حسنک کجایی؟

حسنک کجایی

گاو ما ما میکرد.

گوسفند بع بع می کرد.

سگ واق واق می کرد.

و همه با هم فریاد می زدند: حسنک کجایی؟

اما حسنک جواب نمی داد. حسنک چند روزی بود که به سمت شهر حرکت کرده بود.

حسنک در مسیر شهر در حال رانندگی با اتوبوس بود.

حسنک رانندگی با اتوبوس را نمی داند اما رانندگی با اتوبوس را خیلی دوست دارد.

حسنک وقتی که راننده در رستوران بین راه بود، مسافران را سوار اتوبوس کرد.

او به مسافران توضیح داد که راننده آنها را به مسیر نامعلومی می برد اما او رانندگی و راه شهر را خیلی خوب بلد است.

مسافران حرف او را باور کردند. دلیل نداشت حسنک به آنها دروغ بگوید. ضمن اینکه به هر حال، راننده از شهر آمده بود اما حسنک از خودشان بود. ضمنا برخی هم خاطرات خوبی از برخورد راننده نداشتند.

ساعتهای اول، رانندگی حسنک خیلی خوب نبود.

ماشین چند بار خاموش شد.

چند بار سر مسافران به دیوار و سقف خورد.

اما حسنک به تدریج جای فرمان، گاز و ترمز را خیلی خوب یاد گرفت.

حسنک خیلی تند رانندگی میکند.

او از سرعت لذت می برد.

حسنک هیچ وقت فکر نمیکرد اتوبوس تا این اندازه سریع تر از گاو بدود.

مسافران از سرعت می ترسیدند.

آنها از حسنک میخواستند یا فرمان را به یکی دیگر از روستاییان بدهد یا لااقل آرامتر حرکت کند. اما حسنک گفت: هر کس اعتراض کند در میانه راه پیاده خواهد شد…

حسنک همچنان از رانندگی لذت می برد و مسافران هر چه با خود فکر کردند نفهمیدند که چه شد فرمان را به دست حسنک سپردند.

***

گاوها هنوز ما ما می کردند.

آنها حسنک را صدا می کردند.

آنها می دانستند که حسنک کار دیگری جز دوشیدن گاوها بلد نیست. او بالاخره مجبور خواهد شد روزی به روستا بازگردد و به کار خود در طویله ادامه دهد.

گاوها هنوز او را صدا می کنند…

——————————————————–

پی نوشت: این متن را چند سال قبل در وبلاگ قبلی ام که این روزها در دسترس نیست نوشته بودم. راستی شنیدم که اتوبوس حسنک پیدا شده و از آن فقط یک اتاق و چهار چرخ باقی مانده است…

 



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+164
  


61 نظر بر روی پست “حسنک کجایی؟

  • اسما می‌گه:

    با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

    Thumb up 5

  • azar می‌گه:

    واقعا این مطلبتون به دلم چسبید خیلی عالی بود ممنونم خیلی لذت بردم

    Thumb up 0

  • آذين می‌گه:

    “من در جاهایی از بحثم از اینکه انسانها در روابط عاطفی چگونه دروغ میگویند و چگونه یکدیگر یا خودشان را فریب میدهند و بیراهه ها با کدامین گامها آغاز میشوند حرف میزنم. یا از اینکه زنان و دختران در محیطهای کار در ایران با چه تهدیدهایی مواجه میشوند و راههای گریز از این دامها چیست حرف میزنم؟ ”

    چطور می شه در کلاسهاتون که در این باره برگزار می شه شرکت کرد؟

    Thumb up 0

  • مرتضی می‌گه:

    حسنک یعنی «حسن کوچک».

    Thumb up 0

  • آمیتریس می‌گه:

    یه سئوال استاد
    “آیا حسنک ، مسافران را به مقصد رسوند؟ یا هنوز داره تخته گاز میره؟”

    Thumb up 0

    • حسنک این روزها در خانه اش نشسته و با فروش لوازم یدکی که از پشت اتوبوس برداشته روزگار میگذراند.

      مشکل حسنک نیست. مشکل مردمی هستند که به هر حسنکی که مانند آنها لباس می پوشد و «از جنس مردم» است برای رانندگی اعتماد میکنند…
      اگر مردم عوض نشوند حسنک ها همیشه خواهند ماند…

      Thumb up 14

      • آمیتریس می‌گه:

        ای کاش حسنک راضی به فروش لوازم یدکی میشد و برای همیشه خانه نشین میشد …
        اما از کجا معلوم حسنک های دیگری دوباره هوس رانندگی نکند و روزگار تلخ از نو شروع نشود .
        عزیزی میگفت چرا اینقدر مردم ما زود اعتماد میکنند و نمیتوانند چهره واقعی افراد را تشخیص بدن .
        استاد ای کاش راجع به این موضوع هم مطلبی بنویسین.
        ممنون

        Thumb up 3

  • تقی می‌گه:

    از هزینه اعمالی به جامعه توسط حسنک و اخبار رسیده از اتوبوس که خبرنگار بعد از حادثه از واقعیت تلخ حادثه گزارش می دهد اگر بگذزیم . ایا سرنوشت حسنی محکوم به زندگی در طویله است . در دوره کدخدا که اتوبوس دست او بود که مشکلات جامعه را نتواست حل کند و در دوره نظامی ها هم که اوضاع ژ اندارمها هم که مرغ دزدی بود و غارت نفت ، دوستان مردمی ما هم که بدینگونه حسنی را پشت فرمان گذاشتند ، چه کسی باید راه رشد را به حسنی یاد بدهد انهایی که منافع شان در حماقت مردم است و یا برادران اینگلیسی و…..

    Thumb up 0

  • س می‌گه:

    تابحال از این زاویه به دوستان نگاه کردید که خودتون چقدر دوست خوبی هستین؟

    Thumb up 0

  • افشین می‌گه:

    اگر عوامانه نمی اندیشیدیم
    اگر نابجا به حسنک ها اعتماد نمی کردیم
    اگر لختی می اندیشیدیم
    وبا تفکر و علم واگاهی
    نه با احساس و ظاهر بینی
    فرمان را به حسنک نمی دادیم
    امروز حتی شرمنده خودمان نبودیم

    مگویند :
    کارهای بزرگ را باید به ادم های بزرگ سپرد

    پس جای حسنک در طویله است برادرم نا پشت فرمان

    Thumb up 0

  • مهدي می‌گه:

    گاوها برای که به صدا در می آیند …

    Thumb up 2

  • مسعود نصیری می‌گه:

    سلام جناب شعبانعلی عزیز…وقت بخیر
    ببخشید که بی ربط با پستتان صحبت می کنم اما یک درخواستی از شما داشتم که در صورت صلاحدید برای من و سایر دوستان علاقمند،مطالبی درباره اش بنویسید.
    می خواستم نظرتون رو درباره آنتونی رابینز و شیوه کارش و روش درمانی اش،بدونم؟
    فکر می کنم از دهه ۷۰ به بعد،به نوعی الگوی جوانان بوده و هست و هر کس درباره زندگی اش می خواند،نوعی انگیزه و انگیزش قوی و ناپایدار،سرتاسر وجودش را فرا می گیرد.
    نظر شما درباره این فرد چیه؟

    Thumb up 0

    • چشم. من هم نظر خودم رو مینویسم. فقط این رو بگم که من آنتونی رابینز رو زمانی که ۱۶ سالم بود و دوم دبیرستانم تمام شده بود و از مدرسه اخراج شده بودم خواندم و در ماندن من و انرژی داشتن من نقش زیادی داشت.

      Thumb up 3

      • مجید می‌گه:

        جناب شعبانعلی عزیز؛ درود بر شما
        آیا در هیچ یک از پست‌های وبلاگتان و یا در این سایت اشاره ای به این که چرا از دبیرستان اخراج شده بودید داشته اید؟ اگر نه، ایکاش برایمان تعریف می‌کردید.

        Thumb up 0

  • فائزه می‌گه:

    کودک درونمان از چند جمله اول بسی مشعوف گردید.
    والد درونمان به سرکوفت حسنک پرداخت.
    بالغمان اما هنوز درگیر است و در حال تفکر تا کشف کند که حسنک که بوده است؟!

    Thumb up 1

  • روسیاه می‌گه:

    سلام
    من خیر سرم دانشجوی MBAیکی از دانشگاههای معروف ایران هستم امروز تو کلاس یکی گفت :کلاسهای آقای شعبانعلی خیلی متفاوت برگزار میشه . من گفتم : آره ، ولی تو کلاسهاش نگاه نمی کنه زن و دختر نشستن، شوخی ها و حرفهای ناجور میزنه !
    بعد از گفتن این جمله وجدان درد گرفتم با خودم گفتم : حتی اگه اینجوری هم باشه ولی شعبانعلی ۱۰۰۰ حسن دیگه هم داره،بی انصاف تو اون هزارتا رو نمی بینی و شعبانعلی رو با این صفت به دیگران معرفی می کنی و اونی هم که نمی شناسدش ذهنیتشو خراب می کنی ؟
    آقای شعبانعلی، من به شما ظلم کردم، که ناشی از روح کوچک من، عقده ، خودکم بینی…یا ناشی از هرچی که باشه شرمنده اتم و حلالیت می طلبم و هفته بعد از اون دوست هم عذارخواهی خواهم کرد.
    روی گلت رو می بوسم و خیلی شرمنده ام. ببخش

    Thumb up 3

    • دوست من. لغت هایی رو که مولوی در مثنوی به کار برده دیدی؟

      در س.ک.س شبانه هم آدم روش نمیشه به کار ببره. اما آموزش مقدسه. مقدس تر از ادب. مقدس تر از دین. مقدس تر از هر چیز مقدس دیگر.

      من برام همیشه مهم بوده که دانشجوی من بعد از بیست سال هم بدون جزوه و کتاب و فایل صوتی حرفهای من یادش بمونه و بهتر زندگی کنه. حاضرم برای بهتر زندگی کردن بقیه اسمم هم مانند زندگی و ثروتم هزینه بشه.

      بنابراین راحت باش و نظرت رو راحت بگو و هر کس دیگری هم نظر مشابه داد تایید کن.
      من هیچ سرمایه ی مادی و معنوی ندارم که نگران از دست دادنش باشم :)

      Thumb up 9

      • سارا.. می‌گه:

        لباسای سفید زود تر کثیفیشون رو نشون میدن یه لکه روی یه لباس سفید با یه لکه روی یه لباس چرک معنیش زمین تا اسمونه

        جلو بندی پیکان تو تصادف کللن بیاد پایین دوباره سوارش کنن اونقد از قیمت ماشین نمیوفته تا یه خط کوچیک رو یه ماشین خارجکی

        مثنوی یک نوشتار و با جمع و کلاس حضوری قابل قیاس نیست اصلا این حرفتون قابل توجیه نبود من توی یه همچین کلاسی بودم و اتفاقا استادم هم دانشجوی دکترای صنعتی شریف بود اصلا اوضاع خوبی نبود ما چند تا دختر بیشتر نبودیم اما عذابی کشیدیم ها … حداقل واسه جامعه ما هنوز این همه بی پروایی جا نیافتاده و به نظرم بهتره جا نیوفته … خب شما با این همه خوبی کاش رو این قسمت از نحوه اموزشتون یه تجدید نظر بکنید

        Thumb up 0

        • سارا جان. توی «یک همچین کلاسی» بودید یا در «کلاس من» بودید؟

          من بر اساس بازخورد ۱۴۰ هزار نفری که تا کنون به صورت حضوری در تهران، قم، مشهد، تبریز، بوشهر، اهواز و … حرفهای من را گوش داده اند و همیشه این فضا بوده که هم بتوانند تعریف کنند و هم اعتراض (چنانکه همینجا هم دیده اید میآیند و مینویسند و حتی اگر توهین هم شود منتشر میشود) دیده ام که تا کنون بازخورد منفی وجود نداشته (توضیح اینکه استاد شما هم اتفاقا دانشجوی دکترای صنعتی شریف بوده را هم نفهمیدم چه ربطی داشت!)

          در همین کلاسهای من از شهرهای مذهبی کشور شرکت میکنند. در همین کلاسها مردی آمده که همسرش را آورده و همسرش دوره ی بعد با دختر ۱۴ ساله اش آمده و زنی بعدا با خواهرش آمده و این رویدادها نه یک بار و دو بار که صدها بار تکرار شده اند. عمده ی دانشجویان من به صورت خانوادگی دانشجوی من میشوند. کمتر کسی هست که خودش بیاید و برود و اعضای خانواده اش نیایند. نمیتوانم باور کنم که حس دانشجو منفی باشد و عزیزانش را هم به شنیدن همان حرفها دعوت کند.

          نباید Text out of Context را نگاه کرد. ضمنا من کلمات رکیک به کار نمیبرم (چون کلاسم را ندیده اید و دیدم از بی پروایی حرف میزنید میگویم). من در جاهایی از بحثم از اینکه انسانها در روابط عاطفی چگونه دروغ میگویند و چگونه یکدیگر یا خودشان را فریب میدهند و بیراهه ها با کدامین گامها آغاز میشوند حرف میزنم. یا از اینکه زنان و دختران در محیطهای کار در ایران با چه تهدیدهایی مواجه میشوند و راههای گریز از این دامها چیست حرف میزنم؟

          حرفهایی که اگر نشنوید باید ده یا بیست یا سی سال از زندگی را هزینه کنید تا بتوانید روزی مثل من، بایستید و برای دیگران آن را آموزش دهید.

          Thumb up 7

          • سارا.. می‌گه:

            حق با شماست من بر اساس یک پیش زمینه و خاطره دور و تداعی اون با یک جمله از شخص “روسیاه” در مورد چنین کلاس هایی نظر دادم
            راست میگید این” هدف و نیت “یک عمل خیلی مهم هست
            حالا قشنگ حرفاتون رو میفهمم
            و اتفاقا حالا بیشتر طرفدارتون شدم

            بسیار بسیار شرمنده :(

            Thumb up 1

            • ولی سارا جان. بازم خواهشم اینه که کلاس من رو بیا سر بزن.

              دلیل نمیشه اگر تا حالا ناراضی نداشته بعد از این هم نداشته باشه (ناراضی از این موضوع خاص. وگرنه کیفیت که همیشه میتونه ناراضی داشته باشه)

              اما بهت قول میدم که اگر هم اشتباه میکنم نیت ام کاملا مثبته. هرگز مثالی رو – حتی مثالی رو که تمام دانشجویان بهش می خندند – جز به خاطر نکته ی آموزشی که در اون بوده مطرح نکرده ام :)

              Thumb up 2

              • سارا.. می‌گه:

                احساس میکنم تو حرف های شما یک کنایه ظریفی هست که خیلی راحت نمیشه جوابشو داد
                نمی دونم شاید من بد برداشت میکنم و یا منظورمو بد رسوندم
                با توضیح شما من رفتار شما رو با کار مثلا پوران درخشنده در فیلم دخترها فریاد نمی کنند مقایسه کردم -ربطش رو هم خودتون پیدا کنید :) – و گفتم نیت و هدف یک ادم مهمه … منتها چون حوصله توضیح ندارم فقط نتیجه رو نوشتم – مثل همین حالا …

                به هرحال حتما اگر فرصتی بشه خوشحال میشم که از کلاساتون بهره مند شم :)

                Thumb up 0

        • عظیمه می‌گه:

          سارای خوبم.، وقتی نظرت رو اینجا دیدم، چون میدانستم ایشان به نقدها مشتاق تر و پذیراتر هستند تا تعریف و تمجیدها… نظرم رو “شخصا” به معلم ام، آقای محمدرضا شعبانعلی گفتم؛ و بهتر دانستم دلیل رضایت و لذت خاطرم رو از پاسخهای معلمم اینجا بگویم، سارا جان :
          من هم به اخلاق مداری و یا چارچوب های اخلاقی خصوصا در مورد معلم هایم بسیار اهمیت میدهم؛ و حتی جامعه ما هم از اشخاصی مثل من همین انتظار رو دارند…

          اما در درس های این معلم بزرگ، از هیچ دانشی دریغ نمیشود. برخی بیانات ایشان برای یادگیری ست؛ برخی برای دانستن و آگاهی، “نه به عنوان پذیرفتن برای عمل کردن” و شناخت همین حدودهای لازم؛ برخی برای ایجاد فضای صمیمانه تر و بی آلایش تر؛ و در کنار اینها مزاح و شوخی هایی که مسرت و شادی آفرین، ولی ماندگار دارند… اما آنچه اساس یادگیریم بوده و هست، سرمشق های تمام زندگی ست که با علم داشتن میشود به آن رسید…
          و همانطور که دانشجو میداند، “کسب علم که حدود و چارچوب ندارد…”

          سارای خوبم، امیدوارم روزی شما هم در این کلاسها حضور داشته باشید و با تجربیات جدید و ارزشمند، به این رضایت برسید :)

          Thumb up 1

        • الهه می‌گه:

          اتفاقا به نظرم من خیلی چیزها در جامعه ما به خاطر ترس از بی پروایی جا نیوفتاده که کاملا داره جامعه ما رو به سمت اشتباهی هدایت میکنه، و در واقع تعریف درستی از بی پروایی نداریم…
          خیلی از مسائلی که باید در زمان مناسبش از طرف پدر ومادر با بچه هاشون مطرح بشه، مطرح نمیشه..
          خیلی از مسائلی که باید توسط رسانه ملی آموزش داده بشه، نمیشه و خیلی چیزهای دیگه…
          و همیشه ندانستن ها و آموزش ندادن ها باعث شده که چیزهای تلخی رو تجربه کنیم.

          Thumb up 0

      • فائزه می‌گه:

        میخوام براتون یه خاطره تعریف کنم از یکی از استادامون. اگر دوست نداشتید تاییدش نکنید.

        یه جلسه تو کلاسمون بحث از سمت و سوی اصلی خودش خارج شده بود رفته بود سمت زیبایی شناسی و خداشناسی و این حرفا. استادمون خواست بحثو روشنتر کنه روشو کرد سمت آقایون گفت وقتی تو خیابون یه خانوم خوشگل می بینید سرتونو نندازید پایین! دو تا چشم دارید دو تا دیگه هم قرض کنید برید مستقیم تو چشاش نگاه کنید بگید “فتبارک الله احسن الخالقین” اینطوری گناه نمی کنید که هیچ کلی ثوابم میکنید که یاد خدا کردید و… 😉

        Thumb up 2

    • مینا می‌گه:

      احتمالاً همان موقع که اهالی روستا رگ گردنشان برای حرفهای ناموسی پیش زن و دختر مردم بیرون زده بود ،حسنک داشته تخته گاز میرفته تو دیوار.
      نتیجه اخلاقی!!!!همه تقصیر ها گردن حسنک نبود….

      Thumb up 0

    • elham می‌گه:

      شعری که همیشه من رو به یاد محمدرضا شعبانعلی عزیز می اندازد. بهترین دوستی که در خاطرم جاودانه است
      دوست من دیدنش آسان نبود
      پنجره اش رو به خیابان نبود
      دوست من منظره ی بسته اش
      طارمی پر گل ایوان نبود
      طرح زمینی بزنم دوست را
      دوست من هیچ جز انسان نبود
      با من و تو فرق زیادی نداشت
      او فقط این گونه هراسان نبود
      من پی دریوزه ی جسمم اگر
      او پی دریوزگی جان نبود
      دامنه ای داشت پر از آبشار
      منتظر رحمت باران نبود
      بد خبران آنچه از او گفته اند
      با دل خوش باورمان آن نبود
      دوست من با دل طوفانی اش
      جز پی آرامش طوفان نبود
      دوست من نقطه ی آغازهاست
      دوست من نقطه ی پایان نبود
      با چه دریغی بسرایم ازاو
      او که خود از خویش پشیمان نبود.

      Thumb up 0

  • ریحانه می‌گه:

    بیچاره راننده ای که می خواهد از این یک اتاقک و ۴ تا چرخ دوباره اتوبوس بسازد .بیچاره مردمی که چشم بستند اتوبوس اتوبوس شود و سوارش شوند .بیچاره طویله که حسنک را ندارد تا تمیزش کند .بیچاره مردمی که دیگر باور نمی کنند می شود که طویله تمیز باشد .بیچاره اتوبوس که اگر دوباره سرپا شود بازهم حسنک ادعای رانندگی می کند و مردم دوباره پشت فرمان می نشانندش .بیچاره اتوبوس…

    Thumb up 0

  • روزبه می‌گه:

    وقتی که به ایست بازرسی می رسیدند و سرعت کمی کم می شد، حسنی چقدر مهربان می شد… دیگر گیر نمی داد به باز شدن پنجره های اتوبوس و کنار رفتن پرده های جلوی آن…
    مسافران را بگو که در ایست بازرسی از ترس توقیف اتوبوس و راهی نشدن به ده به یکباره متحد می شدند و حسنک را راننده نمونه می دانستند… بعضی می گفتند که سایر رانندگان با سابقه نیز خلاف می کنند یا اینکه پلیس هدفش رساندن ما به مقصد نیست بلکه توقف ماست… حسنک تا ایست بازرسی بعدی خوشحال است…
    حسنک، امیدواریم تا آن زمان که تو راننده میشوی، هنوز بنزینی در باک مانده باشد ولی تا آنزمان وای بحالت اگر مسافران قید رسیدن به ده را بزنند و در کنار جاده به زدوخورد با تو بپردازند و اتوبوست را به آتش بکشند…

    Thumb up 0

  • روزبه می‌گه:

    متنی بود بسیار زیبا… و میشه حدس زد که چرا وبلاگت الان در دسترس نیست!
    خوشحالم از خوندن مطالبت.
    در مورد کامنت های قبلیم باید بگم که قضاوتها رو نباید بیان کرد وقتی که ارتباط کاملا دوطرفه نیست…اگر با قضاوتم باعث ناراحتیت شدم ازت عذر می خوام.
    این رو لطفا بدون که اگر علاقه ای به نوشته های شما وجود نداشته باشه بحث و نقدی هم در موردش شکل نمی گیره…
    ممنونم از وقتی که برای خودت و ما میگذاری و می نویسی.

    Thumb up 0

  • محمد علی هشیار می‌گه:

    بابا این حسنک همون حسن اقای خودمون
    شاید حسن کلید ساز
    نخ دادم یا سوتی استاد؟
    ولی یکم ادامه میدادم باید میگفتم حسن اقا از کجا اومده صنفش چی؟
    این هم برداشت من درست یا غلط پیش خواننده هاش

    Thumb up 0

  • آرش می‌گه:

    حسنک و امثال حسنک زیاده و همیشه و همهجا میتونیم اون هارو ببینیم.
    نمیشه با اون ها جنگید ولی میشه بهشون اعتماد نکرد یا حداقل یه اعتماد هشت ساله نکرد.

    “من و تو مردمی هستیم که گنج از رنج میسازیم
    به این تاریخ خورشیدی به این فرهنگ مینازیم
    من و تو مردمی هستیم که آینده تو مشت ماست
    که از هفتاد نسل قبل هزار اسطوره پشت ماست”

    Thumb up 0

  • عظیمه می‌گه:

    حسنک آرزوهای بسیار دارد…
    برای همین، گاوها و گوسفندان و سگ وفادار و کار در طویله را رها میکند
    و میخواهد زودتر به شهر برسد؛
    حسنک تخته گاز میرود، اما نتیجه تخته گاز رفتن را هنوز نمیداند…!!
    آن گاوها، گوسفندان زحمت کش و آن سگ وفادار، بدون حسنک…
    راستی، اتوبوس حسنک که پر از مسافر است…!!!
    آیا حسنک به شهر میرسد؟؟
    آیا حسنک بیچاره به آرزوهایش در شهر نیز، خواهد رسید؟!
    شاید! حسنک دیگر به روستا بازنگردد؛
    اما فردا روزی گاوهای حسنک، تخته گاز رفتن را خوب خواهند آموخت…
    یا گوسفندان و سگ وفادار هم، با اتوبوس رفتن را…!

    Thumb up 0

  • رها معتمد می‌گه:

    سلام
    میشه خواهش کنم برای مشارکت بیشتر، برای کامنتهای افراد هم امکان like و dislike بزارین. بنظرم علاوه بر اظهار نظر در مورد نوشته اصلی، خیلی جالب میشه هر فرد بتونه نظرات دیگران رو نقد کنه.
    اینطوری احتمال اینکه یک نظر زیاد تکرار بشه یا هی برای مخالفت ارجاع داده بشه، کمتر میشه و گفتگوهای جذاب‌تری هم شکل میگیره

    Thumb up 0

  • مهرنوش می‌گه:

    درود آقای شعبانعلی
    عمیق بود ،،، سپاس

    Thumb up 0

  • آرمان می‌گه:

    و مردم مغموم روستا که به ظاهر از این کار و از حسنک درس گرفته اند…

    Thumb up 0

  • پیام می‌گه:

    دفعات قبل هم که کدخدا فرمون اتوبوس رو بدست گرفت و پسته ها رو روی باربند بار زد ، بیش از یک اتاق و چهار چرخ برای اتوبوس ماند ، اما اتوبوس فقط مال یک نفر بود ، کد خدا . تا زمانی که کدخداها ادعای مالکیت روستا و روستایی و اتوبوس رو با هم داشته باشند ، باز هم حسنک ها پیدا خواهند شد .

    Thumb up 0

  • مینا می‌گه:

    آیا حسنک های امروز روستا رانندگی بلدند ؟ یا شاید شاگرد راننده های قهاری دارن…..
    راستی ..
    هزینه تعمیر و سرویس آن اتوبوس چقدره ؟ میشه کاریش کرد یا کلاً اسقاطه ؟
    .
    .
    .
    میشه بگی از متن قبلیت چند سال می گذره؟

    Thumb up 0

  • حمزه می‌گه:

    محمدرضا جان سلام
    می خوام شمارتون و ایمیلتون رو داشته باشم
    اگه امکانش هست به دستم برسونید
    ممنون

    Thumb up 0

  • شهاب می‌گه:

    برداشتی کاملا سیساسی کردم با اجازت

    Thumb up 0

  • سپید می‌گه:

    سلام استاد محمدرضای عزیز
    گاوها حسنک رو بیشتر از اهالی روستا می شناختند :)

    Thumb up 1

  • رها_اسفند می‌گه:

    یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود
    روزگاری توی دشتسون دور…..:( ممنون ازکه دوباره گذاشتید…

    Thumb up 0

  • mizer.blog.ir می‌گه:

    برداشت شخصی :
    بعضی از ما تعریف از محیط و ابعاد چیزی مثل رانندگی رو در ذهن خودمون هنوز گنگ میدونیم..
    هنوز فکر میکنیم تنها تجربه ی اختیار گرفتن فرمان رانندگی شرط لازم برای رانندگی ست.. ولی هنوز نفهمیدیم فقط «لازم» هست، نه «کافی» ..
    هنوز اوج تصمیم گیری هامون مثل مسافران بی درنگ و وابسته به یک سری توجیهات «لازم» هست و بازهم نه «کافی» ..

    Thumb up 0

  • قاسم قهرمانی می‌گه:

    درست است ممکن است او بالاخره مجبور شود روزی به روستا بازگردد و به کار خود در طویله ادامه دهد.
    اما تا آن زمان آنچه نباید اتفاق می افتاد ، افتاده است.
    و آنچه نباید از دست می رفت از دست رفته است.
    و (( جا مانده است چیزی… جائی… که دیگر هیچ چیز جای آن را پر نخواهد کرد ))
    راستی
    اگر مسافران این تاوان را به جان می خریدند و در نیمه راه پیاده می شدند ؟
    اگر مسافران باور داشتند که می توان حسنک را پیاده کرد ؟
    اگر مسافران اینقدر ، ساده و زودباور نبودند که یک حسنک بتواند رای آنها را بزند ؟
    اما…همیشه حسنکی از راه می رسد و مسافران در یک حرکت هیجانی تمام هستی خود را… چه فایده دارد این حرفها…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………..؟؟؟؟؟؟؟؟

    Thumb up 0

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *