باختن یک رویداد است اما بازنده بودن یک مدل ذهنی است

این متن رو حدود یک سال قبل برای یکی از ایمیل‌های هفتگی شنبه‌ها نوشتم. اون روزها خیلی درگیر تدوین درس #مدل ذهنی بودیم و احساس می‌کردم که شاید این روایت ساده‌ای که تنظیم کردم بتونه به ایجاد یک تصویر اولیه از مفهوم مدل ذهنی کمک کنه.

احساس کردم شاید بعد از یک سال (اگر چه فکر کنم بعداْ برای همه‌تون بارها و بارها در گروه‌های مجازی بازنشر و ارسال شده) فرصت خوبی باشه تا اینجا بگذارمش که به این بهانه، بتونیم با هم گفتگو کنیم و گپ بزنیم. البته دلیل دیگرش هم، انتشار متن داستان گرگها در سری پاراگراف فارسی متمم بود که دوباره این بحث‌ها رو در ذهنم زنده کرد.

ﺑﺎﺧﺘﻦ ﯾﮏ ﺭﻭﯾﺪﺍﺩ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﮏ ﻣﺪﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﺍﺳﺖ.
ﺑﺨﺖ ﺧﻮﺵ ﯾﮏ ﺭﻭﯾﺪﺍﺩ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﯾﮏ ﻣﺪﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﺍﺳﺖ.
ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﯾﮏ ﺭﻭﯾﺪﺍﺩ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﯾﮏ ﻣﺪﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﺍﺳﺖ .
ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻥ ﯾﮏ ﺭﻭﯾﺪﺍﺩ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻭﺭ ﺑﻪ ﺟﺒﺮ ﯾﮏ ﻣﺪﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﺍﺳﺖ.
ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﺭﻭﯾﺪﺍﺩ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺟﺴﺘﺠﻮﯼ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﮏ ﻣﺪﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﺍﺳﺖ .
ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﮏ ﺭﻭﯾﺪﺍﺩ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻣﺪﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﺍﺳﺖ.
ﺣﻮﺍﺳﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ …
ﺭﻭﯾﺪﺍﺩﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﺎ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻧﻤﯽﮐﻨﯿﻢ
ﻭﻟﯽ ﻣﺪﻝﻫﺎﯼ ﺫﻫﻨﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻣﯿﺴﺎﺯﯾﻢ .



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+280
  


48 نظر بر روی پست “باختن یک رویداد است اما بازنده بودن یک مدل ذهنی است

  • مجيد می‌گه:

    با سلام، ذهن انسان باید چارچوب داشته باشد برای زندگی (البته از جنس شیشه که هم آنطرفش پیدا باشد و هم بتوان بوقتش گسترش داد) یعنی عرض و طول ،طول آن می شود اهداف و چشم اندازی که برای خودمان در جلو ترسیم کردیم وعرض آن هم می شود مجموعه مهارتها و حوزه عمل و حرکت ما.اگر بتوانیم در این چاچوب بمانیم و عرض را بیش از اندازه بزرگ نکنیم ،آنوقت می توانیم روی سرعتمان در طول و رسیدن به چشم انداز کار کنیم و آن را افزایش دهیم.در حقیقت در برناه ریزی هم همین کار را می کنیم .در یک سازمان عرض چارچوب می شود ساختارها و حوزه وظایف سازمان و طول آن هم می شود دستیابی به اهداف و چشم انداز

    Thumb up 3

  • یاسمن احمدیان می‌گه:

    سلام به همه عزیزان
    آقای شعبانعلی عزیز ، من هم به سهم خودم از نوشته های شما و نظرات دوستان کلی استفاده کردم ،واقعا خوشحالم که امکان خواندن این مطالب را دارم ، برایم حکم کلاس درس را دارد ، ممنونم از همه شما دوستان

    Thumb up 1

  • همراز می‌گه:

    خداوند منان را شاکرم که بر منت نهاد که در چنین ماه پر برکتش در ایام محرم از طریق سایتتون با استاد بزرگوار آقای محمد رضا شعبانعلی اشنا شدم و مطالبتون رو خوندم واقعا لذت بردم .من همیشه در زندگیم با توجه به شرایط معلولیتم دنبال گمشده ای بودم که جوابگوی نیازهای ارتباطی و بهتر شدن مهارتهای ارتباط فردی باشد.اما مشکلی که دارم مانع برخی از موفقیت های کاریم شده گرچه من زمینه موفقیتم را دارم . استاد بیشتر راجب انسانهایی که معلولند چطور میتونن کیفیت زندگیشون رو بالا ببرند ؟و چه گونه شخصی که باسواد باشه اما کم شنواست چه طوری میتونه به توسعه ی،مهارتهای فردی برسه؟؟ راجب این انسانها هم صحبت کنید شاید توانمندی ها ی ما بیشتر از بعضی ها باشد اما به نظر شما معلولیت جایی برای پیشرفت جامعه و… محدودیت دارند راه موفقیت ما چه گونه است؟؟ خداوند یاورتان

    Thumb up 4

  • رضا بی نفس می‌گه:

    با سلام خدمت آقای شعبانعلی و سایر دوستان از خواندن کامنت ها بیشتر از متن اصلی که شروع گر داستان این فصل الخطاب ها بود لذت بردم … اما آنچه که در تمام این متون و دل نوشته ها مستور و محسوس به نظر می رسید دغدغه های از اشتباه بودن مسیر، نوع دیدگاه و حتی نوع واکنشی که باید در هر واقعه رویداد و … باید داشت به نظر می رسید هر کس با سطوحی مختلف برحسب شرایط فعلی، سن و جایگاه …. یکی پناه می برد به دامان دیگری ،یکی چالش ایجاد می کرد و دیگر صبوری … به هر حال انسان و وجودش تجربه ای که یکبار برای هر کس به صورت شخصی و تنها در حال شک گیری و گذارنش هستیم … تجربه هر کس و هر چیزی منحصر به فرد ه و فقط به زبان کلامی مطرح میشود که قابل استفاده یا ترجمعه ذهنی کردن با عینت موجود نداره … به نظر من هر کس در این راه باید به شناختی از وجود خودش و ارزش گذاری های که هر چند مدت در حال دگرگونی هستند توجه داشته باشد قسمت اصلی داستان زندگی درک می کند و گذر کرده …من و هر کس دیگر محصول اجتماع و خواست های شخصی خودمون هستیم اگر جای بلندی مقام و مرتبه ای می بیند در کنارش حفره های بزرگی هم هست که یا پوشیده شده اند یا به چشم نمی آیند ….

    Thumb up 2

  • امیرجواهری می‌گه:

    سلام
    من سالهای زیادی را با تشویش ولی با توهم اینکه دارم راه موفقیت را طی میکنم سپری کردم ولی وقتی در اثر اشتباهاتم تقریبا همه چیز را باختم با تو آشا شدم .
    الآن با اینکه موقعیت سابقو ندارم ولی به مراتب بیشتر احساس خوب و کمتر تشویش دارم.
    خیلی آقایی

    Thumb up 4

  • فیروزه می‌گه:

    ببخشید استاد در مورد این جمله که ” کسی که هرگز روی بخت را ندیده، یا هدف را اشتباه انتخاب کرده یا در جای نادرستی قرار دارد و جرات یا ریسک پذیری تغییر آن را ندارد.” یه سوالایی برام پیش اومد اینکه فکر میکنم وقتی کسی که به چند سال گذشته خودش نگاه میکنه و فکر میکنه تمام مسیر زندگیش رو بخشی ناآگاهانه و بخشی آگاهانه تسلیم جبر زندگی بوده و اگر این آگاهی و شناختی که الان داره رو اون موقع داشت شاید در مسیر دیگه ای بود چطور میتونه در اون شرایط جبری به انتخاب درست هدف یا درست بودن جا یا ریسک پذیری وتغییر فکر کرده باشه و بخواد روی خوش بخت رو ببینه

    Thumb up 1

  • مجید امیدالله می‌گه:

    سلام
    می دونم تناسبی با متن نداره
    اما
    دلتنگی و حرف خودمانی زدن تناسب سرش نمی شود و میخوام بگم :
    آقای محمد رضا شعبانعلی
    برای من وجودت پر برکت و خیلی ارامش بخش هست، وقتی می بینم شما با این سطح از سواد و مهارتهایی که البته به توانایی برای هزاران کار و عایدی بیشتر برای خودتان و نزدیکانتان می تواند صرف بشود و حتی رفتن از ایران ، هم در امکانتان هست ولی اینظور سخاوتمندانه مانده اید و با کمترین چشم داشت مادی و معنوی با گروه متمم عزیزمان به فکر ساختن ایران و ایرانی هستید برایم امید می آورد در این روزهایی که هیچ کس و هیچ چیز سر جایش نیست دلم به وجود افرادی همانند شما خوش است.
    از صمیم قلب برای شما و تیم متمم ارزوی موفقیت دارم .

    Thumb up 15

  • محمد یوسفی می‌گه:

    شش الی هفت سال پیش که خیلی تو فاز موفقیت و ترویجش بودم :)))
    یه فرمول ساده از جک کنفیلد یاد گرفتم . (البته اگر تا به این لحظه کسی در ایران نگفته باشه که این فرمول برای منه و جک از من کپی کرده ) :))))
    رویداد + مدل ذهنی شما (واکنش شما ) = نتیجه

    اتفاقات می افتند . این هنر زندگی کردن ماست . اینکه چطور ذهنمون رو کنترل کنیم. چطور واکنش نشون بدیم. این هنر زندگی کردن آدم هاست .
    روز اولی که داییم ماشین خرید ،یه تصادف سنگین کردیم که حتی طرف مقابل هم مقصر بود ! دایی ام پیاده شد . لبخند زد . رو به اونطرف خیابون کرد و گفت :

    کباب های اینجا بی نظیره ،نظرتون درباره چند سیخ کباب چیه ؟!
    بهترین شب زندی من شد . خوشبختی یک مدل ذهنی است ….

    Thumb up 19

  • رضا سبحاني می‌گه:

    سلام..
    امیدوارم خوشبختی و شاد زندگی کردن مدل ذهنیمون بشه، نه اینکه شادیمون رو وابسته به یک سری اتفاق بکنیم و خوشبختی لحظه ای رو تجربه کنیم. ای کاش روش درست زندگی کردن را یادبگیریم نه زنده بودن رو..
    ممنون از محمدرضا بابت مطلب زیبایی که بیان کرد.

    Thumb up 2

  • امیرحامدنوری می‌گه:

    سلام وسپاس فراوان ازاینکه باشرح زیبایتان باعث شدید از منظر دیگری به«رویداد» ومدل ذهنی نگاه کنم توضیحات خوبتان مرا به یاداین جملات ازشمس تبریزی انداخت که در کتاب خط سوم خوانده ام:«مرد ان باشد که درناخوشی، خوش باشد ! درغم شادباشد!
    زیرا که داند ،ان مراد دربی مرادی…درپیچیده است!
    دران بی مرادی،امیدمراداست!ودران مراد،غصه ی رسیدن بی مرادی!»
    امیدوارم این سخن شمس راهم بد تعبیر نکنیدکه:« گفتن،جان کندن است!وشنیدن،جان پروردن!»
    وافرین بربازوان عقل و اندیشه وقلم شما که جان مخاطبانتان را پرورش می دهید.

    Thumb up 3

  • آناهیتا می‌گه:

    کاش می شد آدمها گاهی خودشان را مچاله کنند،
    بیندازند داخل سطل آشغال!

    بعد بروند از همین سوپرمارکت سر کوچه شان،
    یک خود نو بخرند
    یک خود نو که تازه ی تازه است،
    بی عیب و نقص است.
    خود نو را از بسته بندی اش باز کنند؛
    و اینبار خوب میدانند که از این خود چگونه استفاده کنند؛
    تا دیگر نه عاشق شود، نه دلزده،
    نه افسرده، نه نا امید،
    و نه ناگزیر از خود.

    آن وقت شاید می توانستند دنیای بهتری برای خود بسازند؛
    دنیایی که شاد است،
    غم ندارد و پر از آزادی است.

    Thumb up 4

  • محمدرضا برزگری می‌گه:

    سلام بر دوست نادیده محمدرضا شعبانعلی
    ذوست مکتب نرفته ولی فرزانه ای داشتم که مثل شما بسیار خودآموخته بود و چیزهای زیادی در مورد ادبیات، سینما و ترجمه به من آموخت ولی ناگزیر به مهاجرت شد و تماس ما اسکایپی! شده است. خوشحالم که اینک از شما می آموزم و می کوشم هر روز لااقل ده نفر را قانع کنم که به متمم بپیوندند. هر جا می روم چند فایل صوتی گفتگوهای شما را با خودم روی فلش دارم و آنها را روی کامپیوترهای دوست و آشنا می ریزم و تشویقشان می کنم حتما گوش کنند. این کمترین کاری است که در ازای آموختن از شما از دستم بر می آید.
    حودم از گفتگوی شما با آقایان فاطمی و نخحوانی و رضایی حض کردم.
    در برابر پایمردی شما در کار دشوار و کم ارج آموختن به دیگران سر تعظیم فرود می آورم.

    Thumb up 40

    • عباسعلی ملک می‌گه:

      آفرین به این عزت نفس و روح بزرگ شما که این فایل ها را با دوستانتان به اشتراک میگذارید، در این شرایطی که آدمها به اطلاعات و روشن فکری یکدیگر هم حسودی میکنند و مسیر درست را از یگدیگر دریغ میدارند و گمان میبرند با خاموش شدن شمع شما شمع آنها پرنور تر خواهد شد!!!
      چون از قاون خلاء (یا به قول محمدرضا قانون گردش) استفاده کردید مطمئن باشید (انشاا…) به زودی اگاهی های ناب تری نسیب شما خواهد شد.

      درود بر شما

      Thumb up 11

      • عباسعلی ملک می‌گه:

        نصیب شما خواهد شد (شاید این اشتباه بی علت نباشد و تاکیدی باشد بر اینکه هم متعلق به شما شود (نصیب) هم شایسته شما (نسیب) باشد).

        Thumb up 4

        • عباسعلی عزیز. در تایید صحبت‌های شما و به تداعی حرف‌های شما، مطلبی به ذهنم رسید که هیچ وقت تا حالا در فضای عمومی راجع بهش صحبت نکردم.

          من یه زمانی یه دوره‌ی آموزشی داشتم به اسم مذاکره با شیطان. توش در مورد مواجهه با انسانهای شیطان صفت می‌گفتم و مذاکره با کسانی که به اخلاق مقید نیستند.
          خودم دوستش داشتم و سه سال اجرا می‌کردم (شاید ۵۰ مرتبه اجرا شد).
          یادمه قیمت برگزاری این دوره‌ی ۴۰ ساعته، در طی اون مدت از حدود ۱۸۰ تا ۳۸۰ تغییر کرد و محتواش به تدریج کامل‌تر شد.
          برای خودم دیوانه‌ای بودم!
          می‌رفتم از کتاب‌های مختلف، صفحات مفیدش رو انتخاب می‌کردم. تکثیر می‌کردم. صحافی می‌کردم. در قالب یک کتاب اونها رو آماده می‌کردم. به بچه ها می‌دادم. تعطیلات بهشون پیک شادی می‌دادم! (دفترچه‌هایی حاوی مطالب مختلف و تمرین و …). هر هفته فیلم برای بچه‌ها تکثیر می‌کردم و می‌دادم ببینن و هفته‌ی بعد در موردش حرف می‌زدیم. دو تا دوربین فیلم برداری سر کلاس می‌آوردم که از علائم چهره‌ی بچه‌ها فیلم برداری کنیم. بعد بهشون می‌دادیم و سرش بحث می‌کردیم و …
          سود اجرای اون دوره خیلی کم بود (این رو الان اونهایی که برای یک سمینار یک روزه ۵۰۰ هزار تومن می‌دن بهتر می‌فهمن).
          من بخش عمده‌ی درآمد کلاس رو خرج خودش یا خرج تامین منابعش می‌کردم.
          هر کسی هم که یک بار در کلاس شرکت کرده بود، می‌تونست باز هم هر چند دفعه می‌خواد شرکت کنه (چون خودم به تدریج سوادم کامل‌تر می‌شد و حیفم می‌اومد که بچه‌های قدیمی دوباره نیان).
          دلم می‌خواست اون دوره رو در تمام عمرم، به تدریج اجرا کنم و تکرار کنم و کامل‌ترش بکنم.
          خیلی ایرادها و ضعف‌ها هم داشت. اما مطمئن بودم که می‌تونه دوره‌ی بهتر و کامل‌تری بشه.
          اما استقبال از اون دوره، اونقدر که من فکر می‌کردم و انتظار داشتم، زیاد و زیادتر نشد. من فکر می‌کردم هر کسی که این دوره رو بیاد به دیگران هم میگه که بیان و من بدون تبلیغ می‌تونم کارم رو جلو ببرم.
          (من یک مشکل شخصی دارم که حتی اگر غلط هم باشه، نمی‌خوام تغییرش بدم. من نمی‌تونم و دوست ندارم تبلیغ صریح مستقیم جدی برای کارهام بکنم. الانم وقتی می‌بینم همکارام یه سمینار می‌گذارن یا یه سایت ساده بالا می‌آرن و توی تبلیغش میگن که “سمینار یعنی این” و “ما خدمت داریم میکنیم به مردم!” و … خیلی حسم خوب نمی‌شه. اینه که اگر من کاری انجام می‌دم، یا باید بدون تبلیغ موفق شه یا رهاش می‌کنم. شان خودم رو داد زدن سر بساط و گفتن اینکه: بدو بیا دیر شد! نمی‌دونم).

          دوره‌ی مذاکره با شیطان برای همیشه متوقف شد. از حدود ۸۵ نفر از شاگردهای اون دوره پرسیدیم که آیا دوره رو به کسی معرفی کرده‌اند یا نه؟
          باور می‌کنی که ۷۹ نفر گفتند که: نه! نمی‌کنیم! حیفه! تازه خودمون یاد گرفتیم!

          این شکل از رفتار رو، قبلاً هم دیده بودم و امروز هم به شکل‌های دیگر دارم تجربه‌اش می‌کنم.

          کلاس مذاکره من در آن زمان، تجربه‌ی عجیبی بود. کلاسی که امروز، مشتری دارد، اما دیگر برگزار نمی‌شود و آن معلم به دنبال سبک زندگی دیگری رفته است!
          همیشه با خواندن از هر نویسنده‌ای یا گوش دادن به هر صدایی، لحظه‌ای با خود می‌گویم: چه می‌توانم بکنم که فرصت دیدن یا شنیدن این حرف‌ها را از دست ندهم؟
          شاید دلیل اینکه خودم در معرفی انسانها و منابع و لینک دادن به هر در و دیواری که می‌شناسم اینقدر تاکید دارم یا متمم پر از هایپرلینک است، همین باشد.
          خیلی درد و دل شد. ببخش.
          همیشه گفته‌ام که کامنت‌ها فضای خوبی برای حرفهای شخصی هستند.
          کامنتی که در پاسخ یک کامنت به کامنت خودت در پاسخ یک کامنت دیگر نوشته‌ای، قطعاً مناسب‌ترین فضا برای چنین درد و دلی است.

          Thumb up 77

          • محمدرضا برزگری می‌گه:

            ممنون از دوستان عزیز عباسعلی ملک و محمدرضا شعبانعلی که وقت گذاشتند و کامنت نوشتند. کامپیوتر من کیبورد فارسی ندارد و باید با حدس جای حروف فارسی مطالب را بنویسم لذا از اینکه دیشب حظ را حض نوشته بودم عذر می خواهم. الان هم دارم یواشکی با کامپیوتر منشی شرکت که کیبورد فارسی دارد، می نویسم!!
            به حضور شما عرض کنم که مساله نشر علم آن هم به این شیوه که آقای شعبانعلی بسط می دهد خیلی نادر شده است و چه بد. خود من در زمینه بیمه های دریایی (اصطلاحا Protection & Indemnity Liability Insuranceو صنعت کشتیرانی دارم بسیار آموخته ام و همواره بدون چشمداشت به همکاران و افراد علاقه مند نیز آموحته ام و هرگز نیز از این کار نادم نشده ام ولی می بینم متاسفانه طرف چند تا سمینار و دوره فلان و بهمان را شرکت می کند، یک سایت اینترنتی راه می اندازد، چند بار هم تلویزیون و رادیو می رود و امر بر او مشتبه می شود که حل المسائل خیلی چیزها نزد اوست. مردم عادی هم چه ساده انگارانه با این خیال که با شرکت در سمینار مثلا شاد باشید و ثروتمند شوید می توانند همای سعادت را در آغوش بکشند با ذوق می روند و بعد به خود من می گویند ای بابا رفتیم چیزهایی را که بلد بودیم به خوردمان دادند!
            اینجاست که کار کسانی مثل محمدرضا شعبانعلی و علیرضا شیری و سهیل رضایی نمود می یابد که بدون قصد تملق نویسی یکی از بهترین نمونه هایش را در متمم یافتم و می کوشم به هر کس که شور و شعوری دارد معرفی کنم.

            Thumb up 7

          • عباسعلی ملک می‌گه:

            محمد رضا عزیز
            جنس درد و دل هایمان یکیست و با تک تک سلولهایم درک میکنم.
            “آن ۷۹ نفر” میتواند عنوان کتابی باشد از درد و دل هایی از این جنس. تفسیر من از رویدادهای این چنینی این است که اکثر ما مهارت های خود آگاهی رو یاد نداریم. این موضوع مهمیست و ای کاش بشود “محل توسعه خودآگاهی من” را هم ایجاد کنیم. به نظرم اگر تمام عواملی که موجب موفقیت یک فرد در جنبه های مختلف زندگی میشود را در یک کفه ترازو بگذاریم و مهارت خود آگاهی را در کفه دیگر ترازو بگذاریم، باز این مهارت خود آگاهی است که سنگینی خواهد کرد.
            اونجا که گفتی ” برای خودم دیوانه‌ای بودم! ” من هم اکثرا وقتی محتویات این سایت و متمم و وبلاگ انگلیسی را نگاه میکنم هنگ میکنم و باخودم میگویم که یک انسان چطور میتواند اینقدر مطلب در ذهن داشته باشد و بنویسید، اگر حساب سرانگشتی هم بکنی باید حداقل یک قرن عمر وقت این کار صرف کرده باشی، تازه سمینارها و کلاسها و شبکه های اجتماعی و غیره را درنظر نگرفتم. کمی که فکرمیکنم باخودم میگویم امکان این کار فقط به علت علاقه تو بوده است که این موفقیت ها رو به سمت تو آورده است (تو به سمت آنها نرفتی).
            مطلب دیگر اینکه ای کاش فرصت این را پیدا کنی که با صدای گرمت دوره مذاکره با شیطان را در اینجا برایمان برگزار کنی یا حداقل گزارشی از آن را برایمان در یک فایل ارائه دهی.
            راستی بابت آن “ت” هم که برایم حذف کردی ممنونم. راستش برای کامنت گذاشتن خیلی اشتیاق دارم و بعد از نوشتن مثل این زامبیایی ها فقط دنبال کلید ارسال نظر میگردم…. (این هم یک خود افشایی از من (: )
            سرافراز باشی

            Thumb up 15

          • آرام می‌گه:

            بهم اجازه بدید به عنوان کسی که واقعا شانس بزرگی داشتم کلاسهای فوق العاده ی مذاکره ی شما رو تجربه کنم چند خط عرض کنم.
            بعنوان کسی که تجربه کلاسها، سمینارها و دوره های متعددی رو قبل از اون کلاس داشتم اون زمان واقعا داشتم طعم کلاس خوب رو می چشیدم. اونقدر روش کار و تدریس، جذاب و صادقانه و پرمحتوا و متفاوت بود که تقریبا تمام دقایق کلاس و ساعت تنفس بین کلاس پر از یادگیری و تجربه حس خوب بود. این حس خوب به هزینه مادی و معنوی شما و همکارانتون تولید میشد و فشار ناشی از کار بی توقع رو بوضوح لمس میکردیم و انصافا دیگه داشت ظالمانه و یکطرفه به زیان برگزارکننده میشد.
            الان هم متمم در رده یک آموزش قرار داره و البته باز هم مظلومانه.
            درصدر خاطرات خوب من شرکت در کلاسهای مذاکره هست و میدونم برای قریب به اتفاق شرکت کنندگان این حس رضایت عمیق وجود داشت. البته خیلی عجیبه که عده ای از ترویج کلاس خودداری میکردند. تا این حد دچار رقابت بر سر منایع؟
            نکته مهم اینکه حس بدی که از تبلیغ پر سر و صدا کاملا قابل درکه دارید. شخصا با اینکه به نمایش کار خوب علاقه دارم اما بنظر من هم وقتی داره با دوز بالایی اعمال میشه حس نامناسبی ایجاد میکنه و اعتبار کار خوب رو مقداری در ذهن مخدوش میکنه. بازاریابی محتوا و تبلیغات دهان به دهان که موثرترین تبلیغاته برای شما که از نمایش بیزاری دارید واجبتر از دیگران میشه و این وظیفه ما در این خانه و در متمم هست که مورد دوم رو اجرا کنیم و به دیگران وجود چنین فضای یادگیری مفیدی رو درست اطلاع رسانی کنیم. خوشحال میشیم در صورت صلاحدید اعلام کنید تا یک برنامه هماهنگ رو (علاوه بر روال عادی اشتراک گذاریهایی که تا کنون داشتیم) برای آشنا کردن بیشتر دیگران با متمم یا هر فعالیتی که مدنظر هست انجام بدیم. تدوین استراتژی بفرمایید و یا اگر از قبل چنین برنامه ای هست به ما اعلام شود.

            Thumb up 6

          • میترا می‌گه:

            آقای شعبانعلی عزیز، من به طور تصادفی تابستان امسال با روزنوشت شما آشنا شدم . وقتی یک نگاه کلی به عناوین دسته بندی مطالب انداختم اولین موردی که برای من جلب توجه کرد ، ترفندهای مذاکره و توصیه برای مذاکره بود. بی اندازه هیجان زده و خوشحال شده بودم که به به …یعنی کلاس مذاکره با شیطان برگزار می شده و من تا الان متوجه نشده بودم. بلافاصله براتون ایمیل زدم و خواهش کردم که اگر چنین کلاسی قرار است برگزار بشه یا می توانیم به مطالبش دسترسی داشته باشیم راهنمایی بفرمایید. پاسخی نگرفتم و برای بار دوم ایمیل زدم. باز هم جوابی نگرفتم . با رادیو مذاکره آشنا شدم و کتابهایی که منتشر کردین. کتابها را خریدم و دارم کم کم می خوانم. فایلهای رادیو مذاکره را هم دانلود کردم و دارم گوش می دهم و بی صبرانه منتظر روزی هستم که کلاس مذاکره با شیطان را برگزار کنین.
            چقدر عالی میشه اگر دوباره تصمیم به برگزاری کلاس بکنین. نمی دونم کانال تلگرام را چه ساعتی ساختین ولی من ساعت شش و نیم بعدازظهر وقتی روزنوشت را خواندم متوجه شدم و تا آن موقع ۹۰۶ نفر عضو شده بودن.با این تعداد مشارکت کننده مطمینا دوستداران شما مشتاق برگزاری کلاس هستند. امیدوارم همانطور که تصمیم گرفتین که ولو بطور موقت کانالی در تلگرام بسازین، تصمیم بگیرین که کلاس هم برگزار کنین.

            Thumb up 2

          • مجید می‌گه:

            میدونید جالبتر چی هست؟ اونقدر نگرش این جماعت ۷۹ نفر غالب شدن ( تقریبا اندازه ۹۰ درصد یک کشور) که اگر شما صادقانه صحبت کنید به حرف شما توجه نمی کنند و شما رو نیز به کیش خویش پندارند.
            من تو تجربه کاری خودم بارها تجربه کردم. مثلا تو یه موضوعی که برای بدست آوردن تجربه ش کلی مشقت کشیدم رو به دوستی ( دوست نما(به قول یه بابایی ما دوستی نداریم و فقط به جبر زمونه کنار همیم))، یا همکاری، بدون گرو کشی گفتم، دیدم رفته عکس اون کار رو انجام داده. ( حتما با خودش فکر کرده من میخوام اون رو تو دردسر بندازم).
            البته این داستان امروز نیست. به قدمت یه تاریخ تو ایرانی جماعت قطره قطره شکل گرفته. مثلا تو زمان سربازیم(حدود ۱۵ سال پیش)، موقعی که میرفتم به فرمانده میگفتم که مثلا میخوام بپیچونم، بهم میخندید و باور نمی کرد.(اصلا مردم دروغ رو بیشتر قبول میکنند. باور کنید. مگه اینهمه تبلیغ خرت و پرت تلویزیون فروش نداره.)
            ولی من باورم چیز دیگه ایه. من با تمام وجود به این نکته اعتقاد دارم که از هر دستی بدی، با همون دست میگیری. شاید امروز نگیری ولی فردا حتما با یه شکل دیگه میگیری.
            برادر ندیده ام، مطمئن باش قرار نیست اون جماعت ۷۹ نفری بهت خیر بدن(اونا باد میکارند و طوفان درو میکنند.).اون نیروی برتر که ناظره، یه روزی بهت یه جوری میرسونه که خودت باورت نمیشه. همون خدایی که در همین نزدیکی است. پیروز باشی

            Thumb up 0

          • مسعودي می‌گه:

            سلام
            چیزی که من بارها تجربه کردمش و شاید گفتنش اینجا بد نباشه.
            زمانی که من با روزنوشته های شما آشنا شدم تنها از طریق جستجوهایی که خودم در اینترنت داشتم و نیازی که در واقع در خودم احساس میکردم شما رو پیدا کردم و شاید برای من یک کشف بود.
            نوشته ها و مطالبتون واقعا برام جذاب و مفید بودن به همین دلیل این سایت رو به خیلی از دوستانم معرفی کردم. منتها متاسفانه تعداد زیادی از آنها تا جایی که من مطلع هستم نوشته ها را پیگیری نکردند( با اینکه بنظر من مطالبتون میتونست خیلی بهشون کمک کنه). از طرف دیگه دو تا از دوستان زمانی مساله ای برایشان بوجود امده بود و بدنبال راهنمایی بودند ( مثلا یکیشون در خصوص دکتری خوندن)که من برای راهنمایی به روزنوشته ها ارجاع دادم. بعدها فهمیدم این دونفر همچنان خواننده مطالب شما هستند و مطالب را پیگیری می کنند.
            تجربه ای که داشتم این بود که آدم ها بر اساس احساس نیازشون و فهم آن نیاز در خودشون مبادرت به رفع نیاز می کنند و در اینجاست که راهنمایی و تبلیغ جواب میدهد در صورتی که اگر شخصی آگاه به نیازهایش نباشه من هرچقدر هم تلاش کنم که بگم این کتاب یا فلان سایت خوبه و استفاده کن یا اون شخص نمی پذیره و یا با بی میلی و قدرناشناسی می پذیره و ارزشی که برای من داشته برای اون نداره.
            بنابراین فکر میکنم در بعضی موارد لازم هست که به افراد آگاهی شناخت نیازهاشون داده بشه. شاید به همین دلیل هست که همه می دونیم کتاب خوندن خوب هست اما درصد کمی کتاب می خونیم. چون آگاهی به این نیاز در زندگی همه وجود نداره. با اینکه تبلیغات مستقیم رو قبول ندارم و بنظرم همین محتوای خوب بهترین راه موفقیت است اما حالا اینجا رو زمانی به کسی معرفی میکنم که بدونم واقعا دنبال اینجاست.

            Thumb up 2

  • رحيمه سودمند می‌گه:

    به نظرم وقتى به انتهاى چهل سالگى نزدیک مى شوى ، بهترین دوران زندگى انسان اتفاق مى افتد . تمام ‘ رویدادها ‘ را به فراوانى تجربه کرده اى و ‘مدل ذهنى ‘ تو ساخته شده و حال زمان لذت بردن از چیز هایى است که خودت ساخته اى . اگر انسان خوشبینى باشى ، اگر خودت را بپذیرى به گونه اى که وقتى با خودت خلوت میکنى از تنها بودن با خودت وحشت نداشته باشى ، مسلما بناى خوبى ساخته اى براى سال هاى باقى مانده ى عمرت .
    از بین رویدادهاى مطرح شده ، رنج و سختى رو بسیار تأثیر گزار میدونم ، که مى تونه نقش بسیار مطلوبى بر مدل ذهنى ما داشته باشد . باید قدرش را دانست .( البته این نظر شخصى منه که دهه ى چهل زندگیشو مى گذرونه )

    Thumb up 8

  • امیر می‌گه:

    سلام
    دل نوشته ی شما منو یاد مطلبی که در قسمت برنامه ریزی ، ” چند نکته برای هدف گذاری و برنامه ریزی برای سال جدید ”
    (http://www.shabanali.com/ms/?p=5095 ) انداخت . یادمه ایام نوروز بود که اون مطلبو خوندم و یک هفته ای در گیر بودم با خودم . مدام این فکرو می کردم که خب حالا من باید روی اهداف عددی تمرکز کنم یا فعالیت ها یا بدست آوردن مهارت ها یا تمرکز و بررسی عادت ها یا سبک زندگی و درنهایت مدل های ذهنی ( البته درباره ی مدل های ذهنی فرمودید سال آینده مطلبی بنویسد و بررسی کنید ) . اون چیزی که واقعا عذاب آور بود این بود که به صورت صفر و یک یا درست و غلط فکر می کردم ، وضعیت خودم را با محمدرضا شعبانعلی مقایسه می کردم . همین سبک فکر کردن در مورد هرم نیاز های مازلو برام به وجود اومد . برای زندگی باید اول سطح اول نیاز ها ( نیازهای فیزیولوژیک : نفس کشیدن ، خوراک ، آب ، خواب ) را برآورده کرد بعد به فکر سایر نیاز ها افتاد و به ترتیب مانند پله های نردبان از هرم بالا برویم و یا این که برای کل مجموعه برنامه ریزی کنم .
    در نهایت در مورد نحوه ی برنامه ریزی به این نتیجه رسیدم که در هر فصلی از زندگی که به سر می برم ( فارغ از توجه صرف به سن و سال خودم و به مراتب مقایسه هایی که در پی دارد ) بایستی از مجموعه ی ( اهداف عددی ، فعالیت ها ، مهارت ها ، عادت ها ، سبک زندگی ، مدل ذهنی ) ترکیبی را با در صدهای مختلف انتخاب کنم . ممکن است محمدرضا شعبانعلی نیاز دارد که تمرکز نود درصدی خود را بر مدل های ذهنی بگذارد و من که در ابتدای راه هستم بر اهداف از نوع عدد و رتبه و فعالیت و عادت ها و . . . !

    Thumb up 1

  • ابی می‌گه:

    در بیشتر مواقع برای تغییر یک مدل ذهنی بایستی آنرا با یه مدل ذهنی دیگه عوض کنیم.

    Thumb up 0

  • سوری بوعلی می‌گه:

    نمی دانم کجا اینو خواندم: زندگی داستانی است که خودمان تعریف می کنیم. دارم داستان زندگیم را برای خودم یه جور دیگه تعریف می کنم، از یه جایی تو زندگیت که دیگه یادت نمیاد شروع کن، معمولا حافظه آدمی خیلی دقیق نیست، علاوه بر این شواهد نیز همیشه کافی نیستند، که داستان فقط و فقط به یک صورت بازگو شود، از اون شکافها و ناپیوستگیهای حافظه وشواهد، میشه برای شروع داستان استفاده کرد. میتونی خودت را طوری تعریف کنی که بازنده باشی و یا برنده باشی، این بستگی به حال و هوای خودت داره، گو اینکه این تجربیات شهودی است و با کلمات چیز خیلی زیادی را نمیشود انتقال داد. یه مقدار خلاقیت میخواد، که هممون داریم چون ما همه در حال داستان سرایی هستیم، فقط مشکل اینجاست که بعضی داستانها بیشتر بهمون حال میدن و به اونها می چسبیم. دقیقا همونی که حال و هوای درونی خودمان را باز تولید میکنه و ما را توی یه حلقه فیدبک مثبت گیر میندازه، یکی از روشهای اندام سیستم دارای فیدبک مثبت، دادن ورودی هر چه بیشتر به آن است. آنقدر تغذیه اش کنیم تا بترکد. نگران نباشید زندگی همین بازی را با شما میکند، اگر که آگاهانه به انهدام این لوپ اندیشه نکنید. لوپ و سیستم فکری که شما به آن مبتلاید، متلاشی میشوند، ساختار ذهن شما به هم میریزد، توفانهای فکری از راه میرسند و زندگی شما را از نو میسازد و داستانی دیگر را از زبان زندگی خواهید شنید، ولی این بار به هوش باشید خیلی مفتون داستان تازه نشویدو مرتبا گین لوپهای مثبت را چک کنید . تنها به یک داستان نچسبید و گرنه روز از نو روزی از نو.

    Thumb up 0

  • سیدرسول می‌گه:

    ممنون که نوشته خوبتون مجبورم کرد یه بازشناسی مدل های ذهنیم بپردازم…

    Thumb up 1

  • امیرحامدنوری می‌گه:

    سلام ایااین رویدادها (به قول شما)وشانسها وتقدیرها وبختها(به قول فردی عامی مثل من)درچگونگی شکل گیری مدل ذهنی تاثیر ندارد؟چگونه می توان ازشخصی که تابحال طعم بخت خوش را نچشیده انتظارداشت بااحساس خوشبختی به بدبختیهایش بنگرد یا چگونه می توان به کسی که از کودکی زیست کردن یازنده بودن رازندگی کردن دانسته،اموخت که زندگی کردن بسیار فراتر از زنده بودن است؟

    Thumb up 18

    • امیر جان.
      قرار بود که به بهانه‌ی این متن، بنشینیم و با بچه‌ها دور هم حرف بزنیم.
      فکر کنم بخشی از این حرف‌ها را بشود به بهانه‌ی حرف‌های تو مطرح کرد.
      اگر اجازه بدهی من فهرست وار و با شماره می‌نویسم که بعداً ارجاع به آن ساده‌تر باشد.

      نکته‌ی اول اینکه: رویداد، به خودی خود بار معنایی مثبت ندارد. بلکه بار معنایی خنثی دارد. بنابر این، نمی‌توان آن را با شانس و بخت یکی دانست. ضمناً ممکن است به اختیار ما باشد یا خارج از اختیار ما. بنابراین با تقدیر هم یکسان نیست. رویداد، چیزی است که در یک مقطع کوتاه، به وقوع می‌پیوندد.

      قبول شدن در کنکور، یک رویداد است (تا زمان مشخصی، من و شما در کنکور قبول نشده‌ایم، یک ثانیه بعد از اعلام نتایج، قبول شده‌ محسوب می‌شویم. تمام ماجرا در یک ثانیه روی داده است). طبیعتاً قبول نشدن در کنکور هم یک رویداد است.
      به همین شیوه، تولد یک رویداد است. همچنانکه مرگ یک رویداد است.
      به همین شیوه، ازدواج یک رویداد است. همچنانکه طلاق یک رویداد است.
      به همین شیوه، سقوط هواپیما یک رویداد است. ارتقاء شغلی هم یک رویداد است. اخراج هم یک رویداد است.

      برنده شدن، با همین تعریف یک رویداد است. چون در یک لحظه‌ روی می‌دهد و بعد از آن تمام می‌شود. درست مثل باختن.
      کسی که امروز شطرنج بازی می‌کند، در آخرین لحظه‌ای که شاه طرف مقابل را کیش و مات می‌کند، یک برنده است و در آن لحظه‌ای که شاه او کیش و مات می‌شود، یک بازنده است.
      اما به محض تمام شدن بازی، بردن و باختن تمام می‌شود و دوباره مسیر عادی زندگی ادامه پیدا می‌کند.

      در صورتی که بخواهیم در مورد تقدیر و شانس و مفاهیم مشابه، فکر کنیم و حرف بزنیم، شاید سلسله بحث‌های سرشت و سرنوشت، بتواند کمک بیشتری در این زمینه باشد:
      http://www.shabanali.com/ms/?cat=1099

      نکته‌ی دوم: چرا. قطعاً رویدادها در شکل‌گیری مدل ذهنی نقش دارند. اما اینکه چه نقشی دارند، بستگی به نحوه‌ی تحلیل ما دارد.
      نگاه مذهبی را نگاه کن. وقتی مشکلی پیش می‌آید، آن را به عنوان لطف و عنایت و آزمون الهی می‌بیند. همان نگاهی که می‌گوید: هر که در این بزم مقرب‌تر است، جام بلا بیشترش می‌دهند.
      همان نگاهی که می گوید: اگر با من نبودش هیچ میلی، چرا ظرف مرا بشکست لیلی
      چنین نگاهی، مشکلات و چالش‌ها را آزمون می‌بیند. فرصتی برای نمایش باوری که به “آگاهی پنهان در پس رویدادهای عالم هستی” دارد.

      نمی‌گویم درست است یا نه. فقط به عنوان یک ناظر، می‌گویم که باورهای ما و نحوه‌ی تحلیل ما، می‌تواند روی ارز‌ش‌گذاری رویدادها موثر باشد.
      ضمن اینکه اولویت‌های زندگی ما هم مهم است.
      من به اتفاقی، چند سال پیش خانه و زندگی خودم را (به ارزش بیش از یک میلیارد تومان) از دست دادم و هنوز مستاجر هستم و شاید هرگز رفاه مالی سالهای دورم را تجربه نکنم. آن را یک پیشامد کوچک کاملاً تصادفی می‌دانم. درست مثل سقوط سنگ در جاده بر روی ماشین که می‌تواند به مرگ من منتهی شود.

      اما چند وقت پیش، درست در لحظه‌ای که دیگر خریدم از یک کتابفروشی تمام شده بود، فکر کردم پولی را گم کرده‌ام و وقتی برگشتم مسیر را ببینم، کتاب جالبی به چشمم خورد و آن را خریدم و این چند هفته‌ای که مشغول خواندن آن هستم، احساس می‌کنم یکی از بزرگترین بخت‌های خوش نصیبم شده بود. ممکن بود بمیرم و در همان بیشعوری و نفهمی که قبل از خواندن آن کتاب داشتم، بمانم.

      فکر کنم منظورم را می‌فهمی. “نچشیدن طعم بخت خوش” گزارشی از واقعیت نیست. بلکه گزارشی از نگاه من و شما به واقعیت است. همچنانکه “شانس خوب” هم، گزارش یک رویداد نیست. بلکه برچسبی است که بر روی یک رویداد گذاشته می‌شود.
      معمولاً هم گذر زمان به خوبی به ما نشان می‌دهد که در این قضاوت‌ها و ارزش گذاریهایمان، تا چه حد اشتباه می‌کنیم.
      همان جمله‌ی معروف خانم کارول پیرسون که بارها نقل کرده‌ام و به نظرم باید با آب طلا نوشت که می‌فرمایند: انسان در زندگی، بارها و بارها تاوان دعاهای مستجاب شده‌ی خود را پرداخت می‌کند.

      منظورم از این حرف‌ها این نیست که همه چیز را رها کنیم و هر چه پیش آید، خوش آید. که انسانی که چنین زندگی می‌کند با ماهی مرده‌ای که به امواج آب از این سو به آن سو می‌رود تفاوتی نخواهد داشت.

      اما حرفم این است که وقتی از بخت خوش یا بخت بد حرف می‌زنیم، باید چهار مولفه را در آن مشخص کنیم:
      – الگوی ارزشی و اولویت‌های یک فرد
      – هدف‌های او
      – افق زمانی
      – ناظر

      برای آنکس که به دنبال گنج می‌گردد، دیدن یک مار، هدف نیست. چنین فردی در چنان رویدادی، خوش اقبال نبوده است. اما برای کسی که روزها کمین می‌کند تا یک فریم تصویر از یک مار در شرایط شکار به دست آورد، دیدن یک گنج، شکستی بس بزرگ و تلخ است!

      همچنانکه قبول شدن در کنکور دکترا در افق زمانی چند ماهه، برای هر شرکت کننده‌ای در کنکور، ممکن است بخت خوش تلقی شود. اما در افق چند ساله، بخشی از پذیرفته شدگان در آن رویداد، به عنوان اتفاق بد زندگی خود یاد خواهند کرد.

      همچنانکه اگر ناظر من باشم، پیدا کردن یک کتاب خوب، می‌تواند بزرگترین اقبال زندگی یک فرد باشد و اگر ناظر را تغییر دهی، ممکن است حاضر باشد همه‌ی دانش خود را با تجربه‌ی یک یا چند دهه رفاه، معامله و معاوضه کند.

      اینها هم نه درست دارد نه غلط. نه بهتر دارد و نه بدتر.
      اما مستقل از ناظر و ارزش‌ها و افق زمانی و اهداف، نمی‌توانم حرف کسی را که هرگز روی بخت خوش را ندیده، باور کنم. به نظرم چنین فردی، یا ناآگاه است یا دروغگویی که ترحم طلب می‌کند.
      چنانکه اگر کسی بگوید سالهاست در قمارخانه هستم و فقط باخته‌ام، باید گفت یا دروغ می‌گوید یا مغز ندارد. چنین فردی اگر مغز داشت، احتمالاً به جای نشستن بر سر میز قمار، در همان محل به شستن ظرف‌ها مشغول می‌شد. مستقل از اینکه چه کسی ببرد یا ببازد، برنده‌ی واقعی قمارخانه، آن کسی است که ظرفها را می‌شوید و هر روز با جیب خالی می‌آید و با جیب پر باز می‌گردد.
      کسی که هرگز روی بخت را ندیده، یا هدف را اشتباه انتخاب کرده یا در جای نادرستی قرار دارد و جرات یا ریسک پذیری تغییر آن را ندارد.

      نکته‌ی سوم من، تاکید بر همان جمله‌ی اصلی است. برنده شدن، یک اتفاق است. برنده بودن یک مدل ذهنی است.
      بعضی‌ها برنده‌اند. به دلیل اینکه چهره‌ی ضعف و زبونی به خود نمی‌گیرند. به دلیل اینکه در باخت‌های متعدد هم، همچنان لبخند می‌زنند و می‌ایستند. به دلیل اینکه در مسیر زندگی خود، به جای نگاه کردن به چپ و راست، به داشته‌ها و نداشته‌ها و خواسته‌ها و نخواسته‌های خود فکر می‌کنند. به دلیل اینکه در زیر دست و پای “غولی به نام مردم” له نمی‌شوند و نمی‌گذارند که له شوند. به دلیل اینکه می‌دانند موفق شدن یا نشدن را باید با چه متر و معیارهایی بسنجند. به دلیل اینکه می‌کوشند با دست ورقی که در دست دارند بهترین بازی را بکنند و حتی وقتی باختند، با غرور بگویند: هیچکس را ندیده‌ایم که با چنین دستی، بازی بهتری کرده باشد.

      اما این را هم که می گویید خوب می‌فهمم. دیدن رویدادها و تحلیل کردن آنها، مهارتی است که ما باید به تدریج بیاموزیم. متاسفانه بخش زیادی از پدر و مادرهایی که فرزند دار می‌شوند، خود از این دانش بی‌بهره‌اند. تولید مثل هم که سواد نمی‌خواهد. گربه‌ها هم در خیابان از پس آن بر می‌آیند. چه برسد به ما که سقفی هم بالای سرمان است و تختی هم در زیر تنمان.
      چنین می‌شود که ناتوانی در درک درست محیط اطراف، متاسفانه از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود.
      همان چیزی که یک بار به صورت کامل در “یک شکلات تلخ: پدر، مادر، ما متهمیم” نوشتم:
      http://www.shabanali.com/ms/?p=3928

      حاصلش نسل بیماری می‌شود که همیشه منتظر است تا “دستی از غیب برون آید و کاری بکند” و معتقد است بدبختی‌های امروزش هم ناشی از “دست‌هایی است که قبلاً‌ از غیب آمده‌اند”. نسلی که هنوز، افتخارش را در تکیه دادن به کاخ‌هایی جستجو می‌کند که فرو ریخته‌اند و پادشاهانی که پوسیده‌اند و فرهنگی که وجود ندارد و ماه تولدی که بیش از صفات شخصیتی او، تاریخ بیکاری والدینش را مشخص می‌کند و مدرکی که به چهار سال خیره ماندن به چهره‌ی خاک خورده جزوه‌های پوسیده قابل دستیابی است و توهماتی که شرح آن در این مقال نمی‌گنجد…

      Thumb up 128

      • محمد معارفی می‌گه:

        سلام
        مقدمه: این کامنت ترکیب چند کامنت مربوط و نامربوط به این پسته:
        سه تای اول به این نوشته مربوطه:
        ۱- از یه جایی به بعد تصمیم گرفتم به کامنتهایی که باعث میشن که تو یه مطلب جدیدی رو بنویسی رای مثبت بدم، فارغ از اینکه با اون کامنت موافقم یا مخالف. فکر میکنم کامنتهایی که باعث میشن تو بیشتر بنویسی نقش واقعا مثبتی توی این فضا دارند.
        ۲- این سخنرانی استیوجابز شاید کمی به بخشهایی از حرفات درمورد نوع نگرش و تفاوت روند و رویداد و … مربوط باشه. سخنرانی استیو جابز در دانشگاه استنفورد::
        http://www.aparat.com/v/CSw8t/%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B2_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%AF_%D8%A8%D9%87_%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C
        ۳- در مورد حرفهای تو در مورد مدل ذهنی و نگرش و … دو بخش وجودداره. فرق تو و نوشته های تو با بقیه ی کسانی که می نویسند همینه. توی نوشته هات یه توالی و پیوستگی از تجربه و تحلیل وجود داره. یعنی مطالبی که مینویسی رو فقط از کتابا نخوندی. به نظرم خوندی، تجربه کردی و بعد تحلیل کردی.البته خوندن و تجربه کردن شاید ترتیب همیشگی ای نداشته. حالا چالش من اینه که اوکی ،این چیزی که نوشتی درسته اما اگه امکانش هست و انگیزه ش، از بخش تجربه ش بیشتر بنویس. یعنی اینکه چطور میشه همچین مدل ذهنی ای داشت. اینکه چطور محمدرضای شعبانعلی تونست اینطوری نگاه کنه. میدونم نوشتن سالها تجربه در قالب چندهزارتا کلمه، ابداً اصل مطلب رو نمیرسونه اما چون میدونم من مخاطب رو خوب میشناسی، متوجه منظورم میشی که منظورم از نوشتن در مورد تجربه چیه.
        تحلیلهای نهایی محمدرضا شعبانعلی برای من همیشه و همیشه جذاب و البته مفید بوده (خودت بهم یاددادی مفید بودن مهمتر از جذاب بودنه). دلیل این مفید بودن و جذاب بودن، ارتباط تنگاتنگ تحلیلهات با تجربه کردنهاته، اما… اما … من برای “روایت تجربه های محمدرضا شعبانعلی” تشنه ترم. مثل داستانی که در مورد چگونگی شکل گیری متمم نوشتی. به نظرم اون روایت از دهها تحلیل (حداقل برای من) مفیدتره. شایدم این قضاوتم بر اساس نیاز این روزهای خودمه. من جایی هستم که تحلیل های تجربه نشده زیاده اما روایتهای واقعی کم. شاید دوستان دیگه نوشته هایی رو که تحلیل بیشتری داره و بعد رواییش کمتره بیشتر می پسندن.
        کامنت بعدی به این نوشته مربوط نیست و درد و دل دوستانه با محمدرضا شعبانعلیه، چون همون دیدارهای کوتاه سابق هم دیگه میسر نمیشه:

        یکی دو هفته پیش دکتر لشکربلوکی سرکلاس تحولش، ویدیوی یکی از سخنرانی های تو ، توی یکی از کنفرانسها رو نمایش داده. البته دوستان به من اطلاع دادن. من این درس نتونستم بردارم چون موقع انتخاب واحد این ترم، با یه درسی که مجبور بودم! بردارم تداخل زمانی داشت.

        خیلی کامنتم طولانی شد. ببخشید.

        Thumb up 41

        • محمد. وسوسه‌ی عجیبی در من ایجاد کردی برای یک تصمیم. که نمی‌دونم عاقلانه است یا احقانه. مفید یا بی‌خاصیت. درست یا نادرست.

          دلم می‌خواست در مورد شکل گرفتن یک مدل ذهنی، حرف بزنم و بنویسم. حرف‌های دلم رو بنویسم.
          خوب بود میشد روی متمم بنویسم، اما تو متمم همه چی، تحقیق و رفرنس می‌خواد. سبک شخصی نمیشه نوشت توش.

          دوست داشتم اینجا بنویسم. اما حرف‌هام کوتاه کوتاه بود. یک مطلب بلند در نمیومد.
          تازه بعضی‌هاش خوب بود یه وقت‌های خاصی خونده بشه.
          تازه دوست داشتم بعدش برای همیشه پاک بشه.

          تصمیم گرفتم یه فضای کوچیک شخصی “موقت” درست کنم برای بچه‌های روزنوشته.
          چیزی که شاید با سیاست‌های همیشگی من خیلی همسو نبوده. اما با این هدف، همسو است.

          یک کانال تلگرام می‌سازم! و سی روز بعد پاکش می‌کنم برای همیشه!

          Thumb up 59

          • محمد معارفی می‌گه:

            سلام دوباره.
            مرسی محمدرضا. با وجود اینکه جز MBAestekhdam هیچ کانال تلگرام دیگه ای عضو نیستم، اما کانالی که قراره بسازی حتما برای من جذابه و بی صبرانه منتظرم که مطالبش رو دنبال کنم… مرسی که وقت گذاشتی و خواهی گذاشت… راستی دلمون برات تنگ شده…

            Thumb up 17

  • فواد می‌گه:

    چقدر خوب و به موقع بود این متن دستت درد نکنه محمد رضا

    Thumb up 2

  • آرام می‌گه:

    انتخاب درست مصالح و مواد لازم برای ساختن شخصیت و ذهنیتمان باید آگاهانه و از میان رنجها و درسهای زندگی باشد.
    تا حالا هر جنس نامرغوبی بوده ایم کافیست. شاید اصلا خوب باشد خود را بشکافیم و دوباره ببافیم. رج به رج … از ابریشم مرغوبتر و با نقش زیباتر. شاید لازم شود آن تکه را هم ببُریم و داری دیگر برپا کنیم. اینجا خب درد دارد، اما یک قالیچه ی نامرغوب هم بازار خوبی ندارد. زیباترِ ما، آن چیزیست که با تلاش برای آگاهی بعنوان بهترینِ خودمان کشف کرده ایم. بهترینِ ما بهترین ذهن ماست. اگر اصلا به بافتن اعتقاد داشته باشیم یعنی روند را میشناسیم. هیچ قالیچه زیبایی ناگهان خلق نمیشود. انسانِ آگاه رویدادمحور نمیشود. ناگهان ها جایی در او ندارند.

    Thumb up 10

  • ماهک می‌گه:

    راستش به شدت میخوام مدل های زندگیم رو بازسازی کنم ۴۰ سالمه دیگه امکانش نیست ؟ چون از ۲۵ سالگی خیللی گذشته ؟ واقعا در حیرانی وسرگردانی ام………..

    Thumb up 7

    • آرام می‌گه:

      سلام دوست عزیز
      کامنت شما رو دوست داشتم بهمین خاطر جسارتا چند جمله عرض میکنم.
      نظر شخصی من هست که:
      نیمه دوم دهه ی چهارم زندگی تازه شروع دوره خردورزی در زندگی آدمه. تا الان آزمون و خطا و ندانم کاری و محدودیتها و ترسهای درونی و بیرونی او رو تا اینجا هدایت کرده. اما در این حوالی دیگه خیلی چیزها درک شده و بر بسیاری مسایل کنترل پیدا کرده. خیلی حرفها رو اگه قبلا بهش میگفتند هنوز توان درکش نبود. الان جایی هست که میتونه متعادل با مسایل برخورد کنه. متعادل نه لزوما به معنی داشتن و توجه به همه چیز همزمان، بلکه به معنای تعادل درونی. اگر چیزی رو نداره یا میدونه چرا نداره (خودخواسته) و اگر نمیدونه چرا نداره میتونه پذیرش کافی داشته باشه. تشخیص بده که آیا باید برای این مساله بجنگه یا این موضوع دیگه زمانش گذشته و ارزش جنگیدن نداره و باید هدف دیگری جایگزین کنه تا از داشته ها بهترین استفاده رو ببره. مدیریت بر خود و انتخابگری او واقعیتر میشه. بهره وری بیشتر میشه. هدفها رنگ و بوی دیگری پیدا میکنند که عموما هم برای خود هم برای دیگران آرامش و نشاط و بهره مندی بهمراه دارند. دیگه کم کم نقش تکیه گاه و تعالی بخشی برای جوانترها یا ضعیفترها معنی پیدا میکنه. اتفاقا زندگی در لحظه در این سنین بهتر اتفاق میفته. قدر خود و دیگران و فرصتها رو بهتر میدونه.
      مهم اینه که مثل شما به این نیاز پی برده و به این سوال بزرگ رسیده باشه که چطور مدل ذهنی رو عوض کنه. در این سن ممکنه خیلی چیزها که بهش علاقه داشته و رویای او بوده عملی نشده باشه. الان وقت اینه که بنشینه و ارزیابی کنه کدومها امکان دستیابی داره و به چه هزینه ای. آیا ارزش داره بیشتر براش تلاش کنه و تا حدودی لااقل محققش کنه یا خوبه فقط تجربه ش کرده باشه. برخی رو به اون شکل و برخی رو به اینصورت تا حدودی زندگی کنه. اگر پرهزینه ست بگرده و هدفهای جدیدی با معیارهای متناسبتر تعریف کنه و با توجه به شرایط و فرصتها اونها رو در ادامه مسیر دنبال کنه. بقول معلممون بعضی اهداف تاریخ گذشته هستند و نباید بهش چسبید که موجب بشه از چیزهای مفیدتر و درستتر بازموند و هزینه های سنگین تر پرداخت و سرخوردگی بیشتر تحمل کرد.

      خلاصه بنظر من تازه در ابتدای شروع یک فصل تازه و پرشکوه هستید …

      Thumb up 9

    • سردار می‌گه:

      بنظر من کامل شدنیه دوست من، آدم های زیادی رو می شناسم که حتی تو ۵۰ سالگی این تغییراتو شروع کردن، و اتفاقا نتیجه بخش هم بوده.

      Thumb up 0

  • سید محمد اعظمی نژاد می‌گه:

    محمدرضای عزیز
    سلام
    یاد یک خاطره از یک دوست صاحب اندیشه افتادم.
    او می گفت
    من بازی تخت نرد را خیلی خوب بلدم و از سر اتفاق با یکی از نرادهای حرفه ای بازی کردم و با فاصله قابل توجهی باختم.
    بعد از بازی در کمال شگفتی از او پرسیدم، من که به این بازی بسیار مسلطم، پس چه طور با این وضعیت از شما باختم؟!
    و آن مرد با خونسردی پاسخ داد: تفاوت من و تو؛ در پارادیم های ذهنی ما است! تو برای نباختن بازی می کردی و من برای بردن!!!
    شاد باشی و مثل همیشه موثر
    سید محمد اعظمی نژاد
    http://www.hrjournalist.com

    Thumb up 15

  • حسین می‌گه:

    تغییر و باختن رویداد هستند یا حاصل روند، این رو قبلا در نوشته های خود شما آموختم.راستی میشه گفت مدل ذهنی باعث شکل گیری روندهای زندگی ما میشن؟

    Thumb up 1

  • حسن فرجی می‌گه:

    شاید بشه گفت تکرار رویدادهای شبیه به هم باعث تولید یک مدل ذهنی در ما بشه.مدل ذهنی امثال من خیلی شکل پذیر هستند ممکنه با تکرار رویدادها یا حتی وقوع یک رویداد هم باعث بشه مدل تفکر من، سوی منفی بگیره یا سوی غرور و یا ….

    داستان گرگها خیلی برام بار منفی داره هرچند که دور از واقعیت نیست،چندبار خوندمش ولی اینم یه مدل ذهنی از مارگارت اتوود که معلومه در زندگی فیمینیستی که داشته همه رو گرگ صفت می دیده…

    Thumb up 4

    • سلام حسن جان.
      در مورد منفی بودن بحث گرگها، بهداد مبینی یک نکته‌ای رو مطرح کرده بود که چون زیر حرف خودش در متمم نوشته‌ام (این لینک) و می‌دونم تو هم اون سمت رو می‌خونی، اینجا تکرار نمی‌کنم.
      اما فقط یک نکته به ذهنم رسید:
      وقتی حال و هوای یک متن رو بررسی می‌کنیم، به نظرم بیشتر باید در مورد خود متن قضاوت کنیم تا در مورد گوینده‌ی متن. چون برای هر انسانی (خصوصاً یک نویسنده) هر یک از نوشته‌ها یک سطح مقطع کوتاه از زندگیشه (شاید فقط مربوط به لحظه‌ی نگارش اون متن).
      فرض کن برای یک نفر از کل اشعار حافظ فقط این ابیات را بخوانیم:
      شرابی تلخ می‌خواهم که مرد افکن بود زورش
      که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

      کمند صید بهرامی بیفکن جام می بردار
      که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

      منصفانه نیست که بگوییم حافظ احتمالاً فردی بدبین یا پوچ نگر بوده است یا دنیا را تلخ می دیده و …
      چون همین حافظ است که جای دیگر، با قدرت در برابر همین جهان می‌ایستد و می‌گوید که حاصل نیست زبونی چرخ فلک را بپذیرد و چرخ بر هم زند ار غیر مرادش گردد!

      اینه که به نظم میشه در مورد “بار منفی داستان گرگها” صحبت کرد اما اینکه “مدل ذهنی نویسنده‌ای که در زندگی فمینیستی خود، همه رو گرگ صفت می‌دیده…”، به نظرم تعمیم خیلی بزرگی در پشت این قسمت از تحلیل، پنهان شده.

      البته طبیعتاً اگر تمام آثار یک نویسنده رو بخونیم، احتمالاً مخرج مشترک اون آثار بتونه نشانه‌های بیشتری از مدل ذهنی اون فرد رو آشکار کنه.
      مثل مهدی اخوان ثالث که وقتی کتیبه و قاصدک و قصه ی شهر سنگستان و اشعار زیبای دیگر این مرد رو می‌خونیم، می‌بینیم که “م.امید” محبوب ما، طعم تلخ “ناامیدی” رو خیلی تجربه کرده.
      اگر چه حتی در آنجا هم هنوز می‌توان گفت که ما مدل ذهنی حاکم بر فضای شعر م.امید رو می‌شناسیم. چون در زندگی شخصی اون، ممکنه فضاهای دیگری حاکم باشه.
      این مسئله خصوصاً در فرهنگ‌های چندلایه‌ی جمع‌گرا بسیار رایجه که انسانها شکل‌های مختلفی از زندگی رو به صورت همزمان تجربه می‌کنند و هر لایه‌ای از احساس و نگرش خودشون رو برای بخشی از مخاطبان یا دوستان یا آشنایانشون، آشکار می‌کنند.

      Thumb up 74

      • حسن فرجی می‌گه:

        درود برشما
        بسیار عالی
        الان کامنت های دوستان تو متمم رو خوندم،پیشنهاد می کنم دوستانی که نخوندن حتمن،لطفا مطالعه ش کنن…
        خیلی از مواقع خوندن بعضی از جملات کافی نیست باید بحث و صحبت در موردشون انجام بشه که به واقعیت جان کلام نزدیک بشیم.

        Thumb up 2

  • جواد می‌گه:

    محمدرضای عزیز
    از اتفاق امروز هم من داشتم به همین فکر میکردم

    توی ذهنم این بود که برای رسیدن به هدفم حداقل چند بار باید شکست بخورم یا انتظار شکست داشته باشم.فک میکردم که اگر دوست دارم تا ده سال اینده ماهی ۸۰میلیون تومان در امد داشته باشم به پول الان و اینو از تولید هشت تا کالا یا خدمت که از هر کدوم ماهی هزار تا با حاشیه سود ده هزار تومن بفروشم، چندتا کالای اشتباهی را باید در موردش فکر کنم !
    گاهن توی حرفات یه سری شاخص های سنی میدی ( البته اونجور ک من فهمیدم) ، ک مثلن ادمی که از چهل سال گذشت باید به جای رزومه دادن باید به جایی برسه که رزومه از بقیه بگیره یا این که داستان درس و دانشگاه هر چی که هست قبل از ۲۴ سالگی بهتره تموم بشه و….

    فکر میکنم اون چیزی ک در آمد هشتاد میلیونی را از یه رویا یا ضرب و جمع به واقعیت میکنه یه جوری از همین معیار عددی هاست که پیش خودش ادم بگه من برای این جریان حداقل باید هشتاد بار شکست بخورم
    اینا راهمین جورنوشتم به قول خودت یه گپی زده باشیم :)
    چه قدر خوبه ک ادم میدونه میتونه اینجا بنویسه و بخونی، البته همیشه سعی کردم کامنتا را بخونم و ساکت و مصداق یاب باشم

    پ.ن.
    خیلی جالبه که اگه از ادما ده تا از این معیارای عددی بگیری میشه شناختشون، با همین عددا و سوالا…..

    Thumb up 4

  • الهام فیض الهی می‌گه:

    مدل ذهنی رو چی میسازه ?کی میسازه? خود این رویدادها روی مدل ذهنی ما تاثیر نداره?
    مشتاق شدم درس مدل ذهنی رو بخونم!

    Thumb up 3

  • سردار می‌گه:

    بنظر من حوزه ایه که خیلی بهش نیاز دارم، این مدل ذهنی.

    می خواستم یادآوری کنم پیشنهادی رو که تابستون خدمختتون ارائه کردم:

    * کاشکی یه چهارچوبی بود واسه فراگیری مطالب متمم، اینطوری بنظر می رسه اقیانوسی از مطالب ارزنده و بدردبخوره، ولی من به شخصه از ترس این که مبادا به ترتیبی که مد نظر طراحا بوده، نتونم جلو برم، کلا می ترسمو قید یاد گرفتنشونو می زنم، به امید روزی که یه دوره هایی باشه تو متمم که بر اساس اونا مطالب قبلی کاور بشه.

    * ولی مشتاقم بدونم که اگه به هر دلیلی قرار نیست این اتفاق بیافته، از یه جایی در متمم شروع کنم.

    Thumb up 3

    • حسن فرجی می‌گه:

      منم همین وسواس رو دارم ، اینقدر مطالب جالب می بینم که دوست دارم بخونم متاسفانه خیلی بی نظمم تو این قضیه و همش فکر می کنم موردی رو جا انداختم،البته پیام شخصی متمم خیلی به ایجاد نظم در خوندن مطالبم کمک کرده

      Thumb up 4

  • ali می‌گه:

    آشنا شدن با محمدرضا یک رویداد است اما لذت روزانه بردن از نوشته ها و متمم یک مدل ذهنی.
    محمدرضای عزیز ممنونم به خاطر همه تلاش هایت به خاطر همه چیزهایی که به ما یاد میدهی.

    Thumb up 8

  • محمد حسین هاشمی می‌گه:

    من داستان تلخ گرگ بودن را حداقل در ذهنم نمی بینم و رویای داستان پاییز را در سرم می پرورانم هرچند گرگ وار عمل کنم هرچند در واقعیت زندگی وحشی تر داستان گرگ ها باشد…
    پاییز از را می رسد، خیلی ها احساس افسردگی می کنند. آرزوهایشان را به زمستان گره می زنند و به جای برگ های پاییزی با اولین تگرگ ، به زمین می افتند. بسیاری هم دلخور از چند و چون زندگی پا روی برگ های خشکیده ای که میهمان زمین شده اند ، می گذارند و از شنیدن صدای خرد شدنشان لذت می برند.
    اما اندک مردمی هم هستند که نه با رسیدن پاییز افسرده میشوند ، نه از آمدن زمستان دلگیر. آن ها همان کسانی هستند که نیمه ی خالی هیچ لیوانی را باور ندارند، چون به یقین می دانند حتی آن نیمه هم پر ازهواست و پا روی هیچ برگ خشکیده ای نمی گذارند ، چرا که هرگز فراموش نمی کنند این برگ های خشکیده وبر زمین افتاده ، همان برگ هایی هستند که روزی به آن ها نفس بخشیده اند. کاش در گذر زمان حرمت و ارزش کسانی را که در جایی از مسیر زندگی با لطف و محبت و مهربانی شان راه سعادت را برایمان هموارتر کرده اند ، از یاد نبریم…

    Thumb up 4

  • محسن می‌گه:

    با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

    Thumb up 2

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *