صحبت‌هایی درباره کارآفرینی – برنامه تلویزیونی ایران شهر

محسن امین از دوستان عزیز و بزرگوار من هستند که بعید است کسی در حوزه اجتماعی فعالیت بکند و نمونه کارهای ارزشمند او را ندیده باشد. محسن عزیز و نیز خانم نرگس خانعلیزاده لطف بزرگی به من کردند و یکی از گفتگوهای ما در برنامه تلویزیونی ایرانشهر را پیاده سازی و در روزنامه همشهری منتشر کردند.

از ایشان اجازه گرفتم تا همان متن را در اینجا هم بازنشر کنم. طبیعی است برنامه، یک برنامه عمومی زنده تلویزیونی است. بنابراین اگر جایی محتوا و جملات را درست و مفید می‌بینید، به لطف دوستان عزیزم است و اگر خطایی در آن می‌بینید، اشتباهات و بی‌دقتی‌هایی است که من در برنامه داشته‌ام.

از جمله زحمات محسن امین، یک مجله اینترنتی علمی پژوهشی به نام عصر مس آنلاین است که نمونه‌ای از یک مجموعه تولید محتوای تخصصی صنعتی – مدیریتی است. امیدوارم که این نوع نشریات کیفی تخصصی هم به تدریج گسترش یافته و جایگاه خود را در صنعت محتوای کشور پیدا کنند.

صحبتهای محمدرضا شعبانعلی در برنامه تلویزیونی ایران شهر

زودبازده ترین کار، روزمزدی است

«همیشه خدا را شکر می‌کنم که پدیده‌ای به نام شکست وجود دارد و ما به خیلی از آرزوهایمان نمی‌رسیم. اگر هرکس به هرچه که دلش می‌خواست، می‌رسید که دیگر ما یک جامعه‌ای پر از پزشک داشتیم؛ بدون حتی یک تاکسی که ما را جابه‌جا کند. یا همه مهندس بودیم بدون اینکه یک‌نفر باشد تا ما را درمان کند. یا اینکه همه کارآفرین بودیم، بدون اینکه کسی برای ما و جامعه‌مان کار کند. حالا خوشبختانه شکست در این زمینه به ما کمک کرده. جواب این است: قطعا نه؛ همه نباید کارآفرین باشیم.  طبیعتا ما سعی می‌کنیم کارآفرینی را تبلیغ کنیم اما از طرف دیگر، تمایل ذاتی آدم‌ها به محافظه‌کار بودن و اینکه یک آب‌باریکه‌ای برایمان باشد، باعث می‌شود که به روال عادی زندگی هم برگردیم. اگر در یک جامعه، همه کارآفرین باشند، پس چه کسی کار کند؟» اینها را “محمدرضا شعبانعلی” میگوید، نام تقریبا آشنایی برای همه کسانی که دستی در کارافرینی، مدیریت و تجارت دارند. با او درباره کارآفرین شدن و کارآفرین ماندن حرف زده ایم.

***

مشخصات یک آدم کارآفرین چیست که یک نفر باید آن را در خودش پیدا کند؟

ما دو نوع حرکت به سوی کارآفرینی داریم. اولین نوع، کارآفرینی ناشی از فشار بیرونی مثل کار کردن با یک مدیر بداخلاق است که باعث می‌شود شخص کارش را رها کند و به فکر کارآفرینی بیفتد. می‌گوید ک دیگر نمی‌توانم با او کنار بیایم و باید برای خودم کار کنم. نوع دوم آغاز کارآفرینی، داشتن انگیزه درونی است و شخص ایده‌ای دارد که در مملکت وجود ندارد و به نظر می‌تواند به خوبی آن را اجرا و پیاده کند. نمی‌گویم که شروع کارآفرینی با فشار بیرونی بد است. اتفاقا خیلی از آدم‌هایی که امروز در این عرصه موفق هستند، کسانی هستند که به همین شیوه شروع کرده اند. اما کسی که با فشار بیرونی کارآفرین شده، باید همه‌چیز را دوبار چک کند. بعید نیست کسی که با فشار شروع می‌کند، با فشار دیگری ببرد و کار را کنار بگذارد. دوستی داشتم که از کارش جدا شد و گفت می‌خواهم خودم کاری را شروع کنم. پرسیدم چرا؟ چه شده؟ گفت من یک مدیر بد دارم. ۴ ماه گذشت و من دوباره او را دیدم و پرسیدم که از کارت راضی هستی؟ با دلخوری گفت: “نه آن‌طور که دلم می‌خواهد. مردم هم کارهای من را درک نمی کنند!” گفتم شاید تو داری یک خیابان یک‌طرفه را برعکس می‌روی و این مردم نیستند که اشتباه می‌کنند؛ گفت: “تو هم من را درک نمیکنی.”این‌طور فکر کردن درباره همه اشتباه است. این همان فشار بیرونی است که ممکن است باعث شود فرد، یک‌جایی کار را تمام کند و دیگر ادامه ندهد.

چرا ما فکر نمی‌کنیم که خودمان برای خودمان کاری درست کنیم؟ چرا همیشه در روزنامه‌ها دنبال کار می‌گردیم؟

واقعیت این است که ما خیلی تمایل داریم که محافظه‌کار باشیم. از بچگی همین‌طور است؛ برای قبولی در دانشگاه از ما نمی‌پرسند که چه رشته‌ای را دوست داری؟ همه می‌دانند که اگر من موسیقی بخوانم، جزو ۱۰ نفر اول موفق آن عرصه هستم اما می‌گویند که برو مهندس شو که اگر جزو ۱۰ درصد سوم هم باشی، می‌توانی زندگی‌ات را بگذرانی. این یک متوسط قابل قبول است و همان آب‌باریکه‌ای است که اکثر ما به دنبالش هستند.

شما با این روش موافقید؟

می‌شود به جای آب‌باریکه به یک رودخانه بزرگ هم فکر کرد اما گاهی اوقات ممکن است به امید پیدا کردن رودخانه، در بیابان گم شویم. اگر نگاهی به آمار بیندازید، می‌بینید که همه کارآفرین‌ها موفق نیستند. یک‌سری از آن‌ها، شب‌ها در خیابان می‌خوابند و بعضی‌های دیگرشان نگران چک‌های به اجرا گذاشته‌شان هستند. در این مرحله، مهم است که بپذیریم و آماده باشیم و سنگ بزرگ برنداریم. باید مهارت‌ها را بدانیم.

فکر می‌کنید کارآفرینی می‌تواند یک‌جور سبک زندگی باشد؟

سبک زندگی از اینجا شروع می‌شود که من نه‌تنها بتوانم تغییری در زندگی خودم بدهم، بلکه بتوانم کاری کنم که چند نفر دیگر هم تغییری در زندگی‌شان ایجاد کنند. در مدرسه، دانشگاه، سرکار و …؛ اینطور نباشد که دیگران به ما بفهمانند که تو نه‌تنها نقشی نداری، بلکه مجبور باشی حواست را جمع کنی که دیگران زندگی‌ات تو را تغییر ندهند. طبیعتا من نوعی دیگر در ذهنم نمی‌گنجد که بتوانم سهمی در اتفاقات بزرگ داشته باشم. اگر با این ذهنیت کارآفرین شدیم، ۲ سال دیگر که یک کارآفرین موفق نشده‌ایم، نمی‌گوییم که کارم غلط بوده یا من راه را اشتباه رفته‌ام؛ می‌گویم دولت حمایت نکرد، مردم جنس داخلی نمی‌خرند، بانک وام نمی‌دهد. کسی که این حرف‌ها را می‌زند، کارآفرین نبوده؛ فقط دچار یک تب زود‌گذر بوده.
خیلی وقت‌ها چون یکی در یک شغلی موفق شده، همه می‌رویم سراغ همان شغل. یعنی این‌طور به قضیه نگاه می‌کنیم که اگر یک نفر سنگی از چاهی درآورده و آن سنگ خوب بوده، همه به سراغ همان چاه می‌رویم. باید به این نکته توجه داشته باشیم که برگ برنده کارآفرینی کار متفاوت کردن است. البته نه به‌طور قطع و همیشگی ولی به هرحال باید بدانیم که مسیری که دیگران آن را رفته‌اند و هموارش کرده‌اند، به همان اندازه که برای من راحت است، برای دیگر رقبایم هم راحت است.

پس چه کسی باید کارآفرین باشد؟

آدمی که باید فردا ساعت ۸ صبح سرکارش باشد و ۸ و نیم می‌رسد و می‌گوید ترافیک بود، قطعا نمی‌تواند کارآفرین باشد و اگر به دنبال آن برود، اشتباه کرده. چون فردا می‌خواهد بگوید که بانک وام نداد. این آدم امروز باید بگوید که من با وجود اینکه که یک سال است این راه را می‌روم، راه را اشتباه رفتم، یا صبح خواب ماندم، یا تخمین غلط زدم و به جای دو ساعت زودتر راه افتادن، یک ساعت و نیم زودتر راه افتادم. اگر این‌طوری گفت و اینطوری فکر کرد، قطعا می‌تواند کارآفرین باشد و اگر ۵ بار هم شکست بخورد، باز هم می‌تواند جبران کند. اما اگر کسی ترافیک را بهانه دیر رسیدنش آورد، به نظر من بهترین گزینه برای او همان کارمندی است.

مهم‌ترین نکته برای موفقیت در کارآفرینی چه چیزی است؟

کار آفرینی، پشت‌زمینه اش صبر است. نمی‌شود انتظار داشت به سرعت جواب بگیریم. واژه نادرستی جدیدا در جامعه به نام “بنگاه‌های زودبازده” راه افتاده که باعث بروز توقع بی‌جا می شود. در صورتی که زودبازده‌ترین کار، کارگری است. اینکه من امروز صبح بروم کار کنم و عصر، حقوقم را بگیرم.  کمی جلوتر از آن، کارمندی است که من کارکنم و آخر ماه حقوقم را بگیرم. جلوتر از آن، این است که من مدیر یک شرکت باشم نه مالک آن؛ که یک سال تمام کار کنم و هیئت‌مدیره به من پاداش بدهد و آخرین و دیربازده‌ترین کار، کارآفرینی است که من یک ماه، یک‌سال، ۵ سال یا ۱۰ سال سختی بکشم و بعد از این سال‌ها، تازه بخواهم سودش را ببرم. یک جمله معروفی هست که می‌گوید: «کارآفرین کسی است که بتواند سال‌های زیادی با شکم گرسنه بخوابد.» البته به نظر من این تنها تعریف “کارآفرین” است اما “کارآفرین موفق” به این جمله محدود نمی‌شود. کارآفرین موفق کسی است که بتواند ۱۰ نفر دیگر را هم برای سختی کشیدن راضی کند! چون به هرحال کارآفرینی تیم و همراهی می‌خواهد.

ریشه این ویژگی که دوست داریم از همه‌چیز زود نتیجه بگیریم در چیست؟

واقعیت این است که کارآفرینی دقیقا مثل این است که من بخواهم یک ارتش را در زمین جلو ببرم. حالا این ارتش چه چیزهایی است؟ “تحمل” است که باید در من بزرگ و قوی باشد، “توان مالی” من است، “مهارت ارتباطی” من است و “اعتماد” دیگران به من است. اگر ما این لشکر را فهرست کنیم، می‌بینیم که کسی که یک‌نفره سراغ کارآفرینی رفته هم، عملاً یک گروه را هدایت کرده. طبیعتا حرکت دادن چنین ارتشی نیاز به زمان دارد. حالا اگر در این بین، سرمایه‌ای به من تزریق شود، نباید فکر کنیم این سرمایه به تنهایی می‌تواند کار من را حل کند؛ خیلی وقتها مشکل این است که همه‌جانبه‌نگری نداریم، مساله ای که ریشه همه زود‌خواهی‌هاست. همین الان اگر من از یک جمعی بپرسم ریشه تورم در چه چیزی است؟ هرکس فقط یک دلیل خاص را می‌گوید. هیچکس نمی‌گوید که من فکر می‌کنم ۲۰ عامل دارد که من ۳ تای آن را می‌دانم. دقیقا همین حالت در سوال‌های مختلف است؛ مثلا حالا شما بپرس که دوست من، شما چرا شغل نداری؟ فقط یک علت را بیان می‌کند که من به این دلیل است که در حال حاضر بیکار هستم در صورتی که قطعا این‌طور نیست و عوامل مختلفی دست به دست هم داده‌اند. این فرهنگ دقیقا در کارآفرینی موضوعیت دارد  که یک‌نفر فکر می‌کند کارآفرینی فقط به پول نیاز دارد که من آن را دارم پس شروع می‌کنم. یک‌نفر دیگر فکر می‌کند مسئله مهم در کارآفرینی تلاش است که خب من این ویژگی را دارم. اما این را نمی‌دانند که ده‌ها عامل است که باعث موفقیت در کارآفرینی می‌شود.

گسترش کار و تمرکز بر کار گروهی چقدر در موفقیت ملاک است؟

اینکه دو نفر با هم کار کنند و بعد از گذشت چند سال همچنان خودشان باشند و کسی به آن‌ها اضافه نشده باشد، نشانه شکست نیست. از طرفی هم، اضافه شدن افراد مختلف به جمع، نشانه موفقیت نیست. این مترهای عجیبی است که ما دیگران را با آن‌ها می‌سنجیم. گاهی اوقات یادمان می‌رود که موفقیت کارآفرینی، الزاما به این نیست که من چقدر آدم دور خودم جمع کرده‌ام و چقدر آدم را می‌چرخانم. اول از همه به این است که من بار ایجاد شغل را از دوش دیگران برداشته‌ام. یعنی یک نفر برای خودش کار کرد و نرفت به یکی دیگر بگوید که آقا به من حقوق بده. دومین معیار این است که به ارزش‌‌آفرینی نگاه کنیم.  مثلا یک خانم خانه‌دار یک دسر خوشمزه درست می‌کند. وقتی ما از او می‌پرسیم که چقدر برای این دسر هزینه کرده ای؟ می‌گوید دو هزار تومان هزینه کردم و ۱۱ هزار تومان مردم آن را از من خریدند و خیلی هم خوشحال هستند. در حقیقت این خانم ۹ هزار تومان، ارزش افزوده ایجاد کرده. از طرف دیگر، وقتی از مالک یک رستوران درباره سرمایه و سودش می‌پرسیم، به ما می‌گوید من یک رستوران دارم که سالی یک میلیارد در آن تزریق می‌کنم و یک میلیارد و صد میلیون هم فروش دارم. حالا ما با مقایسه این دو با هم نباید فکر کنیم که رستوران دار موفق‌تر است. باید دید کدامشان ارزش افزوده بیشتری نسبت به سرمایه شان ایجاد کرده اند.

برای نکته آخر، در کارافرینی به دنبال چه چیزی باید بود؟

ذاتا اگر قرار باشد که کارآفرین به نظر دیگران نگاه کند، بیچاره است. چون از همان اول راه خانواده می‌گویند که این چه کاری است؟ پاشو برو دنبال یک کار نان و آبدار بگرد. بعد از آن بقیه مردم نصیحت خواهند کرد؛ بنابراین در این عرصه نظر دیگران اصلا نباید برای فرد کارآفرین مهم باشد. اصلش این است که رضایت درونی افراد ارزش اصلی است. اینکه از یک نفر بپرسی راضی هستی؟ و او جواب بدهد، بله؛ دیگر بحث  ندارد. او راضی است. اما اینکه بپرسی تو در زندگیت موفق هستی یا نه؟ و طرف مقابل جواب بدهد بله، موفق هستم. جای بحث دارد. می‌شود رفت و بررسی کرد که او در زندگی‌اش چه چیزهایی دارد که معنای موفقیت می‌دهد. در نهایت  باید بگویم که کارآفرین به دنبال رضایت است نه موفقیت؛ چرا که موفقیت شکست را هم همراه خودش دارد.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+203
  


31 نظر بر روی پست “صحبت‌هایی درباره کارآفرینی – برنامه تلویزیونی ایران شهر

  • عالیه می‌گه:

    “ذاتا اگر قرار باشد که کارآفرین به نظر دیگران نگاه کند، بیچاره است. چون از همان اول راه خانواده می‌گویند که این چه کاری است؟ پاشو برو دنبال یک کار نان و آبدار بگرد. بعد از آن بقیه مردم نصیحت خواهند کرد؛ بنابراین در این عرصه نظر دیگران اصلا نباید برای فرد کارآفرین مهم باشد.”
    سلام. با توجه به متن بالا اگه بخواهیم به بدون توجه به مخالفت ها و بازدارندگی های خانواده، طیق برنامه و اهداف خود پیش برویم. خانواده برچسب خودسری و بی حیایی رو می زنند و می گویند به آن ها بی احترامی می کنیم و… و مخصوصا اگر دختر باشی انتظار ملایمت و احترام و اطاعت و متانت بیشتری را انتظار دارند و تو می مانی و دلی که نمی داند که با ساز دلش برقصد یا دختر خوب و باحیا و سنگین و سر به زیر خانواده باشد.

    Thumb up 0

  • افشار می‌گه:

    سلام
    یکی از روش های جدید کسب درآمد استفاده از شبکه های مجازی است که شاید فروشنده ها بدون داشتن مغازه و پرداخت هزینه های مربوط به آب، برق و … مشغول کسب و کار هستن. به نظر من این روش کسب درآمد یک نوع کارآفرینی به حساب میاد و سود نسبتا خوبی هم داره.

    Thumb up 0

  • سميه می‌گه:

    “کارآفرین موفق کسی است که بتواند ١٠ نفر دیگر را هم برای سختی کشیدن راضی کند”
    این خیلی عامل مهمیه، من دقیقا به خاطر نداشتن این ویژگی البته در کنار ضعفهای دیگه، با تمام تلاشی که برای شروع یه کار نو انجام دادم، نتونستم کارم رو پیش ببرم، چون نتونستم دیگران رو به سختی کشیدن و انجام یه کار جدید و مفید ولی دیربازده راضی کنم.
    البته هنوز هم با اینکه خودم بسیار به این کار اعتقاد دارم، نمی دونم چطور میشه اینکارو انجام داد و مهارت اینکارو چطور باید کسب کرد.
    خوشحال میشم راهنمایی دوستان متمی رو بخونم.

    Thumb up 1

  • سپیده.ر می‌گه:

    سلام محمدرضا!
    امروز برای اولین بار به صورت زنده تو رو دیدم :)
    اول مامان تلویزیونو روشن کرد و داشت از کانال ها عبور میکرد، منم کلا اهل تلوزیون زیاد نیستم. فقط بدون اینکه تصویرو ببینم، یه صدای آشنا شنیدم. اصلا حواسم نبود فکر کردم دکتر شیریه… گفتم مامان بزن همونجا….
    واااای ، محمدرضا شعبانعلیهههه. خواهرمم صدا کردم.
    تعریفت از استعداد چقدر خوب بود.
    ممنون
    راستی برنامه کی هاهست؟ شنبه ها یا یکشنبه ها بالخره(مجری تهش یه چیزایی گفت، متوجه نشدم)

    Thumb up 3

  • غزل می‌گه:

    امروز که برنامه ایرانشهر رو می دیدم ,استعداد رو اینطور تعریف کردی که ما گذر زمان رو در حین انجام اونکار حس نکنیم.
    خیلی از ماها گذر زمان رو وقتی که تو شبکه های اجتماعی میگذرونیم حس نمی کنیم…نمیدونم یعنی خیلی از ماها در ول چرخیدن (اصطلاح عامیانه) استعداد داریم:)) (من باب طنز)

    Thumb up 7

  • محمدجواد علیمحمدی می‌گه:

    سلام
    هر کسی که در مورد کار آفرینی صحبت می کنه ، در بی طرفانه ترین حالات هم بازی رو به نفع کار آفرینی برنده اعلام میکنه.
    اینکه میگن همه که نباید دکتر بشن و جامعه به رفتگر هم نیاز داره ، به نظرم یک نوعی تحقیر و فرض عدم استعداد عالی در خودش داره. اینکه بگیم هر کسی برای دیر کردنش سر کار بهانه بیاره روحیه کارآفرینی نداره و باید کارمند بمونه خواه ناخواه این مفهوم رو پشت سر خودش داره که: کارمندی با روحیه ی بهانه گیری میخونه.(البته منطقا حرف من درست نیست ولی به احساسات پشت حرف هم توجه کنید)
    به نظرم هیچ برتری در هیچ شغلی نیست .اینکه پولهای یک جامعه به سمت یک حرفه سرازیر میشه لزوما دلیل بر ارزشمندی آن شغل نیست. کارآفرین بودن و کارمند بودن هیچ فرقی ندارند، در شرایطی که کارآفرینی سخت است از عهده برآمدن از ریسک ها و زحمات کارآفرینی هم سخت می شود بنابراین کارآفرین به دلیل قدرت عبور از این گردنه ها تقدیر می شود.
    کارآفرین بودن پولداربودن را به ذهن غالب مردم القا می کند، یکی از مهمترین علت های توصیه به کارآفرینی هم برای غالب مردم پول بیش تر و آزادی های آن هست.

    Thumb up 3

    • مسعود می‌گه:

      بهروز جان، من هم دقیقا مثل سپیده حدود ده ساله که تلویزیون ندیدم، البته موردی ممکنه اخبار و یا مستندی رو تماشا کنم، من تلویزیون رو کم کم کنار گذاشتم و وقتی که دانشگاه رفتم و تو خوابگاه تلویزیون نداشتیم، راستش فقط تو سالن تلویزیون یکی بود که همیشه یا فوتبال بود یا برنامه هایی که دوست نداشتم، بعد یه مدت واقعا از دیدن تلویزیون زده شدم و الان وقتی می بینم یه نفر بیشتر از یکی دو ساعت در هفته تلویزیون میبینه ناخودآگاه احساس میکنم طرف انسان حقیری هست که سرمایه اش که همون زمان و پول هست (هرچند پول برق ناچیزه) رو هزینه میکنه تا بذنامه ای رو ببینه که هیچ فایده ای نداره و سودش فقط برای سازندگان و پخش کنندگان اون برنامس، و متاسفانه این انسان ها حتی در خانواده من هم هستند و روزی چند بار ناخودآگاه همین حس بهم دست میده… به نظرم تلویزیون بزرگترین خیانت به بشریت هست. وسیله ای که ما رو از پیشرفت و رسیدن به علایق دور نگه میداره و خط فکری ما رو تعیین میکنه، به ما میگه چی ببین و چی نبین، چه موقع ببین و چه زمانی نبین…

      شخصا فقط برنامه top gear رو تماشا میکنم و گاهی خبرهای مهم مثل توافقات هسته ای و نه بیشتر!

      من ترجیح میدم پادکست گوش بدم، شاید نهایتا هفته ای یک ساعت هم تو یوتیوب کلیپ های کوتاهی ببینم که حالمو خوب کنه. شاید ماهی یه فسلم سینمایی هم از اینترنت بگیرم و تماشا کنم. همین.

      Thumb up 0

  • بهروز می‌گه:

    سلام
    محمدرضای عزیز
    مدتی سوالی در ذهنم داشتم که علاوه بر خجالت جایی مرتبط با این سوال رو هم پیدانمیکردم که مطرح کنم.ولی از شنیدن اینکه از ۲۰ سالگی با تلویزیون خداحافظی کردی واقعا شوکه شدم.برای منی که مدتی بود دغدغه ی شناخت بازیگران,دیدن مسابقات فوتبال,اخبار بازیگران,…رو علی رغم نداشتن وقت کافی داشتم یک جمعه کامل وقت برد تا یک نگاه دقیق بخودم کنم و از بعضی رفتارهای غلط و بیمورد خودم که پای ثابت رفتارهای خیلیا هست شرمنده و شروع بترکشان کنم.
    سوال اصلیم این هست:شما با اینهمه حجم زیاد کار,چطور بسلامتیت میرسی؟لااقل من هیچ جایی ندیدم صحبتی مبنی بر داشتن برنامه منظم ورزشی(اعم از باشگاه یا شخصی)کنی.
    و سوال دوم:محمدرضا جان میشه ندیدن تلویزیون از ۲۰ سالگی رو در یکی دو جمله ی کوتاه تفسیر کنی؟؟؟! واقعا هرچقدر فکر کردم نتونستم بفمم.برای من و هم سنای جوون خودم باورکن نامفهومه
    ممنونم ازت

    Thumb up 0

    • سپیده می‌گه:

      دوست عزیزم من هم تقریبا ۱۰ ساله بیننده ی تلویزیون نیستم و شاید موردی بعضی برنامه هارو به سفارش ببینم ولی شاید هفته ای یک بار تلویزیون روشن بشه در منزل ما. اوایل سخت بود و سعی کردم با رادیو خودم رو سرگرم کنم. خوبی رادیو این بود که لازم نبود میخکوب صفحه نمایش بشی و از کار و زندگی بیوفتی تازه به نظرم خیلی برنامه های آموزنده تری داشت. بعد از مدتی به شنیدن و دیدن فایل های صوتی و تصویری آموزشی روی آوردم که چون مباحث مورد علاقم و گزینش می کردم خیلی لذت می بردم. الان اگر کسی تلویزیون ببینه برام عجیبه و واسش ناراحت میشم. سعی کن در زمینه های مورد علاقت فایل تصویری یا صوتی تهیه کنی و در زمان دلخواه مشاهده کنی. اینطوری تو برای اوقات فراغت برنامه ریزی می کنی نه مدیران مربوطه. مثلا اگه به فیلم یا مستند یا موزیک ویدیو علاقه داری می تونی راحت و با کمی جستجو مجموعه خوبی تهیه کنی. راستی دغدغه حواشی فوتبال و افراد سرشناس هم با مطالعه اخبار این حواشی هر روز بیشتر آدمو معتاد می کنه. کمی مقاومت کن قطعا مدتی از این اخبار بی اطلاع باشی نسبت بهشون بی تفاوت خواهی شد و علاقه به دونستنشون نداری. من معتاد به وب گردی بودم ولی چند ماهی هست که برای وب گردی تنها سایتهایی رو میرم که فقط با مطالبی که در اینجا یا متمم یاد می گیرم مرتبط هستند. موفق باشی دوست من

      Thumb up 2

  • م. محمدی می‌گه:

    با سلام
    ببخشید استاد مفهوم این جمله رو متوجه نشدم
    “باید بگویم که کارآفرین به دنبال رضایت است نه موفقیت؛ چرا که موفقیت شکست را هم همراه خودش دارد.”

    کسی که کاری رو انجام میدهد که در ان رضایت دارد کارافرین است ؟ معمولا کسی رو به عنوان کارافرین به ما معرفی می کنند که در پس شکستهای مختلفی که داشته نهایتا به موفقیت رسیده است و اکنون از رسیدن به هدفهایش و تلاشی که در این راه کرده رضایت دارد

    Thumb up 0

  • عباد می‌گه:

    سلام ممنون از مطالب مفید و خوبتون
    من یه ایده شروع یه کسب و کار اینترنتی رو دارم و در حال کسب دانش این کار هستم و توضیحات شما برای من خیلی مفید بود

    Thumb up 0

  • مهنوش می‌گه:

    معلم عزیزم ،آموزه هاتون اونقدر پر از مفهوم و نکته و تذکر به جا و به موقع هست که اگه در یک برنامه گفته بشه ، باید اون برنامه رو ضبط کرد و چند بار گوش داد و چه بهتر که مثل این گفتگو به رشته تحریر دربیاد و بشه چندین مرتبه خوندش و با هر بار خوندن ، کلی نکته جدید یاد گرفت.
    اما سوالی که برای من پیش اومده اینه که شخصیت آدم ها در مواردی از این دست مثل کارآفرین بودن یا نبودن، از کی ،کجا و چگونه شکل میگیره؟و آیا این شخصیت میتونه در هر سنی و با هر نوع سبک زندگی در گذشته ، با یادگیری مهارت های یک کارآفرین موفق ،تغییر پیدا کنه؟؟
    چون وقتی بیوگرافی و زندگینامه افراد موفق در حوزه کارآفرینی و کسب و کار رو میخونیم متوجه میشیم که اغلب کسانی بودن که از سنین نوجوانی یا اوایل دوره جوانی کار کرده ان ،شاید بارها شکست خورده ان و دوباره کار جدید یا ایده نویی رو شروع کردن و در دورانی که شاکله شخصیتشون داره شکل میگیره ،تجربه های اینچنینی داشتن.و حتی در دوران کودکیشون میشه نشانه هایی پیدا کرد ازینکه این آدم در بزرگسالی احتمالا انسان خلاق و نو آوری خواهد شد و یا میتونه رهبری یک گروه رو عهده دار بشه.مثل همون قضیه معروفی که وجودداره در باره مخترعین که ظاهرا بسیاریشان از دوران کودکی عادت به بازکردن پیچ ومهره های وسایل برقی و مکانیکی خونشون داشتن!!
    چون به خاطر دارم که یکی از اساتید دوران دانشگاهم میگفت شخصیت آدم ها مثل مجسمه ای میمونه که اون پیکره اصلیش عموما تا سن حدود ۱۸سالگی براساس استعدادها ، شرایط و محیطی که در اون بزرگ میشه و بعضی معیارهای دیگه ،شکل میگیره و بعد از اون هر یادگیری و تغییری که هست صرفا مثل ریزه کاری هایی میمونه که میشه روی این مجسمه انجام داد.وتغییر بسیاری ار باورها و ویژگی های ذهنی و رفتاری یک آدم بعد از این سن ،عملا مثل شکستن وخورد کردن این مجسمه هست و دیگه چیزی از این آدم باقی نمیمونه…
    نمیدونم چقدر حرف ایشون درست بوده ولی خیلی برام جالب هست که نظر شما رو در این مورد بدونم . اینکه تغییر درونی در انسانها تا چه اندازه ای و بیشتر در چه مواردی میتونه اتفاق بیفته؟؟واینکه آیا میشه اینطور گفت که یک آدم پتانسیل مثلا کارآفرین شدن رو داره یا کلا یک همچین ظرفیتی درش وجود نداره؟؟!!
    بازهم ازتون ممنونم که می آموزید.

    Thumb up 5

  • آرام می‌گه:

    ممنون مطلب خیلی خوبی بود
    میخوام درباره کارکرد واقعی تلویزیون بگم در اشاره به یک کامنت…واقعا فقط در حد سرگرمی و خبر دادن از اینکه فلان رویداد یا برنامه یا کارشناس قراره باشه خوبه …وقتی کارشناس داخل برنامه میره از میزان کارایی خودش هم کم میشه از بس که محدودیت در اجرا و زمانبندی و مقدمات و موخرات هست و بدتر اینکه زمان کوتاه برنامه ها همونطوری که اشاره کردید فقط باعث ذبح مطلب میشه. البته شاید برای رسوندن دو تا جمله و آشنا کردن سطحی با یه موضوع خوب باشه اما واقعا یادگیری نداره. من هم چندسالی هست تلویزیون نگاه نمیکنم البته مطالعه هم زیاد ندارم اما همون مطالعه کم بسیار بیش از برنامه های تلویزیونی برام حرفی داشته. گرچه ممیدونیم یادگیری وقتی واقعا یادگیری ست که نتیجه ای از اون در رفتار من نشون داده بشه.

    Thumb up 1

  • فواد می‌گه:

    خیلی عالی بود

    Thumb up 1

  • رضا می‌گه:

    من هیچ قسمتی از این برنامه رو ندیدم اما مشکل اصلی برنامه های اینچنینی در تلویزیون اینه که یک کارمند به عنوان مجری میاد با یک کارآفرین صحبت می کنه یعنی کسی که در عمرش یک کبریت هم برای درآمد نفروخته، میاد در مورد کارآفرینی حرف میزنه و سوال می پرسه. نمونه اش برنامه پایش از شبکه ۱ که مجری از مهمان ها می پرسه، من می خوام یه کاری رو راه بندازم از کجا شروع کنم؟! (و بعضاً اصرار هم داره که راهکار گام به گام باشه!!) یا مثلاً چه ایده ای در ایران وجود داره که تا الان عملی نشده باشه؟!!! فکر می کنم اینها بدترین سوالهایی هست که میشه از یه نفر که کار اقتصادی میکنه پرسید. این مجری نمی دونه شروع کار جدید آدرس یک خونه نیست که بگیم از این خیابان و این کوچه برو، به مقصد می رسی.
    یا در مورد ایده، این مجری نمی دونه که یک کارآفرین خودش دنبال ایده های جدید هست بعد چطور این شخص میاد ایده خودش رو جلوی چند میلیون بیننده ارائه بده، و در ثانی نمی دونه ایده ای که جلوی این تعداد بیننده گفته بشه عملاً در همون لحظه سوخته و طرف عرضه اش اشباع شده.
    متاسفانه در تلویزیون جای مجری کارشناس ها خالی هست و صرفاً به مجری هایی که خوب اجرا می کنند بسنده شده.

    Thumb up 16

    • رضا جان.

      من خودم هم این برنامه رو تا حالا ندیده‌ام. مثل همه برنامه‌های دیگه. چون از ۲۰ سالگی که از پدر و مادرم جدا شدم تلویزیون نداشتم.
      (الان هم دارم اما به هیچ جا وصل نیست. حتی به برق! به عنوان دکور گذاشتمش).
      .
      احتمالاً می‌دونی که من در حوزه تلویزیون و تحلیل فضای اون رسانه، به شدت به نیل پستمن ارادت دارم و به همین دلیل فکر می‌کنم که وظیفه تلویزیون در حالت متعارف سرگرم کردنه (Entertainment) و در حالت ایده‌آل نهایتاً شاید آموزش و سرگرمی همزمان (Edutainment).
      وقتی هدف آموزش واقعی باشه، باید زمان بسیار زیادی در برنامه به یک موضوع اختصاص داده بشه و این جهش‌های MTV Style از یک موضوع به موضوع بعدی دیگه خیلی معنا پیدا نمی‌کنه و در اون حالت هم مخاطب خیلی کم می‌شه و هزینه تولید برنامه منطقی نیست.
      .
      شاید یکی از ده‌ها دلیلی که باعث شده که تلویزیون به عنوان یک رسانه منقرض بشه (و به نظر من ده سال بعد ما مفهومی به نام تلویزیون یا حتی لغتی به این اسم نداریم و اون چیزی که به دیوارها نصب می‌شه Display یا صفحه نمایشه. همون چیزی که من ۱۵ سال قبل شروع کردم!).
      .
      طبیعیه که برنامه‌هایی مثل پایش یا هر برنامه دیگری هم درآمدزایی خودشون رو از طریق جذب اسپانسر (که متاسفانه خیلی وقتها با مهمان برنامه یکسان هست!) انجام می‌دهند و نگاه کارشناسی و آموزشی به برنامه، نقض غرض محسوب میشه.
      .
      تعهد تو و علاقه تو رو به آموزش می فهمم. اما مفهوم مجری کارشناس به نظرم یک فرض پنهان در خودش داره و اون پذیرش اینه که تلویزیون در دوران معاصر، می‌تواند ظرفیت آموزشی داشته باشد.
      (که اگر به عشق دوست داشتنی من نیل پستمن علاقه داشته باشی احتمالاً این گزاره رو حتی در نخستین روز اختراع تلویزیون هم تایید نخواهی کرد!)

      Thumb up 47

      • majid sadeghian می‌گه:

        دیشب انقدر حرص خوردم این برنامه رو دیدم که حد نداره اما تحمل کردم شما بیای ببینمت نه به عنوان کارشناس، به عنوان یه دوست که صداش تو گوشمه و نوشته هاش تو ذهنم. وگرنه خیلی از حرفات آشنا بود بنظرم. حالا جالبه من دانشجوی معمولی حالم بد شد . شما چجور اون فضا رو تحمل می کنی خدا می دونه. اما بالاخره منم حس کنم ممکنه حرفام یه جا و برای یه عده مفید باشه میرم و حرف می زنم.

        Thumb up 0

      • سپیده می‌گه:

        چند وقت پیش در همین برنامه پایش مهمانی رو آوردن به عنوان کارآفرین نمونه که باشگاه اشتغال و کارآفرینی راه اندازی کرده بود و آموزش کارآفرینی می داد ولی این آقا وسط بحث علناً گفتن که بعضی جاها باید قانون رو دور زد یا بعضی وقتها مجبوریم رشوه بدیم وگرنه کارمون راه نمیوفته! و گفت خودم هم همین کارو کردم چون کارم راه نمیوفتاد! مجری جوان برنامه هم که تقریبا سکته داشت می کرد خواست جمعش کنه ولی بدتر شد و باز این آقا گفت که اگر می خواین درس اخلاق بدین چرا میگین بیا راجع به کارآفرینی آموزش بده! اینا واقعیتهاییه که باید بدونن جوونها و …
        جدیدا مثالهای زیادی می شنوم که متاسفانه اینو القا می کنه که برای کارآفرین شدن باید مفسد اقتصادی یا اخلاقی هم بود و قانون رو دور زد! ولی به نظر خودم فقط کسایی که راحت طلبند دنبال مسیر های انحرافی و میانبر میرن. معتقدم مسیر قانونی هم هست ولی صبر بیشتری می طلبه.

        Thumb up 0

  • محمد می‌گه:

    سلام محمدرضای عزیز
    از این مطلب خیلی حس خوبی پیدا کردم.
    ممنونم ازت بخاطر اینکه هر بار باعث میشی درک و فهمی پیدا کنم و محکم تر قدم بردارم.
    معمولا کامنت نمیذارم،چون همیشه مجذوب تفکراتت هستم، اما اینبار خواستم قدردانی خودم را اعلام کنم تا بدونی حضورت در زندگیم ارزشمند هست.
    مرسی که هستی.

    پاینده باشی

    Thumb up 3

  • رضا می‌گه:

    سلام

    احتمالاً یادتان باشد چند ماه پیش در جواب یکی از دوستان که از تناقض متمایز و اول بودن پرسیده بود و از یاد دادن آنچه آموخته اید به خیلی ها، از جمله ما؛ یادم هست در قسمتی از پاسختان نوشته بودید وقتی میبینید کسی در حرفه تان خیلی خیلی از شما جلوتر هست حالتان بد میشود و سعی میکنید بهش برسید. این روزها دارم به فاصله ام از محمدرضا فکر میکنم، البته چند ماهه؛ محمدرضا خیلی جلو هستی، خیلی زیاد. آنقدر زیاد که آدم ناامید میشود. وقتی میداند احتمالاً تا آخر عمرش به جایی که تو چندین سال پیش آنجا بوده ای هم نخواهد رسید، برایم سخت و تلخ است، نه اینکه به محمدرضایی که عاشقانه دوستش دارم حسودی کنم، نه؛ بیشتر از خودم و کوتوله بودن خودم حالم بد میشود، از اینکه بودنی کم ارزش و شاید بی ارزش دارم. به شکل غبطه انگیزی، دوست داشتنی و دست نیافتنی هستی

    این روزها احساس میکنم تفاوت معنای دو واژه ناامیدی و بی امیدی را خوب میفهمم و آرزو میکنم معنی همه لغت هایی که می نویسید را هم به همین خوبی بفهمم. بعضی وقت ها به تنبلی ام اِسناد میدهم، بعضی وقت ها به بی استعدادی و شرایط زندگی ام. نمیدانم. واقعا نمیدانم مشکل کار کجاست، و شاید هم نمیخواهم بفهمم. وقتی چند روز پیش در جواب دوستی از “حال خوب” نوشتید حالم بدتر هم شد. وقتی خودم را با فاصله ای به مقیاس سال نوری از “حال خوب” دیدم

    ببخشید بی ربط و غیرآموزنده نوشتم. متاسفانه آدم های ناخوشایندی مثل من هم بازدید کننده سایت شما هستند

    Thumb up 3

  • احسان م می‌گه:

    خواندن این مطلب واقعاً برای کسانی که فکر میکنند با تبلیغ شدید و بوجود آوردن تصوری تخیلی از کارآفرین (کسی که کمتر کار میکنه (به کار کردن بقیه نگاه میکنه!) و پول زیادتری درمیاره مشکل بیکاری را حل میکنند لازمه!

    Thumb up 0

  • رضا می‌گه:

    کاش ویدیو های برنامه ایران شهر رو واسه ما آپلود میکردی
    البته یکی از دوستامون زحمت آپلود قسمت هایی از اون برنامه هارو کشیده که همینجا ازش تشکر میکنم ، اما کامل نیست.
    http://www.aparat.com/imtish

    Thumb up 4

  • الهام می‌گه:

    بی ربط به این متنه ولی همینجا مینویسم.. داشتم سرچ میکردم، چند تا سایت رو سر زدم(سایت های خوبی بودن) این از ذهنم رد شد که چقدر سایت شما مرتبه، همه چی سرجاشه انگار، و همینطور متمم..نمیدونم دقیقن چ واژه ای باید بکار ببرم، سایتاتون راحته.. خیلی خوبه :)

    Thumb up 6

  • ایمان(4px) می‌گه:

    اون جایی که کلمه نفهم پاستوریزه شده حق مطلب ادا نمیشه “گفت من یک مدیر بد دارم…” باید نفهم رو با تاکید محمدرضا روی “ف” گوش داد تا اصل مطلب برای همیشه توی ذهن باقی بمونه 😉
    محمدرضا خیلی خوشحالم که در یک برنامه پخش زنده با پیچیدگی های خاص صدا و سیما تونستی حضور روتین داشته باشی ، وقتی شما رو توی تلوزیون دیدم متوجه شدم روی شما احساس مالکیت دارم احساس می کنم این تو نیستی داری برنامه اجرا می کنی، این ما هستیم داریم برنامه اجرا می کنیم.واقعا ببخشید این از عوارض حضور دائم من در سایت های شماست.

    Thumb up 15

    • مریم می‌گه:

      سلام دوست عزیز
      من متوجه نشدم منظورتون چیه از اینکه این ما هستیم که برنامه اجرا می کنیم ؟ اخه اگر هم همچین حسی باشه بالطبع باید برعکس باشه یعنی اگه یه روزی یکی از ما جایی حرفی بزنه و یا مطلبی رو بگه محمدرضا می تونه حس کنه که این اونه که داره این حرف رو میزنه چون ما داریم از آموزه های ایشون اسفاده می کنیم و ممکنه نظرات و حرفهاش از بین فکر و حرفهای ما بیرون بیاد.ممنون.

      Thumb up 1

      • ایمان(4px) می‌گه:

        سلام مریم عزیز
        حرف شما کاملا درست است و من بابت این جسارت در انتهای صحبتم عذرخواهی کردم ولی نمی شود کنایه من از شدت دوست داشتن محمدرضا رو ندید معمولا ما وقتی عزیزان مان (پدر مادر برادر دوست صمیمی و…) رو موفق و پیروز می بینیم بواسطه رابطه ای که داریم به حق و ناحق خودمون رو سهیم می دونیم و احساس مالکیت داریم.
        نمی دونم چند روز و چند سال است محمدرضا رو می شناسید ، نزدیک هزار روز ، هر روز اینجا سر زدم و یه جورهایی دارم اینجا بزرگ میشم و رشد می کنم چطور میتونم از این احساس صمیمت و مالکیت جلوگیری کنم؟!

        پ.ن: موفقیت و پیروزی در اینجا تحمیل یک معلم آزاد اندیش به صدا و سیمای بسته و دستوری اندیش است و گرنه ما همه می دونیم فکر و عمل محمدرضا فراتر از یک برنامه تلوزیونی است و بیشتر برنامه ایرانشهر که داره از مخاطب های محمدرضا استفاده می کنه.

        Thumb up 4

        • شهرزاد می‌گه:

          آقای ایمان عزیز. سلام.
          می خواستم بگم کامنت شما و حرفهاتون خیلی برام جالب بود. خیلی زیاد ..
          چون من هم دقیقا یک همچین حسی مشابه شما رو داشتم.
          شاید بشه اون حس رو حتی به قول شما به چیزی شبیه احساس مالکیت ترجمه کرد! یه احساس مالکیت شیرین که خودت فقط توی وجود خودت حسش میکنی و در تمام طول برنامه یه لبخند شیرین رو روی لبت مینشونه.
          اینکه حس می کنی اولین باره که داری یه برنامه تلویزیونی رو نگاه می کنی که آدمی که توش حرف میزنه، اینقدر و تا این اندازه برات آشناست و میشناسیش. خودش، حرکاتش، صداش، لحنش، جنس خاطره هاش، جنس حرفهاش، جنس افکارش و …جنس دغدغه هاش…
          و اینکه تک تک کلمه ها و جمله ها (مثلا همین آرزوهای آموخته شده یا تعلیق ذهنی یا …) و مفاهیمشون رو مدتهاست که توی این خونه و متمم باهاشون زندگی کردی و توی عمق وجودت نشسته اند. این کلمات و این جملات و این آموخته ها و این آموزه ها رو بارها و بارها مزمزه کردی و طعمشون رو خیلی خوب میشناسی.
          خلاصه… در تکمیل حرفهای شما میخوام بگم با دیدن این ۱۵ ، ۲۰ دقیقه ای که محمدرضا توی این برنامه صحبت می کرد، من هم حس قشنگ و در عین حال عجیبی داشتم که تا به حال از دیدن هیچ برنامه تلویزیونی به این شکل تجربه اش نکرده بودم.

          Thumb up 4

          • سپیده می‌گه:

            شهرزاد عزیزم منم حس مشابه شما رو داشتم تازه کلی هم استرس داشتم ! (چون محمدرضا گفته بود هنوز هم با سخنرانی جلوی جمع خیلی راحت نیست کمی نگرانش بودم) خوشحالم میتونم معلم عزیزم رو به کسانی که بیشتر شیفته رسانه تصویری هستند و وقت کمی رو به فضای وب اختصاص می دن معرفی کنم و همین کارم کردم.

            Thumb up 2

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *