فایل صوتی آموزشی ویژگی‌‌های انسان تحصیل‌کرده

مسیرِ تبدیل شدن به یک انسان فرهیخته چیست و در این راه، باید به چه نکاتی دقت کنیم؟


کاملاً شخصی – حرفهایی برای خودم

آنچه امروز اینجا مینویسم یک گزارش از حس و حال شخصی من است. برای شما نه مفید است، نه جذاب و نه امیدبخش.

خواهش میکنم کسانی که مرا خوب نمیشناسند، نخوانند یا اگر خواندند، آرام و بی صدا عبور کنند و برایم نظر ننویسند.

آنچه را اینجا مینویسم در درجه اول برای آرامش خودم است و در درجه دوم، به اشتراک گذاشتن احساس تلخ دلتنگی با بخش کوچکی از مخاطبانم که چنان با هم نزدیکیم، که مرز جسم، روح های ما را به سختی از هم جدا میکند. میگویند یکی دو روح بزرگ در اطراف انسان، برای انگیزه زندگی کافی است. به قول شریعتی، «دو» را هم برای وزن جمله گفته اند که «یک» روح بزرگ نیز به سختی یافت میشود. شکرگزار هستم که این روحهای نزدیک و خویشاوند، برای من از شمار انگشتان دست فراتر رفته اند…

این دردها را برای آنها مینویسم، که گفته اند: «رنج درد، پس از مطرح شدن با دوست، نصف میشود. بر خلاف شادی، که لذت آن، پس از مطرح شدن با دوست، دو چندان میگردد».

علاوه بر این، آنچه اینجا مینویسم، برای ارجاع آینده من است، شاید روز دیگری نیز، همچون امروز، نجات بخش من باشد…

در چند روز گذشته، به دلیل شرایط خاص کشور و انتخابات، حرفهایی را نوشتم. نه برای مخاطب عام. برای دوستانی که مرا میشناسند و زندگیم را میدانند و انگیزه هایم را لمس کرده اند و قوتها و ضعف هایم را – آنچنان که خود نیز همواره صادقانه و صریح با مخاطبانم گفته ام – می بینند.

میتوانستم ننویسم. چنانکه دوستانم ننوشتند و از ماهها پیش، ایمیل و تلفن و پیامک زدند که ننویس. تو تند و رادیکال مینویسی و «مصلحت» نمیشناسی و دوباره گرفتار میشوی و اگر جایی رفتی یا تو را جایی رفتند (!) ما فرصت پیگیری نداریم و چه کار داری به این مردم. که دین و تاریخ و فلسفه گفته اند که مردم، هر چه دارند در شأن ایشان است و …

من اما، معلمم: قبل از هر شغل دیگری.

من اما مانده ام: تا در کنار سایر مردم، اینجا را بسازیم.

نه از آن رو که وطن پرستم، بل از آن رو که معتقدم در این نقطه از خاک، فاصله آنچه «هست»، با آنچه «میتواند باشد»، فراتر از حد تصور است.

نوشتم. و تلاش کردم بر اساس آنچه میدانم – و میدانستم که برخی از داده ها را اطرافیان نمیدانند یا دیرتر خواهند دانست – بنویسم. البته سایتهای مختلف هم نوشته ام را نقل کردند و آنچنان که میگویند ظاهراً ده ها هزار بار خوانده شده است.

چنین بود که راه مهمانان ناخوانده به خانه مجازی من باز شد و ایمیل پس از ایمیل با حرفهای جالب و جذاب از جمله اینان:

– ساندیس خور خفه شو!

– به تو چه که برای ما تعیین تکلیف میکنی!

– تو هم نان خور همین ها هستی.

– اگر آدم اینها نبودی، تا حالا ده بار گرفته بودندت! جاسوس وطن فروش!

– خاک بر سر بی شعورت کنند که سیاست نمی فهمی.

– دروغ گوی کثیف. تو که دکتر نیستی حرف نزن (انگار دکتر قبلی که در رأس کار بوده چه کرده!)

– ترسوی پست. شجاع باش و واقعیت را بگو (امضا کرده: دانشجوی شجاع!)

و صدها توهین و تهمت دیگر که ریشه اش، تنبلی است. اگر زحمت میکشیدند و چند نوشته مرا می خواندند، بهتر میشناختندم.

امشب خانه آمدم. خسته و فرسوده.

با خودم گفتم که به امید کدام مردم نشسته ایم؟ آنها که در رأس قدرتند این چنین اند که میدانیم و آنها که در این پایین ایستاده اند، چنین سطحی و بی منطق!

به راستی کدام را به کدام ترجیح میدهم؟ نه از آنها هستم و نه از اینها.

آن شعر معروف را بیش از صد بار با خودم تکرار کردم که:

نه در مسجد گذارندم که رندی!

نه در میخانه کین خمّار خام است!

میان مسجد و میخانه راهی است؟

غریبم! سائلم! آن ره کدام است؟

احساس کردم که غریب و تنها هستم. تحت سیطره دولتی که با آن همسو و هم رأی نیستم، اما وقتی مخالفان سطحی و جزم اندیش آن را می بینم، دلم نمی خواهد در جرگه مخالفان نیز باشم.

موبایل را برداشتم و دو صفر اول را گرفتم تا با دوستانم تماس بگیرم و بگویم که من هم تسلیم شدم. من هم به شما ملحق میشوم.

اولین بار نبود که به این نقطه میرسیدم (البته نه به این شدت). معمولاً این جور وقتها، خاطره دزفولیان را مرور میکردم تا آرام شوم.

سایتم را باز کردم و نوشته زیر را که مهر ماه سال گذشته نوشته بودم دوباره خواندم:

سال ۱۳۷۴ به تازگی از علامه حلی اخراج شده بودم و سال سوم دبیرستان را در خانه مانده بودم که پدر و مادرم، پس از مدتی بست نشستن پشت دفتر باقر دزفولیان (مدیر دبیرستان البرز) به داخل راه پیدا کردند. آن روزها تمایلم به ادامه تحصیل را از دست داده بودم. میگفتم با این نظام آموزشی که هیچ مهارتی را در انسانها پرورش نمیدهد، ترجیح میدهم در یک مکانیکی، ماشین ها را تعمیر کنم (در خیابان ما مکانیک خودرو زیاد بود). بالاخره اصرار زیاد پدر و مادرم، سرسختی دزفولیان را کم رنگ کرد. با من صحبتی کرد و آزمونی از من گرفت و اجازه داد سر کلاسها حاضر شوم. در لا به لای صحبتها، به او گفتم که من به نظام آموزشی کشور معترضم و حتی اینکه در یک تعمیرگاه مشغول به کار باشم را به گرفتار شدن در چنبره این نظام آموزشی بیمار ترجیح میدهم…

فقط نگاه میکرد و هیچ نمیگفت… اما در نگاهش محبت را حس میکردم.

حدود دو سال گذشت و تقریباً موازی با جنب و جوش سالهای اصلاحات، به خانه دزفولیان رفتم. در بستر مرگ افتاده بود. آنقدر بزرگ بود و کاریزما داشت، که نتوانستم در مقابلش روی زمین بنشینم. ایستاده بودم و او حرف میزد. صدایش ضعیف شده بود. کمی نزدیک تر رفتم. به رسم ادب پرسیدم: آقای دزفولیان. توصیه ای به من ندارید؟ گفت: «چرا. دارم. نخستین روزی که پا به دبیرستان البرز گذاشتی یادت هست؟ به تعمیرکاری در کنار خیابانها هم راضی بودی. میدانم که رشد میکنی و فرصت برای کار و زندگی در هر کشوری را که بخواهی، خواهی داشت. اما هر وقت هوس رفتن از این دیار به سرت زد، به یاد بیاور که تو به یک تعمیرکاری ساده در گوشه خیابان هم راضی بودی. طمع نکن… بمان و کشورت را آباد کن. بمان…»

نوشته را خواندم. نه یک بار. نه دو بار. شاید پنج بار.

عجیب بود. هیچ حسی در من بر نمی انگیخت. خاطره دزفولیان نیز، اثر معجزه آسای خود را از دست داده بود…

با خودم قرار احمقانه ای گذاشتم.

گفتم نامم را در اینترنت جستجو میکنم و آنچه راجع به من نوشته بودند را میخوانم تا ببینم آیا واقعاً در تلقی دیگران، تا این حد انگل اجتماع محسوب میشوم؟

قرار گذاشتم ۵۰ لینک اول را بخوانم. همه را خواندم. همه مثبت بود و لطف و اغراق دوستان.

خوشحال شدم اما آرام نشدم. یک بار دیگر ایمیل ها را خواندم و در دلم به دزفولیان گفتم: تو اگر این همه توهین را میدیدی، خودت هم البرز را می بستی و می رفتی. پس به من حق بده!

پانل مدیریت سایت را باز کردم تا shabanali.com را برای همیشه ببندم.

آخرین لینکی که در گوگل آمده بود سانسور بود. اما نخستین جمله اش کنجکاوی من را برانگیخت: «من محمدرضا شعبانعلی را از پانزده سال پیش میشناسم…»

برای ارضای کنجکاوی و به زور و ضرب فیلترشکن – که به لطف دولت کریمه، استفاده از آن مستلزم تلاش زیاد و در حد جهاد اکبر است – آن آدرس را باز کردم. دیدم وبلاگ امیر فراهانی است. امیر و سارا الان آمریکا هستند و از دوستانی بوده اند که همیشه دیدنشان آرامم کرده است. امیر دوست خوبم بوده است و سارا هم مانند امیر، در دانشگاه با ما مکانیک میخواند و یادم نمیرود روزهایی را که با هم، مسئول سایت دانشکده بودیم.

متن امیر را خواندم (آبان ماه سال ۹۱ نوشته بوده اما من نمی دانستم):

محمدرضا شعبانعلی دوست من است. سابقه آشنایی و شروع دوستی مان به حدود ۱۵ سال پیش بر میگردد. هر دومان در دانشکده مکانیک دانشگاه شریف ورودی سال ۱۳۷۶ بودیم.  محمدرضا اما با بسیاری دیگر فرق داشت. زمانی که ما در پیچ و تاب درسهای ترمهای اول بودیم او صحبت از هوش مصنوعی می کرد و کلاس آموزشی میگذاشت. کلاس هیدرولیک  و نیوماتیک و PLC می گذاشت. زمانی که در نوشتن برنامه کامپیوتری درسهای دانشگاهی می ماندیم او بود که برای هرکس به روشی راه حل میداد که استاد بویی از یکسان بودن انجام آنها توسط یک نفر نبرد. و بسیاری موارد دیگر که نیازی به گفتن آنها در یک نوشته کوتاه وجود ندارد.
 
مسیرهای مختلفی را طی کرده است. بعد از سالها کسب تجربه در صنعت در یکی از زمینه های تخصصی اش!، زمینه ای که شاید با خصوصیتها و علایقش بیشتر همخوانی دارد، درس می دهد و سعی می کند که تجربیاتش و دانشی که در این سالها کسب کرده است را در اختیار دیگران قرار دهد. 

  […] می دانم که او بیشتر از آنکه فردی با خصوصیات و تواناییهای قابل توجه باشد فرد زحمتکشی است.  من می دانم که برای یافتن دانشی که بدون دریغ در اختیار شاگردان کلاسهای درس و حاضرین در سمینارهایش می گذارد هزاران ساعت کتاب خوانده و تحقیق علمی کرده است.

 اما من او را به خاطر هوش اش ستایش نمی کنم. […] او را به خاطر  قابلیتهایش هم ستایش نمی کنم.  شاگردانش او را به اندازه کافی تحسین می کنند. اما من او را به خاطر یک چیز ستایش می‌کنم و آن گذشتن از چیزهایی است که شایسته آن است و برای حضور در بین آنهایی که می تواند به آنها چیزی یاد بدهد از آنها گذشته است. محمدرضا شعبانعلی می توانست مانند بسیاری دیگر در بهترین دانشگاهها کرسی داشته باشد. می توانست درآمدهای بزرگ داشته باشد. می توانست نباشد. اما هست. هست تا بیاموزد. محمدرضا، مانند بسیاری دیگر دوستان هم نبود که به بهانه ادامه تحصیل و ادعای خدمت به مملکت از کشور خارج شدند و حالا به نظر قصدی هم به جدا شدن از امکانات خارج کشور و برگشتن به خرابه وطن ندارند. از اول می گفت من اینجا می مانم و هنوز هم آنجا مانده است. هنوز هست تا به آنهایی که قدرش را دارند یاد بدهد و به آنهایی که قدرش را ندارند یادآوری کند که در فضایی که که گند دروغ و دزدی و بی همیتی (که همه از نظر من نتیجه بی رنگ شدن ارزشها و مردن آرمانها در جامعه مان است) همه جا را گرفته است، می توان بود و مفید زندگی کرد. می توان بود و تاثیرگذار بود. میتوان بود و جای خالی آنها که رفته اند را پر کرد. جای آنهایی که نیستند. آنهایی که هر کدام دلیل خودشان را برای نبودن دارند.
 […] محمدرضا در بیان نظراتش رادیکال است. او مصلحت اندیشی نمی کند. آنچه را که باید در لحظه خاص بگوید می گوید. و این برای بسیاری که او را نمی شناسند جالب، برای بعضیها ناخوشایند و برای بعضی شاید خطرناک است.
 
[…] محمدرضا خوب یا بد اینست که هست. توقع نسخه حاضر آماده برای دردهایتان هم از او نداشته باشید. از او توقع همه چیز بودن هم نداشته باشید. او را در قالب استادی که برای شاگردانش تمام و کمال انرژی می گذارد ببینید […]
همه مان بدانیم که افرادی مانند محمدرضا شعبانعلی […] هرچقدر هم سرسخت، هر چقدر هم عاشق، هر چقدر هم بزرگ، ممکن است روزی خسته شوند از شرایطی که برخی از خودمان  برایشان پدید آوردیم. و آن روز دیگر دیر است برای نگه داشتن آنها.
 

بیایید […] این حداقل ذره امید به حضور و انگیزه مفید بودن را در درونشان از بین نبریم.

امیر خیلی اغراق کرده است. خودش هم حتماً میداند. این متن را اگر زمان دیگری خوانده بودم، صرفاً به پای لطف یک دوست میگذاشتم و می گذشتم.

اما الان حس و حال دیگری دارم.

کمی که فکر میکنم، به خاطر میآورم که دوستانی مانند امیر هم کم ندارم. آنهایی که هنوز با دیدن ما در ایران، با لبخند سطحی رضایت ما در عکسهایمان و با خنده دروغینمان در پشت تلفن، احساس میکنند که روزی میتوان به این خاک بازگشت و زندگی کرد. آنهایی که تصویری از من و امثال من ساخته اند، فراتر از واقعیت مان.

امیر جان.

نه به خاطر دولت. نه به خاطر ملت و نه به خاطر ترس از قیامت.

به احترام تو و کسانی چون تو، به احترام آن دفتر مجله که شبها تا دیر وقت در آن میماندیم، به احترام تصویر زیبا اما بزرگنمایی شده ای که از امثال من ساخته ای، می مانم.

لااقل امشب میمانم و در این خانه مجازی را نمی بندم.

نمیدانم چقدر طاقت بیاورم.

اما همه چیز را نوشتم. نه برای تو. برای خودم و روزهای تلخ آینده…

امیدوارم، دیگر بار که فرسوده شدم، خواندن این متن، دوباره آرامم کند و فشارهای موجود، اثر معجزه آمیز حرفهایت را، همچون حرفهای دزفولیان – آن مرد بزرگ – کم اثر و بی اثر نسازد…

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار


157 نظر بر روی پست “کاملاً شخصی – حرفهایی برای خودم

  • ساجده گفت:

    حتی فکر این که نباشید… ننویسید… خیلی ناراحتم میکنه…
    خیلی ممنونم که هستید. که مینویسید. که تحمل میکنید.
    و متأسف که آنگونه که باید قدردانتون نیستیم

    • ز.آ گفت:

      سال‌ها با عزت و شرافت زندگی کردم. تمام مرزها رو حفظ کردم و تلاش کردم کوچکترین بدی از من به کسی نرسه
      حتی بارها از اشتباهی که نکرده بودم عذر خواستم
      خودم رو به بدترین دردسرها دچار کردم که دل کسی رو نشکنم
      اما گاهی حرفهایی پشت سر خودم میشنوم که دلم میخواد اصلا هیچ وقت به دنیا نمی اومدم که روزی کسی همچی قضاوتی درباره ام بکنه یا اسم من رو به چنین زشتی که در عمرم به سمتش نرفتم به زبون بیاره
      فقط به خاطر یک سری رقابت احمقانه شغلی …
      چاره ای نیست باید صبور باشیم تا بتونیم کنار هم دوام بیاریم. این شعر رو برای خودتون تکرار کنین:
      سنگ بدگوهر اگر کاسه زرین بشکست / قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود…

  • سیما ولی زاده گفت:

    محمدرضا قدری استراحت کن.
    کاش بیشتر می شناختمتون که می تونستم بیشتر بنویسم..

  • بارات گفت:

    محمد رضا خیلی دوست داریم
    دستمزدوحاصل مشقاتی که داشتیم افرادی مثل شما وهمفکرهای شماست،در زمانی شریعتی والان هم خود شما
    ودر اینده هم رها جون
    فرض کن شما اگر در یک کشور عربی یا غربی به دنیا میامدین شعور واگاهی الان داشتین؟یادمان باشد یک زیر کوب یا رگلاتور قراضه داغون یک اپراتور فنی را تبدیل به یک تعمیر کار قهار مینماید

    • shabanali گفت:

      میدونم چی میگی.
      من هم به اپراتور یک زیرکوب و رگلاتور قراضه، چند برابر اپراتور یک ماشین نو، احترام میگذارم. چون می دونم که دانش و هوش اون اپراتوره که ماشین رو به جلو میبره.
      اما من و تو، سالهاست با این ماشینها زندگی کردیم و هر دو می دونیم که این اپراتورها زودتر هم پیر میشن.
      ——————————————————————————————————–
      پی نوشت نامربوط: یادش بخیر روزهایی که با هم در اشتایگن برگر بودیم. سکوت اون روزها. خنده های اون روزها. شوخی های اون روزها و جمع دوستانی که هرگز تکرار نخواهد شد…

  • محمد جعفری گفت:

    محمدرضا جان این مطلبت خیلی ناراحت کننده بود و حسابی بغض گلوم رو گرفت.راستش طرز فکر تو و اهداف تو خیلی بزرگ و دوست داشتنی هستند و همه جوره قابل ستایش.
    راستش از روزی که با تو آشنا شدم دنیام خیلی فرق کرد کلی بزرگتر شد .شابد اگر زمانی خسته می شدی دوستانت کم بودند و کمتر تو را می شناختند ولی الان محمد رضا تو فقط مال خودت نیستی .شاید افرادی مثل من کم نباشند که یکی از علایق روزانه و هیجان روزانه یشان چک کردن سایت تو باشد و زندگی کردن در کنار تو.
    من هم حرف امیر را از زبان خودم تکرار می کنم که محمد رضا هست و می ماند تا:
    در فضایی که که گند دروغ و دزدی و بی همیتی (که همه از نظر من نتیجه بی رنگ شدن ارزشها و مردن آرمانها در جامعه مان است) همه جا را گرفته است، می توان بود و مفید زندگی کرد. می توان بود و تاثیرگذار بود. میتوان بود و جای خالی آنها که رفته اند را پر کرد. جای آنهایی که نیستند. آنهایی که هر کدام دلیل خودشان را برای نبودن دارند.

  • رها گفت:

    بمان …نرو…
    نه به خاطر دیدن آبادانی این خراب آباد ،در همین نزدیکی.که من هم میدانم دور است گلستانی که رویایش را داری،اما تو بمان ،راه هرچه دور تر ،لذت بودن وداشتن همسفرانی بیشتر ،شیرین میکند بار دلتنگی ها وتلخی ها را .
    ما قول داده ایم که میمانیم . http://www.shabanali.com/ms/?p=1290
    پس ،تو هم بمان .که اگر «رها» به دنیایت نیامده «هیوا»هایی در این سرزمین زندگی میکنند که چشم به راه آینده ای اند که تو امروز میسازی …که تو به ما یاد میدهی تا بسازیم…
    پس بمان….نرو….

  • مهدی بهرامی گفت:

    سلام محمدرضای عزیز وقت بخیر شهیدآوینی میگه همه آزادن تو این مملکت غیر از حزب اللهی ها

  • مهناز گفت:

    محمدرضای عزیز
    حال و هوایت را از گفته هایت درک کردم و عجیب بر قلبم نشست ،گویی نوعی پرده بردازی از خاطرات تلخ گذشته من بود و هست.
    بر زبانم جاری ساخت نغمه هایی از شعر “ریشه در خاک” از فریدون مشیری عزیز را…
    “تو از این دشت خشک تشته روزی کوچ خواهی کرد و اشک من تو را بدرود خواهد گفت
    نگاهت تلخ و افسرده است
    دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده است
    غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است
    تو با خون و عرق این جنگل خشکیده را رنگ و رمق دادی
    تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی
    تو را کوچیدن از این خاک دل برکندن از جان است
    تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است
    ….
    تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت که در چشمان من والاتر از صدجام جمشید است
    تو با چشمان غم باری که روزی چشمه جوشان شادی بود و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده است، خواهی رفت و اشک من تو را بدرود خواهد گفت….”
    اگرچه میدانم و آرزو دارم که امثالی چون تو شریعتی ها همیشه نغمه انتهایی این شعر ، خونی برای حرکت در رگهایشان باشد- اگرچه معتقدم دل انسان هایی چون تو بی اغراق نیازمند خون نیست و با عشق می تپد-
    و آن نغمه انتهایی آنجاست که می گوید:
    ” امیدی گرچه در این تیرگی ها نیست
    ولی من اینجا باز در این دشت خشک تشته می رانم
    من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم
    من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح می خوانم و می دانم تو روزی باز خواهی گشت.”

    • shabanali گفت:

      مهناز.
      شاید جالب باشه برات.
      من این شعری رو که نوشتی حفظم.
      سال اول دانشگاه حفظ کردم.
      اما هیچوقت تاامروز مرورش نکرده بودم و در لا به لای حافظه ام، گم شده بود.
      امروز دوباره این شعر رو برای من زنده کردی، با تمام حس های خوبش.
      ممنونم ازت

  • سمی گفت:

    شاید یکی مثل من هم که نه هیچ وقت تو کلاساتون بودم و به جز دوتا برنامه تلوزیونی چیز دیگه ایی به طور رسمی ازتون نگرفتم، تو رسیدن شما به این حس مقصرم. اگه منم هر زمانی که یه مطلب از شما می خوندم و اون همه تحت تاثیر قرار می گرفتم، خیلی وقتا که مثل یه مشاور برام بودین با نوشته هاتون، خیلی وقتها که با حرفاتون می تونستم کلی آدم رو متقاعد کنم به انجام یه کار خوب، اینکه همیشه نه فقط برا من برا خیلیای دیگه مظهر تلاش و تلاش و تلاشید بهتون می گفتیم شاید الان این حسو با خواندن حرف کسایی که حتی تو دنیای مجازی هم جسارت اینو ندارن که اسم واقعیشون رو بگن نداشتین. استاد اگه یه روز ۸ صبح بیام اداره و آدرس سایت شما رو بزنم که بگه دیگه وجود نداره نمی گم بدترین روز زندگیمه اما به یقین یکی از اونها خواهد بود. استاد حتما هر تصمیمی که شما بگیرید از روی درایته نه عصبانیت اما خواهش می کنم به فکر مخاطبای مجازیتون هم باشید.

  • سارا جم گفت:

    سلام
    منم جزو اونهایی هستم که به عشق نوشته ها و مطالب و ایده های قشنگتون صبحها با علاقه سایتتون رو باز می کنم .کاش بدونید کسانی که به شما احترام میذارن و دلنوشته هاتون رو دنبال می کنند از کسایی که توهین می کنن خیلی خیلی بیشتره . در هر حال سعادت و سلامت و خوشبختی و آرامش شما رو آرزو دارم .
    بیایی … بخواهی … بنویسی … بشنوی
    چه خوب میشود … بهشت میشوم …
    نخواهی اما … نباشی اما … میگذرد اما …
    لحظه ها … روزها … سالها … بی ثمر میشود…

  • ش گفت:

    سکوت یعنی فریاد.فریاد دل در شکنجه گاه منطق.

    سکوت یعنی صدا.صدای خرد شدن جام دل با دستهای سرد و سخت منطق.

    سکوت یعنی نوا.نوای غمناک تارهای دل زیر ضرب های سنگین وناموزون منطق.

    سکوت یعنی درد. درد دل…

    پر از سکوتم . پر از فریاد . پر از صدا . پر از نوا . پر از آه ه ه…

    گوش کن…

  • 165 گفت:

    من همیشه با کلی ذوق و شوق میام به این روز نوشته های شما
    و بیتاب ۲۴ مرداد
    درود بر محمرضا شعبانعلی عزیز ، که امیدوارم هر روزش پر نشاط تر از دیروز باشد

  • مهدی بهرامی گفت:

    سلام محمدرضای عزیز وقت بخیر شهیدآوینی میگه همه آزادن تو این مملکت غیر از حزب اللهی ها پس بمان حزب اللهی

  • fallah گفت:

    دلم میخواد همیشه معلم بزرگوارم رو در کنارم داشته باشم تا از او بیاموزوم، همچنان که تا امروز بسیار از شما آموخته ام.

    انشاالله همواره سلامت باشید.

  • ناشناس گفت:

    گل نباید ۱۰۰۰ نفری که انرا بوییده ولذت برده اند را با دست خوشه چین یکسان بداند
    محمدرضا تصمیم با خودته

  • فانی گفت:

    خوشحالم که هروز به اینجا میام وآشنایی با شما مرا امیدوار کرد که نسل آدمایی که خدا بعد آفریدنشان به خود احسنت گفت هنوز منقرض نشده..
    ممنونم پدر دلسوز

  • reza گفت:

    سلام محمد رضا جان.
    تو را به خدا ما رو از ارتباط با خودت محروم نکن .
    ممنون.

  • محمدجواد مقومی گفت:

    این سایت هم بسته بشه جز یاس چی نصیب ما میشه؟ من که کاملاً به رای دادن نظر منفی داشتم با روشنگری شما توی پست “امسال ۵۵ میلیون رای میدهند” تا حالا چندین نفر رو متقاعد کردم که بیان و باشن تو انتخابات که بدتر نشه اوضاعمون از این که هست و خط اعتدال و دور از تعصب شما همیشه الگو من بوده و خیلی ها مثل من…پر واضحه نبود همچون شمایی ناخواسته ریختن آب به آسیاب همون جزم اندیشان

  • رعنا گفت:

    تو حــــــــــــق نداری بری …

    تو حـــــــــــق نداری به راحتی همچین تصمیمایی بگیری …

    نه به خاطر اینکه من هر روز میام اینجا و عادت کردم روزنوشته هات رو بخونم

    نه

    تو به افکارم جهت دادی
    تو “امید” رو برام زنده کردی
    تو “معرفت” رو بهم نشون دادی
    تو “اعتماد” رو در من بیدار کردی

    تو “رها” یی به وجود آوردی که در برابرش مسئولی

  • نیلماه گفت:

    استاد خوب من
    من خیلی وقته میام اینجا و حرفای شمارو میخونم. خیلی کم هم پیش اومده که نظر بذارم. بیشتر در سکوت حرفاتونو خوندم. الان دلم نیومد به راحتی از کنار این حرفا رد بشم. بهرحال شما هرطور هم که بنویسید موافقان و مخالفانی خواهید داشت، مهم اینه که خودتون هستید و تمام حرفاتون رو از روی اعتقاد و ایمان قلبی مینویسید .
    من بعضی پست هاتون رو تو وبلاگم برای دوستانم لینک میذارم تا دیگران هم با شما آشنا بشن. کاری جز این از دستمون برنمیاد . تلاشهای شمارو نمیشه با این تشکر ها جبران کرد …

    واي ، باران
    باران ؛
    شيشه ي پنجره را باران شست
    از دل من اما
    چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
    آسمان سربي رنگ
    من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
    مي پرد مرغ نگاهم تا دور
    واي ، باران
    باران ؛
    پر مرغان نگاهم را شست
    خواب رؤياي فراموشيهاست
    خواب را دريابم
    كه در آن دولت خاموشيهاست
    من شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
    و ندايي كه به من مي گويد :
    “گر چه شب تاريك است
    دل قوي دار ، سحر نزديك است ”

    حمید مصدق

  • مسعود گفت:

    سلام، محمدرضا
    من هم معلم هستم البته نه مثل شما، البته شاگرد شما در زمستان گذشته تا به امروز.
    این ترم که گذشت، تصمیم گرفته بودم که به دانشجو ها کمی سخت گیری کنم، قبل از این معتقد بودم همان گونه که ما هنگامی که دانشجو بودیم می گفتیم این درسا به چه دردی می خورد امروز هم این دانشجو ها همین را می گویند. اما با دیدن شرایط جامعه نظرم عوض شد.
    اول ترم تصمیم ام را گرفتم، کلاس ۱:۳۰ را ۲ ساعت برگذار می کنم، کلاس اضافه می گذارم، به تمام سوالات پاسخ می دهم از تک تک بچه ها سوال می کنم که درس را یاد گرفته اید یا نه ، هر جلسه تمرین می دهم و… در عوض پایان ترم کمتر نمره اضافه می کنم.
    همین کار را انجام دادم،اما نتیجه…
    از یک درسم که ۵۹ دانشجو داشتم، ۲۰ نفر حذف کردن، ۲۰ نفر افتادن، ۱۹ نفر پاس شدن(البته در زمان ما این امر عادی و ایده ال بود اما امروز مثل اینکه این گونه نیست)
    رئیس ذانشکده، مدیر گروه، همکاران، آموزش تا به امروز با من تماس گرفتن و هر روز ایمیل هایی از التماس تا فحاشی با ایمیل های ناشناخته دریافت می کنم، و بیانیه ای بر علیه من صادر شده که دیگه به من کلاس درس ندن.
    حال از خودم سوال مکنم که ساعتی ۴۶۰۰ حق التدریس ارزش اش را داشت، اصلا تو چه نیازی به تدریس کردن داشتی، و هزاران سوال دیگر، و بزرگ ترین سوال،چرا دیگران اهداف را درک نمی کنن در حالی که براشان هم توضیح داده بودم.
    حال دیگه نمی دانم چی درسته و چی غلط، و تعجبی نمی کنم از روزنوشت های که تو این روزها می نویسی
    محمدرضا دلم برات تنگ شده،اصفهان نمی آیی، از این طریق دعوتت می کنم تا بریم اماکن تاریخی را با هم می بینیم، شاید مرهمی بود.

    • shabanali گفت:

      مسعود جان.
      ممنونم از پیغامت.
      من و تو شاید اشتباه بکنیم، اما لااقل می دونیم که با تمام وجود با نیت خیر کار میکنیم و تنها چیزی که این روزها من رو آروم میکنه همینه.
      راستی.
      حتماً در اولین فرصت سر میزنم به اصفهان

  • rezaA گفت:

    اینجا را به خود انتخاب نکردم..زادگاه من است..به فرمان کسی نیامدم که به عتابش بروم..(خیلی دوست دارم این جمله رو)..تاثیر گزار تر ازونی که فکر میکنی..من یکی از کارای روزانم اینه که سایتتو باز کنم و ببینم مطلبی نوشتی بخونم یا نه..مطالب سایتتو از اول تا حالا دو بار خوندم..(حتی اونایی که واسه وبلاگت بود)..کتاب مذاکرتو اتفاقا دیشب تموم کردم و میخواسم نظرمو بفرستم که دیدم الان ناراحتی..شما باعث شدی کتاب ما چگونه ما شدیم رو بخونم..فایلای مذاکرت فوق العادست..خواسه یا ناخواسته روند زندگیم عوض شد..تموم نوشته های تو باورکن با اس ام اس به خیلی از دوستانم میفرسم..فکر کن طرف هزارتا اس میده که من براش از مطالبت براش بفرسم..تازه اینا تاثیرش رو منی هست که هنوز ندیدمت..من فک کنم همین تاثیر گزاریت برات کافی باشه که بمونی تو مملکتمون و این خراب اباد و بسازیم..

  • شاهین گفت:

    دوستی می گفت : هر وقت بدو بیراه نثارت کردند ، بدان که راهت را درست انتخاب کرده ای .
    محمدرضای عزیز ؛ بدان که راهت را به شدت درست انتخاب کرده ای !
    پس بمان و بگذار ما هم که مانده ایم ، احساس حماقت نکنیم !!

  • mina گفت:

    محمد رضای عزیز حرفات بیشتر از هر زمان دیگه ای پر از درد و ناراحتیه همه ی کسانی که دوستت دارند و تو را می شناسند هم مثل تو دلگیر شدن خیلی تاسف باره.

  • پگاه گفت:

    امیدوارم رنج این درد بعد از این به اشتراک گذاری کمتر شده باشه …د رمورد کسانی که اینطور نظر میدن به نظر من باید خوشحال باشی …کسی که بدونه هویت و با فحاشی م یخواد نقد کنه تازه نقد هم نه قضاوت کنه تازه اون نه در مورد موضوعی که داره می خونه در مورد نویستده موضوع مهر تایید هم به قضاوتش میزنه یعنی با اطمینا میگه مثلا نون به نرخ روز خوری؟؟!!!این نشون از ضعف اون فرد در نقد و بحث سالمه…چرا باید شخصیتی که پشت همچین جملاتی هست باعث بشه سایت اینچنین بسته بشه.؟؟؟..من یکبار گفتم متنی نوشته بودی در مورد انتخابات و من حدس زدم شاید این شورو هیجان ریشه داره در پستی و موقعیتی در آینده و برات هم نوشتم و در جواب هم گفتی که بارها پستها و شغلهایی بهت پیشنهاد شده ولی با این قضاوت باز هم نوشتت برام منطقی بود…با خودم فکر کردم به فرضم که اینطور باشه اگر همچین آدمی با چنین طرز فکری وارد پستی هم بشه چه بهتر…جداقل نتونه تمام طرز فکر خودش و به طور گسترده تر عملی کنه یک چهارمش رو هم عملی کنه بازهم خوبه…تغییر واقعی اینطوریه که پیش میاد آروم و آهسته در بستر زمان …من تا به حال هیچ همایشی رو شرکت نکردم از نزدیک هم ندیدمتون فقط به برنامه ازت دیدم توی تلویزیون پخش شده بود و یه سری نظراتم هم برات فرستادم که گفته بودی چقدر ریز تحلیل کردی. از تراست زون هم چیزی تا به حال نخریدم و هیچ فایلش هم استفاده نکردم ولی اندیشه تراست زون و عملی کردنش رو با گذاشتن آمار د رمورد سطح اعتماد تو تمام کشورها و کشور خودمون تحسین کردم…ولی هروقت تصمیم داشتی اینجا رو ترک کنی بدون که این حق طبیعی و مسلم تو و خانواده تویه که محل زندگیشو رو خودش انتخاب کنه و مطمینا باز هم مورد قضاوت اینچنینی قرار خواهد گرفت …هرچند هرچند می دونم بعضی وقتها چنین حرفهایی و تلنبار شدنش به قول خودت باعث فرسودگی و خستگی میشه که مطمینا این پست هم بعد از تکرارهای زیاد همچین چیزایی بوده…ولی محمد رضای عزیز هروقت ۱۰۰ درصد کامنتایی که گرفتی در مدح و آفرین گفتن بهت بود ناراحت شو…نیازی ندرای برای ثابت کردن حرفهات خودت رو تحت فشار بزاری مخصوصا برای چنین نظر دهندگان بی نام و نشانی…کلا که خیلی پراکنده گفتم هرچند گفته بودی بیاین بخونید و بگذرید ولی به عنوان کسی که سالها میام اینجا می خونم و یاد میگیرم و بعضی چیزها برام تکرار میشه و مرور وطیفه دیدم که بنویسم هرچند خیلی پراکتده … جدا از نظردهنگان بی نام ونشان که گفتی حال نوشتن هم همینه …گاهی روان و جاری گاهی بی میل فقط امیدوارم اون هوش هیجانی که من دیدم یهو باعث نشه بیایم اینجا و به در بسته بخوریم…. از خدا می خوام انرژی بهت بده و قدرت تحمل و بردباری در حد اهدافی که داری تا از کنار چنین آدمهای کوچک بی نام و نشونی به راحتی عبور کنی و بتونی با آرامش چشمهات و به روی خیلی چیزهای اینچنینی ببندی …یک چیز ی هم مینویسم فکر کنم هیمنجا خوندمش و یادداشتش کردم…
    انتظارات مردم و انتظارات تاریخ از ما متفاوت است..مردم عموما کوته نظر و قدر ناشناس هستند..این است که من ترجیح دادم تصمیمهایم را براساس انتظارات تاریخ بگیرم..و به تاریخ پاسخگو باشم..فکر کنم ناپلیون گفتتش…
    سلامت باشی و پر انرژی

    • shabanali گفت:

      پگاه. باور نمیکنم که ندیده باشمت.
      همیشه منتظر خوندن کامنتهای تو هستم و لذت می برم ازشون.
      توی دنیای مجازی، همسایه ی دوست داشتنی منی

      • پگاه گفت:

        امیدوارم یک روزی از نزدیک ییینمت ..اصفهان تشریف آوردید خبر بدید :)….محمد رضای عزیز شما انگیزه هات بیرونی نیست که عوامل بیرونی اینچنینی باعث توقف یا تغییر جهتش بشه …تمام این تلاشها مسلما پاسخیه به انگیزه های درونی همونهایی که برای رها آرزو دارید …امیدوارم تمام هدفهات رو با انرژی و شادی پیگیر باشی…

  • رها(اسفند) گفت:

    من هم تنهاییتان را نه یک بار نه دوبار که بیشتر از پنج بار خوانده ام … و میخواستم هربار نظربگذارم که تنها این گنج نوشته ی دکتر شریعتی به ذهنم می رسید برای حس غریبتان:
    بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید
    هرچند معنی آن جز رنج و پریشانی چیزی نباشد ،
    اما کوری را هرگز به خاطر آرامشش تحمل مکن…

  • ارش محبوبی گفت:

    محمدجان همیشه بودی و همیشه بمان و بجنگ و با جنگیدنت خاطره بساز خاطره ای که امیدی به کسان نا امید است….

  • sahar گفت:

    lمحمد رضا عزیز
    اگه نباشی تکلیف ما که هر روز اینجا سر میزنیم تا با حرفات ایده بگیریم و از چیزهایی که تو میبینی و از نزدیک حس میکنی و ما از دور، چی میشه؟ ما که هم سن و سالیم ولی احساسی که بهت دارم احساس رها فرزند نداشتته از حیث احترام و در اختیار داشتن تجربیاتت.
    از کاریزمای امام خمینی گفتی و من کاملا قبول دارم و این و بدون که کاریزمای تو هم برای من قابل تحسینه.
    یه استاد داشتیم میگفت بچه های حقوق یه وقتایی تو کارشون کم میارن و خسته میشن ولی این یادتون باشه آدم های بزرگ دشمن زیاد دارند

  • محبوبه مقصودی گفت:

    سلام استاد
    من کمتر از ۲ ماهه که با شما آشنا شدم، متاسفم که اینقدر دیر شده، اما خوشحالم که می تونم هر روز ساعتی حرفهای کسی را بخوانم که حرف دل می زنه و حرفش به دل میشینه،
    اطمینان دارم شاگردهای زیادی دارید که میبینیدشان و دوستار شمان، اما امثال من فقط از طریق همین فضا شاگرد شما هستن، خواهش میکنم این حرف ها را جدی نگیرید، خیلی ها هستند که دوستتان دارن اما هیچ وقت نظری نمیذارن. من بخاطر بودنتان ازتان ممنونم، بیش از حد تصورتان دوستتان داریم و بهتان احتیاج داریم

  • سارا.ر گفت:

    تو این روزگاری که چرخ امور زندگی عده زیادی با دروغ و ریا می چرخه و حرف راست لا به لای دروغ مجالی برای بروز پیدا نمیکنه صداقت کلامت عجیب میچسبه،
    بودنت حالمون و بهتر میکنه، باش ،همیشه باش

  • شیوا گفت:

    وقتی نوشته ات رو خوندم نا خودآگاه دستم رفت رو کیبورد فکر کردم حرف برای نوشتن دارم اما هر چی سعی کردم کلمه ای تایپ نشد. یک ساعت گذشت دوباره خوندم
    وحالا همین جمله ساده رو می نویسم ” بمان و بگذر از کسانی که انقدر ضعیفند که راهی جز این برای ابراز وجود خود ندارند”

  • سید محمدرضا موسوی گفت:

    محمدرضا امسال سال انرژی بود
    سال تمام قدرت رو به جلو
    از نوروز با انرژی شروع کردی
    اتفاقی نیافتاده
    یه کم به خودت هوای طبیعت برسون
    همه چیز درست میشه
    استاد
    اگر چراغ شما کم سو بشود ما اوضاعمون خراب می شود
    پس خواهش میکنم
    تفریح کن
    با تشکر

  • ندا گفت:

    قبول دارم ، برای کسی که زندگی و عمرش را عاشقانه برای معلمی گذاشته است ،حتی اگر یک نفر در مقابل هزار نفر حرف و دردش را نفهمد باز برایش سخت است …اما قرار نیست و نمی شود که همه بتوانند دیگران را بفهمند اگر می شد که دنیا اینجوری نبود ! مخصوصا اگر حرفی عمیق تر داشته باشیم احتمال بد فهمیدنش بیشتر می شود …
    این را می شود از حافظ و فردوسی و هزار بزرگ دیگر پرسید !

    بعضی ها نگاهشان نه عرض دارد نه طول . با کلمه ای ساده و سحطی قضاوت می کنند .به قضاوتشان نه باید دلخوش بود و نه باید رنجید .

    بخاطر تمام آنهایی که می بینیند و می خواهند و می فهمند باید ماند ..حتی اگر بسیاری از آنها امروز هنوز دنیا نیامده باشند .

  • پیام گفت:

    خیلی ماهی بابای رها

  • soran گفت:

    یک ماه پیش در حال خواندن کتابی از جورج راس مشاور دانلد ترامپ در مورد مذاکره ، با سرچ در گوگل به شما رسیدم و ساعتها و روزها مطالب شما(صدا،تصویر، فایل،نوشته ..) رو زیرورو کردم،، همه رو ذخیره کردم.سالها بود انقدر لذت نبرده بودم از کشف چنین آدم متفاوتی که شبیه کسی ست که میخاهم باشم البته( متاسفانه) در مقیاس کوچکتر(به دلیل مشکلات بزرگی که داشته ام و سختکوشی ،هوش و شاید شانس(مثلا محمود خلیلی ..) کمتر)
    من کلا ادم سردی هستم ولی با خواندن این پست بی اختیار دارم اشک میریزم (گریه نمیکنما ، اشکه خودش میاد 😉 )…
    از زیاد حرف زدن خوشم نمیاد خیلی خلاصه میگم که :
    در درونم شمعی هست که شما روشن ترش کردید . باعث شدید بیشتر کتاب بخانم ، باعث شدید در بعضی تصمیماتم تجدید نظر کنم و در بعضی موارد مصمم تر باشم (مثلا:که بمانم و بسازم ،هم خودم را هم تا انجایی که میتوانم محیطم را، که به فکر دیگران هم باشم، که با جای مثل گله (به قول نیچه)بودن متفاوت باشم ، که بورسیه ای پی اف ال به درد من نمیخوره و نرم ،ده ها مورد دیگر )
    چقدر دوست دارم ازتون بخام که بمانید ، که بگم نکنه یه وقت اینجا رو تخته کنید.ولی مگه من چکاره م که همچین چیزی بخام . واللا ..
    آرزو میکنم ادامه بدهید

  • soran گفت:

    «نیش‌های چند مگس هرگز اسب چابک را از تاختن باز نمی‌دارد.» ولتر

  • اما هرجا باشید دوستون داریم.

  • Setareh گفت:

    امیدوارم حالا که نوشتید و حرف و حس تون رو روی برگه کاغذ یا در مقیاس وسیع تر، تو دنیای مجازی منتشر کردید، حداقل یه کم حس و حال بهتری داشته باشید، گرچه میدونم که فراموش نمیکنید.
    همیشه طعم تلخی ها و نیش ها میمونه، شاید باید جنگید تا حداقل گس بشه.
    اما، استاد
    میدونم که میدونید تک تک ما همیشه در کنار شماییم، تنهاتون نمیگذاریم و یکی ار آرزوهامون **همیشه** حال خوب شماست.شاید از سر خودخواهیه که اینقدر شما رو دوست داریم، چون اون وقت حال خودمون هم بهتره(حداقل برای من که اینجوریه).
    آره ماها همون ارتشی هستیم که سعیمون تبدیل طعم های تلخ تا حد شیرینه. روی این ارتش همیشه حساب کنید و مطمین باشید که هیچگاه ترکتون نخواهد کرد.

    فقط یه چیز
    ما همه هستیم، دست در دست شما و در کنار شما،
    اما خووب چی کار کنیم که یک سری دیگه هم هستن که غیر قابل حذف اند.تنها دلخوشیم اینه که ما بیشتریم
    قول میدم، مطمین باشید

  • کوروش گفت:

    سلام خداقوت
    استاد خوبم محمدرضا جان دوستت دارم.
    نمیدونم چی بگم اما بدون که “خدایی هست” وقتی میخوندم قلبم به درد اومد اشکم خودبه خود سرازیر شد آخه دلم سوخت از اینکه عده ای نمیدونن حرفهای زیبای این معلم عزیز به یه جوون ناامیدو بی انگیزه زندگی داده که بتونم بپذیرم و از نو شروع کنم…
    من از شما سپاسگزارم و آرزوی موفقیت دارم.
    امیدوارم پایدار باشید.
    “خدایی هست”

  • aseman گفت:

    خیلی مردی.بمان تا قدر زنده بودنمان را بیشتر بدانیم

  • پویان گفت:

    سلام

    شما برام از کسایی که سکوت کردن خیلی با ارزش ترین.

    ولی اینجا اینجوریه ، انگار دیگه فحش دادنم مثه دروغ شده جز اخلاق خیلی از این ملت محترم …

    منم فحش وبلاگی زیاد خوردم

    همیشه برام جالب بوده چرا آقای شعبانعلی هنوز ایرانه

  • س - شادی گفت:

    سلام
    من نمی خواستم چیزی بنویسم چون خواسته بودید کسی که شما را از نزدیک نمی شناسه چیزی ننویسه فقط خواستم بگم که انچه که دوستتون گفته اصلاً اغراق نیس و تاثیر گذاری کلامتون خیلی گسترده و عمیقه بخاطر همینم یه سری آدمای ضعیف اما به ظاهر قوی تحملشو ندارن والا توهین نمی کردن . به هر حال از خداوند صبر و شکیبایی آرزومندم.

  • الهام گفت:

    امروز با خوندن این پست احساس کردم مقصرم…من هر روز اولین سایتی که باز می کنم اینجاست، حداقل هفته ای یکبار یک پست رو ایمیل میکنم و از همه هم میخوام که اون رو پخش کنن ولی اغلب خواننده خاموشم، نظر نمیذارم و ایمیل هم نمیزنم.
    من و امثال من شاید مقصریم که هر روز داریم به این سایت سر میزنیم، لذت می بریم از نوشته هاش ولی یادمون میره به محمدرضا بگیم که چقدر حضورش تو زندگیمون پررنگه…که چه درسهای بزرگی ازش آموختیم…که چقدر حضورش و تلاشش در شرایط سخت امیدوارمون میکنه.
    اصلا نمی تونم تصور کنم که دیگه محمدرضا ننویسه!
    توی دوره ای که اطرافتو کوتوله های سیاسی و فرهنگی و علمی پر کرده، تصور کنار کشیدن محمدرضایی به این ارتفاع واقعا دردناکه!
    محمدرضا از اون آدمهایی هست که به آدم این حس رو میدن که دنیا هنوز هم جای قشنگیه واسه زندگی کردن.
    امیدوارم این خستگی گذرا باشه و باز هم بنویسی

  • حمیدرضا اخویزادگان گفت:

    قطعا این اولین پیغام من برای تو توی سایتته و احتمالا آخریش
    من خوب می شناسمت، درسته که الان مدتیه ندیدمت اما به عنوان یکی از”مهاجرین”و دوسال قبلترش با تو، عقایدت، دوستات، علایقت ، کارت و خیلی چیزای دیگه آشنام
    همیشه تو سایتت هستم اما ساکت مثه وقتی که شاگرد کلاست بودم
    اما این دفعه می نویسم چون اگه تصمیم بگیرم ننویسم بازم نوعی تصمیم گیریه اما این دفعه از نوع غلط (برگرفته از سایت محمدرضا شعبانعلی)
    حداقل اینبار میگم منم هستم
    هستم تا حضوری یا غیرحضوری ازت یاد بگیرم
    و شاید مثه امیر و سارا نباشم اما شبیه حمید که هستم، دوست دارم اینجا باشی تا شاید ۵ نفر حالشون بهتر شه تا اینکه نباشی و همین ۵ نفر حالشون بدتر شه
    می دونم قبل و بعد این شعر رو خوب بلدی پس فقط یه بیتشو می نویسم که شاید شبیه حال این روزات باشه
    …به جان تو بانو نخورده مست بیهوشم
    تو فرض کن این درد تکیلاست که مینوشم…

  • علیرضا گفت:

    دوست و استاد گرامی .افراد زیادی مثل من با شما و افکار و نوشته هاتون زندگی میکنند .اگر چه هرگز نتونستم از نزدیک ببینمتون و شما هم نمیشناسیدم ولی حس نزدیکی عجیبی بهتون دارم حسی که قابل توصیف نیست .امیدوارم چراغ این سایت هرگز خاموش نشه .هرچند دلشکسته اید اما این اولین بار نبوده و قطعاً آخرین بار هم نیست که شما را می آزارند .شما همیشه برای من سمبل تلاش و امید بوده اید پس با امید به فرداهای بهتر صبر پیشه کنید که خدا صابران را دوست دارد

  • سعيد گفت:

    محمد رضا كجا داري تخته ميكني.اقا من شما رو تازه پيدا كردم.يه بار تو تلويزيون صحبتهاتو شنيدم.دقيق نميدونم كي بود ولي يه چيز تو خاطرم موند اينكه ميگفتي منو همه دانشجوهام با اسم كوچيك صدام ميكنند (از روزي كه تو دانشگاه فرصت پيش اومده كه مربي باشم بهشون گفتم اسممو صدا كنن به جاي اين القاب دهن پر كن هيچ چي ازت ياد نگرفته باشم همين يه دونه واسم ميمونه تا اخر عمر اين كوووول بودنتو دوست دارم).از اون موقع يه گوشه ذهنم بودي تا اينكه ۱۰ روز پيش كه ايميلهامُ چك ميكردم يه ايميلي از يكي از دوستان اومده بود كه يه نفر بوده كه دوبار(شايدم چندبار) دكترا داده و رتبه آورده و بيخيال شده (چون مراتب برام ارزش نداره و شك ندارم واست ارزش نداره از يادم رفته).خلاصه اقا سرتو درد نيارم يه سرچ زديم تو گوگلُ دوباره پيدات كردم.حالا ميخاي به همين زودي بري.تازه من بيخيال كنكور دكترا شدم انگيزه پيدا كردم بيشتر از اين علم موجود استفاده كنم تا علم بيخود توليد كنم.حرف از رفتن نزن كه به مولا ناراحت ميشم (درسته زياد اشنا نيستم ولي تقريبا آرشيوتو تو اين چند روزه زيرو رو كردم)

  • بهرام گفت:

    با این همه طرفدار…

  • ماهساقی گفت:

    دوستت دارم محمدرضا،خیلی دوست دارم،خیلی

  • فریبا گفت:

    استاد عزیز من به شما و بودنتان وجسارتتان افتخار می کنم.

  • نوید گفت:

    ذل همه ما میگیره وقتی هر روز دوستا و همکارای خوبمون ایمیل خداحافظی میدن!!!! گاهی کم باش ….اما باش ….باش و به من و امثال من هم نشون بده راه رشد و کمک به خودمون اول و به جامعهی خواب زده!

  • بیتا گفت:

    دوست داشتن همیشه نقطهء‌ شروعِ یک پیوند است،و لازمه‌ء هر زندگی‌ ،گه گاه خلوتی در گوشه‌ دنجی دور از چشم و گوشِ دیگران …!….خلوت که میکنی دوست داشته هایت یک به یک به یادت میآیند…..
    اینبار،دوست داشتنِ کلمات…و به صف کشیدنشان…..و این آغاز پیوندی ست،پیوند تو با کاغذ و قلم….کلمات کاغذ را لمس میکنند و…. روح تو را نوازش…!!!
    وقتی نقطه پایان را میگذاری احساس رهایی میکنی ،لبخندی بر لبانت مینشیند …و گاهی اشکی بر چشمانت…
    اشک حمله می‌کند… اشک بی‌دلیل نیست… همیشه دلیلی هست….مثل حرفی که باید زده میشده و نشده …..حرفی که گفتنش را به تعویق انداخته ای…و شاید حرفی که هیچ وقت نتوانی غیر از کاغذ با کسی بگویی…یا میگویی و خوانده نمیشود…!!!
    این روزها، انگارکسی اگر هست، می‌شود ندیدَش…. !؟!صدایی اگر هست ،می‌شود نشنیدَش…!؟! حرفی اگر هست میشود نخواندَش…!!؟!
    و می‌بینی گاهی اشک جای همه چیز را می‌گیرد…!!!
    اما نوشتن معجزه میکند…اشک را پاک میکنی و اینبار بیشتر مینویسی…
    نقطه را که میگذاری لبه تیز کاغذ دستت را میبرد…لمسِ درد…. !
    اینبار اشک ات از دردی دیگر است…تیزی کاغذ دستت را می‌بُرد…بد جور بریده شده …و تو انتظار این درد را از یار همیشگی ات نداری… اما گاهی کارِ کاغذها همین است:پشیمانی…!
    چون آن حرفها باید گفته میشدبا صدای بلند….شنیده میشد… با نگاه های شنوا …خوانده میشد با دل های بینا…آن حرفها باید زندگی میشد… !
    آن حرفها نباید بی دفاع، قضاوت میشد …!

    نوشته ها مقدّس‌اند، شجاع‌اند….اما سرگردان‌اند، پریشان‌اند….
    اما تو بنویس…واقعی…حقیقی…راست…هر آنچه که هست.! نوشتن، کنارهم گذاشتنِ کلمات است که نویسنده خودش به خودش مجوز میدهد که بنویسد… اجازه‌ ای به خود می‌دهد تا خود را در بعضی زمینه‌ها بیان کند…قد بکشد…. جهش کند… پرواز کند… نوشتن این است که حداقل به درونت آزادی میدهی. از درون که آزاد شوی، با وجود تمام قفسهای بیرون ، رهایی، حکمِ انتخاب میشود…سبک میشوی…..!
    نوشتن ،خلوت با خود است….!
    تو بنویس…تا همیشه …برای همیشه….برای خودت …برای همه….بنویس حتی اگر با نوشتن ات گاهی دستانت … دل ات… روحت به درد آید…!

  • شیما گفت:

    بودنت مایه دلگرمی خیلیها ست، به این شک نکن 🙂

  • فائره گفت:

    استاد من !!!
    در تنهایی و سختی یاد شماست که ارام جانم میشود
    فکر رفتن شما حتی برای یک مدت…………
    شاید بهتر باشد در این جور موافع به فکر ما هم باشید!!

  • M.H.B گفت:

    بودن شما امیدی به من می دهد که نمی تونم حداقل نخوندن روزنوشته هاتون رو تو این روزها تصور کنم!

  • فقط همین . . .!
    باید بکشد عذاب تنهایی را
    مردی که ز عصر خود فراتر باشد

    پیروز بمان

  • محمود گفت:

    محمدرضا جان،

    اين سومين كامنتي هستش كه در سايتت ميذارم و برام جالبه كه، مني كه تا الان افتخار شركت در كلاسها و سمينارهات رو نداشتم و تجربه ديدار حضوريم با تو فقط شركت در دوره “نبوغ زندگى” خانه توانگري بوده، مي تونم اونقدر با تو احساس صميميت و همدلي بكنم كه با اسم كوچيك صدات كنم.
    راستش ملول ميشم وقتي مي بينم اگه فردي با قابليتها و سطح انرژى تو انقدر خسته، درمانده و مايوس ميشه تكليف من و امثال من ديگه روشنه…
    اين “مرز پر گزند” تا كي مي خواد فرزندان توانمندش رو در پاي منويات انتزاعي، تنگ نظرانه و مسبتدانه خودش قرباني كنه و بعدش بر سر جسد اين فرزندان مرثيه سرايي كنه؟
    بي جهت نيست كه يكي از ماندگارترين اسطوره هاي ما كه بي ترديد ريشه در ناخودآگاه جمعي ما ايرانيان دارد اسطوره رستم و سهرابه كه سر آخر پدر ، به عنوان نماد استبداد و ارزش هاي كهنه، پسرش را مي كشد كه تجسم نوع جديدي از بودن و نگريستن به اين جهان است.
    ما در چنبره اين جبر جغرافيايي محكوميم به اميدوار بودن و معنا دادن به همه مشقتها، ايثارها و تلاش هاي امثال تو و دروني كردن اين آموزه ها در خودمان تا شايد به واسطه تجميع اين كوشش هاي فردي (كه صد البته نمي تواند فقدان “سيستم” را در كشور ما جبران كند) زيست محيطي قدري انساني تر براي آيندگانمان بسازيم.

    به اميد ديدار دوباره ات اين بار در كلاسها و سمينارهايت.

  • سمیه گفت:

    با خوندن پست شما… و این خط نوشتتون که”خواهش میکنم کسانی که مرا خوب نمیشناسند، نخوانند یا اگر خواندند، آرام و بی صدا عبور کنند و برایم نظر ننویسند”،حس غریبی کردم…حس کردم…منم نباید کامنت بنویسم…اما الان
    بعد از ۵۵ کامنت …منم جرات کردم …بنویسم.. به خواستتون احترام میذارم و براتون نظر شخصی خودمو نمیذارم…فقط چند بیت از حضرت حافظ رو با ارادت تقدیمتون میکنم…
    حس میکنم این شعر حافظ مناسب شما و سبک زندگی شماست.

    دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
    نسیم روضه شیراز پیک راهت بس
    دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش
    که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس
    وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل
    حریم درگه پیر مغان پناهت بس
    به صدر مصطبه بنشین و ساغر می‌نوش
    که این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس
    زیادتی مطلب کار بر خود آسان کن
    صراحی می لعل و بتی چو ماهت بس
    “فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
    تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس”
    هوای مسکن مؤلوف و عهد یار قدیم
    ز ره روان سفرکرده عذرخواهت بس
    به منت دگران خو مکن که در دو جهان
    رضای ایزد و انعام پادشاهت بس
    به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ
    دعای نیم شب و درس صبحگاهت بس

    ارادتمند و دوستدار همیشگی شما
    سمیه تاجدینی

  • رضا جعفری گفت:

    محمد رضای عزیز الگوی ماندن خیلی ها در ایرانی .بمان و بتاب با خورشید وجودت که برف دشمنان اب و گل دوستان غنچه گردد

  • حسین گفت:

    محمد رضا نمی دونم چقدر این نوشته به کسی که به اندازه بهترین دوست زندگیم یکی که ۵۷ به دنیا اومده دوستش دارم کمک می کنه ولی مثل اون فیلمی باش که تو ماه عسل اوردی شاید ظاهر بینان حکم به تنبلی دهند ولی تا اخرین لحظه خلاف جهت جهالت شنا کن دوست دوست داشتنی من

  • مهسا واعظ تهرانی گفت:

    سلام
    فکر کنم منم باید جز عبوری ها باشم. اما فقط یک شعر برای شما و آدمای مثل شما
    ” گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو تا بدانجا برمت که می خواهی
    زورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری
    زورقی که هیچگاه واژگون نشود
    به هر اندازه که ناآرام باشی
    یامتلاطم باشد دریایی که در آن می رانی…” مارگوت بیگل

  • *ندا* گفت:

    خوندم 🙂 اینم کامنتم 🙂
    خیلی هم دور از ذهن نیست این کامنتا به هر حال ما ملتی هستیم که ضعیف کشیم 🙂 برای کسی که مطمئنیم به هیچ نهاد ارگان و کله گنده ای وصل نیست به شدت شاخیم ولی آقایون و آقازاده ها هر بلایی که سرمون بیارن حتی حاضر نیستیم نظرمونو به مهربونترین شکل ممکن بگیم آگه غیر از این بود الان این وضعمون نبود
    مطمئن باش اگه یه پست دولتی تاپ داشتی از این کامنتا نمیگرفتی اگه اختلاس میکردی میگفتن دمش گرم جه جراتی اگه دکترای تقلبی میگرفتی میگفتن به تجربیاتش وخدماتی که عرضه کرده نگاه کنید خلاصه دیگه ته ته بدترین ریکشناااااا این بود که به هم میگفتن قضاوت نکن قضاوت نکن.

    و در آخر میخوام یه حقیقتو به اونایی که افراطی فک میکنن بگم
    اونایی که میرن فرار نمیکنن وطن فروش نیستن خائن نیستن به این امید میرن که یه روزی این خرابه بهتر میشه برمیگردن
    اونایی که موندن ابله نیستن بیشعور نیستن که نفهمن چه بلایی داره سرشون میاد به امید بهتر شدن و آباد شدن این خرابه موندن

  • محسن رضایی گفت:

    مدتیه حس نوشتن ندارم.و شایدم خوب فکر کنم موافق

    موندنت نیستم چون انسان مسئول نفسشه هرچند هرجا

    به صلاحش باشه باید همونجا باشه.صلاح نه نفع.و درواقع

    شایدبا این تحملها و تلاشها اینجا بهتر ساخته بشی.

    شعر زیر رو که یکی از دوستان نابم برام خوند رو بتو تقدیم می

    کنم و هدفم اینه که برای فرار یا عبور از تلخی ها واست بکار

    بیاد.هزار بار بخونم این شعرو بازم خسته نمی شم.

    “حباب آساچنان بر چشمه ی هستی سبک بنشین

    که گر چین بر جبین زد از نسیمی خیمه بر چینی” “شهر آشوب”

    رخت…بر چینی…

  • مهدی رجبی گفت:

    دوست خوبم محمد رضا
    درسته که چند نفری هم پیدا میشوند که دانسته و ندانسته حرف هایی رو میزنند ولی مطمئن باش گوشه گوشه این کشور افرادی هستند که به وجود دوست و استادی مثل شما افتخار میکنند

    هر كجا هستم ، باشم،
    آسمان مال من است.
    پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
    چه اهميت دارد
    گاه اگر مي رويند
    قارچهاي غربت؟

  • mana گفت:

    من هرروز به سایت شما سر میزنم برای اینکه برای کار وزندگی روزانه ام انگیزه بگیرم لطفا این بمب انگیزه را از من نگیر

  • محسن رضایی گفت:

    کامنت قبلی برای تو بودقبل از خوندن کامنت بچه ها کامنت الان برای تو و خودم و همه عزیزانی که اینجا هستند.حال این روزهامون خیلی خرابه.ولی اگه این امید لامصب نبود…

    شعر اخوان همونجوری که حفظم:

    ….سه ره پیداست

    نوشته بر سر هریک به سنگ اندر،حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر

    نخستین: راه نوش و راحت و شادی،به ننگ آغشته اما،روبه باغ و شهر و آبادی

    دودیگر :راه نیمش ننگ نیمش نام،اگر سر برکنی غوغا وگر دم درکشی آرام

    سه دیگر راه بی بازگشت بی فرجام…من اینجا “بس” دلم تنگ است،وهر سازی که میبینم بد آهنگ است، بیا…بیا

    بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی بازگشت بگذاریم،

    ببینیم…آسمان هرکجا،آیا؟ همین رنگ است؟

    بیا…

  • مجتبی گفت:

    محمد رضای عزیز
    حتی فکر نبودنت هم نه…
    واقعا نه…………

  • آرام گفت:

    نه، به سطحیهای جزم اندیش مباز…
    تو را حیف می کنندبا همین ترفندهایشان…
    آنان که تو را قدر میدانند بدجوری بازنده میشوند…
    الان نمیتوانم بیشتر بنویسم …
    ساعتی دیگر…

  • سید عباس گفت:

    سلام آقای شعبانعلی

    من مدت زیادی نیست که با شما آشنا شدم، البته قبلا هم یکبار برای یکی از دست نوشته هاتون نوشته ای به عاریت گذاشتم،

    در ضمن من اصلا قابل مقایسه با شما از نظر نوع موفقیت و یا هر چیز دیگری نیستم، یه موقعی دوست داشتم خوب باشم عالی باشم متفاوت باشم ولی الان نه بیشتر دوست دارم ” یه آدم معمولی” باشم
    اینو گفتم تا مطلب واضح تر و شناخت بیشتر باشه

    باید اذعان کنم که جنس دغدغه هاتون رو دوست دارم

    اما یه چیزی می خوام بگم اونم اینه که همه ی ما آدمهای معمولی و ساده ای هستیم که با برچسب ها بزرگ می شیم و شکل می گیریم
    میخوام بگم جناب شعبانعلی وقتی این چیزها رو مطرح می کنید از روی قدرت نیست این از ضعف شماست

    به قول گونتر گراس: شرمنده ایم و پشیمان و دردمند

    خوب باشید و بمانید برای مام میهن

  • اشكان گفت:

    آن خداوندان كه ره طي كرده اند
    گوش با بانگ سگان كي كرده اند؟

  • سمیه گفت:

    همیشه هستن افرادی که نا مربوط حرف میزنن و با این نوع صحبت کردن باعث خراب کردن خیلی چیزا میشن.اما من همیشه به تو افنخار میکنم و از صمیم قلب خوشحالم که شاگرد شما بودم

  • مرتضی گفت:

    محمدرضا یه سوال ازت دارم که دوست دارم نظرتو بدونم؛
    طی تجربه ای که در این سالها داشتی، و بنابر ذهنیت و نگرش خودت، اینکه کاری صورت بگیره که ۱۰۰۰ نفر پیکان سوار بشن موثرتره یا اینکه کاری کرد که ۵۰ نفر مرسدس سوار بشن؟

    • shabanali گفت:

      من فکر میکنم که در جامعه ای که ۵۰ نفر بنز سوار بشن اون ۹۵۰ نفر بقیه حداقل پژو سوار میشن.
      به شرطی که پول بنزها از تولید کالا و خدمات به دست اومده باشه نه فروش منابع زیرزمینی

  • زیبا گفت:

    با امیر موافقم
    ولی هر وقت فکر کردی دیگه خسته شدی ما رو تنها بذار و برو جایی که حرفات و افکارت خریدار داره و میتونی واسه مردم اونجا خیلی مفید باشی، هدف خدمت کردنه دیگه،چه فرقی میکنه کجا باشی ،حداقل استعدادت تلف نمیشه و اینکه خیلی هم ما بهت افتخار میکنیم چون یه ایرانی هستی(فقط افتخارش مال ماست) یه حقیقت تلخ اینه که: آدمای خسته نمیتونن سکاندارهای خوبی باشن.

  • حامد گلچین گفت:

    نمیدونم چرا ؟
    الان که دارم مینویسم یه بغضِ ناجوری گلومو گرفته !
    چیزی نمیتونم بگم
    هیچی
    فقط به این فکر میکنم که تاثیر گذار ترین آدم های ایران چه قدررررررررررررررررررررررررررررررررررررر سختی میکشن !!!!!!
    دکتر شیری / محمدرضا شعبانعلی / …
    شاید بیشتر بغضم از ترسِ
    ترس از اینکه شاید اگه منم یه روزی خواستم آدم حسابی بشم چه قدرررررررر راه سختی در پیش

    نه میگم برو نه میگم بمون
    که اگه به حرف بقیه بود الان اینجا نبودی
    فقط میگم اگه یه روزی خواستی بری بشینو دلایل رفتن تو یه کاغذ بنویسو بعدش برو
    چون اگه بری اونورو دلایل رفتنت شل بشه
    با دیدی که ازت دارم
    عذاب وجدان خفتتتتتتتتتتتتت میکنه
    اینکه اگه بودی حداقل میتونستی اینکارو یا اونکارو باسه مردمت انجام بدی
    آره میگم مردمت چون الان یکی از سرمایه های کشور محسوب میشی مثل نفت مثل گاز
    و دیگه فقط متعلق نیستی به خودت و دیگه باسه ماییییییییییییییییییییییی
    خیلی دوست دارم
    به شخصه یکی از کسایی هستی که نظام ارزشیم روت پایه گذاری شده

    خیلی دوست دارم
    حامد گلچین

  • پریا گفت:

    سلام آقای شعبانعلی. زمان زیادی نیست که شما رو با نوشته هاتون میشناسم . اما امروز که به این پست برخوردم بعد از خواندنش حسابی اشک از چشمام جاری شد. دلم گرفت . دوباره یادم اومد کجا دارم زندگی میکنم .فرصت آشنا شدن با چه اشخاصی رو برای دونستن بیشتر از دست دادم . به کینه و نفرتی که تو وجود ما نهادینه شده و از هر فرصتی در مقابل هر کسی برای ابرازش استفاده میکنیم بدون اینکه دلیل واقعیش رو بدونیم. رفتار طبیعی آدمهای مملکت من نخبه کشی و من تنهاییتون رو درک میکنم و متاسفم که نمیشه باری از دوش تنهاییتون برداشت. امیدوارم استقامتتون پابرجا بمونه.

  • آرشام گفت:

    یادت هست یه کاریکاتور بود که یه گروه بزرگ شمع میخواستن یه لامپ رو به دار بکشن؟ بازم لامپ بودن بهتره
    باز الان ما که هستیم هرچند کوچک و کم . اما رشد میکنیم من از طرف خودم قول میدم رشد میکنیم و جامعه ی اطرافمون رو هم رشد میدیم. میدونید که نتیجه خواهد داد.
    شما دوستانی دارید که با تمام وجود دوستتون دارند به شما و کاراتون باور دارند .
    باشید

  • ليلا گفت:

    الان كه از ناراحتيتون ناراحت شدم، فهميدم چقدر دورادور و از همين محيط مجازي به شخصيتتون عادت كردم و تصويري كه توي ذهنم دارم ازتون،يك انسان بزرگه و چقدر دلم گرفت از اينكه گفتين تصميم داشتين سايت رو ببندين چون انقدر به حرفاتون عادت كردم و جنس حرفاتون انقدر دلنشين هست كه هرروز منو براي خوندن حرفاتون به اين سايت ميكشونه و چقدر متأثر شدم براي آدم هايي كه بلد نيستن به تصميم و حرفاي ديگران احترام بذارن و فقط بلدن ناسزا بگن.
    انسان بزرگي هستين و دوستتون دارم

  • فهیمه گفت:

    سلام محمدرضاجان
    همه افرادی که در طول تاریخ اهداف بزرگی داشتند و جامعه را به سمت جلو پیش بردند با مخالفت افراد زیادی مواجه بودند که پیش از آنکه بدانند ادعای دانستن داشتنند. نوشته شما برای من بسیار الهام بخش بود و باعث شد که عمیق تر و منطقی تر به این موضوع فکر کنم و تصمیم خود را از رای ندادن به رای دادن تغییر دهم و مطمئنم که تصمیم کنونی من بسیار منطقی تر از تصمیم قبلی من است و به نفع کشورم است، از این بابت بسیار از تو سپاسگزارم و به یاد این جمله افتادم «تغییرات مثبت ولی جزئی نیاز به صبر، مقاومت و تدبر دارد».

  • سلیم گفت:

    به نظرهربارهم که به این لحظه های سختت میرسی سخت پوست تراز قبل میشی
    طاقت میاری.

  • faeqe گفت:

    امید روشنایی گر چه در این تیره گیها نیست
    ولی…
    باش لطفا..

  • صفورا ش گفت:

    سلام.
    امیدوارم رهگذری که ارام و بیصدا رد میشه محسوب نشم.من خیلی وقته نوشته های شما رو میخونم اما کم پیش اومده نظر بذارم.فقط اینو بدون که واقعا کمک فوق العاده ای برای رشد فکری من هستی.به وجودشما افتخار میکنم و خوشحالم از بودنت.

  • سینا ثابتی گفت:

    محمدرضای عزیز،تمام ارادت،دوست داشتن،احترام،تشکر،… مرا در یک جمله بپذیر.
    ممنون که هستی.

  • مهسان گفت:

    محمدرضا جان من تا حالا از نزذیک شما رو ندیدم
    اما خیلی متاسفم که شرایط به گونه ای است که باعث میشه حتی یک لحظه هم ، فکر رفتن رو به ذهنت بندازه کاش قدر تورو بدونن و اینگونه آزادی بیان رو از تو و امثال تو نگیرن،یه موقع هایی با خودم فکر می کنم چرا باید موند و این همه قدرنشناسی رو تحمل کرد
    این تصمیم با خودته
    و هیچ کدوم از ما نیابد با این حرفامون آزادی تصمیم گیری رو از تو بگیریم و تحت فشارت بگذاریم
    اما
    از صمیم قلب آرزو میکنم که ای کاش هر تصمیمی که میگیری اما در این خونه ی مجازی رو به روی ما نبندی و مارو پشت در نذاری…. که خیلی احساس تنهایی تلخ و عجیبیه نبودنت….
    یا حتی سکوتت….
    نسل ما دیگه خیلی کم میبینه اینجور دوستای خالص و صبور رو….پس لااقل این سرچراغی رو روشن بذار….. هر جا که هستی….

  • علی اکبر غلامی ازعلی آباد کتول گفت:

    آقای شعبانعلی بنده حقیر شما را به استادی قبول دارم ومیپرستم ,چرا که کمک های شما در بحث ارتباطات ومذاکره راه گشای مشکلات من بوده دوستون دارم
    علی اکبر غلامی ازعلی آباد کتول

  • مهتاب گفت:

    محمد رضا عزیز سلام من توسط کسی از سایت شما مطلع شدم. این رو خوندم دیدم که شما نوشتی کاملا شخصی؟؟؟؟؟
    مثل اینکه من لخت شم و بگم شخصیه نگاه نکنی ها ……
    خوب تو خیابون لخت نشو برو خونت لخت شو که اگی کسی دیدت نگی این شخصی بود اگه دیدی برو به روی خودت نیار….
    والا اول خیلی حرص خوردم…. ولی بعدش یاد یکی از دوستانم افتادم که خیلی حرص منو در می اورد…. و فکر می کردم که فقط این یک نفر این طوریه…
    محمد رضا عزیز از من به دل نگیر تو هم برای خودت دیدگاهی داری که برای من هم عزیزه هر چند نمی شناسمت…
    ولی یه چیز رو خیلی خوب می دونم تو هم مثل خیلی از ماها لطیف و با احساسی…. امیدوارم این احساسات بمونه ولی طرز فکرها عوض شه…

  • عقیل گفت:

    سلام برادر
    من فکر میکنم انتظار زیادی از خودت داری. از اینکه شما به تنهایی نمیتوانی تغییر محسوسی در زندگی همه ایرانیان داشته باشی ناراحت هستی. اگر همه مردم ایران متفکر،تلاشگر، درستکار و … شوند باز هم همسایه افغانستان، پاکستان و عراق هستیم. کالای قاچاق از عراق، مواد مخدر افغانستان و تروریست از پاکستان اجازه نمیدهد فرانسه شویم. به نظرم بهتر است وظایف و هدفهایت را با توجه تواناییها و امکاناتی که در اختیار داری بازتعریف کنی.
    فرق تو با اونایی که رفتن این نیست که تو مردمتو بیشتر دوست داری. تو میخایی آدم با خاصیتی باشی. لذتی که تو از تعمیر ماشین میبری بیشتر از مقاله چاپ کردنه، برای اینکه اینو برای جامعه مفیدتر میدونی. تو برای خودت در قبال جامعه بشری مسئولیت تعریف کردی. تو نمیخای برای اینکه دیگران ازت تعریف کنن یا بگن چقدر بزرگی کاری کنی(مثلا پروفشور بشی). تو روح بزرگی داری و نیاز به اینکه در چارچوبهای به وجود آمده برچسب بزرگی بگیری نداری.
    بعضی از دوستان امروزی اینقدر غرق شرایط شدن که مولوی را به خاطر نداشتن جایزه نوبل سرزنش میکنن.
    به نظرم یک کمبود بزرگ تو زندگی داری(به جمله زیر خیلی فکر کن!(فکر نه، عمل کن!))
    یه دختر نجیب،پاک، مهربان و البته زیبارو میتونه زندگیتو کامل کنه.

    • علی طاعتی مرفه گفت:

      گاهی اوقات به این نوع توصیه ها مثل خط آخر آقا عقیل فکر میکنم. از این لحاظ که چه حکمتی در این موضوع هست که خیلی ها این موضوع رو به عنوان بهترین گزینه پیشنهاد میکنند. یعنی کجای کار میلنگه که اینجوری درست میشه؟ فکر کنم اگه این موضوع رو درک کنیم و آگاهانه تصمیم بگیریم، آمار طلاق تا حدودی کاهش پیدا میکنه.

  • faramarz گفت:

    محمدرضا جان :
    نمی دونم از کجا و چرا ولی حرفات رو خوب میفهمم – در حد درک خودم- . آدم یه روز و یه جایی از چیزی خسته و دلزده میشه که ربطی به خودش نداره
    شاید تو اگه میخواستی تنهاتر زندگی کنی و اینقدر به اجتماع فکر نکنی خیلی راحت تر بودی . اما تو و امثال تو -که خیلی هم کم هستن- راه دیگری رو انتخاب کردید
    مطمئن هستم صدها بار عقلت دستور داده که تغییر رویه بدی و بیش از صدهابار هم دلت بدون نیاز به دزفولیان ها و امیر ها و … حکم به ادامه مسیر داده
    همه اینها رو به دفعات میشه از همین سایت فهمید دید
    وقتی واسه رها جان نامه میدی یعنی ……..
    اما میخوام برای تویی که انتخاب کردی -و فقط گاهی دلسرد میشی- یه حرف بسیار خودخواهانه بزنم و اون هم اینکه :
    تو برای خیلی ها “تو” هستی و برای تعداد خیلی خیلی بیشتری “او” هستی و فقط برای یک نفر “من” هستی

  • kiani گفت:

    سلام
    من هم از عبوری هایی هستم که وقتی می بینم میگویید نظر نگذارید نظری نمیدهم…اما…
    گاه به گاه مطالبتان را می خوانم و حتی اگر دیر به دیر به اینجا بیایم بر میگردم و از آنجایی که مطالب جدید آمده و نخوانده ام را مطالعه می کنم…واین چنین به شناختی کوچک در حد ظرفیت خودم از شما رسیده ام….مدت ها بود من هم از نظام آموزشی می نالیدم و فردای خود را در ،رفتن از این کشور میدیدم…اما آشنایی با انسان های بزرگی هم چون شما و اساتید بزرگوار خودم باعث شد در باورهایم تجدیدنظری داشته باشم….
    انسان هایی هم چون شما هستند که می توانند دانشجوهایی مانند من را با واقعیت ها اشنا کنند و بیاموزند چگونه با این واقعیت ها می توانیم مثل شما رشد کنیم….
    اگر شما نباشید من هم باید بروم در تعمیر گاه سرکوچه مان کار کنم…

  • زهرا گفت:

    سلام
    از تابستون قبل تو ماه عسل باتون آشنا شدم
    دقیقا همون چیزی بودین که از یه شریفی توقع داشتم و ندیده بودم تا حالا
    تا چند روز پیش که یکی از دوستام که خیلی مدیونشم منو دوباره به یاد شما انداخت و یه سری عزیزان دیگه ای که الان خیلی دلم خوشه به شناختن شون و ارادت داشتن خدمت شون
    خیلی مرد هستین که موندین و امیدوارم بمونین و مثل اولین تصویری که ازتون دیدم شاد و سرزنده باشین
    بودن چون شمایی به ما امید میده.. خط میده… ایمان میده
    خیلی ازتون ممنونم
    تا روزی که حس کردین چند نفر هم هستن که با تمام وجود قبولتون دارن بمونین
    که اگه برین دیگه راه تون اونی نخواهد بود که تا حال بوده
    که کمبودتون خیلی ها رو رنج میده
    من از پریشب دارم تمامی پستاتونو میخونم
    بخصوص این اواخر انتخابات رو
    خیلی خوشحالم که یه فردی مث شما ونسته از شریف بیرون بره بدون اینکه تک بعدی بشه
    و ممنون از اینکه بابت راهنمایی ماها احساس مسئولیت می کنین
    و خدا قوت که سختی های زیادی رو تحمل می کنین
    براتون از درگاه خدا سلامت و صبر خواستارم

  • آیدین گفت:

    آقا حتما میری یعنی باید بری

  • فرشته.ک گفت:

    سلام
    من معمولا از مهمونایی هستم که کمتر حرف میزنم و نظر میدم ولی با اینکه گفتین نظر ندیم دلم میخواد اینجا نظرم و بگم
    و بگم که لطفا ،لطفا ،لطفا بمونید و ادامه بدین در این خونه رو، رو ما نبندین…
    مطمئنا تعداد اون عده ای که از وجودتون استفاده میکنن و دوستتون دارن خیلی خیلی بیشتر از اوناییه که باعث این دلگیری ها براتون شدن.

  • محمد گفت:

    جناب شعبانعلی سلام هرچند نوشتید نظر ندهید ولی حرفاتون واقعا به دل می نشینه مخصوصا مثالهایی که سرکلاس میزنید طوریه که از ذهن خارج نمیشه و درس مذاکره واقعا ظرف این دوروزی که درخدمتتون بودم خیلی در ذهنم نقش بسته (فقط باید مواظب درهای قهوه ای باشم)

  • مریم گفت:

    سلام
    ممنون که هستین.

  • بهرنگ گفت:

    اومدم برات چیزی بنویسم که دیدم ۱۰۰ نفر با قلمی بسیار قوی تر از من برایت نوشته اند..فقط این را بگم که خود من نوشته ات را برای همه دوستانم فرستادم. با توجه به شناختی که از من داشتند،کما بیش دچار همین مشکل تو شدم. تعجب و تمسخر و چند تا توهین…ولی، از بین همین ها، تعدادی که کم هم نبودند گفتند نوشته ات به فکرشان برده و نظرشان نسبت به رای دادن عوض شده، بقولی، تصمیم گرفته اند از بی تفاوتی و قهر نسبت به سرنوشتشان دست بردارند…
    به نظر من، همین کار به چند تا فحش خوردن می ارزه. محمدرضای عزیز. اگر همه با شعور بودند که وضعیت ما این نبود. اگر معلم شدی، اگر قلم توانا داری، اگر کلام نافذ داری، هر تعداد که میتوانی را به راه بیاور. من هم هر چقدر می توانم کمک می کنم.
    بهتر از من بلدی: من اگر بنشینم..تو اگ بنشینی..چه کسی برخیزد؟

  • پروانه گفت:

    سلام خسته نباشید استاد.
    من همیشه از مطالبتون استفاده میکنم ولی هیچ وقت نظر ی ندادم اما الان ازتون خواهش میکنم لطفا هیچ وقت مارو تنها نزارید

  • مریم گفت:

    توصیف دقیق یک حس سنگین
    هم غریب و هم قریب!

  • علی گفت:

    محمد رضا فقط بدون به احترام حرفت چیزی نمی گم

    هر وقت به تونم می یام یک رای میدم
    اجازه ی رای دادن رو که سلب نکردی , شاید باعث شه یادت بیاد که درک میشی

    // پیغام شخصی

  • مصطفى گفت:

    سلام، اولين كامنتمه، ماجراى آشنايي مون هم بمونه براى بعد……
    تقريبا همه كامنت ها رو خوندم و خيلي فكر كردم ، منِ ناقابل چي ميتونم بگم كه در شخصيت بزرگي مثل شما تاثيرگذار باشه كه :
    يادم از دكتري افتاد كه در طوس ، بزرگترين مطب دنيا رو داره ، و داستان يكي از مراجعه كنندگانش به نام كرسيتوفر آمريكايي رو بياد آوردم كه، كه نا اميدانه بعد از اينكه دكترهاى سراسر دنيا جوابش كردن ظرف چند لحظه ، متغير ، دگرگون و اميدواركرد.
    نام زيباش علي ابن موسي الرضا(ع) ست، ا
    ميد دلهاست،
    احياگر جانهاست،
    پناه بي پناهست و ………..
    صد البته اميدِ نااميداست.
    ياعلي، بزرگوار

  • سمانه گفت:

    روزی که این پست را نوشتی ،خیلی به دنبال این نوشته گشتم تاکامنت بگذارم ،اما پیدایش نکردم .
    امروز،به بهانه ۲۹ خرداد ،در وبلاگم نوشتمش …دوست داشتی بخوان …
    اینجا مینویسم ،تا اگر روزی ،دوباره هوایی شدی ودلتنگ ،مرورش کنی…
    هرچند ،ایمان دارم که گاهی خیالت تنگ میشود واین حرفها را مینویسی. وگرنه ،«دل» ت همیشه برای این سرزمین میتپد…

    http://trainingskills.blogfa.com/post/90

  • نرگس گفت:

    آقای شعبانعلی! ما تا آخرش هستیم. برای ساختن فردایی بهتر برای ایران و ایرانی. شما هم تا آخرش با ما باشید. اگه همه نخبه ها بکشن کنار، ما مردم عادی دست تنها چکار کنیم؟ ….

  • نرگس گفت:

    من شما رو توی تلوزیون دیدم و یکبار هم در دفتر آقای دکتر شیری. اونقدر برخوردتون با اطرافیان ساده و صمیمی بود که من هم روم شد بیام جلو و خدمتتون عرض سلام و ادب داشته باشم. سلامتی و موفقیت روزافزون و شادکامی شما آرزوی قلبی منه.

  • مژگان سعیدی گفت:

    درود بر شما
    از آشنایی با این سایت بسیار خوشنودم.
    پاینده باشید.

  • طیبه گفت:

    سلام ، اولین باره باهاتون آشنا میشم ولی حس میکنم خیلی ساله میشناسمت رفتن راه حل نیست موندن کار مردای بزرگی مثه شماس پس بمون ، بمون بخاطر ایمان به عقایدت. «آنروز که هم را یافتیم، یافتنمان هنر نبود، هنر اینست که یکدیگر را گم نکنیم …» اگه بری بدون واسه خیلیا مثه من دیگه پیدا نمیشی عزیز شنیدی میگن مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلته بنظرم بری یعنی زندگی با ذلت ،بمونی عذاب میکشی ولی با عزته هرکی دادوطن دوستی میکنه باید بمونه رفتن شونه خالی کردن از زیر بار مسئولیته

  • اميرسالار گفت:

    واقعا آدم حالش به هم ميخوره از مملكتي كه عرضه نداره نخبه هاشو نگه داره… نخبه هايي كه اگه قرار باشه كاري انجام بشه همينا انجام ميدن… يه چيزي هم بهت ميگم كه واقعا حرف دلمه يه بارم با ديد ما نگاه كن تو وقتي دلگير ميشي آسونه واست بري راهها واست بازه اما براي ماهايي كه دلمون ميگيره چي؟؟؟ تو شايد دو صفر اولو ميگيري ميگي دارم مي آم و خودتو سبك ميكني اما ما وقتي دلمون ميگيره فقط يه كار بلديم صفحه ي مرورگرو باز ميكنيم و shabanali.com رو تايپ ميكنيم انگاري معجزه ميشه تموم دلتنگي ها ميرن چون وقتي آدم فكرشو ميكنه كه امثال محمد رضا و خيلي هاي ديگه كه شايد نميشناسيمشون هستن و با بقيه خيلي فرق دارن نه خيلي خيلي خيلي فرق دارن… حرفاي يه مشت آدم بي شعور كه نبايد تو رو خسته كنه عوضش به ماهايي فكر كن كه اگه قسمت بشه و از نزديك ببينمت اولين كارم بوسيدن دستهاته…

  • جانان گفت:

    محمدرضا خوب یا بد اینست که هست،:) و همه ما با همه ی وجود همین محمد رضا شعبانعلی رو دوست داریم..

  • malihe khammar گفت:

    من الان این متن رو خوندم بهت حق میدم خیلی سخته وفتی حس کنی تنهایی وقتی حس کنی داری زحمت میکشی برای کسایی برای جامعه ای که نمیفهمه…
    من نمیدونم باید چی بگم بگم برو بگم بمون
    نمیدونم
    به هرچی که قلبت میگه به گرایشات حقیقیت گوش کن
    به هر حال من ازت
    ممنوووووووووووونم

  • اقلیت گفت:

    اشک تو چشمام جمع شده ولی …
    در جامعه ای که رشد نیافته است، اگر کسی بخواهد با فرهیخته شدن و یا فرهیخته کردن، قدرت بگیرد و یا قدرت بدهد، نافرهیختگان برای امنیت خود به مقابله با او بر می خیزند، به ویژه آن زمان که رقابت برای بقاء و بیشتر داشتن ضروری باشد. اگر آنها در این شرایط، اکثریت را هم داشته باشند و اگر ابزاری مانند مردم سالاری را در اختیار بگیرند، نتیجه فاجعه بار است.
    در شرایط امروز اگرچه اکثریت جامعه در ظاهر منفعل به نظر می رسد، به ظاهر دست بسته است و بر آن ناعادلانه حکومت می شود ولی در باطن و در اصل، نافرهیخته فکر می کند و فعالانه نافرهیخته عمل می کند.
    راه مقابله این است که از امنیت فرد فرد جامعه گرفته تا امنیت ملی، همگی با فرهیخته بودن پیوند داده شوند به گونه ای که کسب قدرت و ثروت، در بیشتر دانستن و بهتر عمل کردن برنامه ریزی و سازماندهی شود. ملموس تر اینکه باید کسب درآمد و مقام را با آگاهی و دانش در نسبت مستقیم مهندسی نمود.
    در نبود مردمی سالاری و عدم رعایت اصل “دولتی نبودن دین” اولین قدم برای بهبود فرهیختگی عمومی، ارزش یابی و درجه بندی اصناف و افراد از نانوا تا آیت الله و از دکتر تا مجلسی است.
    مردم سالاری برای اکثریت نافرهیخته بسیار زود است چون در نهایت، این اکثریت هستند که ساختار سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را از راه مردم سالاری شکل خواهند داد و باید به طور مدام محافظت کنند ولی قدرت آنرا ندارند یعنی توان فکری، تجربه و اطلاعات علمی لازم را ندارند و برای حفظ شرایط و منافع موجود خود و به خاطر سختی کار نمی خواهند آن توان را بدست آورند.
    از آنهایی که نمی دانند و نمی خواهند بدانند، انتظاری نیست پس چرا ناراحتی؟ در عوض قدرت گرفتن اقلیت را مهندسی کن.

  • ادنا گفت:

    این پست قدیمی رو خوندم…خواستم فقط یکم بنویسم.
    کسی که به عشق اصلاحات میمونه تو این صفحه ی شطرنج به این امیدکه وزیرش تا ته بره و سرباز سوختش بیاد تو…مثل کسیه که تو جبهه جلوی توپ دشمن وایساده…مسئولیت زیاد داره…یجور مسئولیت خود ساخته.اینکه خطو بکشی و تا آخرش بری…فداشدن میخواد.تو این چرخه که احتمال حضور، یکباره!

  • آناهیتا گفت:

    نیم ساعت پیش یه جای دیگه برات کامنت گذاشتم که باید سعی کنی خوب باشی
    این که خوندم دیدم چه انتظار بیخودی
    همینی که هستی باش، حداقل خوندن متن هات بین اینهمه حماقتی که اطراف آدم هست حال آدمو بهتر میکنه
    فقط باش

    شاد باشی

  • مجتبی گفت:

    سلام محمدرضا جان.
    نمی دونم چی بگم. شاید دوستت آرومت کرده باشه اما روزگار ممکن است اثر معجزه آسای این حرف ها را نیز از بین ببرد. نمی دونم ما در کدامین نقطه از این کائنات هستیم؟ محمدرضا جان ما چه می خواهیم؟ از خودمان از کشورمان از هر چی که اعتقاد داریم؟ حتی خواستن هایمان نیز بوی تغییر می دهد؟ شاید روزگار همین را می خواهد. ولی خوش به حالت که تا الان در برابر روزگار ایستاده ای و خواسته ات بوی تغییر نگرفته است.
    موفق باشید دوست خوبه من

  • مهشید گفت:

    سلام اقای شعبانعلی از وقتی سایتتون رو میخونم تازه امید پیدا کردم که ادم خوب هم پیدا میشه .شما انسان ارزشمندی هستین.خوش به سعادت شما و البته من که توفیق اشنایی با شما را ولو مجازی پیدا کردم.ممنونم

  • شهرزاد گفت:

    … میخوام از آقای امیر خیلی تشکر کنم … خیلی…
    و میخوام بگم ما قدر شما رو می دونیم … خیلی…

  • معصومه گفت:

    تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار
    كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند

  • نیما گفت:

    هرگز در این خانه مجازی را نبندید بخاطر روزهای تلخ آینده . . .
    لطفا.

  • ش.ت.ن گفت:

    با سلام و احترام
    من یکساله که شما رو از طریق رادیو اقتصاد و چند روزه که از طریق سایتتون می شناسم. اوصافتون رو زیاد شنیده بودم و تو این چند روز هم شاید حدود ۲۰ ساعت از زمانم رو صرف مطالعه بخش های مختلف سایتت کردم. به این دلیل زمان زیادی در این چند روز گذاشتم که به علت تغییرات مدیریتی فعلا کار و بار سازمانمون در سکون محضه من هم وقتم رو صرف خودشناسی کردم. خیلی چیزها تو این مدت از شما آموختم و مطمئنم که به دردم خواهد خورد. من هم نه به اندازه ی شما اما دلم گرفته از این مردمی که ازشون می نالین. مردمی که عقلشون تو گوششونه و هر چیزی رو که هر کسی می گه باور می کنن و حاضر نیستن به خودشون زحمت بدن و روی گفته هایی که شنیدن فکر کنن و با عقل و منطق شون بسنجن. استاد شعبانعلی چند وقت پیش که دلم گرفته بود از نامردی ها و بی معرفتی های روزگار، جمله ای رو از رادیو شنیدم که می گفت بهترین راه برای کم کردن حجم و عمق غم و اندوه دلتون، نوشتن هستش و فکر می کنم که شما و همه ی بزرگانی که می شناسم این راه رو پیشه ی خود برای همدردی و همدلی با مخاطباشون انتخاب کردن. راه سختی رو انتخاب کردین. معتقدم که با حس درونی خوبی که به ما منتقل می کنی، بخش بیشترش دوباره به خودت بر می گرده و حست بهتر از ماست. خدا قوت…

  • کیانوش گفت:

    محمد رضا شعبانعلی عزیز و گرانقدر
    نمی دانم از ۳۰۰ کیلومتر دور از تهران چقدر روحم بزرگ و قدرتمند است که :
    سپاس گزاری و قدر شناسی ام را با دستان خالی
    ولی قلبی پر از امتنان پر از دوستی پر از انرژی مثبت و پر از دعاها و آرزوهای خوبم را به شما برساند………………….
    امیدوارم همه اش برسد وتمام اون ناسپاسی ها و نادانی ها رو خنثی کنه
    ” دلت بزرگت شاد و خوش حال و روح وسیعت آرام و امید وار “

  • نسیم گفت:

    باسلام.
    منم با وجود اینکه چند روزبیشترنیست که با سایت شما آشنا شدم وبا تمام نظراتتون هم موافق نیستم ولی شخصیت ونظرات شما برام قابل احترامه…. اینو میگم که قوی باشید….اون چیزی که مسلمه اینه که مملکت ما به افرادی مثل شما نیاز داره….اگه قرار باشه که رفتن آخرین راه حل باشه …همه آخرش به همین جا می رسن…پس کی قراره بمونه وایرانو بسازه…ببینید بهترین افکار وبهترین شخصیتا هم تو دنیا هم موافق دارن ومخالف….البته قبول دارم که ما خیلی وقتا بلد نیستیم چطوری انتقاد کنیم ولی به قول بزرگی آسایش دوگیتی تفسیر این دوحرف است…با دوستان مروت با دشمنان مدارا….

  • شایلین گفت:

    سلام استاد عزیز.
    چند هفته پیش بود،در اینترنت ،دنبال جرقه ای فکری بودم برای ادامه زندگی ای که خیلی وقتها من رو به پوچی رسونده.من در زندگی ام هیچ مشکلی ندارم جز دغدغه های ذهنی برای انتخاب راه درست.که واقعا من رو به یک لیسانسه ی الکترونیک کاملا منفعل تبدیل کرده.کسی که دوران نوجوانی اش با استعدادی که داشت،پر از آرزوهای بزرگ برای رشد و تغییر شرایط اجتماعی بود.اما الان…
    تا اینکه با سایت شما آشنا شدم.شاید بتونم بگم مهم ترین اتفاق تصادفی در زندگی ام بوده.اندیشه هاتون داره به مسیر فکری و زندگی من جهت میده.از اون موقع دارم تک به تک نوشته هاتون رو از آرشیو سایت میخونم و باهاشون زندگی می کنم.
    نمی گم به همه افکارتون ایمان آوردم ولی بیشترشون رو از صمیم قلب قبول دارم.
    شما قطعا انسان موفقی هستین.اینو به دلیل موقعیت شغلی و دانشی که دارین و فعالیت های بزرگی که انجام میدین نمیگم ،بلکه به خاطر اینکه با آموزشی که ارائه میدین و خونه ای که ساختین و دیگران رو هم با گرمی در اون می پذیرین،منشا تحول افراد زیادی در سرزمینتون میشین.شروع این تحول رو حداقل من در مورد خودم کاملا حس می کنم و این رو فهمیدم که یکی از تعریف های شما از موفقیت هم،تغییری هست که در افکار مردم کشورت به وجود بیاری تا شاید روزی دوباره سرزمینت با کمک ملتش،رنگ پیشرفت و رشد رو به خودش بگیره و تمدن گم شده اش رو دوباره پیدا کنه.
    در ۲۴سالگی، هرچند شاید کمی دیر، ادامه زندگی ام رو طوری میسازم تا روزی برسه که از تلاش هام براتون بنویسم و اینکه شروع تغییر در زندگی من،شما بودین.
    این ها رو نوشتم تا یادآوری کنم که چقدر وجود و حضور شما برای جامعه تون مهمه و اگرچه شاید ماندن شما موقعیت های خیلی خوبی رو ازتون گرفت ولی فکر میکنم به هدف قلبیتون رسیدین.
    شاید آقای دزفولیان آن زمان فکرش را هم نمی کرد که توصیه اش به ماندن شما و آباد کردن کشورت،روزی باعث تغییر در نگرش یک جوان دزفولی مثل من هم بشه.
    بمونین.
    اینجا به کسایی مثل شما احتیاج داره…

  • هومن کلبادی گفت:

    ممنون از آقای دزفولیان ، ممنون از آقای امیر فراهانی عزیز و هزاران هزار انسان دیگر که با دید غیر مغرضانه و غیر سطحی ، ذره ذره به این تن خسته نیرو میدن و به محمدرضای عزیز ثابت میکنن که حتی به خاطر یکی از ماها هم که شده ، نباید در این خونه بسته بشه . این خونه فقط مکانی برای بحث و تشویق و تعریف نیست . اینجا محل زندگی ماست محمدرضا جان . ممکنه اولش به خاطر نیت قلبی و دل مهربونتون و امید به تبدیل این سرزمین به جایی که استحقاقش رو داره قصد موندن کردید ولی الان به خاطر ما و هزاران هزار نفر دیگه که وجود نازنینتون مثل چراغی در تاریکیه مطلق موجود برامون هست ، باید بمونید . جسارتم رو ببخشید محمدرضا جان . ما به شما نیاز داریم . بعد از آشنایی با شما و این خونه های باصفاتون ، دوباره امید به زندگی در وجودم شعله کشیده . هر سال و هر روز ، چه دوستای خودم و چه دوستای خانمم در حال تدارک دیدن برای ترک این مملکت بلادیده هستند و هر روز تعدادی از دوستامون مملکت رو ترک می کنن . خانم من پزشک هستن . یک پزشک دلسوز ، باسواد و با وجدان . تبلیغ نمیکنم . انقدری که دغدغۀ بیماراش رو داره ، واقعاً به فکر سلامتی خودش نیست . با اینکه در تخصص نفر دوم کشور شد و در فوق تخصص گوارش هم نفر دوم برد شد ، هر وقت دوستاش بهش میگن بیا اینجا تمام کارای ادامۀ تحصیل و کار با بهترین شرایط رو برات فراهم میکنیم ، همیشه میگه ” این مردم به ما نیاز دارن . درسته که قدرمون رو نمی دونن ، درسته که محیط خیلی خرابه ، درسته که شرایط مثل بیگاری می مونه ولی وقتی که یک بیمار در حال مرگ و نیازمند رو نجات میدم و به من میگه “خانم دکتر هر چی از خدا میخوای بهت بده ” یا وقتی که یک مریضی که حتی پول خریدن آب معدنی رو نداره که با داروی قبا آندوسکوپی قاطیش کنه و بخوره رو بدون گرفت هزینۀ درمان ، درمانش میکنم انگار دنیا رو بهم دادن و . . . ” و با این عشق و با این نیت تو مملکت خودمون مونده و داره خدمت می کنه هر چند ممکنه از نظر خیلی ها اشتباه باشه ولی خودش به کارش و هدفش افتخار میکنه . محمدرضای عزیز نمیخوام اغراق کنم یا ازتون تعریف کنم چون نه نیازی به این تعاریف هست و نه شما خوشتون میاد ولی جسارتم رو ببخشید : شما الان دیگه نه به خاطر خودتون و هدف شخصی خودتون ، بلکه به خاطر همۀ اونهایی که شما براشون دوست ، صاحب خونه ، همراه ، همدل ، همزبون ، انگیزه هستید ، میبایست بمونین و میدونم که میمونین چون یک معلم عاشق هستین و این رسم عاشقی هست .
    برای وجود نازنینتون سلامتی ، صبر ، آرامش ، شادی و سربلندی آرزو میکنم
    ارادتمند شما – هومن کلبادی

  • معصومه گفت:

    محمدرضا از خدا ميخام ديگه اين حس رو تجربه نکني تا دوباره فکر بستن در اين خونه به ذهنت خطور نکنه
    امير اقا و اقاي دزفوليان دست مريزاد

  • شکوفه گفت:

    سلام خوندم متنونو حالم عوض شد.. بد شد..چقد زندگی کردن سخته.. راستی کی میدونه تصمیمی که گرفتین درسته یا غلط..اینکه معلمتون گفته بمون و دوسستتون گفته احسنت که موندی ، کی میدونه طناب دار شما بود یا حبل نجاتتون؟ اینا رو بعد از مرگ میفهمین وقتی تو سکوت و آرامش و بیخیالی و بیکاری خدا دعوتتون کرده باشه به یه فنجون قهوه و مرور زندگی تلخ محمد رضا… اونوقته که انگشتشو میذاره رو سن x و با یه لبخند دلنشین و دلسوزانه میگه از اینجا تا آخرش…… اشتباه!
    یا میگه از اینجا تا آخرش می ارزه به همه زندگیت…
    راستیا… اینو خوندم به هم ریختم
    کسی اینجا پروپانتلین داره؟
    خدا نمیخواد به این زودیا سکوتشو بشکنه
    آخ که مردم از تنهایی

  • نرمین گفت:

    سلام

    توی کتاب شازده کوچولو نوشته: من مسئول گلمم، ارزش گلم به اندازه ی وقتی که براش صرف کردم!

    محمدرضا شما مسئول گلهاتون هستید، ارزش گلهاتون به اندازه ی وقتی که براشون صرف کردید، پس بمونید. شما تمام زندگیتون برای ما گذاشتید، شاید خیلی از ماها قدر شما رو نمی دونیم ولی بمونید، این ما هستیم که به شما نیاز داریم!

  • قاصدك گفت:

    من از خوندن اين متن متاثر شدم براي اينكه خودم عليرغم اينكه نه مثل شما استادم و نه اونقدر بزرگ ، دارم تلاش ميكنم كه كمي بزرگتر شم و برم يه جاي ديگه چون حس ميكنم تو اين كشور ديگه جاي موندن نيست
    اما امروز كه اين متنو خوندم حس كردم اگه كسي مثل شما بره و ديگه همچين سايتي نباشه واقعا دلم ميگيره – من عموما خواننده خاموش اين مطالب پرمحتوام- چون هميشه به اينجا به چشم يك منبع نگاه ميكنم كه ميتونم دانشم را افزايش بدم و ايده هاي نو و جديد ببينم
    يه اس ام اس چند وقت پيش داشتم كه گاهي اوقات براي خودم يادآوريش ميكنم ، شايد براي شما هم جالب باشه:
    “هيچ وقت خودت را براي كسي شرح نده ، چون كسي كه تو را دوست داشته باشد نيازي به اين كار ندارد و كسي كه تو را دوست ندارد ، آن را باور نخواهد كرد”

    • nadereh گفت:

      سلام ، باوجود شهرت شما، من فقط چند روزه كه با سايت و عنوان و مطالب شما آشنا شدم، ولي پس از گوش كردن به مطالب آموزشي رايگاني كه در سايت قرار داديد، اولين جمله اي كه گفتم اين بود كه: خدايا شكرت كه چنين بندگان عالمي را دركنارم قرار دادي كه ما رو به سمت دانايي هدايت كنند ، بدون اغراق !
      اميدورام كه هيچ وقت فرسوده نشين و به رسالت خودتون ادامه بدين. از آشنايي با شما بسيار بسيار خوشوقتم و براتون آرزوي سلامتي دارم
      موفق باشيد – نادره

  • Nasim... گفت:

    ميخوام ببينمتون…
    خوش به حال دوستاتون…

  • amir گفت:

    slm
    agha ejaze!
    ma emshab gharar bud riazi 1 bekhunima ama kole shabo RUZ NEVESHTE khundim
    vali az 70 safhei ke khundam , faghat 1 tashakor mitunam konam kame vali tanha chizie ke daram

    kur del tu hame dasteha hast
    vali jane man del sard nashin keshvar be talashe shoma sar past
    omidvaram 1ruz bedaneshi dar sathe shoma beresam 🙂 shayad shod mokabere ghadim

  • محمد رضا اشراقی گفت:

    هر که در این بزم مقرب تر است
    جام بلا بیشترش می دهند

  • سلما تیوا گفت:

    سلام اقای شعبانعلی محترم
    من به تازگی با سایت شما آشنا شدم. اهل کشور افغانستانم. کما بیش بعضی از حرفهای شما را فهمیدم.
    نمی دانم این مطلب دقیقا مربوط چه وقتی است ولی خلاصه حرف از رفتن است. اما باز هم نفهمیدم کجا. ولی به هر حال رفتن از مکانی بد به مکانی خوب است. اما مکان بد امکان خوب بودن را بیشتر در خود دارد و مکان خوب فاقد امکان خوب بودن است. به هر حال شما با درسهایتان بسیار به من در پیشرفت کارم کمک کردید و امیدوارم که در این مورد حرفی برایتان گفته باشم که به شما درباره تصمیمتان کمک کند. چه بخواهیم و چه نخواهیم حرفهای دیگران چه درست و چه نادرست روی ما تاثیر خود را دارد، این حس شما برای رفتن و یاس در ماندن به خاطر حرفهای دیگران است به خاطر حرفهای نادرستشان.
    در حالی که به وضوح شما تصمیمتان را سالها پیش برای رفتن یا نماندن گرفته اید تعجب می کنم که چرا شک می کنید.
    من هم برای ماندن در وطنم فقط با حرف نیست که تهدید می شوم بلکه هر لحظه امکانش هست که با کاردی سر خودم و فرزندانم بریده شود. یا در انفجاری تکه تکه شوم. ولی هستم قصد رفتن هم ندارم. مردمم به من نیاز دارند. اگرچه خیلی هاشان نمی فهمند که بودنم برایشان خوب است ولی من می فهمم بودنم از نبودنم برایشان بهتر است. هر کمکی که از دستم بر بیاید برایشان می کنم. غیر از آن هم فقط نفس ماندنم در کنارشان در حالی که همه در حال رفتن اند به آنها دلگرمی می دهد.
    روزگارتان پر از خرد و آگاهی باد

  • نفیسه گفت:

    هر انسانی رب النوعی است با خواص و خواسته های خودش… رضایت درونی هست که به انسان آرامش میده جدا از نقش و عملکردش در جامعه. تعداد دوستان ارزشمند من کمتر از انگشتان یک دست هستند و با سالها تلاش و ارتباط این دوستی ارزشمند حاصل شده. اما شناخت و آشنایی من از شما که تقریبا یکطرفه هست کمتر از یکسال قدمت داره ولی خوشحالم و خدا رو شاکرم که چنین دوستی ارزشمند در مسیر زندگی من و هزار و یک انسان دیگر قرار گرفته ومن از نزدیکی به او احساس شادی می کنم و در غم ها و شادیهای زندگی من به نزدیکی یک دوست نزدیک هست و تاثیر گذار، هرچند منو نمیشناسه ولی این ویژگی منحصر بفرد و داره! نمیدونم فرصتی پیدا میکنید که کامنت متن های قدیمی رو بخونید ولی جناب محمد رضا شعبانعلی بارها و بارها با شنیدن و خوندن متن های شما بوده که امید رخت بربسته من ازین دیار و این وطن و این بی فرهنگی و بی ارزشیهای حاکم د روطنم ، بازگشته و روزنه ای از امید سوسو زده که تا محمدرضاها هستند دراین دیار میشه ناامید از زوال این دیار نبود.
    این جمله رو در فایل اخیر شما شنیدم که بسیار دوست داشتنیه و برای شاگردانم بیانش کردم: شادباشی و امیدوار، که اگر اثری از زندگی بر این خاک باقیست حاصل شادی و امیدواری است…

  • الهه ربیعی گفت:

    “خواهش میکنم کسانی که مرا خوب نمیشناسند، نخوانند یا اگر خواندند، آرام و بی صدا عبور کنند و برایم نظر ننویسند.”
    و
    ۱۳۷ تا کامنت 🙂

    و من قراره صد و سی و هشتمی باشم 🙂
    احتمال این که کامنت من خونده بشه، صدم درصدیست، ولی به امید همون مینویسم
    نه که بخوام بی احترامی کنم به حرف شما، نه! ولی غمگین شدم، باید این چند جمله را بنویسم

    حضورتون برای این جامعه (هم مجازی رو منظورمه و هم ایران را) اگر چه نعمت خیلی خیلی بزرگیست، ولی خودخواهانه ست که هر کدوم از ماها این انتظار را داشته باشیم که شما خودتون را وقف این جامعه بکنید و جون بکنید برای کسایی که نمیخوان بفهمن، نمیخوان اصلا ذره ای قدردان باشن و حماقت پیشه کرده اند به اختیار…

    قاعدتا تمام اونایی که به احترامشون موندید، قبل از همه چیز خوشی شما رو میخوان و لذت بردنتون از زندگی را…

    پس در درجه ی اول، اولویت با از ته دل شاد بودن شماست، و اگر فکر میکنید با موندن برای فقط لحظه ای این اولویت در درجه ی دوم قرار میگیره، هیچ کدوم ما راضی به این امر نیستیم…

    پاینده باشید و سلامت و شاد همیشه

  • مسلم گفت:

    سلام.راستشو بگم من نمیتونم مثل شما باشم،و اگر کوچکترین راهی پیدا کنم خواهم رفت،چون ضعیفم!چون دیدم حتی نمیتونم اخلاقیاتی که از کودکی پیدا کردم رو تغییر بدم
    چه برسد به کشورم و شهرم و دوستانم.اما ملتمسانه خواهش میکنم شما بمونید،بمونید و برای من کوچک راهنما باشید. هر روز روزی چند ساعت توی این سایت میچرخم و مست
    میشم و احساس میکنم حد اقل یکی وجود داره که بفهمممش،خواهش میکنم خسته نشو…..

  • Pouya گفت:

    من در حال آموزش به مدیران اقتصادی کشور هستم و فکر میکنم آموزش امروز آنان، فوریت بیشتری دارد تا آموزش جوانان فردا. اگر فردا اقتصاد کشورم، مثل امروز باشد، جوانان کشور شغلی نخواهند داشت تا بتوانند از آموخته های دانشگاهی خود استفاده کنند…

    من میگم مشکل داریم که مشکل داریم، به رغم همه تلاشها سرعت تاثیر این آموزش از سرعت اختلالی که در ادمها وجود داره بیشتره، بنظر میاد سیستم و مدل ذهنی و استراتژی وجود نداره خصوصا توی این اقتصاد انحصاری، و به لطف سوشال رزونانس هم کرده….
    من نمیدونم واقعا الان مسئله شما نوجوانان نیس و ضرورتش حس نشده ؟ یکی باید شروع کنه دیگه، من بعد از بررسی های فراوان با امید و ایمان به این نتیجه رسیدم که اثربخشی محمدرضا شعبانعلی ماکزیممه تو این زمینه، باور کنید منطفی ترین و شنواترن….
    و اگه شروع شه نظام آموزشی فعلی بنظرم با سرعت زیادی تغییر میکنه به سمتی که شما منتقدشی، دلیلشم بنظرم به قول ویل دورانت افراط در اصولیه که بر اون بنا شده، کنکور و چشم و هم چشمی….

  • یاور مشیرفر گفت:

    جناب شعبانعلی عزیز.

    دوست دارم همه چیزهایی که میخواهم بگویم را فقط در قالب دو بیت برایتان بنویسم:

    «به هنگام سیه روزی علم کن قد مردی را

    ز خون سرخ فام خود بشوی این رنگ زردی را

    نصیب مردم دانا به جز خون جگر نبود

    در آن کشور که خلقش کرده عادت هرزه گردی را»

    فرخی یزدی

  • زهرا گفت:

    سلام
    بعد از خوندن مطلبتون حالم خیلی دگرگون شد و حتی اشکم بی اختیار جاری. اما اشک شوق بود من خوشحال شدم از خوندن مطلبتون چون یه بار دیگه خدارو نزدیکتر از رگ گردنم احساس کردم. (توضیح خواهم داد اگر حوصله خوندن داشته باشید)
    چند وقت پیش تو شغلم دچار مشکل شدم (یه کارمند اداری بودم که میدونست قرار نیست زیاد بمونه و با این حال خوشحال بودم) خدارو صدا کردم و گفتم من اینبار فقط تو مسیری که تو انتخاب کنی میرم خودت بهترین مسیرو بذار جلو پام.
    کمتر از یک هفته خیلی اتفاقی برگشتم توی شرکت قبلیم پیش مدیر قبلیم که خیلی دوستش داشتم اما حالا اصلا مثل قبل نبود خیلی فرق کرده بود حالا برام خیلی بیشتر از یه مدیر بود، یه دوست یه مشاور عالی که باعث شد بعد از بیست و پنج سال فکر کنم واقعا کجا هستم و قراره کجا باشم … این مسیر فقط یه شغل جدید نبود یه زندگی جدید بود یه آدم جدید و من خوشحال بودم. نمیدونم دعای خودم بود یا دعای خیر یکی دیگه که برام آرزوی موفقیت کرده بود (شایدم پاداش یکی از کارای خوب خودم) خلاصه خوشحال بودم، خیلی.
    از طریق مدیرمون با سایت شما و نوشته های شما و بعد با افکار شما آشنا شدم، قبل از اون حتی اسمتون رو هم نشنیده بودم (من شمارو نمیشناسم با این حال دوست نداشتم آرام و بی صدا عبور کنم و برایتان نظر ننویسم). امروز بعد از خوندن این مطلبتون فهمیدم اون دعا هرچی که بوده تاثیر خیلی عمیق تری نسبت به چیزی که فکر میکردم داشته (قطعا پاداش هیچ کدوم از کارهای خوبم انقدر نیست). این مسیر، فقط مسیر شغلی من نیست. با این شناخت، مسیر زندگی من داره زیرو رو میشه، یه تغییر مثبت و عالی که خیلی دوستش دارم، ولی اینجا قطعا پایان مسیر نیست.
    اینارو گفتم که ازتون تشکر کنم که هستین، که موندین و به من این فرصت رو دادین و بخاطر همه اونایی که قراره بعدا باهاتون آشنا بشن چه اینجا چه هرجای دیگه دنیا و از هر طریقی، ازتون بخوام که خسته نشید یا حداقل ناامید نشید … .
    شما کسی هستین که قراره زندگی های زیادی رو متحول کنه، مسئولیت بزرگی روی دوشتونه، نمیخوام غلو کنم اما رسالت مهمی دارید

  • محمد مجتبی کامل منش گفت:

    تقدیم به محمدرضا ی عزیز:
    شب تاریک و ره دور و حرامی همره و زین ره
    سلامت کو رود او را نباشد غصه ی کالا
    گر از زحمت همی ترسی ز نا اهلان ببر صحبت
    که از دام زبون گیران به عزلت رسته شد عنقا
    یا حق خدا قوت

  • مامان افشین محمد گفت:

    با پسرم که همکلاسیتون بوده و چند بار زنگ زده صحبت نکردید .من گفتم شاید شماره موبایل تو رو نداره و جواب نداده.او هم مثل شما و من تو ایران مونده چون اهدافمون شبیه همه و ما ها باید بیشتر همدیگرو بشناسیم ، ببینیم و از هم حمایت کنیم.

  • Pouya گفت:

    خودتون یادم دادید “اگر از تنهایی میترسی دنبال حقیقت نرو” به هر حال شما امید بزرگی هستی، کم نیستند آدمهایی که حرفهای شما از جنس حرفهایی ست که با خودشون میزنند، معلمی سخته، رویات این باشه که بقیه ازت جلوتر باشه سخته، بعضی ها که قلب سلیم داشتن انقدر بار معلمی را سنگین میبینن که وارد معلمی نمیشن، براشون تدریس دغدغه نیست، فهمیدن دغدغه ست، معلم هایی هم که خلاء رو حس کردن و بدون آمادگی وارد عرصه شدند کم نیستند، چون فقط فرصت ها را دیدند…
    من اهل حدیث نیستم، ولی هرچه بزرگتر میشم یا بهتره بگم با مردم بیشتر مواجه میشم، این حرف امام رضا که نمیدونم کجا دیدم برام ملموس تر میشه، قبلا هیچی ازش نمیفهمیدم شایدم الان وهم برداشتتم، ولی بنظرم حقیقت میاد، میفرمایند:
    زمانی میرسد که سلامتی کامل بر ده جزء میشود، نه جزء آن کناره گیری از مردم است و یک جزء آن در سکوت….
    زندگیتون پر از آرامش و امید و رضایت.

  • حسین دانش گفت:

    خیلی مردی

  • آفاق رحمانی گفت:

    بیشتر آرزو داشتم الان قرنی بود که انسان قدرت القاء افکار و احساسش رو از طریق متافیزیک میداشت، جدا برخی خداقوتها رو باید از عمق نگاهی خوند که نگاهش به دیده فعلی ما باز نیست.
    اینکه آدم خسته بشه، تا اینکه دلشکسته بشه دو مطلب جداگانه است. از شما جمله ای خوندم که روحم خش خورد، اینکه وای به حال کسی که تلاش کنه و رنج ببره برای چیزی که بعد بفهمه ارزشش رو نداشته، دردیکه با تمام رگ و پی خودم و تک تک اعضاء خانواده ام حسش کردم و هر روز از خاطره اش درآشوبم.
    من هیچ نصیحت خاصی ندارم، با وجود تجربه های تلخ متعدد زندگی ام به هیچ فرمولی هم نرسیده ام ولی ارزش نگاری بدی ندارم، میفهمم که گاهی همینکه بدونی فردا کودکی زیر سقفی امن در جامعه ای که به پرورش او اهمیت میدهند بزرگ میشه و خشتی از این سقف و نفسی از اون هوا به سهام تلاش شما باشه، باور بفرمایید همه دلزدگیهای شما را برطرف کنه. دستهای زیادی شبانه روز به دامان نگاه ما است، نگاههایی که از شرم به زمین دوخته شده اند تا با رودربایستی آفریدن موجبات بدبختی ما رو بوجود نیاورده باشند. همه کسانیکه شما رو بفهمند، و واقعا بفهمند!، فکر کنم هرگز از شما نخواهند خواست بمونید، تحمل کنید و امثالهم، تعجب نفرمایید، عزیزانیکه به انتخاب دل و تشابه درد متحمله انتخاب میشن و در ناخودآگاه ما لایک روحی روانی میخورن!، هرگز آدم دلش نمیاد بهش نصیحتی کنه که مثلا بهش فرصت اعتلای روحی و رجاء عقلی و کسب تجربه ذوالقدرین مرحمت کرده باشه!
    آدم یک جسم داره. عمری محدود داره. آسیب پذیرتر از اونیه که باور کردنی باشه. شما حق دارید در این فرصت محدود تصمیمات شخصی داشته باشید . زحمتها کشیده اید و شاید الان نوبت استراحت و لذت بردن باشه.گاهی زندگی اینهمه ارزش غصه خوردن رو نداره.
    ولی اینکه باور کنم شما اون دور دورها خیلی خوشحال باشید، با این حال و هواییکه هست و علایق و سلیقه ای که بسیار جزیی در نوشته های شما نسبت به مسوولیت شناسی و هوای بهبود، حس درمانگر و روحیه پروری تون پیدا کرده ام، کمی دور از واقع به نظر میرسه.
    اگر ماندید، برای ماندنی شدن بمونید. اگر تشریف بردید، برای بستن پنجره ای رحل سفر ببندید که جناب شعبانعلی فعلی رو برای همیشه به فراموشی بسپاره، وگرنه همه جا آسمون همین رنگ خواهد بود!، کسیکه به فرمایش جناب لاهوری شعارش اینه که به کجا برم سری را که نکرده ام فدایش، خوب همه جا دنبال فرصت ایثار میگرده.
    من فکر میکنم همه ما برای امری خطیر بدنیا آمده ایم. خطری بزرگتر از زندگی کردن هم هست؟
    زندگی رو راحتتر بگیرید تا مرحله سوم تاثیر نسخه های شما اثر ببخشه! این سفارش من به همه کسانی است از میان همکاران که به دارو متوسلانی بلاانقطاعند!
    در جامعه ای که شما قبیله بودنشو صحه گذاشته اید، قدر مسلم باید شاد زیست تا قبیله آرامی داشته باشیم.
    میدونم قلم گیرایی ندارم و نصایحم هم کمی old age بنظر میرسه ولی رها کنید خودتونو! اینجوری مشکلات از آن آقای شعبانعلیه و شما فقط گاهی برای ایشون دلسوزی خواهید کرد! زیر پر و بالشو خواهید گرفت، تن آرامی یادش خواهید داد، میبریدش تاتر، میخندونیدش، بهش هدیه میدین، بهش حق میدین، ازش فاصله میگیرین و از بالا میبینیدش و ومشکلاتش کوچیک میشن! گاهی که سهوا دچار خطایی شد، با هم میشینید و به اون موقعیت سهوی میخندید! میشید دو تا دوست که همه جا با همید ولی شما برادر بزرگترش هستید، هر زمان هم که نیاز بود به کمکتون میاد!
    جسارت منو انشاءلله که ببخشید، من بیشتر در اوراقم شعر مینویسم، سختمه نثر بنویسم ولی وقتی هم که نثر مینویسم، رنگ و بوی خیالپردازانه میگیره ولی خوب به امتحانش شاید بیارزه!
    به هر حال فکر کردم در کنار لطف دوستان خوبتون منهم دو جمله ناقابل نوشته باشم که میدونم وقتتونو گرفت. متشکرم.

  • معصومه گفت:

    امروز یهویی اومدم اینجا این مطلبو که دوسال پیش خونده بودم دوباره خوندم اشک امانم نداد فقط خدا رو شکر کردم که سایتو تعطیل نکردی اگر نه ما الن کجا بودیم

  • میترا گفت:

    دقیقا چند ماه پیش و در حالتی بسیار خراب و داغون و بطور کاملا اتفاقی با سایت شما آشنا و دانشجوی شما شدم.
    خدا را شکر که معلمی چون شما دارم
    یادم نمیاد اولین نوشته ای که خواندم چه بود، هرچه که بود روح متلاطم مرا آرام کرد و با خودم گفتم این روزنه ای است که برایم باز شده…
    و روزهای بعد با خواندن دیگر نوشته ها ، امیدوارتر…
    بدون شک، هر روزنوشت شما ، همچون فانوسی است که روح آشفته و سرگردان بی قراران را راهنما می شود…
    آن را همواره روشن نگه دارید
    همیشه و همیشه سلامت و ثابت قدم بمانید

  • سپیده گفت:

    سلام استاد عزیز
    میتوانم این حال را درک کنم،چون برایم پیش آمده است،من تقریبا دو هفته پیش با شما آشنا شدم که حال بسیار بدی داشتم و انگیزه ای برای تمام کردن پایان نامه و ادامه کار نداشتم ولی نوشته های شما باعث انگیزه دوباره در من شد….
    از شما بسیار سپاسگزارم حتی اگر این انگیزه موقتی باشد

  • اعظم گفت:

    کاش از اینستاگرام نمیرفتید اقای شعبانعلی ولم واسه نوشته هاتون تنگ شده خیلی از نوشته های سایتتونو واسه چندمین بار میخونم
    ما که شهرستان هستیم امکان استفاده حضوری از شما رو نداریم این دنیای مجازی خیلی خوبه
    امسال شماها باید باشید تو این دنیا تا پاک و مفید بمونه بهرحال دیگه باید به وجودش بعنوان بخشی از زندگی ایمان اورد
    دریغ نکنید ما رو از قلمتون
    من خیلی از شما یاد گرفتم تو همین دنیای مجازی

  • سلام محمدرضای عزیز
    معلمی یعنی زندگی با کلمات و تو هنرمندانه معلمی کرده ای و باعث و بانی زندگی بهتری برای تشنگان کلمات و اندیشه ها بوده ای

    معلم بزرگوار، جز با موفقیت خود چگونه میتوانیم قدردان باشیم؟

    محمدرضا جان،
    تو نور امید و الگوی بسیاری از هموطنان خود شده ای
    فروزان و درخشان و در دسترس بمان
    بمان که محتاج توییم

  • مجید صادقیان گفت:

    چه خوب که الان فقط دوستان متممی که کمی هم در آنجا فعال بودند میتونن نظر بدن. اینطوری از این دست حرفهای از روی حماقت کمتر می بینی و می بینیم. این مثال کشتی گرفتن با خوک نمی دونم مربوط به کیه اما گاهی خوب مصداق داره
    پی نوشت: البته یه چیزی رو یه مدته اینجا می بینم که آزارم میده . یه سوگیری مثبت نسبت به حرفهای شما و گارد نسبت به تفاوت نظر مخاطبان با شما بین دوستان اینجا حس می کنم. یه جور مرید بودن. من هم مثل بسیاری از دوستان از شما بسیار آموختیم اما یادمه که تو فایل های صوتی ات میگفتی دوست نداری مخاطب تو حالت پذیرش بره.

  • مریم گفت:

    سلام استاد عزیز
    برای چندمین باره این متنو میخونم
    منم وقتی از همه اطرافیانم دل آزرده میشم و حال خیلی بدی دارم میام سراغ shabanali.com ( علاوه بر اینکه هر روز اینجام و هر روز به این خونه سر میزنم ) و نا خودآگاه لینک و یا مطلبیو میبینم که حالمو خوب میکنه و یه جورایی واقعا جواب اون حال بدمه و ارومم میکنه . آرومه آروم .
    فکر میکنم توی این نمونه آدمهایی شبیه من زیاد باشن که با شما و با قلم شما و حتی بودن با شما ( حتی در همین دنیای مجازی ) به آرامش میرسن.
    بغض عجیبیه ، ترکمون نکنید.

  • رضوان گفت:

    نمیدونم نظر گذاشتن برای مطلبی که مال چند سال قبل هست برای شما خوشایند هست یا نه. چون برای خود من گاهی برگشتن و دوره کردن حس ها و نظرات سالهای قبلم زیاد خوشایند نیست، یعنی گاهی حس میکنم هر چه بوده تمام شده و الان رو باید دید.
    بهرحال اما برای این جمله نتونستم جلوی خودم رو بگیرم:
    «من اما مانده ام: تا در کنار سایر مردم، اینجا را بسازیم.»
    شاید چون من هم آماده ی رفتن بودم که تصمیم گرفتم بمونم و دقیقا حرفهاتون انگار حرفهای ذهن من بود. فاصله ی انچه که هست با چیزی که میتونه باشه و …
    خب پنج سال از این مطلب گذشته و الان(غیر از موفقیتهای دیگه تون که از قبل هم بوده) متمم سایت خوب و موفقی شده که واقعا داره به خیلی ها مثل من کمک میکنه. در شرایطی که ذره و ذره دارم هدفم رو توی سربالایی جلو میبرم، و همزمان در محیط کار مدام انرژی منفی و لعن و نفرین به کشور و … می شنوم( از آدمهایی که خودشون به معنای کلمه نه فقط تلاشی برای بهبود نمیکنن بلکه به وضع بد دارن دامن هم میزن)، در این شرایط هنوز امیدوارم و دیدن این متن شما بهم یه امید مضاعف داد که پنج سال بعد (یا بیشتر) اثر کار من هم انگیزه ای باشه برای کسانی که موندن برای ساختن.
    خلاصه خواستم بگم: ممنونم

  • علی طاعتی مرفه گفت:

    فقط می تونم بگم که خدا رو شکر که شما هستید، روزنوشته ها هست و متمم هست.
    خداقوت
    🙂

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *