عشق تو مست و کف زنانم کرد

آلبوم مستور و مست همایون شجریان رو چند وقت، به صورت منظم گوش می‌دادم. شاید بیش از صد بار در ماشین، چرخیده بود و تکرار شده بود. اما ظاهراً بیماری عادت چنان فراگیر است و ریشه در ساختار جان ما دارد که به سادگی نمی‌توان از آن رهایی یافت.

این را امروز فهمیدم که آلبوم قطره‌های باران علیرضا قربانی را – که چند هفته است فقط آن را گوش می‌دهم – نداشتم و در بین سی دی ‌های قدیمی‌تر، مستور و مست را پیدا کردم و انقدر ترافیک و سر و صدای مربوط به آن زیاد بود که برای نشنیدن بوق بی دلیل ماشین‌ها، صدای موسیقی را تا آخرین حد بالا بردم.

آخرین (هشتمین) قطعه‌ی مستور و مست، غزل عشق تو مست و کف زنانم کرد بود. از غزلیات مولوی.

من موسیقی نمی‌فهمم. اما احساس کردم بخشی از حس شعر، در موسیقی گم شده است و آن شور در آغوش کشیدن هستی که در اصل شعر هست، در چارچوب دقیق و ساختار محکم موسیقی همایون شجریان، به فراموشی سپرده شده است. به مدد ترافیک، جستجویی کردم و نسخه‌ی کامل را خواندم. جدای از موسیقی، برخی از بیت‌های کلیدی هم حذف شده بود که به نظرم تمامیت شعر را از بین می‌برد.

چند بار آن را خواندم و گفتم اینجا برای شما هم بنویسم. جاهایی که خودم دوست داشتم رو Bold کردم. به قول این متن‌های آکادمیک باکلاس: تاکید از شاعر نیست! از نقل کننده است.

عشقِ تو، مست و کف‌زنانم کرد

مستم و بی‌خودم، چه دانم کرد؟

غوره بودم. کنون شدم انگور

خویشتن را تُرُش چه تانم کرد؟

شِکرین است یار حلوایی

مشتِ حلوا در این دهانم کرد

تا گُشاد او دکان حلوایی

خانه‌ام بُرد و بی‌دکانم کرد

خَلق گوید: چنان نمی‌باید

من نبودم چنین! چنانم کرد

اولاً خُم شکست و سرکه بریخت

نوحه کردم که: او زیانم کرد!

صد خُم می به جای آن یک خُم

در خورم داد و شادمانم کرد

در تنور بلا و فتنه‌ی خویش

پخته و سُرخ رو، چو نانم کرد

چون زلیخا ز غم شدم من پیر

کرد یوسف دعا، جوانم کرد

می پریدم ز دست او چون تیر

دست در من زد و کمانم کرد

پُر کنم شُکر، آسمان و زمین

چون زمین بودم آسمانم کرد

از ره کهکشان گذشت دلم

زان سوی کهکشان، کشانم کرد

نردبان‌ها و بام‌ها دیدم

فارغ از بام و نردبانم کرد

چون جهان پر شد از حکایت من

در جهان همچو جان نهانم کرد

چون مرا نرم یافت همچو زبان

چون زبان، زود، ترجمانم کرد

چون زبان متصل به دل بودم

راز دل، یک به یک بیانم کرد

چون زبانم گرفت خون ریزی

همچو شمشیر در میانم کرد

بس کُن ای دل که در بیان ناید

آنچه آن یار مهربانم کرد

———————————

گاهی اوقات، آدم به خود شاعرها غبطه می‌خوره. همیشه گفته‌ام که به خاطر یک جمله‌ی ببین که سایه‌ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می‌شود به فروغ غبطه می‌خورم. اینکه سایه رو که اوج تابع بودن و تقلید کردنه، به صفت سرکشی معرفی می‌کنه و کسی که سایه‌اش سرکش باشد، می‌توان حدس زد که خودش چیست!

اما گاهی، آدم به حال شاعر غبطه می‌خوره. اینکه چقدر حس خوبی داشته مولوی در اون زمان و چه تجربه‌ی خوبی از تحول نگاه و نگرش و چه معنای تازه‌ای تجربه کرده بوده از دنیا.

و چه حس خوبیه متصل بودن زبان به دل و چه اتفاق بزرگیه تبدیل شدن تیری که ذاتش راست قامت بودن و پریدن و رفتن است به کمانی که ویژگی‌اش خم شدن و ایستادن و ماندن است.

غبطه خوردن مودبانه است. گاهی حسادت هم، توجیه دارد. مثل اینجا.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+299
  


39 نظر بر روی پست “عشق تو مست و کف زنانم کرد

  • Nafise lesani می‌گه:

    چه حس خوبیه متصل بودن زبان به دل
    و من باور دارم که این توانمندی شماست، اتصال زبان به دل!!! گاه جملات شما هوش از سر من میبرند از شدت روانی و شفافیت و اثربخشی!
    هین سخن تازه بگو، تا دو جهان تازه شود…

    Thumb up 1

  • رویا می‌گه:

    تو که سرمست و پریشانی و شوریده سری / بکن از کلبه ی ویرانه ی ما هم گذری
    بزن ای عاشق دیوانه،به دیوانه سری / به خدا از من دیوانه،تو دیوانه تری
    صنما زلف پریشان تو را شانه منم / همه شب مست و پریشان در میخانه منم
    همه دانند در این شهر که دیوانه، منم / که منم شهره به شیدایی و بیداد گری
    به خدا از من دیوانه، تو دیوانه تری / به خدا از من دیوانه، تو دیوانه تری
    نگرانم صنما سیر ز جانم نکنی / نگرانم که فدای دگرانم نکنی
    نگرانم که تو رسوای جهانم نکنی / نگر افتاده ز عشق تو به جانم شرری
    به خدا از من دیوانه، تو دیوانه تری / به خدا از من دیوانه، تو دیوانه تری
    صنما کشتی دل را به گل انداخته ام / صنما با خم ابروی کجت ساخته ام
    من دیوانه از آن رو به تو دل باخته ام / که تو هم همچو من، از خویش نداری خبری

    Thumb up 6

  • رویا می‌گه:

    پیشنهاد میدم آلبوم در شب گیسوان تو از پرواز همای رو گوش بدین.عالیه

    Thumb up 3

  • سپهر می‌گه:

    توی همین آلبوم میگه:
    پیوند عمــــــر بسته به مویی ست هوش دار!
    و با شنیدنش یه نیروی عجیبی حس کردم که خواب از چشمام گرفته ….

    Thumb up 5

  • رویا می‌گه:

    مهم لذتی که از شعر میبری،حسی که شعر بهت منتقل میکنه.وقتی کریشنا مورتی میگه مشاهده شونده و مشاهده کننده یکی است یعنی همین.اگه اینجوری بهش نگاه کنی دیگه غبطه هم نمیخوری.فقط حس خوبی میگیری

    Thumb up 1

  • لوا می‌گه:

    سلام مشتی
    خیلی باخودت و کانالت ومتممت حال کردم
    دمت گرم
    کاش بازم کانال داشتی

    Thumb up 3

  • مسعودي می‌گه:

    چقدر این روزنوشته را دوست دارم. نام استاد و خواننده و شاعر محبوب یکجا جمع شده باشد. مگر می شود که حظ نبرد. نگرش و فکر بعضی انسانها مثل مولانا تحت تاثیر بعد زمان نیست و هیچوقت رنگ کهنگی نمیگیرد. چطور می شود یک شخص با منابع اطلاعاتی کم به نسبت اکنون درک و آگاهی فراتر از انسان امروزی داشته باشد. در واقع کثرت اطلاعات در برخی زمینه ها مجال تفکر و شکوفایی استعدادهای بشری در عرصه های دیگر را از انسان امروزی گرفته.

    Thumb up 2

  • سپیده می‌گه:

    معلم عزیزم از بابت اینکه مجبور شدی سی روز تلفن همراه رو همراهت داشته باشی و برای آموزش ما مثل همیشه هزینه متقبل بشی ممنونم امیدوارم با عمل به هرچیزی که از تو آموختیم زحماتت رو جبران کنیم.
    درس مدل ذهنی متمم رو خیلی دوست داشتم. این درس در درک درست از خودم، اطرافیانم و رویدادهای اطرافم به من خیلی کمک کرد. مطالبی که در کانال گذاشتی سوژه های زیادی برای تفکر در ذهنم ایجاد کرد. خیلی از سوالهایم پاسخ داده شد و خیلی خیلی سوال جدید در ذهنم شکوفا شد که از این بابت خیلی خوشحالم. فکر می کنم تا وقتی سوالی نباشه زندگی هیجانی نداره. محمد رضای عزیز تو به معنای واقعی کلمه معلم هستی. هر گوش شنوایی توانایی فهم مطالب رو داره وقتی تو اونهارو بیان می کنی. راستی مثال فنر رو خیلی دوست داشتم. از بابت حافظ خوانی هم ممنون.

    Thumb up 5

  • فهیم می‌گه:

    با اینکه پست های کانال رو چند باره خوندم ولی مطمینم اگه بار دیگه بخونمش حرف جدیدی توش هست، بنابراین یه کپی از همه مطالب رو برای خودم نگه داشتم.
    تشکر خیلی خیلی زیاد بابت درکی که بخاطر نوشته هاتون به من اضافه شد، حتی در حد ناچیز!

    +میون شب بیداری واسه پروژه ای که فردا باید به استاد تحویل داده بشه، گوش دادن به اخرین فایل صوتی کانال بهترین استراحت بود.

    Thumb up 4

  • mina90 می‌گه:

    امسال برامون حافظ نخوندید استاد
    یلدای همگی مبارک

    Thumb up 0

    • mina90 می‌گه:

      وای استاد چقدر خوبید شما.
      مرسی. برامون حافظ خوندید :)
      راستی ممنون به خاطر کانال. تجربه عالی ای بود. به امید احساس نیاز برای تغییر مدلهای ذهنیمون.

      Thumb up 2

  • علی.ص می‌گه:

    سلام آقای شعبانعلی-البته طبق حرفای خودتون راحتتر هستید بگم محمدرضا- الان که احتمالاً دارید این پیام رو میخونید من احتمالاً در راه شروع دوران آموزشی سربازی هستم. پیام رو کوتاه میکنم. تا حالا ندیدمتون ولی توو این حدود یک ساله که باهاتون آشنا شدم خیلی چیزهای زیادی ازتون یاد گرفتم که هب کمترین ارتباطی با مدیریت و مذاکره داشتند ولی خب توو زندگیم خیلی بدردم خودند. تا جایی که تونستم شما رو به همه معرفی کردم ولی خب مهم نیست که دیگران قدر ندارند، به من چه! خواستم الان که دم آخره پاییزه ازتون بخاطر کانال خیلی عالی ۳۰روزه تون تشکر کنم و بگم از این دوره های یک ماهه کانال تلگرامی هر از چند گاهی بزارید-یه جورایی دوره موضوعی- از بابت ۶تا قسمت صوتی درباره یادگیری هم ممنون فوق‌العاده بودند-به نظرم بهترین پستهاتون بود بازم ممنون. راستی ! خوشحالم که رفتن به سربازی رو به ارشد خوندن بی دلیل ترجیح دادم و الان یه عنوان خوب برا تصمیمم دارم!!!!! اقدام… براتون اقدامات بهتر و بهتر از هر اقدام قبلی آرزو میکنم.
    سپاس

    Thumb up 9

  • کمال می‌گه:

    من هم به زاویه دید شما غبطه میخورم

    Thumb up 1

  • حامد می‌گه:

    سلام.
    محمدرضای عزیز، به عنوان یه شاگردکوچیک، یه خواهشی دارم…
    اگه ممکنه مطالب و نوشته های کانال تلگرام رو حذف نکن…دلم میخواد چندین و چند بار بخونمشون..
    و اگه حذفشون کنی از دستشون میدم…
    دارم درس مدل ذهنی تو متمم رو میخونم، جرعه جرعه ، ممنون میشم امکانی رو فراهم کنی که اگه حتی کانال بسته شد، ما بتونیم به مطالب نوشته شده و فایل های اون دسترسی داشته باشیم.
    خیلی وقته با شمام…از زمانی که فقط روزنوشته ها بود و در اون فایل pdf برای فراموش کردن رو قرار دادید، تا متمم که حالا داره با قدرت به مسیرش ادامه میده.
    خالصانه ازتون تشکر میکنم…معلم خوبم.

    Thumb up 15

  • سلما تیوا می‌گه:

    سلام، به نظر من شاید این انتقاد درست نباشه اگر با این نگاه به موسیقی و شعر بنگریم که وقتی یک شعر قرار است به سادگی خوانده یا نوشته شود، شعر مهم است اما وقتی قرار است شعری به همراه موسیقی بشنویم در واقع اینجا اصل آهنگ و موسیقی است پس میتواند شعر را به خاطر بهتر اجرا شدن موسیقی تغییرات آورد یعنی تا این حد که بخشهایی را کم و زیاد کرد. امیدوارم نظرم خیلی غیر منطقی نباشه

    Thumb up 2

  • مسعود کویری « از دیار سهراب » می‌گه:

    سلام به محمدرضا و دوستان او.
    من شعر بالا رو خوندم و یادی کردم از شعردیوان شمس با صدای دلنشین سالار عقیلی

    ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی
    دل بردی و جان بردی این جا چه رها کردی
    این جا چه رها کردی

    ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی
    دل بردی و جان بردی این جا چه رها کردی
    این جا چه رها کردی
    ای برده هوس ها را بشکسته قفس ها را
    مرغ دل ما خستی پس قصد هوا کردی
    این جا چه رها کردی

    گر قصد هوا کردی ور عزم جفا کردی
    گر قصد هوا کردی ور عزم جفا کردی
    کو زهره که تا گویم ای دوست چرا کردی

    خورشید جهانی تو سلطان شهانی تو
    خورشید جهانی تو سلطان شهانی تو
    بی هوشی جانی تو گیرم که جفا کردی
    ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی
    دل بردی و جان بردی این جا چه رها کردی
    این جا چه رها کردی

    ای یار خطا کردی با یار دگر رفتی
    ای یار خطا کردی با یار دگر رفتی
    از کار خود افتادی در کار دگر رفتی
    از کار خود افتادی در کار دگر رفتی

    صد بار فسون کردم خار از تو برون کردم
    صد بار فسون کردم خار از تو برون کردم
    گلزار ندانستی در خار دگر رفتی

    صد بار ببخشودم بر توبه تو بنمودم
    ای خویش پسندیده این بار دگر رفتی

    Thumb up 8

  • ماهک می‌گه:

    با سلام بابت فایل امروز دامهای شناخت شخصیت در کانال تلگرام ممنون ومتشکر
    یک تقضای پررویانه :لطفا از اینا بیشتر بذارین .

    Thumb up 3

  • خواهرانه! می‌گه:

    یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
    پیش چراغـــم می کشی تا وا شود چشــــــمان من!

    Thumb up 15

  • محسن رجب پور می‌گه:

    سلام
    با تمام احترامی که برای شما قائلم واقعا حسادت در هیچ جاو مکانی توجیه نداره.
    حسادت نسبت به دیگری، یعنی: نخواستن یک صفت یا چیزی برای شخصی که این احساس نسبت به اوست اما خواستنش فقط برای خودمان.
    غبطه خوردن اما معنای خیلی بزرگتری داره: خواستن آن صفت برای شخص و همچنین برای خودمان.
    یکی طبع پست آدم رو میرسونه و اون یکی بلند طبعی و بزرگ منشی شخصو.

    mohsenrajabpour.blog.ir

    Thumb up 9

  • asieh می‌گه:

    واقعا دیگه نمی شه غوره شد. عجب حادثه ایه عشق. بزرگترین امتحان زندگیه.چه عقابهای مغرور قله های استغنا رو که مثل کبوتری رام و پابند نمی کنه.

    Thumb up 6

  • حسین رحیمی می‌گه:

    چه جالب است این دیدگاه های جوان و پر از زندگی.شب خوابیدن با مولوی و بیدارشدن با حافظ و سر کردن با فردوسی و خیام .اما غم آشوب جهان هم آدم را درگیر میکند .؟؟

    Thumb up 5

  • سمانه می‌گه:

    من بیشتر از مولانا به “رینولد نیکلسون” حسودیم میشه.

    Thumb up 2

  • محسن رضايي می‌گه:

    سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه ی کودکان کویم کردی…
    همیشه حس وحال مولوی شایدمهمترین گزینه بوده که بهش فکرکردم.
    ای داد…

    Thumb up 9

  • امیر صیادی می‌گه:

    سلام
    یه اتفاق جالب همراه با این نوشته شما اینه که روز ۲۷ آذر سالگرد درگذشت مولانا هست که به روز “عرس” معروفه و روز وصال جاودانه مولوی با معشوق نامیده میشه. به همین خاطر این روز با ناراحتی همراه نیست و دوستداران مولانا به هم تبریک میگن چون روزی هست که عارف به وصال محبوب خودش رسیده. در قونیه و در در بارگاه مولانا هرساله از ۱۰ تا ۱۷ دسامبر مراسم روز عرس برگزار میشه و رقص معروفی هم به اسم “رقص سماع” اجرا میشه که خیلی جالبه.
    پس روز عرس مبارک :)
    امیر صیادی

    Thumb up 33

  • وحید می‌گه:

    بی بهانه سلام
    جناب شعبانعلی عزیز تووی یکبی از پست هاتون ی مختصر از برنامه روزانتون گفتین که با یک برگ نیایش مخصوص شروع میکنید .. تا ۲ شب ..
    میخواستم اگه خصوصی نباشه درخواستم، الان که همایش و یک سری کارهاتون رو کنسل کردین و به قول شب هنگام با شعر مولوی میخوابین و… ،اگ امکانش هست یک بار دیگ مختصرا برنامه روزانتونو بگین !
    بیشتر از بعد تلاش و پشتکار برام مهمه که بدونم چقدر زمان و انرژی میزارین که این حرف های ناب و کاربردی رو مینویسین
    اگ کامنتم رو وقت نکردین جواب بدین اما من بازم تنها سایتی که هر روز بهش سر میزنم روزنوشته های شماست
    یا حق

    Thumb up 19

    • عادله می‌گه:

      سلام…برای من هم همیشه این سوال بوده که چه کار کردین که این همه حرفهای ناب میزنین؟حرفهایی که به دل میشینه با چندبار خوندن هم خسته نمیشه
      خوشحالم از اینکه مثل سابق وقتی میام سراغ لپ تاپ و اینترنت وبگردی های بی هدف ندارم . به خاطر روزنوشته ها و متمم میام…

      Thumb up 14

  • بهروز می‌گه:

    محمدرضای عزیز نمی دانم تو با مدل ذهنی تکامل یافته تر و خاص خودت چه برداشتی از این غزل مولوی می خواهی بکنی ، ولی بدان که اگر تو کمان شدن را برگزیده ای ، دوستداران تو اگر بتوانند ، تیرهایی خواهند بود که دورتر و دورتر خواهند پرید . به گمانم تا جایی که همان حسی که ” آرش ” داشت را تو نیز تجربه کنی .

    دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
    به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
    در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
    به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
    .
    .
    به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین
    که هر دیگی که می جوشد درون چیزی دگر دارد
    .
    .
    .
    .
    چراغست این دل بیدار ، به زیر دامنش می دار
    از این باد و هوا بگذر ، هوایش شور و شر دارد
    چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه ای گشتی
    حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
    .
    .

    ما به دکان تو نشسته ایم و کاسه بدست در کنار دیگ تو ایستاده ایم . هرچند که دکان تور روی server هایی که به تو سرویس می دهند نصب شده باشد و ما از پشت مانیتور هایمان به شکرها خیره مانده باشیم
    توضیح : کاملترین و بهترین تفسیری که از این شعر دیده ام تفسیر “سیروس شمیسا” است

    Thumb up 31

    • خواهرانه! می‌گه:

      چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
      که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد …

      از پشت مانیتور به شکرها خیره مشو! شیشه را بشکن!

      حجاب ها را پاره کن و پرده ها را کنار بزن! در درون تو شکرستانی است پربار و وسیع و دست نخورده! دو زنبور چشمانت را به درونت بکشان تا از شهد نیشکرهای رسته بر دشت وجودت بنوشند و بر زندگی ات عسل بیافشانند
      این نوشته ها (این وبلاگ وزین) فقط راه را به تو نشان می دهد، رفتن و به مقصد رسیدن با خود توست!
      هشدار که مسیر و مقصد را با هم نیامیزی!
      از زیبایی های مسیر لذت ببر ولی در آن درنگ نکن، نایست که مرداب می شوی. مثل رود باش که از میان دشت ها و چمنزاران و جنگل ها تماشا گرانه عبور می کند اما درنگ نمی کند، پای درختان و گلها فرو نمی رود چون مقصدش دریاست!
      و با اجازه مولانا:
      مسیرت را تماشا کن ولی رو سوی مقصد دار
      که جذب ره شدن شاید ترا از ره بدر دارد!

      Thumb up 27

    • شهاب می‌گه:

      آقا بهروز مطمئنا اولین باری نبود که با این غزل مولانا رو به رو میشم(به خصوص دو بیت اول که هممون به اشکال مختلف دیدیم و شنیدیم) اما بعضی وقت ها اتفاقات و پیشامدهای زندگی دست به دست هم میده و آدم رو به نقطه ای می رسونه که تازه معنی کلمه به کلمه یه بیت تکراری رو میفهمه ؛ البته اصلا بعید نمیدونم که دست تقدیر من رو باخودش کشون کشون ببره و دوباره یه زمان و مکان دیگه من رو با این غزل مواجه کنه و اونوقت تازه میفهمم که حتی امروز هم هیچی نفهمیدم!
      ازتون ممنونم.

      Thumb up 5

  • سجاد می‌گه:

    سلام.من دانشجو هستم.دانشجوی ترم ۵ برق.اول از همه بگم که نمیخوام کامنت بذارم که الان این رشته هستم و ارشد چکار کنم!(چون فکر کنم بعد ۴ سال ادم به یه حداقل هایی تو زمینه رشد فکری دست پیدا میکنه که خودش مسیر آیندشو مشخص کنه و اونو بسازه)
    درسته الان ترم ۵ هستم اما از ترم ۲ تا الان هفته ای حداقل ۳ ۴ بار (بالاخص اول هفته و آخر هفته ها)به سایتت میام و روزنوشته هات رو میخونم.الانم فردا میانترم دارم اومدم اینجا که یکم بین درس خوندنم استراحت کرده باشم.و اولین کامنتمو بذارم.
    نمیدونم حرفی که تو دلمه رو چطور برات بنویسم که منظورمو درست بگیری.
    من از وقتی که با سایتت آشنا شدم طرز فکرم ، نگاهم به اطرافم ،به درسم و حتی تو صحبت کردن با دوستام متفاوت شده.و البته آشنا شدن با سایتت مقدمه ای شد برا اینکه با سایت های دیگه(چه داخلی چه خارجی) آشنا بشم و تقریبا بتونم نقشه آیندمو ترسیم کنم.(لااقل به اندازه یه جوون ۲۱ ساله)
    اینقد این توشته هات منو تحت تاثیر میذازه که حدی نداره.تا اونجا خوشم میاد از نوشته هاتون که حتی شده هفته ای چند بار میخونمشون.اغراق نمیکنم.چون از آدمایی که همچین ویژگی دارن خوشم نمیاد.
    خوشم میاد وقتی داستان زندگیتو میخونم.لذت میبرم وقتی که توشتی”انسان های موفق قبل از صبجانه چه میکنند؟” یا “دکترا نمیخوانم….” با در” ستایش این چند نفر….”یا همون فابل صوتی که درباره ی “شهید” گداشتی و همیشه اونو گوش میکنم تا یه چیزایی رو فراموش نکنم.اما مهمترین نقطه مشترکی که بعد خوندن نوشته هات برام ایجاد میشه اینه که در طول هفته به همین توشته ای که اول هفته خوندم فکر میکنم.اینقد فکر میکنم و قضاوت میکنم که آیا به نظر خودم حرفت درست بوده با نه.
    و اینکه همبشه اگه مطلبی زیبا و دلنشین نوشتی همیشه اون رو برای دوستانم ایمیل میکنم و سایتت رو معرفی مبکنم.
    ممنون از اینکه لااقل نگاهم به آبنده عوض شد.
    و در آخرم یه عذرخواهی بخاطز متن طولاتبم.

    Thumb up 21

  • جواد می‌گه:

    سلام. من امسال کنکور دارم شاید باور نکنین اما همون یه دونه پستی که در مورد کنکور گذاشته بودین ارزشمند تر از همه حرف های مشاوره ای بود که تا به حال شنیدم! خوستم بگم امثال شما کم پیدا میشن هوای خودتونو داشته باشین!

    Thumb up 15

  • امیر می‌گه:

    سلام محمدرضا جان، فهمیدنت سخت است، باید در موقعیت تو بود و بعد با تو همکلام شد. حرف زدن راحت است و عمل کردن سخت.
    فکر کردم شاید بتوانم شیرینی، غمناکی و رازآلودگی شعری از نوذر پرنگ رو با تو تقسیم کنم. اگر وقتت را تلف کردم بر من ببخشای
    امشب از غم در نمی آید صدای اشک من
    شب چه غمگین تکیه داده بر عصای اشک من
    با خیالی آسمانگون چشمه ام را ماجراست
    شسته غم پیراهنش را در صفای اشک من
    دیده ی لعل اشنا داند چه خونها خورده اند
    شبنم ارایان گل پیرایه به پای اشک من
    ای غم ات رنگین تر از خواب گیاهان بهشت
    خنده‌ای گلگون برآور خون بهای اشک من
    گل فشان کن خاطر افسردگان خاک را
    یاد بی برگی بشوی از شاخه های اشک من

    در ضمن این شعر را پوریا اخواص در آلبوم یاد بی برگی اجرا کرده است
    امیر

    Thumb up 6

  • مهدی می‌گه:

    ” فرصت محدودی که به بیدار بودن در این دنیا داریم، حیف است اگر صرف راه رفتن در خواب کنیم.”

    Thumb up 9

  • javad می‌گه:

    محمدرضای عزیز
    هرچه زمان میگذره و نوشته‎هایی شما را در قسمت روزمرگی‎ها می‎بینم بیشتر از پیش به ارزش تصمیم خوب شما پی میبرم.ممنون
    ———–
    از زمانی که فیلم بهترین پیشنهاد( the best offer) را دیدم- بیشتر از یکساله- تصمیم داشتم این فیلم را معرفی کنم و امروز از این فرصت استفاده می‎کنم.

    علیرضا مجیدی عزیز به بهترین نحو پیشنهاد دیدن فیلم “بهترین پیشنهاد” را داده که من قسمت هایی از نوشته را اینجا می آورم

    چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

    دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون

    نام تورناتوره را که می‌شنویم به نام فیلم‌های مالنا، افسانه ۱۹۰۰ و سینما پارادیزو می‌افتیم، شاهکارهایی به یادماندنی که برای همیشه در ذهنمان نقش بسته‌اند و بسیاری از ماها چند بار نگاهش کرده‌ایم، آنها را به دوستانمان توصیه کرده‌ایم و حتی اگر فرصتی هم برای بازبینی آنها نداشته باشیم، هر بار موقعیت‌اش پیش بیاید، روایت‌های عاشقانه آنها را در «ذهن» مرور می‌کنیم و اگر در زندگی‌مان عاشقی‌های قابل اعتنایی را تجربه کرده باشیم، عشق‌های خود را در قالب آنها تخیل می‌کنیم!

    اما اعتراف می‌کنم که بعد از دیدن این فیلم‌ها، سینمای توناتوره را فراموش کرده بودم، شاید به خاطر اینکه ۳ فیلمی که از آنها یاد کردم، آنقدر کامل بودند که که تصور نمی‌کردم، تورناتوره بتواند بار فیلمی هم‌رده آنها بسازد، درست به همین خاطر نه فیلم «باریا» او را دیدم و نه فیلم «زن ناشناس‌»اس را که در سال‌های ۲۰۰۹ و ۲۰۰۶ ساخته شده‌اند و شاید آنها را در فرصتی دیگر ببینم.

    لینک معرفی در سایت یک پزشک:

    http://goo.gl/UUCUnp

    لینک imdb:

    http://goo.gl/KOLXyd

    امیدوارم که این فیلم را ببینید و لذت ببرید.( و این را هم میدانم که شما همه فیلمی را نمی‎بینید و حتی پیشنهاد افرادی را قبول می‎کنید که تا حدودی هم سلیقه باشید)

    Thumb up 23

    • جواد عزیز.
      احتمالاً می‌دانی (یا می‌توانی حدس بزنی) که من به توهماتی مانند نشانه‌ها و همزمانی و سایر داستان‌های خیالی ساخته‌ی ذهن بشر باور ندارم.
      اما هنوز به خودم حق می‌دهم از شیرینی تصادفی هم زمان شدن بعضی از رویدادها لذت ببرم.
      دیروز بعد از یک سال، یک هارد اکسترنال خودم را پیدا کردم و داشتم داخلش می‌گشتم که ببینم چه چیزهایی را می‌خواهم و چه چیزهایی را باید دور بریزیم (که بخشی از ایده‌ی مطلب فراموشی دیروز به همین دلیل بود).
      در آن میان، دیدم فیلم Best Offer روی هارد است. چند بار بین پاک کردن و نگه داشتن آن مردد شدم و فکر کردم.
      چون اگر احساس کنم چیزی را نمی‌خواهم ببینم، پاکش می‌کنم.
      آخرین لحظه یاد خاطره‌های خوبی که از سینما پارادیزو داشتم افتادم.
      گفتم یکی دو روز، صبر می‌کنم و بعد تصمیم می‌گیرم.
      بنابراین می‌توانی لذت من را از دیدن کامنت خودت و لبخندی را که الان بر لبانم نشسته است، تصور کنی.

      در مورد تصمیمی که گرفتم، خودم هم هر روز و هر روز، مصمم‌تر می‌شوم.
      معلمی کردن، نیازمند دانش آموز بودن هم هست. گاهی از ما، آنقدر درگیر معلمی می‌شویم، که علم آموزی را فراموش می‌کنیم.

      خوشحالم که وقتی را که صرف تکرار حرف‌های ثابت در کلاس درس می‌کردم، اکنون به خواندن می‌گذرانم.
      پای حرف مغزهای بزرگ عالم می‌نشینم. از مولوی تا ملاصدرا و از نیچه تا هایدگر.
      فرصت محدودی که به بیدار بودن در این دنیا داریم، حیف است اگر صرف راه رفتن در خواب کنیم.

      گفتن اینها به زبان راحت است. اما لذتش را وقتی می‌شود تجربه کرد که کسی درآمد چند ده میلیون تومانی ماهیانه را دور بریزد و سرگرم جمع کردن پول برای پاس کردن چک اجاره‌ی ماهیانه‌اش بشود و به جایش، شب هنگام با مولوی بخوابد و صبح با حافظ بیدار شود و ظهر، پای حرف کسی مثل دنیل دنت بنشیند.
      نمی‌توانم خوشحالی خودم را از این انتخابی که کرده‌ام، پنهان کنم.
      گاهی انسان تا دم مرگ هم، فرصت نمی‌کند لحظه‌ای از تلاش برای “ترسیم و بهبود تصویر مثبت از خود در ذهن دیگران” دست بردارد.

      Thumb up 131

      • نادر آرین می‌گه:

        محمدرضا سلام.
        وقتی چند خط آخر “گفتن اینها به زبان راحت است. اما لذتش را…”
        رو میخوندم چهره محمدرضایی رو میدیدم که کمتر از ۶ سال داره :-)

        Thumb up 10

    • سمانه می‌گه:

      فیلم زن ناشناس هم فوق العادست، جز معدود فیلمهایی که من بارها دیدم و اگه فرصت کنم باز خواهم دید.

      Thumb up 3

  • رحيمه سودمند می‌گه:

    من هم زمانى به قطعه اى از شعر شاملو غبطه مى خوردم : ” یک شاخه در سیاهى جنگل به سوى نور فریاد مى کشد ” . شاید به خاطر شرایط خاصى بود که آن زمان داشتم ( نمى دانم ) اما امروز به نوشته هاى شما غبطه مى خورم که جملات در اون مثل نت هاى یک سمفونى زیبا ، به دقت چیده شده …

    Thumb up 32

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *