برنامه ریزی در شرایط ابهام (گام سوم با متمم)

در گام اول این بحث، توضیح دادم که می‌توانیم کاری کنیم که نوروز، به جای اینکه نقطه‌ی شروع وعده‌های هیجانی برای یک سال آینده به خودمان باشد، می‌تواند به زمانی برای جشن گرفتن تغییرات هفته‌های گذشته‌مان تبدیل شود.

در گام دوم، در این مورد حرف زدیم که چرا برنامه ریزی را دوست نداریم و جمع بندی صحبت‌های دوستان عزیزم را در مطلبی در متمم تحت عنوان چگونه برنامه ریزی کنیم که آن را دوست داشته باشیم، منتشر کردیم. واضح است که آن مطلب، به تنهایی کامل نیست و در آینده، باید با همکاری شما، کامل‌تر شود.

شکل سنتی برنامه ریزی معمولاً با تعریف یک هدف بزرگ و سپس خُرد کردن آن به تعدادی هدف‌های کوچک‌تر و همچنین تعین زمان‌بندی برای رسیدن به آن اهداف بوده است.

برنامه ریزی به شکلی که ما امروز می‌شناسیم و هدف گذاری (به شکلی که امروز رایج است)، همچنانکه در فایل صوتی نقطه شروع اشاره کردم، از محیط کارخانجات (پس از دوران انقلاب صنعتی و شکل‌گیری مفهوم خط تولید و تولید انبوه) وارد زندگی روزمره ما شده است.

این مسئله به برنامه ریزی محدود نیست، استراتژی فردی هم که قبلاً در مورد آن حرف زده‌ام، در مفهوم #استراتژی کسب و کار ریشه دارد. ما ابتدا برای کسب و کارها، استراتژی تعریف کردیم و سپس عده‌ای، کوشیدند از این دستاورد در زندگی شخصی هم استفاده کنند.

همین مسئله در مورد #برندسازی هم مصداق دارد. مفهوم برندسازی هم ابتدا برای کسب و کارها و در محیط اقتصادی و صنعتی رشد کرد و سپس عده‌ای تلاش کردند آن دانش‌ها و دستاوردها را با کمی تغییرو تعدیل، تحت نام جدید برندسازی شخصی وارد زندگی روزمره کنند.

اینکه ما مفاهیم مدیریت کسب و کار را به زبان زندگی ترجمه می‌کنیم و یا اینکه مفاهیم مربوط به زندگی شخصی را به زبان قابل درک کسب و کارها ترجمه می‌کنیم، قطعاً یک رویداد مثبت است و دستاوردهای زیادی برای ما داشته است و خواهد داشت. اما گاهی اوقات، لازم است فکر کنیم که این ترجمه‌ها که مفهومی را از یک دنیای کاملاً متفاوت وارد دنیایی دیگر می‌کنند، تا کجا می‌توانند قابل استفاده باشند.

به همین مسئله هدف گذاری توجه کنید. ما هنوز می‌شنویم که هدف باید SMART باشد (Specific-Measurable-Achievable-Relevant-Time Bounded) و می‌کوشیم بر اساس این هدف‌ها، برنامه ریزی هم انجام بدهیم.

یا اینکه همانطور که در سازمان‌ها چشم انداز تعریف می‌کنند و در مورد چند سال بعد حرف می‌زنند، ما هم می‌کوشیم چشم انداز آینده‌ی زندگی خود را تعریف کنیم.

چالش جدی این بازی در این است که آنها که این مفاهیم را از دنیای کسب و کار، وارد زندگی شخصی ما کردند و به عنوان راهکارهای رشد و موفقیت، به ما آموزش دادند، فراموش کردند (یا فرصت نکردند) تحولات جدید دنیای کسب و کار را هم دنبال کنند و حداقل آموزش‌هایشان را در این زمینه به روز کنند (البته قطعاً برای خود این افراد، مسیر خوبی برای رشد و موفقیت بوده که هنوز آن را ادامه می‌دهند و ترویج می‌کنند).

دنیای کسب و کار امروز آنقدر به سرعت تغییر می‌کند که تعریف چشم اندازه برای ده سال بعد، برای بسیاری از صنایع (و شاید نه همه‌ی آنها) کاری غیرمنطقی، بی معنا و مسخره است.

ما چطور می‌توانیم برای صنعت خودروی خود چشم اندازی ده ساله تعریف کنیم (که می‌خواهیم در ایران یا منطقه یا جهان، اول یا دوم یا سوم یا … باشیم) وقتی که تقریباً تمام خودروسازهای بزرگ جهان، از تولید تجاری و گسترده‌ی خودروهای بدون راننده طی سالهای ۲۰۱۸ تا ۲۰۲۰ صحبت می‌کنند؟

خودروی بدون راننده، صرفاً یک اتفاق ساده‌ی تکنولوژیک نیست. بلکه می‌تواند موجب تغییر پارادایم شود. حرفی که ایلان ماسک می‌زند (و دیگران که به اندازه‌ی او شجاعت ندارند، با صدای آرام زمزمه می‌کنند) حرف مهمی است:

او نمی‌گوید که به خودروهای بدون راننده، برای حرکت در خیابان‌ها مجوز بدهید. می‌گوید: چرا خودروهای راننده دار، مجوز تردد در خیابان دارند و این مجوز حداکثر چند سال باید باقی بماند؟ چرا باید به انسانها اجازه بدهیم که یک آلت قتاله‌ی دو تنی را بدون هر گونه محدودیت، با خود در خیابان‌ها جابجا کنند؟ (تازه او در ایران رانندگی نکرده. وگرنه قطعاً با جدیت و قدرت بیشتری این صحبت را مطرح می‌کرد).

ماشین بدون راننده، لذت رانندگی را هم از بین می‌برد (یا محدود به برخی نواحی خاص می‌کند) و احتمالاً رغبت به داشتن ماشین شخصی کمتر از گذشته خواهد بود و می‌توان حدس زد که مدل‌های اشتراک مالکیت (سیستم‌های شبیه Uber) بیشتر از گذشته رایج خواهند شد. هر کس می‌تواند امروز یا این روزها، برای رفتن از جایی به جایی خودرویی را کرایه کند و بعد هم آن خودرو را در مقصد رها کند تا خودرو، خودش به سمت محل بعدی حرکت کند.

نمی‌توانیم بگوییم که اینها از فضای امروز ایران دور است. ما اتفاقاً نشان داده‌ایم که حتی اگر تکنولوژی را نفهمیم، در استفاده افراطی از آن اصرار داریم و شاید خیلی زودتر از خیلی نقاط دنیا، چنین فرصت‌هایی را تجربه کنیم. کافی است ببینید که با این اینترنت کُندِ محدود که گاهی حتی دسترسی به گوگل را هم قطع می‌کند(!)، چه ها که نمی‌کنیم!

اما حرف من اینها نیست. دغدغه‌ی ما هم تا پایان سال، خودروی بدون راننده نیست.

می‌خواهم بگویم در محیط کسب و کار امروز، هدف گذاری‌های بلندمدت چندان معنایی ندارند و بحث‌هایی مثل چشم انداز که در گذشته مطرح می‌شد، الان در افق‌های زمانی بسیار کوتاه‌تر مورد بحث قرار می‌گیرند.

همین می‌شود که مینتزبرگ، روبروی مایکل پورتر (که نماد استراتژی به شکل سنتی است) قرار می‌گیرد و مفهوم ظهور یا Emergence در استراتژی را مطرح می‌کند.

او توضیح می‌دهد که: استراتژی در دنیای امروز، درست مانند راه رفتن بر روی برف است. ما فقط گام بعدی را می‌بینیم و گام به گام جلو می‌رویم. وقتی برمی‌گردیم، رد پای ما باقی مانده و دیگران اسم استراتژی را بر روی آن می‌گذارند. اما این رد پاها، وجود نداشته و حتی خودمان هم نمی‌دانستیم که قرار است چگونه و در چه مسیری شکل بگیرند. به عبارتی، استراتژی (به شکل سنتی آن) در دنیای امروز، بعد از پیاده سازی استراتژی شکل می‌گیرد و نه قبل از آن!

همین امروز، به سراغ کارآفرین‌های موفق بروید. به روایتی که از موفقیت خود می‌گویند گوش بدهید. تازه کارآفرین‌های موفق امروز، متعلق به دورانی هستند که جهان، در مقایسه با امروز، منجمد و غیرمتحرک بود و تا این حد پویا نبود. می‌بینید که – اگر با شما صادقانه سخن بگویند – آنها هم در ابتدای راه دقیقاً نمی‌دانستند که به کجا می‌روند. با هر گامی که به جلو آمده‌اند، زمین بازی کمی روشن‌تر شده و سپس گام بعدی را برداشته‌اند. ماجرای همان شعر معروف و زیبا که می‌گوید:

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت

خلاصه اینکه مفهوم استراتژی و برنامه ریزی و چشم انداز، در دنیای کسب و کار متحول شد، اما ترجمه‌ای که از زبان کسب و کار به زبان زندگی انجام شده بود، هنوز دست به دست می‌چرخد و مانند دستورالعملی مقدس مورد توجه قرار می‌گیرد.

غافل از اینکه دنیا تغییر کرده است و دستور قدیمی به سادگی به کار دنیای جدید نخواهد آمد.

مفهوم ظهور که در دنیای کسب و کار، امروز کاملاً پذیرفته شده است، در زندگی هم مصداق دارد. هر لحظه، دنیای جدیدی پیش چشم ما پدیدار می‌شود و این تصویر، چنان متغیر و پویا است که به سادگی نمی‌توان آن را حدس زد.

شاید به همین علت، یکی از ده‌ها موردی که موجب بی میلی ما به برنامه ریزی می‌شود، ابهام است.

دیروز کشور تحریم بود. امروز می‌گویند وارد دوران پسا تحریم شده‌ایم. فردا نمی‌دانیم وارد چه دوران دیگری خواهیم شد.

نمی‌دانم قرار است در کشورم بمانم یا نه. نمی‌دانم که سال بعد هم شغل فعلی خودم را خواهم داشت یا نه.

نمی‌دانم که (اگر بخواهم صادقانه و بر مبنای آمار واقعی فکر کنم) سه سال دیگر هم این زندگی مشترک که امروز بر سر سفره‌اش نشسته‌ام وجود خواهد داشت یا نه.

نمی‌دانم که بعد از تمام شدن دانشگاه، کاری مرتبط با رشته‌ام پیدا خواهم کرد یا نه.

نمی‌دانم در زمانی که قرار است بازنشسته شوم، وقتی اسم رشته‌ی تحصیلی سی سال قبلم را به فرزندم می‌گویم، او اصلاً متوجه می‌شود که معنای آن رشته چیست و هدف از تحصیل در آن رشته چه بوده؟

برنامه ریزی هم درست مثل پیرمردی قدیمی با هشتاد یا نود سال سن شده است که از یک سو، محترم است و همه به او لبخند می‌زنند و وی را بر بالای مجلس می‌نشانند. از سوی دیگر، همه می‌دانند که حرف‌ها و توصیه‌هایش،‌ برای جوان ده یا بیست ساله‌ی امروز، چندان معنا و مفهومی ندارد. او هنوز در دنیای خودش سیر می‌کند که توصیه‌هایش ازدواج و فرزندآوری است و جوان امروز، گرفتار ابهام رابطه‌ای دیجیتال با کسی است که هرگز ندیده و شاید هیچوقت هم نبیند و الان، درد و رنج این جدایی را (بی آنکه در ابتدا وصال را تجربه کرده باشد) تحمل می‌کند.

در قسمت بعدی که فردا صبح (اگر عُمری بود) خواهم نوشت، می‌خواهم در مورد راهکارهای برنامه ریزی در عصر مه آلود ابهام بنویسم.

برنامه ریزی در شرایط ابهام



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+283
  


46 نظر بر روی پست “برنامه ریزی در شرایط ابهام (گام سوم با متمم)

  • سمانه هرسبان می‌گه:

    من گامهای بعدی رو خوندم، ولی چون احساس کردم درست نخوندم و تغییری در من ایجاد نکرد از اول شروع کردم. اگه درس رو درست متوجه شده باشم یعنی اینکه باید من در شرایط مبهمی که الان دارم تصمیم درستی بگیرم. من سالهای سال نتونستم برنامه ریزی کنم چون تو شرایط مبهم زندگیم گم بود. نمیدونستم میخوام مهاجرت کنم یا نه؟ نمیدونستم میخوام زندگی مشترکو شروع کنم یا نه؟ نمیدونستم میخوام تو چه حوزه ای کار کنم؟ نمیدونستم اصلا میخوام بی خیال رشته فنی شم و برم سراغ رشته های علوم انسانی یا نه؟ من به علت شرایط مبهم زندگیم نتونستم تصمیمی بگیرم و محیط اطرافم (البته بعد یه مدت بعد کلی مشاوره رفتن درباره زندگی مشترک به نتیجه رسیدم) بالاخره خودش تصمیم برام گرفت. الان هم در شرایطی نیستم که بتونم شرایط کاری خودمو تو آینده پیش بینی کنم. راستش پر از ابهامه برام. نمیدونم چه جوری میشه با این ابهام آشتی کرد. شاید باید با توجه به نیازهایی که باعث ایجاد انگیزه در من میشه، چند قدم کوچیک رو تعریف کنم. دلم نمیخواد رو کاغذ بیارمشون چون تجربه جالبی ندارم. صدها بار روی کاغذ اوردم و جز چند روز عمل نکردم… بهتره بیشتر فکر کنم و بعد روی کاغذ بیارمشون. هنوز که نمیدونم چه قدم های کوچیکی باید تعریف کنم…

    Thumb up 1

  • رضا صیدافکن می‌گه:

    با سلام
    با یک پیش فرضی می‌خوام مطلبیو عرض کنم که: ابهام رو می‌شه شامل پیشامد غیرقابل پیش‌بنی هم دانست. ابهام نه صرفا ناشی از عدم آگاهی ماست، بلکه برخی رویدادها ذاتا پیش‌بنی ناپذیرند.
    آیا این مفهوم قبول‌کردن عدم قطعیت و ابهام، باعث سستی اراده در ما نمی‌شه؟
    چون بنظرم می‌رسه در این تزی که شما فرمودید، ما باید بین سرسختی نکردن در مقابل اختلالات خارجی و فردی و قبول محدودیت‌ها و سدها تمییز قائل‌شیم.
    شناختی که من از خود دارم بهم هشدار می‌ده که من -شاید- بسادگی بین ۱-نجنگیدن برای کاهش ابهام (و بالطبع ادامه‌ی قدم نهادن در سیر رشد) و قبول بسیاری از ناملایمات و پیشامدهای غیرقابل پیش‌بینی و ۲-عافیت ناشی از بی‌خیال‌شدن، راه دلچسبتر -دوم- را انتخاب خواهم کرد!

    Thumb up 2

  • ابی می‌گه:

    برنامه ریزی انسانها مثل کاشتن جو و انتظار روییدن گندم رو داره. ماها می خواهیم با کمترین تلاش بیشترین نتیجه رو بگیریم این که برنامه ریزی ها درست پیاده نمی شن. میگن چرچیل و استالین و روزولت درکنار حوض بزرگ پر ازنشسته بودند. تصمیم می گیرند بینند که می تونه ماهی بیشتری بگیره با دست خالی. اول روزولت می ره تو حوض و هر کاری می کنه نمی تونه. بعدش استالین تلاشش بی نتیجه می مونه. چرچیل کنار استخر می شینه و شروع می کنه به خالی کردن آب استخر با دست. اینجوری نه یکی بلکه تمام ماهی ها رو می تونه صید کنه. اگر دوراندیش باشیم با برنامه ریزی می تونیم به موفقیتهای بزرگ برسی.

    Thumb up 0

  • فائزه می‌گه:

    متمم عزیز
    تشکر می کنم عالی بود عالی. مطالبی از جنس حقیقت ملموس روزانه با پذیرش آسان.ممنونم که دیدگاه ارزشمند و بسیار نوآور آقای ایلان ماسک را به من گفتید.

    Thumb up 1

  • نسرين می‌گه:

    قبل از اینکه کامنت خودم را بزارم مطالب همه ی دوستان را خوندم و بهره ی لازم را بردم
    الان میفهمم چرا میلی به برنامه ریزی ندارم چون منم به این موضوع فکر میکردم که این برنامه ریزی هایی که
    انجام میدم در اینده آیا ارزش فعلی را داره و اینکه ابهام شرایط انگیزه ی منو برای عمل کم می کرد.
    سپاس فراوان از استاد گرامی که مشتاقانه تجربیات و دانسته های خودشونو در اختیار ما قرار میدند .

    Thumb up 0

  • نسرين می‌گه:

    قبل از اینکه کامنت خودم را بزارم مطالب همه ی دوستان را خوندم و بهره ی لازم را بردم
    فقط میخام بگم خوشحالم که در خانواده ی متمم هستم .
    و سپاس فراوان از استاد گرامی که مشتاقانه تجربیات و دانسته های خودشونو در اختیار ما قرار میدند .

    Thumb up 0

  • رضا سبحاني می‌گه:

    مثل همیشه زیبا گفتی محمدرضا.. بحث رو خوب باز کردی.. ممنون

    Thumb up 0

  • مریم می‌گه:

    سلام
    با پوست و خون درک کردم درد و رنج جدایی دیجیتالی را. کسی را که ده سال پیش به عنوان استاد و مراد دیده بودم بعد از ده سال به یک باره با دنیای دیجیتالی عاشقش یافتم و بعد از دوسال و نیم ارتباط دیجیتالی این غلیان ته کشید!! عجیب بود عجیب، عشق به مفهوم واقعیش با همه آثارش ولی دیجیتالی

    Thumb up 0

  • مصطفی می‌گه:

    من در سایت متمم در درس برنامه ریزی موفق(چگونه برنامه ریزی کنیم که آن را دوست داشته باشیم؟)
    هم گفتم که در این شرایط زمان ما بهترین راهکار برنامه ریزی و تصمیم گیری و مدیریتی استفاده از “نظریه آشوب” هست.( نظم در بی نظمی)

    Thumb up 1

  • مرضیه می‌گه:

    در ابتدا متشکرم که به این نکته اشاره کردید
    دقیقا من هم با این مسئله روبرو هستم و هر روز به خودم می گم آیا هدفی که تعیین کردی که بهش برسی و براش برنامه ریزی کردی آیا زمانی که بهش می رسی ارزش الان را داره و نگرانم همه اش که نکنه دارم راه را اشتباه می رم
    بی صبرانه منتظر گام بعدی هستم

    Thumb up 2

  • محسن می‌گه:

    سلام محمدرضای عزیز
    جدا این روزها حال من هم مبهم…

    Thumb up 1

  • ماهور می‌گه:

    سلام بر محمد رضا عزیز!
    ممنون از إیجاد جرقه های ذهنی ، خلق موضوعات و مطالب مفید و کاربردی
    پاییز سال ١٣٩٠ هنوز در شرکت تهران مشغول به کار بودم و پس از کسب اطلاعات در اینترنت و تحقیق و پرسش ، در حال جمع آوری مدارک ثبت شرکت ، جهت إیجاد شعبه ای در کشور سوئد بودم .
    یکی از مهمترین مدارکی که باید در پرونده قرار میدادم ؛ برنامه سه سال آینده بود . من حدود هفده سال در ایران شرکت داشتم و هیچ تجربه ای در شرکت داری در خارج از ایران نداشتم بنا براین پر از ابهام بودم . میدانستم که احتمال محاسبه اشتباه هزینه های آینده و خطا در برنامه ریزی کارها و محاسبه سود و زیان بسیار زیاد است ، اما مجبور به ارائه اون بودم تا بتونم اجازه شروع کار شرکت و اقامت رو بگیرم پس برنامه سه ساله را به این صورت نوشتم که :
    مقداری سرمایه اولیه ایکس کرن برای شروع کار و تأمین هزینه های زندگی در طول دو سال . کار شرکت در زمینه های :
    تبلیغات هوشمند (نمایش تیزر های تبلیغاتی روی شیشه فروشگاه ها بجای چسباندن پوستر و…)
    فرش ها و دیوار های مجازی تبلیغاتی (interactive floor/wall)
    و موارد مشابه مثل میز و آیینه های هوشمند و …
    برنامه و پلن ، تحویل اداره مربوطه شد ، میزان هزینه ها ، ضرر های احتمالی ، رقیب ها ، مشتریان و میزان سود و درامد سال اول ،دوم و سوم با عدد و رقم نسبتا” دقیق.
    پس از چند ماه انتظار و تماس و توضیح در رابطه با نوع کار، اجازه شروع کار به صورت یک ویزا و اجازه دو ساله صادر شد .
    اوایل سال ١٣٩١ وارد سوئد شدم و درست بعد از سه هفته اتفاق ها و حوادث عجیب و غیر قابل پیش بینی بوجود آمد… برنامه ریزی که برای فروش محصولات هوشمند بود درست پیش نمیرفت و شاید کمتر از ۵ درصد برنامه بود ، زمان به سرعت شش ماه گذشت و من فقط یک و نیم سال از وقتم باقی مانده بود تا نشان دهم شرکت جدید سودآور است با توجه به اینکه زبان سوئدی مسلط نبودم اما به یکی از اعضای هیات مدیره امیدوار بودم که متاسفانه بر اثر بیماری فوت کردند.
    در برنامه ، سه چتر نجات هم در نظر گرفته بودم و شروع به باز کردن چتر ها کردم ، یکی از چتر ها ، ادامه فعالیت شرکت ایران که سیستم های دوربین مداربسته و انتقال تصویر بود را باز کردم اما نشد! اما کار فروش کامپیوتر تا حدودی رو به پیشرفت بود.
    بازار سوئد برأی من پر از پرسش و ابهام بود و آزمایش هر ایده چندین ماه زمان میبرد ، پس مجبور بودم آزمایش ها را تو در تو یا همزمان انجام دهم تا زمان صرفه جویی شود ، نمیدانستم در یک تونل تاریک ، بدون چراغ و مشعل ، قدم بعدی چه خواهد شد . شاید یک اشتباه ، سرنوشت را کلا عوض میکرد و حداقل نیم میلیون کرن که سرمایه چندین سال کار و تلاش دوران جوانی بود ، بی نتیجه مثبت از بین میرفت .
    بازار اسمارت فون ها در آن سال بشدت در حال رشد بود و با توجه به شکستن صفحه های نمایش ، به فکر آرائه خدمات و تعمیرات افتادم .
    کاری که تا آن روز انجام نداده بودم ، شروع به مطالعه و تست کردم و کار به جایی رسید که در کنار فروش کامپیوتر و إرسال به سراسر سوئد ، ماهیانه حدود ١٠٠ موبایل شرکت های بیمه و مردم عادی را بازسازی میکردم ، گردش مالی سالانه شرکت با کار و تلاش شبانه روز ، به حدود یک میلیون کرن رسید و اجازه کار واقامت دائم دریافت شد.
    حال معنی ابهام و زندگی در ابهامات را در نوشته های شما بخوبی میفهمم ، برنامه ریزی هایی برأی سه یا پنج سال بعد که فقط روی کاغذ زیباست . دنیا بشدت در حال تغییر است ، مخصوصا در حوزه تکنولوژی و الکترونیک .
    خیلی از وسایلی که سال گذشته (٢٠١۵) به بازار آمد ، ایده هایی بود که چند سال قبل ، پیشبینی میشد سال ٢٠٢٠ به تولید برسد اما ….
    ممنون از وقت و انرژی که برأی خواندن این مطلب صرف کردید.

    Thumb up 28

  • فهیمه می‌گه:

    سلام به همگی
    من این مطلب خوب نفهمیدم از دوستان خواهش می کنم مثال واضحی برایم بزنید؟؟؟!!

    Thumb up 1

  • علیرضا می‌گه:

    سلام
    تجربه ای که من دارم بیشتر بر میگرده به هدف انتخاب کردن. مهمترین کاری که انجام دادم تنها و تنها خواستن چیزی بود که تو ذهنم انتخاب کرده بودم و بهش فکر میکردم و تنها در ذهنم میدونستم که بهش میرسم. کم کم در زمانی که اصلا فکرش رو نمیکردم اتفاقعایی افتاد که واقعا بیش از چیزی بود که در ذهن داشتم.
    من از زمانهای دور میشناسمت محمدرضا. ببخش که با اسم کوچک مینویسم ولی حس بهتری پیدا میکنم. یادم میاد روزهایی که برنامه ویچت داشتی و تجربه سوار شدن در اتوبوس های BRT رو مینوشتی. بعد که فیلتر شد کلی ناراحت و شاکی بودی از این کار. اون روزها رو یادمه که تنها و تنها میگفتی فکرهای بزرگ تو ذهنم دارم. اکنون که به مسیر طی شده ات نگاه میکنم چه راههای پر فراز و نشیبی رو رفتی ولی تنها رفتی و رفتی. امروز برات در مقایسه با اون روزها روز دیگه ای هستش. از این طی کردن مسیرت مفهوم برنامه ریزی رو درک و لمسش کردم.
    تشکر محمدرضا ☺

    Thumb up 7

  • علی کیائی می‌گه:

    بهترین مثال برای نشان دادن ابهام عبارتی بود که در پایان متن، داخل پرانتز نوشتید!
    اگر عمری بود….

    Thumb up 6

  • مجيد می‌گه:

    محمد رضای عزیز متن های زیبای شما یک طرف و موضوعات انتخابی شما یکطرف، بسیار عالی انتخاب می کنید انگار مشتری که از خانه تصمیم به حرکت دارد می دانید قصد خرید چه چیزی دارد………من در سازمان محل کارم عضو تیم برنامه ریزی استراتژیک هستم .همیشه با آنها اختلاف دارم که برنامه ریزی در فضای دوبعدی بر روی کاغذ گره ای را باز نمی کند که هیچ…..بلکه هزینه فرصت بالائی دارد باید به روی زمین و فضای سه بعدی بیاییم.بارها گفته ام planning متاسفانه در ایران بد ترجمه شده و آسیب ها آغاز شد.اگر بجای برنامه ریزی به معنی درست آن یعنی طرح ریزی ترجمه می شد .آنگاه به programming هم می رسیدیم . برنامه ریزی به مفهوم مصطلح آن باعث شده تمام آرزو ها و امیال خود را بیرون بریزیم (روی کاغذ) و آنگاه از انرژی و ذوق تخلیه بشویم .بدرستی از مینتزبرگ گفتید ایشان جمله ای دارند با این مضمون : نباید ابتدا فکر کرد و بعد عمل بلکه فکر و عمل توامان باشد….مدل ذهنی مناسب (در حوزه فردی ) و استراتژی در حوزه سازمانی اگر درست تدوین و تثبیت شود می توان برنامه های روزانه ،هفتگی و حداکثر شش ماهه ریخت.نکته آخری که می خواهم عرض کنم اضافه کردن واژه صبوری در کنار برنامه است. پیامد های هر برنامه در سه مرحله کوتاه مدت ،میان مدت و بلند مدت (بترتیب effect outcome , impact ) نمایان می شود و لذا صبور نبودن ما باعث احساس نرسیدن به هدف را داشته و همواره برنامه ها و اهدافمان را تغییر دهیم

    Thumb up 9

  • گلناز می‌گه:

    من هم مدتی بود که به این نتیجه رسیده بودم که SMART goals ( و یا برنامه ریزی های سفت وسخت) در شرایط دنیای امروزی دیگه خیلی جوابگو نیستند و یه طورایی از برنامه ریزی کردن نا امید شده بودم. ترجیح می دادم که از برنامه ریزی کردن فرار کنم که باز هم بی برنامگی در دنیای امروزی چندان جالب نیست. همیشه دنبال یه راه حل بهتر بودم و بروز تری بودم. امیدوارم نوشته بعدی راه رو بهم نشون بده.

    ضمنا مثال پیرمردی که بالای مجلس نشسته مثال جالب و در عین حال دقیقی بود.

    Thumb up 2

  • حامد صیادی می‌گه:

    من مدتی که فایلهای رادیو متمم را در موبایلم ریختم و هر وقت با ماشینم میرم سر کار حین رانندگی به اونا گوش میدم و الان هر فایلی حداقل ۳ باری گوش دادم. میگن راز نفوذ در ناخودآگاه، تکرار و تکرار. واقعا مفاهیم داره توی ذهنم نهادینه میش.
    مثلا فایلهای “خلاقیت و حل مسئله” و “ایجاد انگیزش در خود و دیگران” واقعا مفیدن. ارزش بارها گوش دادن دارند. اتفاقا در خصوص همین برنامه ریزی و هدفگذاری هم محمد رضا نکات خوبی توصیه میکنه. راستش دارم نامحسوس به اطرافیان هم تزریق شون می کنم. توصیه م اینه که این فایلها را چندین بار گوش بدید و حتی خواهید دید بدون یادداشت برداری هم نکات مهم در ذهنتون شکل میگیره. محمدرضا دعات میکنم.

    Thumb up 10

  • فاطمه می‌گه:

    دقیقا خیلی به این ابهامات و تغییر شرایط فکر کردم
    امابنظرم باید بالاخره تصمیمی ک فک میکنه الان بهتره و بگیری و دست بکارشی و توی راه باتوجه به شرابط انعطلف ازخودت نشون میدی و مثل مفهوم شعری که گذاشتین راه خودش میگه کدوم طرف بریم .

    Thumb up 2

  • اشکان می‌گه:

    سلام.مثل همه خوشحال هستم که اینجام.
    اما یک مساله و آن اینکه به نظرم از ابتدا قرار بود ۳۰ گام و ۳۰ قدم کاربردی باشد.نمیدانید چطور هرروز با چک کردن اینجا منتظر این قدم های بودم اما با عرض پوزش و برخلاف مطالب قبلی گویی شما در حال تاتی تاتی رفتن هستید که خب حتما یه حکمتی در آن است.اما چون همه مطالب را دنبال میکنم عرض میکنم که این مطلب انسجام مطالب قبلی و کلا انسجام حرف های قبل محمدرضا شعبانعلی را نداشت.
    بی سوادی من است اما به نظرم مطالب جوری پرش میکرد که انگار فقط در حال تبلیغ متمم هستید.این را میدانم که متمم نیاز به تبلیغ ندارد و این را هم میدانم که از ابتدا گفتید که گام هایی با متمم اما علت پرش موضوع را درک نکردم.
    بی شک بنده اشتباه میکنم اما نظر شخصی بود و احساس دین میکردم به خودم اگر نمیگفتم

    Thumb up 2

  • مرتضی کاظمی می‌گه:

    آتشی اندر خرمن ما انداخته ای و رفتی فردا صبح بیایی ای دوست

    Thumb up 3

  • نادر آرین می‌گه:

    محمدرضا، گام سوم، کمی از “ابهامات”مربوط به ابهامات برنامه ریزی رو برای من از بین برد.
    (منظورم از “ابهامات” نقاط تاریک در آینده یا نا مفهوم بودن اهداف نیست!)
    با خوندن حرف های امروزت به این فکر فرو رفتم که فردا صبح میخوای چه حرفایی بزنی؟
    بیشتر به این خاطر کنجکاو شدم که خودم به فکر مهندسی معکوس افتادم! یعنی بجای اینکه برنامه ریزی کنیم که چیا بدست بیاریم، و به چه کسی تبدیل بشیم و… ( که ممکنه این موارد برامون مبهم باشن) برنامه ریزی معکوس انجام بدیم که نباید چی باشیم! نباید موقعیتمون چی باشه و…

    Thumb up 1

  • آمیتیس می‌گه:

    جالب بود
    این فضای مبهم انگیزه و انرژی من رو از بین برده همیشه، فکر میکنم ابهام در فضای ایران بخصوص برای قشر متوسط که هیچ رانت اطلاعاتی هم ندارن خیلی زیاده
    همینطور تصمیمات و تلاشهایی که در گذشته در این فضای مبهم انجام دادم و به شکست انجامیده و یا کلا مفید نبوده بیشتر باعث شده در شرایط ابهام عملا هیچ کاری نکنم!
    معمولا در این مواقع فشار اطرافیان هم زیاد میشه، واسه چی فلان کار رو میکنی و یا فلان کار رو نمیکنی!

    Thumb up 2

  • به نگار می‌گه:

    سلام محمدرضای عزیز
    میدونم عنوان بحث برنامه ریزی هست اما به نظرم همیشه روی اهمیت هدف گذاری قبل از برنامه ریزی صحبت شده و توصیه و تاکید شده برنامه ریزی باید براساس اهدافی که تازه باید به کوتاه مدت و بلند مدت تقسیمش کنید صورت بگیره. اما ریشه اصلی گریزان بودن ما از برنامه ریزی توی زندگی همینه که هدف گذاری دو مشکل اساسی با خودش به همراه داره:
    ۱٫ تا به آن هدف نرسیم احساس آرامش و خوشبختی نخواهیم داشت و در غیر اینصورت دچار یاس و افسردگی خواهیم شد.
    ۲٫ هدف گذاری در زندگی توهمی بیش نیست! انگار که به همه عوامل ناشناخته بین امروز و فردایی که قرار است به هدفمون برسیم شناخت و تسلط کافی داریم؛ که قطعا چنین نیست.
    اما پیشنهاد چیست؟ جایگزین هدف گذاری کدام است؟
    بهتره واسه زندگی تم یا حال و هوا انتخاب کنیم. همون طور که پرواز تم زندگی پرنده است نه هدفش. معلومه تاجری که تم کار و زندگیش خلق ارزشه طعم موفقیت رو خواهد چشید حتی اگر دیگران با متر و معیارهای خودشون او رو موفق ندونند. قطعا مهندس مکانیکی که تم زندگیش رو آموختن و آموزش به دیگران قرار داده نه گرفتن مدرک دکترا، نه تنها از روز نخست موفقه بلکه روش و منش او میشه الگو واسه دیگران مخصوصا اونهایی که همین حال و هوا رو انتخاب کردند!
    راستی من ایده این کامنت رو از مطلبی در سایت علی سخاوتی گرفتم که خوندنش رو به دوستان هم پیشنهاد میکنم.
    http://alisekhavati.com/2014/09/%D9%87%D8%AF%D9%81-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%AF%D9%81/

    Thumb up 2

  • عبدالمجید می‌گه:

    حرفهای کاملا درست و دقیقی مطرح کردید محمد رضای عزیز.
    شما مطالب رو کاملا واقعی بیان می کنید و این باعث میشه که نحوه برخورد ما هم با مسایل واقع بینانه تر باشه.

    Thumb up 1

  • زهرا می‌گه:

    سلام محمد رضا
    زهرا هستم
    این روزها به شدت ذهنم درگیر جمع بندی سال رو به پایان و برنامه ریزی برای سال جدید است.ولی نمی دانم چرا مثل کلاف سردرگم همش دور خودم میچرخم. هر روز به سراغ روزنوشته ها و سایت متمم میایم بلکه از این سردرگمی رها شوم.خوشحالم که بحث برنامه ریزی رو شروع کردید که بسیار به درد این روزهای من میخورد.امیدوارم در این مدت باقیمانده از سال بتوانم به نتایج خوبی برسم.
    خوشحالم که هستی
    و سپاسگزارم به خاطر بودنت
    زهرا

    Thumb up 0

  • لیلا می‌گه:

    شیرین خوش بحالت، چقدر هیجان انگیز
    مثل رویاس

    Thumb up 2

  • آنت می‌گه:

    اما در مورد این بحث ابهام، یادمه توی یکی از فایلهای رادیو مذاکره (گفتگو با مبینا) از هدفگذاری کوتاه مدت و بلندمدت گفته بودی. و اینکه هدفگذاری میان مدت بی معناست. یعنی میشه چشم انداز “یکی دوساله” و “بیست و چندساله” داشت اما چشم انداز چهار پنج ساله بی معناست. چون در میانه ی راه هست. و خیلی زیبا گفتی که “مساله امروزمون (که دوستش داریم) رو پیدا و حل کنیم”!
    آیا میشه اینطور تعبیر کنیم که یکی دو قدم بعدی رو می بینیم و مقصدمون رو هم می دونیم و فقط با مجهز بودن به همین دو عامل پیش میریم؟ و دیگه میانه ی راه و مسیر و قدم های بعدی رو نباید بهش فکر کنیم؟
    با توجه به این بحث شاید یکی از دلایل دوست نداشتن برنامه ریزی این باشه که ما داریم برای مساله ای که برای امروزمون نیست و دوستش نداریم برنامه ریزی می کنیم. پس حالا یه کار مهمی که باید بهش فکر کنیم اینه که ببینیم مساله های واقعی این روزهامون چیاست؟
    راستی این روزها فرصت خوندن مارک تواین رو پیدا کردی یا نه؟

    Thumb up 3

  • پوريا می‌گه:

    شبی سرد و تاریک
    کلبه ای کوچک و متروک
    در عمق جنگلی مه آلود
    تنها مانده ایم… … …

    Thumb up 6

  • فواد انصاری می‌گه:

    سلام آقای شعبانعلی
    دقیقا به هدف زدید چون فکر میکنم این مشکل را خیلی ها دارند . توی شرکتی که الان کار میکنم دو سال مدیر عامل بودم و همیشه از خودم سوال میکردم اینکاری که میکنم درسته یا نه من بر اساس شرایط تصمیم میگرفتم و ننهایتا تا یک ماه آینده رو برنامه ریزی میکنم هیچ برنامه بلند مدتی در کار نبود از طرفی هم بهم فشار میومد وقتی فکر میکردم که آیا چن ماه دیگه یا یک سال دیگه چی میشه آیا کارم درسته که اینجوری میرم جلو یا نه . چون هر وقت برنامه ریزی میکردیم و هر چقدر بلند مدت تر و عمیق تر بود از اونطرف کمتر اجرا میشد ولی کارهای کوتاه مدت و سریع رو خوب انجام میدادیم . آخرش هم نفهمیدم کارم درست بوده یا نه فقط یه چیزی فهمیدم اینکه مسیر و هدف باید مشخص باشه نه برنامه ! مثلا من میخوام برم ترکیه و از یه نمایشگاه دیدن کنم تا همین حد کافیه و بهم فشار نمیاد و انجام میدم ولی اگر خوردش کنم و دقیقترش کنم احتمالا خسته میشم و از تصمیمم منصرف میشم فرض کنید با جزییاتش کلنجار برم یعنی چقدر هزینه کنم دقیقا تنها برم یا نه ؟ چه ماهی و چه روزی برم ؟ کی برگردم؟‌ چی بخرم ؟ با کی صحبت کنم ؟ و .. .. بدبختی اینجاست که همه کتابها و علوم برنامه ریزی میگن روش دوم درسته ولی خودم با تجربه به این نتیجه رسیدم که روش اول بیشتر قابلیت اجرا داره .
    خیلی خوبه که در این مورد مینویسی محمد رضا خیلی مخلصم

    Thumb up 18

  • پیام می‌گه:

    عادت کرده ام هر زمان سوالی در ذهنم زنگ می زنم، به سراغ محمدرضا بیایم… جالب است که همواره روزنوشته هایش، پرسش های روز قبل من است، دوستم دارم محمدرضا بداند که چقدر انتشار تجربه هایش، مسیر را برای امثال من کوتاه تر کرده است که تجربه ها را تجربه نکنم…. و سلام بر محمدرضا

    Thumb up 5

  • محمد حسین پورعباس می‌گه:

    مثل همیشه زیبا، پرشور و البته انتقادی!

    Thumb up 2

  • علیرضا حقگو می‌گه:

    خانم فیروزه … اتفاقا فکر میکنم استاد به عمد و خیلی بجا از (اگر عمری بود) استفاده میکنند . شاید عصر ما اونقدر مه آلود و اونقدر پر ابهامه که حتی نمیشه قاطعانه برای فردا صبح برنامه ریزی کرد . باید خیلی نوشته فردا خواندنی باشه . 

    Thumb up 3

  • مصطفی می‌گه:

    بسیار عالی

    Thumb up 0

  • مرتضی عبدالله زاده می‌گه:

    سلام آقای شعبانعلی
    هر بار که نوشته جدیدی را از “با متمم تا عید نوروز” می خوانم، گویی امیدی آهسته در وجودم شکل می گیرد که می توان باز هم برنامه ریزی کرد و تغییر کرد، و خاطره تلخ برنامه ریزی های ناکام گذشته را آرام آرام پاک کرد…
    آخر معمولاً همه آن ها که درباره برنامه ریزی و فواید آن داد سخن می دهند، فقط مشتی تکنیک و روش به تو می گویند که آن قدر آن ها را دیده ای که از بر شده ایشان، و هر بار با لبخند تلخی از کنارشان میگذری. اما لااقل در مورد خودم فکر می کنم مشکل از زیربنا باشد و مواردی چون هدف های اولویت بندی شده نداشتن، توان کم تحمل ابهام، اهمال کاری و موارد دیگری مشکل ساز باشند که شما و دیگر دوستان در مطالب قبلی به حق به آن ها اشاره کرده اید.
    من هم امیدوارم نوروز ۹۵ برای همه مان تبدیل به جشن تغییر شود و نقطه شروعی همراه با شور و شوق واقع بینانه…
    پاینده باشید.

    Thumb up 3

  • علی کریمی می‌گه:

    یکبار کتابی با عنوان rework می خواندم. نویسندگان کتاب آدم های دانشگاهی نبودند بلکه کسانی بودند که در محیط کسب و کار، بحران های بزرگی را پشت سرگذاشته بودند و در واقع اهل عمل بودند. در کتاب، خیلی زیبا مطرح شده که بجای واژه برنامه ریزی یا Planning از حدس ریزی یاGuessing استفاده کنیم. چند پارگراف از ترجمه کتاب ذکر می کنم:
    * برنامه ریزی بلند مدت های تجاری یک فانتزی است. مگر اینکه شما غیب گو باشید. فاکتورهای مختلفی وجود دارد. که خارج از اراده شماست. شرایط بازار و مشتریان، تصمیم های رقبا، اوضاع اقتصادی و …
    * چرا ما برنامه ریزی را با عنوان درست اش استفاده نکنیم: حدسیات! شروع کنید: حدسیات تجاری به جای برنامه ریزی تجاری، حدسیات مالی به جای برنامه ریزی مالی و حدسیات استراتژیک به جای برنامه ریزی استراتژیک. خوب حالا دیگر خیلی نگران شان نیستید. آنها به اندازه نگرانی هایی که ایجاد می کنند ارزش ندارند.
    * برنامه ریزی به شما این تصور را القا می کند که همه چیز تحت کنترل است، در حالی که واقعا اینطور نیست.
    * زمان بندی برنامه ریزی های بلند مدت اصلا شدنی نیست. زمانی می توانید درباره کاری که انجام می دهید، اطلاعات کافی بدست آورید که آنرا انجام داده باشید نه قبل از انجام آن.
    * در اغلب موارد برنامه ریزی های مکتوب یکبار هم در مورد توجه قرار نمی گیرند و اکثرا برنامه های بیش از چند صفحه در کمد های شما فسیل می شوند.
    * کارکردن بدون برنامه ممکن است به نظر خطرناک به نظر برسد اما پیروی کورکورانه از برنامه ای که سنخیتی با واقعیت جاری ندارد، ترسناک تر است.
    این کتاب توسط آقای حمید محمودزاده ترجمه شده و در آدرس http://www.karzar.ir/Buy-Book/default.loco قابل خریداری است.

    Thumb up 31

  • شیرین می‌گه:

    سلام آقای شعبانعلی
    من شیرین هستم
    همه چیز از یک شکلات شروع شد که اسم شما روش نوشته شده بود و من از طریق اون تونستم که اینجا رو پیدا کنم
    چقدر خوشحالم چقدر انرژی مثبت
    چقدر خوب که من خیلی اتفاقی درخانه ای ساکن شدم که طبقه بالایی ما فردی زندگی میکند که اسمش روی شکلات حک میشود و من را با اون اسم مانند یک کلید به باغ سبزی(اینجا) می کشونه
    من واقعا از این نوشته ها لذت میبرم
    و از دیشب که به این محیط وارد شدم هیجان زیادی رو حس میکنم که حتی بیدار موندم وکلی از مطالب خوندم و خیلی خوشحالم که مطالب زیاد دیگری هم هست که من بخونم
    من هم در گام سوم هستم و با شما همراه
    زیاده گویی های من رو ببخشید ولی واقعا مخفی کردن این هیجان وافعا برای من غیر ممکن بود
    به بودن شما در این فضا ودر این جامعه مفتخرم
    باسپاس مجدد

    شیرین

    Thumb up 44

    • شیرین عزیز.
      ممنونم که لطف کردی و برام نوشتی.
      دنیای عجیبی است.
      انسانها همدیگر رو در فضای فیزیکی می‌بینند و نمی‌شناسند و حتی گم می‌کنند،
      بعد در فضای مجازی همدیگر رو پیدا می‌کنند.
      به هر حال خوشحالم که اینجا رو می‌خونی. ممنونم که برام نوشتی و در آینده هم می‌نویسی.
      و اگر سوالی یا کاری داشتی، جدا از ایمیل یا کامنت، گاهی بیا در بزن بگو.
      فقط یادت نره که به کسی آدرس خونه تون رو ندی 😉 که آدرس من مشخص نشه!
      من از «حضور جمع»، خودم رو به این «خلوت انفرادی» تبعید کرده‌ام و از این تبعید خودخواسته، خیلی راضی هستم.

      Thumb up 75

      • مهدیه می‌گه:

        آقای استاد
        ما همسایه شما نیستیم ولی خیلی وقت ها مثل این ابرهای توی کارتون که بالای سر آدم ها نمایش داده می شه، می یای بالای سرمون و حرف های آموزند تو بهمون گوش زد می کنی.
        استاد همسایه همیشگی ما متممی هاست.

        Thumb up 18

      • علی رستمی می‌گه:

        واو…شیرین عزیز قدر این موقعیت رو بدون.
        می ترسم بگویم, ای کاش جای شیرین بودم, از این می ترسم که هنوز از ظرفیت های شناخت محمدرضا و سایتش و متمم به طور کامل استفاده نکرده به دنبال منابع جدید باشم چراکه در آن صورت باز هم نمی توانم از این منبع جدید آن طور که شایسته هست استفاده کنم.
        دوستدار و شاگرد کوچک تو علی

        Thumb up 18

      • به نگار می‌گه:

        “I could be social or I could read. I’m going to read.” This is true about all successful people.

        Thumb up 2

      • سجاد سلیمانی می‌گه:

        محمد رضا جان
        شیرین قراره آدرس نــده، میشه شما آدرس شیرین رو بدی من برم ازش از اون شکلات ها یه دونه بگــیرم :) ظاهــرا خیلی فواید داره 😉

        (واقعا نظرشون به دل نشست. «دهکـده جهانی» در ذهنم تداعی شد)

        Thumb up 8

    • مرتضی می‌گه:

      یه پیشنهاد اقتصادی دارم واست!
      ادرس خونه رو به مزایده بزار.به بالاترین قیمت بفروش!

      Thumb up 11

  • Miladink می‌گه:

    حس خوبی گرفتم از خوندن متن.
    لااقل فهمیدم این حس عدم اعتماد به مسیر و ندیدن تمام مسیر در یک نگاه و … حس بدی نیست و برای افراد بزرگ هم وجود داشته است.تنها جایی که میشه با اطمینان گفت قراره چکار کنیم مثلا خط تولید کارخونس که همه میدونن قراره در آخر بیسکویت تولید کنیم قدم اول هم اینه که آرد بخریم!
    تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
    خود راه گویدت که چون باید رفت
    من فکر میکنم این بحث با بحث مدل ذهنی خیلی تطابق داره یعنی ما به جا اینکه بخوایم رویداد ها رو مدیریت کنیم مدل ذهنی ای بسازیم که اون در مواقع مختلف کار رو درست پیش ببره

    Thumb up 5

  • فیروزه می‌گه:

    استاد ، چرا این روزها در اغلب نوشته هاتون (اگر عمری بود) میارید! دلمون گرفت از خدا میخوام انسانهای فرهیخته ای مثل شما که با جان و دل آموخته هاشون رو به بقیه انتقال میدن و نور وامید وآگاهی رو به قلب همه هدیه می دهند همیشه مستدام و پایدار باشند.
    سپاسگزاریم استاد گرانقدر

    Thumb up 18

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *