آخرین سخنرانی

نه. این بار منظورم از آخرین سخنرانی، کتاب آخرین سخنرانی رندی پاش نیست که آن را در متمم معرفی کرده‌ایم. منظورم آخرین سخرانی خودم است. چند سالی است که هر سال در اواخر تابستان یا اوایل پاییر، یک سمینار برگزار می‌کنم تا دوستان و آشنایانم را ببینم و با هم حرف بزنیم. از تحول گفته‌ایم. از انتخاب. از مذاکره و امسال از رفتارشناسی.

در سمینارهای متعارف که ده یا بیست سخنران دارند و هر کس ده تا بیست دقیقه وقت دارد، نمی‌شود واقعاً حرف زد. آن هم برای من که نوشته‌های عادی وبلاگم هم چند هزار کلمه است و چند برابر عرف رایج نوشته‌های دیگران.

این بود که چند سال اخیر، در سمینارهای سالیانه هفتصد یا هشتصد نفر از دوستانم را جمع می‌کردم تا بتوانیم در کنار هم باشیم و در مورد یک موضوع، کمی دقیق‌تر و کامل‌تر (البته باز هم در حد محدودیت زمان سمینار) حرف بزنیم.

اما امسال سمینار برایم یک تفاوت بزرگ داشت. تصمیم گرفته بودم که برای آخرین بار، چنین سمیناری را برگزار کنم. شاید کار ساده‌تر این بود که این تصمیم را از قبل اعلام کنم و احتمالاً ثبت نام سمینار ساده‌تر و سریع‌تر انجام می‌شد و ابراز لطف‌ها هم به شکلی دیگر می‌بود. اما همیشه بر آن بوده‌ام که تا حد امکان، از زندگیم و تصمیم‌های شخصی‌ام، بهره‌برداری اقتصادی و تجاری نکنم. به همین دلیل شکل اطلاع رسانی سمینار را تغییر دادم.

در هیچ سایت و منبع خبری دیگری، برگزاری سمینار را اعلام نکردیم و در متمم و روزنوشته، بنر نزدیم. در شبکه های اجتماعی هم اطلاع رسانی نکردیم. فقط برای آنها که عضو متمم هستند، در ایمیل هفتگی اطلاع رسانی کردیم.

دوست داشتم سمینار امسال، بیش از آنکه یک سمینار باشد، یک مهمانی باشد و چنین هم شد. از پدر و مادرم هم خواهش کردم که بیایند و در کنارم باشند. همه‌ی آنها هم که آمده بودند دوست و نزدیک بودند. همیشه به تبلیغات عمومی بی‌علاقه بوده‌ام و ترجیح داده‌ام کسانی که در سمینارهایم شرکت می‌کنند، به جای اینکه صرفاً مخاطب باشند، آشنا باشند. دوست باشند. همراه باشند و این بار چنین شد.

شاید همین فضای دوستانه بود که وقتی در قسمت اول برنامه، یک ساعت و نیم، سیستم صوتی قطع بود، عزیزانم که نشسته بودند، با تمام وجود سکوت کردند تا بتوانم با فریاد زدن، صدایم را به گوش همه‌ی آنها که در سالن بودند برسانم و به جای اینکه گلایه کنند، تلاش کردند که فضا را آرام نگه دارند تا من و همکارانم هم بهتر برنامه را مدیریت کنیم.

در سمینار، توضیح دادم که چرا تصمیم گرفته‌ام که این آخرین سمینارم باشد. بخشی از دلایل را گفتم و بخشی را بعداً خواهم گفت. نمی‌دانم. شاید گاهی مهمان همان سمینارهای عمومی با بیست یا سی سخنران بشوم. اگر چه علاقه و سلیقه‌ام نیست. اما قطعاً دیگر سخنرانی انفرادی طولانی سالیانه به این شکل نخواهم داشت. ترک کردن بازی در زمان مناسب، انتخاب سخت و دشواری است و کسی که خود از انتخاب کردن گفته است، اگر نتواند در مقابل وسوسه‌ی ادامه‌ی بازی مقاومت کند، حق ندارد از تصمیم گیری و انتخاب در لحظات دشوار برای دیگران بگوید.

اسلایدها را در متمم منتشر کردم. عکسها و فیلم‌ها را هم در آینده – به سبک گذشته – منتشر خواهیم کرد.

اما در اینجا دلم می‌خواست چند تشکر کنم.

از همه‌ی هفتصد نفر دوستان عزیزم که از نقاط مختلف کشور آمده بودند و منت برسرم گذاشته بودند. از لطف و محبت بی‌دریغشان در پایان سمینار که چنان شرمنده‌ام کرد که نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. از عزیزانم که ده تا بیست ساعت،‌ از دورترین نقاط ایران، سفری زمینی داشتند و آمده بودند و وقتی به من می‌گفتند، نمی‌دانستم باید شاد باشم یا شرمسار.

از مهرداد شرافت و مسعود اصلانی‌فرد عزیزم که سرنوشت برنامه و کیفیت اجرای آن برایشان بسیار مهم بود. حتی بیش از آنچه برای خودم مهم بود. بودنشان، تخصص‌شان، محبت‌شان و مهربانی‌شان سرمایه‌ی من بوده و هست و همیشه مدیون‌ لطف‌شان هستم و دست‌شان را با غرور و افتخار می‌بوسم.

از ماندانا کافی و علی حکیم الهی و تیم حرفه‌ای آنها که همیشه کنار من بوده‌اند و جزییاتی را می‌بینند که هیچکس نمی‌بیند و به من توجهی را هدیه می‌دهند که کمیاب‌ترین منبع روزگار ماست و در سمینار در موردش حرف زدم.

از نرگس عزیزم که کارت پستال امسال من را هم مثل سال قبل طراحی کرد و برایش جان و دل گذاشت. از سعید عزیزم که بی مزد و منت محبت می‌کند و به تعبیر زیبایی که از خودش آموخته‌ام، “گدایی کردن دوستی‌اش” هم می‌ارزد و لازم است.

از علیرضا نخجوانی که این چند روز هم مثل همیشه در همه‌ی سختی و چالش‌هایی که داشتم کنارم بود و مراقب بود که همه چیز به خوبی مدیریت شود و خودش می‌داند که ارزش دوستی و محبت او برایم چقدر است. از امیر تقوی که همچنانکه قبلاً به او گفته بودم، می‌دانست بودنش و حمایتش و بازخوردهایش، چقدر برای من و همکارانم مهم است و هر آنچه را که داشت و توانست، خالصانه در اختیارم گذاشت. از پویا شفیعی که مثل سال قبل و مثل همیشه کنارم بود و به مرور محتوا و تنظیم ساختار محتوا کمک کرد و تا آخرین ثانیه‌ی قبل از اجرا هم کنارم ماند تا از درستی همه چیز مطمئن شود.

و از احمدرضا نخجوانی که دیروز مثل یک برادر، کنارم بود و وقتی که برق سیستم صوتی سالن قطع شد، از سیستم‌های برق اضطراری شرکت شاتل و همکاران متخصص خودش استفاده کرد تا بتوانیم برنامه را به خوبی مدیریت کنیم و ادامه دهیم که اگر جز این بود، برنامه متوقف می‌شد. چون من توان شش ساعت فریاد زدن نداشتم. هرگز و هیچوقت، نمی‌توانم محبت‌اش را جبران کنم. سهمی از لبخند همه‌ی آنها که رفتند متعلق به اوست. می‌دانم که به قول خودش، “لبخندشان را به دنیا نمی‌دهد”.

از شادی و سمیه‌ی عزیزم که همکارم نیستند و زندگی من هستند و وقتی فرسودگی و خستگی من را در تمام این ماه‌ها دیدند، لحظه‌ای که اعلام کردم این آخرین حضور جدی بزرگ عمومی من است، در کنار مادرم، در آن سالن هفتصد نفری تنها کسانی بودند که از روی رضایت، لبخند زدند.

و از تمام کسانی که برای من و بچه‌ها، هدیه آوردند و الان که اینها را می‌نویسم، هدیه‌هاشان را دور خودم روی زمین چیده‌ام و نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم.

در آینده – اگر عمری بود و خدا می‌خواست – سهم بیشتری از زندگی‌ام به دنیای مجازی منتقل خواهد شد و معدود جلسات آموزش تخصصی مدیریتی و مهارتی را هم، برای دانشجویان فعال‌تر متمم و در جمع‌های بسیار کوچک‌تر برگزار خواهم کرد.

(عکس اول از مجموعه عکس‌های زیر را، سجاد سلیمانی عزیزم در اکانت اینستاگرام خود منتشر کرده و از آنجا برداشتم)

سمینار رفتارشناسی در کسب و کار pic1 pic2

pic5

 

 

photo_3photo_2photo_1



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+364
  


196 نظر بر روی پست “آخرین سخنرانی

  • محمدجواد مقومی می‌گه:

    سلام استاد عزیزم.داستان خداحافظی لیونل مسی رو این روزها زیاد می شنوم و میخونم.شاید خیلی به فوتبال علاقه ندارید ولی چون از مسی یه پست تو این سایت هست میدونم حداقل اسمش غریب نیست برای شما. داستان از این قراره که لیونل مسی پرافتخار در عرصه باشگاهی و دارنده ۵ توپ طلای دنیا(بالاترین جایزه سالانه موجود حال حاضر این رشته)، تا حالا حتی یک جام هم با تیم ملی آرژانتین نتونسته کسب کنه.فشار خیلی زیادی هم از لحاظ روانی روش بوده تو این سال ها، به طوری که مردم آرژانتین اون رو گاهی بی غیرت میدونستن و میگفتن که چطور میشه کسی که تو باشگاهش بارسلونا یک تنه (به معنای واقعی کلمه) نتیجه بازی رو تعیین میکنه با اون مهارت فوق العاده ، نتونسته چنین تاثیرگذار باشه در تیم ملی که حتی منجر به یک قهر مانی هم نشه.کما اینکه چهار بار در فینال های مختلف رسیدند اما در گام آخر ناموفق و حسرت به دل ماندند. بعد از باخت اخیر که چند روز پیش اتفاق افتاد و باز هم در یک فینال دیگه ناکام موندند،مسی بعد از بازی به طور ناگهانی اعلام کرد که از بازی های ملی خودش رو بازنشسته کرده و دیگه قصد نداره پیراهن تیم ملی رو بر تن کنه.خبری که یک شوک به جامعه فوتبال جهان بود.از طرفی ایشون هنوز ۲۹ سالشه و حداقل با معیارهای امروز تا ۵ سال دیگه به راحتی میتونه به تیم ملی کشورش کمک کنه. خب از فرداش کمپین های چند میلیونی در فضای مجازی و در شهرهای مختلف دنیا را ه افتاد و مردم ازش خواستن که بمونه.حتی رییس جمهور آرژانتین هم رسما ازش خواسته که از تصمیمش برای خداحافظی از بازی های ملی صرفنظر کنه. اطرافیانش میگن مسی چند ماه قبل از اینکه اعلام بازنشستگی کنه بهش فکر کرده و تصمیمش عوض نمیشه و مصمم هستش با وجود همه این درخواست های بسیار زیاد. ببخشید طولانی شد عرضم با توجه به اینکه حتما خیلی چیزها هست که بر تصمیم ایشون تاثیر دارند و ما خبر ازشون نداریم طبیعتا و نمیتونیم دقیق نظری بدیم سوال من به طور مشخص این هست که این نقطه که احساس میکنه یک نفر که دیگه بسه و نمیخواد ادامه بده چه ویژگی هایی داره و آیا به نظر شما با همین اطلاعات کم از ایشون در چنین مواقعی برگشت از تصمیم درسته یا نه؟

    Thumb up 0

  • مرتضی می‌گه:

    سلام این سومین باره که دارم روی این پستت پیام میذارم و دلیلشم اینه که ی اتفاق جالب برام افتاد.
    حدود یک هفته ای هست که بعنوان روتین هر روز صبح قبل از انجام فعالیتهای شغلیم یک پارت از سمینار پیامها در مذاکره و یک بخش از سلسله مباحث مربوط به تسلط کلامی تورو دارم میخونمو میبینم. باید اعتراف کنم که لذتی که دارم از مباحث تسلط کلامی میبرم چند صد برابر سمینارته و اونم بخاطر اینه که دارم واقعا درک میکنم مطالبی که اونجا داره مطرح میشه و روی تمریناش کار میکنم و عالیه این.
    و اینکه باوجود اینکه سمینارت خیلی خوبه ولی فقط جالبه.
    تو کامنتای قبلیم گفته بودم که خیلی دوست دارم حضورتو تو سمینارای سالیانه حفظ کنی ولی الان…..

    Thumb up 0

  • mohamad li haghi می‌گه:

    سلام اقای دکتر خوشحالم که در کشور عزیزمهن منشا اثر خیرید

    Thumb up 0

  • امین می‌گه:

    جناب شعبانعلی عزیز
    دیروز که اجرای بی نظیر شما را در برنامه ایران شهر دیدم واقعا شکه شدم! میدانید کجا احتمالا!! همانجا که گفتید ” الان که ۳۶-۳۷ ساله شدم” هنوز شک دارم که درست شنیده ام. واقعا سن شما اینقدر کم است و در این سن به این مرتبه علمی رسیده اید؟ ولی خوب جواب خودم را خودم می دهم وقتی موی سفیدتان را می بینم دیگر حرفی ندارم
    واقعا چطور می شود که یک نفر در این سن به چنین جایگاسی برسد؟ برای من که در سن ۳۳ سالگی هنوز نتوانسته ام ده ها ایده پول سازم را به پول تبدیل کنم خیلی سخت است و حسودی به همراه دارد که واقعا چطور می شود یک نفر در این سن به این همه تجربه و دانش برسد؟ واقعا چطور می شود؟ مدتی زیادی نیست که با شما و وبسایت های خوب شما آشنا شدم اما در همین مدت کم چقدر از شما و دوستانتان یاد گرفته ام. شاید روزی یکی از آرزوهایم که دیدار با شماست محقق شود.
    هنوز از شک برنامه دیروز در نیامدم الان مطلب خداحافظی شما را خواندم. چرا ؟ واقعا چرا؟ باید دیگر سمینار نداشته باشید؟ برای من کنار آمدن با این که چرا با این همه تجربه کنار می کشید سخت است هر چند بودن در سمینارتان هم از نظر مالی برای مثل جک می ماند و منی که به دل خودم گفته بودم سه یا چهار سال دیگر میام و در همایشتان شرکت می کنم حالا باید مشت دیگری به شکمم بزنم!
    به هر حال امیدوارم روزی حضوری ببینمتان

    Thumb up 0

  • azar می‌گه:

    چقدر افسوس خوردم که نتونستم امسال تو جمع دوست داشتنی بچه های این خونه باشم… :(

    Thumb up 0

  • مریم ک. می‌گه:

    شما حرفه‌ای‌ترین آدمی هستید که من امکان ارتباط باهاش رو دارم. واقعاً نوشته‌ها چه در قالب روزنوشته، چه علم، و چه کامنت بسیار هوشمندانه هست، البته قطعاً زیبایی‌ش در صداقت و صمیمیت گفتارتون هست و نه رنِدی؛ چیزی که باعث میشه من به‌جز برای مطالب “رنگ‌ها” هم کامنت بنویسم. :)
    این رو نوشتم که بتونید مثل ماریتا از میان سایر مریم‌های عزیز هم‌خونه‌ای تشخیصم بدید. هرچند که هنوز منتظر یه نوشته‌ی رنگی دیگه هستم. اصلاً مگه زندگی بی‌رنگ میشه؟ مگه داریم؟

    البته یک راهنمایی دیگه هم میتونم بکنم، من همونم که توی اینستا تگ کردم شما و متمم رو، از شدت ناراحتی به‌دلیل تداخل ساعت دفاعم با ساعت سمینار… و متاسفانه سوءتفاهم شد مبنی بر اینکه من دارم کنسل می‌کنم از مجرای اینستا! خواستم از شما هم عذرخواهی کنم، همون‌طور که از شادی جان عذر خواستم.
    ولی هدف خودم برای خودم از گذاشتن اون پست انقدر روشن بود که یک درصد احتمال نمی‌دادم دوستان متممی من رو در دسته‌ی افراد بی‌ملاحظه حساب کنن (که پیام کنسل کردن رو بخوام از مجرای غیر رسمی به گوش شما متممی‌های عزیز برسونم!)
    البته شما لطف کردید و حق داشتید. سوءتفاهم به‌علت ضعف کانال ارتباطی بود.

    به‌هرحال خواستم عذرخواهی کنم به‌خاطر اختلال پیش‌آمده.

    با اینکه من نتونستم در آخرین سمینارتون شرکت کنم، ولی بسیار خوشحالم که این خونه‌ها هستن برای استفاده کردن از نوشته‌هاتون.

    ممنون به‌خاطر خوب کردن حال مخاطب‌ها.
    لحظه‌هاتون خوش و پر برکت

    Thumb up 0

  • زهرا می‌گه:

    محمد رضا عزیز
    سلام.محمد رضا عزیز من این روزنشته تو رو خیلی دیر دیدم اما روز تولدت خوندمش منم مثل خیلیهای دیگه همان طور که قبلا هم گفتم به خاطره از دست دادن فرصت حضور در سمینار تو و دیدن دوستان متممی خودم بسیار ناراحتم اما زمان رو نمیشه به عقب برگردوند و خوشحالم که تو متمم و دیگر شبکه های اجتماعی کنارمون هستی و از تجربیاتت استفاده میکنم و امیدوارم روزی برسه که افتخار ملاقات شما رو داشته باشم ممنونم از کتابهایی که معرفی میکنی و خوشحالم که هستی و تو بهتر شدن سبک زندگی همه ما کمک میکنی. تولدت مبارک با ارزوی بهترینها برای تو.

    Thumb up 0

  • فرشته تيموري می‌گه:

    سلام
    خیلی حیف شد که نتونستم سمینارتون رو شرکت کنم با گذشت چند هفته از سمینارتون من همچنان حسرت اینو می خورم که چرا در سمینارتون حضور نداشتم با وجود اینکه حضور نداشتم اما اون روز بی صبرانه منتظر بودم سمینار تموم شه و دوستان عکس بذارند …
    تمامی عکس هایی که از سمینار تو متمم گذاشتید رو بار ها و بارها نگاه کردم حس خیلی خوبی به من میدن خیلی جالبه که تقریبا چهره خیلی ها برام آشنا بود چون تقریبا همه آنها رو تو پیج شما دیده بودم. اولین باری هستش که عکس هایی که مربوط به خودم نیس رو تک تک تو گوشیم سیو کردم و هر بار از دیدنشون لذت میبرم.
    یه چیزی دیگه هم که همیشه حسرتشو می خورم اینه که چرا انقدر دیر با شما آشنا شدم شاید اگر چند سال زودتر با شما آشنا میشدم خیلی چیزها تو زندگیم تغییر می کرد. چون توسط رادیو مذاکره متمم و … تغییرات بزرگ و مثبتی در زندگی من به وجود اومد.
    ممنون بابت تمامی زحماتی که میکشین.

    Thumb up 0

  • مهرنوش می‌گه:

    سلام، هرچند زمانی که صحبت از سمینار بود با خودم می گفتم که سال آینده حتما در سمینار شرکت می کنم و بعد ازینکه متوجه این تصمیم شدم که دیگه سمیناری درکار نیست، از تصمیم خودم ناراحت شدم، اما مطمئنا بهترین تصمیم رو برای خودت گرفتی و ازین بابت که احساس خوبی داری خوشحالم
    واقعا از خوندن شته هات لذت می برم، همیشه از دیدگاه و نگاهت به مسائل لذت می برم، نگاهت یه بعد جدید رو بهم نشون میده که شاید ازم پنهون بوده،

    Thumb up 0

  • پسرک خامه فروش می‌گه:

    محمدرضای عزیزم…
    نمیدونم چرا احساس شرمندگی دارم بهت!خودم فکر میکنم بخاطر قدرناشناسی م نسبت به زحماتی که تو و تیمت برام میکشی باشه. :(
    یکی از دلایلی که آخر سمینار دوست داشتم سرپا ساعت ها به ادامه تشویقت ادامه بدم، شاید همین بود.
    از خدا میخوام محمدرضا که یاورت باشه تا با تلاشی که همیشه داری تنها حس درونت، حس رضایت قلبی باشه.

    راستی! یعنی یه مسلمون پیدا نشد اون مشت هایی که بهم زدی رو ثبت و ضبط کنه؟! 😉

    Thumb up 3

  • azita می‌گه:

    سلام استاد ودوست خوبم که من شما رو میشناسم و دوست نادیده مشترک من وهمسرم شده اید ودر این دنیای پر هیاهو وپر اضطراب از شما وسایت عالی متمم که دانشگاه واقعی من هست کمک فراوان میگیریم که زندگی رو در همه ابعادش مدبربت کنیم.با همه علاقه ای که به شرکت در سمینار داشتیم نتوانستیم شرکت کنیم وحالا هم که فهمیدم آخرین سمبنار تون بوده خیلی افسوس خوردم که نتوانستیم شرکت کنیم.ولی خوشحالم که در این دنیای شلوغ پلوغ شما وتیم دانشمندمتمم رو پیدا کردم .هرجای این کره خاکی باشید سلامت وموفق وشاد باشید وبه کمک امواج اینترنت ما رو همچنان دریابید.

    Thumb up 0

  • شاهین سلیمانی می‌گه:

    سلام محمدرضای عزیزم…
    اینقدر درگیر جشن سیمرغ دوستی و صلح بودیم و برنامه هاش و یک فیلم کوتاه ، که نرسیدم حتی ایمیل ها م را چک کنم ! …
    من حتی نمی دونستم که این جشن هست ! ( عجب متممی هستم من :)) )
    با اینکه دوست داشتم باشم …همزمان دلم می گیرد….اما خوشحال که به فضای مجازی آمدی و تصمیم گرفتی اینجا بیشتر باشی…اینطوری تمام جهان را ساپورت می کنی … و همه ازت برخوردار می شن …
    من بهت احسنت می گم …اگر در زمینه ی کارهای تصویر برداری و اینهات خواستی ورود کنی ، ما در خدمتیم این کار را خودم
    اگر خواستی ، فیلم کوتاه هامون را که بخش جشنواره فیلم کوتاه هم رفته برات می فرستم …
    فکر نمی کنم کسی باشه که مثل ما پیشینه ی هنری ( با این فرم داشته باشه ) و همزمان بحث ها و فایل ها و نوشته هات را هم قورت داده باشه…غیر ازاینکه ما کار رابرای کار انجام میدیم …برای مهمترین چیز فرم هنری کاره ، نه مبلغ دستمزد…
    خلاصه خواستی ، بهم خبر بده …

    Thumb up 0

  • حسین یحیی زاده می‌گه:

    سلام محمد رضای عزیز
    ممنون از سمینار خوب و یاد ماندنی ات. دلایلت را درک میکنم. من همیشه خیلی از پدیده ها رو با تمثیل بیان میکنم. حس میکنم در مقام مقایسه با یک تیم فوتبال حرفه ای که هم مربی هستی و هم بازیکن، در شرایط اوج خودت داری به عنوان بازیکن خدا حافظی میکنی…اما به عنوان مربی میخواهی خیلی پر رنگ و تخصصی تر عمل کنی و حتی مربی پروری کنی، من این جوری حس کردم و به تصمیم قشنگت احترام میگذارم…اما حیف که در مملکت ما از این دست مهربونی هایی که تو و تیم صمیمیت به ما دادید اونقدر کم هست که آدم دلگیر میشه از ترک این فضایی که به وجود آوردی، با این وجود ایده قشنگ تیم های کوچک ۱۰-۲۰ نفره ات را بسیار می پسندم اما حیف که من و امثال من سهمی در آن نخواهیم داشت. اما برای اون تیمی که همراه تو هستند خوشحالم چون بی شک خیلی لذت خواهند برد از تجربه با هم بودن در کنارت را. به هر حال اگه گروه های خاصی تشکیل دادید برای تجربه های جدید علمی یه نگاهی هم به شهرستانی های علاقمند هم بیندازید. به خاطر همه خوبی هات و بویژه تواضع ات ممنونم از تو.

    Thumb up 1

  • حسین فرخی می‌گه:

    خیلی دوست داشتم امسال بیام. همت نکردم و اینطوری شد که هنوز دوست مجازی من هستی. حالا هم که به قول حافظ: دل از من بردی و دیگه روی هم که دیگه نهان کردی!

    میخاستم ازت بخام که بیشتر روزنوشته بنویسی قوانین زندگیت رو بارها خوندم و دارم به کار میبندم. خصوصا اون یه گام بیشتر. و قسمت اول قوانین زندگیت.

    دوست عزیزم، لطفا بیشتر روزنوشته بنویس. روزنوشته هات نقشه ی راه و استراتژی منو برای تحصیل در مقطع ارشد عوض کرد و باعث شد دیدم نسبت به “صنعتگر عمل گرا” و “دانشگاهی نظریه پرداز” عوض یا بهتر بگم اصلاح بشه
    دوست عزیزم، لطفا بیشتر روزنوشته بنویس! چیزایی که من تو تلویزیون میبینم و تو توی خشت خام میبینی رو بیشتر بگو!!

    الان هشت ماهه که میشناسمت و فقط گوش میکنم و میخونم. این هم اولین کامنتمه! :) خوشحالم از آشناییت!

    Thumb up 6

    • حسین جان.

      کمتر چیزی در دنیا هست که به اندازه ی خوندن کامنت تو و بچه‌ها خوشحالم کنه.
      من عاشق خواندن هستم و بخش عمده‌ای از روز و زندگی‌ام به خواندن می‌گذره. کتاب و مجله و مقاله و هر چیزی که در قالب کلمه در آمده باشد.
      اما کامنت، یکی از ارزشمند‌ترین خواندنی‌هاست. چون یک دوست مشخصاً آن را برای تو نوشته.
      ارزش این چند سطر کامنت تو از بیش از یازده میلیون کلمه‌ای که تا این لحظه در فضای مجازی نوشته‌ام و صدها هزار کلمه‌ای که در قالب ده‌ها کتاب و مقاله تالیف کرده‌ام بیشتر است.
      چون من برای جمعی از مخاطبان می‌نویسم و کسی مثل تو، لطف می‌کند و برای «من» می‌نویسد.
      نمی‌توانی لذت چنین توجهی را تصور کنی در دنیایی که اکثر ما، فرصت توجه به خود را هم از دست داده‌ایم…

      قربان تو
      محمدرضا

      Thumb up 22

  • نیکادل می‌گه:

    جالبه که اولین سیمناری که شرکت کردم آخریش هم بود…به هر روی خاطره بسیار خوبی رو برامون رقم زدین.جدای از اینکه اینجا و هرجایی که مجازی حضور داشته باشین کلی انرژی و اثر گذارید ,حضور فیزیکتون اثر خاصِ خودش رو داشت.
    :)

    Thumb up 0

  • خط سوم می‌گه:

    با سلام و تشکر از محمد رضای عزیز و همکاران خوب متمم
    من تو زندگی خیلی افسوس چیزی رو نخوردم، اما امروز افسوس بسیار زیادی برای من باقی خواهد ماند…

    Thumb up 0

  • آیدا آفرینش می‌گه:

    سلام و درود بر شما
    جناب آقای شبانعلی،
    چند ماه است که کارهای شما را دنبال میکنم و سایت شماره را به واسطه یک اتفاق شناختم وشمارا. در کلاس یکی از زبان آموزان موضوع ارایه اش در مورد MBTI بود. از اونجایی که من با این تست آشنایی داشتم پیگیری کردم و به فایل صوتی مذاکره شما با اون شخصی که در این مورد در شیراز سخنرانی کرده بودن رسیدم. و این شد سر آغاز متممی شدن من. دست نوشته های شما رو می خونم و فایل های صوتی شما رو همیشه با گوش جان نیوش میکنم. شما نقطه تحول در زندگی من را ایجاد کردید نه فقط به خاطر مطالبی که ارایه می دهید نه… به خاطر نحوه ارایه که کسی جایی در این دنیا هست که با عشق بدون چشم داشت دانشش را با دست و دلبازی در اختیارمان میگذارد. شرکت در سمینار شما در برنامه آینده ام بود اما میسر نشد. اما افتخار شاگردی شما همیشه بر سینه ام آویخته. از بودنتان سپاسگزارم.

    Thumb up 0

  • مژگان می‌گه:

    سلام استاد و معلم گرامی
    چند مدتی هست که عضو متمم هستم و نوشتهای شما و دوستان رو هر روز دنبال میکنم و از عمق دلم میخونم و لذت میبرم .انرژی وصف نشدنی که از نوشته ها دریافت میکنم قابل وصف نیست .افسوس میخورم که شاید بهترین فرصت زندگیم رو که شرکت در سمینار شما بود و دیدار شما از نزدیک ,و جز ارزوهام بود از دست دادم . ولی ناامید نیستم چرا که انسانها با امید و ایمان زنده اند . پاینده باشید استاد عزیز

    Thumb up 0

  • مهدی می‌گه:

    ترک کردن بازی در زمان مناسب، انتخاب سخت و دشواری است و کسی که خود از انتخاب کردن گفته است، اگر نتواند در مقابل وسوسه‌ی ادامه‌ی بازی مقاومت کند، حق ندارد از تصمیم گیری و انتخاب در لحظات دشوار برای دیگران بگوید.
    سلام گلم دوست دارم اگ امکانش هست درمورد این جملت بیشتر بفهمم

    Thumb up 0

  • محمد می‌گه:

    محمدرضای عزیز من در سمینار حضور نداشتم ، ولی کاش دلایلی را که برای حضار بیان کردی برای ماهم مینوشتی ،همیشه در ذهنم اینطور میپنداشتم که محمدرضا رازهایش را بیشتر در نوشته هایش فاش میکند ،همین عامل باعث میشود که من از ابتدا تا انتها نوشته هایت را با انگیزه ای مضاعف دنبال کنم.

    Thumb up 3

  • هدیه می‌گه:

    آقای شعبانعلی عزیز
    مثل همیشه‌ی زندگیم این بار هم دیر رسیدم اگرچه که خیلی خوشحالم که بالاخره رسیدم، دیدار شما از نزدیک برای من توهم و رویایی بیش نبود و نمی توانم تصور کنم انسانی مثل شما دربند پول نباشد! (البته این صراحت لهجه را ببخشید، چون عموما قیمت آدمهای مطرح نجومی است و به هیچ وجه هم حاضر به گذشت از حقوقشان نیستند) ولی با چیزی که در سمینار تعریف کردید که از دویست به پنج رسیدید برام خیلی جالب و دور از ذهن بود.
    خیلی خوشحالم که حداقل در یک سمینار، شما رو حضورا ملاقات کردم و البته متاسفم از اینکه دیگر چنین اتفاقی نیفتد. صدالبته که به شما و صحت تصمیم‌گیری‌های شما اعتماد دارم و برای آن ارزش و احترام قائل هستم. امیدوارم روز به روز موفق تر و در سلامت و شادی باشید.
    حضور و دوستی شما برای تک تک ما بسیار مغتنم است حتا اگر مجازی باشد… :)

    Thumb up 2

  • Ali می‌گه:

    حسرت اینکه نبودم و امید آنکه در جمع های خصوصی تر محمد رضای دوست داشتنی باشم

    Thumb up 0

  • امیررضا بنی کمالی می‌گه:

    سلام
    محمدرضای عزیز ابتدا به رسم ادب از تمامی زحمات شما٬ همکاران و دوستانتان و تیم بسیار توانمند و حرفه ای برگزاری نهایت سپاس و قدردانی را دارم. بعد از آن هم از خانواده متمم سپاسگزارم که آنچنان شب به یاد ماندنی را برای من ساختند. شبی که موضوع صحبت من با هرکسی در این روزهای پس از سمینار است. شبی که قطعاً سال‌ها بعد برای کوچکترها و آشنایان آن روزهایم با افتخار بارها و بارها تعریف خواهم کرد.
    تا روز سمینار علی رغم همه ارادت و علاقه ام خودم را یک مخاطب متمم و سایت شما می دانستم. اما امروز متمم برایم دوستی شده که اگر یک ساعت را بدون او بگذرانم دلم برایش تنگ می شود. حتی الکی هم شده صفحه اش را روی موبایل باز می کنم و موبایل را کنار دستم می گذارم. اکنون روزنوشته ها و متمم برایم دیگر محل یادگیری نیست. افسوسم از این است که چرا اینقدر دیر در آخرین سخنرانی با شما و متمم آشنا شدم و افتخارم این که حالا اگر قابل بدانید دوستتان هستم. نمی دانم بالاترین روش ابراز علاقه و احترام چیست اما من دست شما و همه تیم متمم را با ارادت کامل می بوسم تا بالاترین احترام و علاقه ام را به شما ابراز کنم.
    به امید روزی که همراه شما باشم.

    Thumb up 2

  • Nafise lesani می‌گه:

    ممنون از نوشتتون و تشکرهای زیباتون
    مثل همیشه در کنار یک متن زیبا و خالصانه تشکر هم ، مطلب برای یادگیری دارین که اشاره به قدرت انتخاب در شرایط سخت کردین و عالی بود، تشکر زیباتون از دوستانتون عالی و مثال زدنی است
    تبریک میگم از صمیم قلب به روح بلند و قلب بزرگتون که با وجود اینهمه علاقه و اشتیاق بسیاری از افراد به شما همچنان بزرگوارانه و متواضعانه با وسعتی در روحتون ادامه میدین! من لذت و هیجان و جذابیت دیدن شما و مصاحبت حضوری با شما رو بعنوان آدمی که لذت میبردم از روانی و شیوایی نوشته هاشو به وجد میامدم بارها ازون رو در پارسال شب قدر در برنامه دکتر شیری تجربه کردم و میفهمم که مهمانهای شما در این سمینار از چه هیجانو لذت و شعفی حرف می زنن.
    پیروز و پایدار و وسیع باشین تا همیشه

    Thumb up 1

  • سعیده امیری می‌گه:

    خدا رو شاکرم که تونستم در همایش حضور داشته باشم.

    به واسطه ی کار علمی پژوهشی که انجام میدم در همایش های زیادی شرکت کردم، اما…

    اما احساس ویژه ای رو که در این همایش تجربه کردم در هیچ کجای دیگه نداشتم،

    *_ محمدرضا خیلی برام عجیب بود که وقتی شما اومدی روی سن و سخنرانی رو شروع کردی (من اولین بار بود که در سمینارهای شما شرکت میکردم و متاسفانه سعادت حضور در کلاسهاتون رو هم نداشتم)؛ انگار که شما یکی از بستگان و یا نزدیکان من بودید؛ خیلی برام جالب بود این همه احساس آشنایی و نزدیکیِ واقعی…البته سالهاست که مطالبتون رو دنبال میکنم ، از اون سایت قدیمی که شکل دفترِ سررسید بود و چقـــــدر دوستش داشتم تا فضای جدید، ولی باز هم مطمئنم این دلیل نمیشه، فکر میکنم نیت خالصِ شماست که معجزه میکنه.

    *_ در مورد شرکت کنندگان همایش هم دقیقا همینطور بود، مطمئنم یه انرژیِ فوق العاده عمیق و خالص همه رو به هم پیوند داده بود، اکثر شرکت کنندگان انگار با هم آشنا بودیم، آشنای قبلی، همه به هم لبخند می زدیم از روی خلوص و شاید دونستن خیلی مطالب و خیلی چیزها، شاید رازهای مشترک، شاید درد ها و نیازهای مشترک،
    میدونی اینقدر هدف همایش پاک و سالم بود که سلامت محیط به آدم منتقل میشد،
    حتی این شباهت ها تا حدی در هیات ظاهری هم وجود داشت. (جالبه نه؟)

    *- زمانی که تشویق می کردیم واقعــــا از اعماق وجود تشویق می کردیم، واقعا تمام وجودمون فریاد میزد که ممنونیم ازت محمدرضا، ممنونیم ازت به خاطر همه ی تلاشهات، تلاشهای بی منت و خالصانه ای که برای اعتلای سطح فکر و زندگی انسانها داری و ما این رو از اعماق وجود می فهمیم، فرق صداقت رو از دروغ و ریا میفهمیم..

    *- این انرژی قوی و مشترکِ اون تعداد آدم مشتاق و با انگیزه؛ فوق العاده بود و مثال زدنی، من تا حالا در هیچ همایش علمی دیگری تجربه ش نکرده بودم…مطمئنم حس خوب ما به شما هم منتقل شده، خداکنه شده باشه

    باز هم ممنونیم ازت محمدرضا، ان شاء الله همیشه سلامت باشی و خدا یاور و پشت و پناهت باشه.

    به امید اینکه باز هم حضورا شما رو ملاقات کنیم.

    Thumb up 11

  • محمدرضا می‌گه:

    سلام محمدرضا جان
    واقعا خیلی دوست داشتم در این سمینار باشم و نشد و با اعلام اینکه این آخرین سخنرانی بوده متاسف شدم و بعد از عکسها تیتر پست قبلت توجهم را جلب کرد

    عمر محدود است و فرصت ها محدودتر…

    Thumb up 1

  • عطیــــــــــــــــــــــــــه می‌گه:

    به لطف یکی از همون سمینارها با ۳-۴ تا سخنران که دقیقا یادمه همه بخاطر شما امدن و بخاطر کم بودن وقت شما، آخر سر با ناراحتی رفتن ، تونستم از نزدیک ببینمتون
    «دیدنتون از نزدیک فرق داشت …»
    خیلی دوست داشتم امکان این بود که میتونستم تو همــــــــــــــــــــــــــه ی سخنرانیاتون شرکت کنم و لذت ببرم ولی نشد که بشه یعنی اجازه ندادن که بشه
    بخاطر شما و چندتا استاد بزرگ مثل شما تصمیم داشتم حتما خودمو به هر نحوی آزاد کنم تا حداقل به علایقم نزدیک باشم
    الان من نمیفهمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم که دیگه سمینار ندارین یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    Thumb up 1

  • bagher می‌گه:

    چون دیگه از دست رفته
    افسوسشو میخورم.
    با این که این اگر آخرین نبود
    چیزی از ذهنم نمیگذشت.

    امان از دست ما آدما.

    Thumb up 0

  • رسول ايرانشناس می‌گه:

    محمدرضای نازنین
    قبل از خوندن این پست و مخصوصا در زمان برگزاری سمینار چقدر افسوس داشتم که امسال مجبور بودم که در روز سالروز تولدم – ۱۹ شهریورماه به دلایل شخصی و خانوادگی تهران نباشم و حضور در کنار تو و بهترین دوستان سالهای اخیرم رو از دست بدم . حتی امسال قبل از اینکه متوجه بشم که با اجبار بیرونی برنامه سالیانه تو رو از دست داده ام ، می خواستم هماهنگی کنم که همسر و پسرم نیز با حضوردر آخر برنامه سمینار ، علاوه بر دیدن روی نازنینت یه عکس یادگاری خانوادگی هم به اتفاق خودت و در صورت صلاحدید پدر و مادر مهربونت داشته باشن.
    چقدر خوب شد که این پست رو نوشتی و باعث شدی انرژی فوق العاده دوستان در کامنتها مقداری من رو آروم تر کنه .
    وقتی در میانه این پست به تشکیل جمع های کوچکتر و خودمونی تر اشاره کردی بیشتر خوشحال شدم .
    پایدار باشی و سربلند

    Thumb up 2

  • حامد می‌گه:

    معلم عزیز سلام
    راستش من خیلی به دکتر شریعتی علاقه دارم و امروز شما رو به نوعی ادامه ی ایشون میدونم. هر چند که مباحث متفاوتی مطرح میشه از “برای فراموش کردن” تا “روزنوشته ها” و “متمم” همه رو دنبال میکنم.
    محمدرضای عزیز پارسال که تو سمینارتون شرکت کردم با خودم فکر میکردم که چه اتفاق عظیمی داره میفته، اغلب اعضای متمم خودشون رو متممی میدونن، داشتم به میزان تاثیر گذاری حرف هات روی جامعه مون تو بلند مدت فکر میکردم.
    راستش سمینار امسال رو نشد که شرکت کنم، مطمئنم لحظه ای که بحث آخرین سخنرانی رو برای دوستانم مطرح کردی خیلیا اشک تو چشماشون جمع شد، همچنان که این اتفاق الان برای من پشت سیستمم افتاده.
    خیلی دوست داشتم لااقل سالی یکبار به این بهونه هم که شده معلمم رو از نزدیک ببینم، همراه آدمایی که کنارش و زیر سایش رشد کردن.
    دوست داشتم سالی یکبار متممی ها رو ببینم، ببینم که واقعی هستن و با دیدن شما و دوستان متممی انرژی بگیرم.
    معلم عزیزم ممنونم.
    این تشکره مدتها بود که تو دلم مونده بود. براتون آرزوی شادی و سلامتی دارم.

    Thumb up 3

  • محمدحسن بهرامی می‌گه:

    با سلام، می خواستم سوالی بپرسم

    نتایج پرسشنامه را در قسمت پایین آورده ام سوال من آیا این اعداد قابل تغییر هست ؟
    می دانم همان طور که محمدرضا گفت هر شخصیتی می تواند نوع دیگری هم باشد اما با آن شخصیت راحت نیستی و این هم می توان به اینکه شخصیت مثل عادت در مکانیسم های مغزی ما نفوذ کرده همان طور که می توان کاری را به عادت تبدیل کرد و بعد از مدتی راحت تر می شود آیا امکان داره با تلاش شخصیت را تقریباً تغییر داد (با نگاه تمرینی)

    من پرسشنامه را تکمیل کردم.نتایج آن به شرح ذیل است. البته این را هم بگم که خیلی محاسبه کردن اعداد دقت می خواست که من با اکسل انجام دادم اگر شخصی هم می خواست می توانم اکسل را برایش بفرستم به طوری که فقط لازم است در یک ستون وارد کند و محاسبه انجام می شود البته من بعد از چند دفعه دستی حساب کردم به خاطر اینکه می خواستم دقیق باشه در اکسل نوشتم

    O 99
    C 88
    E 85
    A 113
    N 134

    Thumb up 0

  • ماریتا می‌گه:

    سلام.من هم خیلی دلم میخواست شمارو از نزدیک ببینم ولی متاسفانه ایران نبودم.با این حال به شما و تیم حرفه ای تون که تمام تلاشتون رو کردید تا بهترین سمینار رو ارائه بدید خسته نباشید می گم.امیدوارم همیشه نور امید تو قلب تون روشن باشه هرجا که هستید و هرکاری که می کنید.
    راستی من به اسم خودم یعنی مریم کامنت میذاشتم ولی تعداد مریم ها خیلی زیاده برای همین تصمیم گرفتم یه اسمی بذارم که یه کم مشخص تر باشه.

    Thumb up 7

    • سلام مریم جان.
      جدای از لطف و محبتت در مورد سمینار، خواستم ازت به خاطر این تغییر اسم تشکر کنم. به خاطر اینکه وقتی اسم‌ها زیاد میشه من هم قاطی می‌کنم که کی به کیه (چون من هم مثل بقیه به عنوان بازدیدکننده میام توی سایت و کامنت‌ها رو می‌خونم) و مجبور می‌شم از دسترسی‌های ادمین استفاده ‌کنم و در قسمت Backoffice از روی ایمیل متوجه بشم که چه خبره.
      اینطوری منم دیگه تو رو با بقیه‌ی مریم‌های عزیز سایت قاطی نمی‌کنم. تو بنویس ماریتا و من می‌خونم مریم.
      راستی ماجرای زبان هلندی به کجا رسید؟ شاید هم وقتی ایران نبودی، هلند بودی.

      Thumb up 14

      • ماريتا می‌گه:

        سلام من فکر کنم برای بار سوم هست که جواب می دم اما احتمالا به دلیل مشکل نت کامنتم فرستاده نشده، یعنی یک درصدم فکر نمی کنم که کامنتم تایید نشده;)
        خیلی خوشحالم که کار کوچیک من تونسته کمک ناچیزی برات باشه. زبان هلندیم ذر حال حاضر در حد I am blackboard هستش :)) من مشکل اصلیم با تلفظ بعضی کلمات هلندیه، بعد از کلی تلاش کلی صداهای عجیب غریب درمیارم اما دریغ از شباهتشون به کلمه اصلی.
        کلی سوپرایز شدم که می دونستید دارم زبان هلندی یاد می گیرم، کلی فکر کردم که تو کدوم کامنت ممکنه لو داده باشم:D چقدر دلنشین حواستون به آدم هست:)
        راستی دقیقا زدید تو هدف، هلند بودم :)))

        Thumb up 1

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *