شریعتی: روشنفکری که انتخاب کرد «پیشرو» نباشد

دکتر علی شریعتی - سایت رسمی محمدرضا شعبانعلیاین نوشته من در مورد دکتر علی شریعتی را عصر ایران به مناسبت سالروز عروج این بزرگوار منتشر کرده است:

از دکتر علی شریعتی، بسیار گفته‌اند و می‌گوییم. نام او جزو نام های بزرگ تاریخ معاصر ماست که تکرار و تکرر آن، هرگز در کلمات و پیامهای ما، رنگ نباخته است. چه زمانی که شب‌هنگام، با نوشته‌های کویری او گریسته‌ایم و چه زمانی که با پیامک‌های طنزی که به نام او، دست به دست گشته، خندیده‌ایم.

در مورد شریعتی، بزرگان ما کم نگفته‌اند و کم ننوشته‌اند. آنچه اینجا می‌خوانید یک تحلیل علمی دقیق و حرفه‌ای نیست. بلکه حرف‌های شهروندی است که مثل صدها هزار ایرانی دیگر این آب و خاک، لحظات تنهایی و ناامیدی خود را در کویر او قدم زده و اسلامیات و اجتماعیات او، عینک متفاوتی را برای نگاه به دین و جامعه، هر چند برای مدتی کوتاه، به او هدیه کرده است.

باید بپذیریم که نقد‌هایی که امروز به شریعتی وجود دارد، به مراتب بیشتر از تحسین و احترامی است که نسبت به او ادا می‌شود. شریعتی، در غبارآلوده‌ترین مقطع تاریخ معاصر ما، ایستاد و حرف زد. نوشت و خواند. او به تعبیر خودش سه گونه حرف برای ما داشت. اجتماعیات که دغدغه‌اش بود. اسلامیات که تلاشی برای تبیین روزآمد باورهای جامعه‌اش بود و کویریات، که چاهی بود که در آن، اندوه و تنهایی‌اش را فریاد می‌کرد.

 کمتر کسی را دیده‌ام که واژه‌ی روشنفکر را زیبنده‌ی او نداند. اما او فاقد یکی از «عادت‌های رایج روشنفکران» بود. بسیاری از روشنفکران جامعه‌ی ما، همیشه کوشیده‌اند پیشرو باشند. پیشرو نه به معنای «داشتن ذهن باز و اندیشه نو»، که این صفت، خود در واژه‌ی روشنفکر مستتر است و اگر به این معنا نگاه کنیم، صفت پیشرو، توضیحی واضح در وصف روشنفکری است.

منظور من از «پیشرو» در اینجا این است که یک روشنفکر، خود جلوتر از کاروان یک ملت بایستد و به سرعت جلو رود و خود را راهبر چنین کاروانی بداند. پیشرو به معنای این که روشنفکر، از فاصله‌ی زیادی که با سطح فهم و دغدغه‌های مردم دارد، لذت ببرد و احساس غرور کند. زندگی خودش را بکند و حرف‌های خودش را بزند و دیگران را «موظف» بداند که «بیشتر بخوانند و بفهمند و بزرگتر شوند» تا «لایق درک اندیشه‌ها و دغدغه‌های او» شوند. درست مانند کاروانی که از یک مسیر کوهستانی صعب و دشوار، به سمت قله می‌رود و کوهنوردی که با غرور و تبختر، بدون لحظه‌ای نگاه به پشت خویش، شتابان گام به پیش می‌نهد و می گوید که وظیفه‌اش باز کردن راه است و پیمودن راه، وظیفه پیروان است. کوهنوردی که اوج لذت را زمانی تجربه می‌کند که از گروه خود، چنان فاصله گرفته باشد که نقطه‌ای محو در دوردست افق به نظر بیاید.

تاریخ روشنفکری این آب و خاک، چنین افرادی را کم ندیده است. کسانی که کتاب می‌نویسند و فیلم میسازند اما اکثر مردم از درک آنها ناتوانند. کسانی که در برج عاج تفکر می‌نشینند و از “فهمیده نشدن” احساس غرور می‌کنند و پیروزمندانه می‌گویند که وظیفه‌ی ما اندیشیدن است و دیگرانی باید بیایند تا حرف‌های ما را بفهمند و آن را به زبان عامه مردم ترجمه کنند. بحث‌هایی که در کافه‌ها، خوانده می‌شوند و در همانجا نیز در لابه‌لای بوی قهوه و دود سیگار گم می‌شوند و به فراموشی سپرده می‌شوند.

با مروری کوتاه به نوشته‌های شریعتی، می‌توان فهمید که او به خوبی از توانمندی «پیشرو بودن» برخوردار بوده است. خوب می توانسته برای خود در گوشه‌ای بنشیند و با واژه‌ها، جمله سازی و فلسفه‌بافی کند. اما شریعتی، ساده حرف زد و ساده نوشت. او در جلوی کاروان مردم راه نرفت. او سالهای پنجاه، در کلاس تاریخ تمدن، زمانی که دانشجویان با فریاد کلاس او را قطع می‌کردند و می‌گفتند که نباید فرصت نبرد مسلحانه را با مرور داستان های خاک خورده تاریخ تمدن، هدر داد، لبخندی می‌زد و به هزار زبان می‌گفت: اینکه بدانیم چه نمی خواهیم کافی نیست. باید ببینیم چه می‌خواهیم و چه چیزی بهتر از مرور مسیر تاریخ، خواسته‌ی تاریخی ما را مشخص خواهد کرد؟

شریعتی خوب می‌دانست و می‌فهمید که رشد یک جامعه، در گروه رشد میانگین اندیشه و نگرش در آن جامعه است و کمتر فضایی را می‌توان یافت که روشنفکران پیشرو و دور از مردم، توانسته باشند تغییری جدی را در فضای جامعه خود ایجاد کنند. فهرست روشنفکرانی که او می‌شناخت و نام می‌برد، عمدتاً کسانی بودند که با داستان و رمان و نمایشنامه و سخنرانی، عامه مردم را هدف قرار داده بودند. او خود نیز چنین بود.

شریعتی، در تمام سالهای تاریک و غبارآلود، قلمش را همچون توتمی مقدس، در دست داشت و نوشت. از آزادی گفت و عدالت. از برابری و برادری. او در پس کاروان مردم روان بود و می‌کوشید کسی از این کاروان جا نماند. تلخی روزگار اینکه، آنکس که زخمی و خسته، کاروان اندیشه بخش بزرگی از جوانان این خاک را به جلو می‌کشید، در میانه راه، به خاک افتاد. ما رد شدیم و جلوتر رفتیم. دوراهی‌های زیادی را دیدیم و انتخاب‌های زیادی را انجام دادیم. امروز در نقطه‌ای از کوه ایستاده‌ایم که نه قله است و نه کوهپایه. راه به گذشته بسته است و نگاهمان در جستجوی آینده. می پنداریم که راه‌ها را به تلاش خود آمده‌ایم و بیراهه‌ها را به هدایت او!

ما امروز چراغ به دستانی هستیم که ده‌ها پیچ بزرگ این مسیر را جلوتر آمده‌ایم و راه‌ها و چاه‌ها را بهتر دیده‌ایم. امروز، از نقطه‌ی بلندتر، بر محلی که او به خاک افتاد می‌نگریم و سخن گفتن و راه رفتنش را نقد می‌کنیم. نقطه‌ی آغاز مسیری که او طی کرد و سرانجام مسیری که او می رفت، بیشتر از گذشته معلوم است. راحت‌تر می‌توان به او خندید. راحت‌تر می‌توان او را نقد کرد. همچون کسی که دهانش را چهل سال بسته باشی و هنوز، سرسخت و بیرحمانه، آخرین جملاتی را که چهار دهه پیش گفته است نقد کنی.

امروز، برخورد ما با شریعتی،‌ بسیار آرام و بی‌صدا، درس بزرگی برای فرزندان ما خواهد بود. آنها از نگاه و نقدها و تمسخرهای ما، از پیام و پیامکهای ما، می‌آموزند که کدام راه مطمئن تر است. اینکه در برج عاج خود بنشینند و زندگی کنند، یا اینکه بکوشند همراه مردم و در کنار مردم، راه بهتری برای زندگی کردن بیایند یا بسازند. پیام رفتار امروز ما، اگر تغییری بزرگ و جدی نداشته باشد، برای فرزندانمان مشخص است: «به زندگی خود فکر کنید و برای خود زندگی کنید که ما حتی نسبت به جنازه خدمتگزارانی که در مسیر توسعه و رشد، زیر دست و پایمان له می‌شوند نیز، ترحم نخواهیم داشت».

شریعتی و شریعتی‌ها در مرگ و زندگی غریب خواهند بود. او در پایان نمایشنامه ابوذر، کلامی از پیامبر اسلام را در وصف ابوذر بیان می‌کند. کلامی که شاید بهتر از هر توصیف دیگری مناسب خود او نیز باشد: خداوند او را رحمت کند. تنها زندگی کرد. تنها مرد و تنها برانگیخته خواهد شد.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+195
  


56 نظر بر روی پست “شریعتی: روشنفکری که انتخاب کرد «پیشرو» نباشد

  • ليلي می‌گه:

    عالی بود محمدرضای عزیز
    همیشه با وجود اینکه تقریبن کم از شریعتی خوندم ولی یکی از بت های زندگی من بوده ، جالبه بدونی با اینکه اهل بحث نیستم بشدت با مسیج های طنز و .. غیره ای که در مورد شریعتی گفتن و تو صفحه هات اجتماعی گذاشتند برخورد میکردم و یجورایی نسبت به شریعتی تعصب داشتم طوری که تقریبن همه میدونستن برای من نباید از این جور مثلا جک ها بفرستن.خوبه که یکمقدار این رفتارها کمتر شده، گرچه متاسفانه نسل فعلی کمتر به شریعتی و گفته هاش توجه میکنه.
    خوبه که گهگاهی ازش بنویسی.

    Thumb up 0

  • کیانوش می‌گه:

    از اوایل انقلاب که شریعتی رو شناختم در دوازده سیزده سالگی همیشه افسوس می خوردم که چرا کمی بزرگتر نبودم و چرا زودتر با او وقتی که زنده بود آشنا نشدم کاش برای یک بار هم در حسینه ارشاد از نزدیک پای صحبتش نشسته بودم اون وقتها تب شریعتی بد جوری داغ بود ومن هم همیشه علاقه مند اجتماعیات….. حتی بعد ها اسم دخترم آناهیتا را از توی یکی از کتابهایش فکر می کنم کویرش بود انتخاب کردم همیشه تحسینش کردم و خیلی چیزها از کتابهایش آموختم شاید الان شاید دقیقا یادم نباشد ولی اثرش را روی من گذاشت……… نوشته هایت و سبک نوینت در حال حاضر همان رنگ و بو را میدهد
    و خوش حالم که این دفعه لیاقت داشتم و زود پیدایت کردم خدا حفظت کند وسالهای سال زنده وسلامت و موفق و خوش باشی وما مستفیذ برکاتت

    Thumb up 7

  • مهدی بهرامی می‌گه:

    سلام محمدرضاجان خداقوت ،رمضان مبارک، لینک کتاب (شریعتی جستجوگری در مسیر شدن) نویسنده شهیدبهشتی
    http://www.shahidbeheshti.org/List/pdf/shareyati.pdf

    Thumb up 0

  • مهسا می‌گه:

    با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

    Thumb up 1

  • mohammad می‌گه:

    من این مرد بزرگ رو همیشه میستایم …

    Thumb up 2

  • محمد رضا حق پرست می‌گه:

    مطلبتان دلنشین بود. اما من گمان نمی کنم مااز شریعتی جلوتر رفته باشیم. آرمانهای ما محقق نشده و از این جهت دچار سرخوردگی شده ایم و اکنون بجای تفکر در مورد اینکه چرا آن آرمانها محقق نشده و ارزیابی خطاهای خود، فکر میکنیم آرمانها کلا دروغ بوده است و این دروغ را شریعتی به ما گفته است. در حالی آرمانها دروغ نبوده ما به خظا رفته ایم.

    Thumb up 0

  • اسد می‌گه:

    سخنانتان از سر درد است. ولی بسیاری مصلحان که فدا شدند تا دیگران فنا نشوند.

    همیشه تاریخ مردم نیستند که پاداش می دهند خود خداست که پاداش می دهد و گاهی پاداش الهی با غربت همراه است.

    Thumb up 0

  • امیر محمد می‌گه:

    فاطمی غربی- جمالزاده شمالی- کوچه نادر

    Thumb up 4

  • دوست می‌گه:

    جهان را پشت سر نهاده ام،
    تاریخ را به پایان برده ام
    و اکنون رسیده ام
    به توده ای عظیم،
    همچون کوهی،
    از حرفهایی که برای نگفتن دارم…

    Thumb up 4

  • zoorba.booda می‌گه:

    افکار و اندیشه های آدمهای بزرگی که جلوتر از همه هستند(و به زمانه خودشون تعلق ندارن) غالباً توسط هم نسل هاشون فهمیده نمیشه و برای شناختنشون معمولا باید رو نسل های بعدی حساب کرد
    درسته که شریعتی انتخاب کرد پیشرو نباشه ولی اندیشه هاش برای همیشه ماندگار شدن ، شاید خیلی بیشتر از روشنفکران همعصرش که سروصدای زیادی به راه انداختن. و با تمام تلاش هایی که برای گوشه گیر کردن شریعتی انجام شد میبینیم که اندیشه هاش هنوز زنده هستن و حیات دارن
    هرچند اندیشه های شریعتی جلوتر از زمانش بود ولی خودش با مردم بود و این ویژگییه که تو بیشتر به اصطلاح روشنفکرای ما نایابه
    ولی محمد رضا بجز تو کمتر کسی رو دیدم که انقدر به شریعتی علاقه داشته باشه و انقدر زیبا و عمیق توصیفش کنه (پدر منم به همین شدت شریعتی رو دوست داشت)

    Thumb up 4

    • سامان جان.
      یکی از بچه‌های دهه شصتی که در صدای قزوین فعالیت می‌کنه به نام مجتبی رحیمی یک متن زیبا رو در مورد شریعتی نوشته که به نظرم جدای از زیباییش و منطق خوبش، به عنوان نگرش یک جوان نسل بعد از ما، خواندنی است. متن رو با لینکش اینجا میارم:
      صدای قزوین – سرویس فرهنگی ؛ مجتبی رحیمی ، دکتر علی شریعتی هنوز یک مساله است و شاید بهتر است بگوییم یک تناقض، چه برای اهل سیاست و چه در اجتماع. این را می توان از آخرین بزرگداشتش(۱) و سیل پیامک هایی که برایش ساخته اند، فهمید.

      دکتر علی شریعتی(مزینانی) کویر زاده ای که یک سال پیش از انقلاب اسلامی_ که شاید انتظارش را می کشید_ چشم از جهان فروبست(۲) و از این نظر هیچ یک از دیگر تئولوگ های هم دوره اش مانند طالقانی، بازرگان و مطهری شباهتی به او نداشتند. او با مرگ غیر قابل باورش، هوادارانش را با انبوهی از پرسش ها تنها گذاشت. نظر شریعتی درباره انقلاب و آینده آن چیست؟ این شاید بزرگترین سوالی بود که با رفتن او و وقوع انقلاب اسلامی در ذهن همه نقش بست.

      امروز پس از گذشت سی و هفت سال بعد از مرگ شریعتی، با نسلی روبه رو هستیم که دیگر شیفته وار سخنان “دکتر” را گوش نمی سپارند و نوارها و کتاب هایش خوراک ذهنی آنها نیست. نسل سوم و چهارم انقلاب چه رویکردی به یکی از معلمان انقلاب دارد؟ و شاید بهتر است اینگونه بپرسیم که باید چه نگاهی داشته باشد؟

      برای پاسخ به این دو پرسش لازم است که نوع نگاه به شریعتی را به حوزه های تخصصی و عمومی تقسیم کنیم. مسلما نگاه تخصصی و دانشگاهی ریزبینانه تر و به دور از قضاوت های معمول است_حداقل باید اینچنین باشد_ اما شریعتی هنوز به کنج کتابخانه ها نرفته است. واکنش های اجتماعی دونسل همراه با بغض های فراوان نسبت به او است. کافی است تا به طنزهایی که برای او می سازند دقت کنید؛ نسلی که از حرافی های”دکتر” خسته شده است و از قضا سخنان پرشمارش را به هجو گرفته است. این دونسل شریعتی را مسئول وضعیت کنونی خود می داند و از تناقضات سیاسی حاکم(که تعصبی روی شریعتی نشان نمی دهد) استفاده کرده و او را آماج حملات قرار می دهد. این رویکردی است که این دونسل به شریعتی دارند.

      اگر بخواهیم انصاف به خرج دهیم نگاه”ایدئولوژیک” شریعتی در حوزه اجتماع، امروز خریداری در بین نسل های سوم و چهارم ندارد و شاید بهتر است که نداشته باشد، نتیجه این حرف آن نیست که باید با شریعتی در حوزه عمومی برای همیشه وداع کرد؛ بلکه می توان هنوز از شریعتی استفاده کرد و مقامش را تغییر داد. برای این منظور باید شریعتی را شناخت که خود او ستایشش می کند. علی شریعتی در مقدمه کتاب کویر آثار خود را اینگونه توصیف و قضاوت می کند:«نوشتن هایم نیز بر سه گونه:«اجتماعیات»، «اسلامیات»، «کویریات». آن چه تنها مردم می پسندند: اجتماعیات، آن چه هم من و هم مردم: اسلامیات و آن چه خودم را راضی می کند و احساس می کنم که با آن، نه کار و چه می گویم؟ نه نویسندگی، که زندگی می کنم: کویریات.» (۳) کویریات که مصطفی ملکیان آن را «جنبه غالب شخصیت» شریعتی می داند و باید نتیجه گرفت«شریعتی، بیشتر این است که در کویریات می‌بینیم». می توان شریعتی را باز در حوزه عمومی دید و این بار علی شریعتی در حال ادیب شدن و این شاید بهترین رجوعی است که نسل ما می تواند به دکتر علی شریعتی داشته باشد. به جای آنکه روشنفکری را به مسخره بنشینیم و او را برای هرچه هست محاکمه کنیم، می توانیم خالق شاهکار کویر را بشناسیم نه خالق تشیع علوی و صفوی.
      http://www.sedayeqazvin.ir/Pages/News-%D9%87%D9%81%D8%AA_%D8%B3%D8%A7%D9%84_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%B9%D8%AA%DB%8C_-12093.aspx

      Thumb up 19

      • zoorba.booda می‌گه:

        سلام محمد رضا
        ممنون از مطلبی که نوشتی
        از شریعتی خیلی نخوندم فقط یه کم خوندم!
        ولی کاری میکنم اینه : همه کویریاتشو میخونم
        هم به خاطر توصیه تو، هم مصطفی ملکیان (که خیلی دوسش دارم)، هم پدر خدا بیامرزم
        و البته بیشتر از همه بخاطر خودم!

        Thumb up 2

        • سامان می‌گه:

          محمد رضا بالاخره گفتگوهای تنهایی و کویریات رو خوندم.
          مطمئنم که به اندازه تو ازشون لذت نبردم و نفهمیدمشون، چون تو با شریعتی زندگی کردی و از پنجره اتاق اون تونستی به دنیای درون و بیرونش نگاه کنی و من نتونستم. بهت حسودیم میشه وقتی میبینم انقدر تونستی باهاش ارتباط برقرار کنی و مثل دوتا دوست خوب سالها کنار هم بودین و هستین. من دوست خوبی برای اون نبودم یا شایدم نخواستم و نشد که باشم.
          پی نوشت: امروز سررسیدمو نگاه میکردم . یاد همین نوشته ت در مورد شریعتی افتادم

          Thumb up 0

  • رها -اسفند می‌گه:

    شگفتا! وقتی که بود نمی دیدم،
    وقتی می‌خواند نمی شنیدم…
    وقتی دیدم که نبود…
    وقتی شنیدم که نخواند…!
    چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد وزلال،
    در برابرت، می جوشد و می خواند و می نالد،
    تشنه آتش باشی و نه آب …
    و چشمه که خشکید،
    چشمه از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد
    و به هوا رفت،
    و آتش، کویر را تافت
    و در خود گداخت
    و از زمین آتش روئید
    و از آسمان بارید
    تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش،
    و بعد ِعمری گداختن
    از غم ِنبودن کسی که،
    تا بود،
    از غم نبودن تو می‌گداخت.
    و تو آموختی که آنچه دو روح خویشاوند را،
    در غربت این آسمان و زمین بی‌درد،
    دردمند میدارد و نیازمند
    بیتاب یکدیگر میسازد،
    دوست داشتن است.
    و من در نگاه تو،
    ای خویشاوند بزرگ من،
    ای که در سیمایت هراس غربت پیدا بود
    و در ارتعاش پراضطراب سخنت،
    شوق فرار پدیدار
    دیدم که تو تبعیدی این زمینی!
    و اکنون تو با مرگ رفته‌ای ومن اینجا
    تنها به این امید دم میزنم
    که با هر نفسی گامی به تو نزدیک تر می شوم…
    و این زندگی من است.((کویر،دکتر علی شریعتی))

    Thumb up 14

  • مجتبی ف می‌گه:

    صادقانه بگم:با خوندنش گریه کردم.

    Thumb up 3

  • بزبز قتدی می‌گه:

    در سال هفتاد که ما دانشجو بودیم و تازه سر از تخم درآورده بودیم، کتاب های شریعتی بسیار نایاب بود و در شهر ما شیراز شب ها برخی کتاب بازها کتاب های دسته دوم و کهنه را بساط می کردند و می فروختند و اگر شانس می آوردی یکی از کتاب های دکتر را شاید پیدا می کردی، تقریبا یک کالای ممنوع بود.
    من آن موقع همزمان با دانشجویی کار هم می کردم. یک روز که در یک دبیرستان دخترانه قدیمی روی پشت بامش کار می کردیم که توجهم به کارتن هایی که که در راه پله پشت بام بود و خرت و پرت هایی در آن جمع شده بود جلب شد. دقت کردم دیدیم کتاب هایی هم داخل آشغال ها هست. تمام کتاب های شریعتی بود! که از کتابخانه مدرسه جمع آوری کرده بودند تا بچه های مردم گمرا نشوند.
    احساس کردم که می خواهند این کتاب ها را معدوم کنند.همه را براداشتنم و داخل جعبه ابزار و هرچه داشتم جاسازی کردم و از آنجا دزدیدم و بدین ترتیب بیشتر کتاب های دکتر را خواندم و کلی کیف کردم.
    همه دوستان را به دیدن خانه موزه دکتر شریعتی که آخرای خیابان فاطمی هست توصیه می کنم حال و هوای عجیبی دارد.

    Thumb up 19

  • رسول ايرانشناس می‌گه:

    سلام و عرض ادب
    محمد رضا جان ، قهرمان دنیای کلمات ، این نوشته ات ، به همراه پست زیبایی که انتخاب کردی ذهن من و بعضی از دوستان این خونه رو به پرواز در آورد و به سالها قبل برد به سالهای دبیرستان و دانشگاه . واقعا” صمیمانه ممنونم و البته به نظرم میرسه بر حسب وظیفه ای که بر عهده تک تک دوستان این خونه است بهتره هر کدوم از ما در زندگیمون طوری رفتار کنیم و جوری حرف بزنیم که بازار روشنفکرهای عاج نشین کساد بشه و دیگه فرصتی برای نوشتن کتابهای بی معنی و فیلمهای بی تاثیر نداشته باشن.
    در ضمن اگر این نوع نوشته هات رو مکتوب کردی لطف می کنی اگر اسم کتابهات رو بنویسی تا امثال من هر وقت دسترسی به سایت ندارن با نوشته های نابت روح خودشون رو به پرواز در بیارن .

    Thumb up 1

  • هادی می‌گه:

    سلام بسیار سپاسگزارم از مطلبتون. چقدر این روزها بیشتر و بیشتر نیاز داریم به نوشتن و خواندن و دوباره خواندن نوشته هایی از این رنگ.

    Thumb up 2

  • سلگی می‌گه:

    شریعتی گم شده ی ما..

    Thumb up 1

  • الهام می‌گه:

    می پنداریم که راه‌ها را به تلاش خود آمده‌ایم و بیراهه‌ها را به هدایت او!

    Thumb up 3

  • حسن بهرامی می‌گه:

    با سلام
    این روزها که لقمه ای نان نیاز به صدها دروغ دارد واقعاً کویر شریعتی کجا قرار دارد ؟
    دوازده سیزده سال پیش کتاب کویر شریعتی را شب و روز می خواندم خیلی لذت می بردم تا یواش یواش در روزمرگی ها رفتم روزمرگی های زنده گی ، اما الان که می بینم اشخاصی هم مانند من و البته بیشتر از من با شریعتی زندگی کرده اند لذت می برم
    خیلی پیش خودم شرییعتی را تحلیل می کردم می گفتم که شریعتی بین مدرنیسم (تحصیلات ) و سنتی (پیشینه پدری و محیط ) به چالش افتاده و تلاشی می کرده که از این تنگنا به درآید؟ برای همین است که هر چالشی و تنگنایی آدمی را بزرگ می نماید (میوۀ شرایط سخت آقای شعبانعلی)
    پی نوشت : هر شخصی اگر کتاب های شریعتی را نخوانده پیشنهاد می کنم لااقل کویر او را بخوانید.

    Thumb up 5

  • داوود می‌گه:

    سلام.
    عالی بود و به بُعد مهمی از شخصیت دکتر شریعتی اشاره کرد…

    با خوندن مطلب سریع این دو مصداق به ذهنم اومد. یکی مثل این که از وصیت‌نامهٔ ایشونه «…و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگ‌ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن “متن مردم” است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده‌ایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش‌های ماست.»

    و دیگری مقدمهٔ «یک جلوش بی‌نهایت صفرها…»:روشنفکر متعهد مسلمان باید هنر حرف زدن با شش مخاطب را تمرین کنند: روشنفکران جهان٬ برادران مسلمان٬ تودهٔ شهری٬ زنان٬ روستاییان و بچه‌هامان

    گفته شده نویسنده‌ها دوران‌های مختلفی در حیات قلمی‌شون دارن و مرحلهٔ نهایی که ویرایش گذشته است رو با اواخر میان‌سالی همراه دونستن…و افسوس که دکتر شریعتی زودتر از این مرحله عروج کرد…

    Thumb up 1

  • مجتبی مهاجر می‌گه:

    نمی دانم در این رنگ سفید و جسم بی روحت چه نهفته است که نگاهم را خیره کرده! برق از دیدگان که قاب گرفته ای؟!
    در نهاد بی جانت، نبض کدام خاطره ها را به تپش درآورده ای که مرا به توقف واداشته، و برای لحظه ای هم که شده در من توان ایستادن برابر بی اعتنایی های مرسوم این روزهای روزگار را ایجاد کرده، تا از روی زمین بردارمت.
    در وجود خشکت تلخی و شیرینی کدام لحظه ها را به ودیعه نهاده اند که اشک از چشمانم جاری ساخته ای؟
    آه، لحظه ای صبر کن، سکوتت خیالم را به خزیدن درآورده، یادم آمد،من و تو دوستی دیرینه ای باهم داریم.
    کلاس درس، تخته سیاه، بدها وخوب ها، آب و بابا، گرد نشسته بر شانه های معلم و سرفه های گاه گاه او…
    شیطنت دست کدام کودک بازیگوش تو را به بیرون از مدرسه کشانده؟
    حنجره ات آبستن کدام حرف نگفته و فریاد نشنیده است که امروز را این چنین در برابرم نشسته ای؟!
    بیا هیچ نگوییم، تمام فضای این سالها را جملات پرکرده اند و ثانیه ثانیه اش را کلمات ربوده اند.
    بگذار چشمانم همچنان به تو خیره شوند،میخواهم وجود غبار گرفته ات تا آخرین برگ خاطراتم را ورق زده،غبارشان بزداید…
    پی نوشت:گاهی یک تکه گچ مدرسه چنان کودکیت را در برابر دیدگانت به تصویر میکشد که هیچ فیلم و عکسی هرگز نمیتواند از پس این کار برآید…(تو خیابون داشتم راه میرفتم که چشمم افتاد به یه تکه گچ،انگار که کودکیم که به زمین افتاده بود رو میدیدم.).محمد رضا جان دوست داشتم که بخونیش.صرفا بیان یه حسه،نمیدونم چقدر تو انتقالش موفق بودم…

    Thumb up 24

    • مجتبی دوست خوبم.
      از خوندنش لذت بردم و فکر می‌کنم کاملاً اون حسی رو که داشتی درک کردم.
      اشیاء در روایت گذشته با ما صادق‌ترند تا انسانها.
      انسانها گذشته را به خونابه‌ی زخم‌ها و سیاهی قلب‌هایشان آلوده می‌کنند و پیش روی یکدیگر می‌گذارند. اما اشیاء، سهم حضور نمی‌خواهند. هستند بی‌آنکه بخواهند بودنشان را به من و تو تحمیل کنند.
      چنین می‌شود که هر کدامشان، بخشی از ذهن و گذشته‌ی ما را پیش رویمان زنده می‌کنند و آواز‌های فراموش شده قدیمی را دوباره در گوشمان می‌خوانند.
      چقدر داستان‌ها نهفته در این تکه گچی که تو دیدی.
      چقدر اندوه و رنج و گلایه‌ها پنهان شده در گلدسته‌ ناامیدی که بر سرش، خاطرات قدیمی توحید را فریاد می‌زنند.
      چقدر گریه پنهان شده در کاغذ‌هایی که سرخورده‌اند از حمل سیاهی‌هایی که دل‌های مردم را به نور هیچ دانش و معرفتی روشن نکرد.
      چقدر تنها هستند کلمات ما که از درون و بیرون استحاله شدند و حمال مفاهیمی که حملشان برای آنها یا بی خاصیت و بود یا سنگین.
      نمی‌دانم قیامت، به آن تعریف سنتی که می‌گویند خواهد بود یا نه.
      اما من همین روزها، همه‌ی این روزها، فریادهای جمعی ناله و دلگیری در و دیوار و نفت و آتش و آهن را خوب می‌شنوم.
      و صدای تک قهقهه‌ی مستانه‌‌ای که جز از دهان شیطان، نمی تواند برآمده باشد…

      Thumb up 36

      • كيان می‌گه:

        “روزگاریست که شیطان فریاد می زند
        آدم پیدا کنید ، سجده خواهم کرد!”
        دکتر شریعتی

        Thumb up 13

        • احمد احمدی می‌گه:

          با سلام خدمت شما دوستان بزرگوار آقای مهاجر و آقای شعبانعلی
          با خوندن این دو کامنت ارتباط زیادی برقرار کردم
          به هر حال دغدغه ها همیشه هستند
          و وقتی جمله شریعتی رو دیدم “روزگاریست که شیطان فریاد می زند
          آدم پیدا کنید ، سجده خواهم کرد!”
          حس خوبی پیدا نکردم
          خوب خود شما آقای مهاجر ندیمتون ولی با همین شناخت دورادور از انسانیت چیز های زیادی میدونید و همین طور آقای شعبانعلی و مابقی دوستان به همین ترتیب.
          این باعث پررنگ شدن ناامیدی و تسلط دغدغه ها بر احساسات میشه
          من در این زمینه تمام نیروی خودم رو برای ترویج انسانیت میزارم تا تحلیل ناملایمات
          دوست دارم بگم که اینکه انسانهای خوب همیشه غم بیشتری دارن خوب نیست

          Thumb up 6

      • مجتبي مهاجر می‌گه:

        خوشحالم محمدرضای عزیز.
        چقدر خوب گفتی که اشیاء در روایت گذشته با ما صادق ترند تا انسانها.
        سپاس…

        Thumb up 0

    • طاهره جلیلی می‌گه:

      مجتبی جان
      چقدر توی یک تکه گچ سفید حرف ناگفته هست… اینهمه میگیم و مینویسیم در حالیکه این تکه کوچک، حداقل ۱۲ سال حرف داخل خودش نهفته داره… ۱۲ سال به تعداد تک تک ماها… و سهم حضور و سکوتی که اشیا دارن باعث میشه پیششون یه وقتایی احساس آرامش بیشتری داشته باشیم… خیلی بیشتر از حس آرامشی که کنار یه آدم داریم…

      Thumb up 2

  • شهرزاد می‌گه:

    یادش بخیر …:) وقتی تازه دانشگاه قبول شده بودم، با یکی از دوستای خیلی خوبم کل تبریز رو زیر پا گذاشتیم تا یه کتابفروشی پیدا کنیم که کتاب کرایه بده برای خوندن. آخرش یه کتابفروشی قدیمی خوب توی خیابان شهناز پیدا کردیم و دیگه شدیم مشتری دائمیش …
    کتابهای دکتر شریعتی رو من بیشتر، همون موقع و از همون کتابفروشی گرفتم و خوندم. برای همین هرقوت اسم او میاد طعم اون روزها رو به یادم میاره …
    اونقدر از نوشته هاش لذت بردم و تحت تاثیر قرار گرفته بودم که بالای هر برگه ی جزوه ی درسهام یکی از جمله هاش رو نوشته بودم.:)
    “با تو” دکتر شریعتی، رو چقدر دوست دارم. اگه اجازه بدین اینجا بیارمش.
    “باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
    باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
    باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
    باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
    و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
    و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد
    باتو، دریا با من مهربانی می کند
    باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
    باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
    باتو، من با بهار می رویم
    باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم
    باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم
    باتو، من در هر شکوفه می شکفم
    باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم
    باتو، من در روح طبیعت پنهانم
    باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
    باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.
    بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
    بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
    بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
    بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
    بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
    ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
    و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند
    بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
    بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
    بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
    بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
    بی تو، من با بهار می میرم
    بی تو، من در عطر یاس ها می گریم
    بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
    بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم
    بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
    بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
    بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
    درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپ رکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.”

    Thumb up 13

    • طاهره جلیلی می‌گه:

      شهرزاد جان
      اولاً که متوجه نشدم دوستانی که رای منفی دادن دقیقاً مشکلشون چی بود؟
      دوماً که مرسی که این متن زیبا رو اینجا نوشتی و با ما Share کردی… لذت بردم از خوندنش…
      سوماً چه جالب نمیدونستم که کتاب فروشی ها هم کتاب کرایه میدن…
      چهارماً …. :)

      Thumb up 5

      • شهرزاد می‌گه:

        طاهره جان. ممنون که «تصمیم گرفتی» برام بنویسی …:)
        اولاً: راستش خودم هم متوجه نشدم..!. با خودم گفتم شاید حرف بدی زدم که دو نفر ( تا اینجا البته …) خوششون نیومده… شاید هم چون خیلی کامنت طولانی شده. آخه میدونی … بعضی چیزها رو واقعا دلت نمیاد قیچی کنی… واقعا نمیشه … مثل یه موسیقی خیلی خیلی زیبا میمونه که داری گوش میکنی و از هرجاش که میخوای قطعش کنی واقعا دلت نمیاد و میذاری تا آخرشو گوش کنی …
        بعضی وقتها هم فکر میکنم شاید بعضی ها از دیدن اسم من و کلاً کامنتهای من خوششون نمیاد، چون هنوز جوهر کامنت خشک نشده میبینم سریع یه منفی خورد! بعد که این موضوع رو می بینم باز با خودم میگم: “شهرزاد، کمتر کامنت بذار … خوااااهش …! ”
        دوماً: خواهش می کنم عزیزم. خوشحالم که خوشت اومده. من هر وقت میخونمش به جمله آخر که میرسم بدجوری اشکم درمیاد. به نظرم شریعتی، بینهایت زیبااا، این دو وضعیت رو توصیف کرده … و ممنون که گذاشتی بدونم که ازش لذت بردی.
        سوماً: آره خیلی جالبه…یادش بخیر … البته تازگیها رو دیگه اصلا خبر ندارم. اونموقع که دانشجو بودیم، من و دوست خوبم چون هر دو عاشق کتابخونی بودیم و نمیخواستیم توی شهر غریب زیاد هم خرج کنیم، خیلی دنبال این مساله بودیم و خوشبختانه تونستیم یه کتابفروشی به این منظور با یه فروشنده ی دوست داشتنی پیدا کنیم و بشیم مشتریش… البته کتابخانه دانشگاه هم بود… الان هم که فقط مجبوریم بخریم.
        راستی یه چیز جالبی هم یادم اومد. اسم دیگه ی اون خیابون، “شریعتی” هم بود که نمی دونم کدومش اسم جدید و کدومش قدیمی بود!! ولی توی تبریز بیشتر به اون اسمی که در کامنت قبلیم گفتم ازش نام می بردن.
        دوباره کامنتم طولانی شد … عذرخواهی از همه …
        چهارماً: باز هم ممنونم از کامنتت
        پنجماً: … :)

        Thumb up 3

  • مهشيد محمدی می‌گه:

    سلام به رسم ادب و علاقه

    در نامه ای از دکتر شریعتی آمده است که “اگر برای نجات این نسل بیچاره کاری که از دستتان بر می آید نکنید، بزرگترین خیانت ها را کرده اید.”
    آقای شعبانعلی! خیالتان آسوده که بی شک تمام توانتان را صرف کرده اید.

    +به نظر من اگر تنها همین جمله درک می شد، دنیایی دگرگونه داشتیم.

    Thumb up 7

  • محمدمراد می‌گه:

    این جمله را در مورد شریعتی خیلی دوست دارم و فکر می کنم در مورد سایر روشنفکران ایرانی صادق است او سعی می کرد به دین جنبه هنری بدهد

    Thumb up 0

  • خالد می‌گه:

    سلام محمدرضای عزیز
    بخش اعظم تاثیر گذاری جدی از طرز نگرش دکتر شریعتی،روی جوانان دهه ۵۰ بوده و بعضی از دهه شصتی ها،اما دوست داشتم مطلبی رو بدونید،من دهه هفتادی هستم اما وقتی کویرش را میخوانم خیلی خوب باهاش ارتباط برقرار میکنم،تحلیل بعضی دیدگاه هایش را که از فرهیختگانی چون شما و د.س میخوانم بسیار به من کمک کرده که مسیرم را انتخاب کنم و راحت تر بتونم نظام فکری خودم رو ببندم
    سهمی که این روزها به دکتر شریعتی داده شده شاید بیشتر سوژه ای برای خنده دار کردن حرفها باشد تا چراغ قوه ای برای پیداکردن راه،اما به اقتباس از پیامبر اسلام (ص)، الحکمه ضاله المؤمن…حکمت گمشده ی مومن است.
    گفتار ارزشمند و ناب دکتر شریعتی علی رغم کم لطفی ها،کمرنگ نشده بلکه پررنگ تر و زیباتر جلوه خواهد کرد و معتقدم “یعقوب” اندیشه هایی که به دنبال تعادل فکری و رشد هستند بدون شک “یوسف” ی که در گفته ها و نوشته های دکتر نهفته رو ملاقات خواهند کرد.
    این اعتقاد شخصی من است

    Thumb up 9

  • * نیما می‌گه:

    ضمن سلام و خدا قوت ویژه به هیات نظارت همیشه همراه مون . . .

    و اما بعد . . .
    برای آشنا شدن با عقاید ایشون ، هیچ ترتیبی برای مطالعه آثار شون توصیه میشه؟؟
    راستش من خیلی پبش از این ” کویریات” شون رو بعنوان اولین شروع کردم به خوندن ولی از همون ابتدای مقدمه و پیشگفتار حس کردم ، انگار باید یه ذهنیت از افکار واندیشه ایشون می داشتم که نداشتم، واسه همین هم رها ش کردم مطالعه اونو و همیشه هم با یه حس دوگانه ترس و اشتیاق از کنار قفسه های آثار ایشون توی کتابسرایی که محل استراحت ذهن م هست میگذرم .از طرفی دوست دارم با عقایدو اندیشه اصیل ایشون آشنا شم و حتی درک شون کنم.واقع ش اینه که حیف م میاد ؛ بزرگواری مثل ایشون داشته باشیم توی فرهنگ و خاک خودم و من بی بهره بمونم . حیف م میاد با وجود ایشون ، برم سمت عقاید ترجمه شده ای که اطمینانی به التزام کامل مترجم به متن اصلی نیست و گاها محل شک ه .
    دوست دارم سوالم در اولویت پاسخگویی قرار بگیره ، خواستم بدونم اصولاً ترتیبی برای مطالعه آثار شون توصیه میشه یا مثلاً خوندن کتاب تاریخ یا هر مطالعه مقدماتی برای درک و فهم بهتر اندیشه های ایشون ؟؟
    ممنون م

    Thumb up 0

  • امید می‌گه:

    علی جان! تو رفتی و ما ماندیم در کویری خشک و سوزان !
    با نام خدا دهانمان را بستند و ما بر ظلم ظالم سکوت کردیم
    با دستان تا مفرغ آلوده به خون ، عزاردار حسین و علی شدیم…
    دنیایمان ، ایمان و دینمان شد و به سادگی هر آنچه داشتیم و نداشتیم باختیم.
    زندگی را در نام و نان و شهوت دیدیم و ایمان و فرهنگ و البته آزادی را در پستوهای خانه پنهان کردیم.
    آری خود را به نفهمیدن زدیم تا طعم آن خوشبختی دروغین را به کام کشیم.
    امروز ، در و دیوار این شهر همچنان پدر و مادر درسی را می دهند که خود سالهاست آن را به فراموشی سپرده اند.
    زنان این سرزمین در زندان جهل و تبعیض، تعصب و هرزگی ، مشق انسانیت و آزادگی می کنند!
    و اما خدا! در تعجب از آنچه بندگانش ساخته اند
    حالا تو بگو! ما در کجای این دو بینهایتم. بینهایت لجن ، بینهایت فرشته!

    Thumb up 8

  • آرش ایرانی می‌گه:

    درود بر شما آقای شعبانعلی عزیز
    نوشته زیبا و گیرایی بود. ممنونم.
    بهترین کار برای کسانی که مدیون آثار و اندیشه های او هستند، تبلیغ راهش است.

    Thumb up 3

  • مرتضی می‌گه:

    با سلام
    این پاراگراف آخری که نوشتی، بدجوری دل آدمو آتیش میزنه. یادمه ابوذر رو تو خوابگاه خوندم و هم اتاقی هام هم نبودن و کلی با این کتاب زندگی کردم. از اون وقت تا حالا خیلی به واژه غریب بودن و غربت فکر میکنم.
    تا چند وقت پیش فکر میکردم غربت آدما کلاً چیز خوبی نیست و تحمیل شده از طرف جامعه است اما تازگی ها به این نتیجه رسیدم که قسمت اعظمی از غربت بندگان خوب خدا اختیاریه.

    Thumb up 3

  • علی می‌گه:

    شعبانعلی جان،

    بارها ازت در مورد کویریات شریعتی خوانده ام.
    ممکن است لطفا کتابهای کویریات رو معرفی کنی؟
    چون دنبالش رفتم و چیزی به نام “کویریات” از دکتر پیدا نکردم، فکر کردم که به مجموعه ای از کتاب هایش کویریات میگی (میگند).
    پیشاپیش، تشکر فراوان.

    Thumb up 1

  • سید رضا می‌گه:

    ممنون اقای شعبانعلی
    مدتها بود
    معنای برانگیختگی برایم بی معنی شده بود

    Thumb up 1

  • عظیمه می‌گه:

    بخشی از نوشته هایم در خطاب به کویر شریعتی؛
    من او را در منِ جامه ی دیدن می جستم؛ که او، او نبود. تو را و من تنهایی های تو را که در خویشتن انسی گرفته، نه در درک کوچک من، که در کویر شناختم… در فهم های شریعتی و سخنان بر قلم رانده شریعتی یافتم.
    با شریعتی رفته در خانه ی روحمان خلوت جسته و با خویشتن تو اشک ریختم که چه نگریستم و چگونه و چه حال یافتم؛ و چه وصال و حالی بود با خویشتن و در خویشتنِ خویشتنِ تو…
    گفتم من کجا و او کجا، من چه ها و او چه ها؛ گویی او بود که تو را، که آنچه از من هستی ات را در تنهایی ات می نگریست؛ و من بودم و این همه بُهت و هبوط!

    توضیح: کجا، در اینجا به تعبیر مرتبه نیست؛ حضور در عمق اندیشه است.

    Thumb up 1

  • كيان می‌گه:

    دکتر شریعتی انسان ها را به چهار دسته تقسیم کرده است:
    ١-آنانی که وقتی هستند ، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند.
    ٢-آنانی که وقتی هستند ، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند.
    ٣-آنانی که وقتی هستند ، هستند و وقتی که نیستند هم هستند.
    ۴- آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند.
    شگفت انگیز ترین آدمها.
    در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشکوه اند که ما نمی توانیم
    حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما می روند
    نرم نرم آهسته آهسته درک می کنیم ، باز می شناسیم،
    می فهمیم که آنها چه بودند ، چه می گفتند و چه می خواستند.
    ما همیشه عاشق این آدمها هستیم…
    ایشان برای من از دسته چهارم بودند و شما نیز .

    Thumb up 14

    • سیمین-الف می‌گه:

      سلام دوست خوبم کیان

      نوشته هایت را دوست دارم.
      اینکه مرتبط با مطلبی که استاد برامون تدارک می بینند، گفته ایی از بزرگی می نویسی، جای تشکر دارد.
      ازت یه درخواست دارم اونم اینه که چه کتابهایی رو مطالعه می کنی و یا به چه صورتی، که دستانت پر است از سخنانی که به دل می نشیند.

      می دونم که کتابهای بسیاری مطالعه می کنی، دوست دارم منو یه راهنمایی کنی.
      ممنونم.

      Thumb up 2

      • كيان می‌گه:

        دوست خوبم ممنونم از شما و سامان عزیز و سایر دوستانی که کامنت هایم را دوست داشته اند
        من هم مثل خیلی از شماها هرکتابی که دستم رسیده از کودکی تا امروز خوندم
        اما کتابهای دکترشریعتی رو امسال فروردین برای اولین بار خوندم و قلمش بینظیره و چقدر آقای شعبانعلی شبیه ایشون مینویسند
        درحقیقت همه اونچه مینویسم از محفوظاتم نیست، معمولاً وقتی روزنوشته ها رو میخونم یک جمله یا یک بیت شعر برام تداعی میشه
        و بعد در گوگل اون جمله رو سرچ میکنم که متن رو کامل و درست بنویسم و البته معمولاً سلیقه ای چند خطی رو انتخاب میکنم
        چون احساس میکنم متن های طولانی برای کامنت مناسب نیستند،
        گاهی هم بارها و بارها نوشته های اینجا رو میخونم تا یک مطلب به ذهنم برسه شاید به نظرت عجیب بیاد ولی گاهی بیست بار
        تو یکروز میخونم ، برای همین نوشته های اینجا رو هر جا به اشتراک میگذارند که معمولاً هم بدون ذکر منبع است میشناسم و به خاطر دارم و در صورت امکان متذکر میشوم !
        شاید به این خاطر جمله ها در ذهنم میماند که هر نوشته ای رو بارها میخونم، راستش دلیل واقعی شو نمیدونم!
        ولی مثلاً کلیدر رو برای بار سوم به تازگی خوندم، اولین بار بیست سال پیش خونده بودم، دلم براش تنگ شد …

        Thumb up 5

        • سیمین-الف می‌گه:

          ممنون که پاسخم را دادی.

          بیست بار، چقدر خوب.
          اتفاقا یکی از اساتیدم همین چند روز پیش می گفتند که “گاهی من کتابی را بیست بار می خوانم.”
          درسته. فکر می کنم اون وقتی رو که برای این مطالب می گذاری باعث می شه دیدگاهت و ذهنت بازتر و عمیق تر بشه.
          دلیل واقعی شم شاید، عشق باشد. عشق به این خونه و آموختن و آگاه شدن.
          به هر روی از این همتت ما را هم، مسرور و سرشار می سازی، ممنون.
          در راه عاشقی، پاینده باشی دوست من.

          Thumb up 1

        • * نیما می‌گه:

          سلام آقای کیان می تونم بپرسم بهار کدوم اثر دکتر شریعتی رو خوندید ؟

          Thumb up 0

          • کیان می‌گه:

            من چون میخواستم برم مکه کتابهای “تحلیلی از مناسک حج” و “حسین وارث آدم” و “میعاد با ابراهیم”
            رو خوندم که برای سفرم آماده بشم و البته بخش اعظمش رو هم در مکه و مدینه خوندم.
            فایل های صوتی “هبوط در کویر ” رو هم که نزدیک پانزده ساعته گوش کردم.
            ولی اگر میخوای تازه شروع کنی به نظرم “کویریات” با تدوین محمد لامعی از انتشارات رامند
            کتاب کم حجمی است که با سبک فکری و نوشتاری ایشان آشنا شوی.

            Thumb up 2

            • * نیما می‌گه:

              بینهایت بینهایت سپاسگزارم آقای کیان .با محبت تون جدا منو از رنج سوال بی پاسخ نجات دادید .برقرار باشید .
              در ضمن کیان عزیز، از راهنمایی تون در مورد معرفی نرم افزار آموزش زبان هم ممنونم .

              Thumb up 0

          • سیمین-الف می‌گه:

            با اجازه کیان عزیز
            نیما جان، کیان هم مثل خودمونه.
            یادمه توی یه کامنتت در مورد خودت یه توضیحی داده بودی. اگه یادم بیاد در مورد خورشید و معانی دیگه اسمت بود.

            اگه امکانش بود یه آدمک با دهان خندون شیطون اینجا برات می کشیدم.

            Thumb up 0

            • * نیما می‌گه:

              سلام سیمین جان ، درست متوجه شدم ؟ آقای کیان؟ آره ؟

              اگه برداشتم از کامنت تون درست باشه ، یادآوری کنم که فمنیسم رو رد میکنم !!! عزیز دلم مثل خودمونه یعنی چی؟؟؟ :-D;-) ( خط آخر کاملا مزاح فرمودیم :-) )

              Thumb up 0

  • علیرضا داداشی می‌گه:

    سلام.
    روشنفکران این سرزمین در دوره های مختلف با جهل و بیداد و بی عدالتی جنگیده اند، اما به گمانم هیچگاه نتوانسته اند به مردم تکیه کنند. مردم با هیجان ، همیشه در صحنه بوده اند و پس از مدت کوتاهی، خسته و هدف گم کرده به سوی هیجانی دیگر رفته اند. سهم رهبران مبارزه هم تنهایی و حبس شده و شاید سالها بعد هم تبدیل به پیامک و شوخی شده اند و … ای داد بیداد.
    روشنفکران تاریخ معاصر ما -از این نوع که فرمودید- بخشی از زندگی خود را در حبس گذرانده اند.و مدعیان مبارزه و مردم و شعارهای زیبای دیگر،بهسوراخ امنیت خزیده اند.
    من از کودکی با بخش کوچکی از نوشته های شریعتی بزرگ آشنا شدم.تنها بخش کوچکی .
    همیشه در طی این چند سال اخیر سوالی دغدغه ی ذهنیم شده و مثل خوره مغزم را می خورد: مردم بعد از حذف رهبران مبارزه چه کرده اند؟
    مثلا پس از شهادت امیرکبیر مردم چه کردند؟… همینطور ییایید تا زمان خودمان.
    دوستی به نقل از پدرش که مبارز دهه های بحرانی ۲۰ و ۳۰ بوده می گفت یک روز پدرم پرسید:”دخترم برای کدام مردم؟”
    این سوال تا اطلاع ثانوی سوال من از خودم هم خواهد بود.
    من مردمم، تاریخم، سرزمینم و دینم را دوست دارم. اما ببخشید گاهی این قدر تلخ می اندیشم و گاهی از این هم تلخ تر.
    محمد رضا شعبانعلی! دوست و استاد ارزشمندی که نخستین بار است با نام و بدون پیشوند خطابت می کنم ، شما شریعتی گم شده ی من هستی که دوباره پیدایش کرده ام.
    به خاطر ما و به خاطر همین مردم، مراقب خودت باش.
    زنده باشی و سلامت.

    Thumb up 10

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *