غرق در توهم…

دیروز یکی از دوستان دور قدیمی، زنگ زده بود که عید رو تبریک بگه.

فکر میکنم حداقل حدود دو سال بوده که تماسی از اون نداشتم. وقتی اسمش روی موبایل افتاد تا چند ثانیه فکر میکردم که این چه کسی است و چه میخواهد و من از کجا با او آشنا شده ام…

گوشی را برداشتم. احوال پرسی گرمی کرد…

خجالت کشیدم بگویم او را به خاطر نمی آورم. من هم بسیار گرم احوال پرسی کردم و تعدادی سوال جنریک پرسیدم. از همان سوالهایی که از همه میشود پرسید. بدون آنکه کارکردن حافظه ات زیر سوال برود!

گفت: محمدرضا این چند روزه، چند بار به من فکر میکردی؟ آره؟

خجالت کشیدم بگویم نه. من اصلاً تو را به یاد نمی آورم! گفتم: آره. از کجا فهمیدی؟

گفت: «خدا لعنتت کنه. تو چقدر انرژی های متمرکز داری. هر چهار باری که به من فکر میکردی، تنم میلرزید و حالم بد میشد.

خوشبختانه یکی از دوستانم که در حوزه انرژی متخصص است، به من کمک کرد که حالم خوب بشه و بهم گفت: حتماً زنگ بزن حال اون فرد رو بپرس. منم گفتم زودتر بهت زنگ بزنم بگم تو با این قدرت تمرکز، مواظب باش که به چه کسانی فکر میکنی و انرژی منفی برای اونها نفرست!!»

من هنوز دهانم باز بود و با خودم فکر میکردم که در چه جامعه ای زندگی میکنیم! در چه بستری از توهم رشد کرده ایم و چه کسانی چنین بستری را پهن کرده اند و ذی نفعان آن چه کسانی هستند و قربانیان آن چه کسانی خواهند بود…

برای رشد هر توهمی، یک اکثریت نادان لازم است و یک اقلیت زیرک. این را مطمئنم…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+38
  


35 نظر بر روی پست “غرق در توهم…

  • الف می‌گه:

    سلام

    شما چرا به توهمش کمک کردید و نگفتید چنین چیزی نیست؟

    Thumb up 0

  • کامبیز فصیحی می‌گه:

    ببخشید ظاهرا نام زیبای شما را اشتباه تایپ کرده ام ، با عرض پوزش اصلاح می کنم . سلام جناب شعبانعلی عزیز و گرانقدر

    Thumb up 0

  • کامبیز فصیحی می‌گه:

    منطق فرضی انسان بر مبنای داده های از پیش تزریق شده به مغز در دوحالت انتقال ژنی و اکتسابی بوجود آمده و البته همانطور که شما نیز به زیبایی فرمودید از فاز احساسی در بستر شناخت علمی و تجربه علمی در حال گذر به فازی جدید است ، انسان امروز بخصوص در جامعه بحران زده ما از لحاظ فرهنگی و اجتماعی ( اقتصادی و سیاسی و … را در اینجا نادیده می انگاریم ) دچار نوعی خود فریبی و دروغ پردازی تحمیل شده است ، بگذارید اینگونه بگویم ، سیستم ایمنی عصبی مغز مانند سیستم ایمنی شیمیایی در حال ساخت سیستم ایمنی جدیدی برای مقابله با اطلاعات و داده هاییست که در بستر مفهوم ، فیزیولوژی مغز را دچار بحران کرده ، زیرا تغییرات فیزیولوژیک در حال حاضر ساختار عصبی مغز را تحت فشار قرار می دهد ، مغز با واژه هایی مواجه است که هنوز دارای مفهوم در ک شده ای نیست ، مانند تجهیزاتی که هنوز استاندارد بین المللی برای آنها تعریف نشده اما به یک سیستم یکپارچه صنعتی که دارای استاندارد مشخصی است بصورت کاملا سلیقه ای خورانده می شود ، و البته این سیستم را ناپایدار می کند که شاهد آن در بسیاری از موضوعات مهندسی هستیم . رد آنرا در بسیاری از تولیدات صنعتی ایران شاهدیم ، اما در بسیاری ازکشور های صنعتی پیشرفته این گپ شناسایی شده و متناسب با آن راهکارهایی برای پایدار کردن سیستم اندیشیده میشود.
    بسیاری از دروغ پردازی ها ، اغراق ها و عملکرد هایی از این نوع و عبور از خط قرمز بسیاری از اصول پذیرفته شده ارتباطات اجتماعی ریشه در یک فعل و انفعال کاملا فیزیکی و جسمانی دارد که البته مورد سو استفاده بسیاری از افراد آگاه به این المان ها قرار گرفته و می گیرد .
    افراد برای بیان احساس و افکار و اندیشه خود دچار نوعی بحران شده اند و به هر واژه و یا تفسیری از واقعیت تن می دهند بی آنکه از درون آنرا تایید کنند ، مشکلی که بیش از شناختی و روانی بودن کاملا جسمانی است . خطرناک ترین و مهلک ترین سم در سیستم شناختی مغز که باعث قوی تر شدن سیستم ایمنی عصبی مغز است واژه ها هستند و صد البته واژه هایی که ریشه و اصالتی علمی دارند زیرا سیستم عصبی مغز در حال یادگیری سیستم ایمنی جدیدی است و هنوز در مرحله آزمون و خطا قرار دارد و این سیستم جدید شاید بتواند در چند نسل پیاپی به یک ساختار جدید و پایدار و مفید برای انسان تبدیل شود اما در کوتاه مدت عوراض بیشماری را در پی دارد که بتدریج جامعه بشری شاهد آنست البته این فرآیندی طبیعی در نظام طبیعت است و این ما هستیم که باید بجای طلبکارانه محکوم کردن آن خود را با اصول لایتغرش وفق دهیم ، امروز ما بدون آنکه بدانیم موش آزمایشگاهی مغز خود شده ایم و اگر نتوانیم از همان زاویه ای که مغز مینگرد نگاه کنیم مطمئنا دچار مشکلات و بیماری های ناشناخته عصبی و روانی خواهیم شد که به تدریج وارد اخلاقیت ، فرهنگ و جامعه گردیده و نسل ما و نسل های پس از ما را تهدید خواهد کرد و این نیاز به برنامه ریزی ای چند صد ساله دارد ، جوامعی در جهان جدید پیش رو دوام خواهند آورد که کمتر در بنیان های اجتماعی و سیاسی دچار تغییر و تحول شوند تا بتوانند برنامه هایی طولانی مدت در بستری پایدار برای نسل های آینده خود تدوین کننده .
    مرا ببخشید موضوعات دیگری در این ارتباط در ذهن داشتم که فکر می کنم مناسب این بستر ارتباطی نباشد ، اگر تا همینجا نیز این مطلب را دنبال کردیده اید بر سر من منت گذاشته اید ، بنده را بخاطر جسارت و شاید فضولی در حوزه هایی کاملا تخصصی که شاید زبان علمی آنرا نیز نمی دانم عفو بفرمایید .
    بر فراز قله های تسخیر ناشده سر افراز باشد و پایدار
    پایان (۳)

    Thumb up 1

  • کامبیز فصیحی می‌گه:

    مغز انسان به تایید بسیاری از پژوهشگران و متخصصان مغز و اعصاب و همچنین روانشناسان به واژه بعنوان یک ظرف که حاوی مفهوم است می نگرد و البته مفهوم با معنی لغوی واژه کاملا متفاوت است و به همین دلیل یک واژه منفرد نه با شکل واژه بلکه با مفهوم از (( پیش درک شده )) آن در مغز ترجمه و منجر به واکنش های شیمیایی و الکتریکی و انتقال پیام می شود . به همین دلیل کاملا فیزیکی صرف بکار بردن یک زبان مشترک برای انتقال پیام به معنی موفقیت در انتقال مفهوم نیست ، البته این موضوع جدید نیست و تنها نگرش از زاویه جدید به مفاهیمی است که علوم انسانی به نوعی آنرا فرموله کرده و برای مطالعه آنها متد و روش تعریف و تدوین کرده اند ، اما عصر پیش رو فرصت و مجالی برای بکار بردن و حتی آموختن این متد ها را به انسان نخواهد داد ، دغدغه کشور هایی که به این نقطه رسیده اند ساختن و دقیقا ساختن نسل جدیدی است با تفکری کاملا متمایز و منطقی ساخت یافته بر مبنای روش هایی متناسب با شرایط موجود و هماهنگی این نسل در حال رشد با نسل رشد یافته ای که بخشی از بار تربیتی نسل نو پا را بر عهده دارد و ایجاد تعادل ، هماهنگی و پایداری در فرآیند انتقال .
    مطالب بسیار مفید و جامع شما راجع به منطقی بودن و یا نبودن انسان را گوش کردم و مانند تمامی مطالب دیگر به آنها بطور جدی فکر کرده و به ابزار های شناختی مغز و ذهنم افزوده ام ، اما اگر اجازه بدهید مطلبی به آن بیافزایم ، اصولا عملکرد و یا فرآیندی به نام تفکر و تصمیم گیری منطقی به معنایی که عامه بکار می برند در ماشین مغز انسان جایگاهی ندارد ، مغز انسان در حالت کلی بر مبنای قطبها ، وجوه و مفاهیم متضاد قادر به درک و یادگیری است ( البته در یک مغز پیش رفته منطق فازی و ابزار های دیگری را میتوان در نظر گرفت که البته بطور مصنوعی ساخته شده و از دید مغز تنها یک فیلتر است ) ، استفاده از سیاه ، سفید و خاکستری و بسیاری از تعاریف نوپا در امر نگرش و اساسا آنجا که موضوع بحث مخاطب و شنونده است متاسفانه دارای فایده کاربدی نیست ، یک گوینده می تواند با فیلتر های مصنوعی ساخته شده در مغز و سیناپس های میانبر در زجیره عصبی مغز مفهوم را از فاز دو قطبی خارج کند ولی این زمانی کاربردی است که گیرنده نیز صاحب چنین ابزاری باشد ، در بحث مخابرات فرستده و گیرنده همدیگر را میشناسند ، یک مثلث باید در گیرنده نیز تعریف شده باشد تا دریافت شود .
    ادامه دارد (۲) ….

    Thumb up 0

  • کامبیز فصیحی می‌گه:

    سلام جناب شعبانی عزیز
    مطالعه این دل نوشته شما هم فرصتی شد تا عرض ادبی کرده باشم و تشکر کنم بابت این قدم بزرگی که برداشته اید و البته بهانه ای شد تا بخشی از دغدغه های خودم را بیان کنم پیرو سخنان جامع جناب دکتر شیری در باب رواج پیدا کردن اصطلاحات و واژه های علمی تخصصی در بین مردم جامعه بدون داشتن دانش کاربردی در باره آنها و البته رواج پیدا کردن خرافات و توهات و تخیل افسار گسیخته .
    بنده علاقه مند به مباحث روانشناسی و فرا روانشانسی و موضوعات مرتبط با آن هستم و سالهاست آنرا دنبال می کنم و البته این علاقه مندی ارتباطی با زمینه تحصیلی و تخصصی بنده ندارد و با عذرخواهی از متخصصان این حوزه ها تنها به عنوان یک پژوهشگر مستقل اظهار نظر می کنم :
    مطلبی که عنوان کرده اید شاید به ظاهر کوتاه ، مختصر و از دیدی دیگر طنزی تلخ به نظر بیاید اما یکی از پایه ای ترین مشکلات جامعه امروز ما و حتی جامع بشری را بیان میکند ، مشکلی که هر روز با آن مواجهیم و به سادگی از کنار آن می گذریم ، بشر امروز در گذرگاه انتقال به عصری جدید بسر می برد و در این انتقال تمامی جنبه های فردی ، اجتماعی ، جسمی و روانی دستخوش تغییر خواهد شد ، زبان ، فرهنگ ، فیزیک بدن ، ژنتیک و بسیاری از المان های فردی و اجتماعی تغییر خواهند کرد و این امریست که جامعه بشری توان مقابله با آن را ندارد ، تنها جوامعی خواهند توانست در عصر پیش رو بنیان و هویت خود را حفظ کنند که نه تنها با جریان این تغییر همراه شوند بلکه آنرا بشناسند و المان های جدید این تغییر بزرگ را درک کنند و شروع به بازشناخت و تکمیل مفاهیمی کنند که حتی ساختار عصبی مغز انسان را دچار تغییر خواهد کرد و این وظیفه صاحبان علم ، معلمان ، استادان و پژوهشگران جامعه است که با ابزاری که در دست دارند بعنوان پیشقراولان این حرکت جمعی جبری !!! جامعه خود را در بستری سالم بسوی آینده ای روشن رهمون شوند .
    ادامه دارد (۱) ….

    Thumb up 0

  • کوشا می‌گه:

    چرا راستشو به دوستتون نگفتید؟

    Thumb up 0

    • shabanali می‌گه:

      اولاً دوستم نبود و نمی شناختمش
      ثانیاً بحث یه جوری جلو رفته بود که نمیشد گفت
      ثالثاً من فقط دنبال قطع کردن تلفن بودم تا اسم این دوست ندیده رو از دفتر تلفن پاک کنم.
      من ترجیح میدم دوستان خرافاتی نداشته باشم
      آخه میدونی دیگه. انرژی منفی اینها منتقل میشه!!!! :))

      Thumb up 8

      • کوشا می‌گه:

        فک کنم یه جورایی حق داشتین 😉 … البته نمی دونم … شاید کار به جاهای باریک می کشید :دی … ولی خب فک کنم منم تو اون شرایط واکنش مشابهی از خودم نشون می دادم 😉 :دی

        Thumb up 0

  • پگاه می‌گه:

    :) دنیا خیلی فراتر از اون چیزایی که با حواس پنجگانمون دریافت میکنیم…ولی برای درک اون فراترها باید ریشه های عمیقی تو زمین داشته باشیم…تو این زمونه هرکس یه چیزی چنگ میندازه تو بتونه آرامش رو در درونش پیدا کنه و این مباحث انرژی و… هم یکی از لوکس ترین مدلهاشه..:) …تو اینجور مباحث کسی که به دریافتی حقیقی رسیده هوار نمیکشه..اون فردی که این اقا بهش مراجعه کرده بهترین توصیه رو بهش کرده…زنگ بزن و این فکر رو رها کن ولی بعید میدونم اون تفسیر از راهنماش بوده باشه…کلا که یه سریها از ضعف و کم سوادی مردوم استفاده میکنن تو کلاسها و کتایها و دوره های کاملا غیر علمی این توهم زدگی رو ایجاد میکنن..من سالهاست که یوگا کار میکنم و بدلیل رفت و آمدم به مراکز مختلف از این دست کلاسها و دوره ها افراد زیاد دیدم…کسی که یک کتاب خونده و همون کتاب رو بدون ذکر نام منبع به عنوان دوره واسه عموم میذاره و جالبه که بدونید آدمهای زیادی هم شرکت میکنن…کسی که هیچی از مدیتیشن نمیدونه و خیلی راحت بی سوادیش و رو روح و ذهن بقیه آزمایش میکنه… تو کلاس یوگا شفای کودک درون میذاره وووو…خب یک سری آدمها هم استعداد باور کردن هرچیزی رو دارن که بهشون خورونده می شه…این دوره زمونه خیلیها واسه خودشون شدن یه پا روانشناس و مشکل گشا…ماشالله ما هم که مشکل کم نداریم تو این مملکت…خلاصه این میشه که یا مدارم در حال افراطیم یا تفریط…خدا خودش آخر عاقبت همه مارو ختم به خیر کند..آمین

    Thumb up 1

  • علیرضا می‌گه:

    محمد رضا سلام
    من هنوز افتخار اینکه شاگرد شما بشم رو پیدا نکردم و تنها از طریق رادیو مذاکره و رادیو اقتصاد و کلا در فضای مجازی با شما آشنا شدم.
    تا اونجایی که فهمیدم (البته نمیدونم درسته یا نادرست )شما به طبیعت و ایرانگردی علاقه دارید.پیشنهادم اینه که یه تور یکروزه یا دو روزه در ایام عید برگزار کنید تا هم بتونیم از نزدیک شما رو ببینیم و هم اینکه یه کم ما رو نصیحت کنید و افتخار شاگردی نصیب ما هم بشه.حداقل برای ما که شاگرد اول نیستیم تا تو دانشگاه شریف شما رو از نزدیک ببینیم موقعیتی پیش بیاد.

    Thumb up 0

  • چنارانه می‌گه:

    :)))
    بقیه چیزها را نمیدانم اما جیغ بنفش توجیه علمی دارد اتفاقا!! مثل فاجعه فرابنفش است. رنگ بنفش کمترین طول موج در میان نور مرئی و بیشترین انرژی را دارد. پس جیغ بنفش یعنی یک جیغ پرانرژی!! حالا مثلا چون مردم با نور مرئی بیش از نور نامرئی مانوس هستند من دیگر جیغ فرابنفش یا جیغ اشعه ایکس یا جیغ پرتوهای گاما یا جیغ پرتوهای رادیواکتیو را پیشنهاد نمیکنم!:)

    Thumb up 0

  • Neda.sh می‌گه:

    سلام استاد
    شما در پاسخ دوستتون که گفته “این چند روز به من فکر میکردی ؟” گفتید “آره از کجا فهمیدی؟” این پاسخ بیشتر به توهمش دامن زده و مزید علت شده
    جالب بود میگفتید نه فکر نکردم شاید پاسخ شنیدنی تری میداد :)

    Thumb up 0

  • امیر می‌گه:

    where you focus, energy goes

    Thumb up 0

  • نیلوفر می‌گه:

    یعنی این اتفاقا از نظر شما هیچ توجیه و مبنای علمی ندارن؟ منظورم این شکلی که دوست شما تعریف کرده نیست. کلا آدمها و انرژیهاشون از نظر شما به هم مربوط نیستند و نمی تونن گاهی همو حس کنن حالا به هر دلیلی؟ من همیشه فکر می‏کردم این ارتباطها وجود دارن و همیشه برام جذاب بودن. احساس می‏کنم ارتباط انسانها چیزی فراتر از این ارتباط ظاهری هست که داریم. حتی گاهی مواردی هم برام اتفاق افتاده. میشه لطفا بیشتر در این مورد توضیح بدین

    Thumb up 0

  • مرتضی می‌گه:

    راستی محمد رضا جان، امروز رفته بودم انقلاب.
    افتخار اینو داشتم یکی دیگه از کتاباتو بخرم واسه خوندن.
    امروز ۵۳ اصل تصمیم گیری رو خریدم.

    Thumb up 0

    • shabanali می‌گه:

      مرتضی جان. امیدوارم آن کتاب رو بپسندی.
      از دوستانم، عموماً شنیده ام که ۵۳ اصل تصمیم گیری، بهترین کتاب از سری کتابهای ۵۳ اصل من است.
      طبیعی است که من مثل پدر و مادر، همه فرزندانم را دوست دارم.
      اما خوشحال میشوم بعداً بازخورد تو را هم بشنوم.

      Thumb up 4

  • مرتضی می‌گه:

    سلام؛
    من خودم از کسانی هستم که اتفاقات مختلف تو زندگیم افتاده بوده که قبلش خواب هایی دیده بودم در موردشون.
    بعد ها که با علم عصب شناسی آشنا شدم، کلاً فلسفه خواب و رویای صادقه برام رفت زیر سوال…
    ولی متاسفاته نه تونستم اثباتش کنم و نه انکارش کنم.
    هنوزه که هنوزه نتوستم ۱۰۰ درصد مطمئن بشم که خواب صرفاً واکنش های عصبی ماست یا واقعاً سفر روحه.

    Thumb up 0

    • shabanali می‌گه:

      مرتضی جان.
      من خودم (شاید مثل تو و خیلی ها) مادری دارم که هر اتفاق بدی برایم می افتد، هر جا که باشم می فهمد!
      نمیتوان وجود چیزهایی را که نمی فهمیم «انکار» کرد.
      اما آنچه من را نگران کرده، این است که «شبه علم» همزمان با توصیف سطحی یک پدیده، راه را برای نفوذ عمقی ده ها خرافه جدید باز کند.
      یک پست جدید هم در مورد این نوشته ام…

      Thumb up 5

  • حمیده می‌گه:

    سلام
    جوابی که به احمد دادین،خیلی مکمل متن بود
    ای کاش همه ما مستند،اهل مطالعه بودیم و اونقد مهارت داشتیم که فرق منبع مستند از غیرمستند رو بدونیم و درگیر بازی های روانی و بازی با کلمات نشیم.

    Thumb up 0

  • نسیم می‌گه:

    به نظر شما انسان ها را می توان از روی دوستانشان شناخت؟

    Thumb up 0

    • shabanali می‌گه:

      من در طول این چند سالی که به طور منسجم، شخصیت شناسی خوندم، فهمیدم که انسانها رو کلاً نمیشه شناخت
      و «شناخت انسان» هدفی است که ظاهراً علم امروز با اون فاصله بسیار زیادی داره.

      Thumb up 3

  • احمد می‌گه:

    شاید بد نباشه که وقتی با چیزی که تو محدوده درک ما نمیگنجه برمیخوریم،یا کاملا از ذهنمون دورش کنیم، یا اگه اونقدر ذهنمون رو مشغول کرده که مارو وامیداره تا برای دیگران هم تعریفش کنیم، قبل از اینکه برچسب خاصی روش بزنیم، از کم و کیفش مطلع بشیم. شاید طرف دروغگوی خیلی ماهری بوده. مثلا بجای اینکه بگه “تو چقدر انرژی های متمرکز داری. هر چهار باری که به من فکر میکردی، تنم میلرزید و حالم بد میشد.” باید میگفت:”تو چقدر حصار انرژی محکمی داری، من همیشه به فکرت بودم ولی تو اصلا منو یادت نمیاد، پس سعی کردم از طریق تلپاتی، تورو به یاد خودم بندازم، و هر چهارباری که تلاش کردم، نه تنها موفق نشدم، بلکه تنم میلرزید و حالم بد میشد. پس رفتم با یه نفر که قدرتش بیشتره مشورت کردم، گفت بهترین کار اینه کا باهاش تماس بگیری، تا هم اسمت دوباره بیاد تو چشمش هم صدات رو دوباره بشنوه و هم ذهنش با تو درگیر بشه، بعدش خیلی راهت میتونی بهش نفوذ کنی”
    البته چیزایی که میگم رو زیاد جدی نگیرید. خیلیها میگن که منم اسکیزوفرن هستم.:-)

    Thumb up 0

    • shabanali می‌گه:

      علم تعریف مشخص داره احمد جان.
      It shall be falsifiable
      باید یا قابل اثبات باشه یا قابل انکار.
      غیر از این هر چه بگوییم از مقوله «باور» یا Belief محسوب میشه.
      اون دوست، اگر حرفهای شما رو هم میزد، قطعاً به همین اندازه من رو تعجب زده میکرد.
      بهتره بخشی از واقعیت رو هرگز ندونیم، تا اینکه به امید دست یافتن به بخشی از اون، انبوهی از توهمات کودکانه مادربزرگانمون رو به اسم شبه علم به خورد مردم بدیم.
      من نمیدونم تخصص شما چیه. اما واقعیت اینه که انرژی، سیب و گلابی و هلو و شلغم نیست که ما راجع بهش به این راحتی حرف بزنیم.
      واحد داره، سیستم اندازه گیری داره، مدیوم انتقال داره، قانون های متعدد ترکیب و تجمیع داره و از زیر مشتق و انتگرال در می آد.
      متأسفم که کتابهای عامه پسند و عموماً طبقه Self-help کتاب فروشیها، نسلی رو به جامعه و جهان عرضه کرده که کلمات علمی رو مثل دانه های تسبیح به زنجیر میکشن و داستان سازی میکنند.
      ما در روش شناسی علمی کلماتی مثل Concept و Construct و Structure و … داریم.
      واقعاً کسی میتونه یک کاریکلماتور مثل «حصار انرژی» رو در چند جمله علمی تعریف کنه؟
      این ترکیب از نظر من فرقی با واژه «جیغ بنفش» نداره.
      متأسفانه گروهی دانشمندنمای خارج از محیط دانشگاه و تحقیق، واژه های علمی سنگین مثل انرژی، کوانتوم، عدم قطعیت رو که تا کنون جز نبوغ های سرشار تاریخ (از جمله اینشتین و پلانک و هایزنبرگ و …) قادر به درکشون نبودند، به تاکسی و اتوبوس و دهان عوام کشیده و استحاله کرده اند….

      Thumb up 4

    • تسليمي می‌گه:

      محمد رضای عزیز و با مطالعه
      من فکر میکنم از دریچه مطلق گرایی و صلب بودن علم آکادمیک به قضیه نگاه می کنی .خیلی از حقایق امروز دنیای ما را علم پانصد سال قبل خرافات و توهم می دانست.ضمن اینکه تجربه نکردن مباحث مختلف و عدم ادراک آنها و یا عدم اطلاع علمی ما از آنها دلیل نمیشود که برچسب شبه علم به آنها بزنیم.
      برای مثال عرض می کنیم شما اصطلاح -جیغ بنفش – را بکار می بری با لحنی که خواننده استنباط می کند که ترکیب جیغ بنفش عجب ترکیب مسخره ای است.مگر جیغ رنگی هم میشود؟آن هم از نوع بنفش
      ولی باید گفت که این اصطلاح ترکیب ادبی است که اولین بار در شعر آقای هوشنگ ایرانی -شاعر و خلبان مطرح و مطرود جامعه ادبی-در دهه بیست بکار برده شد و مفهموم ویژه ای هم دارد.
      راستی انقلاب هم مگر مخملی یا رنگی میشود؟
      از اینها گذشته احساس بدی از برخوردتان با آن انسانبا محبت و ساده و مثبت اندیش داشتم بشاید حس می کنم برخوردتان از سر غرور و تکبر بوده و مملو از ریا و نفاق و دو رویی

      Thumb up 1

  • سهیلا شاهوردی می‌گه:

    افتادم یاد خودم که یه نفرو دوست دارم که اصلا حالی ازم نمیپرسه! کجا دل به دل راه داره؟! این دقیقاً همون توهمی هست که گفتی

    Thumb up 0

  • Elham می‌گه:

    اینجوریشو ندیده بودیم دیگه !!!

    Thumb up 0

  • ندا می‌گه:

    حالا بنده اگه بیاد سایتتون اینو بخونه چنان تنش میلرزه که هیچ متخصصی نمیتونه بهش کمک کنه. مخصوصا با این جمله آخر

    Thumb up 0

  • حمید می‌گه:

    محمد رضا وقتی انرژی منفی می فرستی خوب نشونه گیری کن که اشتباهی به کسی که یادت نمی یاد برخورد نکنه (:

    Thumb up 0

  • رضا می‌گه:

    این شعر سهرابو خیلی دوست دارم:چیزها دیدم در روی زمین:کودکی دیدم، ماه را بو می‌کرد…قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می‌زد…نردبانی که از آن، عشق می‌رفت به بام ملکوت…من زنی را دیدم، نور در هاون می‌کوبید…ظهر در سفره آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود…..میگن امریکاییها دیدن روس ها تو هوا فضا ازشون جلوترن رفتن تحقیق دیدن ریشش تو کتابای اول دبستانشونه..تو ایران بچه قصه شنگول و منگول میخونه که قهرمانش تو خونه قایم میشه تو اینگلیس قهرمانش میاد بیرون با دیو میجنگه..تو المان بچه تو دبیرستان کتاب دنیای سوفی رو میخونه که سیر فلسفه از باستان تا حالاست….ماها واقعا تو وهمیم..به قول خودت از نخواندن نیندیشیدن نکردن ها…همرو بذاریم کنار میشیم اینی که هستیم….من لذت میبرم از نوشته هات…شدم مثل شما به همه رفتارا و اتفاتی که میبینم بش فکر میکنم…و اینو از شما دارم..

    Thumb up 0

  • ش می‌گه:

    ولی من جزئی از همون اکثریت نادانم و همیشه باور داشتم و دارم و خواهم داشت که دل به دل شدیدا راه داره.

    Thumb up 0

  • النا می‌گه:

    واقعا بعضی وقتها توهم از کاه کوه می سازه…. 😉

    Thumb up 0

  • آرزو می‌گه:

    استاد اون چیزی که برام جالب این که برای توهم و شایعه پراکنی زحمت زیادی لازم نیست,فقط کافی با اطمینان حرف بزنی و توجه مخاطب رو جلب کنی.

    Thumb up 0

  • شیما می‌گه:

    بلاخره این دوست را به خاطر اوردید یا نه؟!!….

    Thumb up 0

  • البرت می‌گه:

    خیلی تو توهم بوده
    الان این چیزی که بهش گفتی دروغ سفید بود یا سیاه؟
    فکر میکنم الان به اون دوستش ایمان کامل اورده باشه؟!!
    یکم دلم به حالش میسوزه

    Thumb up 0

  • سهیلا می‌گه:

    بامزه بود

    Thumb up 0

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *