لحظه نگار: نمای دور / نمای نزدیک

لحظه نگار - تصویر مغز



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+192
  


11 نظر بر روی پست “لحظه نگار: نمای دور / نمای نزدیک

  • رحيمه سودمند می‌گه:

    دوست ندارم این رو بگم ولى احساسم میگه تصویرى از خودت هست .

    دوست دارم همیشه دوستانم رو در بهترین حال تصور کنم با این که مى دانم این هیچوقت کافى نیست
    اما چه کنیم که
    همین قدر در توان داریم .
    آرزویم داشتن مغزى درخشان ، بدون درونى در خود فرورفته است براى تو و همه ى دوستان … آرزویى محال البته

    Thumb up 23

  • مجمد امجدی می‌گه:

    در اندرون من خسته دل ندانم کیست
    که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.

    حافظ

    Thumb up 14

  • شهرزاد می‌گه:

    “… تو سراپا بی خیالی
    من همه تحمل درد
    تو نفهمیدی چه دردی
    زانوی خسته مو تا کرد …”

    Thumb up 12

  • مجید صادقیان می‌گه:

    من به نوع و سطحی دیگر این حس رو دارم تجربه می کنم. در ظاهر همه چیز رو به پیشرفت و موفقیت قرار داره. کارهای جدید، سطوح جدید و… هر کس من رو می بینه حال خوب رو حس می کنه. انصافا حالم بد نیست اما گیر کردم. توی سوالات بنیادین خودم موندم. اینکه چرا زنده ام و چرا باید خیلی از این کارها رو انجام بدم. چرا سیر زندگی ما باید روبات وار در مسیر مدرسه و دانشگاه و سربازی رفتن، کار و ازدواج و پدر شدن و پیر شدن حرکت کنه؟ اوائل فکر می کردم چون به خواست عموم جامعه زندگی می کنم اینطوری هستم و اگر کمی بیشتر بنا بر سلیقه خودم زندگی کنم اوضاع درست میشه. الان که بیشتر به سلیقه خودم زندگی می کنم و معیارهای موفقیت خودم رو ساختم، انصافا اوضاع بهتر شده اما باز هم سر سوالات خودم موندم و سوالات جدید اضافه شده. آیا بی تفاوتی نسبت به این همه فساد داخلی ریز و درشت و خونریزی و جنگ های سیاستمداران دنیا درسته یا واقعا میشه کاری کرد؟ آیا کمک به نیزامندان برای ارضا نیاز روحی خودمه یا به اونا هم کمک لازمه رو میکنه؟ حساب هزینه-منفعت زنده بودن ام منفیه یا مثبت؟ آیا ادامه این تنهایی خودخواسته درسته یا شروع و ساختن یک مسیر جدید؟ دردهای من از تردید ها ام میاد. محمدرضا جان درد تو از کجا میاد؟(البته اگر راحتی و سبک میشی)

    Thumb up 20

  • طاهره می‌گه:

    شاید از نگاه ما این درد جانکاه یا طاقت‌فرسا به نظر برسد ولی برای صاحب درد، این درد شیرین‌تر از هر لذتی باشد.

    Thumb up 4

  • saeedeh می‌گه:

    این متن جالب از جبران خلیل جبران دیدم. ادامه داره ولی چند خطش رو احساس کردم به لحظه ی نگار شبیه باشه، اینجا آوردم.
    ای دوست من
    من آنی نیستم که می نمایم
    نمود پیراهنیست که به تن دارم
    پیراهنی بافته ز جان
    که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.
    آن “منی” که در من است
    در خانه ی فراموشی ساکن است
    و تا ابد همانجا می ماند،
    ناشناس و در نیافتنی.
    من نمی خواهم هرچه میگویم باور کنی
    و هر چه می کنم بپذیری،
    زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو
    و کارهای من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند.
    هنگامی که تو می گویی: “باد به مشرق می وزد”
    من می گویم: “آری، به مشرق می وزد”
    زیرا نمی خواهم تو بدانی که
    اندیشه های من در بند باد نیست
    بلکه در بند دریاست.
    تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی.
    و من نمی خواهم که تو دریابی
    می خواهم در دریا تنها باشم!
    http://2dey.blogfa.com/8507.aspx

    Thumb up 21

  • علیرضا داداشی می‌گه:

    سلام.
    و این دردِ عمیق، درد همان مغز درخشان است.
    من که فقط همین یک جای بدنم درد می کند.
    ممنون.

    Thumb up 9

  • شراره ش می‌گه:

    بیرونمون مردم رو کشته ، درونمون خودمون رو

    Thumb up 9

  • فواد انصاری می‌گه:

    ترجیح میدم به بعضی از آدمهایی که دوست دارم اینقدر نزدیک نشم که رنجشان را ببینم و نگذارم که اونها هم زیاد نزدیک بشوند که رنجم را ببینند

    Thumb up 27

  • نادر آرین می‌گه:

    سلام.
    محمدرضا گفته بودی که بچه های متمم و اینجا -که زیرمجموعه متممه- رو خوب میشناسی،
    رفتاراشون رو درک میکنی و تقریبا میدونی هرکدوم چه محتوایی رو دوست دارن…
    پس میدونی که منم حضورم در اینجا و متمم نوسان داره.
    میدونی گاهی کامنت هایی مینویسم که ننویسم بهتره!
    این روزها حالم خوب نیست! از دردی عمیق که انگار قرار نیست پایان بگیره.
    حالِ من و این مجسمه انگار خیلی شبیه همدیگه است.
    گفته بودی که به نظرت اختراع الفبا و ارتباط با کلمات بزرگترین اختراع انسانه.
    این روزها، این اختراع بزرگ برای من به حداقل کاربرد رسیده.
    نمیدونم ایراد کجاست. اما من ساده ترین کلمات رو بدون ایهام و دو پهلو بودن
    برای شرح حالم بکار میگیرم. اما باز هم نتیجه ای نداره.
    شرمنده اگر روزی من مغز درخشانی که شایسته شاگردی تو باشه نشدم و ناامیدت کردم.

    Thumb up 27

  • جواد زاهدي می‌گه:

    بعضی وقت ها همین قدر فاصله هست بین فهم و درک ما با واقعیت
    عکس خوبیه، ممنون.

    Thumb up 10

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *