یک میز و سه فنجان

دو فنجان را با دقت روی میز روبروی هم گذاشت.

صندلی را عقب کشید و گفت: داغه؟ نمی‌خوری؟

تو همیشه منو گیج می‌کنی.

اگه کمی سرد بشه نق می‌زنی. اگه کمی داغ باشی اعتراض می‌کنی.

پاسخی نشنید.

آها! یادم افتاد. تو قهوه می‌خوری. آره. گفتی بودی که بین چای و قهوه، قهوه رو ترجیح می‌دی.

فنجان خالی سومی را آورد و با هیجان پودر قهوه‌ی فوری را در آب حل کرد.

دیدی سلیقه‌ات رو می‌دونم؟ دقیق می‌دونم

پاسخی نشنید.

سکوت کن. سکوت کن. اشکال نداره. من حرفم رو می‌زنم. بذار برات بگم امروز چه بلاهایی سرم اومد

چای را خورد و حرفها رو زد. صندلیها رو صاف کرد.

مثل دیروز و پریروز و هر روز.

سه فنجان را که تنها یکی از آنها خالی شده بود برداشت و رفت.

تا فردا عصر دوباره، داستان یک میز و یک نفر و سه فنجان تکرار شود.

three-cups-of-coffee

 

+146
  
فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال


81 نظر بر روی پست “یک میز و سه فنجان

  • سمانه گفت:

    می شود تنهایی بچگی کرد

    تنهایی بزرگ شد

    تنهایی زندگی کرد

    تنهایی مرد

    ولی قهـوه ی غروب هـای دلگیـر ِجـمعـه را

    که نمی شود تنهایی خورد…!

  • شارون گفت:

    سلامی دوباره،
    دوست عزیزی به جشنواره خیریه موسسه بهنام دهش پور اشاره کرده بودند(سایت آپارات) . با اجازه آقای شعبانعلی می خواستم از اینجا ، دوستان را به حضور در این جشنواره دعوت کنم.
    هدف : خرید دستگاه شتاب دهنده خطی ( بونکر) که توسط آن می توان انواع تومورهای سرطانی را نابود کرد. هزینه خرید دستگاه بیش از سه میلیون یورو است معادل ۱۳٫۵ میلیارد تومان و در صورت مشارکت، سهم هر ایرانی فقط ۲ هزار تومان .
    زمان: ۶ تا ۹ اسفند ماه – از ساعت ۱۰ صبح تا ۹ شب
    مکان : مجموعه تلاش – پایین تر از پارک وی
    این بیماری می تواند به سراغ هریک از ما بیاید، اما قابل درمان است.
    به امید دیدار

  • شارون گفت:

    سلام، اولین بار است که به این سایت آمدم و این نوشته توجهم را جلب کرد.یک میز و سه فنجان می تواند روایتگر یک انسان امیدوار باشد که به بازگشت دوستی که به هر دلیل از او دور است ، امید دارد. این می تواند بد نباشد مشروط بر آنکه آن دوست یک خاطره خوب در ذهن ما باشد و زندگی ما نیز جریان داشته باشد. ماندن در گذشته ای که شاید خوشایند هم نباشد بسیار دردناک است.
    فکر می کنم در اینجا بتوانم مطالب جالب و خواندنی داشته باشم. آقای شعبانعلی امیدوارم موفق و پیروز باشد.

  • shabnam گفت:

    سلام استاد
    ایامتون به کام
    توی آپارات خدایا تو بر کار خیرم بدار رو سرچ بکنید یه نگاه به کلیپش بندازید من نتونستم دانلود کنم به اشتراک بذارم صلاح دونستین به اشتراک بذارید
    خوشحال باشید و پاینده

  • صفورا گفت:

    هر خبر خوشی باشه میرم کنار قبرشون وقبل اینکه به زندها بگم به اونا میگم
    حتی دردها رو هم گاهی بهشون میگم
    آخه میدونم اونا همیشه بیاد من هستن وکمک میکنن
    اونا هستن فقط قراره من برم پیش اونا
    پدر ومادر عزیزم

    • آرام گفت:

      خدا رحمتشون کنه صفورای عزیز
      تو هم همیشه خوب و خوش باشی و از خبرهای خوب براشون بگی
      بردباری و آرامش برات آرزو دارم

    • پسرک خامه فروش گفت:

      خــــدا میدونه این نوشته داسـتان زندگــی چن نفر میتونه باشه…
      در پناه خــداونــدی باشید که تنـها اوســـت که باقیـــــــست…

    • نهال گفت:

      خدا رحمتشون کنه؛؛
      به راستی تسلی بزرگی است که کسی بتواند در زمان های درد و تنهایی و فراق، دست کم یک خاطره ی کامل درخشنده را به یاد آورد.((آندره موروا))

  • آرام گفت:

    گاه میکوشیم بسازیم
    نمیشود
    گاه میکوشیم نبازیم
    نمیشود
    اینگونه میشود که
    ناچار میگوییم
    بگذار نکوشیم
    شاید اینبار بشود
    شاید اینبار همه چیز خوب بشود…
    “آرام”

    این شعر و آهنگ برای هر کسی مثل خودم که به سرنوشت آدمی با یک میز و سه فنجان دچار گردیده شرح مناسبی است:
    شعر: مولوی
    آهنگساز: استاد همایون خرم
    خواننده: علیرضا قربانی

    نی حدیث راه پر خون می کند
    قصه های عشق مجنون می کند
    در غم ما روزها ، بی گاه شد
    روزها با سوزها همراه شد
    روزها گر رفت ، گو رو ، باک نیست
    تو بمان، ای آن که چون تو پاک نیست

    شمع و پروانه منم
    مست میخانه منم
    رسوای زمانه منم
    دیوانه منم
    یار پیمانه منم
    از خود بیگانه منم
    رسوای زمانه منم
    دیوانه منم
    چون باد صبا دربدرم
    با عشق و جنون همسفرم
    شمع شب بی سحرم
    از خود نبود خبرم
    رسوای زمانه منم
    دیوانه منم
    تو ای خدای من
    شنو نوای من
    زمین و آسمان تو
    میلرزد
    به زیرپای من
    مه وستارگان تو
    میسوزد
    به ناله های من
    رسوای زمانه منم
    دیوانه منم
    وای از این شیدا دل من
    مست و بی پروا دل من
    مجنون هر صحرا دل من
    رسوا دل من

    لاله ی تنها ، دل من
    داغ حسرت ها ، دل من
    سرمایه ی سودا ، دل من
    رسوا دل من ، رسوا دل من

    خاک سر پروانه منم ، خون دل پیمانه منم
    چون شور ترانه تویی ، چون آه شبانه منم
    رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
    رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

  • هومن رهبری گفت:

    اثر انگشت‌هایِ ما، از قلب‌هایی که لمس‌شان کرده‌ایم، هیچ وقت پاک نمی‌شوند!

    چارلز بوکفسکی

  • ليلا (تبريز) گفت:

    این متنو خوندنی تصور کردم این دیالوگ تو یه فیلمی باشه و شما بازیگرش باشین،چه خوب میشه.
    بازیگرم باشین موفق میشین.

  • مهدی گفت:

    با سلام
    دوست واستاد بزرگوار جناب شعبانعلی،این مطلبی که مینویسم به درست بودنش ایمانی ندارم به تنها چیزی که ایمان دارم خودمم و بس یعنی خودمو بهتر از هر کسی میشناسم.اینکه ماها تو روزمرگی مون با تعهد کاری که داریم همیشه با عزیزانی سرو کار داریم که بخاطر شغلمون باید به اونا چیزهایی بفروشیم که دقیقا میدونیم چی میخوان ،وقتی من تنها از خودم راضی میشه که بهشون همون کالایی رو میدم که انتظار دارن اما نمیدونم چرا بین تعهد کاری و من تنها هیچ وقت آرامشی که خواهانشم بوجود نمیاد.

  • محمد علی اقبالیان گفت:

    سلام
    استاد عزیز منتظر مطالب بیشتری از شما هستیم استفاده کردیم خسته نباشید

  • محمد علی هشیار گفت:

    محمد رضا نمیدونم تو نیایشت چیا هست
    اما یه جمله رو هم از من اضافه کن
    همین که ادم سالمه نفس میکشه راه میره میخنده گریه میکنه و
    و محتاج این نیست یا این قدر ناتوان نشده که محتاج این باشه که حتی لیوان اب رو از هم دست دیگران بگیره
    اون روز زیبا ترین روز زندگی هست
    این رو خاله و دایی من میگفتن
    جفتشون تا مغز استخون فلج هستن با این که ۴۰ سالشون هست
    از بیماری ms رنج میکشن
    تنها تصویر روزانشون بیدار شدن و نگاه به سقف دیوار هست
    حتی اگه کسی فرصت نکنه تا ۳_۴ روز حتی نه غذا نه اب و نه کسی میتونه تمیزشون کنه

    یادت باشه شب یلدا هم گفتم رفتم به دیدن مریض هایی که حالشون وخیم
    دعا میکنم همیشه به خاطر زنده کردن جلوی چشم بودن بعضی مسائل
    به جاده خاکی نزنم

    دوستت دارم هر روز شاد تر از دیروز باشی

  • دانشجو* گفت:

    هم غصه!
    من هم یک دوست داشتم که یک روز برای همیشه از دست دادمش! وقتهائی که دلم می گیره، به یاد گفتگوهای شبانه تو آموزشی و بعد هم خوابگاه دانشگاه، عکسش را می گیرم دستم و باهاش حرف می زنم.
    می گویم و می گویم و می گویم و او فقط نگاه می کند. البته او همیشه همینطور بود. دستش را می زد زیر چانه اش و با ته لبخندی تو صورتش فقط نگاهم می کرد تا من تمام حرفهایی را که تو دلم بود بزنم و خالی بشوم. حرفهام که تمام می شد چشمهایم را به دهانش می دوختم و او هربار بی هیچ قضاوتی ، دستی به شانه ام می زد و می گفت : همه چیز درست می شود مطمئن باش.
    به خودم می آیم و می بینم دلتنگی هام ، صورتم را خیس کرده. عکسش را می بوسم و می گذارم تو کتابخانه ، تا یک شب دیگر و یک دلتنگی دیگر…

  • بهنود گفت:

    شاید این سکوت مهلتی است برای یادآوری روزهای رفته ، حرفهای نگفته …
    بی آنکه چشمان پر از اشک او نگاهت کنند و صدای لرزانش، بغض فرو خورده را فریاد زند…
    شاید این سکوت فرصتی است برای یک تصمیم بزرگ…

  • Zahra گفت:

    من یه دوست ارمنی دارم که (به نظرم) انسان ترین آدمیه که تو دنیام میشناسم مسلمون نیست و شهروند امریکاست ولی میگه حضرت علی سامورایی زندگیشه کل نهج البلاغه رو هم حفظه
    آدم خیلی معروف و بزرگیه تو زمینه سازه و دوست داره بازسازی حرم نجف رو به زودی انشاالله انجام بده
    من اول بار که شما رو شناختم هی یاد ایشون میافتادم 🙂
    ولی قیاس اصلا درست نیست
    میخوام بگم هر آدمی ویژگی هایی داره که مخصوص خودشه و نمیشه تو کس دیگه ای پیدا کرد
    بخصوص وقتی کسی رو دوست داریم و از دستش میدیم که نباید دنبال ویژگی های اون تو کس دیگه ای باشیم و هی بخوایم اونی که دوست داریمو تو این آدم پیدا کنیم
    که حداقل به احساس خودمون خیانت نکرده باشیم
    اگه نمیتونیم برگردونیمش با خاطراتش زندگی کنیم نه که بریم سراغ یه آدم بی گناه دیگه

  • محسن رضایی گفت:

    …به سر چهار راه ک رسیدم چراغ قرمز شدو سرمو برگردوندم سمت چپ…یه آگهی ترحیم…

    سرمو برگردوندم سر جاش!

    با خودم فکر کردم هه…کسی چه میدونه این پسر ۱۵ سال با من دوست بوده….

    خبر مرگ دوسته دبیرستانمو چند روز پیش خواهرم بهم گفت.البته ۶ ماه پیش منو کشت و خودش مرد…

    سر دخالت زنش تو کارمون و خودش وو….

    یک لحظه ناراحت شدم موقع شنیدن خبر…موقع دیدن عکسش که تو یه عکاسی باهم گرفته بودیم هم چند قطره اشک ریختم…هرچند ازش بیزار شده بودم….

    داستان دو فنجان و یک نفر که یکیشو ریختم سر میزو….رفتم…چه سادس نوشتن…

  • رامونا گفت:

    سلام
    این دیدگاه بعضی از انسانهاست حتی وقتی تنها هستند با خودشان هم درگیر هستند و خودشان را دوست ندارند .
    یا همش نق می زنند یا کودک درون خود را خفه می کنند یادمان باشد که با خودمان خوب رفتار کنیم
    مرسی از مطالب جالب تان

  • آرام گفت:

    بیربط به این پست
    محمدرضا ممنونم خییییییییییلی
    فایل ۳۹ رادیو مذاکره ت فوق العاده خوب بود. کلیدی، جامع، پرنکته و کاربردی. بنظرم همه چیز رو با هم داشت. ممنونم ممنونم.

  • قاسم قهرمانی گفت:

    استاد ارجمندم
    از لطف و محبت حضرتعالی بی نهایت ممنونم.
    آنچه که در این یک سال از شما آموختم از آموخته های چندین و چند سالم ارزشمندتر است.
    خوب شد خودتان به نیایش صبحگاهی اشاره کردید.
    راستش خیلی وقت بود که می خواستم تقاضا کنم آنرا در سایت بگذارید
    اما خجالت می کشیدم مطرح کنم فکر می کردم یک مورد کاملاً شخصی است.
    برای همین خودم یک نیایش صبحگاهی برای خودم نوشتم.
    از تصاویر الهام بخش مخصوص خودم هم استفاده کردم.
    اما همچنان تشنه دیدن نیایش شما هستم
    اکنون که خودتان اشاره کردید بی قرار شده ام.
    خواهش می کنم اگر زمان برای ارائه صوتی آن کم است، هر چه سریعتر متن آنرا در سایت بگذارید.
    جسارتاً برای فایل صوتی بعداً هم می شود اقدام کرد.
    خیلی مشتاقم حتی اگر امکان داشته باشد همین امروز……شاید توقع زیادی باشد…….
    آرزوی سلامتی و شادی برایتان دارم

  • آذر گفت:

    سکوت کسی که دوستش داری خیلی سخته خیلییییییییی سخت و سختتر از اون اینه که هر چی بیشتر حرف بزنی اون ساکتر میشه!

  • zoorba.booda گفت:

    سلام استاد عزیز.وقت بخیر
    نوشته زیبایی بود.ممنون
    به نظر من تنهایی همیشه بد نیست.بیشتر کسانی از تنهایی گریزانن که از روبرو شدن با خودشون هراس دارن ولی باید بدونیم که راه پرورش درون قطعاً از تنهایی میگذره.
    شاید بی ربط نباشه که از زندگی دکتر عسگری درسی رو نقل کنم:
    -یاد گرفته ام که از حسود دوری کنم چون حتی اگر تمام دنیا را به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار و طلب کار خواهد بود.
    -یاد گرفته ام که با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه میکند.
    -یاد گرفته ام که با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش زندگی کند.
    -یاد گرفته ام تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم.

  • پرنیان گفت:

    خیلی قشنگ بود.گاهی هم اینطوریه که هر روز،هر سه فنجان خالی می شن ولی باز هم تو احساس تنهایی می کنی چون اونی که باید باشه نیست.راستی خیلی هیجان زده شدم از اینکه دیدم قراره متن نیایشتونو بذارین.من خیلی دعا کردن رو دوست دارم.

  • taha گفت:

    یه عزیزی میگفت تنهایی با جدایی فرق میکنه. تنهایی یعنی بی کس بودن و جدایی یعنی بی او بودن.

    من متوجه نشدم اون یه نفری که گفتین تنهاست یا جداست ؟

    ولی خدا کنه اون یه نفر تنها باشه ولی بی او نباشه که خیلی رنج الود.

    چند ماه پیش من بی او شدم در همان روز شما فایل صوتی گلاره رو روی سایت گذاشته بودید ( و من بی تو در تبعیدم … ) و کار من شده بود یک هفته عذاداری با صدای شما نمیدانم چه حس مشترکی بود که انگار شما تمام این کلمات را برای من نوشته بودید.

    دلم میخواهد از شما تشکر کنم و خواهش کنم باز هم بنویسید و باز هم برایمان دکلمه کنید

    • اگر یک روز یک ربع وقت کنم می‌خوام اون نیایشی رو که هر روز صبح قبل از بیدار شدن در بستر می‌خونم بخونم و بگذارم روی سایت. امیدوارم زود این فرصت پیش بیاد.

      • mina90 گفت:

        چقدر خوب میشه استاد 🙂
        من دکلمه مرگ رو هر بار گوش میدم ناخودآگاه این جملتون که یه جا میگفتید یه نیایش دارم که که هر روز برای خودم میخونمش (فکر کنم تو قوانین زندگیتون بود) برام تکرار میشه.

      • نرگس آزادي گفت:

        ماهم بیصبرانه منتظر شنیدنشیم محمد رضای عزیز ودوست داشتنی

      • سپید گفت:

        مشتاق شنیدنم،خیلی

      • حمیده گفت:

        دوستان لایک این جواب محمدرضا رو ببرید بالا!:D

      • کیان گفت:

        سلام.
        نمیدونم چرا برخلاف همه من میترسم از اینکه نیایش شما رو بخونم یا بدونم.
        چون مطمئنم بعدش یک هنگ اور و یک غلیان احساسی و هیجانی رو باید تجربه کنم که باتوجه به اینکه این روزا تازه با سایت شما آشنا شدم هنوز ظرفیتش رو ندارم .
        “و من میترسم از لحظه ای بعد و از این پنجره ای که به روی احساسم گشوده شد…”

        • شهرزاد گفت:

          … “می ترسم از لحظه بعد و از این پنجره ای که به روی احساسم گشوده شد …”
          یاد «سهراب سپهری» ِبه غایت دوست داشتنی، .. گرامی.
          ممنون کیان عزیز که منو یاد این جمله زیبای سهراب انداختی. این، برام یکی از محبوب ترین جمله های سهراب در شعرهاش هستش. و همچنین این یکی:
          “بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.”

          درضمن … من هم بیصبرانه منتظر نیایش محمدرضای عزیز هستم …:) )

          … ( ضمناً یه موضوع دیگه … برای اینکه نخوام یه کامنت جدا بذارم اینجا میگم: دوستان عزیزم … یه چیزی خیلی برام عجیب بووود … !! و هرکاری کردم نتونستم ازش بی تفاوت بگذرم… اینکه چرا ۱۱ نفر، با عواطف زیبای یک انسان، مخالفت کردن؟!! واقعاً چرا؟!.. اگه کامنت های پایین رو ببینین متوجه میشین… و میخوام به اون دوست عزیز این خونه، بگم : من به نوبه خودم به عواطف و احساسات انسانی تو ، و به اشک های ارزشمندی که هنگام خوندن این متن ریختی، سر تعظیم فرو میارم و ستایشش می کنم و امیدوارم جوری باشه که تو عزیز، دیگه هیچوقت با خوندن یکچنین مطالبی اشک نریزی و فقط با دلی گرم و شاد و پر از عشق بخونیشون.

          • مریم .ر گفت:

            شهرزاد عزیزم ممنونم بابت مهر و محبتی که به من داری. من به داشتن دوست پر از احساسی مثل تو افتخار میکنم.
            احتمالا این دوستانی که مخالفت کردن، نمیخوان اشک و ناراحتی منو ببینن. :).و من همینجا اعلام میکنم که حالم خوبه ولی غم و تنهائی دردناکی که تو این قصه ی کوتاه هست بدجوری دلمو به درد میاره.

      • Nima گفت:

        این بهترین خبری بود که میشد توی روزای پایانی سال شنید ، فوق العاده است .مرسی

      • سمیه(15) گفت:

        واااااای چه جالب…این شده بود دغدغه من که نیایش شما چیه؟میدونستم خیلی عمیق و آرامبخشه اما نمیدونم چرا ازشما تقاضا نکردم که بخونیدش…
        امیدوارم یک روز یک ربع وقت داشته باشید…

      • آزاده م گفت:

        چقدر خوب میشه قبل از پایان سال این اتفاق بیفته. سلامت و شاد باشید استاد مهربان ما.

      • عظیمه گفت:

        سلام.
        من نیز خوشحال شدم. فقط میشه یک خواهش کنم که بدون کم و کاست نیایش رو بخونید…
        چون میدونم که منیّت ای درش نیست و بسیار آموخته ها در آن هست…؛ پس لطف میکنید.

  • حمیده گفت:

    سلام
    اینجا میشه از فایل مذاکره گفت دیگه؟
    خیلی عالی بود، ممنون
    http://hamide25.blogfa.com/

  • نهال گفت:

    ببخشید که طولانیه:
    ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ؛؛ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ؛؛ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ؛؛
    ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﻧﯿﺴﺖ؛؛
    ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ؛؛ﻧﺎﻡ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺖ؛؛ﻭﻗﺘﯽ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ؛؛ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ؛؛ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ؛؛
    ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ؛؛ﺳﺮﺩﺕ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ؛؛ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺮﻑ؛؛ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﯾﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؛؛
    ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ؛؛ﺟﻬﻨﻤﯽ ﻧﺎﻣﺘﻌﺎﺭﻑ ﺍﺳﺖ؛؛ﺟﻬﻨﻤﯽ ﺑﺎ ﺁﺗﺶ ﺳﺮﺩ؛؛ﻣﯿﺎﻥ ﺷﻌﻠﻪ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﯾﺦ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ !
    ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻫﻮﻝ ﺁﻭﺭ ﺍﺳﺖ؛؛ﭘﺮ ﺍﺯ ﻇﻠﻤﺖ ﻭ ﻧﺎ ﺷﻨﺎﺧﺘﮕﯽ؛؛ﻣﺜﻞ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﻣﺘﺮﻭﮎ ﺩﺭ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﺟﻨﮕﻞ؛؛
    ﻋﺒﻮﺭ ﻧﺴﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻻﺑﻼﯼ ﻋﻠﻒ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺕ ﮐﻨﺪ .
    ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻭ ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺑﺮﯼ؛؛ﭘﺨﺶ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ؛؛ﺑﻪ ﺟﺎﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺮﻭﯼ؛؛ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﺳﻼﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ….
    ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻦ !
    ﺑﯿﺎ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺍ ﺑﮕﯿﺮ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﮑﺶ !ﺍﺯ ﮐﺎﻓﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺩ ﻭ ﻧﯿﺸﺨﻨﺪ؛؛ﺍﺯ ﮔﻠﻮﯼ ﺷﺐ ﻫﺎ؛ﺍﺯ ﮔﻞ ﻭ ﻻﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎ؛ﻣﻦ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ؛
    ﺑﯿﺎ ﻣﺮﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﻦ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ؛ﺑﯿﺎ ﻣﺮﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ !
    ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺩﺭﻧﮓ ﺩﺭ ﺳﻨﮓ ﺍﺳﺖ؛ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺁﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ؛
    ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ؛؛ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﭘﯿﺮﯼ ﺳﺖ؛؛ﺧﻤﯿﺪﻥ ﺗﮏ ﺩﺭﺧﺖ ﺍﺳﺖ؛؛
    ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺗﺠﺴﻢ ﺭﺍﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺴﺪﻭﺩ ﺍﺳﺖ؛ﺑﯿﭽﺎﺭﮔﯽ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻗﺪﻣﯽ ﻣﺮﮒ ﻭ ﺗﺮﻥ .
    ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻦ !
    ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ ﺑﯽ ﺗﻮ؛ﻫﯿﭻ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﮑﻨﻢ؛ﺩﯾﮕﺮ ﺷﻌﺮ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ؛ﻭﺍﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺗﻠﺦ ﺍﺳﺖ؛ﺗﻠﺦ ﻣﺜﻞ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﻮﺍﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺑﺮﯾﺪﻩ ﺑﻪ ﭘﯿﺎﻧﻮ ﻣﯽ ﻧﮕﺮﺩ؛

    *رسول یونان

  • امید گفت:

    تنهائی در انبوه جمعیت…
    .
    .
    .
    محمدرضا…
    این قصه تو نیست! نه
    بگو …
    پایان قصه عشق، ایثار و امید…این نیست!!!

  • سپید گفت:

    با من بیا ،در کنار آخرین پنجره کافه، آنجا که شمعدانی برای ابرها دست تکان می دهد،کنار همان میز گرد چوبی که شمعی رویش می رقصد،نشسته ام، با یک فنجان قهوه برای تو، تا گرمایش را به آغوش دستهایت بسپری و من فقط تماشایت کنم.و باز خواهم رفت بدون نگاهی به پشت سر،مبادا تصویر فنجان پرت دلم را پر کند…

  • آرشام گفت:

    محمدرضا جان چند وقتی بود که نوشته های ارزشمندترِ تو اینجا نمیذاشتی از اون هایی که تو کمتر خوانده شده ها قرار می گیرند ، هوس داشتم بگم چند دقیقه ای از فضای جامعه خارج شیم حرف هایی بزنیم و بشنویم که قطعا خواننده ی کمتری خواهند داشت …
    از اون حرف های توی کافی شاپی با قهوه یا هرچیزی که مایل باشی
    شبت خوش

  • سعیده (آذر) گفت:

    چرا من خیلی متوجه این مطلب نشدم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

    • Nima گفت:

      عزیزم از آخر به اول یه بار دیگه بخونی با مکث ، متوجه که نه ، با عمق وجودت درک خواهی کرد ، و در لحظه اگه یه کم فقط یه کم احساساتی باشی اون وقته که . . . .

  • فوژان گفت:

    از دژ سنگی، سخت و نفوذناپذیر خود بیرون بیا!
    برای رسیدن به آن حس خوب!!!هم قد ما شو…
    من
    من
    من
    من نباش
    قمار کن!
    یا بازنده تنهای میدان شهرت و مقام می شوی
    یا برنده قلب های عاشق…

  • مشاور گفت:

    سلام وخدا قوت.داستان از نظر قدرت تخیل بسیار بالا بود. من هم شبیه به همین تم رو قبلا خونده بودم:
    « «مسئول زندگی‌ات باش»
    در کارخانه‌ای در یک منطقه‌ تأسیساتی، هنگامی که زنگ نهار به صدا در می‌آمد، همه‌ی کارگرها در کنار هم می‌نشستند و نهار می‌خوردند. همواره با نوعی یکنواختی تعجب‌آور یکی از کارگرها بسته‌ی نهارش را باز می‌کند و شروع به اعتراض می‌کند:
    – لعنت بر شیطان! امیدوارم که ساندویچ کالباس نباشد. من از کالباس متنفرم ….!
    او عادت داشت هر روز بدون استثناء از ساندویچ کالباس شکایت کند و این کار را همواره بدون هیچ تغییری در رفتارش تکرار می‌کرد.
    هفته‌ها گذشت کم‌کم سایر کارگرها از رفتار او به ستوه آمدند. سرانجام یکی از کارگرها به زبان آمد و گفت:
    – لعنت بر شیطان! اگر تا این اندازه از ساندویچ متنفری، چرا به همسرت نمی‌گویی یک ساندویچ دیگر برایت درست کند؟!
    – منظور از «همسرت» چیست؟‌ من که متأهل نیستم! من خودم ساندویچ‌هایم را درست می‌کنم.
    نتیجه:
    در حالی از زندگی خود می‌نالیم و هر روز، مدام در سختی‌ها و رنج‌های زندگی شکایت می‌کنیم که تمام شرایط حاکم بر زندگی‌مان حاصل اعمال، تفکرات و تصمیمات خود ماست! این قانون الهی است که هیچ کس غیر از ما نیابد و نمی‌تواند برای ماتعیین تکلیف کند. ما خود، ساندویچ‌های زندگی‌مان را درست می‌کنیم. اگر از کیفیت آن ناراضی هستید به جای مقصر شمردن سرنوشت‌تان، تصمیم قاطع بگیرید و آن طور که می‌خواهید بسازید و از آن لذت ببرید. حتی اگر احساس می‌کنید این دیگران هستند که در زندگی شما دخالت می‌کنند بدانید این نیز یک تصمیم است که از سوی شما گرفته شده است.
    انسان نیاز به «انتخاب» سرنوشتش دارد، نه «پذیرش»‌ آن.

  • هیوا گفت:

    یاد سکانس اول فیلم Iron Lady افتادم
    مارگارت تاچیر و یک میز و دو فنجان

  • مهتاب.ص گفت:

    بدترین احساس دنیا ،احساس تنهایی درجمع است….

  • طاهره جلیلی گفت:

    میدونم که همیشه با منی…
    خیلیا نمیبیننت، اما مهم نیست…مهم اینه که من میدونم هستی… تو قلبم،تو سرم… اصلاً من تو شدم…
    نبودنت رو اونایی میدونن که میگن من مردم، اما من میدونم که من زنده ام و تو تا ابد پیشمی…

  • عظیمه گفت:

    خیلی عمیق بود و سکوت تمام وجود من رو هم گرفت…؛ چند بار خوندمش اما…
    سلام استاد، اگر شما به عنوان مدرس مذاکره بخواهید این را تحلیل کنید پاسختان چیست؟ یا اینطور بگویم، اینگونه گفتگوها را لطفا تحلیل کنید…
    بسیار ممنونم…

  • milad گفت:

    احساس تنهایی تلخی بهم دست داد .دلم برای تنها شخص نوشته سوخت.

  • مستانه گفت:

    دستهای تو تصمیم بود
    باید می گرفتم و دور می شدم…

  • lli@ گفت:

    سلام استاد گرامی و تنها
    راستش خیلی خیلی خوب بلدید حرفاتون در قالب داستان دیگران بزنید. بقول مولانا: خوشتر آن باشد که سرّ دلبران/ گفته آید در حدیث دیگران.
    برداشت شخصی ام از این حکایت شما یادآور این شعر نیما بود:
    دست‌ها می‌سایم
    تا دری بگشایم
    به عبث می‌پایم
    که به در کس آید
    در و دیوار به هم ریخته‌شان
    بر سرم می‌شکند.
    می‌تراود مهتاب
    می‌درخشد شبتاب
    مانده پای‌آبله از راه دراز
    بر دم دهکده مردی تنها
    کوله‌بارش بر دوش
    دست او بر در، می‌گوید با خود
    غم این خفته‌ی چند
    خواب در چشم ترم می‌شکند.
    اما چرا شما بایستی چنین حسی را داشته باشی؟

    • عزیز من. نگفتم حس منه. من نویسنده هستم. می‌نویسم. گاهی از حس خودم. گاهی از حس دوستان خوبم که برای من دردها و رنجهاشون رو می‌نویسن و تعریف می‌کنند.

      • lli@ گفت:

        سلام استاد
        اول اینکه عزیز من شمایی.
        و بعد اینکه قصد سرک کشیدن نداشتم و حرفی نیست، قبول.

      • مهربان گفت:

        سلام عرض میکنم خدمت استادشعبانعلی مدتی بودکه کامنت نذاشته بودم براتون ونیومده بودم به صورت جدی مطالبتون روبخونم میخ.استم بدونم قبلا گفته بودین ایمیلم روبرده بودین جزوه دوستاتون هنوزم هستم یانه؟؟؟؟ بعدچه فرقی داره؟؟

    • شهرزاد گفت:

      lli@ عزیز … گفتی “نیما” … و من هم یاد این شعر شاعر گرانقدرمون افتادم که احساس می کنم یکی از چیزهایی است که شخصیت تنهای این داستان سحرآمیز، مدام با خودش زمزمه خواهد کرد :

      “تو را من چشم در راهم شباهنگام
      که می‌گیرند در شاخ تلاجن سایه‌ها رنگ سیاهی
      وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
      تو را من چشم در راهم .
      شباهنگام ، در آن دم که بر جا دره‌ها چون مرده‌ماران خفتگانند
      در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

      گرم یادآوری یا نه ، من از یادت نمی‌کاهم

      تو را من چشم در راهم …

  • سیمین-الف گفت:

    سلام
    تلخ تلخه، چه اون چایی یا ، چه اون قهوه هه.
    و تلخ تر اینکه ، همه ی اینا واقعیت داره….
    ولی ،
    یه عصر …

  • شیما گفت:

    شبیه قصه ی آفتابگردان و خورشید و چشمک ستاره ها…
    که اگر غیر از این بود آفتابگردان، آفتابگردان نبود

  • سمی گفت:

    شهامت می خواهد
    دوست داشتن کسی که
    هیچ وقت و
    هیچ زمان
    سهم تو نخواهد شد.

  • Nima گفت:

    شیوه جالب و خلاقانه ای ست ، ولی من بجاش می نویسم تازگی جایی خوندم که” نوشتن برای فراموش کردن هست ” ! گاهی آره ولی خیلی اوقات نه. . .
    نوشته ها یک روز کامل باقی می مونند تا فردا همون ساعت و دوباره ،
    من وقلم و کاغذ و وسواس
    وسواس در انتخاب کلماتی که جز نویسنده اش خواننده ایی نداره. . .
    ولی بنظر تجربه یه نوشیدنی گرم ، گرم و اینقدر صمیمیت تجربه متفاوت و ارزشمندتری میاد از نوشتن .

  • شهرزاد گفت:

    فوق العاده بود … ممنون.
    و این متن اسرارآمیز، منو به یاد شعری از «مارگوت بیکل» با ترجمه «احمد شاملو» انداخت. ( که قطعه هایی از اون رو اینجا میارم:)

    سکوت سر شار از ناگفته هاست!
    دلتنگی های آدمی را باد ترانه می خواند
    رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
    وهر دانه برفی
    به اشکی نریخته می ماند .

    بسیار وقت ها با هم از غم و شادی هم سخن ساز می کنیم .
    اما در همه چیز رازی نیست
    گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
    سکوت ملال ها از راز ما سخن تواند گفت .

    اگر می خواهی نگهم داری دوست من از دستم می دهی
    اگر می خواهی همراهیم کنی دوست من تا انسان آزادی باشم
    میان ما همبستگی آنگونه میبارد که زندگی ما
    هر دو تن را غرق در شکوفه می کند

    پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم
    وگر نه میشکنیم بال های دوستی مان را
    با در افکندن خود به دره، شاید سر انجام به شناسایی خود توفیق یابم.

    • شهرزاد گفت:

      یک اعتراف صادقانه:
      متن رو یکبار دیگه با دقت بیشتری مرور کردم و به جمله ی آخر که رسیدم، (یک میز، یک نفر و سه فنجان …)تازه به عمق بینهایت تلخ متن پی بردم و به حسی مشابه مریم .ر رسیدم….خیلی زیبا بود… خیلی…
      (ولی شعر احمد شاملو هم ارزش یادآوری رو داشت)

    • کیان گفت:

      و این شعر با صدای شاملو با آدم چه ها که نمیکنه!!شهرزاد عزیز فایل صوتی رو شنیدی؟
      من و تو چه علابق مشترکی داریم:)

      • شهرزاد گفت:

        کیان عزیز، ممنون از پیامت.
        نه ؛ من فایل صوتی ش رو نشنیدم … و جرات هم نمی کتم بشنوم!!! میدونی چرا؟ چون در برابر «ترکیب بی نظیر این شعر زیبا با صدای پرنفوذ شاملو»، به سختی میشه مقاومت کرد و بدجوری اشک نریخت …

        • کیان گفت:

          من اگر بتونم از طریق آقای شعبانعلی بهتون می رسونم. چون متاسفانه لینکش رو ندارم ولی فایلش رو هزار بار شنیدم و هنوز هم هر وقت دلگیرم گوش میکنم.

          • شهرزاد گفت:

            خیلی ممنونم از لطفت کیان جان … خوشحالم که دوستان سخاوتمند و خوبی مثل تو ، توی خونه ی مجازی و گرم محمدرضای عزیز، دارم. 🙂

    • نرگس آزادي گفت:

      شهرزاد جان منم عاشق این دکلمه با صدای دلنشین شاملو هستم مرسی بابت یادآوری روزگار قشنگی که با صدای این عزیز سپری شد

      • شهرزاد گفت:

        نرگس عزیزم. خوشحالم که تونستم تو رو لحظه ای به اون روزگار قشنگ ببرم. امیدوارم همه ی روزگارت شادو قشنگ باشه.

  • عليرضا داداشي گفت:

    سلام
    آخرین تصویر هیچ وقت از ذهن پاک نمی شه.
    راستی نمی شه هر تصویری رو آخرین تصویر بدونیم؟

    برقرار باشید

  • فائزه گفت:

    این روزا همدرد زیاده، همدردی کمه…
    شما چرا؟!

  • مریم .ر گفت:

    صبح که بیدار شدم قبل از بلند شدن با گوشی اومدم تو سایت و این مطلب رو خوندم… و اشک ریختم و اشک ریختم. مثل همین الان که دوباره خوندمش.

  • کیان گفت:

    “هیچوقت رویاهایت را دست کم نگیر.میشو از خواب یک گل به بیداری یک باغ رسید.میشود به هوای خورشید چشم بست و با تابش مخملینش چشم گشود.می شود ناممکن را در خیال نقش زد و به حقیقی ترین شکل ممکن زندگی اش کرد…
    جهان من همین رویاهایی است که پشت چشم هایم جا می ماند و کنج دلم پنهان می شود.
    درست شبیه رویاهای تو که پشت بی حواسی هایت پنهان می کنی و کنج غرورت جا می گذاری.
    روزی همین تصور محال دستت را میگیرد و با خودش به انتهای سعادتی شیرین می رساند که کام تمام نامرادی های دنیا را تلخ کند.
    تردید داری؟ به آب نگاه کن .برق نگاه مرا در چشمانت خواهی دید.حتی این انعکاس عاقلانه هم مقابل جنون رویاهای آدمی کوتاه است.”
    این نوشته از شهاب حسینی بود تقدیم به آدمی با یک میز و سه فنجان.

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *