قوانین زندگی من (۴) – فقط یک گام بیشتر!‍

خانم مروتی را خوب یادم هست. اگر چه سیزده سال از آخرین باری که او را دیدم گذشته است. برای تایپ بخش‌هایی از کتاب انسیس (اولین کتاب تالیفی زندگیم) با او آشنا شدم. زرنگار می‌دانست. برای دوستانی که جوان‌تر هستند و زرنگار برای آنها نام آشنایی نیست باید بگویم که زرنگار برنامه ای برای تایپ و صفحه بندی بود که در آن سالها خیلی رایج بود. آن روزها هنوز Quark و Word و InDesign رایج نبودند و صفحه بندی متون فارسی در زرنگار و برنامه‌های مشابه انجام می‌شد.

البته کار صفحه بندی توسط او به دلایلی انجام نشد و نهایتاً به دست ناشر انجام شد. اما آنچه برای من از خانم مروتی ماند، خاطره‌ی یک غروب زمستانی در زیرزمین‌ یکی از پاساژ‌های خیابان انقلاب بود که هنوز هم برایم درس است و می‌کوشم آن را همیشه رعایت کنم.

سرد بود و تاریک و من از راه دانشگاه به خانم مروتی سر می‌زدم که ببینم همه چیز خوب است یا نه. خصوصاً اگر در تایپ فرمول‌ها مشکلی داشت و سوالی داشت، کمکش می‌کردم.

با هم نشستیم و متن‌ها را تطبیق دادیم و کار من تمام شد. خسته بود. آن روز زیاد کار کرده بود. این را می‌شد از چهره‌اش فهمید. کیفش را کنارش گذاشته بود و آماده‌ی رفتن بود. گفتم: شما هم تشریف می‌برید؟ گفت: خسته‌ام. اما یک پاراگراف دیگر تایپ می‌کنم و بعد می‌روم.

به احترام او ایستادم تا وقتی که آن مغازه‌ی کوچک را در آن پاساژ خلوت تعطیل می‌کند، کنارش باشم و لااقل تا پله‌های بالا با او بیایم. وقتی پاراگراف را تایپ کرد به من رو کرد و گفت:

پدر خدابیامرز من قهوه خانه داشت. همیشه شب‌ها که خسته می‌شد و ساعت کار تمام می‌شد و می‌خواست قهوه خانه را ببندد، می‌گفت: به اندازه‌ی یک مشتری دیگر صبر می‌کنم و بعد می‌بندم.

او حریص نبود. ثروتمند هم نبود. پولش را هم راحت برای دیگران خرج می‌کرد. اما می‌گفت: تمام زندگی در آن یک قدم آخری است که بعد از خسته شدن بر می‌داری.

من هم به سبک او، وقتی که خسته می‌شوم و آماده می‌شوم که همه چیز را برای امروز تمام کنم، به یاد پدرم، یک گام دیگر برمی‌دارم. یک پاراگراف بیشتر می‌نویسم و این روزها که مرور می‌کنم، می‌بینم پدرم راست می‌گفت. زندگی در همین یک قدم آخر است.

شاید امروز این حرف برای شما خیلی ساده یا بدیهی یا مسخره بیاید. نمی‌دانم. اما برای من آن روز یک حرف عجیب بود. از این حرف‌هایی که گاهی احساس می‌کنی ابر و باد و مه و خورشید و فلک گرد هم آمده‌اند تا تو در لحظه‌ای، حرفی را بشنوی و از غفلت برخیزی.

همان شب با خودم قرار گذاشتم: یک گام بیشتر…

از آن روز هر وقت زبان می‌خواندم و ذهنم خسته می‌شد، می‌گفتم: باشه. فقط یک جمله‌ی بیشتر می‌خوانم.

از آن روز وقتی کتاب می‌خوانم و مطالعه می‌کنم و چشمان خواب آلودم می‌سوزند می‌گویم: فقط یک پاراگراف بیشتر.

از آن روز وقتی پیاده روی می‌کنم و خسته می‌شوم و می‌خواهم برگردم می‌گویم: یک دقیقه‌ بیشتر.

از آن روز وقتی از کسی به خاطر لطفی که به من کرده است تشکر می‌کنم با خودم می‌گویم: یک جمله بیشتر.

امروز دیگر «یک گام بیشتر» قانون زندگی من شده است. وقتی خسته و فرسوده می‌شوم و می‌خواهم دنیا متوقف شود تا استراحت کنم، یک گام بیشتر بر می‌دارم.

خانم مروتی راست می گفت. پدرش زندگی را خوب فهمیده بود. زندگی در همین یک گام بیشتر است. همین گامی که ذهنت به جسمت یادآوری می‌کند که حاکم من هستم. نه تو.

سالها بعد، این راز ارزشمندم را به دوستی که خیلی اهل فکر و تحلیل بود گفتم. لبخندی از سر تمسخر زد و گفت: این بازی پایان ندارد. در آخر گام بعد هم اگر بخواهی قانون خودت را رعایت کنی، باز باید گام بیشتری برداری. تازه بعد از مدتی تنبل می‌شوی و از قبل به اندازه‌ی یک گام کمتر قدم برمی‌داری.

اما من می‌دانم. می‌دانم که قانونم را خوب می‌فهمم. می‌دانم که منظورم از آن یک گام بیشتر چیست. این را مطمئنم. و باور دارم که آن دوست اهل سفسطه، هنوز هم هیچ گامی در مسیر بهبود زندگی خود و اطرافیانش برنداشته است…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی

+738
  


101 نظر بر روی پست “قوانین زندگی من (۴) – فقط یک گام بیشتر!‍

  • ابی می‌گه:

    در نآمیدی هم دست از فعالیت نکشید که مبادا از تنبلی آسیب ببینید. امام علی

    Thumb up 6

  • سمیرا می‌گه:

    سلام
    الان که دارم این متن رومیخونم یه گام بیشتر برداشتم
    چون تازه از سرکار اومدم وچشمام از فرط خستگی داره میسوزه
    قانون جذابی بود. خداقوت

    Thumb up 4

  • الهام می‌گه:

    هربار این متن رو میخونم با اینکه میدونم داستان چیه و آخرش چی میشه و حتی جمله و خط بعد چیه , مثل آدمی میخونمش که اولین باره میخونه,وسطش که داشتم میخوندم این به ذهنم اومد که من هر دفعه این کار و میکنم :)) مثل بچه ها که هرشب ی داستان تکراری براشون میخونن ولی باز لذت میبرن و میپرسن بعدش چی شد..
    و همینطور با اینکه نمیتونم در سمینار شرکت کنم خبرنامه های هفتگیش برام جالبه, امیدوارم فیلم با کیفیت بگیرید و بعدها اگر شد داخل سایت بذارید..
    :)

    Thumb up 4

  • امید می‌گه:

    سلام
    بارها می خواستم در مورد مشکلم با کارم از شما کمک بخوام، اما از اونجایی که شما رو و خودم رو میشنایم میدونم که نه شما علاقه ای دارید از این مسیرهای کلیشه ای به دیگران نشون بدید و نه من آدمی هستم که بتونم تو این مسیرها گام بردارم، میدونستم باید یه راه با مختصات خودم پیدا کنم
    امروز یکی از جوابها رو گرفتم
    یک گام بیشتر
    ممنون

    Thumb up 2

  • علی یوسفی می‌گه:

    درود بر پدر هایی که هدایت گر اند.
    “پدرم راست می‌گفت. زندگی در همین یک قدم آخر است.”

    سپاسگذارم از مطالب مفیدتان.

    Thumb up 3

  • بهناز می‌گه:

    تاثیر مثبت این نکته همیشه در ذهن من باقی میمونه

    Thumb up 2

  • عالیه غروی می‌گه:

    از دیروز من هم گرفتار یک متن بیشتر شده ام.منتظر یه بهونه م که بین کارهام یه گریز به اینجا بزنم و یکی از نوشته های شما را بخوانم یا توی سایت هایی که برای آموزش زبان معرفی کردید چرخی بزنم. اما آمدن همانا و…
    خوشحالم از این گرفتاری جدید و ممنونم از شما بخاطر این اتفاق!

    Thumb up 2

  • ahmad می‌گه:

    سلام
    ممنون از به اشتراک گذاری، قانون خوبیه، گاها از این قانون استفاده میکنم. با خواندن فقط یک گام بیشتر،از این به بعد آگاهانه در اجرای این قانون بیشتر تلاش خواهم کرد تا لذت بیشتری نصیبم شود.
    ممنون

    Thumb up 1

  • سارا می‌گه:

    عالی…مرسی

    Thumb up 0

  • سلام می‌گه:

    سلام من هم تو زندگی ام این کارو میکنم مخصوصا زمانی که هدفم کاملا روشن (در تایید حرف کاربر نسیم ..)و برام خیلی جذاب که اینجا در موردش میخونم…

    Thumb up 0

  • Ali Jabbari می‌گه:

    سلام
    نگاه جالبی بود
    من هم از امروز شروع میکنم
    یک گام بیشتر:-!

    Thumb up 2

  • علی والا می‌گه:

    درود
    محمدرضا جان، ممنون که باز هم انگشت هامو به چالش نوشتن آوردی.
    قبلا با این سبک آدم ها مشکل داشتم، اینایی که سرشار از تفکر و تحلیل هستند و برای هر چیزی، به هر قیمتی باید یک جواب مونتاژ کنند! ولی وجودشون لازمه، مثل دونه های درشتی هستن که اول از همه توی الک گیر می کنن.
    این ادراکات را باید ازگذشتگان یاد می گرفتیم، از امثال پدر خانم مروتی یا پدر بزرگ نانوای همسرم. اونها خوب می دونستند که یک چایی بیشتر یا یک نان بیشتر یعنی یک خستگی و یک شکم گرسنه کمتر. اونها خودشون رو واسطه حکمت و مجری خدمت میدونستن، تا حتی یک نفر بیشتر، با رضایت از پیششون بره. میدونستن عبادت یعنی خدمت به خلق و شاد کردن یک دل بیشتر، این می شد برکت زندگی ها.
    الان هر کی پرکار باشه بهش میگن حرص مال دنیا داره و اثباب خوشحال وراث فراهم میکنه!
    ما چی داریم واسه نسل بعد؟

    Thumb up 5

  • feri می‌گه:

    انگیزه داد متشکرم

    Thumb up 0

  • نادره می‌گه:

    سلام. محمدرضای عزیز، فقط این نیست که ! گام بیشتر، احساس بیشتر، درک بیشتر، فهم بیشتر و.و و.. ، دیگه شما بیشتر میدونی، که واسه همین انسانیت و کمالات بیشتره که این همه خاص شدین دیگه…موفق باشی هر روز بیشتر:-)

    Thumb up 0

  • حامی می‌گه:

    من یه جورایی بر عکس این قانون را دارم!
    البته در مورد چیزهای آسون که شاید از لحاظ محتوایی مثل قانون شما در بیاد!
    همیشه وقتی ساعتم صبحی زنگ می خورد می گفتم یه پنج دقیقه بیشتر می خوابم، بعد بلند می شم، اما الان یه جورایی خود به خود قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه بیدار می شم. پای تلویزیون که می شستم، اگه قرار بود ساعت ۶ پاشم از پاش، می گفتم حالا بذار یه ده دقیقه بیشتر نگاه کنم، اما حالا ۵ دقیقه به ۶ بلند می شم. یه جور حمله جهت پیشگیری!

    Thumb up 3

  • نسيم... می‌گه:

    وقتىتو مسیرى هستى که دلت میخواد و خودت ساختیش,یه قدم بیشتر خسته ترت نمیکنه…لبخند به لبت میاره و حس غرور!!!
    که:هى…من اینم,سرپا و یه قدم جلوتر از پایان!!!
    اما,امان از وقتى که شرایط مجبورت کنه قدم بردارى
    امان…

    Thumb up 2

  • Ahoo می‌گه:

    خسته ام خسته
    اینقدر که حتی از نگاه به جای گام بعدی می ترسم…..

    Thumb up 2

  • مریم می‌گه:

    سلام
    استاد بعضی از آدمها راهی جز خوشبخت بودن ندارند البته نه به معنی ثروت بیشتر داشتن یا پست و مقام بالاتر داشتن یا …
    بلکه مثل همین خاطره ای که شما ذکر کردید همین که در لحظه ای جایی کسی چیزی به باشد و نکته ای را به شما بگوید و شما لختی در آن تامل کنید و آن را سرلوحه کار و زندگی خود قراردهید و از آن درسها بیاموزید و هر لحظه شما انسان کاملتری شوید براستی که که استاد شما راهی جز خوشبخت بودن ندارید ممنون از اینکه به ما درس زندگی می دهید و به ما یاد می دهید که هر چیزی جنبه های خوب و درستش را ببینیم
    شاد و سلامت باشید

    Thumb up 2

  • سمیه شیرازی می‌گه:

    با سلام و احترام
    من در روزهای غربت که تمام تعلقاتم رو در تهران رها کردم برای ساختن زندگی جدیدم و ساختن خودم و به دورترین شهر ایران کوچ کردم با سایت شما آشنا شدم. جمله ایی که منو جذب ساییتون کرد این بود: علی رو بخاطر عدالتش تصدیق میکنم.(البته مفهوم جمله در ذهنم مانده). از خالق مهربان و حکیم خواسته ام به مثل تمام ثانیه های زندگیم که بهترین افراد رو سر راهم گذاشته، کماکان برایم خدایی کنه
    میخوام یه قدم بیشتر برای هدف هام برای علایقم جلو برم. یه قدم بیشتر از وظیفه، یه قدم بیشتر از علاقه، یه قدم بیشتر…

    Thumb up 8

  • فاطمه می‌گه:

    بعضی جملات را آدم به محض شنیدن جذب میکنه مطلب یه گام بیشتر شما هم برای من از این دست بود.
    سپاسگزارم. عالی بودی

    Thumb up 1

  • امیر محمد می‌گه:

    دوست دارم یه دفتر داشته باشم و همه این نکات بدرد بخور رو توش بنویسم و بکار ببندم. همیشه ترس از اجرا نکردن آموخته ها رو بیشتر حس کردم تا نیاموختن نکته های جدید.

    Thumb up 6

  • امیر محمد می‌گه:

    قشنگ بود. من هم سعی میکنم از امروز انجامش بدم.

    Thumb up 0

  • فاطمه ستقری می‌گه:

    یک گام بیشتر …

    چقدر خوب بود :)

    Thumb up 1

  • مهدی بازیار می‌گه:

    درود به جناب شعبانعلی
    این مطلب جای تامل زیادی داره
    ممنون که باعث میشید چند دقیقه ای فکر کنیم بعد از مطالعه این مطالب

    Thumb up 1

  • سارا می‌گه:

    خوشحالم که با این سایت اشنا شدم.

    Thumb up 4

  • نرگس می‌گه:

    سلام جناب شعبانعلی
    می توانم با صراحت بگویم که مدتی است با نوشته های شما زندگی می کنم….
    تاثیر زیادی در زندگی من گذاشته اند
    متن بسیار زیبایی بود
    بیشتر برای ما بنویسید
    امیدوارم روزی بتوانم چندساعتی مفصل با شما صحبت کنم
    حرف های زیادی برای گفتن دارم….
    سپاس فراوان

    Thumb up 3

  • محمد می‌گه:

    سلام خدمت محمد رضای عزیز
    راستش من هم مثل اون دوست اهل فلسفه شما با خواندن این متن فکر کردم که این بازی پایان نداره. در واقع مشخص نیست که اوم حد و مرزی که باید بعدش اون قدم آخر رو برداریم کجاست. بعد از قدم آخر باز هم میشه قدم دیگری برداشت و الی آخر… اگه ممکنه کمی در خصوص شیوه تشخیص این موضوع توضیح بفرمایید.
    ممنون

    Thumb up 1

  • فریبا حسنی می‌گه:

    باسلام به خدا طبیعت بهاری استاد عزیزم وهمه ی متممی ها یاداین مطلب می افتم زگهواره تاگور دانش بیاموز واقعا توجمع شما بودن لذت بخشه چون تومحیط کاروبیرون این مطالب کمتر گفته میشه درست زمانیکه نیاز به گوش دادن چنین مطالب داری آیا برای شماهم پیش آمده؟

    باآرزوی روز ماه وسالی طلایی برای تک تکتون بهترینهاروبراتون ارزودارم…

    Thumb up 1

  • سارا فرهان می‌گه:

    سلام.
    معلم عزیز از نظر من یکی از رازهای موفقیت شما در زندگی این بوده که درسهایی رو که که از زندگی گرفتین و می گیرین حتی بعد از گذشت سالها نه تنها فراموش نمی کنین بلکه تجربه ها و درسهای آموخته شده رو در زندگیتون عملی می کنید نه مثل خیلی از ما آدمها که فقط تجربه می کنیم اما درسی از تجربه هامون نمیگیریم وگاهی و چه بسا زیاد پیش می آد که به قول قدیمیا از یه سوراخ بارها و بارها گزیده می شیم، به این خاطر که درس نگرفتیم و فراموش کردیم. و فراموش کردن به نظرم یکی از بدبختیای انسانه.
    ازتون ممنونم که درسها و تجربه هاتونو با ما در میون می ذاریدهرچند که در بسیاری از موارد آدم تا خودش تجربه نکنه درک نمیکنه.
    ضمیمه: برام جالبه بعضی وقتا که البته کمم نیست مطالبی که تو روزنوشته ها می ذاریدبه صورت ناپخته و بدوی توذهنم می چرخیده و بهش فکر میکردم یا تجربه و حال و هوای اون روزام بوده و نتیجه ای که داشتم می گرفتم. نمی دونم چرا اینو می نویسم اما دوست داشتم بنویسم که نوشتم، شاید درست و شاید غلط.

    Thumb up 3

  • آشنا می‌گه:

    متنو که خوندم متوجه خستگی چند ماه اخیرم شدم .روحم خسته س. نمی تونم حتی یه قدم کوچک دیگه بردارم …

    Thumb up 0

  • سعید عباسپور می‌گه:

    سلام ..
    گاهی بعد از خستگی و فشار کار وقتی آخر شب (یا گاهی نیمه شب!) پشت فرمون ، به دور از بوق زدنهای راننده‌های دیگه و هیاهوی روز و شلوغی‌ها و عجله‌ها و تندرفتن‌های اجباری ، تو خلوتی و آرامش خیابون با سرعت کم و با آسودگی و آرامش تو خیابونها به سمت خونه میرم ، پنجره خونه‌ها رو نگاه میکنم و میبینم بعضی خاموش هستند و در حال استراحت اما من هنوز خونه هم نرسیدم و حداقل یکی دو ساعت تا خواب و استراحت فاصله دارم! ، با خودم به کارم تو طول روز فکر میکنم و با خودم بررسی میکنم که چقدر ارزش افزوده داشتم تو طول روز .. و کم کم حس خوب ایجاد میشه تو ذهنم که چقدر مفید بودم برای روند کارم و خودم و سازمانم …
    اما …… یه مشکلی دارم .. دقیقا وقتی که از فعالیتم احساس خرسندی میکنم و حالم خوب میشه ، تغییر حال میدم و حالم با افکار منفی بهم میریزه اینکه من یک کارمند ساده‌م و سودی برای من حاصل نمیشه دارم برای سازمانی توانم رو میذارم که شاید قدر منو نمیدونه دارم برای جایی کار میکنم که شاید آینده‌ای برای من نداره و تو اون لحظه‌های خستگی پشت فرمون بعد از خس خرسندی و رضایت از کار و تلاش روزانه احساس منفی و ناخوشنودی از جایگاه فعلی سراغم میاد و اینکه من این رو از زندگی نمیخواستم این آرزوی شغلی من نبود این جایگاه ایده‌آل من نبود من کارمندی نمیخواستم و یه دفه به خودم میام که چقدر از این شغل بدم میاد!!! من که دروس محاسباتی و فیزیکی و دروس تخصصی رشته خودم رو با قدرت گذروندم و عاشق رشته خودم و تولید و صنعت بودم اینجا تو این شغل چکار میکنم و دارم عمرم رو تلف میکنم …
    … و هربار به این فکر میکنم که اگر کسب و کار خودم بود این خستگی‌ها چقدر میتونست شیرین باشه و تو اون خستگی‌های آخر روز (یا نیمه شب) هربار تو رویای کسب و کار خودم غرق میشم و باز با اندوه از سردرگمی‌های خودم تو برنامه‌ریزی و اینکه هیچ مشاور و یا حتی الگویی در دسترس هم ندارم ، ناامیدیم بیشتر و خستگی تو تنم ماندگارتر میشه …
    و تنها تسکین دهنده (موقتی) من حرفهای محمدرضاست که درمورد خودش نوشته بود که زمانیکه تو اون خط آهن دورافتاده تو طبس مشغول بوده و اعتقاد داشته که باید در هر موقعیتی بهترین شکل ممکن کار رو انجام داد ، تسکینم میده که شاید منم دارم به بهترین شکل ممکن کارم رو انجام میدم …… اما … این وسط زمان و توان فکری … چیزیه که نگرانشم با این ۳۰سال عمرم دارم هر روز بیشتر از قبل از دست میدمشون و هر روز بیش از قبل ، از کسب و کار رویای خودم و جایگاه خودم دور میشم ……..
    نمیدونم چرا اینا رو اینجا و امروز نوشتم اما شاید اینجا و حال و هوای اینجا رو به نوعی صمیمی حس کردم و حس نزدیکی با دوستان و محمدرضا باعث شد سفره دل رو باز کنم و کمی از دغدغه‌م بگم … این یک گام بیشتر برای من یادآور چالش این روزهای خودم بود … رویایی دست‌یافتنی نه آنچنان دور از ذهن اما با این سردرگمی‌ها و نداشتن راهنما و زمان کافی (شغلی تمام وقت ۸ صبح تا ۱۰شب در حالت عادی) برای پرداختن و ساختن کسب و کار دلخواه عملا رویای دست‌یافتنی من رو داره به آرزویی دست‌نیافتنی تبدیل میکنه و زمان هرروز بیشتر از دست میره …….

    Thumb up 20

    • سعید عباسپور می‌گه:

      دیروز هم روز بدی بود .. امروز کامنتم رو دوباره خوندم .. همون حس هنوز هست اما امید هم هست اونم به مقدار زیاد! .. محمدرضا با مطالبش و افکارش به من کمک زیادی کرده. تو برنامه‌ریزی امسال مهارتهایی رو گذاشتم که میتونه من رو تو رسیدن به هدفم کمک کنه و میتونه زیرسازی مورد اعتمادی برای من ایجاد کنه تا با خاطری آسوده‌تر فعالیت جدید رو شروع کنم (حتی در اوایل بصورت آزمایشی و محدود) و کم کم شغل فعلیم رو (که البته به سازمانم تا حدودی مدیونم) ترک کنم و به سمت هدف دست‌یافتنی خودم حرکت کنم.
      این برنامه‌ریزی رو هم از محمدرضا یاد گرفتم .. شاید امروز از این شغل لعنتی (که به خاطر شرایط مالی نسبتا قابل قبولی که داره شاید برخی حتی آرزوشو دارند!) بدم میاد شاید با سطحی از مردم برخورد دارم که هر روز از رفتارشون آزار میبینم شاید اون عشق ایده‌آلی که تو ذهن داشتم به خاطر سنم دیگه هرگز برای من حاصل نشه اما هنوز امیدوارم که حداقل شرایط رو با فعالیتهای دیگه کمی بهتر از امروز کنم .. امیدوارم شرایط از اینی که هست بدتر نشه!
      :)

      Thumb up 3

    • فرشته می‌گه:

      سلام آقای عباسپور
      سه سال پیش با احساسات و شرایطی بسیار شبیه شما، تصمیمات سنگینی گرفتم و شروع کردم. امروز در میانه راه جدید هستم ولی متاسفانه با وجود تلاشهای شبانه روزی ام خیلی درها به رویم باز نشد. یکی دو ماهی می شد که خیلی خسته و دلگیر بودم ولی باز در اوج خستگی با اتکا به این آیه قران که ” من یتق الله یجعل له مخرجا” آهسته آهسته کارهام رو جلو می بردم. الان با خوندن این جمله آقا محمدرضا اشک تو چشمام حلقه زد و یک حس خوب درونم بوجود اومد که ادامه بده ، با وجود همه به در بسته خوردن ها و جواب نگرفتن ها ادامه بده.
      امیدوارم تو سال جدید، شما هم بتونید راهی جدید مقابل خودتون باز کنید و به خواسته دلتون برسید. به ۳۰ سال رفته فکر نکنید، به زمان باقیمانده و اهداف قشنگی که میشه توش محقق کرد فکر کنید.

      Thumb up 1

  • Sakineh می‌گه:

    سلام
    با خواندن این قسمت از قوانین زندگیتون ، یاد یکی ازجمله های بزرگان افتادم که گفته ” فرصت ها همچون ابرها در گذرند، پس فرصت های نیک را دریابید ! ” و چقدر خوب می توان از این قانون نه چندان سخت ولی تعالی بخش ، برای بهره گیری از لحظات ارزشمند عمرمون استفاده کنیم.

    علاوه بر قانون “یک قدم بیشتر ” اثر گذار ترین جمله برایم در این روز نوشته جمله ” حاکم من هستم ، نه تو” بود . چون طبق عادت همیشگی که مطالب کلیدی را یادداشت میکنم ، این جمله را روی برگه A4 که پیش رویم بود نوشتم ، دیدم چقدر به دلم نشست، بدون اراده اون رو چندین بار در برگه نوشتم و با هربار نوشتن بغض گلویم را بیشتر می فشرد و در حالی که صورتم خیس اشک بود ، دیدم کل صفحه را با این جمله پر کرده ام . ابتدا گیج بودم و نمیدانستم که چرا با خواندن این جمله اینقدر منقلب شدم .هنوز هم بدرستی نمیدانم ولی گمان می کنم به خاطر موضوعی که جدیدا برایم پیش آمده بود ، من ” قدرت و برتری ذهن بر جسم ” را در خودم کمرنگ دیده بودم و این فقدان برایم درد آور بود .
    محمدرضای عزیز! ممنونم که این موضوع را بیان کردی و مرا به خود آوردی ،این جمله دقیقا همان چیزی بود که من به آن احتیاج داشتم .

    Thumb up 8

  • taranom می‌گه:

    سلام
    خیلی خوشحال شدم محمدرضا جان ( جسارتمو ببخش تو یه برنامه گفتی اینجوری راحتتری صدات کنن و البته منم ایجوری دوس دارم) که این رازو فاش کردی. منم داشتم این رازو، و باهاش یه وقتایی زندگی کردم و یه حس خیلی خوب ازش گرفتم. اون وقتایی که خسته و کوفته از دانشگاه میومدم و میگفتم نه بذار قبل از خواب این یه پاراگرافتم ترجمه کنم بعدش نه بذار این G5 رو هم بخونمو… یه حس سرخوشی ناب میداد بهم! حتی یادمه یه بار بخاطر همین یه گام بیشترا تو دو شبانه روز فقط سه ساعت خوابیدم ولی اون دو روز از بهترین روزای زندگیم بودن! فکر نکن شاید اتفاق خاصی افتاده باشه نه! فقط گام بیشتر برداشتم! این گام ها یه حسی بهم داد که مث یه مسابقه با خودم، دوس داشتم هی بیشتر برم جلو و هی بیشتر این حس سرخوشی رو داشته باشم …
    ممنون که یادآوریم کردی اون روزا رو

    Thumb up 14

  • نازنین می‌گه:

    همیشه یه ترس پنهان از اینکه زیر مطالب کامنت بزارم در من وجود داشت شاید دلیل عمده این قضیه خواندن چندتا از کامنت ها بود اینکه تقریبا تمامی افراط از سطح قابل توجه ای تحصیلات و مطالعه برخوردارند و من نظر خودم رو اونقدر جدی تصور نمی کردم که کامنت بگذارم.
    تا اینکه از طریق یکی از دوستان کتاب«اثر مرکب» دارن هاردی به دستم رسید.
    حالا اشاره می کنم به بخشی از این کتاب که دقیقا ارتباط زیادی با این نوشته داشت.
    رشد واقعی با تکرارهایی اتفاق می افتد که بعد از رسیدن به نقطه ی محدودیت ،انجام می دهید.

    Thumb up 29

    • milaaaaaad می‌گه:

      سلام
      خواشتم تشکر کنم بابت این جمله ی خوبی که از این کتاب با ما در اشتراک گذاشتین.
      و به عنوان یکی از اعضای این خونه امیدوارم بازم شاهد کامنتای خوب شما باشیم.
      بازم ممنون
      بهترین آرزوها

      Thumb up 6

    • محمد معارفی می‌گه:

      نازنین عزیز، سلام
      راستش اینجا خیلی شبیه متمم نیست که کامنتت حتما باید حاوی مطالب علمی باشه و حتما باید ارزش افزوده ( به معنای عرفیش) ایجاد کنی.حداقل برداشت من این شکلیه. همین که حرفی بزنی و حس خوبی ایجاد کنی به نظرم کار کمی نیست.
      بذار دلیل خودم رو در مورد اینکه چرا اینجا رو دوست دارم برات بنویسم که خیلی هم به چیزی که بهش اشاره کردی ربط داره.
      یه زمانی، هرکی تحصیلات سطح بالا در یه دانشگاه خیلی مطرح داشت، برای من آدم خاصی تلقی میشد و برام احترام زیادی ایجاد می کرد و خلاصه در حضور اون فرد کلاً خودمُ عددی نمیدیدم. یواش یواش وقتی چند تایی از این آدما رو از نزدیک دیدم متوجه شدم که تحصیلات سطح بالا الزاماً به معنای عمق زیاد نگاه فرد به زندگی نیست. حتی جالبترش اینه که الآن برای من آدمی که کتابهای کمی خونده اما در مورد همون کتابهای کم، میتونه تحلیل و نگاه خودش رو پرزنت کنه به مراتب ارزشش از آدمی که دهها کتاب خونده و فقط جملاتشون رو حفظ کرده محترم تره و ارزشمند تر… من خودم یکی از کم مطالعه ترین بچه هایی هستم که میان اینجا کامنت میذارن. البته به این قضیه افتخار نمیکنم و باید سطح مطالعه م بیشتر بشه گرچه به عمقش بیشتر اهمیت میدم. اما این مطالعه ی کمم معنیش این نیست که عمق نگاهم به زندگی از بقیه لزوماً کمتره و یا فلسفه و نگاه خودم رو برای ارتباط با آدمها و زندگی ندارم.
      من اینجا رو دوست دارم چون صاحب این نوشته ها برای تک تک چیزهایی که در مورشون حرف میزنه یک نگاه عمیق داره. جالبتر وقتیه که حرفهایی رو که خودش میگه که علمی نیست و صرفا ً برداشت خودشه بیشتر دوست دارم تا حرفهایی که از مراجع علمی و معتبر نقل میکنه. فکر میکنم صاحب این نوشته ها میدونه کجاست و چرا اینجاست در حالی که استاد دانشگاهی که استنفورد درس خونده ممکنه خودش هم ندونه چطور تصمیم گرفت اونجا بره و هیچ فلسفه یا عمق خاصی توی نگاهش به زندگی وجود نداشته باشه. البته میدونی که منظور من از گفتن این حرفا رد کردن درس خوندن توی دانشگاه های سطح بالای دنیا یا خوندن کتابهای زیاد نیست… فقط میخوام بگم که مهم اینه که حرفی که میزنی، کاری که میکنی عمق داشته باشه و از وجود خودت بیرون اومده باشه…
      به نظر من ،داشتن تحلیل خاص خودت و به دور از نگاه تقلیدی از جامعه و دیگران نسبت به مطالعه خیلی زیاد یا سطح تحصیلات خیلی بالا اهمیت بیشتری داره. هرکسی میتونه نگاه عمیق داشته باشه اگر بخواد…
      خوشحالم که کامنت گذاشتی
      همیشه تندرست و شاد باشی

      Thumb up 8

  • سیامک کاظم زاده می‌گه:

    اگر در تمام کارها این قانون رعایت بشه.در نهایت هزاران گام جلو تر رفته ایم.و گاهی یکی از همین گامهای بیشتره که همه چیزمونو تغییر میده.میشه گفت گاهی یک گام بیشتر مانند یک شانس بیشتر عمل میکنه.توضیح اضافه :البته منظورم این نیست که وقتی داریم سم مهلکی میخوریم یک جرعه بیشتر بخوریم.لطفا دنبال مثال نقض نگردید.مفهوم یک گام بیشتر روشنه.

    Thumb up 2

  • علیرضا داداشی می‌گه:

    سلام.
    در کتاب «اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابوسعید» حکایتی آمده:
    روزی شیخ ابوسعید ابوالخیر برای سخنرانی و ارشاد و موعظهی خلق به مجلسی وارد شد و جمعی از مریدان شیخ در مجلس انتظار وی را میکشیدند. شیخ در حالی که عبای خود را زیر بغل خود گرفته بود و عبایش بر زمین کشیده میشد در مجلس وارد شد. ازدحام جمعیت جایی برای ورود تازه واردان در مجلس نگذاشته بود.
    یکی از مریدان برخاست و بلند آواز داد که: «خدا رحمت کند کسی را که برخیزد و قدمی پیش نهد» .
    … شیخ که در حین بالا رفتن از منبر بود به سوی پایین روانه شد و از مجلس خارج شد … مریدان را از فعل شیخ تعجب آمد و علت را پرسیدند.
    شیخ گفت: هر آنچه امروز میخواستم بگویم این مرد گفت. «خدا رحمت کند کسی را که برخیزد و قدمی پیش نهد.»

    از وقتی این حکایت را خوانده ام قبل از هر توقفی، مکثی می کنم و از خودم می پرسم:« یعنی واقعاً بیشتر نمی تونی؟»
    ممنون.

    Thumb up 18

  • علیرضا دورباش می‌گه:

    سلام و درود بر همه متممی ها و عرض ادب ویژه به محمدرضای عزیز!
    یه متنی تازگی از یکی از این افراد اثرگذار در LinkedIn می خواندم که نوشته بود خلاقانه ترین ایده ها و تاثیرگذراترین ایده ها اکثرا وقتی فکر و جسم خسته است به ذهن آدما می رسه و استدلال آورده بود که وقتی که سرحال و هوشیاریم طبق قواعد بخش آگاه ذهنمان به مسائل و چالشش ها می نگریم و لذا افق دید محدودی هم داریم اما در حالت خستگی، این بخش ناخودآگاه ذهن ما است که راحت تر ظهور می کنه و بدون قرار گرفتن در قید و بند مفروضات و محدودیت های متعدد و عمدتا نه چندان قطعی ذهن خودآگاه ما، بسیار خلاقانه تر به مساله و راه حل اون می پردازه
    این هم در تایید فرمایش جنابعالی محمدرضا خان!

    Thumb up 9

  • جواد می‌گه:

    سلام استاد فرهیخته
    مدتهاست که با روزنوشته هات آشنا شدم و سعیم بر اینه که اونها رو با نظراتی که دوستان دربارش میدن بخونم و چیزهای زیادی یاد بگیرم. یکی از شاخصهای روز نوشته هات مقدماتیه که شما برای طرح موضوع اصلی میگید و اون باعث میشه مخاطب با عمق بیشتری مطلب رو بفهمه و در خاطراتش مرور کنه و مثالهایی مانند اون رو در زندگی شخصی خودش ببینه.
    روزنوشته هات به من میگه که همون اتفاقات ساده زندگی اگه کمی فقط کمی بیشتر از قبل بهش توجه و تامل بشه میتونه ما رو از اونچه هستیم خیلی پخته تر کنه.

    Thumb up 5

  • محمدعلی شمس می‌گه:

    سلام
    بیشتر ما ها در مواقعی این روش را داریم مثلا همانطور که احسان در بالا اشاره کرد در حمل کیسه نایلون های خرید یا برداشتن آن ها , در پیاده روی و. .. ولی من اینجا می خوام به چنبه منفی این روش در رانندگی اشاره کنم . در رانندگی پیش میاد که احساس خواب الودگی می کنیم و پلک ها سنگین می شود و باید فورا اتومبیل را متوقف کرده و کمی استراحت کنیم اما مکان یا زمکان توقف را یک گام یک گام جلوتر می بریم .. حالا اون پیچ رو رد کردم میزنم کنار … .. یک کم تحمل کن برسیم به یک جای خوب … و رستوران فلان نزدیکه برسم انجا توقف می کنم و و الی آخر. که متاسفانه گاهی هزینه سنگینی به بار می اره….

    Thumb up 12

  • وحید می‌گه:

    ۲ تا چیز یاد گرفتم:۱- دقیق شنیدن چقد مهمه تو تک تک لحظات زندگی
    ۲- الان که این متن و خوندم می تونم به جرات بگم یه گام به جلو برداشتم

    Thumb up 4

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *