در حال مقایسه چه چیزهایی هستیم؟

مدتی پیش، به واسطه‌ی توصیه (و در واقع دستور) یکی از آشنایان، در جلسه‌ای در یک شرکت خصوصی شرکت کردم.

جلسه قرار بود به بررسی متن یک تفاهم نامه بگذرد.

یکی از مدیران شرکت، پیشنهاد کرد که ابتدا ناهار بخوریم تا “مغزمان بهتر کار کند”.

تا آن روز فکر می‌کردم که مطالعه و درس خواندن و تجربه کردن و تمرین تحلیل‌گری، می‌توانند کمک کنند که مغزمان بهتر کار کند. اما به هر حال، اهمیت قند و اکسیژن و مواد غذایی را هم نمی‌شد انکار کرد.

مراسم غذا خوردن آغاز شد. به طرز شگفت انگیزی طولانی و کند و خسته کننده نظر می‌رسید.

آن هم برای من که از غذا خوردن لذت نمی‌برم و آن را جزو کارکردهای سطح پایین انسان می‌دانم. چیزی شبیه دستشویی رفتن.

منظورم از کارکرد سطح پایین، این نیست که چیز بدی است. به هر حال، همه‌ی ما در اثر یکی از همین کارکردهای سطح پایین متولد شده‌ایم و پا به جهان گذاشته‌ایم.

اما به هر حال – اگر چه جرات نمی‌کنم دائماً این نظر را ابراز کنم – جایی در درون ذهن خودم معتقدم که یا باید هر دو کار خوردن و دستشویی رفتن را با طیب خاطر و افتخار در فضای عمومی انجام دهیم یا هر دو کار را در فضای پنهان شخصی. چون دقیقاً از یک جنس هستند (یکی جذب و دیگری دفع).

بگذریم. باید نیمه‌ی پر لیوان را نگاه کنم. همین که فعلاً در شبکه های اجتماعی فقط تصاویر غذا خوردن منتشر می‌شود خودش جای شکر دارد.

خلاصه میز چیده شد و وسایل چیده شد و قاشق‌ها و چنگال‌ها را به دقت در دو طرف بشقاب‌ها چیدند و لیوان‌های سایزهای مختلف را آوردند و بعد هم یکی از حاضرین پرسید: آقای مهندس. چیدمان بر اساس پروتکل‌های بین‌المللی هست؟

من هم – از همه جا بی‌خبر – و در شرایطی که به زحمت می‌توانستم فرق قاشق سوپ خوری و غذاخوری را تشخیص دهم و کارد استیک خوری را هم با چاقوی میوه خوری، عموماً پس از کشیدن لبه‌ی آنها روی انگشت دستم، تشخیص می‌دهم و تفکیک می‌کنم گفتم: راستش. به قول خودتان من «مهندس» هستم. اگر خیلی بفهمم، باید بتوانم حساب کنم که غذا چند ژول انرژی به ماشین بدن ما منتقل می‌کند. راستش را بخواهید این محاسبات هم یادم رفته.

بگذریم. من که به خیال خودم رفته بودم تا یک تفاهم نامه را نیم ساعته بخوانم و برگردم، گرفتار مراسم بی‌انتهای ناهار شدم.

دوستی آنجا بود و توضیح داد که غذای این رستوران، نسبت به یکسال قبل بدتر شده. البته کباب ترش را هنوز به خوبی سابق درست می‌کنند. اما کباب‌های برگ‌شان اصلاً ترد نیست.

دوست دیگری توضیح داد که فقط بحث کباب نیست. تو همین سوپ ذرت را با سوپی که پارسال برای افتتاح سرو می‌کردند مقایسه کن.

نفر اول توضیح داد: وقتی قیمت‌ها را نمی‌توانند افزایش بدهند یا نمی‌خواهند افزایش بدهند، از مواد اولیه کم می‌گذارند.

یک نفر دیگر توضیح داد که اینها دلیل نمی‌شود. دوغ فلان برند، الان سه سال است فقط ۲۰ درصد تغییر قیمت داشته. اما کیفیتش بیش از ۵۰ درصد بهتر شده.

داشتم فکر می‌کردم که اگر این حرف را در متمم زده بود، می‌توانستم نیم ساعت داد و بیداد کنم که عزیز من، شما کیفیت را چگونه بر اساس درصد اندازه گرفتی؟ شاخصت چه بوده؟ زبان مبارک به ابزارهایِ سنجشِ کمّیِ کیفیتِ دوغ مجهز است؟

اما خوب. متاسفانه آنجا متمم نبود. من هم به نشانه‌ی تایید سرم را تکان دادم. آن‌قدر جدی و مصمم که فکر می‌کنم زبان بدنم تا ۶۰ درصد بهبود را هم تایید می‌کرد (به هر حال، در درک طعم کباب که کاملاً ناشی هستم. منطقی بود در زمینه‌ی دوغ که ریسک کمتری دارد، مشارکت و همراهی کنم).

بحث ادامه پیدا کرد و به کیفیت کاهو رسید. کاهوی امسال با کاهوی چند سال قبل مقایسه شد.

متوجه شدم که ظاهراً ذرت‌ها هم طعم سابق را ندارند و مسئله به مواد نگهدارنده باز می‌گردد. اگر چه ظاهراً رستورانی در دو کوچه بالاتر بود که نسبت به رستورانی که سه کوچه پایین‌تر بود، ذرت بهتری را استفاده می‌کرد.

تفاوت شیرینی کوکاکولا و پپسی، بحث دیگر جلسه بود و خلاصه، سرتان را در نیاورم، نزدیک به دو ساعت طول کشید تا غذا بخوریم و سیر شویم.

در این میان، منشی شرکت وارد شد و برگه‌ای دست مدیرعامل داد و مدیرعامل متوجه شد که باید در یک جلسه‌ی اضطراری شرکت کند.

به من گفتند: شما که معتمد ما هستید. این تفاهم نامه را با خودتان ببرید. اصلاحاتی را که صلاح می‌دانید روی آن بنویسید و برای ما بفرستید.

می‌توانید حال من را تصور کنید که با محاسبه‌ی ترافیک رفت و برگشت، چهار ساعت و نیم درگیر تفاهم نامه‌ای ده صفحه‌ای بودم که در نهایت مطالعه و ویرایش آن، به برنامه‌ی شبانه‌ام تبدیل شد.

بگذریم.

در تمام مدت که در آنجا، به دهان نکته سنج دوستان خیره شده بودم، موضوع دیگری، بخشی از پردازش ذهنی‌ام را به خودش اختصاص داده بود:

اینکه مقایسه کردن چه مسئله‌ی مهمی است.

مقایسه کردن، به این معناست که موضوعی برای من مهم است.

مقایسه نکردن، معنای بی‌اعتنایی و بی‌تفاوت بودن را در خود پنهان دارد.

فرض کنید بر سر میز غذا، از کسی می‌پرسید که طعم غذا چطور است. او هم می‌گوید خوب است. یا بد است. یا شور است. یا شیرین است. یا هر چیز دیگر.

نمی‌توانید الزاماً نتیجه بگیرید که غذا او را هیجان زده می‌کند.

 اما فرض کنید وارد همین مقایسه‌هایی بشود که نقل کردم: غذایتان خوب است. ادویه‌ای دارد که فکر می‌کنم دفعه‌ی قبل در غذایتان نبود. درست است؟

اینجاست که می‌توان حدس زد غذا برای او مهم است و احتمالاً بخشی از ذهنش را به خود اختصاص داده و می‌دهد.

در نهایت، به این نتیجه رسیدم که اگر می‌خواهم انسان‌ها و دغدغه‌ها و اولویت‌هایشان را بشناسم، به جای موضع گیری‌های مثبت یا منفی آنها، نگاه کنم و ببینم در چه موضوعاتی وارد مقایسه می‌شوند.

از سوی دیگر، با توجه به اینکه مقایسه کردن یک فرایند نسبتاً سنگین شناختی (Cognitive) است و وقت و انرژی و توان ما برای این کار محدود است، دقت کنم که وقتم را در روز و در طول زندگی، به چه مقایسه‌هایی می‌گذرانم. چه در خلوت خودم و چه در زمانی که با دوستانم حرف می‌زنم.

امیدوارم به من نگویید که این نتیجه گیری ربطی به آن قصه ندارد. یا اینکه اصلاً این نتیجه گیری نادرست است. چون تنها دستاورد من از آن چند ساعت اتلاف وقت شرم آور همین چند جمله است و اگر این را هم تایید نکنید، افسردگی به سراغم خواهد آمد.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+323
  


30 نظر بر روی پست “در حال مقایسه چه چیزهایی هستیم؟

  • امیرجواهری می‌گه:

    همین نیم ساعت پیش در یک جمع دوستانه در حال مقایسه بازیکنان نسلهای قبل فوتبال ایران بودیم. با اینکه در بحث بودم، احساس خوبی نداشتم ولی گزینه خوب همین شرکت در بحث بود.

    بگذریم. باید نیمه‌ی پر لیوان را نگاه کنم. همین که فعلاً در شبکه های اجتماعی فقط تصاویر غذا خوردن منتشر می‌شود خودش جای شکر دارد(:
    آقا کلی خندیدم، تشکر

    Thumb up 6

  • زینب دستاویز می‌گه:

    محمدرضا
    بعضی وقت ها… نه… یعنی بیش تر وقت ها تو فضایی که تو رستوران گرفتارش شدی، گرفتار میشم و هیچ راه فراری ندارم و وقتی هم سکوت اختیار می کنم مورد انتقاد بعضا” تند دیگران قرار می گیرم.
    محمدرضا دو تا اتفاق تو زندگی شخصی م افتاده که خیلی بهم کمک می کنه تا بتونم شنونده بودن و پرحرف نبودن رو تمرین کنم:
    یکی این که چند وقت پیش یه جمله خوندم تو تلگرام (ببخشید که یادم رفته از کی) که مفهومش این بود که آدم یا حرف نزنه، یا وقتی حرفی میخواد بزنه، حرفش ارزش دو روز فکر کردن رو داشته باشه.
    یکی دیگه هم این که من تو محل کارم حدود یک ماهی هست که مدیرم واحدم رو عوض کرده. تا یک ماه پیش، با دو تا از دوستان خوبم تو یه اتاق بودیم. بهونه های زیادی برای حرف زدن وجود داشت. البته فکر نکنی کار نمی کردیما:))) . بالاخره هر کدوم مون هر روز یه قصه داشتیم برای تعریف کردن. تا این که من واحدم عوض شد و رفتم تو یه اتاق خالی از سکنه:)). خودم تنها تو یه اتاق. روزهای اول خیلی برام سخت بود. روزی دو سه بار می رفتم پیش دوستانم و باهاشون حرف می زدم. وضعیتم از این نظر که تو فضای آروم تر و ساکت تری قرار گرفتم خیلی رضایت بخش بود برام؛ برای درست کار کردن نیاز به تمرکز و سکوت خیلی زیادی دارم ولی خب پرحرفی نکردن یه خرده عصابمو خرد می کرد. تا این که یه روز نشستم فکر کردم و دیدم من همیشه از بودن در جمعی که قراره یه عالمه حرف بی خود و بی ربط بشنوم فراری بودم. وقتی دوست ندارم حرف بی خود بشنوم، خودمم نباید حرف بی خود بزنم. باید بیش تر بشنوم تا بیش تر یاد بگیرم. باید بیش تر سکوت کنم تا اندیشه م به کار بیفته. باید تنهایی رو بیش تر تجربه کنم تا تفکرم و دیدم وسیع و عمیق بشه.
    الان نسبت به یک ماهه پیش خیلی بهتر شدم. البته هنوز اونی که می خوام نشدم. ولی خب استارتش رو زدم.
    ممنونم که با حرفات همیشه روم تاثیر می ذاری.

    Thumb up 17

  • معصومه شیخ مرادی می‌گه:

    سلام وبلاگ من به روز شد.
    http://asrin136.blogfa.com/

    Thumb up 3

  • علیرضا داداشی می‌گه:

    سلام.
    ۱- به نظرم آدم ها بر اساس اولویت هایشان موضوعات مناسب برای مقایسه را انتخاب می کنند.
    فکر کنید کسی که مدتهاست شما را ندیده، وقتی به هم می رسید اولین جمله اش این باشد: چقدر شکسته شدی!
    قطعا من هم مثل هر پدیده ی قابل شکستنی دوست ندارم شکسته شوم یا دست کم زودتر از موعد شکسته شوم ولی هیچ وقت کسی را با این جملات مخاطب قرار نمی دهم.
    به طور قطع کسی که چنین چیزی می گوید، در بخش قابل توجهی از زمان روز و شبش در حال بررسی میزان شکستگی های احتمالی خودش است؛ وگرنه همه ی مجموعه های منظم رو به بی نظمی دارند، تازه اگر «شکستگی» را «بی نظمی» بدانیم- شخصا معتقدم تداوم و از مرحله ای به مرحله ی دیگر رفتن، خودش حرکت در مسیر نظم ِ از پیش تعریف شده است.
    اگر شکستگی، ناشی از بی توجهی خودم باشد ترجیح می دهم به میزان تقصیرم فکر کنم ؛ وگرنه اینکه روزگار کار خودش را انجام می دهد، دخلی به من ندارد.
    چند وقت پیش یک نفر ظاهرا برا ی اینکه با دوستانش بخندند و شاد بشوند سرش را از شیشه ی ماشین بیرون کرد و خطاب به من فریاد زد : کچل!
    او می تواند خوشحال باشد چون شادیش با ناراحتی کسی همراه نبوده. ولی او می دانست که من اصلا به این موضوع فکر هم نمی کنم که چرا موهایم ریخته است. آن قدر چیز مهم تر هست که فکرم را مشغول کرده است.
    ۲- نکته ی دیگر اینکه آن قدر بعضی ها در بعضی جاها به این موضوع که فلان جور و فلان جا غذا خوردن و داشتن گوشی با فلان برند و پوشیدن لباس فلان رنگ مهم است، پرداخته اند و آموزش داده اند که برای یک عده – دست کم برای کسانی که فقط نکته ها را استخراج می کنند و عمل می کنند و کاری به جزئیات ندارند- به اشتباه این طور جا افتاده که این چیزها خیلی مهم است.
    راستش هر وقت جوراب می پوشم، بعدش می بینم که جوراب به پا دارم حتی وقتی جورابم مشکی نیست، ولی بعضی ها اصرار دارند که اگر جوراب تان مشکی نیست ، جوراب نپوشیده اید.
    ۳- معتقدم ما آدم ها در حرف زدن هایمان و حتی حرف نزدن هایمان، فقط از یک فرصت دانسته یا نادانسته استفاده می کنیم: فرصت ِ معرفی ِ اولویت هایمان به دیگران.
    ممنون.

    Thumb up 45

  • علیرضا حق گو می‌گه:

    سلام خانم هما
    منم مثل شما این موضوع سیستم های پیچیده رو با دقت دنبال میکنم . بنظرم مهمترین و عمیق ترین بحثی هستش که طی چند ماه اخیر آقای شعبانعلی اینجا و تو متمم دارن بهش میپردازن .
    خواستم اطلاع بدم پریروز توی سایتی این کتاب جدید رو که انتشار سال ۹۵ هستش دیدم . خودم نخوندم هنوز . تو رشت نتونستم گیر بیارم . گفتم از تهران بخرن بفرستن .
    گفتم در جریان باشید :
    سیری در نظریه پیچیدگی
    میلانی میچل
    ترجمه : رضا امیر رحیمی
    چاپ اول ۹۵
    ۵۳۰ صفحه
    ۴۳ هزار تومان

    Thumb up 24

    • علیرضا. خوشحالم کتاب رو دیدی و پیگیرش هستی.
      اتفاقاً دوست داشتم در یک فرصت مناسب، نکات کوتاهی در موردش بنویسم.
      خود کتاب رو قبلاً خوندم و خوشبختانه یکی دو هفته پیش ترجمه‌ی فارسیش رو دیدم. به نظرم ترجمه‌اش هم خوب و قابل فهم بود (حداقل در حد دو سه صفحه‌ای که توی شهر کتاب، ورق زدم و خوندم).
      امیدوارم زودتر فرصت کنی و بخونیش.
      شاید بشه گفت یک «مجله در مورد پیچیدگی» هست. چون تقریباً هر موضوعی که قابل بحث بوده رو اشاره کرده.
      از این نظر – وقتی با پیچیدگی‌های ریاضی بحث مقایسه می‌کنیم – شاید یک نقطه‌ی شروع خیلی خوب باشه که آدم رو خسته نمی‌کنه و انگیزه برای مطالعه بیشتر می‌ده.
      خصوصاً اینکه ملانی میچل، تجربه‌ی مدیریت و طراحی برنامه های آموزش تابستانی مرکز سَنتا فِی رو داشته.
      الان مرکز Santa Fe بی‌تردید پیشروترین مرکز مطالعه پیچیدگی در جهان است.
      از دانشگاه‌ها که قطعاً جلوتره (که البته هنر نیست). اما حتی از مراکز تحقیقاتی وابسته به بیزینس‌های بزرگ هم جلوتره و البته پروژه‌های متعددی توسط شرکت‌ها و کسب و کارها به این مرکز واگذار میشه.
      به هر حال، منظورم اینه که نویسنده‌ای که با سنتا فی همکاری داشته باشه، قطعاً اعتبار حرفش خیلی بالاست. حتی اگر سعی کنه ساده و روزمره بنویسه.
      البته این رو بگم که من اگر جوان بودم و هنوز دل و دِماغ کتاب نوشتن و ترجمه کردن داشتم، قطعاً اولین انتخابم برای فضای ایران کتاب Simply Complexity بود (هنوز هم آرزو می‌کنم یکی که توانایی و علاقه داره این کار رو انجام بده).
      البته دارم به یک کار جالب هم فکر می‌کنم که شاید این هفته شروع کنم (دارم اینجا می‌نویسم که متعهد بشم و بعداً اگه انجام ندادم بهم نق بزنید و دعوام کنید).
      اینکه یک فایل PDF به اسم Complexity درست کنم روی گوگل درایو یا جایی شبیه این.
      به تدریج و آروم آروم، تکمیلش کنم و همیشه لینک دانلودش روی سایت باشه که بشه این کتاب رو در فرایند شکل‌گیریش از صفر تا صد دید (حتی وقتی دارم برای خودم یادداشت می‌نویسم که بعداً مثلاً در یک زمینه یک فصلی چیزی بنویسم).
      شاید برای کتاب نوشتن در عصر دیجیتال، شیوه‌ی جذاب و اثربخشی باشه.

      Thumb up 81

      • هیوا می‌گه:

        محمدرضا الان کمی سرچ کردم دیدم کتاب دیگه ملانی میچل به اسم Complexity: A Guided Tour در سال ۹۲ با نام “پیچیدگی”، توسط آقای محمدصالح سعادتمند ترجمه شده (انتشارات شورآفرین).
        برای دوستان دیگه: محمدرضا در وبلاگ انگلیسیشون گفتن که اگر قرار هست فقط یک کتاب در مورد پیچیدگی بخونید، این کتاب بهترین انتخابه.
        http://webmindset.net/books-on-complexity-theory-and-complex-systems-part-i
        پ.ن: اگر میخواهید بدونید کتابی ترجمه شده یا نه، از سایت ساطمان اسناد و کتابخانه ملی استفاده کنید:
        http://nlai.ir
        چون جستجوی قوی نداره، باید اسم کتاب، نویسنده و موارد دیگری رو هم سرچ کنید تا مطمئن بشید کتابی ترجمه شده یا نه.

        Thumb up 19

        • هیوا می‌گه:

          اصلاح : ترجمه ای که من بهش اشاره کردم و ترجمه ای که علیرضا گفت هردو ترجمه یک کتاب هستند.
          برای اینکه کامنت بی محتوا نگذاشته باشم : Sccot Page استاد دانشگاه میشیگان (که عضو موسسه سنتافی هم هست و ۴-۵ کتاب در زمینه پیچیدگی نوشته) یه کورس داره با عنوان Understanding Complexity . مفاهیم ساده و اولیه این حوزه رو توضیح میده. خودم دارم میبینیمش شاید برای دوستانی که قصد داشته باشن وارد این حوزه بشن دیدنش خالی از لطف نباشه.

          Thumb up 20

      • طاهره می‌گه:

        محمدرضای عزیز
        چند وقت پیش که تو روزنوشته‌ها بحث‌ پیچیدگی شروع شده بود، من یه سرچی کردم و کتاب «نظریه سیستم‌های پیچیده» از شروین وکیلی نشر شورآفرین رو پیدا کردم:
        اطلاعات کتاب در آدینه بوک
        اطلاعات کتاب در فیدیبو
        البته اون موقع چیزی حدود نصف کتاب رو بیشتر نخوندم و نیمه کاره کتاب رو رها کردم.
        ولی دو روز پیش که دیدم دوباره بحث پیچیدگی و کتاب درباره این موضوع هست، رفتم و دوباره حدودا ۱۰۰ صفحه‌ی اول این کتاب رو دوباره خوندم.
        راستش با بعضی از معادل‌های فارسی مثل مِه روند و خط راهه و … ذهنم نتونست ارتباط برقرار کنه و خیلی از مفاهیمش برام خوب جا نیفتاد.
        از طرفی نویسده کتاب به سلیقه خودش هر بخش رو با چند بیتی از بیدل دهلوی شروع کرده که واقعا این اولین بار برای من بود که چنین چیزی رو می‌دیدم. البته نمی‌خوام بگم این کار خوب یا بد هست. فقط اینکه برای من کاملا تازگی داشت.
        البته خود نویسنده به این موضوع اشاره کرده بود که در زمینه سیستم‌های پیچیده فقر منابع فارسی وجود داره و این اولین تلاشی هست که در این زمینه صورت گرفته. و از طرفی به نظرم مثال‌هایی که برای مفاهیم مختلف آورده باعث شده تا کمی فهم این بحث راحت‌تر به نظر برسه.
        در کل چون به جز این کتاب (اون هم نصفه و نیمه)، کتاب دیگه‌ای در مورد سیستم‌های پیچیده تا به حال نخوندم نمی‌تونم بگم که این کتاب تا چه اندازه از دقت علمی برخوردار هست. فقط خواستم اینجا معرفیش کرده باشم شاید مایل بودید یه نگاهی هم به این کتاب بندازید.

        Thumb up 5

    • هما می‌گه:

      سلام آقای حق گو
      ممنونم از معرفی این کتاب عالی. حتما کتاب رو تهیه می کنم و می خونم. به نظرم موضوع پیچیدگی واقعا مبحث جالبیه و اینکه بتونیم اون رو درست تشخیص بدیم و درست استفاده کنیم. خوشحالم از اینکه دوستان متممی هم براشون این مبحث جالبه و اون رو دنبال می کنن.

      Thumb up 5

  • امین می‌گه:

    تعدادی سوال رو آماده کرده بودم تا در زیر مطلب گفتگو با دوستان (goo.gl/jTfCJX) بگذارم. موضوع این متن بهونه ای بود تا یکی از سوالاتم رو در اینجا مطرح کنم.
    خیلی از بحث هایی که در جمع های مختلف دوستانه و عمومی انجام میشه، عموما برای حل مشکل یا مساله ای نیست و در اکثر موارد، وسیله ای برای سرگرم شدن اون جمعه. با وجود این پیش فرض، این بحث ها با بیان صریح ترین نظرات درباره مسائل مختلف اعتقادی، اقتصادی، سیاست جهان و ایران تا بحث های خرد درباره غذا و رستوران و کافی شاپ و …. همراه میشه و برای حاضرین جمع، چاره ای جز موافقت یا مخالفت با نظرات بیان شده باقی نمی مونه. در حدی که جهت گیری در چنین بحث هایی گاها باعث بروز ناراحتی بین اعضا جمع میشه.
    داخل متن اشاره به تایید ۶۰ درصدی کیفیت با زبان بدن کردین در حالی که مشخصا با حرف ها موافق نبودین.
    من هم در بسیاری از موارد از جمع های دوستانه و خانوادگی گرفته تا جمع های بین همکاران و حتی صحبت هایی که در تاکسی رد و بدل میشه، با چنین صحبت هایی روبرو می شم که اگر مخالفت کنم چندان روی خوشی نداره و به نوعی نگاه خود بزرگ پنداری و من از همه چی سر در میارم میده و اگر موافقت کنم، برخلاف نظر واقعی خودم عمل کردم. تا جایی که امکانش باشه، سعی می کنم در چنین بحث هایی سکوت کنم و از گزاره های خنثی استفاده کنم. ولی استفاده بیش از حد از این روش هم به سکوت زیاد در بسیاری از جمع ها و موضوعات منتهی میشه.
    می خواستم ببینم شما در همچین موقعیت هایی چه می کنید!

    یه نکته دیگه هم بود که خیلی وقت بود می خواستم بگم و الان که روده درازیم گل کرده، این رو هم اضافه می کنم.
    همیشه حسرت دوستانی رو می خورم که با معلمشون بسیار خودمونی و راحت صحبت و حتی درد دل می کنند. معلمشون رو به اسم کوچیک صدا می کنند. معلمشون هم اونها رو با همون اسم کوچیک صداشون میکنه و اگر هم لازم شد دعواشون میکنه. سعادت مند تر کسانی که پسوند جان هم نمی گیرند.
    یادمه توی درس روش شاگردی کردن اشاره کردین که وقتی کتابی رو می خونید و دوست دارید که عرض ارادتی خدمت نویسنده داشته باشید( نه برای شادی روحش بلکه برای ادای احترام)، چهار زانو میشینید و اون کتاب رو می خونید. یا یکبار در خاطراتتون از مدیر سابق شرکتتون اشاره کردید که در جواب سوالی که پرسیده بود آیا سیگار می کشی، گفته بودید که می کشم ،ولی پیش شما نمی کشم.
    من هم وقتی اینجا و متمم هستم، همچین حسی دارم. حس می کنم اینکه من به خودم اجازه بدم استادم رو با اسم کوچیک صدا کنم، رسم شاگردی کردن نیست و این اجازه رو به خودم نمی دم. ولی حسرتش همیشه هست و به همین دلیل تلاشم رو می کنم تا روزی برسه که این اجازه رو از استادم بگیرم.

    Thumb up 15

    • امین. برای قسمت اول حرف‌هات، من هم یه مقدار حرف داشتم که در قالب یک مطلب جدا می‌نویسم.
      در مورد دوم هم، به نظرم معلمی شغل منه و دوستی،‌ جنس رابطه‌ی من با تو و بقیه‌ی بچه‌ها (و آرزو دارم که جنس نگاه اونها هم به این رابطه همین باشه).
      البته شغل با «کسب و با شیوه‌ی امرار معاش» فرق داره. شغل رو به معنای مشغول بودن به کار می‌برم. در انگلیسی هم – همون‌طور که قبلاً اشاره کرده‌ام- Business از ریشه‌ی Busy بودن میاد. یعنی اینکه به چه فعالیتی مشغولیم و وقتمون رو به چه کاری می‌گذرونیم (حالا باید دید که آیا می‌توان به کسانی که برای نخستین بار Business را به تجارت یا کسب و کار ترجمه کرده‌اند، اعتماد کرد که باقی فلسفه‌ی مدیریت را هم به درستی فهمیده‌اند یا نه).
      قاعدتاً من وقتی با دوستانم حرف می‌زنم به شغلشون فکر نمی‌کنم (اگر چه کسانی رو می‌شناسم که در رختخواب هم خودشون یا همسرشون رو دکتر صدا می‌کنن).
      انتظارم هم اینه که دوستانم وقتی صدام می‌کنن به شغلم فکر نکنن.

      پی نوشت ۱: تقریباً محاله اسم امین جباری رو توی تمرین‌های متمم ببینم و باز نکنم و نخونم (کلاً امین‌های ما توی متمم خوب هستند انگار. امین کاکاوند و امین آرامش هم حرف‌های خیلی خوبی دارند. البته چند تا امین کم حرف هم داریم. ببین تا چه حد گرفتار استریوتایپ‌ هستم. حتی در حد اسم).
      پی نوشت ۲: فقط چون اشاره کردی. حیفم اومد نگم. من مدتی سیگار می‌کشیدم و زیاد می‌کشیدم. مدتی هم تفننی اگر فرصتی دست می‌داد شاید می‌کشیدم.
      اما الان مدت زیادیه دیگه مطلقاً سیگار نمی‌کشم و اگر بدونی چقدر روی حال و هوام تاثیر خوبی داشته.
      جالب اینجاست که نه تنها هوس سیگار نمی‌کنم. بلکه بوی سیگار هم حسم رو خیلی بد می‌کنه. برای خودم جالب بود که انسان تا چه حد، «بنده‌ی عادت‌های خودش» هست و چقدر می‌تونه با تغییر دادن این عادت‌ها، زندگی خودش رو تغییر بده.

      Thumb up 20

      • امین می‌گه:

        محمدرضا ممنون از اینکه برای پاسخ دادن به کامنت، وقت گذاشتی. حس خوب و وصف ناپذیری دارم الان.
        درباره موضوع سیگار: قبلا اشاره کرده بودی که سیگار رو ترک کردی و یه عکس نوستالژیک هم در مطلبی با عنوان “فقط یک تیک” برامون گذاشته بودی.( (https://goo.gl/JFrndl). لینک مربوط به جستجوی گوگله). ولی بهتر بود که به این موضوع اشاره می کردم تا خواننده گذری با برخی سوالات مواجه نشه. برخلاف تو، من هنوز این عادت رو ترک نکردم و تقریبا در مرحله تفنن اون به سر می برم. شاید در آینده ای نزدیک برنامه ای کامل برای این کار بگذارم.
        متمم و روزنوشته ها، به حدی عمیق و قوی هستند که هر بهونه ای برای تلاش نکردن رو از ما میگیره. امیدوارم همه دوستان متممی و بالاخص امین های اون، بتونند از این محیط بهتر و بیشتر استفاده کنند.
        باز هم به خاطر حس خوب الانم ازت تشکر می کنم.

        Thumb up 6

  • محمدرضا مرجوي می‌گه:

    اول که این نوشته را خواندم عصبانی و دلگیر شدم اما بعد گفتم چه خوب ممکن بود محمدرضا یه کتاب می خوند و با همه سرعتش یه روز صرف می کرد تا این مطلب را یاد بگیره و بعد آیا از این دناستهم حرف میزد یا نه اما چیزی که در ما فشار إیجاد می کند و در اون احساس خسران می کنیم راحت تر و جزیی تَر راجع بهش حرف میزنیم و تأثیر به مراتب بیشتری هم در خودمان و هم خوانندگانمون میگذاره به هر حال ما ازت یاد گرفتیم که خیلی به آنچه مورد علاقه مان هست وقعی ندهیم اینهم یه کیس استادی برای تو و ما بود. از طرفی یاد گرفتم اگه با کسی قراری برای کاری میگذارم از قبل بهش برنامه را بگم که مانند تو در عذاب نباشد

    Thumb up 3

  • سامان می‌گه:

    منم امروز صبح با خوندن این مطلب رفتم و فایل های تصویری “درباره رقابت” رو دوباره نگاه کردم.(جاتون خالی خیلی خوب بود)
    حالا این نتیجه گیری و اقدام من چه ربطی به این مطلب داره،نمیدونم (ولی خوب اینو میدونم که توی این دنیا خیلی چیزها به خیلی چیزهای دیگه ربط داره)
    نمیدونم شایدم دلمون برای دیدنت تنگ شده بود و چه چیزی بهتر از این فایل های تصویری.
    خلاصه هر ربطی که این دوتا به هم داشتن،نتیجه ش که خوب بود.منم خواستم شما رو هم توی این خوبی سهیم کنم
    پی نوشت برای سعید فعله گری: سعید جان به نظرم دوستانی که صرفا از روی حب و بغض، یک شخص یا یک جامعه یا یک گروه یا هر چیز دیگه ای رو ،ارزیابی و پیش داوری میکنند، هنوز خیلی براشون زوده که فضایی مثل متمم رو تجربه کنن،بنابراین پیشنهاد من به عنوان عضو خیلی کوچیکی از متمم ،به تو دوست متممی اینه که از خیر معرفی متمم به چنین دوستانی بگذری و سعی کنی خودت در این فضا سعید بشی(یعنی سعادتمند بشی).البته ناراحت شدن خودت رو هم درک نکردم ولی با توجه به اینکه روزنوشته ها رو میخونی(در کامنت قبلیت بهش اشاره کرده بودی) ،فکر کردم شاید خودت به سادگی بتونی توی سه یا چهار روزنوشته اخیری که منتشر شده،به جواب برسی

    Thumb up 14

    • سعید فعله گری می‌گه:

      از همه کسانی که برای من کامنت من پاسخ گذاشتند سپاس گذارم .
      من خودم به شخصه محمد رضا را دوست دارم آن هم خیلی زییییییییااااادددددد.واقعا دلم نمی خواهد کسی در مورد شخصی به این بزرگی اظهار نظر بی ربط کند.و این گونه اظهار نظرها به نظر من بی لطفی است و من از این بی لطفی هاست که ناراحت میشوم . من خودم ابتدا با روزنوشته هایش آشنا شدم سپس با متمم.دلم میخواست که محمدرضا این نوشته را به گونه ای دیگر می نوشت . و این حق را هم به او میدهم که فضای شخصی خود اوست و کسی خق ندارد به او بگوید چه بنویسد و چه ننویسد .
      اما من این پرسش را دارم که اگر کسی به بهترین معلمتان توهینی بکند شما ناراحت نمی شوید ؟؟؟
      از او دفاع نمی کنید ؟؟
      محمدرضا نه تنها برای من بهترین معلم بوده بلکه او را به عنوان یک بردار بزرگتر از خود قبول دارم . و از ته دل ناراحت میشوم کسی به برادر بزرگتر من توهینی بکند . فقط همین.

      Thumb up 1

  • سعید فعله گری می‌گه:

    سلام.
    خیلی از دستت ناراحت هستم . خیلی .
    امروز من به همراه دوستانم داشتیم روزنوشته هایت را میخواندیم که به یکی از مطالب روز نوشته هایت با “عنوان بالاخره تصمیم گرفتم که دیگر به اینستاگرام سر نزنم” ،تا این که با این گفته مواجه شدم : ” بیشترین سهم در میان توییتری‌های ایران، به اهالی حوزه‌ی نرم افزار (یا به قول خود دوستان، Developer‌ها) تعلق دارد. به رغم علاقه‌ی جدی که به حوزه‌ی تکنولوژی دارم و بخش عمده‌ای از فعالیت‌ها و پروژه‌ها و کارهای من هم در سالهای اخیر در این حوزه بوده است، به سختی می‌توانم فضای اهالی حوزه‌ی نرم افزار را درک کنم. به نظرم نوعی شتابزدگی برای موفقیت و نوعی تصویر ذهنی همه چیزدانی، در این قشر رو به رواج است. گاهی به شوخی می‌گویم هر موفقیتی که در سیلیکون ولی کسب می‌شود، فعالان حوزه‌ی فن آوری را – از ایران تا ونزوئلا – مغرور می‌کند.” ،خیلی ناراحتم کرد.
    با شناختی که من خودم از تو در طی این چند ماه دارم با خودم نوشته های تو را مرور می کردم و با خود می گفتم محمد رضا در دیر اموخته هایش می نویسد : ” در به کار بردن واژه های همه ، هیچ و هرگز دقت کافی را به خرج بده ” یا ” سکوتت را هیچ کس به خاطر نخواهد داشت اما پاسخت را به خاطر می سپارند “پس این دیگر چه اظهار نظری در مورد اهالی فعال حوزه نرم افزار بوده؟؟؟!!!
    در متمم یاد میگیریم که تفکر سیستمی داشته باشیم و مهمترین چیز در این درس اینست که قبل از انجام هر کاری به تاثیربلند مدت آن فکر کنیم .ولی فکر میکنم با گفته تو در تضاد است .
    یا در درس تسلط کلامی در پرداختن به معنی قضاوت وو پیش قضاوت .
    وقتی این مطلب را برای دوستانم می خواندم( چون همه ما همکار هستیم و رشته ما نیز یکی است ، مهندسی نرم افزار) ،همه آنها از دستت ناراحت شدند . آن ها گفتند ما دیگر به متمم سر نخواهیم زد.
    فقط به خاطر یک اظهار نظر کوچک .
    خواستم بگویم که تو در روزنوشته هایت علاوه بر خودت ، معرف متمم هم هستی. و وقتی می خواهی راجع به قشری نظر بدهی سعی کن نظری را بدهی که در آینده باعث رنجش کسی نشود .
    البته من در حدی نیستم که این را بگویم .اما فکر می کنم تعداد زیادی از کسانی که با متمم آشنا شده اند ابتدا با روزنوشته هایت آشنا شده اند سپس با متمم.
    من نمی دانم این رنجش خاطر در چند نفر تکرار شده است ولی این را میدانم که از این به بعد وقتی با دوستانم بخواهم در باره تو یا متمم حرفی بزنم ، فورا همکارانم جمله تو را به خاطر می آورند و به دوستانم خواهند گفت که طرف این آدم و متمم نرو .
    من میدانم که متمم چقدر تاثیر به سزایی در خودم ومتممی ها دارد اما کسانی که با تو و متمم آشنا نیستند این را نمی دانند .
    خواستم بگویم که وقتی در مورد قشری اظهار نظر میکنی کمی احتیاط کن .

    Thumb up 16

    • فواد انصاری می‌گه:

      سلام سعید جان . روز نوشته ها فضای شخصی محمدرضاست و فضای ما نیست و هرکسی میتونه در بلاگ شخصیش مطالبی بنویسه که با نظر ما جور درنمیاد ولی ما اینقدر با این فضای شخصی احساس همدلی میکنیم که گاهی اوقات از آقای شعبانعلی میخواهیم در مورد فلان چیز بنویسه یا میگم دیگه کافیه عکس ماه نزار! یا خرده فرمایشهای دیگر . حتی صاحبخونه اینجا فضای شخصی خودش تنگ و تنگ تر شده و در قسمت پاسخ به دوستان وقتش رو برای پاسخ به سوالات عجیب و غریب ما اختصاص داده .
      در خصوص فضای مهندسین نرم افزار باید بگم محمدرضا تو این فضا کار خودش کار کرده و به شخصه نظراتش رو در خصوص فضای دیجیتال قبول دارم و جدی میگیرم
      به عنوان کسی که تقریبا میفهمم نرم افزار چیه باید بگم همین حرفهای تلخ محمدرضا عین واقعیته . کپی ایده های استارتاپی معروف دنیا و اجرا توی ایران و رشد بعضی از اونها صرفا به دلیل محدودیت های اجباری نشانه موفقیت نیست اگر این ایده ها موفقه پس ایران خودرو هم با فروش یک میلیون خودرو در ایران موفقه ولی آیا واقعا موفقه؟ کجا ما به عنوان مهندس نرم افزار تونستیم یک قدم این علم رو جلو ببریم یا چیز جدیدی خلق کنیم یا ارز وارد کشور کنیم ؟ کدام ایده بین المللی یا منطقه ای موفقی داریم؟ تولید خودمان برای مصرف خودمان که نشد پیشرفت (اینکار شبیه نشخواره بیشتر)اونهم به لطف جزیره ای بودن کشور . مصرف تکنولوژی و پلاتفرم سایر شرکتهای موفق اونهم به لطف نبودن کپی رایت که هنر نیست.
      همین کامنت شما صحه ای است بر عجول بودن همین قشر نرم افزاری که سرعت دسترسی به اطلاعات رو با سرعت فکر کردن اشتباه گرفتند.این رنجش و سیلی زدن محمدرضا نه تنها آزار دهنده نیست بلکه به خواب رفته ها رو از خواب بیدار میکنه

      Thumb up 37

      • سعید فعله گری می‌گه:

        درپاسخ به قسمتی از متن پاسخت که نوشته بودی ” کجا ما به عنوان مهندس نرم افزار تونستیم یک قدم این علم رو جلو ببریم یا چیز جدیدی خلق کنیم یا ارز وارد کشور کنیم ؟ کدام ایده بین المللی یا منطقه ای موفقی داریم؟
        من وقتی خودم رو با دانشمندان صنعت و علم نرم افزار مقایسه میکنم با حدود ۹ سال سابقه کار و شرکت در کنفرانس های IEEE و آشنایی با استاندارد های بین الملی و…. به این درک میرسم که از نرم افزار هیچ چیزی نمی فهم.
        همه کار ها که ارز وارد کردن به کشور نیست . درمان دردی از مردم هم خودش بهترین کاری است که می توان برای این کشور کرد .مانند کار محمدرضا .
        و درنهایت با جرف خودت پاسخت را میدهم که :همین کامنت شما صحه ای است بر عجول بودن همین قشر نرم افزاری که سرعت دسترسی به اطلاعات رو با سرعت فکر کردن اشتباه گرفتند.
        ایجا ایران است و خودم را با کسانی که چنیدن دهه و حتی میتوانم بگویم چندین قرن از من جلوترند مقایسه نمیکنم .درد من چیز دیگری است.
        درد من اینست مردمی را میبینیم که بدون شناخت کسی در باره او نظر میدهند .و اینست که مرا ناراحت میکند . همین و بس

        Thumb up 4

    • مهدی می‌گه:

      دوست عزیز، آقا سعید، برای حرف زدن در این کلاس عجله نداشته باشید.
      داشته خود ( فرصت کامنت نویسی در روزنوشته ها) را در جای مناسب نقد کنید.
      پیشنهاد میکنم به جای درج شتابزده کامنت در این فضا، فعلا فرصتی را به مطالعه یک سری از مطالب اختصاص دهید که به نظر من اگر مطالعه کرده بودید، چنین کامنتی نمی نوشتید:

      درسی از ری کورزویل – درباره علامت تعجب!
      نقد کردن زودهنگام داشته‌ها
      رادیو مذاکره؟ درباره هنر شاگردی کردن
      درباره یادگیری: چرا یاد نمی‌گیریم (۱)؟
      دستورالعمل مواجهه با غولی به نام مردم! (قسمت اول؟)
      دستورالعمل مواجهه با غولی به نام مردم (قسمت دوم)

      البته لیست مطالب پیشنهادی زیاد بود که بنده در قدم اول و تنها با توجه به نوع نوشتار این کامنت، این مطالب را انتخاب کردم

      Thumb up 31

  • هما می‌گه:

    بعضی مواقع وقتی در میان جمعی هستم که حرفی برای گفتن ندارم شروع می کنم راجع به آب و هوا، طعم غذا ها، مقایسه برندها و … صحبت می کنم. یه جورایی این جور حرفا برای فرار از جمع خوبه :-)
    پی نوشت نامرتبط: محمدرضا خیلی وقته راجع به پیچیدگی چیزی ننوشتی اگر وقت کردی ممنون میشم بازم در این ارتباط بنویسی. به نظرم در ارتباط با اینکه سیستمی پیچیده است نمی شه به سادگی نظر داد بعضی مواقع به دلیل کمبود دانش و یا تحلیل نادرست فکر می کنیم سیستم پیچیده است. همیشه برام سواله که چه طور این اشتباه رو نکنم.

    Thumb up 17

    • هما. چند هفته است دارم آروم آروم یادداشت می‌نویسم که ترتیب تیتر‌ها رو بدونم. که مدام از وسط شروع نکنم بعد گیر کنم.
      (قبلاً یه بار راجع به Emergence مثلاً نوشتم. اما منطقی بود قبلش راجع به Randomness بنویسم و چند مورد بی‌دقتی دیگه).
      ولی دارم مشق‌هام رو می‌نویسم. عناوین رو که Sort کنم و مرتب شه. تند تند می‌نویسم.
      راستی خوشحالم کردی کامنت گذاشتی. چند وقت بود اسمت رو ندیده بودم.

      Thumb up 30

      • هما می‌گه:

        ممنونم محمدرضا. مشتاقم که نوشته هات رو در این درباره بخونم. بدون اغراق می گم، سایت روز نوشته ها رو خیلی دوست دارم و همیشه مطالبش رو دنبال می کنم. هر وقت فاصله زمانی مطالبی که می نویسی زیاد میشه دلم شور می زنه که نکنه مشکلی برات پیش اومده باشه. اگر خیلی وقته کامنت نذاشتم بذار به حساب اینکه نسبت به کامنت گذاشتن تو اینجا حساسم و دوستان متممی این قدر کامنت های خوب گذاشتن که ترجیح می دم صرفا خواننده باشم. ممنونم از اینکه به فکر همه دوستان متممی از جمله من هستی.

        Thumb up 25

  • سجاد سلیمانی می‌گه:

    به نظرم نه تنها درسته، بلکه یک ابزار دیگه هم به ما دادی محمدرضا جان.
    توانایی مقایسه کردن افراد ربط بسیار زیادی به ذخیره های قبلی ذهن شان دارد
    فکر میکنم در بین دوستان هم میشود این موضوعات را دید و آدم های همسو و همفکر را بهتر پیدا کرد، یا تصمیم به ادامه رابطه یا سطح رابطه داشت.
    همین مثال را در دوستانی دیده ام که برندها را با چه مقیاس دقیقی و چه نکاتی بررسی میکنند و حتی با رقبا می سنجند، مثلا در گوشی موبایل یا مارک لباس یا همین رستوران
    دوستان دیگر هم سطح و کیفیت نوشته های یک نویسنده در طی ۱۰ سال گذشته و روند رشد یا تمرکز آن فرد بر روی یک مفهوم یا موضوع.
    .
    هم موافقم و هم ممنونم که با نوشتن این موضوع، ابزار سنجشی جدیدی به ما ارائه کردی.

    Thumb up 18

  • آرام می‌گه:

    بنظرم شاخص خوبیه. مقایسه. البته مدت زمان یا سرعت مقایسه و رسیدن به برداشت نهایی در افراد متفاوته. اگه شهودی مقایسه کنیم با سیستم یک، سریع به نتیجه میرسیم که طبق آنچه در متمم دیدیم و تجربه هم نشون داده جایی که تجربه های به تعداد و کیفیت قابل اعتنا داریم میشه سریع مقایسه کرد.
    فکر کردم منم خیلی چیزا رو مقایسه میکنم اما خیلی سریع. حوصله حرف زدن مفصل درباره یک مقایسه هم ندارم. در این نوع جلسات بسیار پیچیده که زیاد پیش میاد، تفاوت آدمهای شهودی(سیستم یکی) با حسی (سیستم دویی) خیلی واضحه. حوصله شهودیها سرمیره از طول و تفصیلها یا زمانی که دیگران صرف بررسی ابعاد مختلف یک موضوع ساده میکنن تا نتیجه بگیرن خیلی فشار ایجاد میکنه. البته گمون کنم بیشتر مسایل برای شهودیها نسبت به دیگران ساده و کم اهمیت تر بنظر میرسه و خیلی از موضوعات از نیاز به بررسی زیاد ساقط میشن.

    Thumb up 4

  • فواد انصاری می‌گه:

    محمدرضا من هم مثل اون افرادی که توضیح دادی زیاد در مورد غذا و طعم اونها صحبت میکنم و خیلی هم بهش اهمیت میدم . الان هم که این پست رو خوندم دهنم حسابی آب افتاد و گشنه م شد . یه کم مراعات خواندگان را هم بکن مخصوصا خوانندگان شکموی بلاگ :)

    Thumb up 9

  • علی طاعتی مرفه می‌گه:

    با شما موافقم
    منم مثالم را در رابطه با غذا می زنم.
    در دعوت اکثر اطرافیان (البته همه اطرافیان) به شام و مهمانی – که در اصل هدف دیدن و همدیگر (صله رحم) می باشد – از نظر من سناریوی عجیبی دارد!
    حتما باید میوه، نوشیدنی، غذا، سالاد و غیره از چند نوع چند نوع تهیه شود…
    که نکند خدای نکرده مهمان احساس کند که چیزی کم گذاشته ایم و فردا جای دیگر آن را نقل کند. باید طور پذیرایی شود که همه جا تعریف کند. اینجا میزبان بیچاره تلاش میکند که پذیرایی و مهمانی اش در ذهن مهمان قابل مقایسه با دیگر مهمانی ها نباشد…
    و آنقدر به مهمان تعارف می کنند که بیشتر بخور و چرا کمتر خوردی و خوشمزه نبود و … انگار مهمان با فیل ها نسبتی دارد! و همیشه از خودم میپرسم که به چه دلیل هیچ کس حدیث مربوط به آداب شام خوردن با این مضمون که، کمتر و ساده تر شام بخورید را به همدیگر یاد آوری نمی کند!

    Thumb up 18

  • شیرین می‌گه:

    تایید شد :)
    .
    .
    .
    .
    .
    زیر نوشت: بنظرم این پستتون در مقایسه( :) ) با چند پست اخیر، کمی خودمونی‌تر بود. بنده بنا به دلایلی، این روزها ذهنم کشش اون مطالب ارزشمند رو نداشت و خیلی منتظر نوشته ای اینچنینی بودم.
    پی نوشت: همیشه وقتی نزدیکان برای تدارک نوع غذا و نوشیدنی نظرم رو می پرسن بهشون میگم از سنگ نرم تر هر چیزی باشه خوبه. و الان متوجه شدم با اینکه آنچنان خودم رو در قید و بند نوع خوراک و نوشاک درگیر نمی کنم ولی در قید و بند مقایسه، بسی گرفتارم تا جایی که پای سنگ بیچاره رو هم وسط کشیدم. امان از دست ذهن امان!

    Thumb up 22

  • طاهره می‌گه:

    راستش از خوندن این ماجرا کلی خندیدم و به نظرم نتیجه‌گیری خوب و به‌جایی بود.
    من یک مورد دیگه رو هم از این مقایسه کردن‌ها خیلی دیدم و حقیقتش نتونستم تا به حال قدرت چنین مقایسه‌ای رو در خودم تقویت کنم یا بهبود ببخشم.
    مقایسه چاق‌تر و یا لاغرتر شدن اطرافیان.
    نمی‌دونم چرا کلا فاقد چنین توانمندی هستم. بارها شده در جمع دوستانه می‌گویند: «فلانی لاغرتر شدی». یا «فلانی صورتت تپل‌تر شده».
    اما خداییش من هر چی نگاه می‌کنم نمی‌تونم تشخیص بدم که این طرف چند سایز لاغرتر و یا چاق‌تر شده.
    برای همین در چنین مواردی کلا سکوت محض هستم و هیچ اظهار نظری نمی‌کنم.

    Thumb up 34

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *