زخم های روح

من فکر میکنم، بعضی ضربه ها برای روح انسان «درد آور» هستند، بعد از مدتی دردشون تسکین پیدا میکنه و شاید دیگه اون درد رو به خاطر نیاری و حتی نتونی تصورش کنی. اما بعضی ضربه ها، روح انسان رو «زخمی» میکنند. این زخمها اگر خوب هم بشن، جاشون تا آخر عمر میمونه. اگر هم ازشون خوب مراقبت نکنیم عفونت میکنن و تمام جنبه های وجود ما رو فرا میگیرن.

پی نوشت ۱: اخراج از مدرسه که در نوشته قبل گفتم، برای من چنین زخمی بود. هنوز جاش رو میتونم ببینم.

پی نوشت ۲: شاید اگر حوصله داشتین بتونین اینجا نمونه این زخم ها رو بنویسین. اینطوری شاید کمی بیشتر دقت کنیم و روح اطرافیان رو کمتر زخمی کنیم…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+61
  


38 نظر بر روی پست “زخم های روح

  • saeedeh می‌گه:

    حوصله دارم. با اجازه می نویسم. این روزا حوصله نوشتن، زیاد دارم.
    زخمی شدم. بدجور زخمی شدم. سنگینی اش رو قلبم و رو دستام هست. زخمی شدم ولی دلم نمی خواد کسی رو زخمی کنم. آدما گاهی نادانسته با حرفاشون تو رو زخمی می کنند. عمدی نیست. ولی می دونید از چی خیلی دلم شکسته؟ از این که دلم شکسته و وقتی بهش گفتم دلم شکسته وقتی گفتم دارم شب و روز گریه می کنم گفتم فشار عصبی ام بالاست هیچی بهم نگفت. شاید تعجب کرد که چرا انقدر درگیرشم. بهش گفتم. گفتم امیداورم کرده بود. شاید این طوری برخورد کرد که ارومم کنه که من دیگه بهش فکر نکنم که قضیه تموم بشه. آدم خوبی بود. اونم نمی خواست دل بشکنه. ناخواسته دلم شکست. احساسی شده بود. حق انتخاب داشت. ولی کاش با احساس جلو نمی آمد. کاش از همون اول منطقی بود. منم خوب همراهش شدم. خیلی هم همراهش شدم. چون فکر کردم خیلی شبیه منه و چیزای دیگه. برای این سخت نگرفتم برای اینکه منم میخواستم. چرا باید سخت بگیرم وقتی که میخوامش. فکر کردم وقتی شبیه هم هستیم می تونیم خیلی کارا انجام بدیم. تا لحظه های آخر هم امید داشتم ولی دیگه امیدم ناامید شد. رفت. یجوری حتی انگار التماسش کردم. دلم از این التماسه شکسته. غرورمو زیر پا گذاشتم تا آخرین لحظه و جنگیدم ولی نشد. غرورم حسابی خرد شد. غرور من. من که هیچ وقت به هیچ کس دل نبسته بودم. ولی بخاطر اون هر چی تو دلم بود بهش گفتم. نمی دونم حرفامو باور کرد یا نه. ولی خوب رفت دیگه. آخرشم درست و حسابی نفهمیدم چرا رفت. نه من مستقیم سوال پرسیدم و نه اون مستقیم جواب داد. این همه حرف زدیم آخر دقیق نفهمیدم چرا رفت. از یه چیزی هم دلم شکست از اینکه تونست راحت کنار بیاد و من نه. نمی دونم چطوری میشه به یکی علاقه داشت ولی راحت با قضیه اش کنار بیای. این سوال دائم تو فکرمه. یعنی چی. اگر کسی رو دوست داشته باشی نباید بهش فرصت بدی؟ نباید صبر کنی براش. چطور میشه علاقه یدفه محو بشه. با گفتن چند تا جمله. جمله ای که بعدا گفتم چرا گفته بودم که حالم چرا اون طوری بود. ادم دلش می سوزه برای کسی که دوستش داره. مشکلش، مشکل تو هم هست. خوشحالیش خوشحالی تو هم هست. همدردشی هم دلشی. زندگی رو نمی خواستم شبیه معامله ببینم. شاید من خیلی ساده انگارانه دارم فکر می کنم. ولی فکر کردم زندگی در کنار سختی هاش می تونه در کنار یه همراه خوب سختی ها رو برات قابل تحمل کنه. همراهی که تو شادی ها و تو غم ها با تو هست. همراهی که قدرتو می دونه. قدر اینکه چون دید تو خوبی بهت سخت نگرفت. مگه از زندگی اش چی میخواست. به جز علاقه. نه چیزی دیگه نمی خواست. شاید خواست خدا بوده. زندگی بعد از اون اتفاق برام سخت شده. تمرکز ندارم. بغضم زیاد و اشکام روان. عین بارون شر شر اشک میریزم. ولی حتما این طوری نمی مونم. همه اش دلم میخواد یکی باشه هی حرفامو بهش بزنم. همه اش حرفامو نوشتم. چقدر نوشتم. خیلی زیاده. نوشتم و پاک کردم. با اینکه دلم گرفته ولی میگم نمیشه ادم خودشه تحمیل کنه. هر چند این قضیه با علاقه شروع شد و گفتن این حرفا سخته ولی چه کنم مگه با زور میشه؟ نه نمیشه سعیده. نمیشه. بقول یه دوستی سعیده جاده که پیچیده تو هم بپیچ. نمون همین طوری تو این شرایط. سقوط می کنی تو دره و این سخته.
    تاپیک های زیر خاکی بیرون میارم (:

    Thumb up 9

  • پرویز می‌گه:

    سلام محمدرضا
    همین الآن برایت یه کامنت دادم، اما دلم می‌خواد اینجا برایت کامنت بذارم و از زخم‌هایی بگم که بزرگ می شوی و با تو بزرگ می‌شن! قابل تصور نیستن! اینها عفونت نمی کنند درمان نمی‌شوند فقط هر روز یاد آوری می کنند پرویز! محمدرضا! …! من هستم!
    و هر روز که قد می کشی می دانی که او هم هست، هر روز که برگ می دهی، میوه می دهی یادت هست! که روی تنۀ تو یادگاری بزرگی است که هر چه بیشتر پیچ خورده‌ای تاب خورده‌ای تاب تو را بیتاب تر کرده! شاید یه روانشناس امروز برایت زیر برگهایت انگشت روی آن بگذارد و بگوید این ریشۀ تمام میوه‌های نارس توست شاید بی ریشه‌گی برخی از ما را به همین زخم‌ها نسبت بدهند! شاید از زیر برگ‌ها و میوه‌هایمان و گاهی حصاری که باغبان وجودمان کشیده این زخم‌ها مفقود شوند! اما هر گاه بادی از دور نوازش صمیمانه‌ای بر گونۀ این گونه زخم‌ها می‌کشد ما ویران می شویم!!! یا شاید طحم تلخ لحظاتی را که ویرانی را لمس کرده‌ایم بیشتر احساس می‌کنیم!
    اگر بفهمیم که این زخم کدام رگ ما را زیر خود به بند کشیده‌است تنها زمانی که لبۀ تیغ این درد را می‌بینیم سپر مناسبی در دست می گیریم! تنها می‌فهمیم که این تیغ ما را می برد و از درون خون ما را می‌کشد!

    نمی دونم چرا ولی متنت دست گذاشت روی اونجایی که نباید! یعنی روی خیلی از تراژدیهای زندگی من نمک پاشید! اونهایی که باهاشون کنار اومدم و اونهایی که باهاشون کنار نیومدم! اونهایی که از من من بهتری ساختند و اونهایی که من رو خیلی بد کردن!

    ممنون
    زخم‌هایت کم و کمتر

    Thumb up 5

  • irasa می‌گه:

    be khodetoon negah konin bacheha!! khoda too vojodetone!! roohe shoma az khodast!! ghadre khodetoono bedoonin….

    Thumb up 0

  • ناشناس می‌گه:

    باید با این زخمها چیکار کرد ؟؟چرا مثل بقیه به من ناشناس نگفتی که یه کافر یه گناهکار ؟شایدم خدا پشیمان شده از آفریدن من و سایرین مثل من!!…

    Thumb up 1

    • رها می‌گه:

      سلام
      با سرچ کلمه “برای فراموش کردن” با وبلاگتون آشنا شدم،
      دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم که زخمی رو که دارم التیام بدم میخواستم مثلا فراموشش کنم ولی نمیشه…
      من فکر میکنم این زخم علاوه بر روح من تو جسمم هم هست این زخم لعنتی تو مغزمه،تو فکرمه … تو سرمه چون هر کاری میکنم از سرم بیرون نمیره
      نمیتونم براتون بنویسم که زخمی که دارم چیه چون پیش پیش قضاوت همه تون رو در مورد خودم میتونم حدس بزنم.من از اون دسته آدم هایی هستم که این دنیا رو از اینی که هست زشت تر میکنن
      یه زخم عمیق تو زندگی داشتن خیلی بده ولی بدتر از اون اینه که نتونی برای هیچکس از زخمت حرف بزنی چون حتی خودتم نمیتونی حق رو به خودت بدی…..

      Thumb up 7

    • irasa می‌گه:

      to pashimoon nasho az boodanet, khoda dooset dare jenabe nashenas

      Thumb up 0

  • رها(اسفند) می‌گه:

    درد زخم های عمیق هیچگاه فراموش نمی شوند.
    استفن کینگ(برق درخشش)
    در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند، زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر این گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.“
    صادق هدایت (بوف کور)
    متاسفم اونقدر عمیقه که همیشه این نوشته ها برام تداعی میشه….

    Thumb up 2

    • ناشناس می‌گه:

      می دونی عفونت زخمی وحشتناکه که فقط به خاطر حماقت دیگرانه ونتیبجش فقط اینه که مدام بگویی یکی از پرتی های خلقت بودی ………..و وحشتناکتر ازاون زمانیه که مجبورری پنهانش کنی و هیچ مسکنی براش پیدا نکنی چون مسریه….. و تویی که باید تنهای تنها باهاش انس بگیری و قبول کنی وبا نفرتی که تمام وجودت رو گرفته تسکینش بدی….

      Thumb up 1

  • نسرین می‌گه:

    انقدر دردناک بود که نتونستم بنویسم اون قدر که از ایران اومدم بییرون و حالا این گوشه از دنیا به امید التیامش

    Thumb up 3

  • عزتی می‌گه:

    با سلام خدمت مهندس شعبانعلی گرامی

    با تئوری خطای سیاه و خطای سفید در گزارش جلسه ی نوجوان توانگر بود که با شما آشنا شدم….واقعا دست مریزاد که برای ارتقای فرهنگ این دیار زحمت میکشید امیدوارم که عالم عامل عاشق باشید برای همیشه …مرسی برای مطالب عمیق و کاربردی با قلم زیبایتان…

    Thumb up 2

  • ali می‌گه:

    استاد عزیزم زخم ها خوب میشوند و جایشان باقی است اما به نظرم طعم درد زخم همیشه زیر زبان باقی میماند.
    به نظرم همیشه انسانهای بزرگ درد های بزرگی را به تنهایی تجربه کرده اند. و شاید این زخم ها هستند که روح را شکل میدهند.

    Thumb up 4

  • Setareh می‌گه:

    یه زخمایی رو جامعه برات به وجود میاره
    تو فایل صوتی همایش انتخاب حرف خوبی زدین ، حتی اگه به رشته ات علاقه مند باشی ،چون از نظر جامعه ای که توش زندگی میکنی ،رشته ی تاپی نیست همه به چشم یه بچه تنبل یا درس نخون بهت نگاه میکنن گرچه این طور نیست.
    چرا اگه رشته ات تجربی باشه و چیزی جز پزشکی قبول بشی همه میگن کاش پزشکی قبول میشدی؟
    چرا اگه با استانداردای جامعه پیش نری به یه چشم دیگه بهت نگاه میکنن؟ فقط به خاطر اینکه اون چیزی نیستی که بقیه میخوان؟!!!
    من علوم آزمایشگاهی میخونم تو دانشگاه سراسری ،مثل بچه های پزشکی ۲ سال طرح میرم،اگه من و هم رشته ای هام نباشیم ،هیچ پزشکی حتی نمی تونه سرما خوردگی رو از ذات الریه تشخیص بده ،پس چرا میگن :پزشکی که قبول نشدی ،پس حداقل تا دکتری باید بری و …

    خیلی سخت و بده که تلاش کنی تا به خاطر انسان بودن بپذیرنت ،نه شغل و منصبی که داری.

    Thumb up 2

  • صفورا می‌گه:

    سلام
    دلی که شکست هیچ وقت ترمیم پیدا نمیکنه
    زخم زبان از همه زخم ها بدتره خدا کنه دانسته و ندانسته دلی رو نرنجونیم
    پی نوشت دوم باعث شد دوباره برم همه نظراتو بخونم امیدوارم من جز آندسته ای نباشم که ندونسته ناراحتتون کرده باشم

    Thumb up 1

  • پگاه می‌گه:

    چند وقت پیش آقای دکتر شیری یه مطلبی تو سایتشون گذاشته بودن مرتبط بود به این مطلب…من تحت تاثیر قرار گرفتم و متین براشون نوشتم دوس داشتم شما هم بخونید ولی نمی دونم بین اون همه ایمیل وقتی برای خوندنش می مونه و ایا خودتون ایمیلها رو می خونید؟

    Thumb up 0

  • م.ح می‌گه:

    شاید اگه نمی توونم تجربه های تلخمو بگم هم یه جور درده ولی دردآور تر برام این بود که حتی کسی عمق زخممو نفهمید. از این که سطحی همدردی کردند بیشتر بدم اومد ای کاش هیچ وقت نمی گفتند دردمو می فهمن.

    Thumb up 0

  • پگاه می‌گه:

    راست میگی تا آخر عمر می مونه……خدا اونروزو نیاره با کوچکترین چیزی سر باز کنه……….خدا اونروزو نیاره عفونت کنه…چرک و خون ازش بزنه بیرون و گند بزنه به بقیه زندگی آدم…..خدا اونروزو نیاره این زخما بشه عقده بشه کینه…خدا انروزو نیاره که روحت شرحه شرحه بشه…….تیکه تیکه بشه و تو باید سالهای سال تو اون تیکه ها بگردی دنبال خودت…دنبال اونی که میتونستی بشی و نشدی….باید مثه گربه بود….یه گوشه آروم گیر آورد دور از آدمیزاد… آروم …
    و شروع کرد به لیسیدن زخمهای روح……
    دلم گرفت از این نوشته من دست به گریم خیلی ملسه ….رنگ قرمزش تو سرم جیغ زد…

    Thumb up 2

  • الف می‌گه:

    سلام
    معمولا در کنار زخمی شدن عامل خارجی هم هست.
    فکر می کنید در مورد کارهایی که خودمون در حق خودمون می کنیم می تونیم اسمشو زخم بذاریم ؟

    Thumb up 0

  • البرت می‌گه:

    سلام یادمه توی وبلاگ برای فراموش کردن واستون نوشتم که بیشتر نوشته هاتونو توی زندگی به عینه دیدم و تجربه کردم کلا زخمها ممکنه فراموش بشن ولی اگر اون موقع هایی که زخم ایجاد شده واسمون مهم باشن در عین فراموشی باز هم در اعمال و رفتار ما به طور ناخود اگاه ظاهر میشند به نظر من ادما ادامه اون چیزین که قبلا بودن وقتی زخمی ایجاد میشه باید باهاش رو به رو بشیم و اونو واسه خودمون حلش کنیم ورنه در عملکرد ما در اینده تاثیر خودشو میذاره به نظر من هیچ ادمی رو واس کاراش نمیشه سرزنش کرد فقط میشه بااون ادم نبود(که موجب ایجاد زخم بوده)ممن ۵-۶ سالی هست که خوشحال نیستم اونم شاید به خاطره اینه که جایی بودم که هر موقع خواستم خودم باشم عرف جامعه یا تعلیمهای خانواده مانع شدن که من خودم باشم و منو در اعمالم همیشه دچار تردید کرده شاید این زخم روح من باشه

    Thumb up 1

  • Neda.sh می‌گه:

    سلام استاد
    یه زمانی روح من هم زخمی شد جاش هم مونده ولی نه درد داره و نه اذیتم میکنه ولی همیشه میگم چی میشد اگه این یک زخم هم نبود؟!
    شاید عجیب باشه من این زخم رو دوست دارم به یادش که می افتم اول کمی به فکر فرو میرم و بعد آروم میشم چون ۱- اگه نبود الان من هم وجود نداشتم
    ۲-اگه نبود موفق نمیشدم وبه آرامشی که الان دارم دست پیدا نمیکردم
    ۳-اگه نبود زخمهای عمیقتری ایجاد میشد که عفونتش کل زندگیم رو نابود میکرد
    ۴- اگه نبود…..
    زخم من از دیگران نبود از حماقت خودم بود به خاطر همینه که زیاد آزارم نمیده البته شاید اگه کسی دیگه ای باشه صد در صد این زخم رو بندازه گردن دیگران (تا حدودی هم درست باشه) ولی من میگم
    زخم رو خودم ایجاد کردم

    Thumb up 1

  • Farzaneh.p می‌گه:

    کوچه ای هست که قلب من آن را از محله های کودکی ام دزدیده است…
    ازدردم می نویسم
    میدانم که نمی دانید
    ولی میدانم که میخوانید.
    همین کافی ست…

    Thumb up 0

  • زخمی که روحم را می آزارد و جایش را می توانم حس کنم ، زخمی بود که سازمان بورس اوراق بهادرا با اعلام ممنوعیت فارکس در سال ۸۹ بر من و خیلی های دیگر وارد کرد .
    و زحمت ۵ سال تلاش و مطالعه ی شبانه روزی ام را زیر سوال برد و چه زخم زبانها که نشنیدم.

    پ . ن : اما من از رو نرفتم ، و روز به روز به موفقیت در این زمینه نزدیک و نزدیکتر میشم.

    Thumb up 2

  • مسعود نصیری می‌گه:

    سلام…
    فقط به عنوان یک جوان جویای نام و سیریش برای پیشرفت،به پدر و مادر ها میگم که مسئولیت بچه هاشونو به دوش نکشند.
    -بچه باید از نوجوونی بره بیرون کار کنه.
    بچه باید پولش تموم بشه و تا شارژ بعدی پول تو جیبی،زجر بکشه و صبر کنه.
    باید برای خرید وسیله مورد علاقه اش،خودش پس انداز کنه و پول جمع کنه.
    بچه باید مهارتهای ارتباطی رو یاد بگیره و بدونه که چه جوری و با چه کسانی ارتباط داشته باشه.
    بچه باید بتونه حداقل ۲-۳ماه از پدر مادرش دور باشه و اشک بریزه و دلتنگ بشه و سختی بکشه.(مخصوصا در دوره نوجوونی)
    بچه باید تکلیفش رو از همون نوجونی یا فوقش از اوایل جوونی، مشخص کنه که کیستی اش در جامعه چیه.(شخصیت،کار،معنویت،رشد،و خیلی از فاکتور های دیگه)
    همه اینها برای اینه که بچه پوست کلفت بشه و در دوران بزرگسالیش،بقول آقای شعبانعلی از روحش زخمی نشه.
    دوستان عزیز،من تونستم در یک خانواده کاملا برعکس با این موارد،خودمو با اینها تطبیق بدم ولی به قیمت اینکه پدرم دربیاد.
    فقط به پدر مادرها میگم که فکر نکنید که با فراهم کردن آسایش بچه،بهش دارید کمک میکنید.نه!
    باید بچه تو همون بچگیش این سختی ها رو بکشه که با بزرگ شدن خودش،این مشکلات رو هم بزرگ نکنه.
    گربه رو باید دم حجله کشت.یا جنگ اول به از صلح آخر.

    Thumb up 2

    • شیما می‌گه:

      “همه اینها برای اینه که بچه پوست کلفت بشه و در دوران بزرگسالیش،بقول آقای شعبانعلی روحش زخمی نشه.”
      پوست کلفتی در این حد لازم نیست ها!
      آدم باید محکم بشه، اما هنوز باید بتونه زخمی بشه که اگه نشه آدم نیست

      Thumb up 0

  • مهدیه می‌گه:

    بعضی مواقع با بازبانمان زخمی بزرگ در روح دیگران ایجادمیکنیم.بعضی مواقع بادروغ…یه جمله هست که میگه وقتی دلی رو شکوندی مثل اینه که یه میخ توی دیوار فروکنی وهنگامی که میخ رو بیرون بکشی باز هم میبینی که جاش روی دیوارمونده…

    Thumb up 1

  • مهرداد زواره محمدی می‌گه:

    سلام بر استاد عزیز ، من یکی از شاگردان کلاس فنون مذاکره ترم قبل شما هستم …………
    من فکر می کنم یکی از بزرگتری و مهم ترین توانایی های انسان قدرت به روز شدن ، تغییر و فراموشی هشیار اون هست که می تونه اون رو با وجود تمام ضربه ها و دردها بازم سرپا نگه داره ….
    من خودم توی این هفته دو تا از نزدیکامو از دست دادم و شرایط خیلی خوبی ندارم ولی تغییرات روحی خودم و بهبود شرایط ذهنی خودمو کاملا روز به روز و ساعت به ساعت متوجه می شم ، البته نه اینکه فراموش کنم ….
    بهتره یه مثال از رادیو مذاکره خودتون بزنم …….. تا وقتی که توی گرمای تابستون نگی گرمته متوجه گرمای شدید نمی شی …. پس زخم های بد و سنگین زندگی تو بهش توجه نکن و رو به جلو حرکت کن حتی اگه جای زخم روی پیشونیت باشه و هر روز ببینمیش ……. خلاصه که باید هر چه میشه اصطکاک رو کمتر کرد تا سرعت اضافه بشه …….. ارادتمند شما ………….

    Thumb up 1

  • کاوه می‌گه:

    مدتهاست که شما رو می خوانم، کتابهایتان، وبسایتتان، همه را، شاگرد نادیده تان هستم، مذاکره را اولین بار از کتاب مذاکره شما آموخته ام. من بشدت دچار مشکلات روانی بوده ام، سالها درمان و هزینه و بستری و رنج و رنج و رنج. به زور، واقعا به زور، مهندس شده ام، کار کرده ام، اما معنی زخم را که زخم اخراج از مدرسه بوده است خوب می دانم. من اخراج نشده ام اما می فهمم وقتی بعد از بیش از ده سال هنوز نام زخم رویش می گذارید و جای زخمش را می بینید یعنی چه دردی کشیده اید. ولی به شما افتخار می کنم، از ته دل ذوق می کنم، وقتی می بینم امروز خوب و فعال و موفق هستید. در دلم همیشه به شما گفته ام براوو، با زخم از پای ننشستید، پیش رفتید، تلاش کردید، موفق شدید، به دیگران کمک می کنید، براوو مهندس شعبانعلی. برایتان از صمیم قلب بهترین آرزوها رو دارم همیشه.

    Thumb up 1

  • مینا می‌گه:

    آخ آخ عجب زخم های بدی هستن اینجور زخم ها کاملا موافقم که هیچ وقت خوب نمیشن،مخصوصا دروغ های بزرگی که باعث این زخم ها میشن! همیشه یادآوریش آزارم میده!

    Thumb up 0

  • سلام
    هرکسی تو زندگیش از این زخما داره کوچیک یا بزرگش مهم نیس مهم نحوه ی برخورد دیگرانه مصداقه همون نمک به زخم پاشیدن آدمایی که تو اون لحظه فکر میکنن ازهمه کس بیشتر میدونن و میفهمن مطمینم اون آدما حتی نمیتونن درک کنن اگه تو موقعیت فعلی ما بودن چیکار میکردن شاید حتی بدتر از ما میکردن

    من زخمایی که دارم رو دقیق یادم نیس دچار فراموشی شدم البته این خوب نیس که آدم زخمهاشو فراموش کنه گاهیم باید یادش بیاد که کی و کجا زخم خورده این میشه براش یه تلنگر

    Thumb up 0

  • حمیده می‌گه:

    سلام
    در جایی از زندگیم به همین نتیجه شما رسیده بودم،زخمهایی که درد نداره،فقط جلوی چشمته و کم کم داره عفونتش مارو دردمند میکنه.
    حتی بعضی افکار امروز،تصویری از همین عفونته که بااینکه گذشته رو سوزونده،امروز و فرداروهم میخاد بسوزونه.
    یه بار نمونه ای از این زخمهارو من توی وبلاگم نوشته بودم
    http://hamide25.blogfa.com/post/62
    اما آیا کسانی که اهل زخمی کردن میخوان که کمتر اینکارو بکنن؟

    Thumb up 0

  • مهدی می‌گه:

    یکی از این زخم ها برای من اولین کسی بود که با او کار را شروع کردم،ابتدا خیلی کم و ساعتی پول میگرفتم،بهد درآمدم بالا تر رفت.آنقدر برای او خوب کار میکردم که همه فکر میکردن نصف سهام شرکتش مال منه.ولی بعد از چند سال که ازش خواستم تمامی حقوقم رو طبق قانون بده،اصل شخصیتشو دیدم.ازش جدا شدم ، بعد از چند ماه برگشت و معذرت خواهی کرد،ولی یه تجربه بد در مورد ۱۰۰% صداقت کاری برام مونده.
    ولی من بازم طبق قبل کارم رو جاهای دیگه ادامه میدم.

    Thumb up 0

  • hadis ahanin می‌گه:

    سلام
    به گذشته که نگاه کردم هیچ زخمی ندیدم، همه شون ترمیم پیدا کرده بودن و از یادم رفته بودن جز یکی.
    من یه عموی بزرگ داشتم که نوه هم داشت، نوه هاش همسن من بودن. همیشه توی ذهنمه که نوه هاش رو روی پاهاش می نشوند و به یکیشون میگفت تو عزیزمی به اون یکی میگفت تو نازمی. یه روز یکی از نوه ها گفت حاجی بابا پس حدیث چیه تو هست؟ من حدودا ۶ سالم بود، گفت اون هیچیم نیست ولش کنید. هیچوقت هیچوقت این حرف از یادم نرفته. اینو اینجا گفتم که الان که خودمون بزرگ شدیم و دور و برمون پر از بچه شده هیچوقت یادمون نره که بچه ها زود دلشون میشکنه. فرق نذاریم نه توی فامیل و نه سر کلاس.
    ممنونم که بهم فرصت دادین زخم روحم رو بنویسم و یه خرده آروم بشم.

    Thumb up 4

  • آرش.م می‌گه:

    سال ۸۴ که سال اول دانشجوییم بود در تبریز برای انجام یه کار گروهی برای پروژه پایان ترم درس برنامه نویسی یک ، یکی از این زخم های تا ابد خوب نشدنی به روح من نشست

    تو اون روز خاص که ما باید فرداش کار رو تحویل میدادیم تو سایت دانشگاه کلاس برگزار میشد و برای نوشتن اون برنامه به کامپیوتر نیاز داشتیم، همراه ۴ تا از همکلاسی هام ( ۳ تا دختر و یک پس) به خونه من مراجعه کردیم و اونجا نزدیک به ۴ ساعت مشغول کار گروهی و نوشتن برنامه بودیم. شاید یکی از بهترین و مفید ترین تجربه های کار گروهی بود برام.

    تقریبا ساعت ۶ عصر بود و نزدیکی های انتهای کار بودیم که با اطلاع دادن یکی از همسایه ها به نیروی انتظامی ( که ظاهرا صدای بحث کردن های بلند ما روی برنامه به گوشش رسیده بود و فکر کرده بود کار غیر قانونی ای در حال انجام شدن) توسط نیروی انتظامی دستگیر شدیم .

    قبل از حتی چند کلمه صحبت کردن و اینکه اجازه بدن ما توضیح بدیم به روابط ناشروع متهم شدیم. پروسه ی بازداشت ، پزشک قانونی ، حکم دادگاه . چیزهایی که بیشتر شبیه کابوس بودن و شاید حتی تا الان هم درونا باورم نمیشه که با ما این طور برخورد کردند.

    این وحشتناک ترین زخم روحی زندگیم بود که برای یه کار علمی و کاملا سالم درست مثل یه مجرم باهام برخورد شد و تو طول اون دو سه روز پروسه ، وحشتناک ترین توهین های زندگیم رو تحمل کرد. توهین ها تا یه جایی آدم رو آزار میدن. از یه جایی به بعد آدم رو میشکنن و زخم های همیشگی جا میذارن .

    هیچ وقت خوب نمیشه جاش مهندس. هیچ وقت ، و هر دفعه که مثل الان مرورش میکنی حس میکنی تمام حس ها با همه جزئیات هنوز دارن درونت زندگی میکنن.

    پ.ن ۱ : این کامنت شاید از لحاظ قانونی یا هر جنبه ای دیگه بودنش تو سایتتون مناسب نباشه. کاملا درک میکنم اگه حذف یا ویرایشش کنید.
    پ.ن ۲ : استاد اون درس انسان بسیار شریفی بود. وقتی جریان رو فهمید خودش شخصا اقدام کرد و با آشناهایی که داشت تمام اون قضیه بدون اینکه به گوش دانشگاه برسه که مسلما اگه میرسید هممون اخراج میشدیم ، ختم به خیر کرد.

    Thumb up 3

    • سحر می‌گه:

      وقتی تو اتاق گشت ارشاد نشسته بودمو دو تا خانم بد حجاب و جلوم گوش مالی حسابی دادن و یهو یکیشون فیوز پروند و گفت این سه تا رو بندازین بازداشت و منم گفتم غلط کردم و بعد تو نوشتن لیست بد حجابها کمکشون کردم یه همچین حسی بود…

      Thumb up 0

    • irasa می‌گه:

      arash jan khodet hes nemikoni too in mamlekat ba in ghavanin karetoon yekem ke che arz konam kheili … bood. yani hich jaye digei vpjood nadasht berin?? nagoo na ke nemishe bavar kard

      Thumb up 1

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *