تو باعث شدی…

تو باعث شدی که بفهمم،

تقسیم برابر و بی تفاوت زمان،

به سال و هفته و روز و ساعت و دقیقه و ثانیه،

ابتکار کسانی بوده که هرگز، هرگز، هرگز،

عشق را تجربه نکرده اند…

 

پی نوشت: این نوشته را خیلی وقت پیش در وبلاگ دیگری که داشتم، به صورت گمنام و به نام «آقا معلم» نوشتم. اگر این نوشته و نوشته های مشابه را به این اسم جایی دیدید، فکر نکنید بدون ذکر منبع کپی کرده ام!!



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+84
  


24 نظر بر روی پست “تو باعث شدی…

  • رها راد می‌گه:

    سلام
    با خوندن این پست حس عجیبی بم منتقل شد…واسم جالبه حدود یک سال و نیم پیش که با معرفی یه دوست به این خونه دعوت شدم یادم میاد یه روزهایی مینشستم و برطبق دسته بندی شروع می کردم تمام پست ها را میخوندم که عقب موندگیم را جبران کنم،ولی یه چیزی واسم عجیبه که بازم وقتی قسمت کمتر خونده ها را چک میکنم پست های جدید میبینم ومطمئنم که نخوندم وگرنه هرگزفراموششان نمیکنم….
    ولی چیزی که باعث شد الان اینجا بنویسم پی نوشت شما بود..خواستم بگم من هم با اجازتون قبل از اینکه این پست را ببینم وقتی نوشته های شما را جایی مینویسم یا بازگو میکنم مینویسم از نوشته های یک معلم عاشق….شاید باید اسم شما را دقیق قید کنم تا به قول نسیم به سرچشمه رود برسند…نمیدونم…اعتراف میکنم که میترسم….شاید یه روز دلیل ترسم را گفتم ولی ازاین بعد قول میدهم یا ننویسم یا بنویسم معلم عاشق محمدرضا شعبانعلی…

    Thumb up 4

  • هیوا می‌گه:

    با تو که حرف میزنم،

    دیگر فراموش میکنم که کجا هستم،

    فراموش میکنم که ساعت چند است،

    فراموش میکنم که کدامین روز از کدامین ماه از کدامین سال است

    فراموش میکنم که در اطرافم چه میگذرد،

    فراموش میکنم که از کجا آمده ام خسته و مرده تا اینجا

    فراموش میکنم که کجا باید بروم در مسیری سرد و طولانی تا کجا.

    با تو که حرف می زنم،

    فراموش نمیکنم آن ثانیه ها و لحظه ها را

    حک میشوند تک تکشان در ذهنم برای همیشه

    در حافظه ام، نقاطی را ساخته ای که می درخشند تا همیشه،

    و به دست فراموشی سپرده نمیشوند به دست هیچ حادثه ای.

    با تو ابدی بودن لحظه ها را تجربه میکنم.

    تو باعث شدی که بفهمم،

    تقسیم برابر و بی تفاوت زمان، به سال و ماه و روز و ساعت و دقیقه و ثانیه،

    ابتکار کسانی بوده که هیچگاه در زندگی، عشق را تجربه نکرده اند.

    Thumb up 9

  • فرزانه می‌گه:

    آری، هرگز، هرگز، هرگز,
    عشق را تجربه نکرده اند…

    Thumb up 1

  • مرجان می‌گه:

    من هستم همیشه ولی پشت صحنه :)
    استاد که قدر نمیدونن…

    Thumb up 0

  • فایزه می‌گه:

    عین تفسیر انیشتین از نسبیت بود.اما …. نظم

    Thumb up 0

  • مرجان می‌گه:

    شراره!
    خوشحالم که بعد از مدت ها دیدم کامنت گذاشتی.
    جای تو و آزاده اینجا خالی بود…

    Thumb up 0

  • شراره می‌گه:

    میدانم سنگم ولی از جنس سنگها نیستم.آری…من از جنس بارانم.با اشکهایم می بارم.از آسمان چشمانم تا خاک پاهایم.آنقدر می بارم تا با خاک پایم درآمیزم و سنگ شوم.من سنگی از جنس بارانم!!!
    سلام.وقتتون بخیر.امروز با اجازه تون همه عاشقانه های دو نام گمنام!رو خوندم.دلم گرفت ولی لذت بردم.بیشتر شبیه رمان بود تا واقعیت.یه رمان غمگین…خیلی غمگین! امیدوارم لحظه های خوب و خوشش دوباره برای هردو گمنام تکرار بشه.میگن زندگی یه باره و تکرار نمیشه.ولی به نظر من بعضی چیزا نه منطق میخواد و نه احساس.فقط و فقط باور میخواد و باور.

    Thumb up 1

  • رها(اسفند) می‌گه:

    گفت: امروز بینی و فردا و پس فردا. آن روزش بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش به باد بردادند. یعنی، عشق این است…

    چه زیباست شطحیات حلاج

    Thumb up 0

  • البرت می‌گه:

    خوردند و نوشیدند و رقصیدند. مهمانی. و زندگی مگر چیست جز بازی خوردن و نوشیدن و رقصیدن. گفتند و شنیدند و خندیدند. دوستان. و زندگی مگر چیست جز بازی گفتن و شنیدن و خندیدن. و نگاه‌هایی که دزدانه بر هم افکندند. برخی از اشتیاق و برخی از حسرت. و زندگی مگر چیست جز بازی اشتیاق و حسرت. بازی نگاه‌ها. و یادم آمد آن روزی که دزدانه نگاهش کردم و احساس کردم سنگینی نگاه دزدانه‌اش را. و یادم آمد آن روزی که دیگر نخواستم آن نگاه دزدانه را. و چه سخت بود آن روز. و زندگی مگر چیست جز بازی نگاه‌های دزدانه و آرزوی روزی که نگاهش کنیم و نگاهمان کند، ولی نه دزدانه. و وای به آن روزی که بفهمیم زندگی همان نگاه‌های دزدانه بود و بس. و تنها همین برایم مانده. حسرت آن نگاه‌ دزدانه d0orahi

    Thumb up 0

  • بهرنگ می‌گه:

    یک سوال محمدرضا…نوشتی این متن مال چند سال پیشه. تو این چند سال خیلی اتفاقات افتاده. تو هم رفتی و برگشتی…حالا دوباره این متن رو میخونی، چقدر آشناست؟چقدر مخالفی؟یا با متن مخالف نیستی، ولی مفهومش برات فرق کرده؟ عشق رو چی معنی می کنی محمدرضا؟ شازده کوچولو؟ فروغ؟سهراب؟ یا نه..یک حس جدید؟ آیا “هست”؟یا با کمک مواد شیمیایی باید زنده نگهش داشت؟

    Thumb up 2

    • shabanali می‌گه:

      بهرنگ خیلی سوالهای پیچیده ای پرسیده ای.
      فکر جمله ای رو که چند سال پیش نوشتم – و اینجا آوردم – هنوز قبول دارم. به همان شدت (مستقل از تفسیر منفی و یا مثبت اون)
      من عشق رو یک پدیده چند لایه ای میبینم و به نظرم زیباییش وقتیه که بتونی به صورت مستقل به این لایه ها فکر کنی.
      مثل فکر کردن به حرکت خورشید در آسمان:
      در یک لایه زمین بر اساس قانون گرانش به صورت کاملاً مکانیکی دور خورشید میگردد.
      در لایه دیگر، خورشید حجم گداخته ای است که میسوزد و دیر یا زود، فرایند های فیوژن در آن روی میدهد.
      در لایه دیگر، خورشید گوی درخشان امید است که هر صبح از شرق جهان سر بر میآرد و هر شام، در غرب جهان به خون می نشیند.
      در لایه دیگر، آپولو، خدای نظم و زمان، ارابه خویش را برمیدارد و خورشید را دستور میدهد تا سر از افق برآرد و …
      اطلاع و شناخت لایه اول، نباید مانع لذت بردن ما از لایه آخر شود (یا لااقل من اینطوری فکر میکنم)

      Thumb up 8

      • بهرنگ می‌گه:

        حرفت رو قبول دارم. ولی نگاه کسی که از لایۀ اول خبر داره، با نگاه کسی که فکر میکنه واقعا این آپولو هست که داره گردونۀ خورشید رو حرکت میده، خواه ناخواه زمین تا آسمون فرق میکنه. اون “جادو” و اون “مسحور” شدن عملا وجود نداره. جنس لذت هم فرق میکنه.ممکنه فرد از اینکه قوانین فیزیک چنین زیبایی رو بوجود آورده لذت ببره. ولی دیگه برای دلش برای دیدن گوی درخشان امید تاپ تاپ نمیکنه…انگار هر چه دیدگاه مکانیکی تر میشه، جنس لذت هم مکانیکی تر میشه.

        Thumb up 2

  • بیتا می‌گه:

    کاش در مدرسه یادمان میدادند که حساب لحظه ها، حسابی است جدا از عددو رقم …. من این را به تجربه دریافتم … به خودت قسم که ساعتهای با تو بودن آنقدر زود گذر بوده اند که برای من لحظه ای به حساب نمی آمد و لحظه های انتظاربرای با تو بودن هر کدامشان سالی است بر من … !
    تو همیشه هستی در ساعت به ساعت و ثانیه به ثانیه… آنگاه من می توانم به همه زبان ها سکوت کنم … پر از سکوت میشوم ، پر از حرفهایی که من نمی توانم بگویم و تو میتوانی بخوانی …. من نمی توانم بگویم و تو می توانی بشنوی …!!!
    تو را میشناسم به خوبی … خوب تر از خودم … در کنار تو هرگز ریاضیدان خوبی نبودم … به دنبال عدد و رقم برای زمان حضورت میگشتم، غافل از این که حساب لحظه های بودنت جدا از عددو رقم است… دوست داشتنت دارایی ام شده است … آنقدر ثروتمندم در داشتن تو که به هر چه میخواهم می رسم … پر از سکوتم ، پر از حرفهایی که تنها سکوت میکنم …گاهی نگفتن ها دلیل ندانستن ها نیست … دلیل نفهمیدن ها نیست …. گاهی نگفتن ها دلیل گفتن هزار حرف عاشقانه است و آنکه عاشق است می داند …. گاهی نگفتن ها سکوت نیست ، خود حرف است….!!!چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگت می شوم ….وقتی در انتظار تو هستم سخت می تپد . فشرده می شود قلبم … کوچک می شود به اندازه صفحه این ساعت مچی… تیک تاک . تیک و تاک …. ساعت دارد حرف حساب می زند … اما حساب لحظه های با تو بودن جدا از عدد و رقم است…!!! دوستت دارم و اگر لازم باشد به تمام زبان های رایج ، در تمام مکان های دنیا این را ثابت کنم ، برایت ثابت می کنم…!!!خدایم به خاطر تمام عاشقی هایت میپرستمت…..!!!

    Thumb up 2

    • Neda.sh می‌گه:

      سلام بیتا جان مرسی متن زیبایی نوشتی من از خوندش لذت بردم

      Thumb up 0

      • بیتا می‌گه:

        لطف داری ندا جان…قلم استاد شعبانعلی ادمو وسوسه میکنه که واژه هارو کنار هم بزاره.:)
        من وقتی متنهای احساسی و دلی میخونم بینهایت لذت میبرم. احساس میکنم این متنها ادمهارو از لحاظ احساسی بهم نزدیک میکنند.چون هرکس تجربه ای ازین دست داره چه عشق زمینی چه آسمونی…

        Thumb up 0

  • محمد می‌گه:

    روابط و رانندگی؛

    استاد جان، قابل بدونید خوشحال می شم نظرتونو بدونم،

    http://www.akol.blogfa.com/post-68.aspx

    Thumb up 0

  • رها(اسفند) می‌گه:

    سلام منم مثل بقیه اومدم و رفتم اومدم و رفتم …از نگرانی و دلهره پناه بردم به شازده کوچولو ….که الان تمومش کردم خوشحالم که هستید…
    شازده کوچولو:
    اهلی کردن-علاقه به وجود آوردن – چیز بسیار فراموش شده ایست…ولی تو اگر مرا اهلی کنی هردو به هم نیازمند خواهیم شد-تو برای من در عالم،همتا نخواهی داشت و من هم برای تو در دنیا یگانه خواهم بود…
    صدای پای تو هم چون نغمه ی موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید و هرچیزی که تداعی کننده ی توست را دوست خواهم داشت..
    شازده کوچولو:
    شما هیچ به گل من نمی مانید،شما هنوز چیزی نشده اید،کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید،شما مثل روزهای اول روباه من هستید او آن وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر،اما من او را با خود دوست کرده ام و او حالا در دنیا بی همتاست… شما زیبایید ولی درونتان خالیست به خاطر شما نمی توان مرد…
    آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند ،ما هرچه را اهلی کنیم مسئول آن خواهیم بود…
    آدم اگر تن به اهلی شدن داده باشد،باشد که آخر گریه کند…وه چه اسرارآمیز است دنیای اشک……که هیچ وقت تمامی ندارند……………………………………..

    Thumb up 2

  • صفورا می‌گه:

    وای خیلی قشنگ بود
    تعاریفتون با همه فرق داره
    بازم میگم خیلی قشنگ بود
    بعضی ثانیه ها توی زندگی هست که حتی با سالها زمان هم برابری نمیکنه اینجاست که علم ریاضی میره زیر سوال
    بعضی وقتا یک دقیقه برابر دو ساعت میشه
    با اجازه با ذکر منبع از ش استفاده میکنم

    Thumb up 0

  • سارا.ر می‌گه:

    گاهی یه ساعت واسه آدم به اندازه یه سال طول میکشه گاهی به اندازه یه چشم به هم زدن، احساس آدما با این معیار خودساخته خیلی جور در نمیاد.
    خودمونیما جنس نوشته هاتون عوض شده 😉 گرچه فرمودید نوشته واسه خیلی وقت پیشاست
    عالییییییییی بود مثل همیشه

    Thumb up 1

  • الف می‌گه:

    شب بخیر

    کسی که عشق را تجربه کرده باشد زمان را چگونه تقسیم می کند ؟

    Thumb up 0

  • Neda.sh می‌گه:

    سلام جناب مهندس
    باور کنید از صبح مدام به سایتتون سر میزنم اولش دلتنگ شدم بعدش نگران
    خوشحالم که اومدید :)
    چشم آقا معلم فکر نکرده و نمیکنیم

    Thumb up 0

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *