گشت شبانه (قسمت اول)

امروز حوالی ساعت هفت دوستانم را در کنار میدان ونک ترک کردم و به خیابان‌گردی مشغول شدم. کاری که شاید سالهاست فرصت آن را نداشته‌ام. موبایل را ساکت کردم و دست در جیب، خیابان ولیعصر را به سمت پایین آمدم و حدود سه ساعتی خیابان‌گردی کردم. چه تجربه‌ی جالبی است در میان مردم بودن برای چون منی که مدتی است از مردم فاصله گرفته‌ام.

شب را با فلافل آغاز کردم. در روغن سیاهی سرخ شده بود که می‌دانم اگر در موتور ماشین ریخته می‌شد، موتور به دقیقه‌ای می‌سوخت! اما من که خوردم و خوشمزه هم بود و هنوز هم زنده‌ام. اساساً به این نتیجه رسیده‌ام که ناسالم بودن و خوشمزه بودن غذا کاملاً به هم ربط دارد.

در ادامه‌ی مسیر به یک دستفروش رسیدم که عطر می‌فروخت. فضای دستفروشی برایم غریب نیست. اما خوب فروش عطر جالب است. هر عطری را که فکر می‌کردم چندصدهزار تومان یا چند میلیون تومان قیمت دارد به قیمت ۱۰ تا ۳۰ هزار تومان می‌فروخت.

حسابی همه‌ی قیمت‌ها را پرسیدم. حوصله‌اش سر رفته بود. انتظار داشت به جای این وقتی که گرفته‌ام خریدی کنم. به او گفتم: خودت می‌دانی که عطر‌هایت اصل نیست؟ گفت: آره. هم من می‌دانم و هم مشتری می‌داند. من راضی و او راضی است. شما ناراضی هستی؟ گفتم: «من که حرفی نزدم». اما چرا مردم عطر تقلبی می‌خرند؟

دستفروش که ساندویچ سیب‌زمینی‌اش را – که به مراتب از فلافل من سالم‌تر بود – تعارف می‌کرد گفت: عطر که لاستیک ماشین نیست که کیفیتش مهم باشه و بیشتر راه بره! عطر یک حس خوبه. توی این شیشه‌های زیبا، آب هم بریزی همین حس خوب رو میده!

با خودم گفتم که این دستفروش، به تجربه چیز‌هایی رو یاد گرفته که ما با هزار واژه‌ی پیچیده، به عنوان روانشناسی ادراکی، مطرح می‌کنیم و احساس می‌کنیم که چقدر می‌فهمیم!

گفتم اگر «حس خوب» می‌فروشی چرا اینقدر ارزان؟

کنارش نشستم و شروع به کار کردیم! چند تا مشتری را راهنمایی کردم. راضی نبود. می‌گفت: خیلی با هیجان حرف می‌زنی. می‌فهمند که تازه امروز بساط پهن کرده‌ای. راستی شغلت چیست؟ گفتم: «درس می‌دهم. مذاکره و فروش». کمی فکر کرد و گفت: «مذاکره؟ یعنی با این آمریکایی‌ها حرف می‌زنی؟ ندیدمت تو تلویزیون. فروش؟ تو که خودت اصلاً بلد نیستی! به مشتری بخندی عطر رو می‌بره. یا پنجاه درصد تخفیف می‌خواد. بنز که نمی‌فروشی اینطوری ژست گرفتی! عطره. اخم کن. جدی باش. خودشون می‌خرند».

حرصم درآمد. نشستم و چند تا از عطرهایش را جلوی خودم گذاشتم. مشتری آمد و یک عطر هوگو باس خواست. قیمتش ۲۰ تومان بود. گفتم: «آقا. ۲۰ تومانی دارد و ۴۵ تومانی هم دارد». مرد پرسید فرقش چیست؟ گفتم: حس شما! وقتی برای ادکلن ۴۵ تومن بدهید، جلوی مردم با احساس بهتری حاضر می‌شید. اما ادکلن ۲۰ تومانی همیشه یادتون میندازه که یک ادکلن تقلبی آنهم از نوع ارزان آن را استفاده کرده‌اید.

مرد خندید و یک تراول ۵۰ تومانی گذاشت و عطر را برد. فهمیدم علاوه بر قدرت متقاعدسازی، لباس‌های کهنه‌ی اسپورت من، گدایی را هم خوب تداعی می‌کند. حرف‌هایم متقاعد‌کننده بود اما ظاهر کثیف وبه هم ریخته‌ام بیشتر کمک کرد!

یکی دو تا روضه‌ی دیگر هم خواندم و عطرها را تا دو برابر قیمت فروختم. همه‌ی تلاشم برای حمله به آن تک جمله بود که گفت: «فروش اصلاً بلد نیستی!». وقت بلند شدن لبخندی زدم و دست روی شانه‌اش گذاشتم و گفتم: «من دستفروشی را می‌فهمم. خوب هم می‌فهمم». حرف عجیبی زد: «برای یک ساعت دستفروشی هزار حقه وجود دارد. اما برای یک عمر دستفروشی، بهتر است کار را راحت‌تر بگیری!». حرفش منطقی بود.

راه افتادم و مسیرم را پیاده ادامه دادم (باز هم برایتان از این شب خواهم گفت…)

+454
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش


223 نظر بر روی پست “گشت شبانه (قسمت اول)

  • قاسم می‌گه:

    سلام آقای شعبانعلی

    مدتی است که سایت شما را دنبال میکنم. سایت بسیار خوبی دارید. آرزوی توفیق روزافزون برای شما دارم.

  • قاسم می‌گه:

    سلام آقای شعبانعلی

    مدتی است که سایت شما را دنبال میکنم. سایت بسیار خوبی دارید. امیدوارم هر کجا هستید موفق باشید.

  • mahnaz می‌گه:

    سلام محمدرضای عزیز. . .
    بعد از خوندن روزانه مطالب وبلاگت همیشه سردرد میگیرم ! چون یه حسی سراغم میاد که بهم میگه تا الان زندگی نمی کردم بلکه فقط نفس میکشیدم … و بعد مدام میخندم ،مثل دیوونه ها !از شور و هیجانی که وارد زندگی ام شده . پیش خودم فکر میکنم که چقدر کار هست که میتونم انجام بدم و چقدر کارهای بیشتری که باید انجام بدم … نمی خوام بخاطر بودنت ، کارهات و یا افکار و اعتقاداتت ازت تشکر کنم . فقط یه سوال :
    چیکار میتونیم بکنیم(اینکه میگم “میتونیم ” بخاطر اینه که میدونم تمام کسانی که تو رو میشناسن هم به این قضیه فکر میکنند ) که به تو کمک کنیم ؟ کمک کنیم تا باری هر چند کوچک رو از روی شانه های محکم و استوارت برداریم ؟؟؟
    خودت بگو…

  • سارا نعمتی می‌گه:

    سلام اقای شعبان علی عزیز. من برام یه سوال پیش اومده،سوالم اینه با توجه به اینکه شما همیشه خودتون رو یه معلم میدونین ، چه تعریفی برای معلمی دارین؟ وبا چه هدفی یه معلم شدین؟ باتوجه به اینکه منم عاشق معلم شدنم ، وسواد شما و شخصیت رو بسیار قبول ودوست دارم ، میخوام لطفا ، حتما نظرتون رو بدونم.

  • مرضیه می‌گه:

    امشب بهت غبطه خوردم خوش به حالت

  • سپید می‌گه:

    کاش میشد حرف زد
    روی قلبم سنگینه

  • سارا م می‌گه:

    استاد کی بشه ما هم شما رو یه روز تو خیابونی جایی دوباره ببینیم دلمون تنگ شده :)

  • Canny می‌گه:

    شما وقعا دستفروشی بلد نیستید و کار شما نیست
    ولی من الان برای رسیدن به هدفم دستفروش شدم و دستفروشی رو از شما یاد گرفتم
    از حرفهای شما ، تنوری ، سر کلاسهای شما
    … ممنونم از شما که باعث شدید من به اینجا برسم، اگه اون برندی که قولش رو به خودم دادم ساختم هم باز هم در طول هفته یک روز رو میذارم برای دستفروشی ،
    آدم رو با آدم ها بیشتر آشنا میکنه

  • مجید می‌گه:

    لذت بردم از خوندن شرح این تجربه شبانه. همیون طوری که از دیدن فیلم های کیارستمی لذت می برم.چون اگر عمیق باشیم توی یک در کنار خیابون یا هر جای دیگری میشه رابطه انسانهاُ ُ هنر مذاکرهُ احساس رضایت از زندگی و خیلی چیزهای دیگه رو دید و لمس کرد. برای دیدن زیبایی و لذت بردن لازم نیست به جای خاصی بریم و کار خاصی انجام بدیم. فقط چشمها را باید شست . جور دیگر نگریست.
    اگر ظرفیت خودمون رو افزایش بدیم کوچکترین آدمها و بی اهمیت ترین مشاغل( در ظاهر) می تونند معلم ما باشند. نقل قول هست که: هر چه آدمها بزرگتر میشند ُ معلماشون کوچکتر میشند.(این رو از آقای سهیل رضایی شنیدم.http://soheil-rezaee.persianblog.ir/
    یه جمله هست که میگه : پول مثل ذره بین میمونه. اگه خوشحال باشی داشتنش تو رو خوشحال ترمیکنه و و اگر غیر خوشحال غیر خوشحال تر!
    البته راجع به ازدواج هم همین نقل قول هست.
    خواستم نظر شما و دوستان رو هم بدونم.

  • نوشين تاسا می‌گه:

    سلام. این امنیت احساسی و ایمنی اینکه هر اتفاقی بیفته بازهم رو پاهام وای میسم رو دوست دارم و تجربه شما برام جالب بود .
    میدونی خیلی کار ها رو امثال شما و توانمندیهاتون میتونن انجام بدن . فقط خدا نکنه آدم تو تنهایی غرق بشه . گاهی وقتها فکر میکنم تنهایی شمارو هیچی نمیتونه پر کنه . و یک دق وحشتناک در شما وجود داره که گاها منو خفه میکنه .
    به من بگید که اشتباه میکنم .
    و شادی تو خونتون میدوه .

  • مرتضی می‌گه:

    سلام؛
    محمدرضا جان؛
    اگر این بار هوس دستفروشی کردی خبر بده با هم بریم مولوی یکم خرت و پرت بخریم بشینیم کنار خیابون یک روز کامل دستفروشی کنیم. موقع ناهار هم تو کنار جنس ها بشین دزد نبره! منم میرم نون بربری داغ و گوجه و پنیر میخرم بشینیم روی روزنامه بخوریم. ترجیحاً نزدیک عید نوروز باشه، اینطوری حس و حالش بیشتره.
    جداً حس نوستالوژیک عجیبی به دستفروشی دارم.

  • rezaA می‌گه:

    ی اتفاق جالب اینکه شما هروقت ی نوشته ای یا کاری رو شروع میکنید دو بار انجامش میدید و بعد بی خیال میشین مثل فایل صوتی شما و اقای جباری یا خیلی کارای دیگه تنها چیزیکه بیشتر از دوبار شد نامه به رها بود..الان من فک میکنم که گشت شبانه نسخه دومشو سریع میذارین ولی سومی نمیاد..البته این حس و برداشت شخصی خودمه..

    • رضا جان. واقعیت اینه که من برای حسم و دلم زندگی می‌کنم.

      یک ایراد بزرگ داره. حسم خوب نباشه کاری رو نمی‌کنم. الان در شرایطی که بیشترین نیاز به آموزش مذاکره تجاری وجود داره، مدتیه گفتم دیگه درس نمی‌دم تجارت رو!

      اما مثلاً حوصله دارم ارتباطات دشوار درس بدم. ممکنه این دوره ۱۰ بار برگزار شه ممکنه دیگه برگزار نشه!

      اینها همش ایراده. اما یک خوبی هم وجود داره. اگر برای دلم کار نمی‌کردم همین وقت رو هم اینجا نگذاشته بودم و سایتی نبود و نوشته‌هایی نبود و این دویست هزار نفر دانشجوی حضوری و تعداد بیشتر دوستان مجازی نبودند و این شرکت هایی که هست نبود و …

      دیگه باید اینها رو کنار هم تحمل کرد.
      دستفروشی اون شب هم انگیزه‌ها و دغدغه‌هایی در من بود که این سالها فرصت و زمان حرف‌زدن در موردش نیست.

  • ز.احمدی می‌گه:

    چه حس های خوبی رو تجربه کردین و چه حرفای نابی رو شنیدین.خیلی دلم خواست که به همین زودیا مشابه این حس ها رو برم تجربه کنم.
    بعضی وقتاکنجکاوم بدونم اگه با والدینم غریبه بودم و به عنوان دوست باهاشون آشنا میشدم آیا بازم توقلبشون میتونستم برا خودم جا واکنم؟آیا تو روابطم باهاشون بازم موفق بودم؟آیا بازم قبولم داشتن؟میدونین ادم یه وقتا کنجکاوه بدونه که اگه خودشو محک بزنه نتیجش چه جوری میشه؟به نظرم براتون این گمنامیه چند ساعته بایدشیرین بوده باشه.خصوصا اینکه پیروز مندانه هم بوده.:)

    • پیروزمندانه بود. نه به دلیل فروش یک عطر که اونهم دستفروش معتقد بود که موفقیت نبوده (و درست هم می‌گفت).

      پیروزمندانه بود چون به من یادآوری کرد که اگر کسانی، همه‌ی آن چیزهایی رو که دارم از موقعیت و اسم و مال دنیا و … از من بگیرند، هنوز می‌تونم با حس خوب و امید به زندگیم ادامه بدم :)

  • فاطمه یوسفیان می‌گه:

    سلام از بالا تا پایین نگاه کردم میبینم که فعالیت بالا رفته به کامنت ها جواب میدی خیلی خوشحالم که وقت پیدا کردی برای قدم زدن و برای کارایی که بهت حس خوب میده و برای پاسخ دادن به کسانی که میان اینجا
    کاش خبر میدادی بیام ازت عطر بخرم تو محدوده ی ولیعصر بودی دیگه عطر دانشجویی هم داشت؟

    • فاطمه خیلی ناگهانی شد. اما لازم داشتم اون کار رو انجام بدم. تا بدونم که چیز ارزشمندی برای از دست دادن ندارم. یا به عبارت دقیق‌تر چیزهای ارزشمندی که دارم قابل از دست دادن نیستند!

      • فاطمه یوسفیان می‌گه:

        چقدر این تجربه های یهووی خوبه میدونی شاید برنامه ریزی نداشتی برا این کار ولی همین کارهای ناگهانی آدمی رو به جاهایی میرسونه که دیگران از کارش تعجب میکنن مثه من که از کارت تعجب کردم
        اما خودت به چیزایی رسیدی که حس خوب بهت داده

  • mojibe می‌گه:

    حس خیلی خوبی با خواندن این پست بهم دست داد، بعد از کلی مشغله که به جایی هم نمیرسه…تصور اینکه دست فروشی میکردین هم خیلی برام جالب بود :)
    حتما بازم از این شب بگین… خواهش می کنم برای رها هم باز نامه بنویسین، خواندن نامه های رها حرفهایی هس که گاهی احتیاج داری از یه پدر بشنوی….

  • حمیده می‌گه:

    سلام محمدرضا
    خیلی خوبه که با پیشرفت و تغییر شرایط زندگیت،هنوز یه حس خوب داری که بهت اجازه میده تجربه های ساده و هیجان انگیز بدون قضاوت داشته باشی
    البته من چندشبه برعکس تو رفتار میکنم،قلکمو که شکستم و کلی پول خرد جمع کردم،فکر کردم خیلی پولدارم!از مترو واتوبوس خسته شدم،همه این پولارو صرف یه غذای خوب،تاکسی!و البته یه کم خرید بیش از جیبم کردم!که احساس پولداری کنم:)) البته فقط به فقر خودم دامن زدم:D

  • مهران فرجزاده می‌گه:

    سپاس محمدرضای عزیز

  • افشين می‌گه:

    محمد رضا!
    تو به همه دنیا داری درس می دی.(البته بگم به افراد بسیاری درس می دی)
    مدتها بود که درس های زیادی رو که گرفته بودی داری به دیگران مشتاق آموزش می دی…
    …اما خودت که بهتر می دونی …دانش تو نوشته ها نیست.چون اگر اینطور بود لازم نبود به این دنیا بیایم و تجربه کسب کنیم.با اینکه کم می شناسمت ولی می دونم چقدر شیفته یادگرفتنی و نه آموزش دیدن.تو توی مرحله جدیدی از زندگیت هستی که باید خودت رشد کنی تا بتونی سازمانتو رشد بدی. مشکلات الان تو هم تا حد زیادی به این مربوط میشه که باید هرچه سریعتر دوروبرت رو با افراد زبده ای که آماده کردی و آموزش می دی پر کنی ، و کار رو به اونها بسپاری.(حتی اگه ارت قویتر باشند.) تو اونقدر سرت شلوغه که فرصت فکر کردن به سازمانت رو کمتر داری.مخصوصا با برنامه رادیویی که توش شرکت کردی متقاضیان زیادی داری.راستی به مقصود زندگیت فکر می کنی؟بهتره به بخشایش هم فکر کنی.یا حق

    • افشین جان. قطعاً من هم با تو هم عقیده‌ام.
      حدسم اینکه تو منظورت حوزه‌ی آموزشه. ولی واقعیت اینه که آموزش هابی و تفریح تیم ماست و کار اصلی ما حوزه تجدید ساختار مدیریت سازمانهاست. الان هم یک تیم حدود ۲۰ نفره با من کار می‌کنه و برنامه‌ها و مشاوره‌ها و شرکت و … رو مدیریت می‌کنه که بدون استثناء هر کدوم تو حوزه‌ی خودشون در ایران جزو چند نفر اول هستند (از مشاوره، عارضه‌یابی سازمانی، مدیریت منابع انسانی، تیم توسعه نرم‌افزار، تحلیل سیستمها، گرافیک، مدیریت فضای آنلاین، سئو، طرح متمم، طراحی دوره‌های آموزشی و …). واقعیت اینه که سازمانهایی هم که با من قراردادهای بزرگ دارند، به دلیل حضور اون آدمهاست و نه برند شخصی من. چون ما خیلی سخت‌گیر و بداخلاق و سرسخت هستیم واگر قدرت تیم نبود کسان دیگری که راحت‌تر کار می کنند و خوش‌اخلاق‌تر هستند و فساد‌پذیرتر، راحت‌تر از ما فعالیت می‌کردند.
      ولی طبیعیه که تیم من رو کسانی می‌تونند ببینند که با شرکت من کار می‌کنند و پروژه‌های مختلف مشاوره و سرمایه‌گذاری و پیمانکاری دارند. طبیعیه که اینجا سایت شخصیه و دلیل اینکه بقیه‌ی دوستانم رو کم‌رنگ‌تر می‌بینید یا نمی‌بینید همینه.
      مشکلاتی که تیم من امروز داره به دلیل تمرکز کار و نبودن افراد زبده نیست. چون بدون اغراق اکثر اعضای تیم از من قوی‌تر و در رشته‌های خودشون شناخته‌شده تر هستند. به دلیل اینه که هر روز کار ما بسیاری از شبکه‌های سیاه و بخش‌های مختلف تاریک اقتصاد این کشور رو تعطیل و تهدید می‌کنه و این مشکل رو با بزرگ تر کردن تیم و فعال کردن ۲۰۰ نفر به جای ۲۰ نفر نمی‌شه حل کرد.

      • افشین می‌گه:

        محمدرضا جان.ناخواسته عادت قدیمی نصیحت کردن رو تکرار کردم …چه کنیم ترک عادت موجب مرضه.اما خودت که بهتر می دونی ایجاد هر حرکت مستقل و روبه جلویی طبیعتا مقاومتهایی رو ایجاد می کنه.مخصوصا اگر به جایی وصل نباشی این مقاومتها اگر از پا نندازتت ، خسته ات می کنه بویژه اگه نوک پیکان هم باشی.البته این تا موقعی هست که پا رو دم این بقول شبکه های سیاه نذاری .که در غیراینصورت اونها بسوی تو هجوم میارن.تو عرفانی از نوع …بهش شبکه منفی هم می گن.شاید بهتره تا قویتر نشدی با این گروه در نیوفتی .که البته فکر کنم دیر شده.دوست عزیز متاسفانه خدا هم در اینجور موارد صبر میکنه تا ببینه خودت چیکار می کنی.اما نا امید هم نباید باشی.هرچی بزرگتر بشی مشکلاتت هم بزرگتر میشن.اگر کتاب “اقتصاد سیاسی ایران”کاتوزیان رو خونده باشی می بینی که ریشه این مسایل بسیار عمیقتر از اون چیزی هست که میشه تصور کرد.فرهنگ سیاسی توده با هر نسیم اقتصادی تغییر شکل میده و امیدی هم به ثباتش نیست و اقتصاد نفتی بیمار برپایه رانتخواری ، راه رو بر هر تلاشگر مخلصی می بنده . زنجیر های فرهنگ آمیخته با خرافات و تعصب دست پرورده عنصر ارتجاع داخلی و روشننکری قشری و سطحی بی مایه و وابسته که همچون نوزاد نارسی متولد شده و دست به دامن دایه گرگ صفت خونخوار اجنبی شده و از خودی و ناخودی زخم خورده راه رو برای اندیشه هر اندیشمندی می بنده .ملتی که به تمام وجود به نخبه کشی مشغوله…امیدوارم راهت رو ادامه بدی…یه عقیده در روش شمشیر زنی کی آی دو میگه که “موفقیت از آن کسیه که درد رو تحمل کنه و ادامه بده”راستی سازمانت وقتی بزرگ شده که اگر شش ماه بالا سرش نباشی خللی توش پیش نیاد و به رشدش ادامه بده.

      • افشين می‌گه:

        محمدرضا جان سلام
        می بینم که ساتور سانسور رو بر نوشته های من فرود آوردی.به هر حال …اون نوشته فقط و فقط برای خودت بود که بدونی این درد مشترک…درمان نمی شود.اما بقول خواجه شیراز “بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد” به کارت ادامه بده.و به اونهایی بهت لبخند می زنن و از پشت خنجر بفهمون که …تو اهل خالی کردن میدون نیستی.یا حق

      • علی نجار زاده می‌گه:

        سلام و وقت بخیر
        امکانش هست یه کم از فعالیت های شرکت های ۱۰+۱ خودت توضیح بدی ؟

        • راستش علی جان. ترجیح من اینه که حریم سایت خیلی به بحث‌های تجاری آلوده نشه و تا حد امکان شخصی بمونه. در آینده احتمالاً در قالب یک پورتال مستقل، خدمات و حوزه‌های فعالیت بعضی از این شرکت‌ها رو مطرح می‌کنم.

  • احمد می‌گه:

    استاد عزیز
    شما یک شب رو انتخاب کردی تا حسی رو تجربه ( یا تکرار ) کرده باشی . ولی من زمانی طولانی مجبور بودم ، اما هیچوقت بهم بد نگذشت . تهران ، شب های عجیبی داره . تا صبح ؛ ساعت به ساعت گروه به گروه آدم میان تو خیابوناش و میرن تا نوبت گروه آدمای بعدی برسه. پر از خاطره ام از اون شب ها .
    هم بغض و هم لبخند . شاد-پشیمانم از اون شب ها .

  • سیمین می‌گه:

    سلام و تشکر از مطالب خوبتون که در عین شیرینی آموزنده هستند.
    امیدوارم از شما یادبگیریم که گرفتاریها برامون رشد و پیشرفت بیارن و بعد برن.

  • الهه می‌گه:

    سلام استاد عزیزم،دنیا و مردمش به وجود انسان هایی همچون شما افتخار می کنه،چقدر وجودتون احساس میشه،شما و دکتر شیری عزیز،کارهای بزرگی رو دارید به انجام می رسونید.با کلام ،رفتار و اعمالتون دارید جهاد می کنید،خدا قوت و خسته نباشید،خیلی برام عزیز و قابل احترامید.

  • سپیده می‌گه:

    من از طریق طاهره جون با سایت شما آشنا شدم همیشه مطالب رو دنبال میکنم اما نظر ندادم اما باید اعتراف کنم انقدر این نوشته به دلم نشست و اظهار نظر دوستانت برام شیرین که تصمیم گرفتم بگم بخاطر این حس خوبی که به یه آدم بد سرماخورده منتقل کردی خیلی زیاد متشکرم امیدوارم همیشه آرامش همنشین همه دوستان باشه مرسی

  • مهدی می‌گه:

    سلام
    قسمتی هایی از نوشته حس خوبی نداشت و صرف فعل من! و تظاهر در لایه زیرین اونها کاملا خودنمایی می کرد و نگاه متن از بالا به پایین است که شاید منتج از سالها کار بعنوان مدیر در سطوح بالای سازمان های مختلف باشد.
    البته وب سایت شماست و هرگونه که دوست داشته باشید می توانید بنویسید اما من بعنوان یک مخاطب لازم دونستم احساسم رو از نوشته به شما منتقل کنم.
    سبز باشید

    • مهدی جان.
      من نوشته‌هام رو ویرایش نمی‌کنم و معمولاً بدون توجه به مخاطب و در هر لحظه هر جور که به ذهنم بیاد می نویسم. دلیلش هم اینه که بعداً می تونه به من در مرور فضای ذهنی اون لحظه‌ی من کمک کنه.
      چون ویرایش نمی‌کنم غلطهای دیکنه‌ای و نگارشی و روانشناختی توی نوشته‌ی من طبیعیه و بازخوردت رو می‌فهمم.

  • سوسن می‌گه:

    مدت ۶ ماهی هست که مطالبتون رو می خونم و استفاده های زیادی ازش کردم حتی خیلی هارو پرینت گرفتم و به دیگران دادم تا استفاده کنند
    خواستم نظرت رو راجع به نماز – قران و دعا – بطور کلی مسایل عبادی بدونم
    قربانت ممنونم

    • سوسن جان. در جامعه‌ی ما در این مورد فقط یک نظر می‌شه داد و اون نظریه که قبلاً داده شده.

      اگر روزی فضای آزادی در این کشور حاکم شد (که احساس می‌کنم حدود یکی دو قرن با اون فاصله داریم) دوست دارم حرف بزنم راجع بهش.

      خلاصه‌ی موضوع اینه که به قول عربها که می‌گن «شرف المکان بالمکین». ارزش محل به آن است که چه کسی آنجا نشسته.
      به نظرم دعا و قرآن و نماز هم ارزششون به اینه که در اختیار چه کسی و چه کسانی باشند.

      در تاریخ اسلام خوارج و امام علی به یک اندازه به قرآن تکیه کرده‌اند و این نشون می‌ده که قرآن روی کاغذ، می تونه از یک تقدس بالا تا یک مشت کاغذ (تعبیر امام علی زمانی که خودشون رو قرآن ناطق می‌نامیدند) تغییر کنه.
      بنابراین شاید سوال بهتر نظر ما راجع به یک فرد مشخص وقتی نماز می‌خواند یا نمی‌خواند، و همون فردی وقتی عبادت می‌کند یا نمی‌کند باشه…

  • معصومه می‌گه:

    سلام
    وقتی به سایتتون میام یه حس خوب دارم اونم حس می کنم تونوشته هاتون صداقت وجود داره.
    یعنی حس می کنم اگه یه روز هم شما رو دیدم و نوع برخوردتون رو نظرم عوض نمیشه و شما همچنان آدم صادقی هستید.
    کارتون جالب بود منم بعضی وقتا ازین کارا می کنم هرچند به نظر بعضی ها اینا در حد شما نیست چرا حد خودتون رو پایین میارید من عشقم اینه که دو ساعت تو سوپرمارکت فروشندگی کنم و یا چیزی شبیه این. فقط مردم رو خوشحال و راضی کنم .احساسی که بسیاری از مخاطبان شما وقتی سایت شما میان و میخوان برت دارن.
    موفق باشید.

    • معصومه. من تمام تلاشم اینه که جوری زندگی بکنم که ارزش جامعه (به صورت اجتماع مردم) در نظرم بالا بره و ارزش فرد (به عنوان افرادی که در دور و نزدیک، کاری نمی‌‌کنند و اگر تو هم کاری کنی آزرده می‌شوند!) در نگاهم پایین بیاد!

  • رویا می‌گه:

    سلام
    بارها به چشم خودم دیدم کسی که هیچی از تئوری نمی دونه، ناخود آگاه تکنیک های ارزشمندی رو در کارش در دردست می گیره که از خلاقیت بالا و قدرت تلفیق همه داشته هایش نشات می گیره و اگه کسی بهش اعتماد کنه زرین ترین برگهای زندگیش رو رقم می زنه.
    ممنون از خیابان گردی ارزشمندتون- کارتون یک تحقیق کیفی انسان شناسی به روش مشاهده مشارکتی بود….
    :)

  • آمیتریس می‌گه:

    تا اونجایی که شما رو شناختم شما کاری رو بدون دلیل انجام نمیدین ، دوست داشتم در پایان از احساستون می گفتین ؟ اینکه در آخر شب که به خونه رسیدین چه حالی داشتین.
    موفق باشین

  • مجتبی - با سلام می‌گه:

    استاد گرانقدر محمدرضا شعبانعلی:
    برای مهندس رشته های فنی که علاقمند به توسعه دانش مدیریت خود هست حدود ده کتاب که برای مطالعه پیشنهاد میکنید را نام ببرید.کتابهایی که در زمینه مدیریت – بازرگانی- برند – خلاقیت – کارآفرینی و …باشد.
    با تشکر فراوان خواهشمندم به این نظر من جواب دهید.

  • fatemeh می‌گه:

    سلام محمد رضا
    اخه این واقعا انصافه که همه کلاسات و تو تهران برگزار میکنی !!!؟؟؟پس ما که تهران نیستم باید چیکار کنیم؟؟؟ما شیرازی ها رو هم دریاب استاد

  • محمد جعفری می‌گه:

    راستش استاد نه تنها خوندن مطالب شما واسم لذت بخشه و برخلاف اینکه خودم زیاد کامنت نمی ذارم،کامنت های بچه ها و پاسخ دادن های شما هم قشنگه.
    راستش مدت هاس که می خواستم یه سوال ازتون بپرسم ولی همیشه منتظر بودم که ذوباره ببینمتون و شخصا بهتون بگم ،ولی این مطلبتون خیلی ایجاب کرد که حتما همین جا بپرسم.
    اینکه همه ی ما می دونیم که شما دوستداران زیادی دارن و خیلی ها از جمله من از این که شما از مابه عنوان یه دوست یاد می کنید خوشحالیم.ولی واقعا چه طوری می تونین احساستون رو بین همه تقسیم کنین و محبتتون رو به همه ی بچه ابراز کنین و این محبت رو ماها هم با تمام وجود حس کنیم.

    • محمد جان.

      الان که دارم برات کامنت می‌نویسم اون تصویری که برام فرستادین (تصویر نقاشی شده‌ی خودم) الان روی دیوار روبرومه و دارم نگاش می‌کنم!

      من فکر می‌کنم تنها چیزی که وجود داره اینه که من به داشتن Fan فکر نمی‌کنم. چیزی که این روزها مهمه و خیلی براش وقت گذاشته میشه و خیلی تئوری داره.
      اینکه این موضوع برات اولویت نداشته باشه، تبعات خیلی خاصی داره:

      ۱- اگر یک Fan برای فردی پیغام بفرسته و اون جواب نده، دلگیر می‌شه. اما یک دوست حرفش رو می‌زنه و مستقل از اینکه دوستش چیزی بگه یا نه، همین که حرفش رو به دوستش زده، خوشحال و راضیه.
      ۲- اگر به آدمها به چشم دوست نگاه کنیم، مطرح کردن نقاط ضعفمون هم برای اونها حس بد ایجاد نمی‌کنه. چون بهتر از قبل می‌فهمند که آدم چقدر دوستشون داره. همینه که من شخصی ترین مشکلات و دغدغه‌هام رو هم می نویسم.
      ۳- وقت نوشتن جواب برای بچه‌ها، ملاحظه‌کاری نمی‌کنم. تعریف می‌کنم. تشکر می‌کنم. نق می‌زنم. فحش می‌دم! این همون فرق برخورد با مخاطب و برخورد با دوسته.
      من با مخاطبانم مثل یک دوست برخورد می‌کنم. همینه اونها هم این حس رو ان شاء الله دریافت می‌کنن :)

      راستی کجایی؟ چه می‌کنی؟ دلم برات تنگ شده. اون آقای مدیربرنامه کجاست؟ اس ام اس داد و من موبایلم عوض شد و شماره‌ای ازش ندارم. اما تهرانه فکر کنم. آره؟

      • محمد جعفری می‌گه:

        آره همه ی اینا که میگین درسته و هندله:) .
        راستش مشغول خوندن واسه کنکور ارشد هستم و اون دوستمم (مدیر برنامه )داره تهران ارشد می خونه.
        ایشالا که باز فرصتی پیش بیاد و بتونم باز شما رو ببینم هر چند که زندگی کردن با مطالب شما همیشه این اتصال رو نگه میداره.

        • محمد جان. خیلی ارادتمندم و ممنونم که به یادمی. آره. مستر هندل(!) هم می‌دونم تهرانه. اما متاسفانه با وجودی که خیلی دوست دارم ببینمش هنوز فرصت نشده. امتحان ارشد تاریخش چه زمانیه؟ به اندازه‌ی کافی درس خوندی؟ از بچه‌های خوب صنعت نفت چه خبر؟

          • محمد جعفری می‌گه:

            سلام.
            آزمون ارشد ۱۶ بهمن .بدک نبوده ولی خوب خیلی هم خوب نبوده:)
            بچه های صنعت نفت همیشه از شما یاد می کنن و احوالتون رو از من می پرسن.اینم بگم که دیگه به من می گن آقای شعبانعلی و تا جایی حرفی می زنم بلافاصله می گن این آقای شعبانعلی شروع کرد:))).
            ایشلا یه فرصت باشه ما بچه های نفتی همگی تهران باشیم و اونجا زیارتتون کنیم.راستی مثال ماشین بنز که یادتون هست .جدیدا دیگه همه منتظرن قیمتای ماشین یه ذره بیاد پایین تر و یه ماشین بنز بگیرن:))

            • محمد جان. آره. مثال بنز یادمه و لبخند‌های خوب اون روزها و شب‌ها. نمی‌دونی که چه حس خوبیه بودن در اونجا. هنوز هم می‌گم کاش می‌شد یکی دو روز میومدم اونجا پیشتون می‌موندم. با تمام وجود می‌گم. شاید بعد از ارشد بشه من رو دعوت کنید صنعت نفت. میشه یعنی؟

              • محمد جعفری می‌گه:

                آره چرا نشه،ما که از خدامونه شما فرصت داشته باشین و دوباره پیش ما بیاین.
                پس یادتون باشه همین الان به من اکی رو دادین :))))

  • حنانه می‌گه:

    سلام…
    جند وقته نوشته هاتون رو میخونم… نوشته هایی که ازشون ناب بودن می باره… اول آشنایی با دکتر شیری و از طریق سایت ایشون با شما… وقتی سایت دکتر شیری رو میخوندم دوست داشتم بتونم توی کلاساش بشینم به حرفهاش گوش بدم و خدا رو شکر شد…. الان وقتی نوشته هاتون رو میخونم با خودم میگم یه روز شاگرد شما هم میشم…

    میخواستم ازتون تشکر کنم… از بودنتون… از هر لحظه ی نفس هایی که میکشین و الحق که ادمهایی مثل شما و دکتر شیری نفس هاتون گرونقیمته… امیدوارم بتونم کمی مثل شماها باشم.. ممنونم ممنونم ممنونم…

  • حمزه عوض زاده می‌گه:

    سلام محمدرضا جان
    بهت تبریک میگم بخاطر این جسارتت و تجربه ی قشنگت.
    امان از فقر و فقر و فقر… که بدترین تجربه ی زندگیم بوده.
    راستی(با فرض داشتن دانش موجود تو و نه دیدگاه و روابط و پرستیژ و…تو) به نظرت اون عطر فروش هم حاضر میشه تا ساعتی و یا لحظه ای بودن در جایگاه تو یا من رو تجربه کنه؟ به نظرم اگه بهش بگیم بهمون بخنده!، که علتش رو من و تو خوب میفهمیم دوست خوبم

  • azam می‌گه:

    چه شب خوبی داشتی.
    امیدوارم حالت بهتر و بهتر بشه.:)

  • سحر می‌گه:

    خیلییییییییییی خوبییی :))))))

  • طاهره جلیلی می‌گه:

    دوست عزیزم…

    لجم از اینهمه آزادیت در میاد یه وقتایی…دوست داشتم منم حس کنم این درجه از آزادی رو اول توی خودم…یکی از بزرگترین فانتزیهام هم راه رفتن از اول تا آخر ولی عصره…

    ولی نفهمیدم محمدرضا چرا انقدر تلاش کردی بهش یه چیزیو ثابت کنی؟ به نظرم بیشتر به خودت میخواستی ثابت شه که میتونی تا به اون… ولی جمله اش خوب بوده… کاش کار اولویت زندگیم نبود…

  • milad می‌گه:

    محمد رضا .میشه ازت بخوام که در مورد تقویت اراده برامون بنویسی؟شدیدا نیاز دارم و فکر می کنم که ایده هات در این زمینه ارزشمند باشند.

  • ندا می‌گه:

    سلام استاد:)
    نمیشه واسه دو کارگاه آموزشی که اطلاعیه زدین، اندکی تخفیف دانشجویی بدین:”

    • ندا جان.

      در مورد مذاکره حرفه‌ای سیستم پرداخت خیلی انعطاف‌ پذیره. با شادی قلی پور تلفنی حرف بزن. اما در مورد گفتگوهای دشوار واقعیت اینه که متریال دوره هزینه‌ی زیادی بهمون تحمیل کرده :(

      • ندا می‌گه:

        یکی از یکی بهتر! اصلاأ نمیشه تصمیم گرفت کدومو بیام:) به دوستان گفتم بیان نفری یه کدومو بیایم بعدش تبادل اطلاعان کنیم:دی
        خیلی خوشحال شدم اطلاعیه کارگاهاتونو دیدم
        حتمأ میام
        مرسی از شما

        • محمد علی هشیار می‌گه:

          خوش به حالت
          محمد رضا هم که حاضر نیست توی تراست بذاره کارگاهش رو
          ولی من حاضرم یه قسمت از هزینه رو بدم
          خودم هم نمیتونم بیام
          ولی اگه قبول هست بقیه فایل ها رو به من هم بدید

          • محمدعلی جان.

            من مسئولیت یک تیم بزرگ با هزینه‌های زیاد و مستقیماً یک شرکت و غیر مستقیم ده شرکت دیگر رو دارم.
            واقعیت اینه که حجم فشار کاری و روانی روی ما این روزها در حدی است که نمیتوانیم به آموزش (که حوزه‌ی هزینه‌آور ماست) بپردازیم. همین سایت را هم فقط برای اینکه اعلام کنم هنوز زنده‌ام حفظ کرده‌ام!
            واقعیت اینه که با توجه به هزینه‌ها و درآمدهای حوزه‌ی آموزش، ما زمانی این حوزه رو فعال تر می‌کنیم که درآمدهای کسب و کار صعنتی و مدیریتی بیشتر باشه و بتونیم از درآمد اون بخش در این بخش تزریق مالی بکنیم. الان اون بخش به شدت در اولویته چون ما به هر حال باید زنده باشیم که بتونیم آموزش بدیم.

            • محمد علی هشیار می‌گه:

              فقط میگم خیلی خیلی خیلی زیاد دوستت دارم
              امید وارم خدا به من هم این توفیق رو بده
              که زمانی شرکت هام بزرگ و بزرگ تر شدن
              مثل تو فرشته و پاک سیرت بمونم

              • دوست من محمدعلی جان.

                تنها تفاوت من با خیلی‌های دیگه که در موقعیت من هستند اینه که ظاهراً من خوب یاد گرفتم ضعف‌ها و خودخواهی‌ها و حرص‌ها و ناتوانی های خودم را پنهان کنم و کمتر نشون بدم.
                چون پاک سیرت بودن واقعاً ویژگی من نیست هنوز :(

                • محمد علی هشیار می‌گه:

                  استاد
                  حافظ میگه
                  چو برشکست صبا زلف عنبر افشانش به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش
                  محمد رضا حد اقلش اینکه که نمیتونی بگی به خاطر تو نیست این تحولاتی که احساس میکنیم تو وجود خودمون

                  محمد رضا ما هممون اسممون رها ست
                  زاده های پاک معصوم و افکار تو
                  و همه ی دختر ها پسر هات گرمای دستای پدرشون رواحساس کردن
                  پدری که بهترین پدر دنیاست
                  و ما هر روز بیشتر و بیشتر برای تعالی خودمون تلاش میکنیم
                  به امید که یک روز تو هم به ما افتخار کنی

      • ندا می‌گه:

        اطلاعیه دوره سفر از جهنمو با چند ماه تأخیر دیدم:( بازم میشه بذاریدش لطفاً؟!:(

  • ژیلا می‌گه:

    داستان کوتاه و پرمعنایی بود راستشجمله های اول رو که میخوندم خنده ام میگرفت ولی به آخراش که رسیدم دیدم جالبتر از اونی بود که بخندم
    ولی انصافا بلدی چه جوری به یه متن چاشنی بدی

    • ولی ژیلا برای من تجربه‌ای بود که اگر شب قبلش می گفتی انجامش میدی بهت مطمئناً می گفتم نه.

      • ali می‌گه:

        مهندس این نوشته من رو یاد وبلاگ یکی از دوستان انداخت که مثل شما چندین هزار بازدید کننده داره:
        http://natashagodwin.blogspot.ca/
        البته تفاوت های زیادی باهم دارید: شما رسمی می نویسید اما آرش خودمانی – شما در لفافه پیامتون رو میرسونید اما اون خیلی صریح میگه – شما در دسترس هستید اما وبلاگ اون متاسفانه خیر – شما اینجا هستید و اون آمریکا و … . اما نکته مشترک شما دو نفر اینه که هردو می خواید سطح فرهنگی مخاطب رو افزایش بدید.
        بنظر من یک نگاه به اون وبلاگ بندازید اگه زیاد سختگیر نباشید حداقل فایدش اینه که شاید مدتی شما رو سرگرم کنه و با لبخند فشارهایی که می گید رو کاهش بده. البته اخطار میدم که مثل سایت شما اعتیاد آوره.

        • ممنون علی از معرفی وبلاگ. چند تا پست آخر رو خوندم.
          هم عنوان وبلاگ رو دوست داشتم RS232 که برای نسل ما معنی زیادی داره و هم نگاهی به آرشیو کردم. ممنونم از این معرفی خوب و حتما باز هم سر می‌زنم و می‌خونم.

          • شاگرد کوچک تو می‌گه:

            ببخشید دوست عزیز ، با تمام احترامی که برای انسانهای آزاد اندیش در هر کجای این دنیا دارم ، باید بگویم اگر در قفس بودی و صدای آوازت گوش همه را نوازش داد و برای تمام پرنده های اسیر قفس توانستی از دشتهای سبز، هوای پاک و روزهای آفتابی بگویی هنره…
            خاطره پرواز خوبه ولی مهمتر از آن فراموش نکردن پروازه…

            • ناشناس می‌گه:

              دوست عزیز اگر منظور شما کامنت من هست باید بگم که من علیرغم تفاوت دیدگاههای که با آقای شعبانعلی دارم احترام زیادی برای ایشان قایلم دلیلش هم یکی اصل تلاش ایشان در آموزش مخاطبان هست و دیگه اینکه ایشان مطالب این سایت رو داره از داخل ایران می نویسه اما در کل هر کس هر کجای دنیا و با هر دین و مسلکی حرف منطقی بزنه من به حرفش گوش میدم اون وبلاگ رو هم برهمین اصل دنبال می کنم.
              یادم جایی از دکارت جمله ایی خواندم که می گفت: برای رسیدن به حقیقت باید تمام پیش فرض ها رو کنار گذاشت و از ابتدا فقط براساس منطق شروع به حرکت کرد

            • ali می‌گه:

              من در ابتدای کامنت بعضی از تفاوت ها رو گفتم چون حدس میزدم که چنین واکنشی رو دریافت کنم. البته با شما موافقم که ماندن و گفتن اهمیت و ارزش بسیار زیادی داره اما شخصا تنها ملاک برای من منطق هست من هر حرف منطقی رو بدون توجه به مکان جغرافیایی یا دین و مسلک گوینده گوش می کنم.
              یک نکته در مورد مثالی که زدید: بنظر من وضعیت اصلا شبیه پرنده در قفس نیست بلکه وضعیت شبیه مثالی هست که جورج اورول در کتاب ۱۹۸۴ می گه یعنی اسبی(قصد توهین نیست) که صدها پشه روی بدنش نشستند و دارند خونش رو می خورند و اون با یک حرکت می تونه اونها رو از بین ببره اما این کار رو نمی کنه.
              راستی اون دوست عزیز که ابتدای کامنتتون نوشتید منو یاد یکی از ظرائف زبان فارسی می اندازه(پست اول همون وبلاگ).

      • علیرضا می‌گه:

        you r drunk. go home

      • ژیلا می‌گه:

        قطعا همینطوره کمابیش درد نبود و فقر رو تا حدی تجربه کردم. حتی به نظرم تجربه یه لحظه از اون روزا ولو با هدف این باشه که بدونی چه روزای سختی داشتی سخته هر چند میتونه یه تلنگر باشه

  • ehsan mousavi می‌گه:

    سلام محمدرضاجان
    خیلی خوشحالم الان عضو گروه شما هستم.امیدوارم همیشه برقرار باشی

  • بهرام( پخش ) می‌گه:

    استاد من ( خرتم )، چرا جواب خرتو نمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    نکنه دیگه دوستم نداری؟؟؟؟؟؟؟؟
    نکنه سرکارم گذاشتی اونوقت که گفتی بهرام شمارت و بفرست تا تو وی آی پی سیوش کنم؟
    من از شما یک توضیح راجبه سوالم میخواستم لطفا اگر امکانش هست یک عنایتی بکنید ممنون میشم.

    سوال:

    بارها تو جلسات،مهمانی ها،گشت و گزارهاو… توجمع از شما صحبت کردم و به نوعی تمام توانمو بکار بردم که بتونم
    اسم شمارو، سایت شمارو، آموزش های شمارو خوب بفروشم و میشه گفت تقریبا تا حدودی موفق بودم اما گاهی اوقات میدیدم که تا من میگفتم شششششششششش دوستام میگفتنن اُهههه بازم میخوای از شعبانعلی بگی!!!!!
    همین موضوع باعث شد که من متوجه بشم تو بحث فروش و متقاعد سازی کمی ضعیف هستم.بنظر شما کجای کار من مشکل داره که بعضی هارو نمیتونم متقاعد کنم یا مثلا تا من میگفتم ششششش اونا صداشون در میومد؟
    میخواستم خواهش کنم اگر امکان داره کمی از تکنیک های متقاعد سازی و فروش برای من که همون خرت باشم بگیییی.

    با تشکر

  • افسان می‌گه:

    از خوندن این پست حس خوبی بهم دست داد. رها کردن زندگی، در عین حال ی روزمرگی ساده. پناه آوردن به سادگی بعد از اینکه حسابی توی پیچیدگی ها و دشواری ها غرق شدی… موفق باشی و همیشه توی کم کردن روی زندگی پیروز

  • احمد احمدی می‌گه:

    سلام
    پس پیاده روی رو با گشت شبانه شروع کردی، محمدرضا… !
    تو پیاده روی بعدیت من پایه هستم.
    قول میدم مثل موبایلت ساکت باشم.

    … ؟

    • چقدر دلم برات تنگ شده.

      تو همیشه مواظب بودی که من سبک زندگی متعادل داشته باشم احمد.

      یادم نمی‌ره که خونه بودم با پای شکسته و انواع کادوهای خاص و لوکس و عجیب و غریب.
      تو برام میوه آوردی و چقدر مزه داد. چقدر. برای من که سال تا سال میوه نمی‌خورم.

  • محسن می‌گه:

    سلام جناب شعبانعلی من کامنت گذاشتم اما شما دیدگاهم رو در سایت قرارندادید میتونم بپرسم ایراد کامنت من چی بود تا قواعد سایت شما رو بهتر درک کنم
    ممنون

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *