داستان یک خانه تکانی (شب قصه)

در برنامه‌ی شب قصه، من به جای بحث‌های همیشگی در مورد مذاکره، درباره‌ی یک خانه‌تکانی داستان گفتم. فایل صوتی آن و اسلایدها را میتوانید از طریق لینک‌های زیر دانلود کنید:

لینک فایل صوتی مربوط به شب قصه (قسمت مربوط به محمدرضا شعبانعلی)

لینک فایل اسلایدهای مربوط به شب قصه (قسمت مربوط به محمدرضا شعبانعلی)

ماجرای خانه تکانی محمدرضا شعبانعلی

قصه گویی محمدرضا شعبانعلی معلم مذاکره



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+93
  


61 نظر بر روی پست “داستان یک خانه تکانی (شب قصه)

  • امين می‌گه:

    سلام من تازه اینجارو پیدا کردم ولی قبلا مشتری تومحل کارم پرو پاقرص برنامتون تو رادیواقتصاد بودم بایه برنامه ریزیه یکساله که فکر کنم بعداز چند هفته بی سرو صدا به علتی که نفهمیدیم چیه متوقف شد موفق باشید

    Thumb up 0

  • ستایش مطهر می‌گه:

    با سلام، به رسم خانه تکانی آخر سال منم فایل های کامپیوترمو مرتب میکردم که مطلب جالبی رو دیدم. وقتی این متن رو خوندم حس عجیبی به من دست داد. حسی که مثل تلنگر آدم گیرافتاده توی دنیای عادی رو به فکر وادار میکنه. خواستم این حسو باهم به اشتراک بگذاریم.
    اما متن اشاره شده:
    اوایل دهه شصت نوجوانی بیش نبودم، اما خوب به خاطردارم آن روزهایی را که تنها شامپوی موجود، شامپوی خمره ایی زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم باید از مسجد محل تهیه می کردیم و اگر شانس یارمان بود و از همان شامپو ها یک عدد صورتی رنگش که رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی کیف می کردیم.

    سس مایونز کالایی لوکس به حساب می آمد و ویفر شکلاتی یام یام تنها دلخوشی کودکی بود.

    صف های طولانی در نیمه شب سرد زمستان برای ۲۰ لیتر نفت، بگو مگو ها سر کپسول گاز که با کامیون در محله ها توزیع می شد، خالی کردن گازوئیل با ترس و لرز در نیمه های شب. روغن، برنج و پودر لباسشویی جیره بندی بود،

    نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر می انداخت و پو شیدن کفش آدیداس یک رویا بود.

    همه اینها بود، بمب هم بود و موشک و شهید و …

    اما کسی از قحطی صحبت نمی کرد!

    یادم هست با تمام فشارها وقتی وانت ارتشی برای جمع آوری کمک های مردمی وارد کوچه می شد بسته های مواد غذایی، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازیر بود.

    همسایه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهربانی بود، خب درد هم بود.

    امروز اما فروشگاه های مملو از اجناس لوکس خارجی در هر محله و گوشه کناری به چشم می خورند و هرچه بخواهید و نخواهید در آنها هست. از انواع شکلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا موبایل و تبلت، داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا تا بستنی با روکش طلا، رینگ اسپرت تا…

    و حال با تن های فربه، تکیه زده بر صندلی ها نرم اتومبیل های گرانقیمت از شنیدن کلمه قحطی به لرزه افتاده به سوی بازارها هجوم می بریم.

    مبادا تی شرت بنتون گیرمان نیاید! مبادا زیتون مدیترانه ایی نایاب شود! اشتهایمان برای مصرف، تجمل، پز دادن و له کردن دیگران سیری ناپذیر شده است.

    ورشکسته شدن انتشارت، بی سوادی دانشجوهامان، بی سوادی استادها، عقب افتادگی در علم و فرهنگ و هنر، تعطیلی خانه سینما، بسته شدن مطبوعات و … برایمان مهم نیست ولی از گران شدن ادکلن مورد علاقه مان سخت نگرانیم! …

    می شود کتابها نوشت…

    خلاصه اینکه این روزها لبخند جایش را به پرخاش داده و مهربانی به خشم.

    هرکس تنها به فکر خویش است به فکر تن خویش!

    قحطی امروز قحطی انسانیت است

    قحطی همدلی

    قحطی عشق

    Thumb up 8

  • ياسين اسفنديار می‌گه:

    خیلی ممنونم از همه زمان هایی که داشتم به بطالت می گذراندم (با دیدن سریالهای تکرارای ، کارهای بی مورد و …) ولی با خواندن مقالات شما ( اسب تراو) به زمانهای مفید تبدیل شدند.
    خیلی دوست داشتم کتابهای در زمینه فروشم رو شبها بخوانم،وقت نمی آوردم ولی الان بجای دیدن سریال های به اصطلاح جذاب وقت می گذارم کتاب میخوانم. لغات انگلیسی را مرور می کنم و …
    این فایل صوتی هم در من خیلی اثر گذاشت.
    خیلی ممنونم

    Thumb up 0

  • ليلا (تبريز) می‌گه:

    دیشب به صورت کاملا خوابالو این فایل رو گوش دادم و کل خوابم پرید،سخنرانیتون عالی و پرانرژی بود،مچکریم که این فایل رو قرار دادین اینجا تا ماهایی که به دلیل محدودیت مکانی اونجا نبودیم بتونیم استفاده بکنیم از حرفاتون

    Thumb up 1

  • هاجر می‌گه:

    ممنون که هستید :))

    Thumb up 1

  • حسین می‌گه:

    این شجاعتی که برای تغییر شغلتون داشتید واقعن قابل تحسینه
    آفرین، خسته نباشید
    بعضی وقتا که با خودم فکر میکنم، میبینم که آدم خیلی باید زحمت بکشه تا همچین “شجاعت”هایی ، تبدیل به “حماقت” نشن.
    ایشالا روزی برسه که مثل شما تو کشورمون زیاد داشته باشیم ( من هم مثل شما زحمت بکشم و به اون توانایی و درک برسم ( و حتی بالاتر) )
    موفق باشید

    Thumb up 1

  • اسما می‌گه:

    بلاخره من هم موفق شدم فایل رو دریافت کنم
    من خونه تکونی رو دوست دارم به خاطر همین اتفاق هاش
    یاد آرزوها
    یاد رابطه ها
    به امید اینکه تصمیم خوبی بگیریم برای رابطه بهتر
    یادگاریاتونو نگه داشتید؟

    Thumb up 0

  • عليرضا داداشي می‌گه:

    سلام استاد
    نوشتی: کلاً مشکل من اینه که همیشه احساس می‌کنم برای حرف‌هایی که دارم و کارهایی که می‌خوام بکنم و تحقق رویاهایی که در سر دارم فرصت زیاد نیست.
    این مطلبتون منو یاد جمله امیرکبیر در سریال دهه شصت انداخت که به میرزا می گفت: « می ترسم عمرم کفاف نده همه فکرهایی رو که برای این مملکت دارم عملی کنم.»
    چه شباهتی!
    برقرار باشید

    Thumb up 2

  • یه حرف جالب از یه دوست می‌گه:

    من معمولاً عادت ندارم که کسی رو متقاعد کنم به اونچه که خودم ازش لذت میبرم.، و برای همین هم تلاشی دور از ذهن برای متقاعد کردن ندارم.
    اما یه اتفاق جالبی که افتاد براتون تعریف میکنم: فایل های صوتی عزت نفس رو بی مقدمه به خواهرم دادم و گفتم اگه وقت کردی گوش کن… ایشون هم بی مقدمه تو این ساعت که من هنوز در حال مطالعه هستم، اومد و گفت: این فروشگاهی که آقای شعبانعلی میگه چنده؟!! :)
    اول فکر کردم شاید حس درسهای دانشگاهی و “حقوق دانی” خواهر قشنگم گل کرده… بعد دیدم نه جدیه…! گفتم نگران نباش من هر فایلی که به کسی میدم پولشو پرداخت میکنم.
    با یه مکث، گفت چقدر طولانیه… باید بیدار بمونم؟! گفتم نه!! خوب قطع کن باقی شو فردا گوش کن… باورتون نمیشه چی جواب داد:
    گفت نمیتونم قطع کنم… گفتم چرا…؟!! “آخه داره حرف میزنه… نمیتونم حرفشو قطع کنم!!!”
    درسی که از خواهر خوبم گرفتم این بود که “نیازی نیست بزرگ بودن و ارزشمند بودن انسان و سخنی را به دیگران بشناسونیم؛ انسان ها خود سخن و انسان های ارزشمند رو پیدا میکنن…”

    Thumb up 1

  • zeynab می‌گه:

    لذت بردم مرسی

    Thumb up 0

  • احمد احمدی می‌گه:

    سلام محمدرضا
    شب قشنگی بود، خیلی وقت بود دلم میخواست حرفهای متفاوتی بشنوم و واقعا خوشحالم که باهر زحمتی بود خودم رو رسوندم و لذت بردم
    دیدن تو هم خیلی بهم مزه داد
    مخصوصا که قصه ها پر بود از معنی زندگی و ارزش اون و سهم هر یک از ما آدمها …

    راستی جریان پالتو به کجا کشید … ؟
    ممنون

    Thumb up 0

  • امین می‌گه:

    سلام محمدرضای عزیز. من در کامنت گذاشتن و اینطور چیزها به شدت تنبلم. الآن ویدئو تغییر در سایت وب یاد رو دیدم. حیفم اومد به خاطر انرژی و زمان و هزینه ای که بابت پر کردن اون ویدئو گذاشتی ازت تشکر نکنم. خیلی ازت ممنونم و امیدوارم یک روز بتونم مثل خودت من هم برای کسان دیگری به همین اندازه مفید و تاثیرگذار باشم.
    روز جمعه ی خوبی داشته باشی.

    Thumb up 1

  • فاطمه می‌گه:

    محمدرضا میشه دیگه این فایل هارو نزاری اینجا. الان دارم گوش می دم و کم مونده خودم رو بزنم که چرا نیومدم برنامه رو!!!!!!!!!
    فوق العاده بود
    خدا عمرت بده

    Thumb up 0

  • farimah می‌گه:

    سلام
    با شما و دکتر شیری در شب قصه اشنا شدم وقتی برنامه تموم شد وبیرون اومدم حس خوبی داشتم که شما باعثش بودین…ممنون…امیدوارم از این به بعد بتونم شنونده خوبی برای شنیدن حرف های باارزش شما باشم…

    Thumb up 0

  • milad می‌گه:

    محمد رضا جان میشه در مورد سیستم آموزشی و نظر خودت بنویسی؟ من یه سری چیزایی نوشتم برای خودم ولی خب نظر تو باید خیلی جالب باشه.
    fekrnevesht.blog.ir
    من که هنوز درگیرشم و البته المپیاد هم می خونم در کنارش و امیدوارم موفق باشم!

    Thumb up 0

  • علی می‌گه:

    محمد رضای عزیز
    من و فرزندانم شرکت کردیم و بسیار بهره بردیم. و همچنین بسیار خوشحال شدیم و هستیم که از همایش “انتخاب”، شاد تر، بانشاط تر و “جوان تر” یافتیمت.
    بسیار سپاسگزاریم.

    Thumb up 0

  • آرزو می‌گه:

    سلام استاد عزیز
    وای محمدرضا الان که حرفات رو گوش دادم یاد خودم افتادم.(داستان فلاپی ها). من دارم پایان نامم رو کار میکنم و انشاا.. این ترم دفاع میکنم همش پیش خودم غر میزنم چرا برنامم (اجرا در متلب) خیلی طول میکشه غافل از اینکه هر ۴ ساعتی که طول میکشه ی برنامه اجرا بشه فایلای شما رو گوش میکنم و سایت شما و دکتر شیری رو مطالعه میکنم و کلی (چیز) یاد میگیرم.
    (قانون بقای چیز ؛-) )

    Thumb up 0

  • کاظم می‌گه:

    فقط می تونم بگم که عالی و محشر بود.
    ممنونم استاد علیرضا

    Thumb up 0

  • عظیمه می‌گه:

    واقعاً این برنامتون متفاوت و حیرت انگیز بود… خیلی زیاد از زحماتتون ممنونیم و همچنین تشکر بسیار برای لحظه لحظه وقتی که صرف این کار نمودید.
    با اجازتون، شبکه توزیع فایل رو شروع کردم و البته لینک سایت رو هم برای همه دوستانم میگذارم که بیشتر بهره مند بشن :)

    Thumb up 0

  • سید مصطفی جاویدحسینی می‌گه:

    سلام.عالی بود.دمتان گرم.باز هم از شما آموختم.متشکرم

    Thumb up 0

  • فاطمه می‌گه:

    سلام محمدرضای عزیز.اینهایی که گفتید را بهشان اعتقاد دارم.بخصوص از زمانی که با همسرم ازدواج کردم که مردیست همیشه در حال کار و نگرانی از اینکه وقتش دارد تلف می شود و من گاهی یاد پدرم را می کنم که کارگر بود از شش صبح تا شش بعدازظهر و وقتی می آمد خسته بودها خیلی زیاد!ولی باقی وقتش را با ما بود.اگرچه که ناچار بودند جمعه ها هم برای تامین معیشت کار کنند.همسرم دید من را به دنیا خیلی خیلی بازتر کرد و من به ایشان مدیون هستم.خامی و سادگی که خانواده ما داشت،قدری جبران شد.اما نمیدانم چرا تلفیق این دوتا باهم که هم صفا و صمیمیت جاری باشد و هم آگاهی و تدبیر اینقدر کم هست.حالا چندسالیست که در انگلستان هستم برای تحصیل همسر و می بینم که اینجا انقدر همه از یک کارگر ساده تا استاد دانشگاه و وکیل و وزیر و نخست وزیر خوب آموزش دیده اند و کارشان را خوب بلد هستند که انگار در وقت و توان مردم صرفه جویی می شود و همه اوقات فراغت خوبی را تجربه می کنند و نیازی نیست یک نفر کار چندین نفر را انجام دهد.ببخشید طولانی شد.

    Thumb up 0

  • اعظم کریمی می‌گه:

    سلام با شما در نبوغ زندگی خانه توانگری آشنا شدم از نوشته هاتون و فایلهاتون استفاده می کنم شب قصه هم بودم محمدرضا عمری طولانی برات آرزو می کنم بمان و بیافرین خیلی آقایی چقدر فهمیده ای…..

    Thumb up 0

  • عطیه می‌گه:

    معلم عزیزم
    راز حرف های تو، هر روز نهال کوچک مرا آب می دهد.میدانی نهال سبز من الآن چند سال دارد؟یک سال و اندی میگذرد از آن روزی که ریشه های ضعیفش را در وجودم کاشتم و تو چه زیبا باران زندگی اش شده ای…
    می باری به وسعت تمام قلب هایی که دوستت دارند و چه حس خوبی دارد لمس قطره های وجودت..
    ب یاد دارم که گفته بودی آمده ای برای حس خوب دادن و تو دیر زمانی ست که آن را به ما هدیه کرده ای..

    Thumb up 0

  • شهره می‌گه:

    سلام ، خیلی خوشحالم که دوست خوبی مثل شما رو توی فضای مجازی پیدا کردم و این باعث شده از چرخ زدنهای بی جهت در فیس بوک کم بشه.
    دوم اینکه برای برنامتون رو خیلی دوست داشتم بیام و با دخترم برنامه هم ریخته بودیم واسه اومدن اما چون شنبه بود و حجم درسهای دخترم زیاد بود ، نتونستیم. کاش از این به بعد روزهاش ۴شنبه یا ۵ شنبه باشه.
    همیشه خوب باسید.

    Thumb up 0

  • علی می‌گه:

    محمد رضا می تونم اینو بگم که توی تو همیشه یه چیزی هست که یکنواخت هست و اون اینکه هیچ وقت یکنواخت نبودی و هر روز مطلبی جدید و نو هرگز برام یکنواخت و تکراری نشدی
    خیلی بزرگی
    بازم ممنون به خاظر بودنت

    Thumb up 0

  • سارا نعمتی می‌گه:

    سلام استاد عزیزم. ممنونم،نمیدونم چرا هر پستی و هر فایل صوتی که شما میذارین تو هر زمانی که باشه ،بزرگترین کمکو به من میکنه ومن احساسم اینه که این مطلب خاص منه و فقط برای من نوشته و گفته شده. من تا همین چند ماه اخیر فکر میکردم که ازدواج وقت تلفیه ،حرف زدن بابقیه وقت تلفیه ، وهمیشه از حل کردن مسئله های فیزیک دختر دایم طفره میرفتم ،وحتی فکر میکردم خندیدن وشاد بودن وقت تلف کردنه ومن فقط باید کتاب بخونم و بنویسم ویاد بگیرم و اوایل اشنایی با شما این افکار تشدید پیدا کرد ،چون شما رو خوب نشناخته بودم ،اما بعد از اینکه، وقت گذاشتم وتمامی ارشیو سایتتون رو خوندم و این حرفی رو که شما از دکتر شیری نقل کردین که: در معنا دادن به زندگی دیگرانه که به زندگی خود معنا میدیم ،این جمله ونقل اون توسط شما ،معنای زندگی رو برای من عوض کرد وامروز با گوش دادن به فایل صوتی که گذاشتین ، از عجول بودن خودم شرمسارم از اینکه مسائل فیزیک دختر دایمو حل نکردم شرمسارم ،از اینکه هیچ وقتی رو برای دادن عشقم به بقیه ندادم ،ناراحتم. من از مدتها قبل (از وقتی که رتبه ی کنکورم اومد وپزشکیو انتخاب نکردم) به این فکر بودم که یه معلم بشم ، اما شما باعث شدین به قطعیت برسم . ویه معلم متفاوت بشم ،چون همیشه از معلمهام متنفر بودم ،چون همش درحال حساب وکتاب نمره بودن و میتونم بگم توی جمعا، ۱۲ سالی که وقت تلف کردم تو مدرسه ،به اندازه ی این چند ماه از شما یاد نگرفتم ، شما معلم واقعی من هستین. دوستتون دارم.

    Thumb up 0

  • سعیدیان ابراهیم می‌گه:

    سلام واقعا مفید بود. خیلی دلم میخواست حضور داشته باشم ولی به خاطر دور بودن مسافت نشد.از اینکه فایل صوتی را گذاشتین واقعا ممنون اما وقتی شنیدم بیشتر افسوس خوردم که نیومدم حیف شد…

    Thumb up 0

  • مریم1992 می‌گه:

    سلام محمدرضا جان …
    یه چند وقتی رفته بودم کنگره توانبخشی متاسفانه نشد سر بزنم…. بخدا خیلی دلم برات تنگ شده بود..الان که اومدم اینجا کلی انرژی مثبت گرفتم.

    Thumb up 0

  • شیما می‌گه:

    قشنگ بود محمدرضا
    منم دیروز وقتی داشتم دنبال یه سی دی میگشتم، خیلی چیزا رو پیدا کردم
    :)

    Thumb up 0

  • ناشناس می‌گه:

    میگم شما که استاد مذاکره هستین‘ مطمئنا یکی از مسایلی که در این موضوع قرار میگیره سرعت صحبت کردن‘ احساس نمیکنین خیلی سریعتر از اون چیزی که باید صحبت میکنین؟!

    Thumb up 0

    • دو تا نکته:
      ۱- در سمینارهای حضوری که آدمها سیگنالهای بصری رو هم دریافت می‌کنند، سرعت می‌تونه بالاتر باشه. این برنامه قرار نبوده رکورد بشه و برای مخاطبان حضوری بوده. بعداً به دلیل اینکه دوستان نتونستند تشریف بیارند دستور دادند که فایل رو آپلود کنیم.
      ۲- در مذاکره انقدر موضوعات مهم وجود داره که مسائل پیش پا افتاده مثل زبان بدن و پارا لینگویستیکس و … شاید ۵٪ اهمیت محتوا رو هم نداشته باشه. نمی‌خام از سرعت حرف زدنم دفاع کنم فقط به عنوان یک دانشجوی مذاکره، دوست ندارم با شنیدن مذاکره، مفاهیم ابتدایی مثل اینها (نحوه نشستن و ایستادن و دست دادن و سرعت حرف و …) تداعی بشه.
      دوست دارم وقتی لغت مذاکره رو می‌شنویم اینها تداعی بشه:

      منافع، مواضع، هویت، امتیاز، مذاکره مشهود، نگرش نامشهود، سرمایه‌گذاری های مادی و معنوی، الگوی تعاملی و تقابلی، مهندسی انتخاب گزینه‌ها، تعامل درونگروهی، برنامه‌ریزی، شخصیت شناسی، تحلیل انگیزه‌های انسانها، زنجیره‌ی شخصیت انسانها، خلاً شخصیتی، سیگنالهای شفاف و مبهم و مختلط، …

      در کل منظورم اینه که نظر شما در مورد سرعت تند من در حرف زدن درسته اما ربطی به مسئله‌ی مذاکره که مطرح کردید نداره :)

      Thumb up 1

      • ناشناس می‌گه:

        ممنون از پاسختون
        چشم بحثشو از مذاکره سوا میکنم اما در کل طمانینه چیز بدی نیست :-)

        Thumb up 0

        • کلاً مشکل من اینه که همیشه احساس می‌کنم برای حرف‌هایی که دارم و کارهایی که می‌خوام بکنم و تحقق رویاهایی که در سر دارم فرصت زیاد نیست.
          شاید همینه که شبها اون یکی دو ساعتی هم که می‌خوابم راحت نیستم و احساس می‌کنم با این خواب‌ها، جسمم از روحم عقب می‌مونه.

          یه جور بیماریه دیگه: ترس از ندیدن رویاهایی که برای دنیا داری…

          Thumb up 4

          • مریم می‌گه:

            برعکس من عاشق سریع صحبت کردن شمام… نظرا مختلفه

            Thumb up 0

            • مریم عزیز. ممنونم از لطفت. راستش من هم تند حرف زدن رو خیلی دوست دارم و فکر می‌کنم مخاطب مجبور می شه توجه کنه.
              اما اعتراف می‌کنم دومین برنامه‌ی رادیو متمم رو که خودم گوش داد (فکر کنم می‌شه رادیو مذاکره ۳۱) خودم سردرد گرفتم!
              فکر کنم خوبه کمی کندتر صحبت کنم اما فقط کمی!

              Thumb up 1

              • سمانه عبدلی می‌گه:

                محمدرضا .فایلی رو که من ازایران صدا دانلود کردم وشنیدم ،خوب بود .یه کم سرعت حرف زدن بالا بود چون خیلی فشرده صحبت کردید وبرنامه ۲۰ دقیقه ای هم زودتر تموم شد،بنابر دلیل اتفاق افتاده!
                اما خیلی هم سرعت بالا نبود .شاید چون برای من عادی شده خیلی تفاوت نداشت .نمیدونم.

                Thumb up 0

          • سحر می‌گه:

            کاش در مورد کسایی هم که درست نقطه ی مقابل شما هستند یعنی زیادی آرامش دارن و فکر می کنن برای تحقق رویاهاشون حالا خالاها وقت هست،کسایی که به وضعیت موجودشون راضی ان و براشون مهم نیست که می تونن کاری کنن که وضعیت بهتری داشته باشن،کسایی که دورو برشون دوستاشون و می بینن که به جایگاه فوق العاده ای رسیدن ولی تحت تاثیر اونا هم قرار نمی گیرن،کسایی که چندین سال یخ زدن هم بنویسین و اینکه چه کنن
            قبلا ذیل یه روزنوشته دیگه این مطلب و مطرح کردم و قرار شد میل بزنم میل هم زدم اما خب می فهمم هنوز فرصت مطالعش و پیدا نکردین،اما شاید هم بد نباشه یه مطلب نو سایتتون بگذارین شاید پیدا بشه کسی مثل من.

            Thumb up 0

          • ناشناس می‌گه:

            امیدوارم که عمری طولانی و پربرکت داشته باشین که به هر آنچه در ذهن داربن جامه ی عمل بپوشونین

            Thumb up 0

  • شهاب ابوالحسنی می‌گه:

    سلام محمدرضا عزیز
    عالی بود، شاید باورت نشه ! بعد از اینکه فایل و گوش دادم، یه دل سیر گریه کردم، من و یاد رابطه های خوبم انداخت و… حس خوبی بهم داد … ممنون

    Thumb up 0

  • عليرضا داداشي می‌گه:

    سلام
    انتظارم زیاد طول نکشید. فایل رو گوش کردم.
    چه شب خوش و شادی بوده . اگه تکرار بشه،‌با پسرم میام.
    راستی شما نشون دادی که می توان حرف های جدی و خیلی جدی رو با زبان بچه ها براشون تعریف کرد.
    حتماً اونها خیلی تونستن مناسب سن شون برداشت کنن.
    همون قدر که جدی هستی ،‌همون قدر می تونی شادی آفرین باشی.
    برقرار باشید.

    Thumb up 0

  • فائزه می‌گه:

    خیلی لذت بردم.
    شما چقدر طنزپردازید! چرا از این تیکه ها اینجا نمیاین که ما رومون کم شه؟؟!

    Thumb up 0

  • شاگرد کوچک تو می‌گه:

    سلام،
    من… خیلی پستم ،خیلی بیشعورم و….
    ولی خودت و نوشته هایت را خیلی دوست دارم
    از نامه ای برایمان گفته بودی که برای ماریو نوشته بودی…
    اگر ناراحتت نمی کنه و از نظرت اشکالی نداره
    میشود برایمان بگذاری تو سایت
    این روزها خیلی دلم گرفته…
    یک بهونه می خواهم برای اینکه بغضم بترکه

    Thumb up 0

  • نیلوفر می‌گه:

    سه روز است که با فردی بنام محمدرضا شعبانعلی آشنا شده ام و نمیدانم ( شاید که خوب هم میدانم) چرا در هر گشت و گدار اینترنتی ام ابتدا “شعبانعلی .کام” اولین پیجی است که باز میشود و باز هم نمیدانم چرا شنیدن صدای او از فایل های صوتی دانلود شده که با چنان سرعتی حرف میزند که انگار دنیا در حال به آخر رسیدن است و او زمان برای تمام “حرفهایش” – که بی اندازه دلچسب و شنیدنی اند- ندارد. چنان با انرژی حرف میزند که احساس میکنی میتوانی “چرخ برهم زنی…” و من دلم میخواهد که بخوانم و باز بخوانم و برای یک خوره خواندن چیزی مثل خواندن روزنوشته هایش عطش دانستن را فرو نمی نشاند.
    محمدرضای عزیز
    چقدر حرفهایت و دغدغه هایت را دوست دارم و چه حس آشنایی بمن میدهد خواندنشان. انگار که خوراک و ماده خام ماشین فکری مرا تامین میکنی و من چقدر لذت میبرم از پروسسینگ حرفهایت. و شاید ندانی که توی این سه روز به چه اندازه وقت تلف شده کم داشته ام و بی نهایت سپاسگزار تو هستم. اعداد ارقام فایل صوتی ات تکان دهنده بود و حسی از احساس گناه همراه با تلنگر به آدم میدهند.
    امیدوارم که همانطوری که رفاقت و معرفت را در حق شاگردانی چون من تمام میکنی ،حق رفاقت و مرام را در حقت بتوانم “یه روزی، یه جایی” اداکنم. هرگاه کارت به شهر بهار نارنج گره خورد فقط یک ایمیل کافی است.

    Thumb up 0

  • rezaA می‌گه:

    فایل صوتی هم فوق العاده بود فقط اینکه یادتونه من سوال پرسیدم که کلاس حضوری مطلب جدید داره یا نه؟خودم بعد این فال و خیلی از فایل هایی که از همایش های یا کلاسای حضوری تون بود ب نتیجه رسیدم خیلی حضوری متفاوته با سایتتون..دیگه تصمیمم جدی شد که حتما یکی از کلاساتونو بیام..

    Thumb up 0

  • محمد می‌گه:

    محمدرضا فک نکنم کسی بتونه تورو بشناسه

    Thumb up 0

  • rezaA می‌گه:

    اقا پاور پوینتتون جالب بود..عاشق جملاتی از شمام که وقتی میخونم یهو کل برنامه هام عوض میشه..

    Thumb up 0

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *