فایل صوتی آموزشی ویژگی‌‌های انسان تحصیل‌کرده

مسیرِ تبدیل شدن به یک انسان فرهیخته چیست و در این راه، باید به چه نکاتی دقت کنیم؟


واحه ای در لحظه…

اگر بگویند کدام واژه را بیشتر از همه دوست داری، بدون تردید میگویم: در زبان خودمان «واحه» و در زبان انگلیسی «Oasis». واحه، نقطه سرسبزی در میانه بیابان است. نقطه ای سرسبز در میانه هجوم بی رحم خشکی و صحرا.

واحه ها معمولاً در کنار چاهها پدید می آیند. هر جا که از سطح بیابان راهی به عمق خاک باز میشود، درختانی چند می رویند و گاه همین تک درختان، منزل گاهی میشوند برای مسافران خسته و بی پناه و نومید.

در مسیر زندگی، بعضی انسانها مثل واحه هستند. چند لحظه ای که کنارشان می نشینی، فراموش میکنی راه سختی را که آمده ای و راه دشواری را که در پیش داری. آرام میشوی. آرام آرام.

فکر میکنم خوشبختی هر کسی به اندازه واحه هایی است که در مسیر بیابانی زندگی میشناسد.

من هم به اندازه خوشبختی خودم، تجربیاتی از این دست داشته ام.

سام ادیب که دانشجوی پنج سال پیشم بود، چنین واحه ای است. محال است شماره اش را ببینم و گوشی را در میانه مهمترین جلسات بر ندارم.

سعید موحدی که دانشجوی دو سال پیشم بود چنین واحه ای است.

علی وصالی نمونه ای دیگر. هر چند این واحه کمتر در مسیر بیابانی زندگیم قرار میگیرد. و هر چند خجالت ها و ملاحظات، باعث میشود خیلی حرفها را به هم نزنیم.

واحه های دیگری هم دارم که به تدریج از آنها حرف خواهم زد.

اگر شما هم چنین واحه هایی دارید اینجا برای من بنویسید. حیف است این حرف ها را نگفته، ترک بیابان کنیم…

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار


48 نظر بر روی پست “واحه ای در لحظه…

  • سمبه گفت:

    اعتقاد دارم لذت در خود مسير است نه واحه ها .
    اعتقاد دارم ديدن سختي مسير پشت سر گذاشته و اعتقاد به توانمندي خود، لذت بخش تر از واحه ايست که سرجاي خودش مي مونه و واسه ادامه مسير دو دل ميکنه آدم رو

    و بسيار وقتا به اميد واحه به سراب مي رسيم.

  • کیا گفت:

    آقای شعبانعلی

    اتفاقا این قشنگترین نوشته و صحبتی بود که بنده از ۳-۴ ماه پیش تا الان از شما دیدم و شنیدم واقعا وجود این واحه ها آدم را مجاب و یا تشویق به زندگی میکنه
    خیلی زیبا بود مرسی

    دور و بر سراب واحه نمیشه . میشه؟؟؟

  • ف گفت:

    چقدر شما جسورید من حتی نمی تونم اینجا بنویسمشون.

  • مرضیه گفت:

    من هم واحه دارم. وقتی میبینمش یا حتی یه مسیج کوتاه ازش به دستم میرسم انگار اون روز برام بهترین روز زندگیم شده. آرامش و نشاط کنار واحه حس خوشبختیو میده اما خوشبختیه من موقعی کامل میشه که من هم واحه اون بشم.

  • فاطمه ندا گفت:

    گاهی واحه ها لحظاتی محدودند که تا عمر داریم در ذهنمان می مانند. واحه های من افرادی هستند که شاید برخوردمان رسمی است اما لذتی سرشار در هر برخورد وجود دارد. شاید استادی که خیلی بیشتر از آنچه رسما درس داده از او آموختم و یا همسفری که یکبار کنارم بوده اما نکات فراموش نشدنی یاد گرفتم و به کار بستم. برخی لحظات و اتفاقات ساده که من می گویم نقاط عطف. یکی از نقاط عطف و واحه های فراموش نشدنی من چند دقیقه ای بود که بعد از کلاس مذاکره در بهار با شما صحبت کردم 🙂

  • بهروز گفت:

    من هم در مورد سام أديب بأنات موافقك مهندس جان-

  • دلا گفت:

    از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود/ زنهار از این بیابان، وین راه بی نهایت

  • نازنین گفت:

    سلام.این سام ادیب کیه؟چند سالشه؟چرا واحه ست؟چه خصوصیات بارزی داره؟بی جوابم نذارید لطفا.خیلی مشتاقم که بدونم.

  • نازنین گفت:

    لطفا جواب بدید.برام مهمه!

  • ریحانه گفت:

    معلم ادبیاتم خانم عباسی چنین واحه ایه ولی یه دوست دارم که پنج ساله با همیم ولی موقع امتحانات که میشه مدام گوشی دستشه که انگیزهدرس خوندنو از من بگیره و در عوض خودش حسابی میخونه نمیدونم باهاش چه کار کنم و احساس ناامیدی میکنم لطفا شما هم یه راهی جلو پام بگذارید؟ممنون…

  • یاس گفت:

    سلام استاد گرامی…
    عجب اتفاقی! این وقت شب که پاسی از نیمه شب گذشته دنبال واحه های زندگی بودم که به اینجا رسیدم بر حسب اتفاق دیدم چقدر آشنایید و چقدر خوشحالم این روزها به وبلاگهایی می رسم که نوشته هایشان به دلم می نشیند هنوز برنامه ماه عسل را به یاد دارم چه شور و هیجان مضاعفی را ایجاد کردید من واقعا در آن برنامه که حضور داشتید از آن همه شور و حال و موفقیت لذت بردم
    گهگاه واقعه ها و انسانهایی در مسیر زندگی پیش می آید که انسان را، به طور کامل عوض می کند و مانند یک اخگر آتش بر روح پر تلاطم آدمی همواره اثر می گذارد مانند یک همسایه همیشه میهمان اندیشه آدمی می شود… ای کاش آگاهانه بتوانیم واحه های زندگی مان را پیدا کنیم جناب شعبانعلی عزیز و بزرگوار شما هم از آن دست واحه های زندگی و آشنای غریبی هستید که همه چیز را می شود یاد گرفت … همیشه برقرار باشید…

  • وحیده گفت:

    واحه؟! کلمه ای که ۱۷-۱۸ سال پیش تو کتاب سهراب خوندم و اینقدر خوشم اومد که گفتم اسم دخترم رو میذارم واحه ! تازه خیلی هم با اسم خودم جور میشه ؟!
    برای من که خیلی با شهودم زندگی میکنم خیلی پیش میاد که آدمها برام تو نقش یه واحه ظاهر میشن .بعضی ها دائمی و بعضی ها گذری .”نسیم “برای من یه واحه است خیلی وقتها مدل تله پاتی ارتباط دارم باهاش ! یا خواهرم یا آبجی کوچیکه یا …یا مادرم که گاهی خیال آغوشش هم گرمم میکنه ولی گذشته از اینها که هستند و چه خوبه که هستند بعضی وقتها بعضی ادمها که برات پیام رسان یه نشانه باشند میتونه نقش یه واحه رو داشته باشه مثل دندانپزشکم یا مدیر اداره یا یکی از خانومهای تو پارک یا ….

  • نسیم گفت:

    من واحه شنیده بودم ولی تابحال به معنیش دقیق نشده بودم. به نظرم همون طور که خدا تو اون بیابون بی آب و علف وحشی اون واحه های زیبا و مفرح رو خلق کرده برای ما آدمها که توی شرایط سختی هستیم خدا انسانهای نازنینی رو سر راه زندگیمون قرار میده که برای دقایقی روحمون با اونا آروم بشه و ….
    دوست عزیزم وحیده منو به اینجا راهنمایی کرد. همون کسی که خیلی وقتها نیازی نیست که حرفی بزینم، با یه نگاه به من یا با یه نگاه من به اون همه چی رو متوجه میشیم …انگار که دلهامون به هم وصله. گاهی حتی از این هم فراتر میره و از راه دور هم متوجه میشیم که داریم به هم فکر میکنیم!! واحه های دیگری هم هست مادر نازنینم ،همسرم بهزاد، لیلا و بعضی از کسایی که حتی نمیتونم اسم ببرم ولی برام واحه های بینظیری هستن.
    خدایا به خاطر این واحه های بینظیری که توی بیابون زندگیم خلق کردی سپاسگزارم.

  • شهرزاد گفت:

    … و واحه این روزهای من … اینجا … همینجا … این خانه.

    • شهرزاد گفت:

      من خیلی خوشبختم که واحه های زیادی چه کوچیک تر، چه بزرگ تر در مسیر بیابان زندگیم دارم اما ۲ تا از این واحه ها خیلی خیلی برام عزیزن. یکیش مادرم که همیشه سرسبزترین و امن ترین پناه و واحه ی من هست و نمیتونم با هیچ عبارتی توصیفش کنم.
      و یکی دیگه ، یه دوست خوب، یه دوست به تمام معنی … واحه ای که همیشه و هر وقت بهش نیاز داشته باشم کافیه فقط صداش بزنم … وقتی از ته دل خوشحالم و دلم میخواد همون لحظه این خوشحالیمو باهاش به اشتراک بذارم، به حرفها و خنده هام و ذوق و شوقم با مهربونی گوش میده و با من خوشحال میشه .. وقتی ناراحتم و دلم گرفته و دلم میخواد همون لحظه باهاش درد و دل کنم، با صبوری و مهربونی به حرفهام، به گر یه هام گوش می کنه و کمک میکنه آروم بشم. وقتی نیاز به کمکی دارم چه مادی چه معنوی ، میدونم اولین کسی که میتونم روش حساب کنم اونه. وقتی توی راهی دچار یه عالمه علامت سوال شدم و نمیدونم چه کار باید بکنم، با راهنمایی های مهربون و قشنگ و ارزنده اش بهترین راه رو بهم پیشنهاد می کنه. و با اینکه این همه اذیتش می کنم! هروقت باهاش حرف می زنم بهم یادآوری می کنه که چقدر از حرف زدن با من لذت می بره … اون آدم دوست داشتنی ترین واحه ایه که من میتونم داشته باشم و بخاطرش از خداوند تشکر می کنم…

  • آوا گفت:

    وقتی برای اولین بار با هم مسیر کوتاهی رو پیاده اومدیم صبحش مادربزرگم رو به خاک سپرده بودیم ولی زمانیکه کنارش بودم اصلا یاد غمم نیفتادم.نمی خندیدم ولی بعد از مدتها از درون احساس شادی می کردم.سه سال از اون زمان گذشته و من خدا رو شکر میکنم که همچین کسی رو وارد زندگیم کرد البته گاهی بهونه می گیرم و اذیتش می کنم ولی با روح بزرگش منو می بخشه.

  • علیرضا گفت:

    روز نوشته های آقای شعبانعلی و تفکراتی گنگی که در ذهن خودم درباره ی برخی مسائل داشتم ونسخه کامل آنها را اینجا میخوانم…

  • mina90 گفت:

    بی طعارف یکی از واحه های زندگیم شمایید. آرامترین لحظاتم رو اینجا میگذرونم. روزنوشته هاتون رو واقعا دوست دارم.
    مجموعه برای فراموشیتون رو هم خوندم. میخواستم بعدا براتون نظرم رو بنویسم ولی الان قوه درک مختل یکی از کسانی که اشتباها باهاش دوست شدم این قدر اعصابم رو خورد کرد که برای فراموش کردنش اومدم اینجا و این مطلب رو دیدم. هرچند قبلا خونده بودمش ولی الان برام قابل فهم تر بود. خلاصه اینکه کنار واحه ها چقدر سمباده ها که اشتباها خودمون راهشون میدیم تو زندگیمون.
    در مورد مجموعه برای فراموشی هم اینکه یه مجموعه خیلی خاص بود. میشد گذر شش سال زندگی رو توش احساس کرد. پر از کتاب و اتفاق و فکر و تلخ و شیرین و … . خلاصه این که یکی ا ز قشنگترین هدیه های زندگیم بود. یه سری مطالب هم شروع شده بودن که ادامشون مونده بود. ولی مطلبی که بیشتر از همه جذبم کرد درباره فریب بود. که تا چهار رو منتشر کرده بودید. فکر میکنم یکی از بهترین مطالبی هست که با رک بودن تمام (صفتی که خیلی دوست دارم) شخصیت آدمها رو لو میده. به نظر من شاید اسمش فریب باشه ولی بیشتر کمک میکنه خودتو بشناسی. و تکلیفت با خودت روشن شه. نمیدونم بقیشون رو نوشتید یا نه ولی واقعا دوست دارم که اگه ادامه داشته اونا رو بخونم. تو روزنوشته ها سرچ کردم نتیجه ای نداد. روی خود لینک هم که کلیک کردم اونجا فیلتر بود:-(

  • مهسا گفت:

    واحه ی من وبلاگ شماست. از وقتی که برای فراموش کردن درد چشم شب هابه رادیو پناه می بردم.و در اخر اینجا رو پیدا کردم.

  • نسرین گفت:

    از همه چیز جالب تر در این مطلب برایم یادگرفتن کلمه واحه و oasis بود و اینکه قدر واحه های زندگیم را بدانم.

  • رعنا گفت:

    سلام چقدر برام خوندن مطالبتون جذابه.دیدگاه های بقیه دوستان هم جذاب ترش می کنه.از این که این همه همدل و هم فکر رو اینجا می بینم لذت می برم.کاش میشد از واحه بودن در حضور عزیزان نه فقط تو نت بلکه حضوری سرمست شد.کاش میشد برنامه ایی برای دور هم بودن دوستان چه در سفر و تور چه در جلسات ماهانه ترتیب بدید تا هم از احساس تنهایی مون کم کنیم و هم در کنار هم چگونه زیستن رو یاد بگیریم.مطمئنم که ازش استقبال میشه…

  • behnam گفت:

    سوالی که پیش میاد اینه که چگونه واحه شما و کسانی بشویم که خود اسطوره اند
    شاید اگر راز چگونه واحه شدن و ماندن آنها را بر ملا سازی راهنمایمان باشد

  • نرمین گفت:

    تنها واحه زندگی من اینجا و نوشته های زیبای شماست!
    عجب آرامشی دارد اینجا!

  • سیمین-الف گفت:

    سلام
    من فکر می کنم خوشبختی آدما به این نیست که چند تا واحه تو زندگیشون باشه، خوشبختی یه آدم می تونه تنها واحه زندگیش باشه تو همون زمان خاص.
    واحه ها، توی زندگی آدما متفاوتند و حتی زمان حضورشونم می تونه متفاوت باشه.
    مهم، بودن و داشتن واحه است توی زندگی و مهمتر از اون اینه که همزمانی که واحه زندگیت رو پیدا می کنی، تو هم واحه زندگیش باشی.
    واحه های زندگی تون سبز و رویاننده و پایدار باد.

    • آزاده م گفت:

      سلام
      من حرف تو رو قبول دارم سیمین جان. که در لحظه، میتونیم واحه داشته باشیم.
      امروز برای کار ادرای رفته بودم ساری.. باز طبق معلوم سهل انگاری کارمندی باعث شد که کارم انجام نشه و من باید یه روز دیگه این جاده کسل کننده رو تا ساری برم.
      در مسیر برگشت راننده ای شد واحه من! اینقدر خوب حرف میزد که اصلا متوجه گذر زمان نشدم و انگار خیلی زود به مقصد رسیدیم .. آخرش هم گفت دیدم چهره مسافرها خسته است خواستم یکم خستگی تون کمتر بشه.
      چقدر خوبه حواسمون به آدمهای اطرافمون باشه. به حالشون به زندگیشون.. و سعی کنیم ما هم براشون در لحظه واحه باشیم.

      • سیمین-الف گفت:

        سلام آزاده جونم
        حالا که برام نوشتی، دوست دارم همین جا از نرمین عزیز هم تشکر کنم که ما رو به این واحه خوش آب و هوا دعوت کرد تا کمی بنشینیمو از دغدغه های روزمرهء زندگیمون جدا بشیمو بیام اینجا و دلی خوش کنیم به داشتن این واحه تو زندگیمون.
        ممنونم نرمین جونم زندگیت پر باشه از واحه های دلپذیر.

        آزاده جونم، جمله آخر خودت رو دوباره بخون و ببین گوینده این جمله ها به چه چیز مهمی اشاره کرده ، ممنون.
        لطفا به کارمندات با همه سهل انگاری هاشون مهر بده و ازشون تشکر کن که تو رو به فکر فرو بردن تا به این نتیجه برسی. ما همگی به هم وصلیم و اگه کسی کاری رو خلاف چرخهء اصلیش انجام بده، همگی از اون امر تاثیر می پذیریم.
        منم امیدوارم حداقل ما همخونه ای ها که به این آگاهی ها می رسیم به واسطه محمدرضای عزیز، برای اطرافیانمون واحه باشیم تا لختی خوشی رو تو این دنیای پر هیایو حس کنن و بعد به بقیه مسیرشون ادامه بدن، تا اونا هم یادشون باشه که برای فرد دیگه ای واحه باشن.
        شاد و امیدوار باشی دوست خوب این خونه.

        • آزاده م گفت:

          سلام سیمین و شهرزاد عزیزم
          عزیزدلم سیمین اون شخص کارمند من نبود. و بار دومی بود که من رو با یه پرونده ناقص میفرستاد دارایی استان. ولی با این حال الان که جمله خودم در اون کامنت رو خوندم خجالت کشیدم. چشم. فردا میرم دارایی شهرستانمون و با حوصله کمکش میکنم که پرونده رو تکمیل کنه و یه لیست از تمامی فرمهای مورد نیاز این نوع پرونده براشون مینویسم تا برای مؤدی دیگه ای این اتفاق نیوفته.:)
          ممنونم دوست خوبم که راهنماییم کردی.:) دوست دارم و امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی.
          شهرزاد جان کلماتی که در کلامت همیشه استفاده میکنی برای من هم جالب و شگفت انگیزه:) من هم از شادی “متخصص” شاد شدم. دلت شاد و آروم.

      • شهرزاد گفت:

        سلام
        من هم حرف شما دو تا دوست خوبم رو خیلی قبول دارم… 🙂
        واقعا چقدر خوبه که آدم واحه داشته باشه و چقدر خوبه که بتونه واحه ای برای دیگری باشه و چقدر خوبه که مواقعی هم بتونه برای حتی کسانی هم که نمیشناسه، در این دنیای گاهاً سرد! لحظه ای واحه باشه …
        وقتی کامنتهاتون رو خوندم یاد یه خاطره ی کوچیکی هم افتادم که دوست داشتم با شما هم به اشتراک بذارم.
        چندوقت پیش ماشینم رو برده بودم برای تعویض روغنی. آقایی که درحال عوض کردن روغن ماشین بود، یه سوالی که تا حدی فنی(در مورد ماشین) بود رو از من پرسید. من بهش لبخند زدم و گفتم: ” من نمی دونم، شما متخصص هستین …” یکدفعه چشماش برق زد و انگار چیز عجیبی شنیده بود. بهم گفت:” تا حالا توی عمرم هیچ کس بهم نگفته بود، متخصص! … چند بار این کلمه رو با خودش تکرار کرد و دوباره گفت: “قشنگ ترین چیزی بود که توی این مدتها از زبون یه مشتری شنیدم و این حرفتون کلی بهم امید و انرژی داد و به خودم امیدوار شدم.” باز گفت:”رفتم خونه به زنم بگم دیگه با یه متخصص طرفیااا …”:) و از اینجا به بعد دیگه انگار بال درآورده بود … و قشنگ حس میکردم که با یه انرژی و علاقمندی بیشتری داره کارش رو انجام میده… واقعا خوشحال شدم….
        من از این تجربه ها زیاد داشتم، ولی باز هم به این موضوع ایمان آوردم که کلمات چقدر میتونن برای آدما شفابخش و الهام بخش باشن … و به عبارتی، واحه ای در لحظه! …

        • سیمین-الف گفت:

          سلام دوستان عزیزم
          سلام شهرزاد جونم
          راستی تو نیز، هم تو کارت یه متخصصی و هم توی خونهء خودت.
          چراغ خونت روشن و دلت پر نور باشه دوست من.

  • فریماه گفت:

    به اقتضای زمان و شرایط واحه های مختلفی سر راه ما قرار میگیره..واحه ی زندگی من در شرایط فعلی دلنوشته های وبلاگ شما و استاد خوبم دکتر علم بیگی هست..هر وقت نوشته های شما رو میخونم یا با استاد خوبم همکلام می شوم خیلی خیلی حالم خوب میشه و امید به زندگیم بیشتر میشه و…

  • شهلا صفائي گفت:

    واحه ي زندگي من شخصيه به اسم پرستو
    كه چهارسال استادم بود و سه سال از آن چهارسال ، بهترين دوستم .
    و هنوز هم بودن در كنارش ،ديدن نگاه مهربانش و شنيدن صحبت هايش
    به من زندگي دوباره مي دهد .
    واحه ي ديگري هم دارم كه در روزهاي بياباني زندگي ام كمتر مي بينمش
    ولي ميدانم كه هست
    از او شايد روزي در نوشته هايم نام ببرم .

  • مهدی بازیار گفت:

    منم بدون تردید خواهم گفت محمدرضا شعبانعلی

  • سپیده گفت:

    از بس توی خودم ریختم و به سراغ واحه هام نرفتم الان دیگه کار از واحه گذشته. کاش قبل از اینکه لبریز بشیم خودمونو به نزدیکترین واحه برسونیم.

  • سبا ش گفت:

    واحه ی زندگی من، اول استادم در دوره ی دکتری است، که شاید او را بهترین دوست دوران زندگیم بدانم..و دوم تو، محمدرضای شعبانعلی عزیز…

  • فاطمه گفت:

    سلام.
    هرچی چشمهامو میبندم و بهش فکر میکنم شخص خاصی توی ذهنم نمیاد. شاید یه حس مشابهی رو وقتی با بچه ها میگذرونم تجربه کنم.
    نمیدونم برای دیگری واحه بودم یا نه.

  • حسام گفت:

    يه رفيق دارم كه از دبستان با هم بوديم،دوران كارشناسي من رفتم آبادان و صادق موند مشهد،ميدونم به اندازه اي كه من جاي خاليشو حس مي كردم اونم خلأ منو حس كرده.حالا دو سالي ميشه برگشتم مشهد،تو اين دو سال چقدر به درد هم خورديم،جالبه،چون تيپ شخصيت تقريبا مشابهي داريم چقدر تو خودشناسي بهم كمك كرديم،ساعت ها نقد و بررسي حالات روحي و طرز تفكر و …
    حسين داداشم،اگه بخوام يه صفت ازش بگم،قطعا جوانمردي اون صفته.عجب تكيه گاه محكميه اين داداش.
    محمدرضا،به نظرم تو به خاطر عميق بودنت،همين كه با قدرت كلمه فكر آدما رو به پرواز در مياري،واسه خيليا واحه هستي.
    (اين فكر خيلي وقته تو سرم ميپيچه،توي راديو مذاكره قسمتي كه با آقاي سهيل رضايي(اميدوارم اسم ايشونو درست گفته باشم)حرف ميزدي ايشون گفت من از آدمايي كه بعد كلاسم يا سر كلاسم ازم تعريف ميكنن ميترسم،ازشون فاصله ميگيرم،دلايل خوبي هم آوردن،قبول.اما هميشه با خودم فكر كردم اگه يه روزي از نزديك ببينمت قطعا نيم كره ي چپ مغزم اون لحظه كار نخواهد كرد و سراپا احساس ميشم،تو نماد همه ي مفاهيم قشنگي هستي كه ازت ياد گرفتم،تو يه پنجره اي رو به درياي مفاهيم،دريا مقصده،تو هم همرنگ دريايي.اگه اون روز رسيد و ديدمت لطفا برخورد اولمو قضاوت نكن.

  • سوسن طالقانی گفت:

    ناخوداگاه بود…جذب شدن به سمت آدمی که میتونستم با بودنش برای حداقل چند لحظه تمام دردها و مشکلات و سختی و زشتی ها رو فراموش کنم.دنیا برای چند لحظه قشنگ تر میشد.ارزش جنگیدن پیدا میکرد.امید جوونه میزد.خلاصه ش اینه که آرامش به وجودم برمی گشت.مگه واحه چیزی غیراز اینه که زمان متوقف شه وقتی کلمات آرامش بخش و روشن اون روح من رو پر میکنه?
    این شد اولین و قشنگ ترین واحه و شاید عشق زندگی من
    اما امشب تازه فهمیدم … که محمدرضا شعبانعلی ، کسی که جز متمم و نوشته هاش اینجا ، چیزی ازش نمیدونم ، شده واحه ای تو زندگی من.هرزمان که دلم میگیره ، بیکار میشم ، خسته میشم و خلاصه هر زمان که نیاز به یه جا واسه استراحت دارم ، محمدرضا شعبانعلی هست که خستگیم رو ازبین میبره و روح و ذهنم رو آروم میکنه.شخصی که ندیدم و منو ندیده.شاید بشه به یه جور “بابا لنگ دراز” تعبیر کرد وجودتون رو.مرسی که هستین بابا لنگ دراز عزیزم 🙂

  • بهروز مطیع گفت:

    برای من تصور حرکت در مسیری بیابانی زیاد سخت نیست ، هم آب و هوایی که در آن بوده ام کویری بوده و هم حال و هوایی که در آن بوده ام
    یکی از واحه های من کامیار منتصر عزیز است ، که فهم و اندیشه را به کار و عمل گره زده . هر لحظه ای که با او بوده ام برایم آموختنی و خوشایند و ناب بوده

  • احسان میرزائی تشنیزی گفت:

    واحه ی زندگیه من یه دختریه که تا حالا ندیدمش. ولی اکثر کامنت ها و پاسخ هاشو خوندم و مثل شخصیه که من در رؤیا برای خودم تصورش میکردم! از زمان کودکی تا به واقعیت پیوست.
    البته میگن آدمها مثل حرفاشون نیستن. ولی مهم اینه که اون حس خوبه شکل میگیره و هیچ آدمی هم بی نقص نیست.
    واحه ی دیگه ای ندارم که با خوندن پیام هاش از دغدغه هام فاصله بگیرم.

  • علی طاعتی مرفه گفت:

    تنها واحه زندگی ام، محمد رضا شعبانعلی در روزنوشته ها و متمم

  • […] فقط چند پیام بدهند! حالم بهتر می‌شود. یاد مطلب “واحه‌ای در لحظه” از آقای معلم افتادم که می‌گوید: «واحه، نقطۀ سرسبزی […]

  • […] خُب راستش نمی‌دانم باید از کجا شروع کنم و چطوری مقدمه‌چینی کنم. برای همین می‌روم سر اصل مطلب. من همین یکی دو روز پیش یکی از دوستانم را از دست دادم. خیلی خیلی بی‌مقدمه. دقیقاً مثل همین پاراگراف. هنوز شوکه‌ام. حتی نمی‌دانم الان باید چه احساسی داشته باشم. رفیق نزدیکی نبود. شاید اصلا رفیق نبود. یک دوست بود که باهم سلام و علیک داشتیم و همین. نه هیچ‌وقت دلمان برای هم تنگ شد و نه هرگز خیابانی را باهم قدم زدیم. اینقدر غریبه بود که حتی بقیه دوستانم هم نمی‌شناختنش. یکی از این‌هایی که فقط من می‌شناختم و هرگز به فکرم نرسید که بد نیست با بقیه آشنایش کنم. به هرحال الان اینقدر گیجم که نمی‌توانم جز نوشتن کار دیگری کنم. فکر کردم حالا دیگر کار از کار گذشته. طوفان آمده و خانه‌ای را خراب کرده. باید قدر آن‌هایی را که هستند دانست. باید بیشتر برایشان وقت گذاشت. بیشتر دل به دلشان داد. بیشتر محبت کرد. بیشتر … . و البته باید گفت که چقدر عزیزند. یادم هست محمدرضا توی یکی از پست‌های وبلاگش درباره واحه نوشته بود. و گفته بود بعضی رفقا مثل واحه هستند. واحه‌ای در لحظه. […]

  • بهمن محمدی گفت:

    درود و خدا قوت
    آقا معلم تو خودت فراتر از یک واحه هستی نه برای لحظه ای بلکه برای تمام لحظات. و چه واحه هایی را به ما معرفی نکردی از دوستان بگیر تا کتابها و موضوعات که هر کدامشان یک دریا هستند.

  • بهمن محمدی گفت:

    درود و خدا قوت
    http://mbahman.ir/3524/%d9%88%d8%a7%d8%ad%d9%87-%d8%b4%d9%85%d8%a7-%da%a9%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%9f/
    هر کدام تجربه های مختلفی داشته ایم. در سفر زندگی سعی کنید در حد توان واحه خوب و جذابی برای دیگران باشید.

  • فرید آقاجانی گفت:

    امشب
    در این عصر جمعه زیبا و دوست داشتنی که در حال نگه داری از یه دونه پسرم فرحان که سه هفته پیش یک سالش شده و عمرش به اندازه ارادت من به روزنوشته هاست تو اتاقش هستم
    چند لحظه قبل، فولدری جدید و تازه روی صفحه دسکتاپ لپ تاپم باز کردم که اسمش رو برترین یادگارهای شعبانعلی گذاشتم.
    این فولدر از تاثیرگذارترین مطالب روز نوشته ها، به ترتیب از قدیمی ترین تا جدیدترین با سلیقه و احساس خودم پر خواهد شد.
    می دونم که برای چندمین بار با بعضی هاش اشک خواهم ریخت، با بعضی هاش خواهم خندید و بسیاری از اون ها رو نیز سر کلاس برای دانشجویانم تعریف خواهم کرد.

  • سحر گفت:

    یه قفسه توی کتابخونه دارم اسمشو گذاشتم “واحه”. چیزهایی توشه که بارها و بارها ارزش دیدن یا خواندن برام داره. هر بار هم بهشون سر می‌زنم انگار که یه جون اضافی برای بقیه‌ی زندگیم می‌گیرم. بجز بعضی از پست‌های عمیق این وبلاگ، یه تیکه از این پست شما هم توش هست که خیلی دوسش دارم:
    mrshabanali.com/برای-هیوا-نکاتی-در-مورد-استراتژی-چند-د/

    قید اینکه با دارایی قابل توجه از این دنیا بروم را زده‌ام.
    تامین مالی سال آینده‌ام را به سال آینده واگذار کرده‌ام. برای نشستن سر خیابان و واکس زدن کفش مردم هم آماده‌ام.
    اینکه کار حرفه‌ای کنم و ورشکست بشوم را به اینکه کار کمتر حرفه‌ای کنم و موفق بمانم ترجیح داده‌ام و می‌دهم.
    تحسین دیگران را رها کرده‌ام و رضایت و آرامش خودم را در اولویت قرار داده‌ام.
    اثر گذاشتن را نسبت به ارث گذاشتن در اولویت قرار داده‌ام.
    با خودم قرار گذاشته‌ام که برای هر هزار کلمه که می‌نویسم، حداقل سه هزار کلمه خوانده باشم.
    زندگی با مردگان در میان کتاب‌هایشان را به زندگی با زندگان در میان حرف‌هایشان ترجیح داده‌ام.

  • پاسخ دادن به کیا لغو پاسخ(مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    پاسخ دادن به کیا لغو پاسخ

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *