لحظه نگار: یک خانم و آقای خیابان‌گرد

لحظه نگار - تصاویر سگ ها

چند روز پیش یک زن و شوهر خیابان‌گرد (از نوع سگ) دیدم. احساس کردم گرسنه و بی حال هستن. رفتم براشون غذا گرفتم و اومدم نشستم پیششون.
نمی‌دونم چرا مردم از سگهای خیابانگرد بی‌‍سرپرست خوششون نمیاد. یا می‌ترسن هار باشه. به نظرم خطر اینکه با آدمها بشینی و بعداً بفهمی هار بودن یا اینکه بی دلیل گازت بگیرن، خیلی بیشتره.
خلاصه. نشستم و غذا بهشون دادم و کلی باهاشون حرف زدم و چقدر هم توجه می‌کردن! اصلاً‌ باور نمی‌کنی. در گونه‌ی انسان، چند ساله این قدرت توجه رو ندیدم. که بتونه یک ساعت بهت نگاه کنه و گوش بده.
تحقیقات میگن متوسط Attention Span یا بازه زمانی توجه، برای ماها بین ۸ تا ۱۲ دقیقه است.
خلاصه. غذاشون رو خوردن و دیدم رفتن پشت دیوار. بچه‌هاشون رو قایم کرده بودن. اونها هم اومدن. یه تشکری کردن و بعد از هم خداحافظی کردیم و جدا شدیم.

این حرف‌ها رو قبلاً در این کامنت برای محسن رضایی نوشته بودم.

وقتی بچه‌های خانواده اومدن، انقدر شگفت زده شده بودم که نتونستم عکس بگیرم.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+333
  


7 نظر بر روی پست “لحظه نگار: یک خانم و آقای خیابان‌گرد

  • محسن رضايي می‌گه:

    به به…
    زمان از دستم دررفته ولی احتمالا یکی دوساعت باشه که بایکی از دوستان درباره یک موضوعی داریم حرف می زنیم.نهایتا هم تصویری از حال خودم رو براش توصیف کردم وخیلی خوشش اومد وگفت :خیلی باحالی.جمله ای که تو ایام اخیر از کسان دیگری هم شنیده بودم والبته چون متاسفانه(اونو واسه بقیه گفتم.بین خودمون باشه بخاطر خودخواهی هم باشه باید بگم خوشبختانه!) زیاد نق می زنم آخر سر بهش گفتم ولی خوبه در مقابل کسانی که بهشون می گیم خیلی باحالی! اهل پاسخ های خوب هم باشیم وصرفا باحالی اون شخص رویه چیز لوکس در نظر نگیریم(انگار که طرف وظیفشه باحال باشه وبس!) خلاصه آخر قصه رو با یه تصویر براش بستم ودیدم بقول ایرج جنتی عطایی “آخر قصه بخوابیم اول ترانه پاشیم” وترانه من “تویی” خونه ی نازنینته و…دیدم چه مطلب خوبی وعکس ها و…آخر سر هم که دیدم ای بابا ،توجهت رو نثار کردی وخوشحالم کردی.ترجیحم این بود اول اونجا دوکلمه ای باهم حرف بزنیم ولی چون با گوشی دارم مینویسم امکانش نبود(یاندیدم) که زیر پیام خودت پاسخ بدم،وگفتم اینجا نظرمو بنویسم.پایبندی من به تو به خاطر شخصیتته وآنچه که بروز میدی.ولی این به این معنی نیست که توجهاتت منو پایبند تر نکنه.البته قول میدم بی توجهی کنی از حدی ،دورتر نرم ولی خیلی لذت بخشه این اشاره هایی که به ما داری.حواست خووب هست.تو اینستا برام مینویسی “ازکارهایی که خبر دارم وندارم” از فلسفه نوشتی(که فکر می کنی دوست دارم با این جنس شناخته بشم) و…می خوام بگم توجهت رو در قالب جملاتی می گی که درست بعد از “توجهت” ” هوشت” در ذهن من تداعی میشه.کلا خوشحالم که میتونم جملاتی بهت بگم که درعمرم به کسی نگفتم.خلاصه :
    وجودت،
    تلخ گونه ی جان مرا ،
    مجاب می کند ،
    به : دوستت دارم گفتن.

    Thumb up 25

  • سکینه می‌گه:

    سلام محمدرضای عزیز، یکی از هزاران درسی که من از آشنایی با شما بدست آوردم ، دوستی و توجه به حیواناته . من به غیر ازچند نوع حیوان از بقیه حیوانات، هم می ترسیدم و هم بدم می آمد . از وقتی که عکسهای منتخب حیوانات رو تو اینستاگرامت دیدم. توجه ام نسبت به اونها بیشتر شد من اصلا به چهره و صورت و ژست حیوانات توجهی نداشتم و با دیدن اونها نگاهم به دنیای حیوانات تغییر کرد. من هنوز هم عاشق اون عکسهایی که در ایسناگرامتون می گذاشتد هستم، خصوصا اون کولایی که دستشو به یک شاخه گرفته و پشتش رو به تنه درخت داده و داره از پشت دوربین رو نگاه می کنه ( ۳۲w ) ، اونقدر این تصویر رو دوست داشتم که اگر ساعتها نگاهش می کردم خسته نمی شدم اونقدر حرف تو چشماش و احساس در زبان بدنش می بینی که نمی توانی ازش دل بکنی. من ایسناگرام رو به خاطر خیلی از عکسهای حیوانات از گوشی ام پاک نکردم .الان وقتی به گذشته ام نگاه می کنم، از افکار بدی که نسبت به حیوانات داشتم خجالت می کشم. حالا دیگر به مگس و سوسک و پشه هم احترام می گذارم . ممنونم ازت به خاطر همه چیز.

    Thumb up 12

  • سعیده می‌گه:

    سلام
    منم از سگ ها و گربه ها می ترسم. از اینکه بهم حمله کنند می ترسم. بچه بودم خیلی کمتر می ترسیدم. چون خارج از شهر زندگی می کردیم، سگ خیلی بود. گاهی بچه های سگ اطراف خونه مون میومدن ما هم جمع می شدیم تماشا می کردیم. ولی الان از مورچه هم می ترسم. بچه که بودم همیشه جوجه داشتم، تنها حیوانی که ازش نمی ترسیدم همون جوجه های رنگی بودن که بهمون عادت می کردن و تند تند دنبالمون راه می افتادن:)
    راستی خونه ی قدیمی مادربزرگ همیشه چند تا گربه بودن که با مادر بزرگم دوست بودن. می رفتیم پشت بوم غذا می خوردیم اونا هم میومدن، مادربزرگم بهشون غذا میداد و ما هم یاد گرفته بودیم که بهشون غذا بدیم:) ما هم بهشونو میدیدم، بچه دار می شدن، بچه هاشون با دندون می گرفتن:) ولی اون خونه رو خراب کردند و ساختمون چند طبقه ساختن. مادربزرگم از اونجا رفت. ما هم دیگه تو پشت بوم جمع نشدیم که شام بخوریم، گربه ها هم دیگه نتونستن بیان رو پشت بوم.

    Thumb up 5

  • محسن می‌گه:

    محمدرضا سلام
    در جامعه ای که هنوز عده ای هستند که از آزار و اذیت حیوانات لذت میبرن و عده ای هستند که از این آزارو اذیت افراطی ؛فیلم میگیرند و قهقهه سر میدهند شرمم میاد بگم که یک انسانم , و انگار دوست ندارم خودم رو عضو این جامعه بدونم .
    و باز در جامعه ای که هنوز عده ای بسیار زیادی هستند که نه تنها به فکر آزار حیوانات نیستند؛ بلکه به اونها کمک میکنند ؛بدون هیچ چشم داشتی ؛و به هر نیتی ؛و هنوز به اون مرحله از افراط نرسیدند که ارثیه برای حیوان خانگی خودشون به جا بذارن افتخار میکنم که بگم ؛من هم از آزار دادن موجودات بیزارم .
    http://www.persian-star.org/shelter-dogs/
    http://savedogs.ir/
    متشکرم

    Thumb up 15

  • نادر آرین می‌گه:

    محمدرضا حالم خوب بود، ولی الان که این عکسا رودیدم و حرفاتو خوندم بهتر هم شدم.
    چند ماه پیش با خانواده رفته بودیم بیرون، تفریح! موقع ناهار دو تا سگ اومدن نزدیکمون. مشخص بود که خیلی گرسنه هستن. منم عاشق عکاسی، سوژه های خوبی برام بودن.(الان گوشیم سوخته و از این بابت ناراحتم که نمیتونم دیگه عکس بگیرم)
    کمی بهشون غذا دادم. اما مگه سیر میشدن. کل خانواده میگفتن ول کن اینارو و از این حرفا…
    منم گوشت و برنج و نون و قند و میوه و استخونا… هر چی بود رو تقدیمشون کردم :-))
    واقعا لحظات خوبی بود. چقدر قابل اطمینان بودن سگا!

    اینم لحظه نگار من:

    http://s7.picofile.com/file/8244485342/1.jpg
    http://s7.picofile.com/file/8244485500/2.jpg

    Thumb up 26

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *