارند به عبارت دیگر این محصولات با وجود باطن سالم ظاهر مناسبی ندارند و از طرف دیگر محصولات غیر ارگانیک بواسطه دستورزی های زیاد کاملا یکدست و یکنواخت هستند و ظاهر بسیار مناسبی دارند هر چند باطن آنها انباشته از سموم و کودهای مصرفی است. خواهش میکنم این موضوع را خودت دوباره چک کن شاید من اشتباه کرده باشم.
    دوستدار و ارادتمند شما: مجتبی

    Thumb up 3

  • امیر محمد می‌گه:

    خیلی متن قشنگی بود محمد رضا. اینو از حجم بالاش فهمیدم. چون اصلا حوصله خوندنشو نداشتم. 😉

    Thumb up 3

  • محمد مرتجی می‌گه:

    دو چیز به یادم افتاد:
    اول، پاراگرافی از نوشته های همین بلاگ:
    کودک، زمانی که کودکه، حق داره اشتباه کنه و از اشتباهش درس بگیره. این باعث میشه مهارت اولویت بندی کارهاش رو به دست بیاره.
    دوم، فیلم اتریشی روبان سفید.

    مرتبطه؟!

    Thumb up 0

  • ماريتا می‌گه:

    سلام
    درسته که خیلی تکراریه و همه بهتون تبریک گفتن. اما من هم دلم می خواد بهتون تبریک بگم،تولدتون مبارک معلم عزیزم امیدوارم همیشه نور امید در قلب تون روشن باشه هر جا هستید و هر کاری که می کنید:)

    Thumb up 0

  • محمدرضای دیگر می‌گه:

    سلام. راستش چون ماشالا اسم محمدرضا زیاده گفتم اسمم رو “محمدرضای دیگر ” بذارم. دفعات بعدی هم با همین نام خواهم بود.
    * ببخشید اگه من اشتباه میکنم بگید. این سایت امکان ثبت نام نداره مثل متمم؟ آخه هر چی گشتم گزینه عضویت ندیدم.
    .
    محمد رضا. فارغ از مطلب بالا، خواستم تولدت رو بهت تبریک بگم. خواستم بنویسم با تاخیر اما گفتم احتمالا واژه درستی نیست. چون ممکنه همین ۵ دقیقه پیش دوباره متولد شده باشی.
    قصدم تعریف و تمجید نیست و بلدم نیستم، اما خب تو دو سه سالی که افتخار آشنایی با تو رو (از همین دور. تا حالا نه من حضوری تو رو دیدم نه تو منو ) داشتم به شدت خدا رو شکر می کنم. تو این چند سال هیچ کامنتی تو سایتت نذاشتم. البته فکر کنم اینجا یک بار کامنت گذاشتم. متمم هم ۷-۸ ماهه عضو شدم و اونجا هم تا حال کامنت نذاشتم و بیشتر هدفم این بوده باد بگیرم. البته میدونم کم کاری بوده که امیدوارم بر من ببخشی.
    محمد رضا، من عاشق بی برو برگرد تکنولوژیم، هر چیزی که تو حوزه تکنولوژی باشه. زندگیمم خیلی زیاد درگیرشه، اما میخوام بگم همیشه فکر میکنم تکنولوژی در آینده به هر جایی که برسه و هر چه قدر هم پیشرفت کنه، در ورود به بعضی چیزها دستش کوتاهه. یکیش نوشتن و فکر کردن مانند ذهنیه که کتاب خونده و به قول خودت جرعه جرعه هم خورده. نوشتن مانند محمد رضا شعبانعلی ها. یا نوشتن مانند ذهنی که درد کشیده . سختی میدونه. تکنولوژی کی میتونه نامه ای به رها بنویسه؟!! کی میتونه یه بیت مثل مولانا بگه مثل سعدی بگه. .
    کی میتونه هبوط یا کویر بنویسه! ببخشید نامه‌ای به رها رو مثال زدم هزار مورد دیگه رو مثال نزدم.
    خیلی حرفمو خلاصه میکنم. ولی همین به من امیدواری میده که در آینده هم احتمالا ذهن برتر حرف برتر رو میزنه نه پول برتر یا ماشین برتر یا تراشه برتر کار گذاشته شده در مغز. چون اونطور واقعا دنیای بی‌هدف و کسل کننده ای خواهد شد حتی اگر ما نباشیم و نبینیم.
    درد و دلم با تبریک به تو همزمان شد. ببخش پر حرفی کردم نمیشد کمتر بنویسم.
    ممنون ازت که برای ما مینویسی. خدا بهت قوت بده. سرت سلامت.

    Thumb up 5

  • محمد مهدی فلاح می‌گه:

    سلام محمد رضا
    خوبی؟؟
    از صمیم قلب تولدت را تبریک می گم . امیدوارم ۱۲۰ ساله بشی و کماکان معلممون بمونی.
    خیلی دوست داریم

    Thumb up 0

  • مهناز می‌گه:

    سلام
    داشتم یه سایت مورد علاقه ام رو مطالعه می کردم و دیدم یکی نوشته روزهای سخت زندگیش رو با نوشته ای اینجا پشت سر گذاشته گفتم براتون عین متن رو بذارم شاید لبخندی بیاری به لبتون و خسته نباشید و خدا قوتی باشه براتون.
    “برای ….
    … من یه پیشنهادی برات دارم که امیدوارم به دردت بخوره.به نظرم به این تایم از زندگیت به چشم یه فرصت نگاه کن و کلی مطالعه کن و یک مهارت که عاشقشی رو به صورت خودآموز یاد بگیر یعنی خودت به خودت یاد بده با مطالعه و اینترنت.اینطوری انقدرم روحیت خوب میشه که حتی فرصت فکر کردن به چیزهای منفی هم ازت گرفته میشه.از سایت … شروع کن و تمام رسیدگی های بدون هزینه ای که یاد داده رو با برنامه ریزی دقیق و ثبت کردن تو تقویم یا هرجا انجام بده.این میشه میوه روزای سختت…اگه دوس داشتی لینکی که گذاشتم رو بخون.من از روزای خیلی افسرده و بدی اول با کمک خدا بعد …(واقعا واقعا واقعا)و بعد هم خوندن این نویسنده ای که لینکش رو میزارم گذشتم.امیدوارم توام بتونی
    http://www.shabanali.com/ms/?p=2394

    امیدوارم مثل همیشه موفق باشین و دنیا رو برای خودتون و دوستدارانتون جای بهتری بسازین

    Thumb up 6

  • میلاد کا می‌گه:

    سلام استاد عزیزم

    عذر میخوام که نظر نامربوط با مطلب می نویسم اما جایی بهتر از اینجا برای بیانش نبود.
    تولدتون رو تبریک میگم و برای شما بهترین آرزوها رو دارم.
    امیدوارم که همیشه سلامت و شاد باشید و ممنونم به خاطر تمام چیزهایی که سخاوتمندانه به ما بخشیدین.
    حضور شما و تلاشی که برای اعتلای محیط اطرافتون دارین ستودنی و شایسته ی تشکر و قدردانی ه.

    خدا قوت همراه با بهترین آرزوها

    Thumb up 0

  • Pouya.sheikh_hsani می‌گه:

    معلم عزیز، بهترین محمدرضای دنیا،خواستم منم اینجا به رسم سایر دوستان متممی اینجا هم تولدت را تبریک بگم، واقعا هم جای تبریک داره، چون به زندگی و گذردان عمر من، لااقل به نسبت گذشته برکت داد، سعی میکنم متفاوت باشه تا برای دوستان خسته کننده نشه، من از محمدرضا شعبانعلی درسهای حیاتی یاد گرفتم :
    – تطبیق پذیری
    – جلو”تر” نبودن
    – افق دید بلندمدت در مقابل راه حل های کوتاه مدت و زودبازده بودن
    – رویا و آرزو داشتن
    – راه حلی بنام گفتگو
    – راضی بودن بجای موفق بودن
    – نوشتن
    – فکر‌کردن

    حرف آخر: ای کاش زودتر محمدرضا را میشناختم، یعنی آشنا میشدم، چون هنوزم نمیتونم بگم میشناسم!
    و ای کاش یه کم فشار و استرس خونه و خونواده و زندگی و کار و سربازی و ارشد و … کم بشه که یکم بیشتر به خودم بتونم برسم.

    با آرزوی رضایت، آرامش و امید برای همه

    یک بیت از صائب تبریزی:
    ما از تو‌جداییم به صورت نه به معنی/ چون فاصله ی بیت بود فاصله ی ما

    Thumb up 2

  • فهيمه می‌گه:

    با تاخیر تولدت مبارک محمدرضای عزیز ،موفق و پاینده باشی

    Thumb up 0

  • دیانا می‌گه:

    منم به نوبه‌ خودم زادروزتون رو با اندکی تاخیر به شما و دوستدارانتون تبریک میگم.

    Thumb up 0

  • مرتضی (بنفش) می‌گه:

    سلام
    ۱- راستی من تصمیم گرفتم به اسمم کلمه بنفش رو اضافه کنم (البته از اسم وبلاگم استفاده کردم، احساس میکنم یکمی بی مزه شده اما ببخش). خیلی وقت بود دلم میخواست وبلاگمو بهت معرفی کنم. خیلی کم مطلب منتشر میکنم:
    http://www.purple.blog.ir
    ۲- محمدرضا هفته گذشته پیش یک مشاور رفته بودم. برای اینکه بتونه شناختی از من داشته باشه، ازم خواست اسم افراد تأثیر گذار زندگی خودمو بهش بگم. نام شما کنار چمران عزیز در ذهن من درخشید و بر زبانم جاری شد.
    ۳- محمد رضای عزیز با حضور خود معنای تازه و دلنواز به زندگی ما هدیه کردی، بی هیچ بهانه ای.
    تولدت مبارک.

    Thumb up 4

  • یاسین اسفندیار می‌گه:

    سلام به محمدرضای عزیز
    سالروز تولدتان را به شما و همه دوستان عزیز تبریک می گویم
    همیشه شاد و سلامت باشید

    Thumb up 4

  • نفیسه می‌گه:

    سلام
    تولدتون رو صمیمانه تبریک میگم.هرچند که تبریک اصلی برای من و دوستانی است که افتخار داریم همچون شمایی استاد ما باشید.

    Thumb up 3

  • شراره ش می‌گه:

    معلم عزیز
    تولدت مبارک

    Thumb up 1

  • عندلیب می‌گه:

    من متولد هفتاد و چهارم ولی اصلا این چیزی که میگید در مورد نسل ها درمورد من حداقل صدق نمی کنه لازم به تذکره بگم این متن از لحاظ کیفیت با بقیه یه کم کمتر بود…

    Thumb up 1

  • مجتبی مهاجر می‌گه:

    سلام محمدرضا جان
    تولدت مبارک.

    Thumb up 1

  • سپیده.ر می‌گه:

    سلام محمدرضا شعبانعلی عزیز
    برای من یکی ، دنیا با آشنا شدن با تو و قبل آشنایی متفاوته.
    تولدت مبارک
    امیر المومنین علی ع می فرمایند: بهای هرکس به میزان سودمندی اوست.(این جمله رو صرفا برای این نوشتم که بگم هروقت اینو میخونم یکی از افرادی که از دهنم عبور میکنه، شمایید)
    بسیار ممنون که هستی
    ممنون که تلاش میکنی تا به ما بیاموزی
    ممنون و خوش به حالت که بودن و نبودن شما در دنیا اثری متفاوت داره ….
    معلم عزیزم دعا کن که من هم بتونم مسیرم رو پیدا کنم، سخت بهش در این روزها نیازمندم … خیلی سپاس

    Thumb up 4

  • حامد می‌گه:

    من به عنوان یکی از محصولات ارگانیک شهری کوچک که به دلیل نبود رسانه هایی مانند این سالها بجای الگوهای ذهنی مصداقهای رفتاری به خوردمان داده شده از شما استاد بزرگوار صمیمانه تشکر میکنم بابت الگو سازی ذهنی که انجام میدهید.ممنون اقای مهندس شعبانعلی عزیز از راه اندازی این وبسایت پربار.

    Thumb up 1

  • رسول ايرانشناس می‌گه:

    محمدرضای بزرگوار
    اول : تولدت رو از صمیم قلب تبریک میگم و برایت بهترینهایی رو که دوست داری آرزو می کنم .

    دوم : اگر فرصت داری و مقدوره ، شعری رو با صدای گرمت مثل راز گل آفتابگردان و یا هر چی صلاح میدونی برای یادگاری از این روز خوب برایمان ضبط کن تا گوش کنیم و با حظ خودت حظ ببریم و همراه باشیم .

    Thumb up 1

  • zoorba.booda می‌گه:

    معلم عزیزم
    دوست خوبم
    تولدت مبارک

    Thumb up 8

  • سیمین ابراهیمی می‌گه:

    سلام محمدرضای گرامی
    از اونجایی که خونۀ هر کسی مامن و پناه اون شخصه و اینجا هم خونۀ تو و هم خونۀ کسانی یه که بهش سر می زنن، و همگی می دونیم که صاحب این خونه چقدر مهمون نوازه، خواستم تا روز تولدتو همین جا تبریک بگم.
    ابتدا به پدر و مادر عزیز و دوست داشتنی تون تبریک می گم که چنین فرزند شایسته ای تربیت کردند و سعادتی هستید برای اونها و چه چیزی بهتر از این، و همچنین برای ما دوستدارانتون.
    برایت آرزو می کنم که به همۀ آنچه که آرزو داری و به خیر و صلاحته دست یابی و تا هر زمانی که دوست داری زنده باشی و به تمام معنا، زندگی کنی.
    بهترین ها شایستۀ وجود چنین معلمی یه.
    روز تولد، بهانه ای یه برای یادآوری دوستی ها و همدلی ها و همچنین خصلت های خوب کسی که تولدشه.
    از خصوصیات ناب تو، تواضع، استقامت، تلاش، مداومت و قلبی مهربانه.
    در پناه خدا سلامت، برقرار و رضایتمند باشی.
    تولدت مبارک.

    Thumb up 21

  • معصومه شیخ مرادی می‌گه:

    مجمدرضا بالاخره باید یکی باشه که حرفای تو رو بخونه و گرنه می توان به عدل این جهان و چرخه زندگی شک کرد(صرفا جهت خنده)
    طوفان فکری خوبی بود…باد ما را با خود خواهد برد…
    مثل همیشه عالی مثل همیشه تامل برانگیز…

    Thumb up 1

  • mina90 می‌گه:

    تولدتون مبارک استاد:-)

    Thumb up 4

  • حسین شکوری می‌گه:

    “اما به تعبیر آن بزرگوار که می گفت، آزادی خوب است اما فقط در چارچوب قانون، آزادی این نسل هم چنین است. ”
    چقدر زیبا…

    Thumb up 1

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *