تاریخچه شبکه های اجتماعی

پیش نوشت ۱: همچنانکه می‌دانید مدتی است تصمیم گرفته‌ام در مورد تکنولوژی دیجیتال بیشتر بنویسم و یکی از موضوعاتی که به طور خاص تصمیم دارم در مورد آن بیشتر بنویسم شبکه های اجتماعی است. بحث را با موضوع شبکه های اجتماعی و ابرواقعیت جدید آغاز کردم و توضیح دادم که شاید برخی از رفتارهای ما در شبکه های اجتماعی مصداقی از نظافت اجتماعی باشد که در میان جانداران مشترک است. در ادامه بحثی تحت عنوان تاریخچه شبکه های اجتماعی را شروع کردم و توضیح دادم که شاید بتوان گفت رویدادها و روندهای جدید به ندرت در تاریخ شکل می‌گیرند و آنچه ما عموماً شاهد آن هستیم تکرار روندها و رویدادهای قدیمی است که لباس تازه‌ای بر تن کرده‌اند. در این نوشته و نوشته‌های بعدی می‌کوشم مصداق‌هایی از این شباهت را جستجو و معرفی کنم تا شاید کمک کند تا بتوانیم فراتر از افق زمانی یک یا دو یا چند دهه به مسئله شبکه‌های اجتماعی نگاه کنیم.

پیش نوشت ۲ (تقریباً نامربوط): بعضی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم که معیار ما برای اندازه گیری عمر خیلی معیار خوبی نباشد. آنچه ما به عنوان عمر یک انسان اندازه گیری می‌کنیم و گزارش می‌دهیم بیشتر از آنکه در مورد انسان اطلاعات جدیدی به ما بدهد در مورد زمین اطلاعات جدید می‌دهد. اگر سن من در حال نوشتن این مطلب ۳۶ سال است، مهم‌ترین نتیجه‌ای که به صورت قطعی می‌توان گرفت این است که در مدتی که من زنده بوده‌ام، زمین ۳۶ بار دور خورشید گردیده است. همین! اینکه دانسته‌های من چقدر است. اینکه نادانسته‌های من چقدر است. اینکه زندگی را با چه گستره و عمقی تجربه کرده‌ام هیچکدام در این عدد ۳۶ مشخص نیست.

به عنوان یک دیدگاه شخصی بر این باور هستم که میزان اشرافی که ما بر دنیا داریم می‌تواند معیار مناسب‌تری برای سنجش عمر انسانها باشد. اگر کسی امروز سی سال دارد و تنها چیزی که از دنیای اطراف خود می‌داند خاطرات بیست و شش یا بیست و هفت سال اخیر است، عمر واقعی او چیزی بیش از این نیست.

اما فرد دیگری که در همین سن تاریخ صد سال اخیر کشورش را با دقت و جزییات می‌داند چیزی در حدود صد سال عمر کرده است. او دنیا را به شکل دیگری می‌بیند. رویدادهای اجتماعی کمتر هیجان زده‌اش می‌کنند. نه به سادگی امیدوار می‌شود و نه به سرعت امید خود را می‌بازد. انسانها و رفتارهای اجتماعی آنها را بهتر می‌شناسد و درک می‌کند. طبیعی است که وقتی با من و شما هم حرف می‌زند احساس می‌کنیم پخته‌تر است. صبر کردن برای اینکه با گذر زمان و پیر شدن به پختگی برسیم ساده اندیشانه‌ترین شکل صبر کردن است. این شکل پختگی را درختان هم تجربه می‌کند. گربه پیری که دیروز دیدمش و رد شدن از خیابان را به فرزندان خود آموزش می‌داد هم به این جنس از پختگی و جهان دیدگی دست یافته است.

طبیعی است که عمر با چنین تعریفی را می‌توان علاوه بر گستره تاریخ به گستره جغرافیا هم نسبت داد. ضمن اینکه علاوه بر گذشته می‌توان به آینده هم نسبت داد. قاعدتاً دانش و شهود اگر چنین باشد تصویری چنان شفاف از آینده می‌سازد که نیاز روحی و روانی انسان به تجربه‌ آن را کاهش می‌دهد یا حذف می‌کند.

اگر من مارشال مک لوهان و پیتر دراکر را دوست دارم و مدام به آنها ارجاع می‌دهم به خاطر این است که مک لوهان چندهزار سال و دراکر چندصد سال عمر کرده‌اند. اگر همین امروز دراکر را از قبر در بیاورند و با هم بازدیدی از آخرین شرکت‌های خودروسازی دنیا داشته باشیم، این ما نیستیم که باید برای او شرایط جدید را توضیح دهیم. اوست که می‌تواند بهتر از خود ما برایمان در مورد این شرکت‌ها توضیح دهد و هنوز هم با اطمینان در مورد سالهای آینده آنها بگوید.

اگر چه مارشال مک لوهان هرگز کامپیوترها و موبایل و لپ تاپ امروزی را ندید اما چنان روشن آنها را می‌شناخت که اگر او هم امروز زنده شود کوچکترین سوالی در مورد وسایلی که در دست ماست نخواهد پرسید و اتفاقاً او برای ما توضیحات زیادی خواهد داد. چنانکه شصت سال قبل از وابستگی انسانها به وسایل کوچکی که در آینده در دست می‌گیرند و برای ارتباط با یکدیگر از آن استفاده می‌کنند می‌گفت و توضیح می‌داد که تا چه حد ممکن است کیفیت زندگی در اثر این ابزارها تغییر کند و دغدغه داشت که چگونه می‌توان محتوای سفارشی برای آن وسایل تولید کرد.

آیا ما می‌توانیم مانند آنها فکر و تحلیل کنیم؟ این سوالی است که لااقل من هرگز به آن فکر نمی‌کنم. چیزی که من به آن فکر می‌کنم این است که ما باید تلاش کنیم مانند آنها فکر کنیم. اینکه نتیجه چه خواهد شد اصلاً مهم نیست.

اصل مطلب – فکر کنم بعد از مقدمه‌های نامربوط که بخش جدایی ناپذیر نوشته‌های من شده است وقت آن باشد که اصل ماجرا در مورد تاریخچه شبکه های اجتماعی برگردم. شبکه های اجتماعی ویژگی‌های زیادی دارند که در اینجا می‌خواهم دو مورد از اصلی‌ترین آنها را مرور کنم:

ویژگی نخست در شبکه های اجتماعی امکان تولید محتوا توسط کسانی است که به صورت سنتی به سادگی از این امکان برخوردار نبوده اند. کتاب نوشتن به هر حال ساده نیست. حتی اگر فرهنگ رایج کشور ما را در نظر بگیرید که برخی دوستان دانشگاهی، به دانشجویان نمره می‌دهند و دانشجویان هم در مقابل نوشته‌هایی را که نمی‌فهمند گردآوری می‌کنند و به شکلی غیر قابل فهم ترجمه می‌کنند و به شکلی غیرقابل استفاده چاپ می‌شود تا موقعیت برتر آن بزرگواران غیر قابل نفوذ و دانش ایشان غیرقابل انکار شود! اما باز هم کتاب نوشتن موانع زیادی دارد. در گذشته برای اینکه شعر بگویی و کتاب شعر چاپ کنی باید لااقل هزار نفر یا سه هزار نفر خریدار می‌داشتی یا پولی که به هزینه خودت آن کتاب را چاپ کنی که بخش قابل توجهی از شاعران با چنان احساسات رقیق شاعرانه‌ای از چنان مکنتی محروم بوده‌اند. اما امروز می‌توانی فیس بوک و اینستاگرام را باز کنی و سالاد زیبایی از کلمات را تولید و برای مخاطبان خود سرو کنی. آنها هم به هر حال می‌خورند و تعریف می‌کنند. درست مثل مهمانی‌‌های قدیمی که هر کس به خانه‌ دیگری می‌رفت و چون او از غذای بی نمک این تعریف کرده بود این هم به احترام، طعم خوب غذای شور دیگری را می‌ستود. برای کسانی که همت گفتن قصیده و غزل و اشعار سپید طولانی ندارند هم، چیزی به نام توییتر آفریده شده تا بتوانند هایکو بگویند! همین فضا برای عکاسی و فیلم سازی هم ایجاد شده است.

ویژگی دوم در شبکه های اجتماعی، دشواری اعتبارسنجی منابع است. فیلسوف مسلک‌هایی را می‌بینی که چنان حرف‌های حکیمانه می‌زنند که می‌گویی احتمالاً شب تا صبح را روی کتاب جمهور افلاطون خوابیده و صبح هم در آغوش نوام چامسکی بیدار شده است! اما کافی است او را ببینی. در احوال پرسی روزمره خود درمی‌ماند. در گذشته این مشکل در زمینه کتاب و شعر و عکس بود، اما کمتر بود. عکاس نگاتیو عکس خود را داشت. ناشر نویسنده را میشناخت و به سادگی روی او ریسک نمی‌کرد. شاعر اگر صاحب نام نبود کتاب‌هایش به سادگی روی پیشخوان کتابفروشی‌ها قرار نمی‌گرفت. بودن کتاب در کتابفروشی، خودش به این معنا بود که به شکلی اعتبارسنجی انجام شده است.

امروز مدیریت بزرگترین ناشران جهان با زاکربرگ و سیستروم و ریدهافمن است که نه تنها خودشان بلکه کارمندانشان هم تولیدکنندگان محتوایشان را نمی‌شناسند.

اگر حوصله کرده باشید و این نوشته را تا این نقطه خوانده باشید احتمالاً به نتیجه رسیده‌اید که محمدرضا به طور قاطع و مشخص دشمن شبکه های اجتماعی است و می‌خواهد انتقادهای قدیمی‌اش را در لباس جدیدی بر ما عرضه کند.

اما قصد من این نیست. اتفاقاً می‌خواهم پس از مطرح کردن دو نقد فوق یعنی تسهیل بیش از حد تولید محتوا در شبکه های اجتماعی و دشواری اعتبارسنجی در شبکه های اجتماعی، از شما دعوت کنم که مرور کوتاهی بر تاریخچه نوشتن و انتشار کتاب داشته باشید.

در اینجا توجه من به نگارش کتاب است و نه صرفاً تاریخ مکتوب. نگارش تا مدتها ابزاری برای ارتباط یک نفر با یک نفر بود. تا مدتها شاهان برای یکدیگر نامه می‌نوشتند و ارسال می‌کردند و آنها هم که وظیفه مرقوم کردن نامه‌ها را بر عهده داشتند موظف بودند که دقیقاً هر چه را می‌شنوند بنویسند. برخی از نامه‌های قدیمی تاریخی که در بین النهرین یا میان رودان خودمان یافته شده‌اند اینطور آغاز می‌شود: بنویس که…

منظور من از اشاره به کتاب، مشخصاً به زمانی بازمی‌گردد که به عنوان ابزار ارتباط یک نفر با چند نفر مورد استفاده قرار گرفت. دو گروه به صورت جدی با کتاب مخالف بودند: دولت‌ها و دانشمندان.

دولت‌ها با کتاب مشکل داشتند به خاطر اینکه می‌توانست به ترویج عقایدی منجر شود که مطلوب آنها نبود. تاریخ سانسور کتاب تقریباً قدمتی به اندازه تاریخ کتاب دارد. دولت‌ها دقیقاً به همان دو ویژگی فوق با کتاب مشکل داشتند.

نخست اینکه قبلاً سلسله مراتب دربار و اشرافیت و ده‌ها مانع دیگر وجود داشت تا کسی به جایی برسد که بتواند قلم در دست بگیرد و بنویسد. اما کتاب کمک می‌کرد که هر کسی دست به قلم شود. کسانی که در تمام عمرشان پایشان پله‌های کاخ‌های شاهان را لمس نکرده بود کتابهایی می‌نوشتند که وزیران باید آن را با نگرانی به دربار می‌بردند تا بررسی شود.

دلیل دوم هم عدم امکان اعتبارسنجی بود. قبلاً وقتی یک نفر به سخنرانی می‌پرداخت هویت‌اش مشخص بود و اساساً انسانها وقتی هویت مشخص دارند رفتارهای خود را بهتر مدیریت و کنترل می‌کنند و احترام خودشان و دیگران را بهتر حفظ می‌کنند و در یک کلام، محافظه کارتر می‌شوند. اما کتاب کمک می‌کرد که هویت‌ها فاش نشود. تاریخ کتابهایی که با نام مستعار منتشر شده اند هم چندان جدیدتر از تاریخ کتاب نیست. از زمانی که تعداد کاتبان آنقدر زیاد شد که خط آنها از یکدیگر قابل تشخیص نباشد ماجرای نامهای مستعار هم آغاز شد (در گذشته دو شغل در این حوزه وجود داشت. کسانی نویسنده بودند و نخستین نسخه را مینوشتند یا برای نسخه بردار می‌خواندند و او می‌نوشت و پس از آن نسخه بردار بود که بارها از روی کتاب بازنویسی می‌کرد. اعتبار از آن نویسندگان بود و ثروت متعلق به آنها که نسخه‌های بعدی را می‌نوشتند).

گروه دومی که مخالف کتاب بودند دانشمندان و فیلسوفان بودند. در تاریخ آمده است که سنکا در سال پنجاه پس از میلاد در روم گفته بود: نگران هستم که توسعه کتاب به جای اینکه تمرکز بیاورد پریشانی و Distraction بیاورد و با تنوع کتابها و موضوعات، جوانان روم نتوانند روی موضوعات مشخص تمرکز کنند.

اراسموس فیلسوف و ادیب شهیر هلندی در قرن پانزدهم صریحاً در کتاب خود Adages توضیح می‌دهد که ماشین آلاتی که بتوانند نسخ خطی را به کتاب تبدیل کنند دنیا را به انباری از کتاب تبدیل خواهند کرد. نه با چیزهای خوب (فکر می‌کنم نوشته‌های خودش را می‌گوید!) بلکه با حرف‌های احمقانه. بی خاصیت. بی شعوری و …

من نمی‌توانم همه صفاتی را که این ادیب مشهور به نویسندگان و ناشران می‌دهد در اینجا فهرست کنم. اما خواندنش بسیار جالب و آموزنده است.

کتاب Table Talk که مجموعه‌ای از حرف‌های مارتین لوتر است اگر چه در کل ارتباط مستقیم با کتاب و کتابخوانی ندارد اما جایی که به بحث کتاب می‌رسد بسیار عصبی است. از همان نگارش‌هایی که وقتی من می‌نویسم همه کامنت می‌گذارند که خشمگین هستی و والد درونت جوش و خروش می‌کند و مواظب باش و از این حرف‌ها. او می‌گوید:

دنیای پر از کتاب دنیای شیطانی است. نه نیت مشخصی از کتاب نوشتن متصور است و نه دستاورد خاصی. همه کتابنویس خواهند شد. یکی می‌خواهد مشهور شود. یکی می‌خواهد با خرید آن فخر بفروشد و منفعت‌طلبان با این ابزار جهان را خواهند گرفت. تنها اتفاقی که می‌افتد این است که کتاب مقدس در میان انبوهی از کتابهای نامقدس گم خواهد شد و به فراموشی سپرده خواهد شد.

لایبنیتس هم از انبوه وحشتناک کتابها می‌ترسد و آن را بلایی برای انسانها می‌شمارد. البته او حداقل تا حدی – از لحاظ شخصی!- درست می‌گفت. نام او به خاطر کتابهایی که نیوتون نوشت کمرنگتر از نیوتون است.

الان هر چه در کتابهایم گشتم پیدا نکردم و شاید باید به انباری سر بزنم. اما یادم هست که سقراط هم – به روایت  افلاطون – در جایی گله کرده است که مکتوب کردن باعث می‌شود که هر کسی جرات حرف زدن پیدا بکند. وقتی من شفاهی حرف می‌زنم خودم هستم و از میزان تسلط من بر گفتار می‌شود حدس زد که حرفهای خودم را می‌زنم. اما وقتی نوشتن رایج می‌شود هر کسی می‌تواند هر حرفی بزند و نمی‌دانی که حرف واقعی خودش و درک خودش هست یا نه.

به هر حال چه سقراط این را در گلایه از سوفیست‌ها گفته باشد و چه افلاطون آن را در دهان سقراط گذاشته باشد و چه من به خاطر ضعف حافظه کمی از این کلمات را جابجا کرده باشم – که بعید می‌دانم – خلاصه تاریخ نشر مشخص است.

کتاب به عنوان ابزاری برای نشر حرف‌های یک نفر و رساندن آن به چشم و گوش ده‌ها و صدها و هزاران نفر، هرگز با خوش‌آمدگویی صاحبان اندیشه و قدرت مواجه نشده و این از معدود مواردی است که اندیشمندان و دولتمردان در تاریخ در کنار هم و در یک جبهه ایستاده‌اند!

اگر هم از اختراع چاپ ابراز خرسندی شده صرفاً علاقمندان به چاپ کتاب مقدس بوده‌اند و همان کسانی که هرگز باور نمی‌کردند بتوانند کتابی داشته باشند. شاید هم سقراط و سنکا و لایبنیتس و لوتر و دیگران خیلی پرت نمی‌گفتند. امروز کتابهای آنها و کتاب دستور آشپزی کنار هم و شانه به شانه‌ هم در فروشگاه‌ها به فروش می‌رود و در نمایشگاه کتاب امسال خودم دیدم که هر کسی سه کتاب از ردیف فلسفه برمی‌داشت یک کتاب مجانی هم هدیه می‌گرفت!

این بحث را باز هم ادامه خواهم داد. اما امیدوارم کمی بیشتر با من همراه شده باشید که ظاهراً مسیر تاریخ آنقدر که ما انتظار داریم خطی نیست. بلکه برگرد دایره‌ می‌چرخد و فقط برای کسانی تازگی دارد که مانند ماهی قرمز حافظه‌ کمی دارند و حتی در گردش تکراری به گرد تنگ کوچک هفت سین، هر لحظه دنیا را در رشد و تحول و تازگی می‌بینند.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+166
  


32 نظر بر روی پست “تاریخچه شبکه های اجتماعی

  • علی می‌گه:

    سلام محمدرضای عزیز

    با توجه به بحث هایی که در مورد کتاب شد (مثلا نگرانی پریشانی آوردن به جای تمرکز)، به نظرت وقتی الان ما مطالعه ی کتاب رو راه خوبی برای تمرکز افکار و یادگیری عمیقتر (یا به اصطلاح خوب خودت کریستالی) و جلوگیری از پراکندگی یادگیری میشناسیم و معرفی می کنیم، در واقع داریم نسبت به گزینه های بدتری که در حالت عمومی پیش رو داریم (مثل وب خوانی و دنبال کردن مطالب سطحی و پراکنده شبکه های اجتماعی) انتخابش می کنیم؟

    ***

    کلیت سؤالم همون بالاییه و فک می کنم کاملا منظورمو متوجه شدی؛ اما با اجازت یه کم بسط بدم صحبتمو.
    اگه تولید محتوا (به معنای عام – منظورم حتی شامل حرف زدن و نظر دادن به هر شکلیه) هیچ هزینه ای نداشته باشه، خب خیلی هامون بدون این که زیاد فکر کنیم به محتوامون، حرفمونو می زنیم (تو هر قالبی). به اصطلاح رایج خودمون کنتور که نمیندازه! :)
    اما اگه قرار باشه به ازای این اظهار نظر یا تولید محتوا هزینه ای بدیم، احتمال زیاد بیشتر مراقبیم و بیشتر فکر می کنیم و خیلی حرفارو میگیم ولش کن، ارزش گفتن نداره و الی آخر!
    حالا طبیعتا هر چی فضا، فضایی باشه که آدمایی که توش تولید محتوا می کنن کسایی باشن که برای این کار هزینه ی بیشتری حاضرن بپردازن، با چند تا پیش فرض (چون مثال خیلی دقیق نیست و فقط می خوام منظورمو بهتر برسونم)، احتمالا فضایی با محتوای متمرکزتر (یا شاید بهتر باشه بگم کمتر پراکنده) خواهیم داشت.
    البته بیایم فرض کنیم کسایی که حاضرن هزینه بدنو مد نظر قرار میدیم، نه کسایی که هزینه میدن؛ چون شاید اونجوری آدمای به درد بخور به خاطر فقر ساکت بمونن و آدمای پولدار بشن سردمدار تولید محتوا! بیا میزان حاضر بودنشون برای زحمت دیدن و سختی کشیدن رو در نظر بگیریم. (بازم معذرت می خوام که مثالم دقیق نیست)
    شبکه های اجتماعی فضایی رو برامون ایجاد کردن که با کمترین هزینه ها (مثلا یکیش هزینه های شناخته شدن هویت واقعیمون) بتونیم تولید محتوا کنیم، و اکثرمون هم طبق همون قاعده ی کنتور که نمیندازه خیلی دقت نمی کنیم چه محتوایی تولید می کنیم.
    بعد این هزینه یه مقدار بیشتر میشه و مثلا وارد فضای وبلاگ شخصی میشیم. (البته فک کنم هزینه ی وبلاگی مثل وبلاگ تو خیلی تفاوتی با هزینه ی چاپ یه کتاب با تیراژ نه چندان زیاد نداشته باشه :)) به هر طریق. صرفا مثال می زنم) وقتی هزینه و زحمت بیشتر شد، خب اون جمعیت حاضر تو شبکه های اجتماعی فیلتر میشن. البته باز هم میگم، ممکنه این فیلتر شدن لزوما به معنای بالارفتن کیفیت فضای کوچیک شده نباشه.
    این هزینه تو مرحله ی بعد بالاتر میره و مثلا میریم تو فضای چاپ کتاب. دوباره این دایره کوچکتر میشه. کسایی موندن که معتقدن حرفاشون اونقدر ارزش یا مخاطب داره که بیارزه به خاطرش زحمتا و هزینه های چاپ یه کتابو متحمل بشن.
    به هر حال هر چی این هزینه بیشتر میشه، میزان پراکندگی محتوا (باز هم میگم که نه کیفیت لزوما) هم طبیعتا کمتر میشه.

    این ها تا اینجا باشن فعلا تا یه کم دیگه برگردیم بهشون.

    یه جای نوشتت اشاره کردی که «سنکا» گفته بود نگرانه که با چاپ کتاب، جوونای روم نتونن روی موضوعات مشخص تمرکز کنن.

    حالا با توجه به این موضوع و چیزایی که بالا گفتم، دوباره برمیگردم به اصل سؤالم. به نظرت سراغ کتاب رفتن، گزینه ایه که صرفا در برابر گزینه های دیگه مناسب تره؟ یعنی مثلا اگه برگردیم به دورانی که گزینه های دیگه نبودن (مثلا دوران سنکا)، و تنها گزینه های پیش رو فرض کنیم یکی کتاب بوده و یکی هم شیوه ی معمول تحصیل علم و دانش در اون زمان، آیا باز هم کتاب گزینه ی مناسبی بوده؟

    البته بدیهیه که آدم می تونه کتابایی که می خونه رو خودش انتخاب کنه و موضوعاتش متمرکز باشن، ولی چون می دونم که یکی از توصیه های همیشگیت به دوستانت بیشتر و بیشتر کتاب خوندنه، دوست دارم یه کم بیشتر در مورد مفهوم سؤالم درباره کتاب خوندن با هم صحبت کنیم.

    بعضی جاهاشو داشتم بلند بلند فکر می کردم 😉 معذرت می خوام که طولانی شد.

    Thumb up 0

  • محمدی می‌گه:

    سلام
    ممکن هست این مثال پیش امده باشد، کسی که در دنیای پر از کتاب به دنبال متنی که به خودش مربوط باشد می گردد مثل کسی می ماند که برای خرید یک لباس مشخص به فروشگاه مجلل و بسیار بزرگی می رود اما بدون اینکه لباسی خریده باشد با انبوهی از خریدهای نامربوط بیرون می آید. چیزی که مشخص هست اینکه مهم هست در نشر و کتاب به دنبال اصالت مطلب بود؛ لازم نیست ۵۰ کتاب در مورد موضوعات نزدیک به یک حوزه خواند بلکه اگر فقط ۵ کتاب اصیل در یک حوزه بخوانیم کافی است.

    Thumb up 1

  • علی می‌گه:

    در تایید گفته شما دربارۀ ویژگی اول «امکان تولید محتوا توسط کسانی است که به صورت سنتی به سادگی از این امکان برخوردار نبوده اند»؛ یک مصداق دیگر در ذهن دارم که بد نیست با شما هم مطرح کنم و آن بحث خوانندگی و کلا موسیقی است. تا ۱۰-۱۵ سال پیش اگر کسی می خواست خواننده شود لازم بود استعداد موسیقی خیلی خوب و صدای شش دانگی داشته باشد و دوره کاملی از آموزش موسیقی و خوانندگی را طی کرده باشد تا سرمایه گذاران رویش سرمایه گذاری کرده و برایش آهنگساز و نوازنده و تنظیم کننده استخدام کنند و آثارش را منتشر کنند. اما امروزه به خاطر ورود رایانه و فناوری دیجیتال، دیگر تولید موسیقی هزینه ای ندارد، چه به لحاظ نوازندگی -که نرم افزارهای جایگزین ابزار موسیقی این کار را انجام می دهند- و چه به لحاظ صدابرداری و ترکیب صدا -که باز هم به لطف فناوری دیجیتال با رایانه قابل انجام است. می ماند تولید شعر و آهنگ که توسط خود شخص انجام می شود. هر چند در این میانه ممکن است استعدادهایی که فرصت ظهور و بروز پیدا کنند که بدون آن امکانش نبود، اما نتیجه اش این می شود که بازار پر می شود از موسیقی هایی که ارزش یک بار شنیدن را هم ندارند و متاسفانه پیامد بدترش این است که ذائقه موسیقیایی نسل های جوانتر را خراب کرده و ارتباط بین نسل ها را از میان می برد.

    Thumb up 1

  • عالیه می‌گه:

    بی صبرانه منتظر بخشهای بعدی از این مبحث شما هستم! من شما را از طریق شبکه های اجتماعی یافتم و از این طریق پیگیری می کنم. منتظرم به قسمت پر لیوان هم اشاره ای بشود.

    Thumb up 0

  • حسین شکوری می‌گه:

    سلام اسناد.همیشه مطالبتون برام راه گشا بوده.تصمیم گرفتم تمام مطالب سایتتونو از روزنوشته ها گرفته،متمم تراست زون و…بابرنامه ریزی روزانه همه رو یک به یک مطالعه کنم.به نظرم هر مطلبی از شما که مطالعه میکنم خودش به اندازه یه کتاب به انسان معلومات میده.

    Thumb up 1

  • شاگردجدید شما می‌گه:

    سلام جناب اقای محمدضا شعبانعلی استاد گرانقدر
    امروزکه برای شما این مطلب را میگذارم نزدیک به سه ماه است که خواننده مطالب شما هستم
    تنها یک مورد پیام گذاشتم درحد تشکر یعنی خواننده خاموش بودم من برحسب تصادف به مطلبی ازوبلاگ شما امدم درمورد اگراشتبان نکنم ذکر یا ورد نمیدونم چی ولی بالاخره روزگاره مرا به سمت شاگردی شما کشاند.اون روزها ازاینکه اینترنت چیز اموزشی خوبی نداشت کلافه بودم اما وبلاگ شما جز روزمرگی های من شد وشاید بخش مهمی از زندگی دردوماه گذشته نمیدانم کدام مطلب شما بود اما میدانم بعداز خواندن ان تصمیم گرفتم سراغ کاری بروم کار شاید دراینده به سابقه ویا اقتدار رشته ای که هم اکنون درارشد میخوانم (امارریاضی )بدرد بخورد(ممیزی )چندروزی به سرکارمیرفتم سرخورده شدم بازهم مطلبی از شما چون شارزرمراشارزکردکه کاررا ادامه بدهم بعد مطلب شما راجع به فونداسیون وتجربه شخصی شما رو میخوندم تصمیم گرفتم نرم افزاری رو که اونجا کار میکنن بخونم البته خیلی یاد نگرفتم اما باعث شد به بقیه نشون بدم میتونم کار رو خوب یاد بگیرم البته کار پرزحمت وبی مزدیه اما از تجربه ای که شما صحبت کرده بودید که ادم تا جوانه باید چیزی یاد بگیره تا درمیانسالی برا یه لقمه نان جلوی هرکسی سر خم نکند تجربه سما رو به دل ودیده گذاشتم وعلی رغم همه عذاب اوری کاری که انجام میدهم ان را سرچشمه ای برای اغاز راهی پرخیروبرکت میبینم
    امروز علی رغم بی میلی دوماه گذشته تصمیم گرفتم پیام بگذارم واز شما صمیمانه تشکرکنم دانشگاه حتما نباید محل اموختن باشد اینجا هم کلاس شما ومن شاگرد شما هستم
    تنها یک خواهش ازشمادارم امیدوارم مراراهنمایی کنید من دانشجو اما درسن ۳۰سالگی علی رغم همه بدبودن تحصیل یک دختر ومجرد بودن دراین سن درشهر کوچک ما اما من خودم رو موفق میدانم که حداقل والدینم ازمن راضی واز موفقیت هام خوشحال میشوند اما تنها مشکلی که دارم اینکه به برنامه ریزی هایی که میکنم نمیتوانم برسم لطفا مشاوره ای بدهید تا از این معضل نیز به لطف شما ومددخداوند نجات پیداکنم مطمئنم بعداز صحبت شما حتما قادرخواهم بود که مشکلاتم را حل کنم
    لطفا اگرنیاز بود میل خصوصی جواب بدهید
    ارزومند سلامتی وموفقیت های شما

    Thumb up 3

  • محمد (بچه محل) می‌گه:

    سلام ؛ عطف به پیش نوشت ۲ باید بگویم دومین بار است از این دیدگاه روشن درباره عمر و ارقام شناسنامه ای لذت برده ام. بار اول در تفسیر إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لآیَاتٍ لِّأُوْلِی الألْبَابِ” خواندم که مفسر ارجمند روی اولی الالباب تاکید می کرد و می گفت این گروه با دیدن چرخش زمین به دور خورشید در می یابند که زمین چگونه پس از هر بار انجام رسالتش(گردش به دور نور) در بهار جشن می گیرد اینها نیز عبرتشان می شود اینکه چگونه دور شمس حقیقت بگردند حالا چه ۱۳ ساله باشند چه ۱۱۳ سال! “بر این باور هستم که *میزان اشرافی* که ما بر دنیا داریم می‌تواند معیار مناسب‌تری برای سنجش عمر انسانها باشد.”
    اما نکته بعد و توی پرانتز: از این به بعد هرگز نمی خواهم به این فکر کنم که محمدرضا شعبانی چطور به این خوبی می نویسد؛ چیزی که می خواهم به آن فکر کنم این است که باید تلاش کنم مثل او بنویسم. زندگیتان توام با عافیت

    Thumb up 6

  • شهرزاد می‌گه:

    محمدرضا جان. اگه همونطور که گفتی، بخواهم بر تاریخچه نوشتن و انتشار کتاب یه مرور کوتاهی داشته باشم، اولین چیزی که به ذهنم میاد «گوتنبرگ» و پدیده ای به نام «چاپ» هستش.
    که همونطور که در ویکی پدیا اومده:
    یوهان گوتنبرگ اولین مخترع ماشین چاپ و کلاً صنعت چاپ در اروپا بود. که البته گفته میشه این صنعت ۴۰۰ سال قبل از وی توسط یک بازرگان چینی به نام بی شنگ استفاده می‌شد و حدود ۲۰۰ سال قبل نیز در کره مورد استفاده قرار می‌گرفت. مهم‌ترین اثر گوتنبرگ هم که انجیل گوتنبرگ یا انجیل ۴۲ سطری است، که از لحاظ زیبایی خطی و کیفیت صنعتی آن در زمان خودش انجیلی بی‌نظیر بود.
    … جایی خوندم که اولین نوع نوشتن شکلی از حسابداری امروزی بود. ( به صورت کتیبه ها و لوح های گلی)
    میگه: وقتی آدم ها به شهرنشینی رو آوردند، دیگه نیازمند معامله و خرید و فروش کالاها بودند و با این روند، حالا دیگه نیاز به جایی برای ثبت سوابق معاملاتشون داشتن. اونها مقادیر محصولاتشون یا تولیدات شون رو باید در جایی می نوشتن و ثبت می کردن، حالا میخواست تعداد گوسفندانشون باشه، یا کیسه های گندم یا قرص های نان…
    بعد آدمها نوشته هاشون رو روی طومارها و ورق های پاپیروس ثبت می کردن.
    بعد اولین کتابهای مصور توسط مصریان باستان منتشر شد که قابل توجه ترینشون یک نسخه خطی به نام The Book of the Dead هستش که زندگی پس از مرگ رو به تصویر میکشه.
    و خیلی جالبه که شکل کتاب امروزی رو هم رومی ها ابداع کردن. به این طریق که اونها چند لا از ورق های پاپیروس رو به هم می دوختند و با پوشش های چوبی براشون جلد درست می کردن، و به اون، codex می گفتند، کلمه ای که در لاتین به معنی “a piece of wood” بود. این نوع کتاب، خیلی راحت قابل حمل بود و خیلی راحت می شد در دست گرفت و نوشته های مختلف رو ثبت کرد یا خوند.
    و بعدها هم که صنعت چاپ توسط گوتنبرگ ابداع شد.
    مطلب خیلی جالبی بود، که اگه دوست داشته باشین در موردش بیشتر بخونین (که امیدوارم مفید باشه) …:
    Early Writing
    و
    Books Before Gutenberg

    Thumb up 2

  • یاور مشیرفر می‌گه:

    فکر می کنم بتوان مطلب دیگری هم به این متن افزود و آن این است که «نویسنده کتاب، همواره بهترین افکارش را با خواننده در میان می گذارد، نه لزوما همه آن ها را»

    (یادم نمی آید از چه کسی بود، ظنم به گورکی میرود و هدف ادبیاتش)

    Thumb up 1

  • دانشجو می‌گه:

    با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

    Thumb up 2

  • علی جون می‌گه:

    با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

    Thumb up 1

  • بهروز می‌گه:

    یک نکته در این نوشته هست که مرا یاد یکی از آیات قرآن انداخت: لکی لا تفرحوا بما آتاکم و لا تاسوا بما فاتکم

    با اجازه در همین باره یک سؤال که خیلی وقت است ذهن مرا درگیر کرده می‌پرسم. هر چند قویا به این مطلب که امیدواری و ناامیدی شدید هردو نشان دهنده‌ی خامی است ولی ارتباط بین هیجانات در زندگی که به گمان من جوهره‌ی زندگی است با این اینرسی توصیه شده در مورد تغییر امیدواری و نا امیدی چیست؟

    منظورم این است که اگر به سادگی امیدوار نشویم، چگونه می‌توانیم کماکان هیجانات کافی در زندگی داشته باشیم؟ (این سؤال به هیچ وجه استفهام انکاری نیست.)

    Thumb up 3

  • Hassan-3-ensani می‌گه:

    سلام استاد نظرتون راجع به این یادداشت چیه!!

    مردم ایران زامبی شده اند!!!!

    به گزارش رادیو (CRI)، این متن انتقادی اشاره داشته که مردم ایران مانند زامبی‌ها هیچ هدف و آرزویی ندارند و تنها صبح و شب‌های خود را به هم پیوند می‌زنند. یادداشت «مردم ایران زامبی شده‌اند»، تاکنون هزاران مرتبه در ایمیل و شبکه‌های اجتماعی به اشتراک گذاشته شده و بسیاری از کاربران آن را مورد توجه قرار داده‌اند. نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

    متن کامل این یادداشت بدین شرح است:

    یک چراغ جادو را مقابل مردم دنیا بگیرید و به آنها بگویید که غول داخل آن یک آرزویشان را برآورده می‌کند. هر فردی از هر کشوری آرزوی متفاوت خواهد داشت. یکی بوگاتی می‌خواهد و دیگری کشتی تفریحی دوست دارد، یکی می‌گوید هواپیمای شخصی و یکی کاخی بزرگ را طلب می‌کند و یکی هم می‌خواهد صاحب یک سایت مانند فیس‌بوک باشد و شاید کسی هم می‌خواهد نخستین فضانوردی باشد که قدم روی مریخ گذاشته است.

    حالا همان چراغ جادو را مقابل مردم ایران بگیر. نفر نخست پول زیاد می‌خواهد، آن یکی پول فراوان می‌خواهد، یکی دیگر پول هنگفت می‌خواهد، آن یکی ۳۰۰۰ میلیارد طلب می‌کند و یکی دیگر می‌گوید می‌خواهد بین فامیل پولدارترین باشد و هرگز ثروت کسی از او بالاتر نرود.
    بیشتر مردم ایران، آرزویی ندارند. آنها می‌خواهند هر مشکلی را با پول حل کنند و هر چیزی را با سرمایه‌گذاری مستقیم مالی به دست بیاورند. آنها حتی اگر سلامتی یکی از اعضای خانواده‌شان را می‌خواهند، با خدا و بزرگان معامله مالی می‌کنند: «اگر شفا پیدا کند، ۵۰۰ تومن می‌گذارم کنار…». تعریف خیلی از آنها از «نذر کردن»، ارائه پیشنهاد مالی به آسمان است. کسی نذر نمی‌کند که اگر مشکلش حل شد، بعد از آن تا جایی که می‌تواند دروغ‌گویی یا غیبت کردن را کنار بگذارد.

    آنها برای ادای نذر خود گوسفند می‌کشند و گوشت آن را میان چند خانواده پولدارتر از خودشان تقسیم می‌کنند و کله‌پاچه‌اش را هم صبح نخستین روز تعطیل با خوشحالی و سنگک تازه میل می‌کنند
    .
    اگر می‌خواهند بقیه دوست‌شان داشته باشند، خودشان را پولدار جلوه می‌دهند و اتومبیل‌های مدل بالا سوار می‌شوند تا دیگران عاشق‌شان شوند. آنها می‌دانند اگر دوست و فامیل احساس کنند که وضع‌شان مناسب نیست، طردشان می‌کنند؛ پس وانمود می‌کنند که دغدغه مالی ندارند. وقتی توی میهمانی می‌نشینند، درباره قیمت جدید خودروها می‌پرسند و می‌گویند که قصد دارند یکی بخرند، اما این در حالی است که هرگز پولی برای این کار ندارند. آنها چنان در پی چشم‌وهم‌چشمی هستند که یک کارگر ساده کارخانه خانه پدری خود را می‌فروشد و به اجاره‌نشینی روی می‌آورد تا همسرش بتواند به فامیل خود بگوید که سانتافه سوار می‌شوند
    .
    بیشتر مردم ایران تاجران خانگی هستند. آنها طلای اندوخته دارند، دلار و یورو خریده‌اند یا در پی افزایش سود حساب بانکی خود هستند، پس هر روز در سه نوبت صبح، ظهر و عصر، قیمت ارز و سکه را پیگیری می‌کنند و با شنیدن آن سوت می‌کشند و نچ‌نچ می‌کنند، چون نگران سرمایه خود هستند
    .
    مردم ایران آرامش ندارند. آنها به این اعتقاد ندارند که هر کسی باید هماهنگ با درآمد خود زندگی کند. آنها ابتدا یخچال سایدبای ساید را نمادی از ثروت می‌دانستند و سپس به تلویزیون‌های تخت روی آوردند
    .
    بسیاری از مردم ایران ماهانه قسط خانه و اتومبیل و وسایل الکترونیکی را می‌پردازند که به آن نیازی ندارند. آنها پارکینگ ندارند، اما اتومبیل گران‌قیمت می‌خرند و نیمه‌شب با شنیدن صدای آژیر دزدگیر از خواب می‌پرند و با عجله خودشان را به پشت پنجره می‌رسانند و پایین را نگاه می‌کنند
    .
    مردم ایران، ثروتمندترین ملت جهان هستند، اما همیشه ناله می‌کنند که پول ندارند. آن‌ها خودروهای مدرن را به دو برابر قیمت آن در جهان می‌خرند و جدیدترین گوشی‌های موبایل و تبلت‌ها را به دست می‌گیرند. در عسلویه، گوشی‌های کارگران از موبایل مهندسان جدیدتر و گران‌تر است
    .
    مردم ایران مانند زامبی‌ها زندگی می‌کنند. زامبی، انسانی است که هدف و آرزو ندارد و فقط صبح را به شب می‌رساند و شب خود را به صبح روز بعد پیوند می‌زند. زامبی، معنای عشق و دوست داشتن را نمی‌فهمد. همان زامبی‌ها پشت میز می‌نشینند تا برای دیگران تصمیم بگیرند.

    چیزی که مردم ایران آن را «زندگی» معنی کرده‌اند، زندگی نیست. آنها یکدیگر را دوست ندارد. بیشتر آنها زامبی هستند. زامبی‌ها، پول‌پرست‌هایی هستند که روی هر چیزی قیمت می‌گذارند و زندگی را فقط در جیب و جسمشان می‌بینند.

    Thumb up 10

    • فواد می‌گه:

      بله تعدادی از مردم اینطوری هستند ولی اینکه نوشته شده مردم ایران فلان و … منطقی نیست مردم ایران هزار نوع و دسته اند ناخودآگاه یاد صحبت مسئولان کشور می افتم وقتی میگن ملت ایران موافق است یا ملت ایران فلان …. نمی فهمم دقیقا ملت ایران منظورش کیه یا چه تعداد و دسته ای . ۴۰ درصد مردم ایران زیر خط فقر هستند یعنی برخلاف تصور نویسنده این نوشته که فکر میکند مردم ایران پولدارهایی هستند که خوشی زده زیر دلشون فکر میکنی از ۶۰ درصد بقیه چند درصد خانواده ضعیف و متوسط هستند ؟ من تا حالا ندیدم کسی خونه ش رو بفروشه و بره سانتافا بخره و بعد مستاجر بشه ولی دیدم کارگری بعد از اینکه ۶ ماه حقوق بهش نمیدن مجبور میشه خونه و زندگیشو بفروشه البته اگه خونه داشته باشه

      ” وقتی توی میهمانی می‌نشینند، درباره قیمت جدید خودروها می‌پرسند و می‌گویند که قصد دارند یکی بخرند، اما این در حالی است که هرگز پولی برای این کار ندارند.”

      این جمله بالا توی متن چقدر با جمله پایین شبیه است ؟
      “بیشتر مردم ایران تاجران خانگی هستند. آنها طلای اندوخته دارند، دلار و یورو خریده‌اند یا در پی افزایش سود حساب بانکی خود هستند، پس هر روز در سه نوبت صبح، ظهر و عصر، قیمت ارز و سکه را پیگیری می‌کنند و با شنیدن آن سوت می‌کشند و نچ‌نچ می‌کنند، چون نگران سرمایه خود هستند”
      ++++++++++++++++++++
      لطفا این پیام رو تایید کنید

      Thumb up 2

    • فواد می‌گه:

      بالاخره طبق این مطلب مردم ایران پولدارند یا فقیر ؟

      این یه جمله از متن

      “بیشتر مردم ایران تاجران خانگی هستند. آنها طلای اندوخته دارند، دلار و یورو خریده‌اند یا در پی افزایش سود حساب بانکی خود هستند، پس هر روز در سه نوبت صبح، ظهر و عصر، قیمت ارز و سکه را پیگیری می‌کنند و با شنیدن آن سوت می‌کشند و نچ‌نچ می‌کنند، چون نگران سرمایه خود هستند”
      و جمله بعد

      “آنها می‌دانند اگر دوست و فامیل احساس کنند که وضع‌شان مناسب نیست، طردشان می‌کنند؛ پس وانمود می‌کنند که دغدغه مالی ندارند. وقتی توی میهمانی می‌نشینند، درباره قیمت جدید خودروها می‌پرسند و می‌گویند که قصد دارند یکی بخرند، اما این در حالی است که هرگز پولی برای این کار ندارند.”

      در ضمن من تاحالا ندیدم کسی خونه ش رو بفروشه و سانتافا بخره بعد اجاره نشین بشه .

      Thumb up 4

  • نیره می‌گه:

    باسلام وتشکر

    نمیدونم درخواستم تاچه حدمربوط به این مطلب میشه امااستاد (ببخشیدمیدونم اسم روترجیح میدیدامابه زبانم جاری نشد)
    میخواستم خواهش کنم اگه وقت کردید برامون توضیح بدیدآیاخواندن کتابهای زیادو متنوع وانتخاب باوسواس کم باپذیرش ریسک گمراهی وسردرگمی ودرک تناقضها بهتره یااینکه کتابهای کمتروگزیده تری برای مطالعه انتخاب کنیم ووسواس دراین موردداشته باشیم حتی اگربه مطالعه کمتربینجامدالبته منظورم ازوسواس کم انتخاب هرکتاب یامجله بی ارزشی نیست ودیگراینکه بیشترمطالعات متنوع روی یک موضوع واحدمثلا (بازاریابی وفروش )مدنظرم هست خلاصه اینکه اگرگاهی امکان مطالعه کتابهایی روداریم که خیلی درمورداعتبارش مطمئن نیستیم بخونیمش بهتره یانخونیم .درآخرمیخواستم خواهش کنم کتابهای بیشتری برای موضوعات مختلف بهمون پیشنهادبدید.معرفی شمابهترین سنداعتباره .ممنونم.

    Thumb up 4

  • محمدحسن بهرامی می‌گه:

    با سلام،
    مطلبی نوشتی که ماجرا را ار زاویه دیگری می بیند من سوالی دارم که چند وقتیه به اون می فکرم واقعاً چنددرصد مطالب کتاب ها جدید هست و چند درصد تکراریه
    ممنون از مطالبت که مارو وادار می کنه جور دیگه ای فکر کنیم

    Thumb up 0

  • نادر آرین می‌گه:

    نمیدونم چرا چرا نتونستم با نظرات دوستان ارتباط برقرار کنم!
    محمدرضا فکر میکنم نظرات دوستان با اصل موضوع همراستا نیست!
    شاید هم من برداشتم از حرف های شما اشتباهه و این باعث شده نظر دوستان رو همراستا ندونم
    به نظرم در ادامه، موضوع برام روشن میشه :-)

    یه خواهش هم دارم.
    لطفا نام های غیر فارسی رو در پرانتز به صورت لاتین هم بنویس که بتونیم با تلفظ درستش هم آشنا بشیم.
    هم در اینجا و هم در متمم. شاید برای خیلی ها مهم نباشه. اما من برای خودم واقعا مهم میدونم که وقتی
    میخوام جمله ای از شخصی نقل کنم، نامش رو هم به درستی بگم.

    Thumb up 1

  • جواد می‌گه:

    من فکر میکنم ظهور و گسترش it معادلات جدیدی رو به قوانین جوامع دنیا اضافه کرده که تحلیلعا رو متفاوت از قبل میکنه
    کتاب یا رسانه های مکتوب مشمول محدودیتهای فیزیکی و مکانی بودند ولی it مرزها رو کنار زده و بع تدریج جوامع رو به سمت یکپارچگی سوق میده
    شاید در آینده فرهنگ جوامع به کمک it به سمت یک فرهنگ واحد سوق پیدا کنند، چیزی که در تاریخ انسان جدید نبوده و میتونه خیلی از شرایط دنیا رو تحت تاثیر قرار بده…

    Thumb up 2

  • محمد تقی امینی می‌گه:

    با سلام .
    “ظاهراً مسیر تاریخ آنقدر که ما انتظار داریم خطی نیست. بلکه برگرد دایره‌ می‌چرخد و فقط برای کسانی تازگی دارد که مانند ماهی قرمز حافظه‌ کمی دارند و حتی در گردش تکراری به گرد تنگ کوچک هفت سین، هر لحظه دنیا را در رشد و تحول و تازگی می‌بینند.”
    آری برادر … شعبانعلی عزیز
    شاید ورود به فلسفه و فلسفیدن در این زمینه کاری سخت باشد اما از نگاه مکانیکی و تحلیلی از زاویه ناظر :
    ۱- از دید ناظری که ساخت ابزار را تحلیل میکند روند تاریخ را تقریبا خطی با رشد میبیند
    ۲- از دید ناظری که حقوق بشر” انسانیت انسان ” را تحلیل میکند (با ابزار شمشیر در روز چند نفر را می توان کشت و با بمب مختلف امروز چند نفر را در روز میکشیم و فریاد حقوق بشرمان گوش فلک را …) روند را خطی باسیر نزولی میبیند
    ۳- از دید ناظری دیگر روند دوار (بر روی دایره ) و تکرار پذیر با پرید تکرار
    اینان چون بازی گران بورس و تحلیل گران تکنیکال که همواره به دنبال پرید زمانی تابع می گردند تا با استفاده از آن روند را تحلیل و سودی عایدشان شود .
    شبکه اجتماعی هم از این مقوله جدا نیست
    ۱- برای او که این ابزار را در خدمت آموزش عمومی استفاده می کند ابزاری است برای رشد جامعه
    ۲- برای دولتها “لا” غربی و “لا” شرقی هم ابزاری است خوب برای تحمیق توده ها
    ۳- و برای انان که علاقمند به بازی سود شخصی هر شبکه اجتماعی دوره ای دارد .

    Thumb up 7

    • محمدتقی جان.

      فکر می‌کنم توجه من به نقش ناظر در نوشته‌های مختلفم به شکل بارزی مشخص باشد و حتی در برخی موارد در نگاه برخی دوستان تا حدی رادیکال محسوب شود.
      چنانکه من به مفهومی به نام «زنده بودن» یا «مرده بودن» هم به صورت مطلق قائل نیستم و هرگز حاضر نیستم بپذیرم که نوشتن این کامنت از سوی من تاییدی بر زنده بودن من در لحظه نگارش آن و خواندن آن توسظ شما می‌تواند شاهدی بر حیات شما باشد. حتی اطلاق چنین صفاتی‌ هم صرفاً پس از مشخص شدن «ناظر» معنا پیدا می‌کند.
      چون در این باره قبلاً چند بار نوشته‌ام دوباره نمی‌نویسم:

      http://www.webmindset.net/?cat=13

      و طبیعتاً اگر این موضوع برای شما هم دغدغه باشد در زیر همان نوشته‌های بالا که ارجاع دادم در موردش صحبت خواهید کرد و نظری خواهید داد.

      طبیعی است که در بالا هم اگر دقت کنید من تاکیدم همین بود که تا حدی که امکان دارد – چون به صورت مطلق امکان پذیر نیست – از ناظر فاصله بگیرم و این را توضیح بدهم که به نظر می‌رسد برای بسیاری از ناظران، موضعی که نسبت به شکل گیری و ترویج شبکه های اجتماعی گرفته می‌شود با موضعی که در هنگام ترویج کتاب گرفته شد مشابه خواهد بود.

      موضع دولتها در آغاز بروز این دو پدیده مشابه است و فکر می‌کنم آینده تحول موضع آنها هم چندان متفاوت نخواهد بود.
      موضع آنها که به بازی سود شخصی فکر می‌کنند برای هر دو پدیده می‌تواند مشابه باشد.
      آنها هم که به آموزش عمومی فکر می‌کنند احتمالاً روند مشابهی را طی خواهند کرد.

      پی نوشت ۱: طبیعی است که انسان می‌تواند نقطه‌‌ی نظاره خود را بر محیط تغییر دهد به شرطی که بکوشد دانش و نگرش خودش با سرعتی سریع‌تر از محیط رشد کند. اما احساس می‌کنم برای بسیاری از ما که محیط سریع‌تر از خودمان تغییر می‌کند متاسفانه در تمام طول زندگی عالم هستی را تقریباً از نقطه ثابتی می‌نگریم.

      پی نوشت ۲: امروز مروری به نوشته‌های شما در زیر مطالب خودم و همینطور در پاسخ به سایر دوستان داشتم. در چند مورد اخیر (البته نه در مورد این مطلب) کمی تلخی لحن را در همه آنها مشترک دیدم. می‌خواستم ببینم به سبک نگارش شما باز می‌گردد؟ یا نوشته‌ها و حرف‌های من گاهی کامتان را تلخ می‌کند یا اینکه چون من امروز پس از تجربه یکی از تلخی‌های سخت روزگار به سراغ روزنوشته‌ها آمده‌ام، عینک تلخ نگر بر چشم دارم؟

      البته اگر مورد آخر است که هیچ. من می‌مانم و روزگار و آرزو می‌کنم که چنین باشد.

      شاد باشید و ایام‌تان همیشه به شیرینی به کام.

      Thumb up 20

      • محمد تقی امینی می‌گه:

        با سلام مجدد
        امیدوارم جون هرگز تلخی در ذهن متصور نبوده ام ، و از طرفی برداشت شما به عنوان ناظر و مخاطب تلخی را احساس کرده ، لذا حتما” فرض نه یقینا” سبک نگارش من دچار این خطاست که این شاید ناشی از سانسوری است که نسل ما این روزها بیشتر از بقیه بر قلم گذاشته ، می باشد .
        امیدوارم که در کامنتهای بعدی رعایت بیشتری بر این نکته داشته باشم و این مشکل رفع شود .
        اجازه می خواهم بر نوشتار گذشته جند نکته را متذکر شوم :
        ۱- سر آغاز شروع را از جمله زیبا خود شما و تاکید موکد بر آن آغاز کردم ، تا توجه مخاطب را مجددا” به این نکته جلب کنم و جهت تکمیل نگاه دیدم که فلسفیدن ممنوع ،و نمی توان نوشت گفتم مکانیکی که می شود بیشتر توضیح داد .
        ۲- در آغاز سخن پس از جمله شما از کلمه آری اینچنین بود برادر به صورت مختصر آری برادر … کمک گرفتم تا شاید اگر تفاوت کوچکی در دیدگاه وجود دارد ، کاملا” در سمت گیری کلی نگاه یکسان را قبل از شروع اعلام کنم.

        ۳- دید ناظر را با نگاه کمک به مخاطب در درک مطلب و عمق بخشیدن توضیح دادم .

        اما براستی واقعیت حقیقت ” تلخی کلام ” ناشی از این است که
        عقوبت دشوار را چندان تاب آوردیم که باری کلام مقدس‌مان از خاطر گریخت .
        و جون عادت کرده بودیم که “سکوت سر شار از راز نگفته هاست ” اکنون که می خواهیم بنویسیم احساس درونمان نا خودآگاه در نوشتار ظاهر می شود و خاطر دوستان را مکدر میکند .

        بهروزی و موفقیت شما و همکاران خوبتان را آرزومندم .

        Thumb up 1

      • کیان 2 می‌گه:

        سلام محمدرضای عزیز، معلم دوست داشتنی من

        با عرض پوزش می خواستم ازتون درخواست کنم که یه مقداری دوباره بحث عزت نفس را مطرح کنید یا حداقل با گوشه چشم در نوشته هاتون اشاره ای بهش بکنید تا برای کسانی مثل من که فراموش کردن یادآوری بشه. چند روز پیش دوباره فایل های مسیر اصلی رو گوش دادم و بسیار لذت بردم. باشد که به کار گیریم. ببخشید اگه ربطی به موضوع نداشت.

        پایدار باشید و سربلند

        Thumb up 1

  • زهرا می‌گه:

    سلام

    باتشکرازنوشته بسیاربامحتوای شما،درخصوص علوم پزشکی یکی ازبهترین خدمات برجای گذاشتن کتب حاصل تحقیق وپزوهش دانشمندانی نظیرابن سینا ورازی و…بوده است.که منبعی برای تحقیق وتوجه وبروزرسانی دردرمان بیماریها گردیده است.
    شبکه های اجتماعی هم به سرنوشت کتاب وحتی بدتردچارمی شوند.وباید منتظرچیزجدیدی وشاید بازگشت دوباره به سمت کتاب بود.

    Thumb up 1

  • سمانه عبدلی می‌گه:

    اسم نیل پستمن رو بارها در نوشته های شما دیده بودم ،برای همین یکی از آخرین کتاب هایی که این اواخر خوندم ، کتاب تکنوپولی نیل پستمن بود که شروع کتاب ،روایت داستانی از زبان سقراط در یکی از آثار افلاطون به نام فایدروس بود،که بخشی از داستان رو اینجا نوشتم
    http://www.motamem.org/?p=8883#comment-16844
    (شاید بی ربط به نظر بیاد و نباید اونجا قرار میگرفت ،اما وقتی اون نوشته رو خوندم برای من تداعی شد و همونجا نوشتم )
    اصل داستان رو در میتونیم در مجموعه آثار افلاطون با ترجمه ی محمدحسن لطفی و رضا کاویانی بخونیم.

    در رساله سوفیست ،بیگانه‏ای با ته ئه تتوس در معنای سوفیست بحث میکنه.
    او سوفیست رو کسی می‏دونه که به خاطر آموختن فضایل به روش مجادله پول می‏گیره.
    در پایان هم سوفیست اینگونه معرفی می‏شه :کسی که با تقلید نیرنگبازانه مبتنی بر پندار، با ساختن تصاویر دروغین و فریبنده و از راه جدل، دیگران را به گفتار متناقض وامی‏دارد.

    Thumb up 4

  • کاوه می‌گه:

    وقتی اینچنین خنثی روایت می‏ ‏کنی، و موضع خودت را سهوا یا عامدانه پنهان می کنی نمیشود نقدی را متوجه ات دانست. پس این را به عنوان نقد نخوان. فقط روایتی متفاوت بدان:
    سیر تمدن بشر درست همانجا سرعت معناداری گرفت که آدمیزاد “نوشت”. آن هم نه برای خودش، که برای “چند نفر”. می دانی چرا؟ چون نوشته را با احتمال بیشتری می شد ذخیره و منتشر کرد(می گویم احتمال، چون در طول تاریخ سبک مغزانی مثل چنگیز و اصحاب کلیسا و … کم نبوده اند که همان نوشته را هم با حدت و شدت حیوانی معدوم کرده اند.)
    این قابلیت انباشت و انتشار همان چیزی است که توسعه علم تشنه آن بود.

    درباره نام مستعار هم حتما تصدیق می کنی که امضاء یک نفر پای نوشته ای حتی با نام مستعار اعتبار و قابلیت پیگیری بیشتری دارد(حداقل ناشر “چرند و پرند” میدانست که “دخو همان مرحوم دهخداست!) نسبت به نقل قولی شفاهی که با منبعی موهوم دهان به دهان می گردد و بعد از چند لایه بازگویی به شیری بی یال و دم و اشکم بی خاصیتی بدل می شود.

    نگرش ایجاد یک نظام طبقاتی برای خالقان محتوا، و به تبع آن ارزش گذاری و تصمیم گیری دیگران برای نشر محتوا، در طول تاریخ طرفداران همیشگی خود را داشته است. اما فقط اگر به همین نکته کوچک اما عمیق باور قلبی داشته باشیم که “هر” انسان در دل خود داستانی(حرفی، کاری، سرنوشتی، عقیده ای، دانشی، پندی، خردی، ذوقی و …) دارد که به انتشارش می ارزد، از دموکراسی تولید و توزیع محتوا حمایت خواهیم کرد، حتی اگر خودمان را در طبقه فرادستان این قلمرو بدانیم.
    دموکراسی محتوا همان نفعی را برای شعور بشر دارد که بازار آزاد (با همه نقص هایش) برای جامعه.

    Thumb up 28

    • علیرضا داداشی می‌گه:

      سلام.
      دوست من، می شود خواهش کنم نظرت را در خصوص این یکی دو مورد توضیح بدهی؟
      ۱- نام مستعار، به شرطی که انتخاب نویسنده باشد و ناشری در کار باشد که پیگیری های خودش را به عمل آورد، قابل پبیگیری است. ولی تکلیف نام مستعاری که انتخاب یک سارق محتوا، یا یک علاقمند به توانایی تولید محتوا ولی محروم از این توانایی است، با ناشری که علاقه ای به پیگیری ندارد چیست؟
      ۲- شاید بازار آزاد با شکل درست دموکراسی تولید محتوا همخوانی داشته باشد، که به نظرم دارد. ولی بازار همخوان با فضای سرقت محتوا، بازار سیاه است یا بازار آزاد ؟
      متن قابل تاملی نوشته بودی، ممنونم.

      Thumb up 3

    • فواد می‌گه:

      بله رفیق به نظر من هم هر کسی دنیایی دارد که دیدنش خالی از لطف نیست و هر کسی قهرمان داستان خودش است به شخصه به فلسفه اصالت بشر بیشتر علاقه دارم و قهرمان های بی نام و نشان داستانهای کامو را بیشتر دوست دارم تا قهرمانهای هیجان انگیز داستان کلاسیک . مالکیت رسانه و نشر و کتاب در اختیار طبقه بالای جامعه با یک نوع فکر مشخص فقط باعث یکصدایی و بی شعوری بیشتر می شود .

      Thumb up 3

    • کمال حیدری می‌گه:

      سلام و درود . دوست گرامی! من هم مثل شما و قریب به اتفاق مردم دنیا ( حتی عوامترین و بیسوادترین آنها) نظرم این است که “کتاب چیز خوبی است ” و “سانسور چیز بدی است” و”دموکراسی محتوا و توسعه علم نیز چیزهای خوبی هستند”.
      اما وقتی میبینم در نوشته ” محمد رضا شعبانعلی” به بزرگانی مثل “سنکا” –”اراسموس”- “مارتین لوتر کینگ”- “لایبنیتس”- “سقراط و افلاطون” اشاره شده که نظر ویژه و متفاوتی دارند , لا اقل کمی تامل میکنم و فکر میکنم که شاید آنها از زاویه ای متفاوت و با نگاهی عمیقتر چیزهایی را دیده اند و به نکته ای اشاره میکنند که من ندیده بودم. دوست عزیز! جسارتا” و برادرانه ,به نظرم اگر روزی هوس کردیم با محمد علی کلی(حتی محمد علی پارکینسونی) یا مایک تایسون در رینگ بوکس هماوردی کنیم بد نیست نگاهی به سابقه و مسابقات قبلی آنها بکنیم و نگاهی هم به هیکل و بازوی خود و بعد وارد رینگ بشویم!

      Thumb up 5

      • کاوه می‌گه:

        دوست عزیزم، ازین که نظر من را خواندی و به آن فکر کردی سپاسگزارم. من هم قصدی جز این نداشتم که نظرم بهانه درنگی کوتاه شود. اگر نه، نویسنده این وبلاگ – محمدرضای شعبانعلی- را دارای ذهنی شفاف و قلمی صادق می دانم. موهبت هایی که به ندرت در یک فرد انسانی جمع می شود.

        درباره محتوا و معیار های ارزشمندی یا بی ارزشی آن –اگر چنین تعبیری اصولا صواب باشد- سخن آنقدر زیاد است و ژرف، که هم از بضاعت دانش من خارج است و هم از حوصله رسانه نوپدید وبلاگ.

        فقط همین قدر می دانم، این که لباسی بر تن(یک تفاوت انسان و حیوان) دارم، و با تبلت (یک ابزار تکامل یافته انسانی) مثلا از مطالعه کتاب AntiFragile (حاوی معرفتی دیریافته -البته با پیشینه تاریخی- و صدایی متفاوت که از تلاقی فلسفه و تاریخ و اقصاد نیرو می گیرد و هنوز راه دارد تا به اندیشه ای منسجم بدل شود) لذت می برم، همه اش حاصل سنتز “نوشته” های تاریخ حضور آدمی بر این سیاره پرماجراست. حتی آن ها که در زمانه خودشان مهجور یا ممنوع بوده اند.

        در ضمن با توجه به بنیه نزار و نحیفم، راه رینگ مذکور را نرفته برمیگردم. فقط برای محمد علی کلی “سابقه دار” و مایک تایسون “قدرت”مند دونسخه از کتابهای راه بردگی(فردریش هایک) و جامعه باز و دشمنانش(کارل پوپر) میبرم و همه عمرم امیدوار می مانم که تورقی ولو کاهلانه کنند. شاید بدانند میشود از “افلاطون” و “اراسموس” و دیگر ستون های تمدن بشری نقل قول آورد و به بیراهه رفت.
        پایدار باشید

        Thumb up 7

        • هیوا می‌گه:

          کاو عزیز اشاره کرد به کتاب نسیم طالب. محمدرضا قرار بود یه روزی در موردش بنویسه.
          خیلی دوست دارم نظر محمدرضا رو در مورد چنین آدمی بدونم.

          Thumb up 2

  • saeedi می‌گه:

    مطلبی که به قلم شیوا ی شما جان گرفته،نه تنها طولانی نبود بلکه بهانه ای شد تا دقایقی از دنیای مجازی که اخیرا بیشتر بی محتوایی مضمونش شده فاصله گرفته و لذت ببرم واقعا عالی بود

    Thumb up 5

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *