لحظه نگار: نوشته‌ی روی در

سلام - محمدرضا شعبانعلی هستم و شما دارید به آخرین فایل رادیو مذاکره گوش می دید!اگر فکر می‌کنید من گیر این بازی‌ها می‌افتم که الان مد شده و مثلاً عکس سیاه و سفید می‌ذارم، اشتباه می‌کنید.

بازگشت به گذشته برای من جذاب نیست. چه به تکنولوژی گذشته. چه به بیولوژی گذشته. با هر توجیه و فلسفه بافی که باشه.

آینده، حتی آینده‌ی خیلی دور که من در اون نیستم، برای جذاب‌تر از گذشته‌ است که در اون بوده‌ام.

راستی. امیدوارم کامنت لوس و بی‌مزه و حرف‌های محبت‌آمیز و خلاصه این جور چیزها زیر این نوشته ننویسید. اما دلم می‌خواست این نوشته رو که برام مهمه بعد از خودم، روی سنگ قبرم باشه اینجا بنویسم (که مطمئن باشم رعایت و اجرا میشه):

سلام! محمدرضا شعبانعلی هستم و شما می‌تونین همچنان حرفهای من رو بشنوید و نوشته های من رو بخونید.

اگر مخاطب‌های خوبی باشید و حرف‌هایی که من رو شاکی می‌کنه، ننویسید، به تدریج بقیه سفارش‌هام رو هم می‌نویسم.

ضمناً حرف زدن از مرگ، به معنای ناامیدی از زندگی نیست. فقط کسانی که از زندگیشون ناامید هستند، از تصور مرگ یا حتی بردن نام مرگ می‌ترسن.

فعلاً هم برنامه‌ی مشخصی برای مردن ندارم! مگه اینکه پیش بیاد :-))

پی نوشت: خیلی از این کتاب پشتی‌ها رو توی عکس‌های دیگه دیدید یا خواهید دید. اما به طور خاص اون کتاب Digital Destiny که اون بالا سمت چپ هست و شاون دابراواک نوشته رو دوست دارم. خیلی ساده است. اما خوندنش الهام بخشه. جزو گزارش مطالعه های کوچکی که توی webmindset.net می‌نویسم، بعداً ازش می‌نویسم. فعلاً هنوز جملات هایلایت شده‌ی The Curve و You are the product رو کامل اونجا ننوشته‌ام.

پی نوشت بعدی: شیرین. اگه بیای بگی عکس بذار. کپشن ننویس خفه‌ات می‌کنم. لیلا! اصلاً هم چاق نشده‌ام. همه‌اش هم مشکل لباسمه. البته مشکل همه‌ی لباسام! مرکز کنترلم هم درونیه! 😉



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+265
  


36 نظر بر روی پست “لحظه نگار: نوشته‌ی روی در

  • محمد غریب می‌گه:

    بازدید از کتابخانه محمدرضا و گشت زدن بین کتابها و ور رفتن با کتابها میتونه یه جایزه مطلوب باشه برای مثلا متممی ها یا …
    در حد والت دیسنی رفتن الهام بخشه .

    Thumb up 12

  • حامد صیادی می‌گه:

    محمدرضا، درخصوص مسئله لاغری اگه یادت باشه کتابهای “رژیم غذایی/سبک زندگی مناسب هر گروه خونی”
    (Eat/Live Right for Your Type) را معرفی کردم که حاصل بیش از ۴۵ سال تحقیق علمی بود. (یادآوری: سایت دکتر آدامو نویسنده کتابها http://www.dadamo.com) توصیه میکنم برای رفع اون Pot belly کوچک یه ۲۱ روزی این رژیم ساده و سالم را امتحان کنی.
    اما در جواب اون دوستی که درخواست کرده بود عکس باکیفیت تری بزارید برای رویت بهتر کتابهای داخل عکس؛ یه بار من کتاب Happiness Industry را از یکی از عکسای محمدرضا یادداشت کردم و با کلی ذوق و شوق نسخه PDF ش هم یافتم و وقتی یه چند صفحه ای ش را خوندم کلهم خورد توی ذوقم. دیدم که “کار هر مرد نیست خرمن کوفتن”. برای من متنش سخت نبود ولی بیشتر فهمیدم که توانایی محمدرضا (همانطوریکه به حق نیز ادعا میکنه)در “ساده سازی مطالب پیچیده” واقعا قابل ستایشِ.

    Thumb up 13

    • حامد عزیز.
      توصیه‌ات یادمه.
      اما راستش دغدغه‌ام این نیست که “چاق هستم یا لاغر”.
      همیشه احساسم این بوده که تعداد چیزهایی که می‌تونیم بهش فکر کنیم، محدوده.
      هنر ما فقط می‌تونه انتخاب این باشه که به چه چیزهایی توی ذهنمون، “جا” اختصاص ندیم.
      برای من، لباس و مو و چاقی و لاغری و امنیت مالی و آسایش پیری و “نظر مردم درباره خودم”، جزو اون چیزهایی است که ترجیح می‌دم بهشون فکر نکنم.
      این رو مصداق دیگه‌ای از همون قانون کلی زندگی خودم (و دنیا) می‌دونم که: دیدن هر چیزی، یعنی ندیدن یه چیز دیگه.
      البته این شوخی هایی که با بچه‌ها می‌کنم یا اشاره‌هایی که به حرف‌های قبلی‌شون می‌کنم، بیشتر از این جهت هست که به خودم و به اونها یادآوری بکنم که اینجا یک فضای دوستانه‌ است که همه، همدیگر رو می‌شناسیم و با هم زندگی می‌کنیم. نه جایی مثل شبکه های اجتماعی که آدمها، فالورهاشون رو نه به خاطر “آدم بودن” اونها، بلکه عموماً برای وزن کشی در کشتی با رقبا مورد توجه قرار می‌دن و وزن اونها رو با “کیلو” می‌سنجن.

      پی نوشت: کتاب Happiness Industry، دوست داشتنی نیست. راستش حتی به نظرم زیادی نگاه چپ داره به شادی و شادمانی (خوشحالی بدون هدف رو،‌ لغو می‌دونه و حتماً براش توجیه و هدف می‌خواد). اما قوی‌ترین کتاب در مکتب خودش محسوب می‌شه. طبیعتاً من به خاطر اینکه در متمم بحث شادی و شادمانی مطرح بوده (و یکی از هدف‌های بلندمدت متمم هم افزایش رضایت از زندگی متممی‌ها از طریق مکانیزم‌های مستقیم و غیرمستقیمه) ناچار بودم بخونمش.
      اگر خواستید کتاب خوب در این زمینه بخونید، کاش فرصت کنید و Stumbling on Happiness رو بخونید. کمتر کتابی رو توی زندگیم دیده‌ام که راجع به یک موضوع دم دستی مستعمل، این چنین عمیق و علمی و ساده صحبت کنه (خصوصاً عمیق و ساده بودن، از اون صفاتی است که به ندرت با هم جمع می‌شن).
      مطمئنم حال خوبی رو در شما ایجاد می‌کنه. من برای سومین یا شاید چهارمین بار، بخش‌هایی ازش رو مرور می‌کنم.

      Thumb up 53

      • طاهره می‌گه:

        محمدرضای دوست داشتنی و عزیز، وقتی می‌گی که:”اینجا یک فضای دوستانه‌ است که همه، همدیگر رو می‌شناسیم و با هم زندگی می‌کنیم”، وسوسه می‌شم یک کامنت لوس و بی‌مزه اینجا بذارم:)
        از شوخی گذشته، تا اندازه‌ای تجربه انتخاب “ندیدن” و “دیدن” برخی چیزها رو داشتم. محدودیت زمان، محدودیت توانایی‌های ذهنی و جسمی، و از همه مهمتر محدودیت توجهی که دارم به من این اجازه رو نمی‌ده که وارد هر حیطه‌ای بشم. و چه بهتر که این حیطه‌ها موارد پیش پا افتاده‌ و کم اهمیتی مثل مواردی که مثال زدی باشه.

        Thumb up 4

      • حامد صیادی می‌گه:

        محمدرضای عزیز، ممنونم بابت معرفی کتاب stumbling on happiness. سعی میکنم بخونمش. البته وقتی از طریق شما با خانم Sonja lyubomirsky آشنا شدم و مطالب و خلاصه ای از پژوهش های ایشان را مطالعه کردم کلی دعات کردم که چنین افرادی را لابلای حرفات و مصاحبه هات نام می بری.
        پی نوشت: خارج از شوخی، بقول روانشناسان من و شما “مدالیته احساسی” هستیم نه “دیداری”. دیداری ها براشون خیلی مهمه که در نظر دیگران همه چیزشون خوب جلوه کنه: لباس، هیکل، رفتار وغیره اما ما بقولی “احساسی” ها هرچی خودمون حال کنیم پیش می گیریم. من اگه تاکید داشتم بر اون رژیم مناسب گروه خونی بیشتر بخاطر حفظ سلامتی بود نه لاغری. بقول پروفسور ابوالقاسم متین که دکترای داروهای گیاهی دارند و از صاحب نظران طب سنتی هم هستند (کتاب “تندرستی خوردنی است” ایشان حتی به انگلیسی هم ترجمه شده است)، سلامتی:
        “محصول نیست، کیفیتی است که نیاز به محصولات سالم دارد”

        Thumb up 10

        • مشکل اینجاست که من به سلامتی هم خیلی توجهی ندارم.
          فکر کنم از متنی که در مورد آقای شجریان نوشتم، بتونید حدس بزنید.
          الان سرطان هم داشته باشم، چالش فکری من این میشه که دقیقاً چه کسی مهمان اون یکیه؟ بدن من مهمان سرطان یا سرطان مهمان بدن من.
          سلامت و بیماری، بیشتر یه توهم ذهنیه در نگاه من. وقتی دور خودمون مرز می‌کشیم و برای خودمون در مقابل بقیه‌ی دنیا، هویت مستقل تعریف می‌کنیم، حالا می‌گیم یه Desired State وجود داره که بهش میگن سلامتی و یک Malfunction State وجود داره که بهش می‌گن بیماری. واقعیت دنیا، سلامت و بیماری نداره. چنان‌که میلیاردها هویت مستقل هم در نگاه من نداره. خودش در خودش غرق و گم هست و مشغول فهمیدن خودش.
          به نظرم بدن، خودش نقطه‌ی تعادل پیدا می‌کنه. اگر وزن من میشه A و مثلاً نمیشه B. احتمالاً‌ بدن به عنوان یک سیستم پیچیده‌ی خودتطبیق‌دهنده، فهمیده این حالت براش بهتره. چون فکر کنم به سادگی نمیشه مستقل از سبک زندگی، در مورد قد ایده آل و وزن ایده‌آل و رژیم غذایی ایده‌آل و … تصمیم گرفت.
          قبلا هم گفته‌ام و این تعارف نیست. تکرار حرف بقیه هم نیست. تمام درک خودمه:
          من به بدنم اجازه می‌دم فکر کنه و تصمیم بگیره. چه در مورد وزنش. چه در مورد فشار خون و قند و چربی. چه زمانی که احساس کنه ترجیح می‌ده این یکپارچگی و Integration رو رها کنه و بر زمین بیفته و هر مولکولش دنبال کار خودش بره (که مردم بهش میگن مرگ).
          من در این میان، مسئولیت انتخاب سبک زندگی رو به عهده گرفته‌ام و بقیه‌‌ی تصمیم‌ها و انتخاب‌ها رو به اون، تفویض کردم.
          دوست داشتم خونه‌ی خوب هم داشته باشه بعدن. که براش گرفتم 😉 یه جایی که زودتر به درخت تبدیل بشه!

          Thumb up 52

          • حامد صیادی می‌گه:

            محمدرضا، من یه کم نگران این ۱۱ نفری شدم که نظر شما را لایک کردند!
            اینکه بدن خودش نقطه تعادل پیدا میکنه به نظرم یه ظرفیتی داره وگرنه وقتی ما مدام داریم “سَم فود” به خورد این ارگانیسم میدیم و میزان سرطان های معده و روده بزرگ جزو بالاترین های ایران و جهان اعلام میشه، نشون میده که بدن بیچاره ما از تعادل خارج شده و نیاز به محصولات سالم داره. البته بقول یکی از متخصصین سرطان کشور، خیلی از ما، دچار سرطان های مختلفی چون سرطان دلار، سرطان لکسوس، سرطان بورس و…هستیم و خبر نداریم!
            شاید مدل اولی “دردآور” باشه ولی مدل دومی “رنج آور” هم است.

            Thumb up 14

            • Pouya.sheikh_hasani می‌گه:

              این کامنت رو در جواب متقابل به حامد خان ننوشتم، صرفا مربوط بود، حرف من ‌کلی هست، تقلید از محمدرضا هم نیست واقعیت، عادتم بوده، شاید محمدرضا تشدیدش کرده باشه البته، ضمن اینکه من به بدنم بنظرم خیلی بیشتر حال میدم تا محمدرضا !
              اگرچه ناگفته نمونه خیلی جاها از محمدرضا مدل ذهنیشو تقلید کردم، من خیلی وقتا واسم دغدغه نیست غذا خوردن، بیکار شم و حال داشته باشم غذا میخورم، معمولا یه صبحونه خیلی خیلی مختصر و یه وعده غذا در طی روز که نه ساعتش معلومه، نه سبک سنگینیش.نوشیدنی کلا زیاد میخورم، مضر یا مفید، حتی نوشابه.
              الانم فعلا بخاطر پایان نامه کار خاص دیگه ای نمیتونم انجام بدم، وقت آزادم کم نیست، وگرنه دلیلی نداشت بشینم این کامنت رو بنویسم، حتی در بهترین سایت دنیا !

              من با بدنم مثل تسمه تایم پراید برخورد میکنم، یعنی کار کردن تا زمان خرابی.
              اگرچه غذا خوردن واقعا یکی از لذتبخش ترین لحظات زندگیمه، من حدودا هفته ای یک بار میرم کله پزی ( امیدوارم کسی الان یاد شاملو و اینکه زبون از مغز گرونتره نیفته ؛) ضمن اینکه گرونتر هم شده تازه)، ولی با تمام این اوصاف واسه من اون لذت مغزی خیلی لذتبخش تره، دلیلش پایداری و طولانی مدت بودنشنه، وگرنه شدت لذت غذا و کلا حس سلامتی مث ورزش که واقعا زیاده، ورزش حرفه ای هم انجام دادم، تا سال دوم دانشگاه تقریبا پونزده جلسه در هفته، ولی الان بزور یک جلسه در هفته شده.
              یاد یکی از پست های اینستا محمدرضا افتادم که بنظرم واقعا به این پست و کامنت خیلی مربوط نیست ولی لااقل بی ربط هم بنظر نمیاد ، مضمونش این بود که اگه بجای ریه سالم، عقل سالم دغدغه و اهمیت داشت، الان مملکت جای دیگری بود، تصور من این بود که راجع به سیگار بود البته. ؛)

              اینکه میگن غذای سالم بخور و ‌خلاصه روی لذتت پا بزار برای دوران پیری که فشار و قند و الخ نگیری،‌پاسه من یه جور مثل اینه که ملاک اصلی انتخاب همسرت سنش باشه که موقع بچه دار شدن مشکلی پیش نیاد،‌حالا شاید آدم بخواد پنج یا ده سال دیگه بچه دار شه یا هرگز نشه!
              واسه خود من تلقین روی سلامتیم واقعا بی اثر نیست.

              این معنی زندگی در لحظه خیلی تفاسیر مختلفی داره، ولی بنظر من تعریفش همون کتاب مدیریت بر خود هست که اسم اصلی کتابم هست -یعنی قدرت زندگی ارزش های شخصی-

              Thumb up 12

              • فواد انصاری می‌گه:

                عادت های جالبی داری پویا و ممنون که به اشتراک گذاشتی. من یه بار میخواستم خوابم رو کم کنم یعنی حرفهایی که محمدرضا زد وسوسه م کرد ولی نتونستم یعنی با بدنم جور در نمیاد من باید ۶ ساعت بخوابم در روز و نمیتونم کمترش کنم. فکر کنم در مورد خورد و خوراک و چاقی و … هم همینطوره هر کسی یه جوری فکر میکنه و الزاما هر کسی باید مدل مناسب خودش رو پیدا کنه. من بر خلاف تو تا حالا ۱ بار هم کله پاچه نخوردم و نمیخوام نزدیکش هم بشم نوشابه و فست فود هم همینطور :) کلا به سلامتی و تناسب اندام و ورزش اهمیت میدم حتی اگر یک برگ کاغذ از زمین بلند کنم ترجیح میدم زانوم رو کامل خم کنم و نشسته او ن رو بلند کنم. ولی الزاما سبکی که من انتخاب کردم به درد کس دیگری نمیخوره سبک کس دیگر هم به درد من نمیخوره فلسفه ی من برای ورزش و سلامتی طول عمر و یا خودنمایی نیست . من به شکل یک حلقه مثبت به ورزش و سایر فعالیت ها نگاه میکنم یعنی هر فعالیت میتونه تاثیر مثبتی روی فعالیت دیگر داشته باشد و یک Loop مثبت تشکیل بده یعنی ورزش به سلامتی کمک کنه سلامتی به زندگی شخصی و زندگی شخصی به کسب و کار و کسب و کار دوباره به سلامتی و.. .. خیلی محاله که هر کس فلسفه ی مخصوص خودش رو نداشته باشه و خیلی سخته که بگیم کدومش درسته و لی مهم اینه که همه سبکشون ر وپیدا کنند و از وضعیتشون راضی باشند. در ضمن اسم کله پاچه رو دیگه اینجا نیار :)

                Thumb up 28

  • معصومه شیخ مرادی می‌گه:

    اینروزها کامنت های لوس و بی مزه و آدم های لوس و بی مزه زیادن و مطمئنا زیاد به تورت خوردن که به ما گفتی لوس نشیم.
    من خواستم یه کامنت لوس و بی مزه ازون اینستاگرامی های به دردنخور بزارم از ترس خفه شدن و مرگ دهانم را می بندم جونم رو دوست دارم و هنوز به کارم میاد. هر چند که
    درس معلم ار بود زمزمه محبتی /جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را…
    شما رو اذیت نکنیم کی رو اذیت کنیم خدایی…

    Thumb up 11

  • یونس می‌گه:

    استاد لاغریتون مثل اون لباسه پادشاهست که هرکسی نمیتونه ببینه. منم ندیدم 😉
    بهرحال شاید یکی از دلایل علاقتون به آینده جبران پیشرفت تلکنولوژی ایه که می تونست روی لباسا انجام بشه تا اینقدر مثل الان آدمو غیر واقعی و کاریکاتوری نشون نده!
    باشه باشه فهمیدیم کسی هستی بگیر بخواب. مرده هاااا ولی هنوز دس وردار نیست! یکی از کامنتهایی که از رهگذرا بخاطر جمله روی در میشنوی :))
    راستی،سلام!من محمدرضا شعبانعلی نیستم و حرفی از من نمیتونین پیدا کنین ولی اگر پیدا کردید برای اینکه تنم رو بیشتر از این نلرزونید نخونید! :-)

    Thumb up 6

  • سمانه می‌گه:

    من برای بار دوم بعد چند سال دوباره شروع کردم “جستجو در زمان از دست رفته” رو بخونم، اندفعه جلد اولشو نسبت به چندسال قبل بیشتر پیش بردم ولی راستش از خوندنش خیلی لذت نمیبرم، مگه یه پاراگراف های خاصی اش که واقعا خوبه و متاسفانه دوباره رهاش کردم. نمیدونم مشکل منه تو کتاب خوندن یا اینکه واقعا کتاب سختیه؟؟؟ الان که اون بالا تو کتابخونه شما دیدم درد دلم تازه شد. :-(

    Thumb up 4

  • محمد حسین هاشمی می‌گه:

    محمد رضا جان , اگر امکان داره میشه عکس رو با کیفیت بالاتری بگذارید , چون این حس فضولی :) آدم رو ترغیب می کنه بره اون کتاب‌ها رو بخونه . ممنون

    Thumb up 9

  • Pouya.sheikh_hasani می‌گه:

    فکر نمیکردم به آخرت انقد معتقد باشی محمدرضا، اگرچه بنظرم، بنظر خودت هم آدم مذهبی هستی، توی اون کتاب فلسفه ای برای زندگی نشر گمان راجع به رواقیون نوشته بود: “فکر شادی بعد از مرگ‌ که اصلا مسخره است” البته اونجا با ادبیات تندتری نوشته بود.
    ولی میبینم ما نهایتا در بهترین حالت فکر کنم به چهل پنجاه سالگیمون فکر کنیم.

    نمیدونم با چه خطکشی میشه گفت چه کسی به آخرت اعتقاد داره، ولی واسه من اگر هم همچین آخرتی باشه قطعا راهش از دنیا شروع میشه !

    یه چی بگم محمدرضا امیدوارم نه فحش بدی، نه بخندی، لبخند اکیه!
    من یه وقتایی که کم هم نیست کلیدواژه ای راجع به موضوعی میزنم با دامین تو سرچ میکنم،‌ تازه یکی رو میشناسم فالم میگیره اینجا، جدا واسه من حکم دایره المعارف و مرجع داره، قرار بود ذهن مخاطبتات رو‌ مرتب کنی، نمیدونم یه سایت دان میشه سایت archive.org نشونش میده یا نه، خلاصه اینکه فکر “ارتش متممی ها” باش البته من #شعبانعلیست رو بیشتر دوست دارم. 😉
    دچار اتوریته هم نیستم، لااقل خودت اینو میدونی، ایشالا که من نبودنت رو نبینم، ولی اتوریته بنظرم بعد از مرگ ادمهاست،‌خصوصا یکی با این سیالیت….
    ضمن اینکه انقدر ماشاالله حرف زدی خوندن و فهمیدنش لااقل یه نسل زمان لازمه.
    یه سری آدمها تو زندگی هستند که میشه زندگی رو به قبل از اونا و بعد از اونا تقسیم کرد!

    Thumb up 16

    • البته پویا، شاید ضعف کلمات باعث بشه که تو یا من، نتونیم دقیق مفهوم ذهنی‌مون رو منتقل کنیم.
      من به آخرت اعتقاد زیادی دارم. به دنیا اعتقاد ندارم. راستش به دنیا نیومدیم که از دنیا بخوایم بریم.
      کسی پدیده‌ای به نام مرگ را به رسمیت می‌شناسد که قبلش به اینکه “زنده بوده” قانع شده باشد.
      لغت جاودانگی برای من دوست‌داشتنی‌تره. اگر چه اون رو هم نوعی سرنوشت دوست داشتنی گریز ناپذیر می‌دونم. چه برای خودم و چه یک سنگ، یک سگ یا یک گربه‌!

      Thumb up 45

  • بهداد می‌گه:

    خوشبحالت واقعا! اخیرا که به واسطه ی انتخاب جملات از منابع معتبر، کمی شریعتی میخونم، اونجا که گفته: “مرگی که ضرری برای هیچکس نداشته باشه، بی ارزش ترین مرگهاست”.

    شاید کامنتم برای دیگران، دردناک باشه اما فکر می کنم برای خودت خیلی هم شیرین باشه. نه اینکه من نوشتما! به خاطر چیزی که میگم.
    بعد از تو، خیلی ها ضرر می کنن. چه دوستانت چه غیردوستانت (ترجیح دادم از کلمه ی دشمن استفاده نکنم)

    بعضی ها از نبود تو و اینکه دیگه براشون حرف نمی زنی، ضرر می کنن. البته اکثرا آدمها این قسمت رو دارن اما با کیفیت های متفاوت٬ خیلی متفاوت.

    بعضی ها هم از اینکه حرفهات موجوده و خونده میشه و حتی اون توارث افقیت(جدیدا یاد گرفتم!) شاید با سرعت بیشتری ادامه پیدا کنه، ضرر میکنن. این قسمت رو که انگار شریعتی خیلی بهش تاکید داشته و‌ هر کسی نداره رو تو داری.

    دوست و غیردوست، ضرر میکنه! هر دو‌قسمت رو‌، باکیفیت بسیار بالایی داری.

    آرزو می کنم که چنین رفتنی هم نصیب من بشه.

    اینجا که زیاد دستمون بهت نمیرسه، لااقل بیا جمع بشیم و یه قطعه در بهشت زهرا بخریم برای متممی ها و شعبانعلیتی ها. بعد از ۱۲۰ سال! اونجا دورِ هم باشیم و هی شاکیت کنیم. اصن خودم هر روز پامیشم میرم برات بربری میگیرم. 😀

    Thumb up 27

  • محمد تقی امینی می‌گه:

    ” فلسفه نیایش – علی شریعتی
    خدایا: “چگونه زیستن” را تو به من بیاموز، “چگونه مردن” را خود خواهم آموخت. ”
    محمد رضا عزیز ، برای خانه ابدی خیلی فکر نکن که حداقل مطمئن فیزیک بدن پس از یک چرخه دگرگون شده و مشکلاتی مثل نوشتن روی درب خانه ابدیت را برای معدود مسافرانی که شاید به آن توجه کنند را به همان کسانی واگذار کن که مطمئن برایت حلوا می دهند ، بسپار .

    Thumb up 4

  • سجاد می‌گه:

    خیلی کم کامنت میزارم چه در اینجا چه در متمم و همیشه نقش خواننده مطالب رو دارم اما این نوشته که گفتید بر روی سنگ قبرم بنویسید من رو در مورد حسی که چند وقت پیش نسبت به شما برام بوجود اومده بود به یقین تبدیل کرد.
    همیشه پیش خودم فکر میکردم که محمدرضا چرا در مورد رویدادها هیچوقت اظهار نظر نمیکنه که هم میتونه مخاطب بیشتری داشته باشه و چیزی رو بگه که خیلی از ماها دوست داریم بشنویم! (نمونه اش مذاکرات ایران و ۵+۱ بود که همیشه منتظر بودم شما اظهار نظر در مورد اتفاقات مذاکره بگویید اما فکر میکنم یکی دوبار حواستون نبود شانسی در موردش نوشتید 😉 هرچند طبق معمولا مفاهیم توش نقش بیشتری داشت تا اون چیزی که دیگران و رسانه ها در موردش مینوشتن) همون موقع هم معلوم بود که دید شما به روندهاست نه به رویداد.

    چند وقت پیش لابلای حرفاتون به این اشاره کردید که نگاه زیادی بلند مدت! به آموزه های خودتون و متمم دارید شاید در حدی که در طول زندگی خودتون تاثیرش رو نبینید ، به خودم گفتم روزهایی که من دارم مثلا تلاش میکنم آینده خوبی داشته باشم محمدرضا داره به این فکر میکنه سایت شعبانلی و متمم رو برای نسلهای بعد یادگاری بزاره که نسل بعد روند درستی رو طی کنه (ای کاش استاد کنار حرفای از جنس وصیت اینم اضافه کنن که یکی فقط حواسش باشه که دامنه رو پنج سال پنج سال تمدید کنه)
    سوالهای زیادی دارم که همیشه دوست داشتم از شما بپرسم ای کاش محبت کنید و وقتی رو برای جواب دادن بزارید، هر جور نگاه میکنم نمیفهمم که شما چطور این همه فعالیتهای خودتون رو به هم مرتبط میکنید که مسیر رو گم نمیکنید. مکانیک ، مدیریت ، اصول مذاکره، تدریس، راه رفتن بین ریل قطار از تهران تا کرج(منظورم اینه چطور شما که به جای ناهار پاستیل میخورید که وقتتون گرفته نشه حاضرید مسیر تهران تا کرج رو پیاده برید که راحت چند ساعتی میشه ) ، متمم ، مشاوره، فروشندگی، نویسندگی واقعا محمدرضا دنبال چیه؟ با این فعالیت ها محمدرضا هیچ وقت احساس از این شاخه به اون شاخه پریدن نکرد؟

    Thumb up 14

    • محمد یاسمی می‌گه:

      سلام سجاد عزیز
      با اجازه آقای شعبانعلی راجع به یکی از چند سوال خوب شما مطلبی به نظرم رسید که عرض می کنم:
      پرسیدی “چطور شما که به جای ناهار پاستیل میخورید که وقتتون گرفته نشه حاضرید مسیر تهران تا کرج رو پیاده برید که راحت چند ساعتی میشه”
      درباره یکی از علما و نویسندگان پرکار مملکت ( خدا درجاتش را متعالی کنه) مطلبی خوندم که ایشون برای این که بتونه منظومه چند جلدیش رو بنویسه، هر صفحه ای رو که می نوشت آخر سر نقطه های کلمات رو می ذاشت تا بلکه ثانیه هایی رو صرفه جویی کرده باشه؛ جالب تر اینکه همسر فهیمش، هم لقمه به دهانش می ذاشت تا قلم از دستش جدا نشه! همین آقا وقتی دید که یه گربه در چاهی یا چاله ای (یادم نیست) گیر کرده، دو ساعت وقت گذاشت تا بیرونش بیاره و نجاتش بده و به اطرافیان می گفت آدم باید عاطفه داشته باشه. سجادعزیز حساب و کتاب روح انسان ها با دقیقه ها و ثانیه ها متفاوته.

      Thumb up 13

    • بهداد می‌گه:

      سلام سجاد
      در شازده کوچوکو یه بخشیش مطلبی رو میگفت که فکر می کنم بشه ازش در مورد مدیریت زمان محمدرضا برداشت کرد. متنش رو دقیق یادم نبود و از اینترنت برات کپی کردم:
      “این بابا تاجر قرصهایی تکمیل شده ای بودکه رفع تشنگی میکنه. هفته ای یه قرص میندازان بالا و دیگه تشنگی بی تشنگی.
      شازده: اینارو میفروشی که چی؟
      – باعث صرفه جویی کلی وقته .کارشناس های خبره نشستند دقیقاً حساب کردند درست هفته ای ۵۳ دقیقه وقت صرفه جوئی میشه .
      شازده: اون وقت اون ۵۳ دقیقه رو چیکارمیکنند؟
      – هرچی دلشون خواست.
      شازده: من اگه ۵۳ دقیقه وقت اضافی داشته باشم، خوش خوشک میرم به طرف یه چشمه .”

      نمی دونم!. گفتم شاید جوابت رو پیدا کنی. اما سئوالات من رو هم به فکر فرو برد. دیگه انقدر به مدیریت زمان (البته مدیریت خودم) فکر نکرده بودم. تشنگی یک نیازه، شاید با قرص برطرف بشه و وقتمون بیشتر آزاد بشه برای رفتن به سمت یک خواسته.

      Thumb up 5

  • کمال می‌گه:

    سلام
    محمدرضا
    کی گفته چاق شده‌ای؟ چیزی نیست؛ فقط لباسهایت چند سال کوچکتر شده‌اند!
    ———————-
    ـ پی نوشت نامربوط:
    از روی یکی از “دیرآموخته‌هات” این: http://goo.gl/nVf4So کلی برای خودم نوشته بافته‌ام؛ قبلش ترسیدم بهت بگویم ولی حالا گفتم که بگویم: ” کاش فرصت کنی و آن را بخوانی؛ ببین اگر خیلی تحریف شده، حذفش کنم!”
    لینک را می‌گذارم خواستی حذفش کن:
    http://goo.gl/C5HzKP
    ممنونم!

    Thumb up 0

  • محمد امجدی می‌گه:

    محمدرضای عزیز
    حالا که بر خلاف درخواست شما بازار کامنت های لوس زیر این لحظه نگار داغه ! اجازه بده یادی هم بکنیم از کتاب هفت جلدی در جستجوی زمان از دست رفته (هدیه آقای تقوی) در گوشه ی ”راست ـ بالا” کتابخانه !

    (این قسمت رو با لبخند بخوان لطفا ) محمدرضا جان خیلی جالبه. یکی از سایت هایی (که مطمئن هستم ادمین هاش رو میشناسی ، چون در یکی از مطالب روزنوشته ها از سایتشون تعریف کرده بودی و به حق هم سایت خوبی دارن) در سالروز تولد مارسل پروست در مدح کتاب در جستجوی زمان از دست رفته سینه ها چاک داده بود و تعریف ها کرده بود. بعد زیر اون مطلب از نویسنده اون مطلب پرسیدم : آقای ع.م (!) آیا این کتاب رو مطالعه کرده اید؟ کامنتم تایید نشد … (:

    Thumb up 3

  • هما می‌گه:

    ای کاش زمانی که آدم بخواد بمیره به خرد برسه ….
    محمدرضا ببخشید یکم جدی حرف زدم. اینکه با کتابات عکس میندازی خیلی خوبه. حداقل به من یکی که یادآوری می کنه چه قدر عقبم ……اگه میشه جواب سوال خوب باران رو زودتر بده یکم زودتر لطفا…..

    Thumb up 6

  • لیلا می‌گه:

    سلام
    من اصلنا از قصد میخوام خیلی لوس بنویسم و حرصتون بدم شاید خدا رحم کنه لاغر شید، اعتراضم وارد نیست : P
    نمیدونید چقدر این چندوقت حالم بد بود، یعنی رسما صبح به خدا اعلام کردم من دیگه کم آوردم : ( بیا بیخیال من شو! هر چندخدا رو شکر یادم میره و باز تلاش میکنم و تلاش میکنم و به خودم روحیه میدم، میگم زندگی همین هست، سعی کن درست از این موقعیت ها بیای بیرون و باز میخورم به در بسته و انرژیم میشه صفر! آستانه تحملم اومده پایین و این ورژن لیلا رو دوست ندارم. واقعا نمیدونم چرا تا حالا معتاد نشدم!!
    پست دو تا قبلی بود، همین پنجره اتاقتون، اومدم چندبار توش نوشتم و سفارش دادم دفعه دیگه عکس پنجره رو بدون نرده بندازید : D ولی ارسال نکردم، اوندفعه بداخلاق شدید ازتون ترسیدم : ( دقت کردید از اون موقع کلا بچه خوبی شدم، کمتر حرف میزنم : ) اون نرده ها منو یاد نرده پنجره بیمارستان میندازه، مخصوصا تو عکس شب.
    راستی! چه خوب که کیبوردتون نور در شب داره، من موقع خرید دقت نکردم و مشکل دارم با این موضوع، خواستم بگم خیلی دقیقم مثلا : P
    خدا خیرتون بده، پستتون کلی شادم کرد تو این به هم ریختگی ها. آخیش، اصلا آدم غر میزنه ها حالش خوب میشه : D خوبه اسمم رو نوشتیدا، با اینهمه حرف نزده بیم این میرفت که خفه بشم : D

    پی نوشت مهم: انشاالله زنده باشید و دل شاد. دعام کنید.
    پی نوشت در مورد مرگ: منم از مرگ نمیترسم، نمیدونم چرا. به نوشته ی سنگ قبرمم خیلی فکر کردما، ولی هیچی تا حالا پیدا نکردم. گاهی میگم تو الان که هستی مثلا چیکار کردی که وقتی رفتی مهم باشه که رو سنگ قبرت بخوای یه چیزی بگی! میترسم آخرشم از این شعرای مسخره بزنن و بنویسن جوان ناکام : D : P هر چند جوانی هم گذشت! احتمالا پیر ناکام بزنن : P
    پی نوشت پیشنهادی: میشه یه امکانی بگذارید که بتونیم همه پستهامون رو که اینجا گذاشتیم با جستجوی ایمیلمون پیدا کنیم.
    پی نوشتی دیگر: بازم تشکر میکنم، برای لحظه ای که لبخند روی لبم آوردید، برای همین سعی کردم منم یکم طنز گونه بنویسم که شاید کس دیگری بخنده.

    یه سوالمم یادم رفت، چرا نوشتید”نوشته ی رو در” ؟
    این در یعنی چی؟ مثلا قبر رو گرفتید دری به دنیای دیگر یا منظورتون چیز دیگری بوده؟
    یه اعترافیم بکنم دعوام نکنیدا : ( اولش عنوان رو خوندم فکر کردم مثل قبل رو یک دری یه نوشته ای دیدید و جالب بوده براتون و عکسش رو گذاشتید.

    Thumb up 31

    • لیلا.
      اول اینکه این عکس مال همون پنجره است بدون میله: http://goo.gl/WDTKL9
      دوم اینکه کیبورد من نه تنها نور در شب داره، بلکه بعضی دکمه‌هاش کنده شده و نور اضافه در شب هم داره! فکر کنم توی عکس دقت کنی ببینی.
      سوم اینکه راجع به سرچ، باشه. پیگیری می‌کنم. کار سختی نیست. در حد یک پلاگین هست. اما الان اون چند تا باگ قبلی رو باید حل کنم (خصوصاً روی تم موبایل).
      چهار: خوب برای “در” خونه‌ی ابدیم نوشتم دیگه.
      مردم برای خونه‌ای که بیست سال میخوان توش بشینن میرن قسط سی ساله می‌دن و انقدر بلندمدت فکر می‌کنن. آدم برای خونه‌ی چندهزار ساله قطعاً‌ زیاد فکر می‌کنه.
      پی نوشت: کلاً اکثر ماها اون خونه مون رو خیلی دوست نداریم. اما به نظرم جای دوست داشتنی محسوب می‌شه. من همیشه به دوستام می‌گم، انقدر مال دوست هستم که دوست دارم پولهام رو هم با خودم قاچاق کنم به قبر! خیلی هم سخت نیست. فقط کافیه به جای اینکه خودت خرج کنی، بدی دیگرانی که لازم دارن خرجش کنن.

      پی نوشت آخر: شاید یه روز، علاوه بر نوشته‌ی روی در خونه، آدرس خونه‌ام رو هم بنویسم. خوبه. نماش هم خوبه. بیای خسته نمیشی. حوصله‌ات هم سر نمیره. قول می‌دم.

      Thumb up 66

      • لیلا می‌گه:

        ممنون.
        عکس فوق العاده بود، من عاشق این تصویرم. هنوزم تنها چیزی که میتونه کمکم کنه آروم شم، این هست که شب شه برم بشینم آسمون رو ببینم، نمیدونم چرا، ولی یکی رفتن زیر بارون و یکی هم موردی که گفتم آرومم میکنه.
        با من از مرگ حرف نزنید : ( مرگ بقیه اذیتم میکنه، انقدر بی پروا همه بهم گفتن و من مجبور شدم بپذیرم که دوست ندارم هر کسی از مرگش پیشم بگه.
        ترجیح میدم تا وقتی هستید ببینمتون و غر بزنم به جونتون : ) راستشو بخواین به همچین روزی فکر کردم، ولی من فقط تو نوشتن راحتم و نه حرف زدن و خیلی طول میکشه با کسی راحت بشم، و احتمالا هیچی نتونم بگم. با پی نوشت آخرتون همینجور اشکام داره میریزه، انقدر راحت پیش من یکی از این حرفا نزنید.
        اصلا حس قشنگی نیست که یکی برات مهم باشه و تنها دلخوشیت بشه یه تیکه سنگ سرد که هر چی از دلتنگیت بهش بگی هیچی بهت نگه، باز من رفتم تو فاز اشک، یعنیا به درد این میخورم که برم پای منبر اشک مردم رو درارم بعد همه توبه کنن و به راه راست هدایت بشن : P

        Thumb up 31

  • سامان می‌گه:

    “سلام! محمدرضا شعبانعلی هستم و شما می‌تونین همچنان حرفهای من رو بشنوید و نوشته های من رو بخونید.”
    محمد رضا جان: (لطفاً جمله بعدی را با صدای بلند بخوانید) آخه مگه رادیو مذاکره ست :)

    پی نوشت لوس و بی مزه و محبت آمیز : کاری که توی این پست انجام دادین و جمله ای که برای سنگ نوشته نوشتین رو خیلی دوست داشتم (البته من، نه همه کارهای شما ولی بیشتر کار های شما را دوست میدارم. والا !)

    Thumb up 9

  • حمید طهماسبی نژاد می‌گه:

    بعضی وقت ها آنچنان راه رو از همه جا می بندی محمدرضا که آدم میمونه از کجا وارد بحث بشه.
    بعضی وقت ها به خوم میگم اگر یه فرصت کوتاه پیش بیاد که محمدرضا رو ببینی و فقط ۳ تا سوال بتونی بپرسی چی میپرسی؟ کماکان این لیست تغییر میکنه.
    راستی محمدرضا شاید چاق شده باشی (شاید و شاید) ولی همه امون می دونیم اگر مغز هر کس دیدنی بود، مغز تو حداقل قهرمان فیتنس ایران بود.
    راستی اگر دچار عدم شادی شدی، یه سایتی هست به اسم متمم برو عضوش بشو مطالب خوبی داره. یک درس داره به اسم کارگاه زندگی شاد پیشنهاد می کنم بخونیش. البته قبلش قوانین سایت رو بخون.:))))

    Thumb up 37

    • حمید جان.
      سه تا یا ده تا یا بیست تا سوالی که توی ذهنت هست رو برام بنویسی خوشحال می‌شم.
      قول میدم تا جایی که بتونم جواب بدم. :-)

      Thumb up 26

      • صدرا می‌گه:

        فرض کنید وارد یک اتاق میشید و به شما میگن میتونید هر فرد درگذشته یا زنده ای رو که بخواید، به مدت ده دقیقه ملاقات کنید.اگر فقط یک انتخاب داشته باشید، چه کسی رو انتخاب میکنید؟
        ———
        نمیدونم چرا از نوشته ی روی در خیلی برداشت هوش مصنوعی طور داشتم.
        مایند ستم سوگیری پیدا کرده. مثل یه چاق گرسنه(دوراز جون شما:) ) همه چی رو شبیه همبرگر میبینم.

        Thumb up 8

  • سپیده می‌گه:

    سلام! محمدرضا شعبانعلی هستم و شما می‌تونین همچنان حرفهای من رو بشنوید و نوشته های من رو بخونید و منتظر خواندن پاسخ هایم به کامنت ها باشید.
    معلم عزیزم این سفارش حتما اجرا میشه(:

    Thumb up 5

  • شیرین می‌گه:

    ای کسانی که بازگشت به گذشته براتون جذاب نیست لطفا انقدر گذشته ما رو تو سرمون نکوبید! خدا این پلیکان ها رو منقرض کنه الهی، تو همه کامنتای اخیرم دارم هوار میزنم که کپشن بذارید به منم ربطی نداره. گریم می گیره الان.
    راستی کپشنی رو که واسه سنگ قبر آیندتون انتخاب کردین، خیلی دوست دارم، فقط لطفا آدرس سایت هاتون اون پایین سنگ فراموش نشه ؛)
    پی نوشت مثلا جدی: حدود ۱۲ سال پیش، دانش آموز که بودم یه روز معلم فلسفمون گفت هر کسی میخواد بیاد پای تابلو و یه جمله درباره مرگ بنویسه، منم رفتم اینو نوشتم:
    ترس از مرگ = داشتن ریگ به کفش ( نخندین خدایی :) )
    اون زمان مدل ذهنی من و تقریبا همه بچه های کلاس، صرفا تحت تاثیر آموزه های مذهبی بود و برای همین، این حرفم اصطلاحا کلی مورد استقبال قرار گرفت و مواردی چون گناه و توبه و امثالهم رو براشون تداعی کرد. الان هم که فکر می کنم همین حرف روهمچنان قبول دارم ولی تفاسیر و معناهای دیگه ای برام پیدا کرده. مثلا همین ناامیدی که شما مثال زدید یا عادات، دلبستگی ها، خودخواهی ها و … .
    درکل مرگ و ابهاماتش، خیلی برام هیجان و جذابیت داره و یکی از ناشناخته هاییه که خیالم راحته حتی اگه بدنبال کشفش هم نباشم، بالاخره خودش من رو کشف خواهد کرد.

    Thumb up 34

  • فواد انصاری می‌گه:

    دور بر معلم خوش تیپ و رنگی :) این کتابها رو میتونیم ازتون امانت بگیریم ؟

    Thumb up 7

  • الهام فیض الهی می‌گه:

    #لحظه_نگار_لایک_خور :)))) ^__^

    Thumb up 4

  • مهرزاد خسروی می‌گه:

    محمدرضا سلام
    اینجا برای ما از آینده و گذشته و حال گفتی، همچنان که از شریعتی و انتخابات و مدیریت و دکترا خواندن و ما نیز هر یک با توجه به سابقه خود با حرف‌هایت ارتباط برقرار کرده‌ایم. امیدوارم آنچنان که الآن تکنولوژی چهره‌ی بازیگران از دنیا رفته را برای فیلم‌ها شبیه‌سازی می‌کند، اگر قرار بود روزی نبودت را شاهد باشم به لطف همین تکنولوژی بازهم حرفهایت را از شبیه‌ساز شده‌ای، که البته با سرعت خودت هم رشد می‌کند و حرف‌های تازه برای گفتن دارد، بشنویم.
    به امید داشتنت در کنارمان برای سالیان طولانی :)

    Thumb up 16

  • علیرضا دورباش می‌گه:

    سلام محمدرضای عزیز!
    خوشحالم که حالت خوبه و انرژی مثبت تو این نوشته زیاده، برات ازدواج موفقی آرزو می کنم و از خداوند مهربان می خواهم همچون شریعتی بزرگ فرزندانی شایسته داشته باشی، هر چند همچون دکتر شریعتی، تا دهه ها پس از ۱۲۰ سال دیگه که راهی دیدار حضرت حق بشی، سخنان و نوشته هات خواندنی، آموزنده و جذاب خواهد بود
    یک مطلب مربوط: جناب مهندس جمال گنجه ای، یکی از بزرگوارانی است که ما در کمیته سخنرانی انجمن فارغ التحصیلان دانشگاه شریف از سخنرانی شان درس آموختیم، نگاهی کاربردی-علمی و مهندسی به تفسیر قرآن دارند و بیش از ۴۵ سال است که در جستجو و تحقیق تفسیر قرآن بوده اند، بر این مبنا قرآن را تفسیر کرده اند. ایشان از فارغ التحصیلان نخستین دوره های مهندسی صنایع شریف بودند، لااقل نگاهی به جلد نخست تفسیرشان که همه را در سایت خود قرار داده اند بیاندازید، دلنشین است
    مطلبی مرتبط برای ما در کمیته سخنرانی و مخاطبان این سخنرانی ها: در کنار اساتیدی همچون دکتر مشایخی، دکتر نیلی، دکتر سریع القلم، دکتر محاسب و ..که بزرگواری نمودند وقتی را برای این کمیته اختصاص دادند شما نیز افتخار بدهید هر چند مطمئنا سرتان خیلی شلوغ است جلسه ای را برای هم دانشگاهیان، سایر علاقمندان دانش آموخته و دانشجوی دانشگاه ها سخنرانی بفرمایید،
    سپاسگزارم

    Thumb up 15

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *