پیام آور عشق در سفر از جهنم…

نامش رحمان است. چوپانی میکند. سه هفته پیش همسرش را از دست داده. از یک سال پیش میدانسته که همسرش را از دست میدهد. میگوید زندگیش را فروخته و چهل و پنج میلیون تومان خرج همسرش کرده تا فهمیده سرطان دارد و یک سال بیشتر زنده نیست. هر دو میدانسته اند که آخرین سال زندگی مشترکشان است.

رحمان کوشیده تا چرخ زندگی را تندتر بچرخاند. هر سه ماه یک دخترش را شوهر داده. هفته های آخر همسرش در بیمارستان بستری میشود. رحمان از او می پرسد که آرزویت چیست؟ پاسخ میشنود: «ازدواج پسرم». رحمان جستجو میکند و دختری میابد. با او بر بستر همسرش حاضر میشود و میگوید: این هم عروست. زن آرام میشود.

پزشکان میگویند با کار گذاشتن لوله ای در سینه همسرش، چند روزی بیشتر زنده خواهد ماند. رحمان میگوید برای من یک ساعت هم یک ساعت است. هزینه میکند و لوله را نصب میکنند. یک هفته ای میگذرد.

زن میگوید: خسته ام. میخواهم به خانه بروم و آنجا بمیرم. پزشکان میگویند که اگر از دستگاهها جدا شود در کمتر از ده ساعت خواهد مرد. رحمان به خواسته همسرش او را به خانه می آورد. کنارش می نشیند. چهارساعتی را با هم میگذرانند و زن آرام چشمانش را برای همیشه می بندد.

رحمان ساکت و آرام است. او عشق خود را ثابت کرده و دلش آرام و قرار گرفته است…

+83
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش


33 نظر بر روی پست “پیام آور عشق در سفر از جهنم…

  • امید می‌گه:

    بار احساسی خوبی داشت و داستان در جای خوبی تمام شد.
    اما بعد چی؟
    آینده خود رحمان چی ؟
    آینده دختران به اضطرار به خانه بخت رفته چی؟
    آینده پسر به خانه بخت رفته چی؟
    و چی و چی ؟؟؟

    بنظر شخصی من اگر ادامه این داستانها هم خوانده شود امری نامتعارف یا رویایی بنظر نخواهد آمد چه اگر رحمان کاری غیر از این هم انجام داده بود باز خلاف جریان زندگی انجام نداده بود.
    شاید قطره اشکی بچکند و احساسی برانگیخته شود اما رسم طبیعت همینه هر کاری انجام بدهیم برخی برآن ایراد می گیرند و برخی تحسینش می کنند همین و قضاوت بیفایده است

  • شقایق می‌گه:

    با اینکه سر کار هستم ولی نتونستم جلوی اشکامو بگیرم،
    شاید به خاطر حساس شدنمه که جدیدا اتفاق افتاده به خصوص نسبت به مفهوم عشق و دوست داشتن
    شاید تو این لحظه تنها چیزی که وسط بغضم به ذهنم میرسه اینه که خوش به حالشون….

  • اسماعيل می‌گه:

    وقتی با رحمان مستقیما صحبت کردم در واقع برای روحم میگفت و تلنگر میزد.براستی که بزرگترین قانون دنیا عشق است

  • فهیمه می‌گه:

    خیلی تاثیرگذار بود.

  • صفورا می‌گه:

    خوش به حال رحمان و همسرش
    مهم طول زندگی نیست مهم عرضشه
    دو سال زندگی با عشق از بیست سال زندگی بدون محبت بهتره

  • زیبا می‌گه:

    پس عشق وجود داره

  • آرمین می‌گه:

    من خیلی ناراحت شدم خدا رحمتش کنه انشاشالله خدا بهش صبر بده و دعاهای کلیشه ای رو دوست ندارم پس دعا میکنم که هرکس که وقتش میرسه کارهایش ناتمام نمانده باشه…………….

  • آرمین می‌گه:

    من خیلی ناراحت شدم خدا رحمتش کنه انشاشالله خدا بهش صبر بده و از دعا کلیشه دوست ندارم پس دعا میکنم که هرکس که وقتش میرسه کارهایش ناتمام نمانده باشد…………….

  • سعید شفیعی می‌گه:

    من فکر میکنم عشقش را به همسرش نشان داد به قیمت نابودی اینده بجه های خود اگر بخاطر خوشحالی زنش بجه ها را بدون توجه به خواسته ها و انتخاب خودشان شوهر داده باشد

  • سپیده می‌گه:

    چقدر دردناک ،خداوند هیچ کس را در این شرایط قرار نده

  • علی می‌گه:

    چه انسان شریفی … خدا همیشه سر راه همه ما از این نشانه ها قرار میده …

  • علي جان نثاري می‌گه:

    گرفتار شدم ! چرا؟
    عشق رحمان نشان از ارزش زندگیست یا دنیای بی ارزش ؟

    خدایا سپاس برای انچه دادی و گرفتی

  • امیر از شیراز می‌گه:

    سلام.
    خوش به حالشون.واقعا نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم

  • علی می‌گه:

    هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شدبه عشق / ثبت است در جریده عالم دوام ما .

    آفرین

  • عليرضا می‌گه:

    فکر میکنم رحمان را خدای رحمان او با کشتی سادگی و عشق و صبر و امید، از جهنم بیرون برده …

    ممنون محمدرضاجان. بسیار آموزنده بود …

  • مهتاب می‌گه:

    انگار ما وقتی می دونیم عزیزمون رو داریم از دست میدیم یه آدم دیگه می شیم.بزرگ , عاشق , همونی که آرزو داریم باشیم
    مشکل وقتیه که حس میکنیم عزیزمون همیشه هست و نمی فهمیم داریم از دستش میدیم

  • سارا.ر می‌گه:

    سلام، پس عشق فقط تو قصه ها نیست! این پست فوق العاده قشنگ بود.
    از خدا می خوام به این فرشته زمینیش صبری به بزرگی همه درد و رنج هاش عطا کنه و امیدوارم زندگی از این به بعد روی خوش بهش نشون بده.

  • Neda.sh می‌گه:

    سلام و شب به خیر
    من هم کسی رو (مردی رو )میشناسم که نزدیک به ۲۰ سال شاید هم بیشتربا همسری زندگی میکنه که به ام اس دچاره و قدرت تکلم یا حتی پلک زدن رو هم نداره و حتی به خودش اجازه نداده که برای نگهداری از همسرش پرستار بگیره و خودش با نهایت مهربانی از اون نگهداری میکنه و جالب اینکه همسر این خانم در همون دوران نامزدی متوجه بیماری همسرشون شدند و لی باز هم به ازدواج با اون اصرار کردند و کنار نکشیدند
    نمیدونم محمد رضا جان شاید قضاوت درستی نباشه اما فکر میکنم که از این دست آدمها یا شفاف تر بگم از این مردها که عشق و وفاداری رو در عمل(نه در حرف) به همسرشون ثابت میکنند خیلی کم پیدا میشن اینطور نیست؟؟؟؟؟؟

    • shabanali می‌گه:

      نمیدونم کم هستند یا زیاد. اما اینها معدود نشانه هایی هستند که به ما یادآوری میکنن هنوز «زندگانی» و نه «زنده مانی» در دنیای بزرگ ما وجود داره. شنیدن و دیدن داستان اینها، میتونه الهام بخش کسانی چون ما باشه که داریم اصول اولیه زندگی رو به دست فراموشی میسپاریم…

      • Neda.sh می‌گه:

        واقعا همینطوره خیلی از آدمها هر کدوم به یک نحوی دارن اصل زندگی رو فدای فرعش میکنن غافل از اینکه تا اصول رو یاد نگیری به هیچ چیز دیگردست نخواهی یافت…..

  • امیر می‌گه:

    عشق ودیگر هیچ !

  • فهیمه می‌گه:

    قدرتی بالاتر از عشق ندیدم …

  • کیا می‌گه:

    یه پیشنهاد دارم و اوون اینکه یه دکمه لایک پایین نوشته ها اضافه کنید تا مثل این نوشته که همه دوستش دارن ولی خداییش هیچ کامنتی نمیشه داد ملت لایک کنن. واقعا من انتظار داشتم هیچ کامنتی نبود اینجا – میدونی چرا؟ مثل اینکه شما یکی از فرشته های خدا رو عکسشو بزاری و کسی بخواد کامنت(دیدگاه) بده – واقعا این مرد رو فقط باید نگاهش کرد نه میشه نوشت نه میشه گفت

  • معصومه می‌گه:

    تو آشناترین برای من بودی و تنها باده ی عشقم که از جام نگاهت سیراب می شدم.

    دریغ که در یک غروب بی انتها بار سفر بستی و رفتی .

    خاطراتمان را در کوله بارت گذاشتی و عزم سفر کردی .

    هرچه نگاهت کردم ، هرچه صدایت کردم ،هرچه فریاد کشیدم ،

    هرچه بر سر و سینه کوفتم و نامت را با هزار آرزو بر زبان آوردم ،

    خاموش نگاهم کردی و رفتی .

    آن روز غنچه های بغض در گلویم شکفت و آسمان ابری چشمانم بارانی شد .

    آن روز پر زدی و رفتی و پیش از آنکه تو را ببویم در میان نگاه مبهوتم پرپر شدی

    و غمی به وسعت دریا در دلم طوفانی شد…
    این شعر سپید رو از وبلاگhttp://baran99.blogfa.com
    براتون نوشتم

  • شیما می‌گه:

    “رحمان ساکت و آرام است. او عشق خود را ثابت کرده و دلش آرام و قرار گرفته است…”
    این خیلی خوبه!

    قلمت همیشه روون و دلت همیشه گرم

  • راشین می‌گه:

    به این می گن عشق واقعی ، ناب و اصیل

  • سمیه می‌گه:

    عزیزم ……ایشون اسطوره هستند.زبانم ناتوان از وصف احساسی که از خوندن این پست گرفتم

  • ماهتاب می‌گه:

    من او را دیده بودم …نگاهی مهربان داشت
    غمی در دیدگانش موج میزد که از بخت پریشانش نشان داشت…
    راستی چطور شد که لحظات آخر به سراغ ما اومد؟

    • عليرضا می‌گه:

      با سلام
      تحت تاثیر قرار گرفتم
      من به شرف یه همچین آدمی درود میفرستم
      فقط می خواستم بگم درک و شعور و عشق و محبت ، جا و مکان و شغل و سواد نمی شناسه
      با تشکر

  • الف می‌گه:

    سلام

    پس بعضی چیزا وجود دارند.

  • حامد میرزایی می‌گه:

    مثل اینکه یک فوتبالیست، یک گل دقیقه ی نود، توی یه بازی مهم فینال بزنه و برای همیشه ستاره بشه ولی هیچ رقمه خوشحالی نکنه .در همین حد برام سخته که احساساتمو کنترل کنم.
    من ساکتم. مثل بهت یه ورزشگاه بزرگ. در عوض، درد این عشق، پیچیده توی وجودم امونم رو بریده .

  • هیچ می‌گه:

    واقعا لحظه های بسیار سختی است من واقعا درک میکنم خدا این روز ها را برای هیچ کس نیاورد.

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *