لحظه نگار: قوی سفید

پیش نوشت: اصولاً اینکه ما آدمها راه می‌افتیم عکس می‌گیریم، توهین به عکاس‌های حرفه‌ایه.

متاسفم که ابزارها و تکنولوژی اونقدر ارزون و در دسترس شده که امثال من، هم می‌تونیم عکس ثبت کنیم و هم چون هزینه نداره با دیگران به اشتراک بگذاریم. قبل از اینکه یاد بگیریم عکس انداختن یعنی چی.

به هر حال. با نهایت پررویی و با عذرخواهی از اونهایی که هنر عکاسی رو بلدند (و با آرزوی اینکه من هم یاد بگیرم) دو تا عکس رو انداخته بودم و دوست داشتم بذارم اینجا بمونه:

لحظه نگار - تصویر قوی سپید در دریاچه در حال حرکت

لحظه نگار -عکس قوی سفید در دریاچه

پی نوشت یک:

ما این روزها توی ادبیات‌مون، فکر می‌کنم به اندازه‌ی کافی به دکتر مهدی حمیدی شیرازی جا و جایگاهی نداده‌ایم.

شاید هم لج و لج‌بازی‌های اخوان و نیما و شاملو با خود حمیدی (بیشتر از شعرش) باعث چنین شرایطی شده.

چنانکه شاملو هنگامی که هوای تازه را وارد فضای ادبیات فارسی می‌کرد و از شعری که زندگی است حرف می‌زد، در لابه‌لای شکوِه از درد مشترک خلق و لبخند زدن با لبان مردم، از آونگ کردن “حمیدی شاعر” بر دار شعر خویش، خاطره می‌گفت!

اما به هر حال، چنانکه دکتر غلامحسین یوسفی در کتاب چشمه‌ی روشن و دکتر شفیعی کدکنی در با چراغ و آینه گفته‌اند، در حدی آثار ارزشمند دارد که بتوان او را به عنوان بخشی از ادبیات سنت‌گرا در دوران معاصر، جدی گرفت.

حتی با وجودی که حمیدی شاعر در لابه‌لای حرف‌هایش، کل کل‌های عجیب‌هم دارد: گر تو شاه دخترانی، من خدای شاعرانم! (مناسب این اکانت‌های دوزاری در اینستاگرام)

به هر حال، فارغ از همه‌ی حب و بغض‌ها، همین که خوانندگان و آهنگ‌سازان بارها و بارها به سراغ شعر او، خصوصاً قوی زیبا رفته‌اند، نشان می‌دهد که برخی کارها هم دارد که زیبایی و دل‌نشینی آنها انکارناپذیر است.

یکی از لذت‌های دوست داشتنی برای من، زمزمه‌ی شعر قوی زیباست:

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد / فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی / رود گوشه‌ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب / که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا / کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد / که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم / ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد / شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن / که می‌خواهد این قو‌ی زیبا بمیرد

پی نوشت دو: اگر فرصتی دست داد و به شیراز سر زدید، در حافظیه می‌شود سری هم به خاک “حمیدی شاعر” بزنید. بخشی از گذشته‌ی ماست.

پی نوشت سه: شیرین عزیزم! به جان محمدرضا بعد از ماجرای پلیکان و دریاچه ارومیه، این بار به خودم قول داده بودم عکس بذارم بدون توضیح. زیرش بنویسم: فقط برای شیرین. نمی‌دونم باز چرا این‌طوری شد. قول اخلاقی می‌دم یه بار عکس بذارم زیرش بدون شرح و توضیح، بنویسم فقط به خاطر شیرین!

پی نوشت چهار: مدیون هستید اگر فکر کنید خواستم بحث رو عوض کنم چنین مطلبی نوشتم.

پی نوشت پنج: فکر کنم این جور وقت‌ها، کامنت‌های شهرزاد می‌تونه کمک خوبی برای تغییر حال و هوا باشه. کلاً میاد از همه تشکر می‌کنه. از قو. از آب. از عکاس. از هوا. آفتاب. خورشید. لجن ته دریاچه. دل همه رو به دست میاره! یه مدته دقت کردم توی یه سری درس‌های متمم که تمرین حل کردن مستلزم اینه که کسی یا چیزی یا محصولی یا برندی رو نقد کنیم، کلاً تمرین حل نمی‌کنه! به هر حال، شهرزاد جان. فعلاً این حال و هوا، دست تو رو می‌بوسه!



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+177
  


36 نظر بر روی پست “لحظه نگار: قوی سفید

  • محمد می‌گه:

    سلام محمدرضا
    این آهنگی که گفتی ، فکر کنم توسط مهر پویا اجرا شده بود و شما گوش کردید .
    https://soundcloud.com/abbas-mehrpouya/oiw7mqvvvgxs

    Thumb up 2

  • فائقه خطيبي می‌گه:

    با سلام خدمت آقا معلم و دوستان عزیز
    متاسفانه نکته ی قابل عرضی در مورد قو و عکس و شعر معاصر و مرحوم حمیدی ندارم که بگم.
    فقط برای رفع توهم آهنگ مرگ قو نسخه ی قدیمی داره که عباس مهرپویا خونده.خودمم الان فهمیدم.نسخه ی علیرضا قربانی رو شنیده بودم فقط. http://dl3.saridownload.org/t/13/marge%20ghoo%5BSariDownload.com%5D.mp3

    Thumb up 5

  • شیرین می‌گه:

    وای بر من که از ترس و تردید و خجالت چند روزه که دیگه مثل سابق، پیوسته به روزنوشته ها سر نمیزنم و لحظه نگارها رو که میبینم تپش قلب میگیرم؛ می بینید که یه پست جدید بعد از این لحظه نگار گذاشتین و من تازه این پست رو باز کردم و فکر کنم این کامنتم از اخرین کامنتای این پست باشه چون که دیر به بحث رسیدم.
    به جانِ پلیکان های جون سخت، قسم، حس کردم تو این لحظه نگار یه ترکشی هم به من انداختین و حسم درست بود :)
    مهربان معلمم، بی صبرانه منتظر عملی کردن قولتون هستم و مشتاقم ببینم اون لحظه چه عکسی رو مینگارید شاید قسمت این باشه توضیحاتش رو ما شاگردات بنویسیم هرچند ناقص و بی ربط.
    .
    .
    .
    پی نوشتی برای خودم و شهرزاد عزیز: بنظرم ما میتونیم از هم الهام بگیریم و از میکسِ کامنتهای دوس داشتنی و اکثرا موافقِ شهرزاد جان و کامنتای گیردهنده و کنایه دار من، چیز جالبی بدست بیاد و دیدگاه های ما دو تا رو به سمت تعادل سوق بده.
    پی نوشت برای حمیدی مرحوم: قالب های شعری از بین نمی‌رن و بقول محمدرضا فقط دچار دگردیسی می‌شن و ممکنه به شکلی تغییر کنند که شاعرانی مثل نیما و شاملو دیگه نتونن در اون قالب ها شعر سرایی رو ادامه بدن.
    پی نوشتی برای محمدرضا: این پی نوشت رو با ترس و لرز می نویسم و فرار میکنم و باز تو متمم قایم میشم. به نظرم میاد که “فکر کردن به خاک حمیدی شیرازی” الان اولویت اول ما انسان‌ها نباید باشه، چون شاید قبل از اینکه فرصت کافی داشته باشیم به دیدار خاکش بریم، خودمون از اکوسیستم حذف بشیم، بجاش میتونیم مثل حبیب(خواننده) شعری از ایشون رو به طریقی ماندگار کنیم.
    پی نوشتی برای قوها: واقعا در عجبم که هیچ مطلبی برای این جانوران زیبا به ذهنم نمی رسه و فکر کنم الان محمدرضا توی دلش میگه این قوها هیچ نیازی به مطلب جانورانی مثل من و تو ندارن و بهتره واسه خودت مطلب بنویسی.
    پی نوشتی برای دوستان متممی: هر که با استاد مذاکره در افتاد ور افتاد ولی به امتحانش می ارزه! :)

    Thumb up 33

    • شیرین عزیز دل من که کلی هم شیرین می‌نویسی!
      از لحظه‌ای که کامنتت رو خوندم و کلی خندیدم، هنوز هم نمی‌تونم لبخند رو از لبانم حذف کنم و به چهره‌ی عادی برگردم!
      واقعاً خوشحالم از بین این همه گونه‌های جانور که خداوند خلق کرده، می‌تونم زبون جانوری مثل تو رو بفهمم :)
      نمی‌دونم قوها و پلیکان‌ها و بقیه جانوران، به همین جذابی صحبت می‌کنن یا نه.

      اما جدا از شوخی. چند تا نکته‌ی پراکنده‌ی نامربوط:
      اینجا متمم نیست که هر کی میاد یه چرخ می‌زنه، هزار جور متغیر و ردیاب و سیستم‌های هوشمند و غیرهوشمند، مراقبش باشند و سعی کنند کمکش کنند. یا راهنماییش کنند. یا یه چیزهایی رو بهش نشون بدن. یا یه چیزهایی رو ازش پنهون کنن.
      بنابراین قاعدتاً من نمی‌فهمم که میای سر میزنی یا نمی‌زنی یا کامنت بقیه بچه‌ها رو می‌خونی یا نمی‌خونی.
      اما اگر از من بپرسی، چه در مورد تو چه در مورد همه‌ی دوستان خوب دیگه‌ی من در اینجا (که بدون هر گونه بزرگنمایی، مهم‌ترین لذت و انگیزه‌ی زندگی این روزهای من هستند) خیلی دوست دارم که هر روز به اینجا سر بزنی.
      من خودم هم، حتی در زمانی که تراکم کارهام خیلی زیاده، از اول صبح حدود ساعت چهار و پنج که کارم رو شروع می‌کنم تا آخر شب، ده‌ها بار به اینجا سر می‌زنم و حتی اگر فرصتی برای جواب دادن کامنت‌ها نباشه، کامنت‌های بچه‌ها رو چند بار چند بار می‌خونم.
      یه جورایی یه حس خوبه که احساس می‌کنم اون موقع خیلی دیگه از بچه‌ها هم دارن مثل من همین‌کار رو می‌کنن.

      راجع به شعر مرحوم حمیدی، بیشتر فقط اشاره‌ام به محل دفن بود واقعیتش. نه توصیه به رفتن یا سر زدن.
      البته اگر بخوایم به ادبیات امروز بگیم که آدمها نقشه‌های گوگل رو تگ می‌کنن، به نظرم کلن کار جالبیه که نقطه‌های مختلف در “زمان-مکان” برای ما برچسب بخورن.
      همین که می‌گیم حافظیه، اگر دو تا برچسب خورده باشه (حافظ / حمیدی) و شاید ده یا بیست یا صدتا، احتمالاً چیز جالب‌تری میشه.
      قطعاً یکی از کارکردهای مطالعه‌ی تاریخ (و به نوعی حتی آینده پژوهی) اینه که ما بتونیم روی نقطه‌ای از مکان در محور زمان (قبل یا بعد از زمان حال)‌ برچسب بذاریم.
      گاهی اوقات توی ذهن خودم، ذهن خودمون رو در مواجهه با دنیا به سنسور یک دوربین تشبیه می‌کنم.
      اینکه چقدر و با چه رزولوشنی داریم به دنیا نگاه می‌کنیم.
      چقدر جزئیات رو می‌بینیم یا نمی‌بینیم.
      برای یکی ایران کلاً یه اسمه.
      برای بعضی از ماها یه اسمه و تعداد اسم استان.
      برای یکی ممکنه آذربایجان شرقی بشه و غربی.
      برای یکی ریزتر.
      برای یکی که تقریباً “کورذهنی” داره، جهان بشه “شرق و غرب”.
      برای یکی وقتی می‌گن اتریش. بگی همونا که آلمانی حرف میزنن جنوب آلمان؟
      برای یکی دیگه اتریش یعنی وین و سالزبورگ و گراتس.
      برای یکی همون سالزبورگ انقدر با رزولوشن بالا ثبت شده باشه تو ذهنش که قبرستون اونجا یه برچسب مستقل خورده باشه.
      حتی یکی دیگه به اون قبر انتها سمت چپ، جدا فکر کنه.
      جایی که یه پیرزن دفن شده و یه پیرزن دیگه هر شنبه بلند میشه میره و به جای گل، کنسرو غذای گربه می‌ذاره روی قبر.
      نمی‌دونم شاید اونی که مرده عاشق گربه‌ها بوده.
      نمی‌دونم شاید برای گربه‌های قبرستون سالزبورگ، عالم هستی به قبر اون پیرزن و بقیه‌ی عالم تقسیم می‌شه.
      خلاصه بازی با رزولوشن‌ها برام جالبه.
      گاهی از تار کردن تصویر ذهن لذت می‌برم و گاهی از توجه بیش از حد به جزئیات.
      قبلاً فکر می‌کردم اونهایی که خیلی از دور دنیا رو ببینن، نمی‌تونن این جزئیات رو مشاهده کنن.
      یا اونهایی که خیلی این جزئیات رو می‌بینن، نمی‌تونن از دور دنیا رو ببینن (دور منظورم اون‌قدر دوره که ظهور و سقوط انسان در جهان، کوتاه‌تر و کم‌اهمیت‌تر از اون بشه که حتی بشه تحسین یا تقبیحش کرد).

      در مورد حبیب هم، نمی‌دونم چرا خوندن آهنگ قو توسط علیرضا قربانی رو بیشتر دوست دارم.
      البته فکر می‌کنم یه نسخه‌ی خیلی قدیمی‌تر و اصیل‌تر از یه خواننده‌ی دیگه هست که قدیم‌ها شنیده‌ام (مطمئن نیستم). اما هرگز بعداً نشنیدم. شاید هم توهم منه!

      پی نوشت کلی: سبک نوشتن تو رو دوست دارم شیرین.
      این روزها وقتی توی شبکه های اجتماعی دیجیتال (از فیس بوک تا تلگرام) می‌بینم که آدمها نمی‌تونن پیام‌های ذهنیشون رو به شکلی زیبا و دوست داشتنی یا لااقل لطیف، به دیگران برسونن، غصه می‌خورم.
      نه اینکه امثال من و تو هم بلد باشیم.
      اما مهمه که براش تلاش می‌کنیم.
      امروز یکی توی متمم یک کامنت دو جمله‌ای نوشته بود. خیلی حال کرده بود. ۶ تا علامت تعجب داشت.
      نه تنها جمله بندی خوب نبود. بلکه این سبک علامت گذاری نشون می‌داد که بعد از توالت رفتن، توی رختخواب و احتمالاً چت کردن با طرف مربوطه، یه غلت هم زده و اینور و یه کامنت تو متمم گذاشته.
      دلم خیلی گرفت.
      نگارش تو و اکثر بچه‌های اینجا، نوعی تسلی برای قلب زخم خورده‌ی منه 😉

      Thumb up 47

      • MaReza می‌گه:

        (خطاب به دوستان متممی ام)
        سلام بچه ها
        چون این پست حال و هوای فان داشت، منم گفتم جسارت کنم و از یکی از آخرین ایده هایم (!) پرده برداری کنم که همانا قرار دادن “شعبانعلی دات کام” و “متمم” بعنوان استارتاپ پیج هست (همان هوم پیج در اینترنت اکسپلورر فقید).
        پیشنهاد می کنم اگر تابحال این کار رو نکردید، حتما یک هفته آزمایشی امتحان کنید. باعث میشه بهتر در مسیر بمونیم.

        Thumb up 2

      • حسین می‌گه:

        سلام محمد رضا جان
        فقط به استحضارت برسونم که آهنگ مرگ قو را “عباس مهرپویا ” خواننده خوش صدای ایران در دهه ۵۰ خونده و بسیار زیبا تر از اجرا های جدید اون هست.
        در خصوص شیرینی نوشته ها، روز نوشته ها و دلنوشته ها کلا برای من به حس و حال خوب بر میگرده تا با سرمشقی از روز نوشته هات مطالبی بنویسیم، برای خودم توی ذهنم مطالب زیادی برای گفتن هست که اصولا تنبلی و عدم تمرکز باعث ننوشتن میشه از یک طرف، و از طرفی حس و حال خوب نباشه هم مزید بر علت. و مضافا اینکه خوندن کامنت های شیرین خودت از یک سو و شیوائی و شیرینی متن عزیزان دیگه از سوئی دیگه، باعث میشه احساس کنم نوشتن توی این فضای زیبا و دلنشین مثل ارائه اسباب بازی سوت سوتک برای بچه ها در مقایسه با وسائلی مثل اتاری، پلی استیشن، گیم نت و تبلت هست، واسه همین فقط به لذت خوندن بسنده میکنیم و لذت نوشتن را به آینده موکول میکنیم. و دلیل آخر نیز شاید به خاطر اینکه هرگز پاسخی از جانب تو و سایر دوستان نگرفته باشم، باشد. به هر حال خوشحالم که توی این فضا با شما و دوستان تنفس میکنم.
        فدای همه عزیزان حسین

        Thumb up 8

        • حسین عزیز.
          در مورد دلیل آخر. بسیار شرمنده‌ام و کوتاهی به شدت از منه.
          قبلاً هم در جواب یکی از بچه‌ها نوشته بودم که هر وقت می‌‌خوام یک حرف طولانی و مفصل برای دوستی بنویسم، کمال‌طلبی بیمارگونه‌ی من باعث میشه که مدام این تصمیم رو عقب بندازم تا یک بار، سر حوصله، طولانی و حسابی و دقیق بنویسم و حاصل کار این میشه که می‌بینی.
          وگرنه، سو استفاده‌های خودم رو می‌کنم.
          فکر کنم دو هفته نشده که داشتم ماجرای شام دنگی شما رو برای یکی از دوستانم مثال می‌زدم که مثل دوست شماست.
          هر وقت نوبتش باشه برای هیچ هزینه‌ کردنی نیست و شیوه‌ی دنگی شما، اگر چه جبران تمام مافات رو نمی‌کنه، اما برای تخلیه‌ی عقده و تمدد اعصاب ما، راهکار خوبی بود!

          پی نوشت اول: در مورد عباس مهرپویا ممنونم. دقیقاً همین صدا بود. بعد از دانلود کردن و گوش دادنش امروز (محمد لینکش رو کمی بالاتر گذاشته) مطمئن شدم که همین بود.
          حتی فهمیدم که کجا گوش می‌دادم. پدر گرامی، گرامافون داشتن و یکی از صفحه‌های ایشون بود.
          البته من چون در خانواده‌ای مذهبی چشم به جهان گشودم، گوش دادن گرامافون در حالت عادی مجاز نبود. ولی در اعیاد مذهبی، اجازه داشتیم گناه کنیم و گوش بدیم! (ماجرا متعلق به شش یا هفت سالگی منه). همیشه هم سوالمون این بود که پدر گرامی هم از دوران جوانی، فقط در اعیاد از این گرامافون استفاده می کردند؟ چون تعداد صفحه‌ها برای دو یا سه روز استفاده در سال، کمی زیاد بود!
          امروز که گوش دادم، کاملاً به همون حال و هوا رفتم.
          راستی! تا حالا دقت کردید این “چشم گشودن در خانواده‌ی مذهبی” چقدر چیز جالبیه؟ کل زندگی طرف رو در بیست جمله خلاصه می‌کنند. یکیش اینه. قشنگ پیداست که دیگه هر چی گشتن، هیچ ویژگی اخلاقی یا عملکرد مهم دیگه‌ای توی زندگیش نبوده!

          بگذریم.
          خواستم تشکر کرده باشم و عذرخواهی به خاطر اینکه فرصت نشده بود جواب بنویسم.
          اما باور کنید توی متمم کلی مطالعه کرده‌ام و امتیاز داده‌ام.
          شاید در یک روز قیامت‌مانندی که بالاخره این متمم تصمیم بگیره نشون بده که کی به کی امتیاز داده، اون‌روز شرمندگی من کمتر شه 😉

          پی نوشت دوم: خواستم بهتون تبریک بگم به خاطر اینکه الان حدود سی سال و هشت ماه هست که سیگار رو ترک کردید. اگر چه در جامعه‌ای مثل جامعه‌ی ما، هم صحبتی با هم‌وطنانی مثل من، قطعاً از استعمال دخانیات هم فرساینده‌تر هست و نه تنها، ریه‌ها بلکه مغز رو هم مسموم می‌کنه، شاید ترک سیگار کمک چندانی به سلامتی نکنه. اما حداقل اراده‌ی محکم رو نشون می‌ده.
          من فکر می‌کنم حدود یک سال تفننی و یک سال جدی سیگار کشیدم.
          الان مدت زیادیه که بوی سیگار هم، حالم رو بد می‌کنه و بعید می‌دونم هرگز بتونم یا بخوام به اون دوران برگردم.
          الان در ادامه‌‌ی پروژه‌ی ترک کردن هستم. هم سیگار و هم سایر دخانیات مانند هم صحبتی با دوستان در شبکه‌های اجتماعی و جاهای مشابه که به نوعی به معنای دود کردن زندگی است و به نظرم از دود کردن توتون، به مراتب مضرتر هست.

          ارادتمند
          محمدرضا

          Thumb up 28

          • حسین می‌گه:

            سلام محمد رضا جان
            الان ساعت ۲:۳۰ دقیقه بامداد هست و پس از تماشای مسابقه فوتبال رئال و اتلتیکو مادرید، که اتلتیکو باخت و کمی دلخور بودم ( طرفدار بارسلون هستم)، گفتم برم تو متمم کمی شارژ بشم…که ایمیل پاسخت را دیدم…و کلی خوشحال شدم چون میدونم خیلی وقتت کم هست و از اینکه کامنت طولانی هم گذاشتی بیشتر خوشحال شدم. از اینکه همه کامنت های دوستان را با این دقت میخونی ازت ممنونم. آهنگ مرگ قوی عباس مهرپویا را هم خیلی دوست دارم و برای من هم خاطره انگیز هست. من هم توی خانواده مذهبی دنیا اومدم و بیشترین چیزی که از پدر و مادرم به ارث بردم عشق به مقدسات و عشق به همه انسان ها هست، و بدی انسان ها را در حق خودم میبخشم و بنده خوبی های دوستان هستم. در حق کسی بدی نمیکنم اما تا دلت بخواد گاهی اوقات در حق خودم بدی میکنم. اعتیاد به خوبی ها چیز بدی نیست، مثلا من به روز نوشته هات و مطالب متمم معتاد هستم، اما به دلیل تدوین پایان نامه دوره DBA که در خصوص “ارائه مدلی برای ارتقاء هویت برند از طریق برند سازی درونی و بازاریابی داخلی” هست با کمبود منابع مواجه هستم. واسه همین بیشتر توی سایت های مختلف میچرخم تا کیفیت پایان نامه من بهتر بشه. به هر حال با خوندن پیامت، به قول ایرانسل شارژ شگفت انگیز شدم. آرزوی سلامتی تو و خونوادت و همه دوستان را از خداوند مهربان خواهانم.
            قربانت حسین

            Thumb up 8

      • شیرین می‌گه:

        من با کمال میل سر زدنِ دائمی به روزنوشته ها رو از سر می گیرم و مطمئنم بعد از پاس کردن دروس کارگاه عزت نفس، حتی اگه با کلماتتون شرحه شرحه هم بشم اینجا رو رها نخواهم کرد، از قدیمم که گفتن چوب معلم گله هرکی نخوره خله :)
        راستش دوربین مخفی های متمم، من رو از هر محتوایی که به شما ربط داره ترسونده و حس می کنم بالاخره، از بس بجای حل تمرین های ضروری، تو زنگ تفریح ول می چرخم، متمم، برای عبرت روزگار هم که شده من رو ارزیاب زنگ تفریح کنه!
        ……………………………..
        استعاره سنسور دوربین عالی بود و برام خیلی جالبه که تا حدودی به یکی از استعاره های شخصی من، که بقول شما تبدیل به نوعی بازی شده برام، شبیه هستش.
        من برای دیدن دنیا، از استعاره قاب عکس استفاده می کنم و سعی میکنم همه پدیده های دور و برم رو درون کادر ببینم. فکر میکنم زندگی مثل یه قاب عکسه و لازمه گاهی وقتا از این قاب فاصله بگیریم تا از نمایی بیرونی، کجی و راستیشو بهتر تشخیص بدیم و مادامی که بر میگردیم تا قاب رو بر دیوار تنظیم کنیم، از کسی که بیرون زندگیمون ایستاده سوال کنیم که کجاش کجه یا به کدوم طرف بچرخه بهتره.
        از طرفی این قابم رو، که فقط یه چهارچوب خالی و بدون شیشه هستش، دائما برمی دارم و روی هر چیز مرئی یا نامرئی که دلم بخواد میذارم و همه ی پدیده ها رو “با یا بدون هم” تماشا می کنم.
        قاب منم میتونه ایران رو با افغانستان نشون بده یا خراسان رو تو کادر افغانستان بذاره، گربه رو از پیرزن بگیره یا گربه همسایه رو هم به کادر پیرزن و گربش اضافه کنه یا اینکه خودم رو “با یا بدونِ” فلان خصلت منفی و مثبتم نشون بده و … .
        فکر میکنم تفاوت استعاره من و شما در بعد ابزارهامون هستش، به هر حال قاب من دو بعدیه و فقط میتونه به چپ، راست، بالا و پایین بچرخه و دوربین شما منعطف تره و در عمق و ارتفاع هم تخصص داره، بعنوان مثال قاب من به هیچوجه نمیتونه کنسروی رو که پیرزن رو قبر گربه گذاشته، بدونِ قبر نشونم بده، و من سعی میکنم با الهام از دوربین شما باگ قابم رو در ورژنای آینده، برطرف کنم.
        راستش روزی که درس استعاره ها رو تو تسلط کلامی دیدم با شوق رفتم که استعارم رو بنویسم ولی متاسفانه برای پیش نیاز این درس اول باید یه سری کلمه رو به قتل میرسوندم که فعلا سرپیچی کردم. از طرفی تشابه استعاره ها، من رو بیاد بیتی از مولانا انداخت:
        چه نزدیک است جان تو به جانم که هرچیزی که اندیشی بدانم
        و این تخصص شماست که با دانایی و وسعت و تنوع اندیشتون، اندیشه های شاگردانتون رو نگفته، از بر هستین و به کامل ترین شکل، بیانش میکنین.
        .
        .
        .
        پی نوشت نامربوط ۱: بنظرم با این مانورهایی که شما با دوربین خیالیتون انجام می دین، این پست، نیازی به پیش نوشت نداشت، گرچه این شگرد شماست که گاهی خودتون رو زیر سوال می برید تا ما شاگردای متکبر رو رستگار کنین.
        پی نوشت نامربوط ۲: راستی تا خلقتون بازه یه خواهشی ازتون دارم؛ لطفا در اولین فرصتی که خشمگین و کمی تلخ شدین درس قوانین بدبختی* رو ادامه بدین، چراکه برای سربراه کردن یه بدبختِ هنرمند خیلی مفیدواقع شد :)
        *لینک درس: http://www.shabanali.com/ms/?cat=1155
        پی نوشت برای شهرزاد عزیزم: شهرزاد جان با نظر موشکافانت موافق شدم، بنظرم ما نمی تونیم از هم الهام بگیریم و احتمالا میکس نظر من و تو، مخاطبین رو دچار سوء هاضمه کنه. لازمه بگم کامنت های پر مغز و نغزِ تو، مرضیه، فواد انصاری، سجاد سلیمانی، هیوا، لیلا و خیلی از دوستان نازنین متممی، کلی نکات آموزنده برام داره. ضمن اینکه چند وقتی میشه وبلاگت رو کشف کردم و بنظرم خوندن پست هات با توصیفای دلچسبت اشتهای آدم رو برای خوندن هرچه بیشترِ مطالبت باز میکنه، برقرار باشی.
        ببخشید که روده درازی کردم و کلماتم رو بیشتر از این نتونستم به قتل برسونم.

        Thumb up 10

        • شهرزاد می‌گه:

          خوشحالم که موافق شدی که میکس نوشته های نه فقط من و تو، بلکه نوشته های هر دو آدم دیگری، فقط احتمالا به قول خودت سبب سوءهاضمه میشه؛ تازه اونم به شرطی که اصلا قابل قورت دادن باشه!؛)
          راستی. شیرین جان. اگه ارزیاب زنگ تفریح شدی، این رفیق و همراه “پی نوشت” ای؛) خودت رو از سفر داستان قوی زیبا، فراموش نکنی برای تایید پروژه اش! خدا رو چه دیدی. شاید برای زنگ تفریح پیشرفته، متمم بردمون دیزنی لند!؛)
          راستی خوشحال شدم بخاطر کشفت و از اینکه گاهی اونجا بهم سر بزنی، و ممنونم از نظر لطفت. همیشه شاد باشی.

          Thumb up 5

    • شهرزاد می‌گه:

      شیرین عزیز. سلام.
      ممنون بخاطر کامنت خوبت.
      چون لطف کرده بودی و پی نوشتی رو هم خطاب به من نوشته بودی، دلم میخواست چندخطی رو در این رابطه باهات صحبت کنم.
      راستش چیزی که در مورد میکس کامنتها و ایجاد تعادل گفته بودی کمی برام عجیب بود!
      من فکر میکنم هر آدمی منحصر به فردهستش و کاراکتر، روحیات، احساسات، مدل ذهنی، فضا و داستانهای منحصربفرد خودش رو داره. فکر میکنم همینهاست که من رو شهرزاد میکنه و شما رو شیرین. و به همین دلیل، فکر نمیکنم نیازی به ایجاد تعادل (که احتمالا نوشته های ما رو به سوی مصنوعی بودن سوق میده) در بین نوشته های طبیعی من و شما باشه.
      ممکنه حال و هواهای مختلف ما در زمانهای مختلف، بتونه تاحدی مدل کامنتها و نوشته های ما رو به هم نزدیکتر کنه یا دورتر کنه، یا گاهی از نوشته ها و گفتار کسی که روی ما تاثیر شگرفی داره، الهام بگیریم، اما ما در کل با همین نوشته هایی که از درون ما نشات میگیره، خودمون رو به دیگران معرفی میکنیم.
      من از معرفی خودم با نوشته هام، حتی اگه گاهی ساده لوحانه یا مضحک یا هرچیز دیگه ای به نظر بیاد رضایت دارم، چون به خودم، به درونم، به احساساتم، به شادیهام، به دردهام و به هرچیزی که در وجود خودم حس میکنم عشق میورزم. به همون اندازه که به کسی که دوستش داشته باشم عشق میورزم.
      اگر هم همونطور که محمدرضا اشاره کرد، گاهی در بعضی بحثهایی که نقد چیزی یا کسی رو به دنبال داره شرکت نمیکنم، در اون لحظه کاملا دلایل شخصی یا احساسی خودم رو براش دارم.
      درکل میخوام بگم من هیچوقت نمیتونم برخلاف روحیات و احساسات درونیم بنویسم و اگر روزی قرار بشه که چنین کاری بکنم، ترجیح میدم مهر سکوت بر لب و به کیبورد بزنم!
      در هرصورت ازت ممنونم و امیدوارم تو دوست خوب و بارزش متممی من همیشه شاد باشی و بخندی و بخندانی.

      Thumb up 6

  • محسن سعیدی پور می‌گه:

    محمدرضا سلام
    اول یه اجاره میخوام بگیرم از متممی ها که از کلمه، ما متممی ها، میخوام توی این کامنت استفاده کنم .این جمع بستن دیدگاه منه و ممکنه درست نباشه.
    به نظرم اتفاقی که با متمم برای ما متممی ها افتاده (در راستای یادگیری) اینه که ما متممی هابه یک نوع خود اقراری رسیدیم.(به معنای مثبت )خود اقراری رو من اینطوری معنا میکنم که:بیان مطالبی راجع به خود شخص بدون اینکه قرار باشه که ضرری به خودش برسه.برای روشن تر شدن تصور خودش از خودش.یه جور مونولوگ،با خود حرف زدن مکتوب که غیر از متممی ها کسی اونهارو نمیخونه .به این علت که متممی ها ویژگی های مشترک زیادی دارند.پس با خیال راحت از خودشون برای هم مینویسند، بدون هیچ دغدغه ای.
    این خوداقراری به اونهایی که کامنتهای هم رو میخونن کمک کرده که به یه سری ویژگیهای هم پی ببرند.(کاری یا شخصیتی کاری)
    قبلا تصورم این بود که نامه عمل من رو گوگل یه روز میده دستم (حالا دست راست یا چپ ،خبر ندارم.شاید به هردو دست).الان به قول علی:” می ترسم از جلوی لپ تاپ پاشم برم آب بخورم برگردم و متمم بفهمه.”
    به هرحال چاشنی طنز هم داره .
    اما خیلی دوست دارم اگر مطلبی راجع به خود اقراری داری برامون بنویسی .چی باعث شده ما متممی ها به متمم اعتماد کنیم ؟اونقدر که بدون اینکه همدیگه رو ببینیم هم رو بشناسیم ؟حتی بیشتر از آدمهایی که از نظر فیزیکی به ما نزدیکند.(واگر روزی راجع به بستن تراست زون گزارشی بنویسی طوری احساس شرمندگی کنم که از بعضی گناههای مشهودم تا حالا نکردم.اینو اصلا جمع نمیبندم)
    و در حالت وسیع تر به سبک اعترافات آگوستین یا به سبک امام محمد غزالی “المنقذ من الضلال”(کتاب آگوستین رو خوندم سالها پیش ولی کتاب غزالی رو نه) انسانها یی هستند که خود افشاگری یا به قول من خود اقراری رو دوست دارند.(الان میفهمم دایره لغت من چقدر محدوده)
    متشکرم
    .

    Thumb up 8

  • محمد تقی امینی می‌گه:

    اندر پی نوشت ۴ و و بدلیل مصون ماندن نقادان از هرگونه طعنه در پی نوشت ۵:
    این جهان آئینه کردار ماست
    خوب یا بد هرچه هست آثار ماست
    اهل عشق ، اهل علم ، اهل تخت
    کار ما کردند هم آسان و سخت…
    اهل علم آمد به دانائی فزود
    اهل عشق آئین زیبائی گشود…
    اهل تخت آمد حکومت دار شد
    خلق از کردار او بیمار شد
    با زبان صدها اسیر آزاد کرد
    در نهان با مردمان بیداد کرد
    اهل تخت آمد که نادانی کند
    هرچه آبادیست ویرانی کند
    حاکمان اندیشه در غل کرده اند
    عاشقان دنیا پر از گل کرده اند
    حاکمان خود عاقبت گم کرده اند
    عاشقان خود وقف مردم کرده اند … مجتبی کاشانی

    Thumb up 9

  • سجاد سلیمانی می‌گه:

    محمدرضای عزیز سلام، خیلی وقته منتظرم یه بحث عمومی و عادی باز بشه سوالی بپرسم و یا پیشنهادی داشته باشم
    من چند روزی هست (دقیقا بعد از متنی که برای روز معلم نوشتی) سوالی توی ذهنم شکل گرفت و با اون درگیر شدم اما تا بیام بنویسم مطلب معلم گذشت و مطالب جدید رسید و گفتم شاید جالب نباشه برم اونجا برات بنویسم و شاید هم دیده نـشه. سوالات و درخواست های دیگه ای هم هست که لابلای متن ها شکل میگـیره و درگیری ذهنی میشه «جای مناسب» برای مطرح کردنش رو پیدا نمیکنم و زیر هر پست هم منتشرش نمیکنم.
    –سوالم این هست که این موارد رو کجا مطرح کنیم تا اگر صلاح دونستی برامون بنویسی
    –و پیشنهادم این هست که بهتر نیست (برای نمونه) هر ۲ هفته یکبار پستی ثبت کنی که دوستان اگر سوالی در مورد نوشته های دو هقته قبل و موارد دیگه دارن مطرح کنند؟ یه مدل جمع بندی و ادامه که معلم ها هم سرکلاس انجام میدن.
    .
    .
    اما در مورد این تصاویر زیبا، من تفاوت دیدگاه با شما دارم، اونو مطرح میکنم تا نظر شما رو هم بدونم
    عکس ها و متن رو روی گوشی دیدم و بعد از ۴ یا ۵ ساعتی اومدم نظر بنویسم. همونطوری که احتمالا توی سایت من هم دیدی، عکس های من، وجود دارند. عکس هایی که دلخواه خودم هست و ثبتشون میکنم.
    این رو گفتم که بگم درگیرشم و می فهمم یعنی چی.
    من معتقـدم عکس گرفتن و عکاسی (حداقل به روش من) چند پایه اصلی داره: الف) علاقه به این کار دارم. دو) نوع نگرش و دید ِ من از دنیاست سه) زیبایی شناسی و اهمیت به این مقوله است. چهار) تصویرسازی خاطره هاست پنج) تکرار و تمرینی برای همه موارد قبلی است. یعنی واقعا معتقدم که عکس گرفتن، توجه من به زیبایی محیط زندگی رو افزایش میده.
    آیا من درست فکر میکنم که شما، بیشتر بُـعد «تکنیکال عکاسی حرفه ای» رو مدّنظرتون بوده؟ به واقع با توجه به اینکه انسانها تقلیدانه زندگی اجتماعی دارند (که به لیلای گرامی هم با کلیدواژه Learning by Imitation معرفی کردی)، بهتر میدونی که حرفه ای ها عکاسی کنند تا ما در «دیدن» عکس های گرفته شده، «یاد بگیریم» و «توان تمییز و تشخیص» داشته باشیم که -عکس خوب چیست، -عکاسی چیست، -عکاس کیست -سوژه یعنی چه؟ -روش عکس گرفتن از هر سوژه چگونه است و…
    یعنی ما چون در دیدن یاد میگیریم و در تکرار توسط ما هم موثـر هست، بهتر است عکاس ِ حرفه ای (یا کسی که میفهمد دارد چکار میکند) عکس بگیرد و منتشر کند و دیگران ببیند!
    ممنونم در خصوص «پیش نوشت» نوشته شده، این توضیح رو هم اضافه کنی.

    Thumb up 3

    • محمد تقی امینی می‌گه:

      سجاد عزیز
      شاید هنر تلفیق عکاسی و شعر مهمتر باشد .
      “یکی از لذت‌های دوست داشتنی برای من، زمزمه‌ی شعر قوی زیباست:”

      Thumb up 1

  • علی می‌گه:

    چه شعر و عکس های قشنگی (:

    پی نوشت ۴ من رو یاد سیستم عالی تحلیل متمم انداخت که برای من دو جنبه داره:
    ۱٫ واقعا کیف کردم وقتی دیدم به علایق و فعالیت های ما اهمیت داده میشه و باعث شد انتخاب درس ها و کلید علاقه مندی رو جدی تر بگیرم.
    ۲٫ می ترسم از جلوی لپ تاپ پاشم برم آب بخورم برگردم و متمم بفهمه (:

    کاش این “دو نقطه پرانتز” ها به شکلک تبدیل نشن. (:

    Thumb up 5

  • علیرضا حق گو می‌گه:

    ای آقای شعبانعلی! این چه فرمایشی ! ارادت زیاد دارم رییس جان . من حتی به خودم اجازه نمیدم به شما بگم محمدرضا چون خودم رو در حد حلقه اول دوستان تون نمیبینم چه برسه ازین عبارتها استفاده کنم .(((:
    من نه تنها اسما حق گوام که رسما هم حق گوام . باور بفرمایید همیشه به حال شما زبان غبطه و تحسین داشتم . میتونید از خانم شیوا مژدهی بپرسید. ارادت دارم .شاد وتندرست باشید.

    Thumb up 8

  • سکینه می‌گه:

    سلام ،
    چقدر این شعر رو دوست دارم ،
    این شعر رو سال سوم دبیرستان ، اولین بار معلم ادبیاتم خانم برناکی که اصالتها دامغانی بود و از بهترین معلم های دوره دبیرستانم بود، تو کلاس با یه لحن زیبا و حس خیلی خوب این شعر رو برامون خوند، که من یادم روزی چند بار اونو با خودم زمزمه می کردم تا اینکه خیلی زود اونو حفظ شدم .
    نوشتن این شعر و گفتگوی صمیمی با دوستان واقعا حال و هوای اینجا رو عوض کرد.
    روزتون به خیر و سایه تان مستدام

    Thumb up 4

  • شهرزاد می‌گه:

    قبل از دیدن این پست، حال و هوای خودم یه چیزی توی مایه های “سبکی تحمل ناپذیر هستی”! بود، اما اول با دیدن این عکسهای قشنگ، مخصوصا اون لجن زیبای ته دریاچه! که به شکلی هنرمندانه گرفته شده:)، و بعد با خوندن پی نوشت پنج، حال و هوام خیلی بهتر شد. و نمیدونم این کامنتم بتونه حال و هوای اینجا رو هم خوب کنه یا نه، امیدوارم بتونه….
    محمدرضا. میدونی که در نگاه من، کمتر چیزی یا کاری میتونم پیدا کنم که تو، توش عالی نباشی.
    به نظرم عکاس حرفه ای بودن یا نبودن هم اونقدر مهم نیست که حسی که پشتش وجود داره مهمه. اون حسه که میتونه یه کار رو خیلی زیباتر و دوست داشتنی تر و ارزشمندتر بکنه. همونطور که این عکسها رو.
    و این شعر دکتر حمیدی شیرازی رو چندین بار خوندمش و هر بار بیشتر ازش لذت بردم. اگرچه قبلا توی دفترچه یادداشتم که از سالها پیش، شعرها و متنهای موردعلاقه ام رو توش مینویسم داشتمش. اما خوندنش، اینجا، توی روزنوشته ها، با عکسهای زیبایی که خودت انداختی، خیلی برام لذتبخش تر بود.
    اما در عین حال حس میکنم این شعر و مخصوصا بیت آخرش، یه حس کاملا دوگانه به آدم میبخشه. یه شادی عظیم و یه اندوه عظیم. شاید چیزی مثل دو قطب هستی، که میلان کوندرا ازش حرف میزنه و سبب چیزی مثل همون سبکی تحمل ناپذیر هستی میشه.
    از این حرفهای پرت و پلا که بگذریم، راستی. رصد تمرینهام توی متمم و کشف چنین نکته ی ریزی، خیلی برام جالب و دوست داشتنی بود. :)
    امیدوارم همیشه خوب باشی و حال و هوات آفتابی و گرم…

    Thumb up 49

  • باران می‌گه:

    این نوشته سه بخش شاهکار داره:
    -عکس اولی که عین عروسک دست سازه!
    -مدیون هستید!!
    و دست آخر شهرزادش !
    :)))
    حال و هوا رو خودتون عوض کردین. نیازی به خرج کوپن شهرزاد نیست :)) بزارین برای روز مبادا.

    Thumb up 22

  • لیلا می‌گه:

    سلام
    جدیدا چرا پست های شما اشک منو درمیاره! “شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد” از اون آهنگاست که تو ماشین برادرم گوش میدادم.

    راستی! داشتم رو کامنتتون در پست قبلی کامنت میگذاشتم، یدفعه دیدم ویرایش کردید و نوشتید کامنت نگذاریم.

    پی نوشت : وقتی میبینم انقدر دقیق، دوستان رو بخاطر دارید”ویژگیها و کارهاشون” میگم، وای آقای شعبانعلی من رو با چه خصلتی تو ذهنشون به یاد دارن! …. (میدونم دوست ندارید نقطه چین بگذاریم، اونا یسری حرف بود که حذفش کردم، و نقطه چین رو برای خودم گذاشتم که حرفهام یادم بمونه)

    Thumb up 7

    • لیلا جان.
      قاعدتاً‌ حداقل به سه علت مختلف، دوستانم رو تا حد خوبی یادم می‌مونه.
      اولین دلیلش یه دلیل کاریه.
      به هر حال، برای من مهمه که متمم (و حتی روزنوشته با وجود شخصی بودنش) به فضای ذهنی و نیازها و دغدغه‌های دوستانم نزدیک باشه.
      البته متمم مکانیزم‌های پیچیده و متعدد سلیقه سنجی داره. اما با این وجود، برای خودم مهمه که در هر دو فضا یادم باشه چه کسانی سر می‌زنند و دنبال چه چیزهایی هستند.
      با این کار می‌تونم در انتخاب مسیر مطالب و محتوا، تصمیم‌های بهتری بگیرم.
      خیلی صادقانه و بدون تعارف بگیم، برای کسی در شرایط من، به یاد داشتن دوستان و جزئیاتشون، یک وظیفه‌ی حرفه‌ای محسوب میشه. البته در حد توانم.

      نکته‌ی دوم رو شاید بشه گفت اخلاق معلمیه.
      از چهارم دبستان، وقتی معلم‌ها غیبت داشتن می‌رفتم سر کلاس‌های مختلف، به بچه‌ها درس می‌دادم (خصوصاً ریاضی). حتی به بچه‌های پنجمی.
      بعد از اون هم در راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه و بعدش، همیشه این فرصت (و نعمت) رو داشته‌ام که به صورت رسمی و جدی، پای تخته وایستم و حرف بزنم و بنویسم آغشته به غبار گچ و جوهر ماژیک به خونه برگردم.
      فکر می‌کنم سابقه‌ی جدی معلمی من در فضای فیزیکی بیشتر از بیست ساله. حداقل ۱۵ سالش رو که حقوق گرفتم برای این کار و “حرفه‌ام” هم محسوب می‌شده.
      اگه دور و برت معلم داشته باشی می‌دونی که یه اخلاق معلمی (که کم کم مغزشون هم براش تربیت میشه) اینکه که تک تک کسانی رو که باهاشون کار می‌کنند رو به خوبی می‌شناسن (یا لااقل تلاش می‌کنن بشناسن).

      علت سوم هم دوری من از ابزارهای ارتباطی نوین هست.
      وقتی درگیر موبایل و تلگرام و اینستاگرام و کانال‌های مختلف و تلویزیون و رادیو و سایت‌های خبری و … نیستم، طبیعتاً ذهن و وقتم آزادتره.
      بنابراین خوندن کامنت‌های دوستانم در اینجا و متمم، هم اوقات فراغتم رو پر می‌کنه و کلی چیز یاد می‌گیرم، هم طبیعتاً در ذهنم موندگار میشه.
      فکر می‌کنم کمتر کسی به اندازه‌ی من، از کامنت‌های بچه‌ها در اینجا و متمم چیز یاد گرفته باشد.
      گاهی به همکارها می‌گم متمم یعنی “محل توسعه‌ی مهارتهای من“. این من هم “من” هستم. محمدرضا. نه بقیه. بقیه احتمالاً اونقدر که باید وقت نمی‌کنن استفاده کنند از این فضا.

      شاید خنده‌ات بگیره.
      معمولاً وقتی متنی می‌نویسم یا مطلبی می‌خونم، قیافه یا حتی حرف‌هایی که بچه‌ها توی دلشون می‌گن رو قشنگ می‌تونم تصور کنم.
      هم اون لحظه‌هایی که مثلاً فواد توی دلش می‌گه: بذار یه کم به محمدرضا انگیزه بدم.
      هم اون موقع‌هایی که علیرضا حق‌گو توی دلش می‌گه: ای عوضی پدرسوخته!
      حتی مطلبی که منتشر میشه اینجا یا متمم، تقریباً می‌دونم باید منتظر کامنت‌های کیا باشم.
      مثلاً هم علاقه‌ی تو به نوشتن رو می‌دونم و هم تلاشت رو براش می‌بینم.
      وقتی بحث چالش نوشتن مطلب هزار کلمه‌ای در متمم مطرح شد:
      http://motamem.org/?p=17688
      برام بدیهی بود که تو باید زود بیای تمرین اونجا رو انجام بدی.
      حتی یادمه که من دسترسی به درس نداشتم. چون تمرین درس قبل رو انجام نداده بودم (از لحاظ فنی، خود من هم اگه تمرین رو انجام ندم نمی‌تونم درس رو ببینم و از طریق ادمین هم، انقدر کثیف و شلوغ و پر از کد و سیستم‌های محاسباتی پیچیده است که نمیشه چیزی خوند و نمی‌تونم بدونم که بچه‌ها دقیقاً چی می‌بینن یا خطایی در خروجی سیستم تحویل محتوا وجود داره یا نه. اینه که باید تمرین انجام بدم حتمن).
      داشتم تمرین قبلی رو می‌نوشتم که بعد مجوز داشته باشم تمرین این درس رو ببینم و انجام بدم، همه‌اش می‌گفتم الان قبل از اینکه من بنویسم، این لیلا میاد تمرین میذاره.
      البته خیلی شتابزده نوشتم یه کوچولو قبل از تو تمرینم رو ثبت کردم. 😉

      خلاصه شاید خیلی از دوستانم رو ندیده باشم، اما واقعاً باهاشون زندگی می‌کنم.
      هم کادویی که برام درست کردی و هنوز نگرفتمش یادمه و هم شیشه‌ی عطر نصفه‌ی پدرت.
      هم این کارشناس ارشد لعنتی رو که نه فقط در برخی لحظات، تقریباً توی تمام شب و روز زندگیت و هر لحظه که می‌خوای به خودت و برنامه‌ها و آینده‌ات فکر کنی، میاد توی ذهنت و سایه می‌ندازه روی حس و حال تو.

      راستی.
      حوصله نداشتم تحقیق کنم و منابع رو پیدا کنم.
      اما توی پروژه استعدادیابی گفته بودی “استعداد تقلید از دیگران” رو داری و می‌تونی با دیدن، کارها رو یاد بگیری.
      اگه یه روز خواستی راجع بهش تحقیق کنی، کلمه‌ی کلیدیش هست: Learning by Imitation
      به نظر میاد که انسان‌ها ژنتیکی برای این کار کد شده‌اند.
      به عبارتی ما بچه‌ها همه‌مون با این توانمندی به دنیا میایم.
      حتی کمی هم Over-imitation داریم.
      یه جا می‌خوندم که ما اگر مسیری غلط یا زیادی پیچیده رو برای ساخت پازل به کار بگیریم، بچه‌ها هم دقیقاً همون مسیر رو به همون شکل غلط انجام می‌دن و راه رو کوتاه‌تر نمی‌کنند.
      به عبارتی، ما همه از بچگی، مدام در حال تقلید از محیط هستیم (و البته کمی هم در کپی کاری، خطا داریم و همین به رشد و تنوع انسان‌ها کمک می‌کنه).
      کسانی که این تقلیدها براشون پاداش و Reward داره. به معنای اینکه پس از تقلید، دستاوردهای خوبی رو تجربه می‌کنند، این توانمندی رو حفظ می‌کنند.
      در بقیه به تدریج ممکنه ضعیف یا کمرنگ بشه. اگر چه هرگز، از بین نمی‌ره.

      جالبه که انسانها، در حبس انفرادی، یکی از چیزهایی که کم کم براشون سخت میشه غذا خوردنه. نمی‌تونن قاشق رو دقیقاً‌ به سمت دهانشون هدایت کنند.
      ظاهراً ما حتی در کالیبره کردن سیستم موتوری مغزمون هم، از مشاهده و تقلید رفتار دیگران، سود می‌بریم یا با مکانیزمی کمتر شناخته شده ازش استفاده می‌کنیم.

      ببخش طولانی شد. و ببخش که رفرنس ندادم.
      کمی سرچ کنی راجع به همه‌اش مطلب همه جا ریخته.

      پی نوشت: امیدوارم قانع شده باشی که اگه کلاً یه جا سه نقطه گذاشتن درست باشه، برای منه.
      فکر می‌کنم تا حد خوبی می‌تونم سه نقطه‌های بچه‌هام رو حدس بزنم.

      Thumb up 82

      • لیلا می‌گه:

        ممنونم
        چه دلایل خوبی.
        حالا که اینا رو نوشتید یه اعتراف بکنم(هنوز انگار از اعتراف کردن پشیمان نشدم) یکی از چیزایی که تو سه نقطه بود و حذفش کردم در مورد مرض رفرش کردنم تو متمم بود، وای، الان بهش فکر میکنم مطمئنا تو دلتون بهم گفتید این لیلا خله! وای وای، حواسم رو بیشتر جمع کنم 😉

        اتفاقا در مورد اون درس، من اول کامنت شما رو خوندنم بعد جواب دادم، به خودم میگفتم صبر کن یه متن بهتر بنویس و حقیقت وقتی جوابهای شما و بعضی دوستان رو میخونم از جوابهای خودم خجالت میکشم که چقدر سطحی هست و چقدر من بیسوادم( حس خیلی بدی هست، یوقتایی تصمیم میگیرم ننویسم اصلا، مثلا دیشب داشتم فکر میکردم یه مدت دیگه اصلا تو روز نوشته ها ننویسم! یا وقتی متمم مجبورم میکنه تمرین حل کنم تا بتونم درس بعدی رو بخونم خیلی حرص میخورم) ولی نخواستم مثل درس تصمیم گیری بشه که دیگه فکر کنم هیچ وقت تائید نشه که بتونم بقیه درسها رو ببینم :( و به خودم امید میدم که اشکال نداره حالا تو هم کم کم ذهنت باز میشه و پاسخهای بهتری میدی.

        شما که انقدر منو میشناسید برای چی اسم ارشد رو آوردید اول صبحی :( عذابم میده، البته حالا که دو سال هست پرونده اش تو ذهنم بازه، البته فقط پایان نامه ام، و نتونستم قبول کنم بدم بیرون انجامش بدن و بخاطر طرز فکری که مانع این کار میشد خیلی مسخره شدم، تصمیم گرفتم برم به جاش چندواحد درس بخونم و تمومش کنم و بعدها اگر دوباره علاقه ام به درس گل کرد از اول ادامه میدهم(الان که دارم این حرفا رو میزنم همچنان دلم نمیاد دست از این پروژه بردارم و حتی نمیدونم چی داره این زندگی برام! چون بارها براش تلاش کردم و مجبور شدم نصفه رهاش کنم :( انقدری اذیت شدم که حتی یوقتایی فکر میکنم مجدد شروعش کنم از شدت استرس حالم بد میشه! ولی وقتی حرفهای شما رو در مورد هنر متوقف شدن میخونم و این که یجایی باید تشخیص بدیم که ادمه ندیم، آرومتر میشم )

        بابت اشاره به واژه learning by imitation هم ممنون، بله، هنوز در وجود من زنده است، شایدبه این دلیل که من تو کارهای هنری ازش استفاده کردم و همیشه بازخورد مثبت گرفتم.

        ممنون برای همه چیز :)
        … 😉 (صرفا جهت شطنت)

        Thumb up 22

        • لیلا می‌گه:

          راستی! پایان نامه ام مرتبط به یکی از درسهای متمم هست و همون باعث شد متمم رو پیدا کنم.

          Thumb up 4

        • saeedeh می‌گه:

          لیلا نتونستم جواب ندم.
          باید بگم بشدت بهت حسودی کردم که آقای شعبانعلی انقدر تو رو خوب می شناسه. یعنی الان که دارم اینو می نویسم، خنده از لبام نمیره ها :) حسادت منو پذیرا باش :) نمی دونم چرا انقدر خنده ام گرفت لیلای مهربونم 😀

          Thumb up 9

          • لیلا می‌گه:

            سعیده جان، به قول یکی از دوستان متممی که اگه خط بعدی رو بخونه متوجه میشه دارم ایشون رو میگم، “حسودی نکن، برای پوستت خوب نیست”
            اتفاقا منم جدیدا کشف کردم که تو وجودم یه حسود خانم دارم، هر وقت آقای شعبانعلی جواب کسی رو میده، این حسود خانم سرو کله اش پیدا میشه، شاید در وجود بقیه دوستان هم باشه.
            اتفاقا منم خنده ام گرفت وقتی دیدم هم بهم پیامک دادی و نوشتی حسودیت شده و هم اینجا کامنت گذاشتی و گفتی حسودیت شده، میتونم بگم درکت میکنم.
            امیدوارم آقای شعبانعلی یه فکری به حال حسادت ما بکنن.

            پی نوشت یک برای سعیده : ۱۳ اردیبهشت اولین باری بود که بهم زنگ زدی هنوز یک ماه نشده،اونموقع فکر نمیکردم حسود باشی وگرنه باهات دوست نمیشدم : P
            پی نوشت دو برای سعیده: سعیده جان مطمئنم آقای شعبانعلی شما رو هم خیلی خوب میشناسن، مدت بیشتر از من در متمم بودی و پررنگتر، مطمئنم بقیه دوستان رو هم به خوبی میشناسن و دلیل این دقت رو هم خودشون نوشتن که چی هست، و چیزهایی رو هم که میدونن، به مثبت ترین شکل بیان میکنن.

            Thumb up 5

            • saeedeh می‌گه:

              خوب شد زود متوجه شدی که من حسودم 😀 وگرنه عمرت در دوستی با من به فنا میرفت:)
              فکر کنم ۱۲ اردیبهشت بود چون من از کلاس آمدم بیرون و بهت زنگ زدم. یادمه روز معلم بود و یکشنبه. چه ذوقی داشتم که صداتو میشنیدم. البته یه ذوق دیگه هم داشتم که ذوقم بعدا کور شد 😀 من دیگه چیزی نمی نویسم، می ترسم دعوا بشم :)

              Thumb up 2

              • لیلا می‌گه:

                دوست خوبم : )
                عمر دوستی مجازی ما خیلی زیاده، شنیدن صدات برای من هم حس خوبی به همراه داشت(البته من شک داشتم که ۱۲ ام باشه، چون اونروز تو شرایطی بودم که فکر میکردم با کسی حرف نزدم)، دلیل ذوق کردن دومت هم که میدونم چی بود 😉
                منم مثل تو ترجیح میدم تا صاحبخانه نیامده بیرونم کنه خودم برم : D
                ببخشید آقای شعبانعلی اگر اجازه نداشتم بحث دو نفره داشته باشم و اینکار رو انجام دادم.

                Thumb up 2

      • مریم .ر می‌گه:

        محمدرضا اینکه گفتی قیافه و حرفهای بچه ها رو تو ذهنت مجسم میکنی یاد خودم افتادم که گاهی موقع تمرین حل کردن به طرز ابلهانه ای !( واقعا ابلهانه هاا ) تصور و فکر میکنم که الان محمدرضا نشسته اونور خط و تمرینم رو در لحظه میخونه و میگم مواظب باشم چرند ننویسم و لابد الان با این چیزایی که نوشتم محمدرضا داره سری از افسوس تکون میده !
        خودمم خنده م میگیره.:))

        راستی در مورد شناخت بچه ها هم , خیلی از بچه ها دیگه برند شدن.:) طوری که اسمشون حذف بشه راحت از نوشته هاشون میشه فهمید که کامنت متعلق به کیه. فقط به قول یکی از دوستان عزیز متممی من هدف گذاریهام اشتباه بوده که هنوز بعد دوسال فعالیت, شناخته نشده موندم.:))

        در ضمن پینوشت هات رو دوست دارم محمدرضا. گاهی در پشت شوخیهات نکات بسیار ظریفی هست که از دیده ها پنهان میمونه.;)

        Thumb up 17

      • فواد انصاری می‌گه:

        بابت عکسها ممنونم محمدرضا. خیلی دوست دارم باغ پرندگان تهران رو از نزدیک ببینم ولی هنوز نتونستم.
        من هم مثل شما اینقدر پست ها و کامنتهای دیگران رو به دقت خوندم که میدونم بقیه چطوری فکر میکنند مخصوصا کسانی که شخصی تر مینویسند.
        و خیلی مطالب جالبی هم از کامنتها یاد گرفتم معمولا کامنت ارزش زیادی داره ولی وقتی سایتهای خبری رو در ایران میبینیم معمولا با کامنتهای چند کلمه ای سطحی و ناچیزی رو مشاهده می کنیم که خوانده هم نمیشود. فکر میکنم قبلا زیاد به کامنت دادن اهمیت نمی دادم ولی متمم کاری کرد که به چیزی که مینویسم دقت کنم وقتی کامنتهای خودم رو با چند سال دیگه مقایسه میکنم تفاوتشون خیلی فاحش است که دلیلش هم به نظرم متمم و اینجاست.
        تا اونجایی که من یادمه همیشه من از شما انگیزه گرفتم آقای شعبانعلی :) و نه بالعکس.

        Thumb up 13

  • علیرضا حقگو می‌گه:

    سلام وقت بخیر . آقای شعبانعلی شما که به تصاویر حیوانات خیلی علاقه دارید ،حالا که عکس قوی سپید رو گذاشتید یه سرچی بکنید تصاویر قوی سیاه رو هم ببینید با اون منقارهای قرمز. جلوه گری زیبایی داره . ضمن اینکه ما از شما ادبیات سیاه و سپید رو زیاد خوندیم . خالی از لطف نیست براتون .

    Thumb up 9

  • آرام می‌گه:

    «اینهمه خنده پس از گریه، چرا
    مثل یک روح بلاتکلیفم!»

    اینم اسائه ادب من به شاعران

    ممنون بابت اسائه ادبی که به ساحت عکاسان فرمودید. کار خوبی کردید.
    قوها حس زیبایی و غم غریبی منتقل میکنند.

    Thumb up 2

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *