قوانین یادگیری من (۷): یادگیری عموماً در حاشیه روی می‌دهد

برای دوستانی که برای نخستین بار نوشته ای از سلسله مطالب تحت عنوان قوانین یادگیری من را می‌خوانند، لازم است توضیح دهم که این مطلب ادامه‌ی پنج مطلب دیگر است و مطالعه مستقیم این مطلب بدون مطالعه آنها، ممکن است موجب بروز پیش داوری یا سوء برداشت شود (مطلب اول، مطلب دوم، مطلب سوم، مطلب چهارم، مطلب پنجم، مطلب ششم).

زمانی در دوره لیسانس دانشگاه استاد بزرگواری داشتیم به نام دکتر مهدی بهادری نژاد. ترمودینامیک درس می‌دادند. انسان عجیبی بودند. یک بار در هر ترم، یک روز جمعه کلاسی می‌گذاشتند به نام «عشق، انتروپی و راه زندگی». آن روزها به نظرم وصل کردن چند تا چیز نامربوط به هم بود. اما به هر حال، برای بچه‌های مهندسی، شنیدن حرف‌های غیرمهندسی از استاد درسی مانند ترمودینامیک، خیلی دوست داشتنی بود.

اعتراف می‌کنم الان که فکر می‌کنم، هیچ چیزی از محتوای اون درس یادم نمیاد. جز حس خوب آن روز. اما عنوان درس الان برام معنی داره و می‌تونم راجع بهش – بدون اینکه اصل درس یادم بیاد – ساعت‌ها بنویسم!

بگذریم از حاشیه‌ها. این دکتر بهادری نژاد عزیز – که امسال هم در جلسه‌ای که در دانشگاه داشتم توانستم برای لحظات کوتاهی زیارتشان کنم شدیداً قانونمند و قانون مدار بودند. کلاس‌های ایشان راس ساعت هفت و سی دقبقه شروع می‌شد و بعضی هفته‌‌ها هم با اعلام قبلی کلاس را ساعت هفت شروع می‌کردند.

جلسه اول آمدند و گفتند: بچه ها. هیچ کس هیچوقت تحت هیچ شرایطی بعد از من وارد کلاس نشه. اگر سی ثانیه هم دیر رسیدید بروید و هفته‌ی بعد بیایید. ایشان همیشه راجع به مهندس و اخلاق مهندسی هم برای ما زیاد حرف می‌زدند و خصوصاً از نظم و اهمیت اون در زندگی.

من همیشه زود سر کلاس‌ها حاضر می‌شدم. تعداد دفعاتی که بعد از معلم وارد کلاس شده‌ام یا وسط کلاس، جلسه را ترک کرده ام در مجموع کارشناسی و کارشناسی ارشد فکر کنم سه یا چهار مورد بوده. این را هم برای اطمینان میگویم وگرنه الان فقط دو مورد را به خاطر دارم و می‌خواهم یک موردش را برای شما تعریف کنم.

کلاس ترمودینامیک ۲، در انتهای راهروی دانشکده شیمی برگزار می‌شد. دانشکده شیمی دو ورودی داشت و از دو سمت می‌شد به درب کلاس نزدیک شوی. من دقیقاً ساعت هفت رسیدم و از دور دیدم که دکتر بهادری نژاد، از سمت دیگر دارند به درب کلاس نزدیک می‌شوند. با شتاب دویدم و همزمان با ایشان به در کلاس رسیدیم.

به نشانه‌ی احترام ایستادم و گفتم: سلام آقای دکتر. گفتند: صبح بخیر. برو داخل کلاس. گفتم خواهش می‌کنم شما بفرمایید. رفتند تو و در را بستند و به من که پشت در از سوراخ در با تعجب کامل چهره‌ی ایشان را می‌دیدم گفتند: گفته بودم که کسی را بعد از خودم به کلاس راه نمی‌دهم. دقت مهندسی نداری!

سالها گذشت. کار من به حوزه‌های دیگری از مکانیک رسید و بعدها هم که از آن فضا دورتر شدم. بخش‌های زیادی از کتاب ون وایلن را (که مرجع درسی ما بود) به خاطر ندارم. حتی تعریف دقیق و علمی انتروپی را یادم نیست. اما از کلاس درس دکتر بهادری نژاد، یک چیز در ذهنم مانده: مهندس باید دقت مهندس شدن داشته باشد.

اگر دوباره فرصتی شود و ایشان را ببینم، دستشان را خواهم بوسید. نه به خاطر فرمول‌هایی که گفتند. آنها را همیشه می‌شود خواند. نه به خاطر لبخندی که سر کلاس بر لب داشتند. از معلم مهربان، بی بهره نبوده‌ام. نه به خاطر مقام بالای ایشان و اینکه چهره ماندگار فرهنگی کشور هستند. کشور به خیلی‌ها مدیون است و ایشان هم یکی از آنها. به خاطر اینکه دقت در اجرای قوانین و توجه به معنای کلمات را به من آموختند.

رد پای آن درس را، هنوز هم در وسواس‌های من می‌شود دید. یادم هست یک بار در جاده حرکت می‌کردم و پلیس به خاطر سرعت غیرمجاز ماشینم را متوقف کرد. دوربین داشتند و امکانات و هیجان زده بودند به خاطر اینکه با اعشار می‌توانستند سرعت را بگویند. اگر به خاطر داشته باشید، اوایل که این دوربین‌ها آمده بود، پلیس‌ها انقدر برایشان جالب بود که قبل از جریمه کردن، یک بار عملکرد دوربین را به مجرمان (که ما باشیم!) نشان می‌دادند.

به پلیس گفتم: مشکل چیست؟ گفت سرعت غیرمجاز داشته اید. سرعت مجاز اینجا نود کیلومتر در ساعت است. پرسیدم: سرعت من چقدر بوده؟ گفت: نود و یک.

گفتم واقعاً عذر می‌خواهم. ببخشید. منطقی است. این مدارک من است. کارت ماشین و بیمه و …

آقای پلیس، نگاه کرد. لبخندی زد. سکوت کرد و گفت: برو! اینجا قبل از تو راننده‌ی بنزی را با سرعت صد و چهل متوقف کردیم و یک ساعت اصرار داشت که اصلاً بنز نمی‌تواند بیشتر از هشتاد کیلومتر در ساعت برود!

خوب که فکر می‌کنم می‌بینم که آنچه از دکتر بهادری نژاد یاد گرفتم، یک استثنا نبوده. یک قاعده بوده. اکثر معلمان ما، آنچه را که به ما آموختند، درس رسمی‌شان نبوده. عموم آنچه به ما آموختند، روی تخته نوشته نشد. یا در حرف‌هایشان بود. یا در حاشیه‌های درس. یا در فرصت‌های استراحت بین کلاس‌ها.

بعد کمی دقیق‌تر فکر کردم. دیدم در کتاب‌ها هم همین ماجراست. یادگیری در حاشیه اتفاق می‌افتد. آنچه از کتاب هارولد کونتز در خاطر من مانده، نه فهرست قوانین تیلور است و نه فهرست بلندبالای فایول. آنچه مانده، شوخی او در زیر یکی از نوشته‌ها در مورد کار گروهی و کمیته‌های سازمانی است. آنجا که می‌گفت: زرافه. اسبی است که توسط یک کمیته ساخته شده است.

اینجا بود که هم یاد گرفتم که شوخی کردن در لا به لای یک بحث وزین علمی، سطح مطلب را کاهش نمی‌دهد و هم یاد گرفتم که کار تیمی هم، واژه‌ای مقدس و انکارناپذیر نیست و اگر قرار است گروه‌های سازمانی، به جای گروهی اسب چابک، گله‌ای زرافه بسازند، شاید تلاش برای تزریق فرهنگ تیمی به ذهن افراد فردگرا، اوضاع را بهتر از قبل نکند.

چند روز پیش‌ها هم در سمینار آقای پروفسور گیلانی، نشسته بودم و ایشان داشتند اسلاید‌های پیچیده و شلوغ مدیریت تغییر را مرور می‌کردند. نه اسلاید‌ها را می‌فهمیدم و نه منطق ایشان را. اما یک جا گفتند: Injection با Infection فرق داره. کاش می‌فهمیدید! (این جمله آخر را با لحنی بخوانید که می‌خواهید به یک گاو که مشغول چریدن است، در مورد استراتژی صحبت کنید).

اما چه درس عجیبی. Infection بیماری است. می آید و با تن ممزوج می‌شود و بعد از آن هم به دیگران سرایت می‌کند. Injection تزریق بیرونی است. چیزی شبیه تحمیل. می‌آید و می‌ماند و اگر هم آسیب نزند، سرایت هم در کارش نخواهد بود.

از آن روز، نگاه من به دنیا عوض شده است. هر چه می‌گویم و هر چه می‌ شنوم همیشه از خودم می‌پرسم که از کدام مقوله بود؟ Injection  یا Infection؟

هر چه بیشتر مرور می‌کنم،‌ می‌بینم که یادگیری واقعی در حاشیه روی می‌دهد. جایی که منتظرش نیستی. جایی که قرار نیست اتفاق مهمی بیفتد. در پاورقی کتاب‌ها. در حاشیه کلاس‌ها. در نوشته‌ی ریزی که زیر یک عکس وجود دارد. در لبخند خسته‌ی معلم، وقتی که دهان از درس دادن و حرف زدن می‌بندد. در دیدن عکس العمل حاضران در یک سمینار به یک مثال. در داستان بی ربطی که در مقدمه‌ی یک کتاب یا یک سخنرانی گفته می‌شود.

حالا بهتر می‌فهمم که دنیای فشرده‌‌ی امروز چه چیزی را از ما گرفته است. حالا می‌فهمم که چرا حکمت، از طریق نقل قول‌ها منتقل نمی‌شود. حالا بهتر می‌فهمم که چرا خواندن خلاصه کتاب، هیچ خاصیتی ندارد.

با نوشتن این خاطرات – و مرور ذهنی ده‌ها مثال دیگری که گفتنی نیست – با خودم قرار می‌گذارم، به احترام همه‌ی آنچه که در این سالها در حاشیه‌ها آموختم، از این به بعد تا جایی که می‌توانم به سراغ آنها که عصاره می‌فروشند نروم. اگر نقل قولی می‌خوانم، تنها دانسته‌ی من از گوینده نباشد. بلکه قبلاً کتاب را خوانده باشم و آن جمله، تداعی‌گر تمام مفاهیم و حاشیه‌ها باشد. اگر خلاصه‌ی کتابی می‌خوانم، برای این نباشد که بعداً ادعا کنم آن کتاب را خوانده‌ام. بلکه برای تصمیم گرفتن در مورد خواندن یا نخواندن آن کتاب باشد.

شاید این عادت، کمکم کند که به خاطر بسپارم، تجربه‌ی واقعی زندگی هم در حاشیه‌ی رودخانه‌ی زندگی اتفاق می‌افتد و نه در بستر آن.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی

+370
  


42 نظر بر روی پست “قوانین یادگیری من (۷): یادگیری عموماً در حاشیه روی می‌دهد

  • مریم می‌گه:

    چقدر جالبه این یادگیری در حاشیه
    چقدر دیدگاهمو عوض کرد و چقدر امیدوارترم کرد
    قبلا سر کلاسا و دوره ها هر چیزی که خارج از چهار چوب اصلی موضوع رو در حواشی کلاس یاد میگرفتم حالمو بد میکرد.
    میگفتم این همه وقت گذاشتی جای اینکه مطلب اصلی مورد بحث رو یاد بگیری اینا چیه که فکرتو مشغول کرده ( چقدر جالبتر اینکه بعدها اون موضوع اصلی اصلا به دردم هم نخورد )
    الان میبینم نباید حس بدی نسبت بهشون داشته باشم
    ” یادگیری در حاشیه “

    Thumb up 1

  • سعيد می‌گه:

    سلام و خسته نباشید خدمت شما استاد گرامی و اون بنده خدایی که وقت و بی وقت کامنتا رو تأیید می کنه :)

    اگر در سایت شما، متمم، متن باشه و روزنوشته ها، حاشیه، باید اعتراف کنم، در حاشیه خیلی بیشتر از متن یاد گرفتم. فعلاً در حال یادداشت برداری از کل آرشیو روزنوشته ها هستم.
    واقعاً اینجا چیزهایی هست که اگر قبلاً کسی بهم می گفت مسیر بهتری رو برای زندگیم انتخاب می کردم.
    سپاس فراوان

    Thumb up 0

  • مريم باباپور واجاري می‌گه:

    شاهکار طبیعت و آغاز سمفونی بهار بر شما مبارک
    و بکوشیم جهان، به طراوت و ترنم، تسکین و تسلی برسد.

    و بروید گل بیداری، دانایی، آبادی

    در ذهن زمان.

    و بروید گل بینایی، صلح، آزادی، عشق

    در قلب زمین.

    http://pajoohesh92.blogfa.com/

    Thumb up 0

  • مريم باباپور واجاري می‌گه:

    سلام. عالی بود عالی
    با ذکر منبع در وبلاگ خودم قرار دادم. http://pajoohesh92.blogfa.com/

    Thumb up 0

  • یاسمن احمدیان می‌گه:

    ضمن سلام و عرض ادب
    آقای شعبانعلی عزیز ، من دروحله اول خیلی خوشحالم که این موقعیت را برایم فراهم کرده اید که بتوانم این ایمیل های هفتگی را دریافت کنم چون درطول هفته با خواندن این نوشته ها که علاوه بر اثرآموزشی حس وحال بسیارخوبی را برایم بوجود می آورد چنانکه بدون اینکه بخواهم تبلیغی کرده باشم خواندن آنها را به فرزندان و دوستانم توصیه میکنم ، از این بابت به شما ودوستان خسته نباشید گفته و تشکر می نمایم .

    Thumb up 1

  • jalilsh می‌گه:

    سلام بر همگی، خواستم از این فرصت و بازخوانی خاطره محمدرضا استفاده کنم و یادی کنم از استاد بسیار عزیزم دکتر شریف بختیار در درس الکترونیک که دقیقا شبیه همین رفتار دکتر بهادری نژاد را با ما انجام داد. من چیزی از مبانی الکترونیک یادم نمانده. ولی هیچگاه یادم نرفته که گزارشهای خود را مرتب و تمیز و تایپ شده بنویسم و گوشه بالا سمت چپ را منگنه کنم و نه سمت راست. عمق این آموزه و تاثیر بلند مدت آن را با کمتر چیزی میتوانم مقایسه کنم. به نظر من افراد خوشبخت با تعداد زیادی از این گونه افراد تاثیرگذار سروکار داشته اند.
    شاد باشید

    Thumb up 0

  • عباس خوشخرام می‌گه:

    سلام.
    من هم یکی از اساتیدی که تو عمرم ازش چیزهای بسیاری یاد گرفتم دکتر بوترابی است.
    منشا تمام دانشم در زمینه کاریم همین استاد بوده و تمام خاطرات روزهایی که ایشون تدریس می کردن یادم هست. واقعا من دکتر بوترابی رو به خاطر درسش دوست نداشتم و به خاطر حاشیه هاش بود که عاشقشم.

    Thumb up 0

  • امید می‌گه:

    سلام. خدا قوت .
    عالی بود . قلم شما آنچنان گیرا است که دقیقا صحنه ها رو تجسم کردم و خودم را جای شما گذاشتم و واقعا مطالب با ارزشی را یادگرفتم .
    خاطره شما از استاد گرانقدرتان من را یاد جناب آقای دکتر شفیعا انداخت . ایشان هم استاد دقیق و پر تلاشی هستند و در کنار درس مدیریت ، درس زندگی می دهند .
    موفق باشید

    Thumb up 0

  • مرضيه می‌گه:

    سال ۸۸ یک دوره MBA گذرhندم که شما استاد مذاکره‌مون بودید. اصلا یادم نیست سر چه موضوعی، از کلاس پرسیدید که در فلان موقعیت اگه شما بودید چی کار میکردید؟ من دستمو بلند کردم که جواب بدم، به شوخی به من گفتید که اگه تو بودی که پدر طرفو درمی‌آوردی! تو چند ثانیه‌ای که همه به این شوخی خندیدن، من ظرف چند ثانیه به یه خودشناسی تازه رسیدم. اون شوخی به این خاطر خنده‌ دار بود که اغراق یه واقعیت بود. واقعیتی که قبلاً‌هم به من گفته شده بود ولی من نمیخواستم-نمیتونستم بفهمم و باورش کنم. این که من یه آدم چکشی و انعطاف‌ناپذیرم، حداقل در نگاه دیگران. نمیدونم بعد از پنج سال جقدر تونستم تغییر بکنم اما لااقل الان میدونم گل‌درشت‌ترین اشکالم چیه 😀

    Thumb up 2

  • مهدی محب المرتضی می‌گه:

    در حاشیه یادگیری در حاشیه…

    من بخاطر شغلم همیشه باید فرایندها و سازوکارهای مختلف سازمان ها رو تجزیه و تحلیل کنم تا بتونم براشون بهترین سیستم رو پیاده سازی کنم. در طول این سال ها تجربیات زیادی کسب کردم اما فکر می کنم یکی از مهم ترین و پرکاربردترین اونها که در حل مسائل زندگی اجتماعی و سیاسی و اقتصادی من خیلی موثر بوده این هست که : هیچ وقت امکان نداره یک موضوع یا پدیده ای که باهاش رو برو می شیم از یک حد متعارفی احمقانه تر یا ظالمانه تر باشه و اگر با موضوعی برخورد کردیم که خیلی به نظرمون احمقانه یا ظالمانه اومد قطعا این ما هستیم که از ابعاد پنهان اون موضوع غافل شدیم.

    به طور مثال اون آقای بنز سواری که اصرار داشته بنز نمی تونه بیشتر از ۸۰ کیلومتر در ساعت سرعت بره در حقیقت داشته به سیستم کروز کنترل اتومبیل خودش اشاره می کرده نه ناتوانی ماشین بنز!

    جسارت من رو ببخشید ، براتون بهترین ها رو آرزو می کنم

    Thumb up 1

  • نادره می‌گه:

    محمدرضای عزیر سلام
    از اینکه دویاره منو به استاد برزگوار دکتر بهادری نژاد لینک کردی ممنونم
    خدا رو شکر که هم شما هستید و هم استادبهادری نژاد…
    من ایشان را فقط از روی چند جلد کتاب که ۲۰ سال پیش خواندم، می شناسم
    ولی مکتبی که در آن سالها ایشان می آموخت تازه درکش می کنم !
    همیشه دعاگوی شما و تیم همکار شما هستم و برای همگی شما عزیزان آرزوی موفقیت و شادکامی و سلامتی دارم
    در پناه حق

    Thumb up 1

  • پگاه می‌گه:

    امروز در درون هر کدام از ما چند نسل زندگی می‌کنند….بله من موافقم که امروز در درون هرگدوم از ما چندین نسل زندگی میکنه که گاهی مقابل هم قرار میگیرن ولی اون چیزی که باعث سبک زندگی و انتخابهامون میشه عمدتا چیزهایی هست که دوران نوجوانی به عنوان دوره خیلی خیلی تاثیر گذار حس کردیم و تجربه کردیم و درون ما ریشه گرفته….نسل جدید حور دیگه ای وارد دوره بزرگسالی میشه این ورود به دوره بزرگسالی خیلی پیچیده تر از دوره پدر و ماد رما و حتی ما اتفاق افتاده …من توی این نسل جدید که وارد دنیای بزگسالی شده یک خامی میبینم مثل نانی که درونش هنوز خمیر باشه ….مثل بخشی که آتش جامعه نتونسته گرمش کنه و بپزدش ….و من این خامی رو دوست دارم حتی اگر در بدترین حالت باعث بشه همه چیز خراب بشه ولی بعد از هر خرابی انسان ناگزیر به ساختنه….نسل ما نسلی که همیشه ترسهاش باهاشه و زبان غرغرش دراز ….د رمورد معنا و مفهوم جملات هم کاملا باهات موافقم…

    Thumb up 0

  • فریده می‌گه:

    مرسی محمدرضای عزیز
    نوشته ی شما خاطرات کلاس شیمی کوانتوم دکتر حبیبی رو برایم زنده کرد.
    استاد بزرگواری که نظم رو برایم معنا زیبایی بخشید.
    یادم میاد که چقدر با ترس و دلهره این درس رو برداشتم، دوستان و همکلاسی ها از سختگیری هایی استاد زیاد صحبت می کردند. ترم آخر بودم و راه دیگه ای نبود جز برداشتن شیمی کوانتم با دکتر حبیبی.
    استادی که ساعتش مچی اش، ساعت اتاق کارش ده دقیقه جلو بود، موقر و اتوکشیده ولی راحت برای اینکه فضای کافی برای تدریس داشته باشه، با یه خط کش ۵۰ سانتی که از اون برای کشیدن خط زیر نوشته های رو تابلو استفاده می کرد.
    تصور کنین که چه دلهره ی مرگ آوری برای کلاس دکتر داشتم، این دلهره ها تا امتحان میان ترم ادامه کرد چون عملا گند زدم با نمره کمتر ازنصف . (افسوس میخورم که چرا اون لحظات رو به خاطر اون پیش زمینه ناخوشایند از دکتر از دست دادم).
    بعد از میان ترم استاد رو به همه بچه ها صحبت کرد از مهندسی نوشتاری، ار اینکه زیبا نوشتن رو یاد بگیریم، مرتب نوشتن داده ها ، فرمول ها و ارائه پاسخ زیبا، اون روز نظم در دنیای من معنای زیبای ملموسی پیدا کرد که هنوز هم همراه خودم دارمش…به همون طراوات ۸ سال پیش، سر کلاس دکتر
    حالا دیگه کلاس دکتر رو با اشتیاق می رفتم حتی اگه ساعت ۷ صبح روز تعطیل بود. یادمه امتحان پایان ترم، برگه جواب رو
    اینقدر بر پایه اصول مهندسی نوشتاری پر کردم که بهترین برگه جواب همه ی عمرمه تا به الان و یادمه از خوشحالی دکتر وقتی اومده بود بالای سر من و حظ کرده بود از اون برگه جواب.
    بله، من درسمو خوب یاد گرفته یود و با نمره خوب پاس کردم.
    مهندسی نوشتاری چیزی که همیشه برای دانشجوهام حرفشو میزنم.
    پر حرفی من رو ببخشید. احساس کردم که باید یادی بکنم از استاد یزرگوارم و هم اینکه سپاس گذار شما باشم یرای نوشته زیباتون ، “یادگیری در حاشیه” قلبم رو دچار نوسانات شدیدی کرد. مرسی :)

    Thumb up 2

  • احسان م می‌گه:

    به نظر من مسئله یادگیری این هست که

    چی یاد بگیریم و چرا لازمه آنرا الان یاد بگیریم؟

    چقدر لازمه یاد بگیریم؟

    چطور یاد بگیریم؟ (کتاب یا مقاله یا کلاس یا سمینار یا راهنمایی خواستن از دیگران یا …)

    چطور آنچه یاد گرفته‌ایی را به رفتار و عمل تبدیل کنیم؟

    Thumb up 1

  • هیوا می‌گه:

    ده‌ها بار یه این فکر کردم که چرا بعضی آدمها و کتابها برام معنای خیلی ویژه دارند و همیشه به این نتیجه رسیدم که دلیلش همین مطلب یادگیری در حاشیه ست.
    برای همین است که روز نوشته ها رو بیشتر از متمم و گاهی کامنتهارو بیشتر از متن دوست دارم. حتی در سمینارها و کلاسها نحوه حرکات و حرف زدنهای سخنران و معلم در وقفه ها و قبل و بعد از اصل سخنرانی برام جالتره.
    معمولاً توضیح این حاشیه ها برای دیگران سخته . همه روی “متن” یک توافق نسبی دارند اما حاشیه را خود یادگیرنده با توجه به میزان نیاز و تشنگی اش به یادگیری و آموختن استخراج و شاید گاهی خلق می‎کند.

    Thumb up 5

  • علي حقگو می‌گه:

    محمدرضای عزیز، این جمله رو شنیدی که می گن ” همه رو با یه چوب نمی شه روند” اتفاقا” یکی از گرفتاریهای این مملکت همین موضوعه که می خوایم همه رو با یه چوب برونیم. نمونه اش، مثالیه که خودت گفتی، اون استاد محترم دقت مهندسی رو که مربوط به علوم پایه س رو می خواد توی رفتار که از موضوعات علوم انسانیه هم پیاده کنه و فکر می کنه که بستن در روی کسی که می خواد بعد از خودش وارد کلاس بشه دقت اون شخص رو بالا می بره!! و لابد همین تفکر رو به خونه ش هم می بره چون چکشی به اسم مهندسی داره و همه رو به صورت میخ می بینه !!! به قول دیالوگ آخر فیلم شوکران بهروز افخمی ” بیچاره زن و بچه ش .. !!!”
    من هم مثل خودت فارغ التحصیل MBA هستم منتهی با گرایش MARKETING . دیروز با یه شخصی راجع به برندینگ صحبت می کردیم، بهش گفتم: امام موسی صدر میگه: من در برخورد با نوجوونها و جوونها یه چشمم رو می بندم” محمدرضا خودت هم می دونی که جنس این بستن چشم از روی غفلت نیست بلکه از روی شهوده. کجا تو MBA به من تو یاد دادن که با چشم بسته و با شهود ببینیم؟ بازاریابی و برندینگ روحشون تصویر و احساسه، کجا تو دانشگاه به من تو درک تصویری یاد دادن و گفتن که تصاویر زبان روح هستند؟ چیزهایی که به ما یاد دادن از جنس چشم باز بود ولی ما نیاز داریم چیزهایی رو بگن که باید با چشم بسته بتونیم ببینیم. اتفاقا” چیزهایی که ما یاد می گیریم نه به خاطر این که تو حاشیه ها هستن و به قول پیتر شوارتز مثل اسب که چشم هاش کنار صورتشه و حاشیه هارو می بینه ما هم باید اونجوری دنیارو نگاه کنیم و مطلب یاد بگیریم! این چیزهایی که شما می گی ما تو لبه ها و کناره ها یاد می گیریم به خاطر اینه که از جنس احساس و مطابق ماهیت روحه و به همین خاطره که اثر قوی تری روی ما دارن. بذار یه مثالی بزنم: در فیلم بایکوت مخملباف، صحنه ای وجود داره که زنی وضع حمل کرده و از طرفی شوهرش رو ساواکی ها گرفتن و کسی نیست که بیاد هزینه های بیمارستان رو پرداخت کنه تا زن مرخص بشه، پس زن مجبور میشه بچه ش رو زیر چادرش بزنه و از در پشتی بیمارستان فرار کنه، اما موقعی که می خواست از در پشتی بیرون بره با پیرمردی که داشت زمین رو جارو می زد چشم تو چشم شد و مردد شد که چه کار بکنه .. پیرمرد که تردید رو تو چشمهای زن دید انگار همه چیز رو تو چشمهاش خوند و همون جور که داشت زمین رو جارو می زد به زن گفت: بیا برو دخترم، خیلی ها از این در بیرون رفتن… و زن هم بدون معطلی از در خارج شد.
    آره محمدرضای عزیز،‌بعضی جاها آدم باید چشمهاش رو ببنده.

    Thumb up 10

  • هومن کلبادی می‌گه:

    سلام به دوستای عزیزم
    بسیار عالی و آموزنده بود به خصوص تفاوت Infection و Injection
    سپاس محمدرضا جان از اینکه تجربیات با ارزشتون رو با ما به اشتراک میذارید
    یه خواهش :
    میشه در مورد اینستاگرام و نکاتی که میتونه در به جا گذاشتنِ یک ردِ پایِ دیجیتالِ سالم تر ، مفیدتر و ماناتر بهمون کمک کنه ، نکاتی رو بگید ؟

    Thumb up 2

  • مجید می‌گه:

    در بین این هفت تا نوشته ، برای من این زیباترینشون بود، برای من هم همیشه اینگونه بوده ولی هیچ گاه بهش فکر نکرده بودم، واقعا ممنون

    Thumb up 0

  • پگاه می‌گه:

    سلام خیلی وقته اینجا نظر نداشتم ولی این دلیل براین نیست که نخوندم…والافکر کنم این یادگیری حاشیه ای از یادگیرنده بیشتر نشات میگیره تا یاد دهنده….از اون گرسنگی درون برای فهمیدن و یاد گرفتن حتی از حاشیه ها….معلمای ایارن و با اینجا که مقایسه میکنم میبینم ایارن هرکدوم واسه خودشون یه پا موعظه گر بودن یعنی کلا بدشون نمیومد تو کلاس هر درسی هم که داشتن راه و رسم زندگی هم یاد بدن…اینجا اصلا این چیزا نیست….یه چیز دیگه هم م یخواستم بنویسم واسه یکی از پستهاتون در مئرد این نوشته بودید یه سری شعرها و نوشته های جدید براتون ب یمعناس و بعد یکی اومده گقته بود اون چیزی که شما باهاش ارتباط برقرار نمیکنی برای من مفهوم داره و برعکس….خواستم بگم این تفاوت سلیقه از تعییر نسلها هست که ایجاد شده و تو یاین تعییر نسلها تحربیاتی که هر قرد تو دوران نوحوانی و حوانیش کسب کرده نقش مهم و اساسی تو شکل گیری هویت و دیدگاه و ایدیولوزیش داره….چیزی که شما و همنسلهای شما تو دوران نوجوانی و جوانیشون تجربه کردن از چیز یکه نسل الان داره تجربه میکنه خیلی خیلی متفاوته اینه که درک نشدنه یه چیز دو طرفس….و اجتماعی که این افراد خواهند ساخت متفاوت از اجتماع ما خواهد بود …..
    تیوری نسلهای یا generation theory از Mannheim خیلی خوب این قضیه رو تفسیر میکنه….

    Thumb up 5

    • سلام.

      منم کاملاً با شما موافق هستم و اگر دیده باشید بعدا هم در نوشته‌ی روایت شخصی این رو کامل توضیح دادم.
      اگر چه معتقدم که اکثر Generation Theories هم امروز خودشون تظبیق بسیار کمی با شرایط واقعی ما دارند و باید جایگاهشون رو به نسل بعدی تئوری‌های «تعریف و تفسیر نسل» بدهند.
      خود منهایم هم با وجودی که زمان خودش خیلی کار ارزشمندی کرده و شایسته‌ی احترامه، عملاً با نوع نگاهی که به عوامل تغییر نگرش نسل داره، تغییر نسل رو در حدی کند می‌بینه که گویی برای مشاهده‌ی نقطه‌ی عطف جدیدی در تغییر نسل، چند دهه زمان لازمه (البته برای نیمه اول قرن بیستم نگاه خیلی خوبی بوده).
      امروز «گستره و عمق تجربه‌ی ما از عالم هستی» به دلایل بسیار متعدد که تکنولوژی صرفاً یکی از اونهاست، به حدی زیاد شده که هر انسانی در طول زندگی خود، چند نسل تفکر رو تجربه می‌کنه.
      بنابراین نه تنها نسل یک دهه قبل نباید بتواند همه‌ی نگرش نسل من را بفهمد و درک کند، حتی اگر خود من هم نگرش ده سال قبل خودم را بفهمم، باید در رشد و توسعه دیدگاه خودم تردید کنم.

      فکر می‌کنم در دنیای امروز، شما اگر محمدرضای سه سال پیش رو جلوی محمدرضای امروز بگذارید که با هم حرف بزنند، احتمالاً نشستن سر یک میز و یک قهوه خوردن هم، نیازمند تساهل و تسامح زیادی خواهد بود.

      چند وقت پیش، کسی به من می‌گفت: حرفی که شما امروز می‌زنی با حرفی که سه سال پیش در فلان سمینار گفتی تعارض داره! (در دلم گفتم این احمق انتظار داره که من در این سه سال مغزم منجمد شده باشه و همون حرف‌های سه سال پیش رو تکرار کنم؟!). شاید باید نظریه پردازان جدیدی بیان و تعریف جدیدی از تغییر نسل ارائه بدهند. همون چیزی که ما رو حتی با گذشته‌ی خودمون غریبه می‌کنه.

      انسان کهن، می‌تونست با مرور هزار سال قبل هم احساس کنه که ریشه و سابقه داره و انسان امروز، وقتی به مرور ده سال قبلش هم می‌پردازه، می‌بینه خیلی از اون خاطرات و تجربیات و ارزش‌ها و نگرش‌ها، به هیچ وجه در هویت امروزی او قابل گنجاندن نیست!

      به هر حال، می‌خواستم بگم ضمن اینکه نگرش کلاسیک علمی به تفاوت نسل‌ها رو می‌فهمم، اون رو چالش جدی الان نمی‌دونم. چالش جدی الان رو این میدونم که هر انسانی قبلاً نماینده‌ی یک نسل حساب می‌شد در مقابل متولدین دهه‌های قبل و دهه‌های بعد. امروز در درون هر کدام از ما چند نسل زندگی می‌کنند و اگر این رو نپذیریم و درک نکنیم (یا مثل اون دوست سطحی نگر من، تلاش کنیم که یکپارچگی هویت رو در طول سالها و دهه‌ها حفظ کنیم) چیزی از ما باقی نخواهد ماند یا بهتر بگویم، چیزی در ما خواهد مرد.

      در خصوص بی معنا بودن شعر جدید و قدیم هم یک نکته خیلی مهم وجود داره. باید یادمون باشه که «مزخرف گویی و تولید سالاد کلمات» رو با «تفاوت نگرش نسل‌ها» اشتباه نگیریم.
      اینکه نسل بعد ما شرایط جنگ رو لمس نکرده اند و واژه‌های جنگ براشون بار احساسی نداره قابل درکه. اما اینکه برخی نویسندگان با هذیان گفتن ادعا کنند که دارند زبان دیگری رو به کار می‌برند که ناشی از تفاوت نسل هست، هرگز قابل پذیرش نیست.

      واژه‌ها و جملات همیشه برای همه قابل درک هستند. ممکنه مفاهیم دچار تناقض و تعارض بشوند. ما امروز هنوز حرف‌های مولوی و سعدی و حافظ و نیما و اخوان و فردوسی و … را از لحاظ ساختار کلامی می‌فهمیم. ممکن است از لحاظ ساختار معنایی با آنها اختلاف نظر داشته باشیم.

      من می‌تونم به شما بگم که «زندگی ابدیت خودش را برای من، در رویش یک گل، جلوه گر می‌کنه» و شما بگید که: «من این رو نمی‌فهمم. چون به نظرم عالم هستی، بیکرانگی خودش رو در ثبت ابدی داده‌های دیجیتال ما، به اثبات می‌رسونه». این میشه تفاوت نگاه دو نسل فکری به یک موضوع.

      اما اینکه من بگم: «بی کرانگی دیجیتال وهم زده در ترحم زرد یک گل نوخاسته در تنهایی هارد دیسک من!». این چیزی است که من بهش میگم: سالاد کلمات یا اگر مرزهای ادب محدودم نمی‌کرد می‌گفتم: Word Vomit
      استفراغ کلمات!

      Thumb up 37

  • رضا می‌گه:

    دوستان یک سوال دارم که واقعا دقیق جوابش رو نمی دونم

    من هم از این سایت خیلی چیزها یاد گرفته ام، هم از سایت متمم (البته بیشتر روزنوشته ها رو دوست دارم) و هم از بعضی مجلات همایش ها و بعضا کتاب ها
    سوالی که برای من پیش آمده این است که سواد و اندک مهارتم توهم است یا واقعیت

    فرآیند یادگیری فشرده وجود ندارد، معدن الماس وجود ندارد، خلاصه کتاب های مهم یا کتاب های موفقیت توهم دانایی میدهد و کلی قانون دیگر. وقتی کمی روی این مفاهیم فکر میکنم میترسم. احساس میکنم برای من محمدرضا و چند نفر دیگر در حکم معادن الماس هستند که همش دارم ازشون یادمیگیرم، در اکثر موارد حتی نمی تونم کوچکترین نقدی به نوشته ها یا صحبت هاشون وارد کنم، از بس که جامع و عمیق مسائل رو تشریح میکنند (در مقابل این معدود افراد خودم را بی سواد مطلق میدانم، البته اندک سوادی هم دارم که حرف های خیلی ها رو قبول ندارم- به خودم هم افتخار میکنم این سلیقه یا این ذائقه رو دارم که نوشته ها و صحبت ها خوب و بد را حداقل تشخیص بدهم)

    ولی بعضی وقت ها به خودم میگم آموخته هایم از جنس دانستن است یا توهم دانستن؟ محمدرضا اینجا مطلبی نوشته که به خاطرش چندین کتاب خونده، چندین سال کار کرده و با خیلی ها معاشرت داشته ولی اینکه من بیام و این مطالب رو بخونم حتی به فرض عمیق خواندن و فهمیدنش من آنها را یادنگرفتم. شاید تفاوت دانش و مهارت باشد، نمی دانم. واقعا نمی دانم. من که حتی مدیر میانی یک شرکت کوچک نشدم و کلی کار نکرده دارم و کلی مهارت نداشته!، چقدر میتوانم از این مطالب استفاده کنم.

    ببخشید کمی بی تربیت می نویسم ولی بعضی وقت ها از اینکه با نشخوار آنچه از محمدرضا آموخته ام ادای آدم های عمیق و متفاوت و باسواد را درمیارم حالم بد میشود.

    ببخشید طولانی نوشتم و شاید بی ربط

    Thumb up 5

  • محمد حسن بهرامی می‌گه:

    با سلام ،
    از سری یادگیری های شما یادگیری چریکی و سازمانی را خیلی دوست دارم و هر لحظه به این می فکرم که الان پارتیزانی عمل می کنم یا سازمانی ( در مقولۀ یادگیری) ؟؟؟؟

    در شبه علم گفته اید که فراموشی بعضی دانسته هایمان مثل کسب علمه ، می شه این جوری هم گفت که “یاد نگیری” هم جزء هنرها محسوب می شود.

    آقای مصطفی هم نظر داده اما چون به لاتین نظر داده شاید بعضی ها سختی شان بیاید بخوانند ( یا انگلیسی را با لاتین بنویسید یا فارسی را با حروف عربی لطفاً ، حقیقتاً نیم ساعت طول کشید بخوانم) نظر خوبی داده اند یادگیری در حاشیه در ناخودآگاه اتفاق می افتد حالا سوال من اینه که چه کار کنیم که این حاشیه ها در زندگی بیشتر شود؟ آیا این مفهوم با مفهوم یادگیری چریکی و سازمانی منافاتی ندارد؟

    مطلبی که پایین می نویسم فکر کنم نوعی حاشیه نویسی و روشی هست که یادم بماند من نمی دانم همه این طوری هستند یا فقط من این اخلاق رو دارم اگر به شخصی یاد دهم یا توضیح دهم بیشتر خودم یاد می گیرم

    از فرهنگ هلاکویی مطلبی در یوتیوب گوش دادم خیلی جالب ، حیفم آمد اینجا نگم
    انسان ها خودشان را در یکی از این وضعیت ها قرار می دهند :

    ۱- Responsible
    ۲-Busy
    ۳- Victim

    وقتی شخص حالت اول باشد مسئول انجام دادن کاریه و خودش به دروغ مشغول کاری نمی کنه مثل اکثر ماها که هر چند وقت یک بار فعالیتی رو شروع می کنیم و رها می کنیم و اصلاً به آن Responsible نیستیم. اگر شخصی در کارش مسئول باشه آن وقت موضوع کلاً متفاوت خواهد بود.
    حالت دوم Busy خودمان را هر چند وقت یک بار مشغول کاری می کنیم و فکر هم می کنیم یاد می گیریم
    حالت سوم هم بماند.

    مطلب دیگری هم گفتند که شاید خیلی واقع بینانه نباشه اما خیلی خیلی جالب بود: اگر شخصی به مدت بیست سال روزی چهار ساعت در موضوع مشخصی مطالعه داشته باشه از هاروارد می آیند و اونو می برند!!!

    کلاً محمدرضا می شه در مورد برنامه ریزی و اراده و اعتماد به نفس و انگیزه و اینها صحبت کنی مطمئن هستم که صحبت های شما فصل الختام این گونه مباحث برای من خواهد بود!!!

    محمدرضا این را هم بگویم که سایت تو و متمم را چریکی یاد نمی گیرم ها !!!

    پاینده باشی و سرافراز

    Thumb up 2

  • افسان می‌گه:

    بنظرم اینکه از حاشیه بیشتر از متن می شه آموخت هم از یافته هایی است که باید بهش توجه کنیم و عمل کنیم.
    بنظرم این توضیح هم جالب باشه خوندنش:

    آنتروپی مجموع اطلاعاتی است که از یک مجموعه داده می توان بدست آورد. یعنی مثلا اگر با یک جمله ساده به مفهوم عمیقی پی می بریم,آنتروپی اون جمله بالا بوده که تونسته مفهومی رو که با یک کتاب منتقل نمی شه با یک جمله برسونه، مثلا ماست سفید است. این آنتروپیش صفره چون هیچ اطلاع جدیدی به اطلاعات من اضافه نکرده است. گاهی آدم ها آنتروپی بالایی دارند فقط حضورشون حتی سکوتشون کلی اطلاعات و بینش ما رو افزوده می کنه.

    Thumb up 3

  • علیرضا داداشی می‌گه:

    سلام.
    استاد « فارسی عمومی» مقطع کارشناسی، در پاسخ به سوال یک همکلاسی که با تعجب از حجم زیاد کتاب، از او پرسید کجاهای این کتاب را توصیه می کنید بخوانیم، گفت:« از این جا… تا … اینجا را.»
    برای «این جا»ی اول، گوشه ی بالای سمتِ راستِ روی جلد و برای «این جا»ی دوم، گوشه ی پایینِ سمتِ چپِ پشت جلد را نشان داد.
    او به ما گفت کتاب ها را – نه فقط این کتاب که من نوشته ام را – همه ی کتابها را از نوشته های روی جلدش بخوانید و با مکث و دقت هم بخوانید تا پایان منابع و مآخذ و اگر نوشته ی پشت جلد داشت، آن را هم بخوانید.
    خلاصه ی کتاب، به خودی خود هیچ حس دلنشینی که ناشی از آموختن و فهمیدن باشد به من نمی دهد. چند صد مگابایت کتاب پی دی اف دارم که هر بار بازشان می کنم، هیچ حسی نمی گیرم و می بندم می روم سراغ کتابی با کاغذ و سرب و چاپ.
    همه ی کتاب ها را هم از آن جا … تا … آن جا همان طور که استادمان یاد داده بود می خوانم.
    از شما ممنونم.
    برقرار باشید.

    Thumb up 7

  • سید رضا می‌گه:

    سلام و درود
    محمدرضای جان
    در مجالی دیگر از حاشیه های کلاس مذاکرهای که شما استادش بودی و آنچه یاد گرفته ام خواهم گفت
    دارم به چیزهایی اساسی که در این سالها به ظاهر در حاشیه ها یاد گرفته ام فکر می کنم
    فقط یک نکته
    حکمت، از طریق نقل قول‌ها منتقل نمی‌شود.خواندن خلاصه کتاب، خاصیتی ندارد.
    اری باید نقل قول ها را زندگی کرد و تا به ژرفای کلمات سفر نکنی سودی حاصل نمی شود
    جایی خواندم “تا کتابی را یادداشت نویسی و رونویسی نکنی،روحش رو به چنگ نیاوری!”

    Thumb up 3

  • علی می‌گه:

    با سلام به همه دوستان
    یادگیری دقیقا در حاشیه روی می دهد،من یه کلمه دقیقاً رو به جمله اضافه کردم،چون بهش ایمان دارم،در حال حاضر همزمان با کار در رشته بازاریابی تحصیل میکنم،در تمام دوران دانشگاه،کاردانی و کارشناسی ،تمام مدرسین در مورد مفهوم استراتژی جمله های نامفهوم بزرگان این حوزه رو می گفتند چه داخلی و خارجی، اما من زمانی مفهوم استراتژی و تاکتیک رو فهمیدم که به فایلی گوش می دادم که محمدرضا با مثالی گفت:میخواهید برید مشهد،استراتژی شما مشهد و تاکتیک شما انتخاب مسیر به مشهد از سمنان یا شمال و…
    این عالیترین مفهوم استراتژی بود که تا اون لحظه شنیده بودم و در تصمیم گیری ها خیلی کمکم کرده و خواهد کرد.

    Thumb up 1

  • شهرزاد می‌گه:

    واقعا عالی بود…
    من هم توی زندگیم همیشه این موضوع رو حس کردم و از حاشیه ها بسیار آموختم.
    همون چیزیه که من همیشه اینطوری عنوانش می کنم یا برای خودم حسش می کنم: اینکه از داخل مطالب یا موضوعات، نکاتی را که به دردمون می خوره یا برای شخص ما الهام بخشه، «بکشیم بیرون»…!
    دیگه مهم نیست اون موضوع چی باشه …
    یک درس مهم و تخصصی باشه یا یک رویداد ساده و زودگذر …
    شاید دیدن برداشتن زباله ای کوچک از روی زمین توسط رفتگر محله مون باشه …
    شاید رفتار ناپسند یک همشهری با ما یا با همشهری دیگری باشه …
    شاید تکه ای نان خرد ریختن کودکی جلوی کبوتری گرسنه باشه …
    شاید ……
    به نظر من همینهاست که زندگی رو در هر لحظه، تبدیل به یک مدرسه ی شگفت انگیز می کنه که باید تا می تونیم شاگرد زرنگ و هوشیاری برای دیدن، درک کردن، حس کردن و آموختن آموزه های فراوانش باشیم …

    Thumb up 3

  • ریحانه می‌گه:

    سلام
    الان که فکرش رو می کنمهیچ وقت به حاشیه ها توجهی نکردم. متاسفانه.
    خیلی عالی بود. ین نوشته شما هم دیدگاه منو به زندگی تغییر داد.

    Thumb up 0

  • امین می‌گه:

    من هم تجربه ای در این زمینه دارم:
    نزدیک امتحانات پایان ترم، سر کلاس ترمودینامیک پیشرفته دکتر “صفار اول” بودیم که ایشان بحث امتحان پایان ترم را پیش کشیدند و گفتند: تمامی مباحث کل ترم در پایان ترم مورد امتحان قرار خواهد گرفت! طبیعتا صدای اعتراض ما بلند شد، بعد از کلی جر و بحث به این توافق رسیدیم که مباحث میان ترم بصورت نمره ارفاقی (یا یک همچین چیزی که خیلی هم بد نبود) در امتحان وجود داشته باشد.
    این ها فرع داستان بود، اصلش اینجا بود که بعد از پایان بحث و قبل از ادامه تدریس ایشان گفتند:
    من از همون اول هم میخواستم شما مباحث میان ترم رو یک بار دیگه مطالعه کنید، ولی از اول این رو بهتون نگفتم ولی در نهایت به هدف خودم رسیدم در حالی که شما هم احساس رضایت میکنید. هم شما احساس پیروزی دارید و هم من…
    الان که سه سالی از اون روز میگذره، من همیشه این نکته حاشیه ای از کلاس ایشون یادمه و توی زندگیم ازش استفاده میکنم، توی برخورد با همسرم، مدیرم، همکارم و …، اینکه قبل از هر مذاکره حواسم به این باشه که باید از جایی مذاکره ام رو شروع کنم که در نهایت هر دو طرف احساس پیروزی بکنند، هم من راضی باشم و هم طرف مقابلم.

    Thumb up 4

  • محمد علي هشيار می‌گه:

    سلام محمد رضای عزیز من
    تمام اموخته هام از کلاس درس مجازی توی این کلبه ی مجازی زمانی شکل گرفت که با مثالهات موضوع رو روشن میکنی
    و این حاشیه ی که میسازی عملا یاد گیری من رو از مطلبی که داری بیان میکنی بیشتر میکنه

    Thumb up 0

  • لیلا می‌گه:

    چه خلاصه ،چه طولانی ،چه اصل ،چه حاشیه ،هرچی مینویسی معلومه که حاصل یک تفکر عمیق یک عمر تجربه و یک دنیا عشق به مخاطبه .ممنون

    Thumb up 7

  • سعید می‌گه:

    سلام محمدرضا
    منم یه تجربه مشابه دارم. استادی داشتم به اسم دکتر رجبی، حضور در سرکلاس را اجباری میدانست. یادمه که جلسه اول کلاس گفتند: چیزایی که قراره از این کلاس یاد بگیرین، در هیچ کدوم از مراجعی که معرفی کردم نیست… بعد خاطره ای نقل کردند که: ” من یادم نیست استادم بیست سال قبل مفاهیم ژئودزی رو چطوری و با چه ترتیبی درس داد، اما یادمه که سرکلاس راه که میرفت چه استایلی داشت و یا برای فراهم کردن موقعیت سوال پرسیدن و جواب دادن به سوال دانشجوها چه اهتمامی داشت”
    الحق که مفاهیم ژئودزی را نه اون زمان که بعدا از طریق مطالعه اونم بعد از فارغ التحصیلی آموختم، اما تاثیری که کلاس درس دکتر رجبی بر من گذاشت، هنوز که هنوزه جزء ارزشمندترین آموخته های منه….

    درهر جلسه ای و با هر آدمی، در هر مطلبی و در هر اتفاقی، نگاهی به حاشیه ها و به جزییات دارم…بعضا فکر میکنم کسی رفتارهای متقابل رو بهتر درک میکنه که جزییات رو بهتر ببینه. کلیات قابل وانمود کردن هستند.

    Thumb up 2

  • منیر احسان می‌گه:

    سلام به استاد عرزیزم و تمامی همراهان دوست داشتنی
    جانا سخن از زبان ما می گویی
    من نیز جزئیات برایم مهم بوده و هست البته جزئیاتی فراتر از حرفهای صدمن یک غاز.چراکه کلیات مربوط به کل است و چیزی که کشف شده و فهمیده شده و سعی می شود تا درک شود تا هضم شود لقمه ی جویده ای ست که لذت گاز زدن را ازمن می گیرد. حاشیه ها/هاشورها معنای زندگی درک بودن ماست.

    Thumb up 0

  • رحيمه سودمند می‌گه:

    “یادگیرى واقعى در حاشیه روى مى دهد” کاملا موافقم چون من این تجربه ى یادگیرى در حاشیه رو با نوشته هاى شما به دست آوردم. ازتون ممنونم بخاطر خاص بودن و … روزتون مبارک.

    Thumb up 2

  • کمال می‌گه:

    از شخصیت پردازی و فضا سازی همیشه گریزان بوده ام همیشه دوست داشتم اصل مطلب مفید و خلاصه بیان شود.اما فرهنگ ما با مقدمه چینی ,حاشیه رفتن و تعارفات و فضا سازی عجین شده است.مثل صحنه معروف فیلم و کارتونها ,باز کردن جعبه های متوالی کادو که ا ز بزرگ تا کوچک باز می شود و سر آخر جعبه نهایی یا خالی است و یا حداکثر حاوی شی ایست که میتوانست در یک جعبه کوچک ارائه شود.هرگز خطابه های تکراری و کشدار برایم قابل تحمل نبوده است (مگر به اجبار مثلا مجلس ختمی باشد) .حتی بهترین کتابها مثل پاکت چیپس که نیمی از آن هواست , بیش از نیمی از مطالبشان میتوانست نباشد. به نظر من به صرفه نیست که یک تشک ابری! بزرگ را تا آخر بلعید به امید آنکه شاید در حاشیه آن فندقی پنهان شده باشد. لطفا اگر اشتباه میگویم موضوع را مقداری بیشتر روشن کنید.

    Thumb up 0

  • سمانه هرسبان می‌گه:

    الان که منم فکر میکنم از تنها چیزی که از دانشگاه و این همه درس خوندن یادمه فقط چیزایی که تو حاشیه یاد گرفتم. البته من از ترمودینامیک فقط آنتروپی یادمه :-) من عاشق انتروپی بودم :-)

    Thumb up 1

  • حاج حسین می‌گه:

    اشکال کار من اینست که بعضی مواقع کلاً به حاشیه می پردازم و از اصل مطلب، غافل می شوم!

    Thumb up 5

  • mostafa می‌گه:

    Salam ghaye shabanali vaghean az khondane matneton lezat boodam
    Bardashti ke man az in mozo dashtam in bood ke sare kare ma ba nakhod agahe afrade va amozesh be shkle gheyre mostaghim tasire behtari daree
    Va kamelan moafegham ba nazariyaton
    Tarife infection va injection ham ziba bod fekr mikonam be daroni va bironi bodan asarat bar migardi
    Vali jalebtar az on Mano yade filme inception endakht ke ham rasta ba jomalate shomast ke darbare nakhodaghhe
    Pishnahad mikonam age nadidid hatman bebinid
    Dar zem az sokhanraniye shoma dar seminar kasbo kar besyar lezat bordam
    Omidvaram roshan fekrani mesle shoma hamishe dar in jame honor dashte bashand
    Pirozo moafagh bashid

    Thumb up 5

  • سجاد سلیمانی می‌گه:

    محمدرضا عزیز، مهندس گرامی، سپاس از شما و عرض تبریک روزتان!
    بر این باور در هاله ای ابهام بودم اما نه به این شفافیت و تببین شده که شما فرمودین، حال حرفتان را کاملا قبول دارم. “لبّ کلام” هایی که فراموش کرده ایم اما قبل و بعدش، شده مرام زندگی مان و….
    از اینکه تو را مرور میکنم، خوشحالم. شاد و خرم باشی

    Thumb up 0

  • فرشته ترحمی می‌گه:

    واقعا زندگی فراتر از اونیه که ما فکر میکنیم. حاشیه هر تجربه،اتفاقی فراتر از اونه

    Thumb up 0

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *