لحظه نگار: فاصله‌ی دنیای تو با دنیای من فقط سی سانتی‌متر است اما…

کسی که نرده ندارد - محمدرضا شعبانعلی

فاصله‌ی دنیا، از آنجا که تو نگاهش می‌کنی و اینجا که من نگاهش می‌کنم، فقط سی سانتی‌متر است.

اما چه دنیاهای متفاوتی را می‌بینیم.

من در پنجره‌ای که حتی هم سطح خیابان هم نیست، باید پشت نرده بمانم، تا امنیت را تجربه کنم و هم‌نوعان دیگرم که خود را از سگ و گربه و موش و هر جاندار دیگری بالاتر می‌دانند، راهی به خانه‌ام پیدا نکنند.

ما جانشینان خداوند بر زمین، هر یک به دور خود میله‌‌ها و دیوارهای زیادی کشیده‌ایم تا از شر سایر جانشینان خداوند در امان باشیم!

چون ظاهراً از تمام داشته‌های خداوند، آنچه که بدان رشک می‌بریم، قلمرو وسیع قدرت اوست!

تصویر کسی که از پشت نرده به بیرون نگاه می‌کند - محمدرضا شعبانعلی

پی نوشت صفر: این مجسمه همیشه آنجاست تا دنیا را بهتر از من ببیند و به من کمک کند دنیا را از نگاه او تصور کنم.

پی نوشت یک: امروز از صبح ساعت چهار که کارم رو شروع کردم، دیگه تقریباً خسته شدم و گفتم که یه کوچولو استراحت کنم و بعد دوباره ادامه بدم.

ثبت این عکس‌ها حاصل این بی‌کاری است.

پی نوشت دو: چقدر خوشحالم که اینستاگرام نیستم و عکس‌ها و حرف‌هام، قاطی به رخ کشیدن میز رستوران‌ها و دکور هتل‌ها و آرایش‌هایی که چهره از سنگینی آنها گریه می‌کند و دماغ‌های درشتی که می‌خواهند بی‌توجه به این چوب بی قواره‌ی خویش‌انداز، به لنز نگاه کنند و منت فرد دیگری را نکشند، گم نمی‌شود و برای دوستانم می‌ماند.

پی نوشت سه: یکی از شیرین‌ترین لذت‌های قدیم، منتظر ماندن برای عبور یک رهگذر بود یا جستجوی لبخندی کمی مهربان‌تر در میان عابران، تا دوربین یا موبایل را به دستش بسپاری و بگویی: می‌شود از من یک عکس بگیرید؟

هنوز هم لذت جالبی است. من هر وقت این خویش انداز به دستان را می‌بینم، این پیشنهاد را مطرح می‌کنم.

یک بار بالای برج میلاد این پیشنهاد را به چند جوان که از مشهد آمده بودند دادم.

صدایم را که شنیدند گفتند: به تصویر نمی‌شناختیمت. اما به صدا چرا. شعبانعلی نیستی؟ عکس را فراموش کن. بیا بنشینیم و گپ بزنیم…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+323
  


19 نظر بر روی پست “لحظه نگار: فاصله‌ی دنیای تو با دنیای من فقط سی سانتی‌متر است اما…

  • مهشید می‌گه:

    دیروز بعد از یک بحث طولانی و پرتنش با یکی از همکاران می بایست تصمیمی می گرفتم. سرم درد گرفته بود و احساس می کردم گرما و حرارت روی کاسه سرم به اوج رسیده. یه دفعه نمی دونم چی شد تصویر مجسمه محمدرضا ( تصویر اول) اومدم توی ذهنم. دیدم آرام و متین و باوقار نشسته و داره فکر میکنه سبزی طبیعت چشم نواز جلوی چشمهاش رو دیدم و حس کردم سر من هم داره خنک می شه. بعد یاد حصار پنجره ای افتادم که تو تصویر دومه. با خودم گفتم چه خوبه از پشت این حصار بیام بیرون ( نرده های توی عکس حصار تن رو برای من تداعی می کنه) و مثل اون مجسمه رها و بی طرف دنیا رو ببینم چه خوبه سعی کنم از دریچه نگاه او به این موضوع و بحث پرتنش نگاه کنم.
    تجربه خیلی خیلی خوبی بود. هم آرام شدم هم تصمیم درست و منطقی گرفتم.
    مثل همیشه ازت بی نهایت ممنونم محمدرضا.

    Thumb up 7

  • الهه غیثی می‌گه:

    چه عکس قشنگی ( البته اولی) , عکس دومی با اون میله ها احساسه نفس تنگی و خفگی رو برام تداعی کرد.
    به یاد این نوشته ی خودم افتادم:

    من یک سکوت بی آغازم
    که در صدای خنده هایم نفهمیدند حرفِ چشمانم را,
    باید زبانم را بلد باشی,
    فریاد چشمانم حتی در لبخندم موج میزد
    حیف, اینجا کسی زبانم را نشناخت ,
    باید بروم زین جا ,
    شاید در آن سوی دیوار
    کسی حرفم را بفهمد ,
    چه دیوار سکوتی دورم کشیدم
    به قامت همه عمر,
    چه سود کلیدِ جوانی در دستم ,
    افسوس, دیوارِ من , در هم ندارد
    با دیوارِ خودم چه کنم !
    بشکنمش؟!
    از خودم بالا روم !؟
    من به خودم تکیه زدم,
    با آهی از حسرت یک هم زبان
    من یک سکوت بی پایانم .

    Thumb up 6

  • رحيمه سودمند می‌گه:

    دنیا قرار بود یک دهکده ى جهانى شود که بتوانیم در آن ، امنیت ، نشاط و صمیمیت رو تجربه کنیم . اما تبدیل به چیزى شد که هویت بیرونى آن نمایى از آزادى را به تصویر مى کشد در حالى که از درون ، زندانى است که هر کدام از ما را در خود محبوس کرده .

    Thumb up 7

  • باران می‌گه:

    آقای شعبانعلی عزیز

    این دو تا عکس فوق العاده و سرشار از آرامشند. دلم می خواهد بارها این صفحه تان را باز کنم و هی تماشا کنم.
    مرسی

    Thumb up 8

  • رضاسبحانی می‌گه:

    سلام محمدرضای عزیزم.
    ممنونم ازت که با این مطلب قشنگت، یه کمی طراوت و تازگی به روحمون بخشیدی.
    شاد باشی و سلامت

    Thumb up 3

  • شهرزاد می‌گه:

    شاید این عروسک دوست داشتنی هم، با اینکه اون طرف میله ها، زیر نور زندگی بخش آفتاب و در سکوتی آرامشبخش چهارزانو زده؛ به دوردستها چشم دوخته و در دلش غمی داره. ما چه میدونیم…
    شاید هم در دل، با خودش میگه:
    کاش پایِ رفتن داشتم…

    Thumb up 10

    • شهرزاد می‌گه:

      (ببخشید یه کامنت دیگه اینجا میذارم)
      حس کردم با این تصورم در کامنت بالا، فضای این لحظه نگار قشنگ رو کمی اندوهناک کردم! برای همین رفتم با این عروسک دوست داشتنی صحبت کردم و بهش گفتم: اون لحظه داشتی به چی فکر میکردی؟
      گفت: داشتم از اون آسمون آبی و این درخت سرسبز و هوای بهاری و آفتاب خوبش لذت میبردم. بعد به یاد شعر سهراب سپهری افتادم و با خودم میگفتم:
      من چه سبزم امروز
      و چه اندازه تنم هوشیار است
      نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه
      زندگی خالی نیست
      مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست
      آری
      تا شقایق هست، زندگی باید کرد
      در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
      و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
      بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه
      دورها آوایی است، که مرا می خواند
      .
      خلاصه جای نگرانی نیست… خداروشکر غمی به دل نداشت:)

      Thumb up 12

      • محمد صادق اسلمی می‌گه:

        سلام شهرزاد عزیز
        مدتی بود که توی متمم میخواستم زیر یکی از نوشته هات ازت تشکر کنم .به خاطر حضور پررنگت.وقتی دارم کامنت بچه ها رو میخونم دنبال دوتا اسم میگردم یکی محمد رضا یکی هم شهرزاد.علاوه بر محمد رضا به تو هم به خاطر چیزهای خوبی که ازت یاد گرفتم مدیونم.
        از شیوه نگارشت هم خوشم میاد .راستش ی چند بار هم سرچ کردم ببینم وبلاگی داری یا نه ولی چیزی پیدا نکردم .اخه نمیدونستم چی سرچ کنم. :-) مطمنم که وبلاگ داری اخه ی جایی گفته بودی دارم.(شاید کمک کنی پیداش کنم)
        در کل ازت ممنونم به خاطر این که مواظب اندوهناک نشدن اینجا بودی.

        Thumb up 6

        • باران می‌گه:

          من هم نسبت به شهرزاد خانم و چند نفر دیگه مثل آقای مطیع که الان اسمشون یادمه همین حس رو دارم. حس قدردانی از بابت وقتی که برای آموزش ما میزارن.

          Thumb up 2

        • شهرزاد می‌گه:

          سلام محمدصادق عزیز. بینهایت از لطفتون ممنونم.
          حرفهای شما به عنوان دوست خوب متممی من، برام خیلی ارزش داشت. و البته میدونم که از محمدرضا به بعدش، و در مورد من، قطعاً نظر لطف شما بود.
          کامنت قشنگتون رو بارها وبارها خوندم ولی هر بار، کمتر، توان پاسخ دادن رو در خودم پیدا میکردم. میدونید. حس کسی رو داشتم که توی قسمت تاریک یک سالن داره کارش رو انجام میده و یکدفعه نورافکنی به روش تابونده میشه که توان قرارگرفتن در زیر نورش رو نداره… نمیدونم چرا اینبار چنین حسی اومد به سراغم. ولی به هرحال ادب حکم میکرد که پاسخ لطف شما و دوست خوب دیگرم، باران عزیز رو – با کسب اجازه از صاحبخونه ی خوبمون – بنویسم.
          راستش من به این فکر میکنم که حضور و بودن محمدرضا، و وجود دو خونه ی شگفت انگیزی که بهمون هدیه کرده – روزنوشته ها و متمم – رو اونقدر دیگه برای خودم نعمت و موهبت و بخشی جدانشدنی از زندگیم میدونم و اونقدر برام منشاء خیر و برکت و آگاهی و لحظه های زیبا و شگفت انگیز بوده و هست که فکر میکنم نوشته های من اگر چیزی هم داره، فقط میوه ای از وجود همین برکات هستش.
          ضمن اینکه بودن در بین شما دوستان متممی خوبم برای من هم باعث خوشحالی بسیاریه و حس میکنم تک تک دوستان متممی برای من – به عنوان یک متممی دیگه – مایه سرافرازی و دلگرمی هستن.
          و چقدر خوشحالم که حس میکنم میتونم برگ کوچکی از این درخت تناور و سرسبزی باشم که توی زمین ریشه داره و باز هم ریشه میکنه و از اونطرف مدام رو به خورشید، سبز و باطراوت تر، قد میکشه و بر روی سر دوستدارانش سایه می افکنه.
          باز هم خیلی از لطفتون ممنونم و امیدوارم هر روز براتون “یک روز جدید” و پر از لحظه های ناب و دوست داشتنی باشه.
          ———
          باران عزیز.
          خیلی از لطف تون ممنونم دوست عزیز متممی من.
          و میخواستم بگم چقدر برای کارمندهاتون خوشحالم. چون خیلی خوب و دلپذیر و لذتبخشه که مدیر آدم یه “متممی” باشه.:)

          Thumb up 11

  • رسول فتح پور می‌گه:

    محمدرضاجان
    می خواستم به بهانه این پست خواهشی رو که بعضی از دوستان روزنوشته ها قبلا مطرح کرده بودند با تغییر جزئی دوباره مطرح کنم . اینجا فضای ثبت دل نوشته هاست و همانطور که انتظار می رفت پست های لحظه نگار جای خودشون رو بین دوستدارانت باز کرده اند.بنابراین اگر از نظر زمانی و روحی و فکری برات مقدوره لطف بزرگی به من و سایردوستدارانت می کنی اگر بتونی شعر ، دکلمه و یا جملات کوتاه رو با صدای خودت (در صورت صلاحدید به صورت هفتگی) ضبط کنی و در اینجا و یا هر کانال دیگری که مقدوره منتشر کنی .
    چون به نظرم میرسه تهیه و انتشار فایلهای صوتی در متمم انرژی و زمان زیادی رو میطلبه و چارچوبهای خاصی رو دنبال می کنه اما اینجا راحتتر میشه محتوای دیجیتالی کوتاه رو تولید و منتشر کرد.
    یکی از فایلهای صوتی که من حین خستگی روحی-ذهنی برای بازیابی خودم بارها گوش می کنم ،‌راز گل آفتابگردانه که من در گوشی خودم اون رو با عنوان شعبان آرامش ذخیره کردم.
    خوشحالم که هستی و امیدوارم با تلاش مستمر و اثربخش بتونم لیاقت شاگردی خودم رو به معلم بزرگوارم نشون بدم .

    Thumb up 7

  • علیرضا داداشی می‌گه:

    سلام.
    یاد «قیصر امین پور» عزیز افتادم که خدا روحش را قرین رحمت کند:

    این تویی در آن طرف، پشت میله ها، رها
    این منم در این طرف، پشت میله ها، اسیر
    —————————–
    خسته ام از این کویر ، این کویرِ کور و پیر
    این هبوطِ بی دلیل ، این سقوط ِ ناگزیر

    آسمانِ بی هدف ، بادهای بی طرف
    ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر

    ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان
    ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

    آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح
    مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

    مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان
    مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر

    ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن
    با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر

    از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
    دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر

    این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
    این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر

    دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
    با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر

    «قیصر امین پور – آیینه های ناگهان»
    —–
    روزگارت بر وفق مراد معلم عزیزم.

    Thumb up 40

  • saeedeh می‌گه:

    ما جانشین خدا بر روی زمین هستیم!
    حیاط خونه ی ما دور تا دورش حصار کشیده شده
    پنجره ها سراسر نرده زده شده
    درهای ورود به خونه محافظ دارند
    ما جانشین خدا بر روی زمین هستیم!
    این همه آدم دور و برم هست این همه آدم تو خیابون باز من تو خلوت خودم احساس می کنم تنهاترین آدم روی زمینم که هیچ کس حرفامو نمی فهمه. حتی شده تو خیابون از دست بنده های خدا فرار کنم و نفس نفس زنان راهمو کج کنم برسم به خونه.
    حصاری کشیدم دور خودم که کسی به خاطر افکارم سرزنشم نکنه.
    نمی دونم چرا هیچ کسی نفهمید من چی گفتم و تو دلم چی می گذره.
    می خواستم حالا حالاها چیزی تو اینجا ننویسم.
    امروز صبح دوباره دلم گرفته بود.
    نمی دونم چرا نمی تونم فراموش کنم و بگذرم.
    چه حرفای بی سر و تهی نوشتم. فقط خودم می دونم منظورم چی بوده.
    حسرت حرفای نزده مونده به دلم. حسرت فرصت از دست رفته و این همه شتابزدگی که انگار دیگه راه برگشتی هم وجود نداره. فکر کنم فقط من بودم این وسط که نتونستم فراموش کنم. همه فراموش کردند و رفتند.
    ببخشید اینجا نوشتم اصلا انگار جای دیگه ای نبود برای نوشتن. شاید دوست داشتم کسی جز خدا هم صدامو بشنوه.

    Thumb up 11

  • طاهره می‌گه:

    لابه لای این بحث پیچیده پیچیدگی، دیدن تصویر اولی واقعا برام آرامش بخش بود.
    می دونی چزی که با دیدن این میله ها به ذهنم رسید این بود که خوبه میشه میله های این پنجره رو با چشم سر دید و متوجه اونها شد. با حصارهایی که تو ذهنمون هست و با هیچ چشمی تا به حال متوجه حضورشون نشدیم باید چه کار کرد.
    در ضمن، چه استایل قشنگی داره این عروسکه.

    Thumb up 6

  • آرام می‌گه:

    بیشتر اوقات فکر میکنم: آه که خدای ما چه ستمها از ما ندیده.

    پ.ن: چه خاطره دلچسبی.

    Thumb up 1

  • سمانه می‌گه:

    سلام
    خیلی وقته اینجا کامنت نذاشتم و حتی خیلی وقته که دیگه اینجا شلوغ بازی راه ننداختیم و حرف نزدیم.نمیدونم چرا، اما احتمالا بعد از اینکه متمم به ما کد فعال داده تا اینجا کامنت بذاریم، حس میکنیم دیگه یه کم عاقل تر شدیم و نباید شیطنت کرد : ) ولی من دلم شلوغ کاری میخواد. شبیه بچه هایی که سر کلاس شلوغ میکنن و معلم هم میاد و همراه بچه ها میشه : )
    نادرآرین گفت احساساتش باعث شده و اومده اینجا کامنت گذاشته، جالبه بدونیم که این مجسمه هایی که محمدرضا هر از چند گاهی تو لحظه‌نگار تصاویرشون رو با ما به اشتراک میگذاره، نماد احساسات مختلف هستن.
    مجسمه های ویلوتری Susan Lordi
    اطلاعات بیشتر در مورد مجسمه ها :

    http://susanlordimarker.com/
    http://www.willowtree.com/wt-about-susan-lordi/wt-about-susan-lordi,default,pg.html

    آقا معلم.نوشته ای که در ادامه می‌آورم،جای دیگری بوده است و جور دیگری. اما این دو تصویر و آنچه در کنارش نوشته ای برای من یادآور همین نوشته بود:
    ” من یک زندانی ام
    سلول من، دو پنجره دارد و یک درب. درب همیشه بسته است و میگویند اگر روزی باز شود، به روی مرگ و نیستی باز میشود. پنجره ها کوچک اند. یکی به قطر ۵ سانتی متر و دیگری به قطر ٣٠ سانتی متر . روبروی این پنجره ها می ایستم و تو را فریاد میزنم. در کنار این پنجره ها می نشینم و تو را میشنوم.”

    این روزها، همه ی ما یک زندانی هستیم
    و زندان ما دو پنجره بیشتر ندارد، بدون هیچ دری!
    قطر این پنجره ها هم متفاوت است، اما برای یک زندانی که لذت آزادی و اندیشه آزادی نداشته است فرقی نمی‌کند قطر این پنجره ها، مگر آن که نوری از آگاهی بر او تابیده باشد.

    میدانی همیشه ترسیده ام
    باز هم میترسم
    میترسم از اینکه دل خوش کنیم به اینکه از آن بیرون دنیای بزرگتری را میبینی، و همین کافیست.
    این بار حرف های بی سرو ته زیادی خواهم نوشت، هزاران فکر در سرم میچرخد و مهارت جمع کردنشان را ندارم.
    چند روز پیش داستان کاندید ولتر را برای چندمین بار میخواندم، میدانی دلم چه میخواست؟
    نقاشی اش را کشیده ام، دلم میخواست بیرون از این نقاشی باشم.
    نمیدانم چرا شبیه آدم های گنگ و کرولالی شده ام که هیچ توان گفتن ندارند.

    گفتنی ها را گفته ای، همین هم زیاده بود. آمده بودم شیطنت کنم که یادم رفت

    Thumb up 22

  • الهام فیض الهی می‌گه:

    از اینجایی که من نشستم و جایی که شما نشستید شاید اصلن فاصله ای نیست. ولی چ دنیاهای متفاوتی رو میبینیم. گاهی وقتا حس عروسک های داخل گوی های تزیینی رو دارم. کوکش میکنی میچرخه. تموم میشه یباره چرخیدنش. دوباره کوکش کنی یا نکنی.. دلم میخواد بیام بیرون.

    Thumb up 4

  • نادر آرین می‌گه:

    محمدرضا امروز تو دلم کلی دعات و ازت تشکر کردم. خواستم بیام تو “معلمی: یک شغل یا یک انتخاب؟” تشکر کنم. اما منصرف شدم. فکر میکنم هنوز زوده! باید اول میوه ای از کاشته های تو برای پیشکشی داشته باشم. الانم به دلیل اینکه این مطلب یه جور خاصی احساساتم رو برانگیخته کرد برات نوشتم. تا کمی خالی بشم.

    Thumb up 15

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *