هنر متوقف شدن

بیش از یک سال است که به بهانه‌های مختلف و با کلمات مختلف، در مورد هنر متوقف شدن و دست برداشتن از تلاشهای بیهوده صحبت کرده‌ام. شاید آنچه اکثر شما به یاد دارید، همان جملاتی باشد که در قالب فایل دیرآموخته هم منتشر شد:

هنر متوقف شدن - فایل دیرآموخته - محمدرضا شعبانعلی

اما هر چه می‌گذرد و بیشتر فکر می‌کنم و بیشتر با دوستانم صحبت می‌کنم، می‌بینم که کمتر بحثی وجود دارد که به این اندازه، نیازمند دقت و توجه باشد. به همین دلیل تصمیم گرفتم با وجودی که قبلاً به شکل‌های متفاوت و بهانه‌های مختلف، در این زمینه نوشته‌ام، بخشی از آن حرفها را در اینجا گردآورده و به بیانی دیگر، تکرار کنم.

معمولاً در فرهنگ عامه، برخی توصیه‌ها و اصول و ارزش‌ها، به عنوان اصولی مطلق و خطاناپذیر، توصیه و ترویج و تحسین می‌شوند و صحت آنها چنان قطعی فرض می‌شود که کمتر کسی فرصت یا جرات نقد کردن آنها را پیدا می‌کند.

از جمله‌ی این ارزش‌ها، پشتکار است. تلاش دائمی و پیگیری دائمی یک هدف تا لحظه‌ای که به آن دست پیدا کنیم.

آیا دقت کرده‌اید که در روایت عاشقی دو نفر، با لحنی تحسین برانگیز توضیح می‌دهند که: اینها ده سال یکدیگر را می‌خواستند و آن قدر صبر کردند تا به هم رسیدند؟

آیا شما هم در بستگان خود، کسی را دارید که چند سال پشت کنکور کارشناسی یا ارشد یا تخصص مانده باشد و سپس در همان رشته‌ای که می‌خواسته پذیرفته شده باشد؟

آیا شما هم این جمله‌ی منسوب به ادیسون خستگی ناپذیر را شنیده‌اید که پس از هزار بار شکست در اختراع لامپ می‌گوید: من شکست نخوردم. فقط هزار راه مختلف پیدا کردم که به اختراع لامپ منتهی نمی‌شود!

آیا شما هم از کارآفرینان، داستان شکست‌های متعددشان و سرسختی‌هایشان را شنیده‌اید؟ اینها بارها و بارها ورشکستگی و بدهکاری را تجربه کرده‌اند، اما دست از هدف خویش برنداشته‌اند؟

آیا شما هم کسانی را می‌شناسید که سالهاست در یک رابطه‌ی نامطلوب و آزاردهنده گرفتار هستند، اما هنوز برای بهتر شدن آن تلاش می‌کنند و با افتخار می‌گویند: من امیدم را از دست نمی‌دهم؟

از این دست مثالها کم نیستند. ذهن اکثر ما، نسبت به این نوع پشتکار، سوگیری مثبت دارد. به عبارتی، اگر به صورت دقیق و علمی و با بررسی‌های همه جانبه، به این نوع مسائل فکر نکنیم، بسیاری از ما در نخستین قضاوت، داستان‌های بالا را مثبت ارزیابی کرده و تحسین می‌کنیم.

اما آیا تعقیب دائمی یک هدف و متوقف نشدن تا آخرین لحظه، همیشه یک انتخاب مناسب است؟ اگر نیست، مرز بین پشتکار به عنوان پیش‌نیاز انکارناپذیر رشد و موفقیت و پشتکار به عنوان یک حماقت کجاست؟ چه باید بکنیم تا در تشخیص مرز این دو، دچار اشتباه نشویم؟

هر چه با خودم فکر می‌کنم، تشخیص این مرز چندان ساده نیست و در واقع، شاید بتوان گفت که کیمیای رضایت و موفقیت، از آن کسانی است که این مرز را به خوبی تشخیص می‌دهند. کسانی که پشتکار ندارند و به زودی دست از تلاش می‌کشند، عموماً افراد کاهل و تنبلی هستند که به سرباری برای دیگران تبدیل می‌شوند و کسانی که بیش از حد، برای دستیابی به یک هدف، پافشاری می‌کنند و پشتکار به خرج می‌دهند، گاه به انسانهایی از خود بیگانه تبدیل می‌شوند که هویت خویش را در تحقق یک هدف مشخص، تعریف و جستجو می‌کنند.

تصمیم گرفتم برخی از نکاتی را که به باور من می‌تواند به تشخیص دقیق این مرز کمک کند، در اینجا بنویسم و از شما هم خواهش کنم که اگر توضیحات و معیارها و راهکارهای دیگری در ذهن دارید، به آن بیفزایید تا شاید زیر این عنوان، مجموعه‌ای از حرف‌ها و ایده‌ها و راهکارها به وجود بیاید که بتواند به همه‌ی ما، در به کارگیری هوشمندانه‌ی پشتکار کمک کند.

نخستین نکته‌ای که به ذهن من می‌رسد این است که بپذیریم که بعضی از هدف‌ها، تاریخ انقضا دارند. گاهی اوقات، چنان غرق در پیگیری اهداف خود می‌شویم که منقضی شدن آنها از نگاهمان پنهان می‌ماند. کم نیستند کسانی که چنان در جستجوی نوش‌دارو غرق می‌شوند که مرگ سهراب را هم نمی‌بینند و حتی انگیزه و دلیل اصلی جستجوی نوش‌دارو را هم فراموش می‌کنند.

فکر می‌کنم تاریخ انقضای یک هدف، مسئله‌ای شخصی باشد و کسی نتواند به سادگی آن را برای فرد دیگری تعیین کند. مثلاً من فکر می‌کنم بازی دانشگاه و ادامه تحصیل و سرگرمی‌های مرتبط با آن، در هر قالب و به هر شکلی، باید قبل از ۲۵ سالگی تمام شود و پس از آن، درس و مدرسه، یک هدف منقضی شده‌ است. چون آنها به خودی خود هدف نیستند و صرفاً‌ ابزاری برای زندگی هستند. شاید از نگاه شما این هدف در سن کمتر یا بیشتر، منقضی شود. اما به هر حال، تاریخ انقضایی وجود دارد که باید در موردش فکر کنیم (طبیعی است که من هم معتقد و عامل به این مسئله هستم که باید از گهواره تا گور دانش را جستجو کرد. اما به خوبی می‌دانم و می‌دانیم که جستجوی دانش و جستجوی مدرک، اگر دو مقوله‌ی متضاد نباشند، لااقل هم معنا نیستند).

دومین نکته‌ای که به ذهن من می‌رسد این است که بهتر است تاریخ انقضای اهداف را، در همان نخستین گام‌هایی که به سوی هدف برمی‌داریم مشخص کنیم. چون هر چه جلوتر می‌رویم، وابستگی احساسی ما به هدفمان بیشتر می‌شود و ممکن است نتوانیم به سادگی در مورد آن تصمیم بگیریم.

سومین نکته‌ای که به ذهن من می‌رسد این است که توان و پشتکار خود را صرف اهدافی کنیم که واقعاً اهداف خودمان هستند. اهداف پدر و مادر، اهداف همسایگان و اهداف جامعه، فقط وقتی می‌توانند ارزشمند باشند که با الگوی ارزشی و اولویت‌های شخصی ما همسو باشند. مطمئنم که سوء برداشت نمی‌شود اما باز دلم می‌خواهد تکرار کنم که احترام به والدین با اطاعت بی چون و چرا از والدین تفاوت دارد. بسیار می‌شناسم پزشکان و مهندسانی را که برای خشنودی والدین، درس خوانده‌اند و اکنون گرفتار بیهودگی و پوچی و افسردگی هستند و یا برای رضایت والدین خود تن به رابطه‌هایی داده‌اند که پس از مدتی میوه‌ی خیانت از نهال آنها روییده و همان والدینی که توصیه‌های خود را در لباس خیرخواهی بر تن فرزندان خویش می‌کردند، امروز در جستجوی راهکاری برای درمان ذهن و زندگی فرزندان خود، از این مطب به آن مطب و از این مشاور به آن مشاور و از این دادگاه به آن دادگاه، راه می‌روند و گریه می‌کنند و ضجه می‌زنند.

چهارمین نکته‌ای که به ذهن من می‌رسد این است که در ادامه دادن و تلاش برای دستیابی به اهداف، به راهی که طی شده نگاه نکنیم. بلکه به راهی که در پیش است توجه داشته باشیم. روبرت گانتر در کتاب تصمیم گیری خود توضیح می‌دهد که بسیاری از سوانح کوهنوردی، در مواردی روی می‌دهد که فرد کوهنورد، در تصمیم گیری بین ماندن و رفتن، به جای آنکه به آذوقه و مسیری که پیش روی خود دارد توجه کند، به مسیری که طی کرده است توجه می‌کند.

شاید من برای رسیدن به این قله، سه هزار کیلومتر راه طی کرده باشم. شاید از کوهپایه تا نقطه‌ای که در آن قرار دارم، ده شبانه روز راه آمده باشم و شاید تا قله تنها چند ساعت راه مانده باشد.

اما اینها، نمی‌توانند توجیهی برای ادامه دادن مسیر باشند. اگر می‌خواهم در مورد ادامه دادن مسیر تصمیم بگیرم، باید ببینم که تا قله چقدر مانده است و وقتی به قله می‌رسم، چقدر راه را باید بازگردم و آیا برای این رفتن و بازگشتن، منابع کافی (اعم از زمان و غذا و وسایل مختلف) در اختیار دارم یا خیر؟

اگر چه تجربه نشان می‌دهد که بسیاری از کوهنوردان، به دلیل مسیر طولانی که طی کرده‌اند و انرژی زیادی که صرف کرده‌اند، احساس می‌کنند تنها گزینه‌ی موجود، ادامه دادن مسیر است و پیکر بیجان خود را در مسیر رفت یا برگشت، برای رهروان بعدی به یادگار می‌گذارند.

پنجمین نکته‌ای که به ذهنم می‌رسد این است که ادامه دادن و پیگیری یک هدف از ترس قضاوت دیگران، واضح‌ترین شکل حماقت است. چرا که اگر به هدف برسیم، کسی در آنجا برای تشویق ما منتظر نخواهد بود و اگر به هدف نرسیم، علاوه بر رنج تحمل قضاوت دیگران، وقت و عمر و انرژی خود را نیز باخته‌ایم. موفقیت من و شما، در مورد عموم انسانها، قبل از تحسین، حسادت را برمی‌انگیزد و شکست مان، قبل از همکاری و همیاری، ترحم را برخواهد انگیخت. پس چه بهتر که برای اهدافی بجنگیم که هدف خودمان هستند و در مسیر هدفهایی ببازیم که خود انتخاب کرده‌ایم که در این صورت، هر چه پیش آید، خوشگوار و لذتبخش – یا لااقل قابل تحمل – خواهد بود.

ششمین نکته‌ای که به ذهنم می‌رسد این است که اکثر هدفها در زندگی، هدف نهایی نیستند. هدف نهایی در زندگی، چیزی از جنس احساس است. احساس رضایت. احساس شادی. احساس مفید بودن. احساس خدمتگزار بودن. احساس اثربخش بودن. احساس پیشرو بودن. احساس متمایز بودن. احساس انسان بودن. یا هر احساس دیگری که در جستجوی آن هستیم. بسیاری از هدف‌هایی که ما در زندگی دنبال می‌کنیم، صرفاً‌ ابزار هستند. شاید هر زمان که فکر می‌کنیم بیش از اندازه برای یک هدف تلاش کرده‌ایم و هنوز به نتیجه‌ی دلخواه دست پیدا نکرده‌ایم، زمان مناسبی باشد که به این سوال فکر کنیم: آیا هدف‌های دیگری وجود ندارند که بتوانند همان احساسی را که من در پی آن هستم، برای من ایجاد یا تامین کنند؟

هفتمین نکته‌ای که به ذهنم میرسد فراتر از آن است که در اینجا به آن بپردازم. فقط اشاره وار می‌نویسم تا در فرصت دیگری در موردش حرف بزنیم. گاهی اوقات ما چیزی را وجود دارد با چیزی که بوده مقایسه می‌کنیم و فراموش می‌کنیم که آن را با چیزی که می‌توانست باشد مقایسه کنیم. هیچکس نمی‌داند و نمی‌تواند بداند که آیا هزار بار تلاش ادیسون برای اختراع لامپ، کاری درست بوده یا کاری احمقانه. تنها خود ادیسون است که می‌داند انتخاب او درست بوده یا نه. شاید اگر ادیسون اختراع لامپ را رها می‌کرد و این هزار تلاش ناموفق را صرف کار دیگری می‌کرد، دنیای او و دنیای امروز ما، جای بهتری برای زندگی بود.

+593
  
فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال


95 نظر بر روی پست “هنر متوقف شدن

  • مهدي ز گفت:

    وقتی انتخاب هدف آگاهانه باشه و بر مبنای عزت نفس، تصمیم ها هم به سمتی میرن که متناسب حال و اوضاع باشه.

  • امیر گفت:

    اولین کامنت من

    محمد رضا نوشته هات دقیقا در وجود من چرخه تردید و یقین رو ایجاد میکنه

    یادمه تو کتاب تینا سیلینگ نوشته بود
    اگه بین دوراهی گیر کردی که بری یا بمونی به ندای قلبت گوش بده…..

  • زهرا ع گفت:

    گاهی متوجه میشیم که باید تلاش کردن رو کنار بزاریم ولی ترجیح میدیم دیگران ما رو متوقف کنن و خودمون جسارت و قدرت تحمل هزینه های این دست برداشتن از تلاش را نداریم.

  • زهرا گفت:

    خیلی موضوع خوبی من اینا تجربه کردم نظرم در این مورد اینه که زمانی که تو یه مسیری با موضوعاتی مثل ترس از بی پولی ترس از قضاوت شدن توسط دیگران از دست دادن اعتماد خانواده روبه رو میشی خود تا تو مسیر غلط نگه می داری ولی واقعا اون حس خوبه مهمتر از همه است ومحکم ترین دلیلی که میتونی متوقف بشی هیچکس مثل خود آدم نمی فهمه وقتی از سر کار برمیگردی خسته و داغون وبا نارضایتی چقدر سخته دیگران با دید خودشون میخوان کمک کنن که مثلا تو کارت یا هدفتا ادامه بدی ولی هر چقدر این نیرو ها قوی باشن اندازه حس رضایت سرخوشی درونی موثر نیستن .

  • مهسان قاسمی گفت:

    خوشحالم که تمام نکاتی رو که عرض کردین میدونستم ولی متاسفم که مورد آخر برام قابل درک نیست؛البته این رو قبول دارم که نباید الان رو با گذشته مقایسه کرد، اما اصولا وقتی میبینیم ایده آل های ما حقیقتهای روزمره و پیش پا افتاده افرادی هست که از قضا برای آنها خیلی هم ارزش نداره، سخت میشه که از اوضاع بهتری که فکر میکنیم لیاقتشو داریم بگذریم

  • وحید گفت:

    ما از این که بایستیم و لحظه ای درنگ کنیم ، می ترسیم . از اینکه به درستی راهی که در آنیم ،تردید کنیم ، وحشت داریم. می هراسیم ،از اینکه به سوی تردیدی خیز برداریم که نوک پیکانش تمام هویت کنونی ما را ممکن است نشانه رود. دویدن برایمان وحی منزل است و ایستادن کفر مطلق.درنگ کردن و خود را و پیرامون خود را برانداز کردن ، بیش از آن که مستلزم درایت باشد، شهامت میخواهد،جسارت میخواهد.

  • غضنفر گفت:

    سلام. ممنون از مطلبتون،

    بنظرم وقتی صحبت از هدف، مسیر و تصمیم گیری می‌کنیم، باید راجع به اون موضوع اطلاع (یا دانش)، تجربه و آینده‌نگری دقیقی داشته باشیم. طبیعی هستش که بدون لحاظ کردن این عوامل راه به بیراهه و هدف نتیجه‌ای جزء شکست نخواهد بود. وقتی می‌خونیم “من شکست نخوردم. فقط هزار راه مختلف پیدا کردم که به اختراع لامپ منتهی نمی‌شود!” بنظرم ادیسون میدونست قرار چی رو اختراع کنه، نتیجه رو می‌دونست، راهش رو پیدا نکرده بود، به همین خاطر هستش که می‌گه من شکست نخوردم.
    در کل اگه جوانب رو خوب بسنجیم و با آگاهی تصمیم بگیریم، اونوقت پشتکار یارمون میشه برای موفقیت 😉

  • سینا گفت:

    سلام محمدرضای نازنین
    جالب اینجاست که من چند ماهیه دارم به این موضوع فکر می کنم .
    همش با خودم می گم نقطه پایان یک شغل ، یک کارآفرینی کجاست ؟
    هر چیزی را که می خواستم بگم تو بهترش را گفتی .
    شاید در حرف بشه گفت خب ضرر داره میدی، ورشکسته که نه ما ورای اون رفتی اما بازم داری ادامه می دی .
    از دیدگاه بقیه حماقت کور کورانه و از دیدگاه نزدیکانی که من را می شناسن من به فکر ساختن و جنگیدنم .
    جنگیدن در راهی که ایمان دارم .
    اما محمدرضا گاهی در خلوت خودم می ترسم،
    می ترسم که نکند اشتباه باشد مسیرم ….

  • شیوا گفت:

    این دیرآموخته بهترین عبارتیه که همیشه از شما در خاطرم هست. بهترین درس. شاهکار. همه آنچه از شما آموخته ام ارزشمنده ولی واقعا هنوز روی دست این جمله چیزی نگفتید. این یه جمله رو تو اینستا گذاشتم، به دیوار زدم، اول دفترچه ام نوشتم و …. خیلی خوب میشه که به این بحث ادامه بدید

    نمی دونم این نکته تا چه حد در راستای بحث شماست اما خودم احساس می کنم خیلی وقت ها با هدفی شروع کرده ام و پشتکار به خرج داده ام ولی بعد از مدتی پشتکارم صرف حواشی هدف شده تا خود هدف و باعث شده تلاشم بیهوده باشه
    به عبارتی به جای پشتکار برای رسیدن به هدف، پشتکار برای اصلاح وسایل یا مسیر رسیدن به هدف به خرج داده ام که فایده ای برام نداشته.
    هر بار هم دلایل این انحراف از مسیر اصلی میتونه متفاوت باشه:
    – گاهی در اثر کمال طلبی یا احساس مسئولیت برای درست کردن چیزهایی که در مسیر هدفم دیدم، در عین اینکه می دونستم به تنهایی نمی تونم این چیزها رو درست کنم (تلاشم مثل تلاش برای سفت کردن یه پیچ شل در ریل راه آهن بوده در زمانی که می دونستم کلاً ریل انقدر انحراف داره که قطار حتما از ریل خارج میشه. خیلی وقت ها خودم هم مسافر اون قطار نمی شدم هیچ وقت). بعضی وقت ها پشیمون شدم کاملاً، بعضی وقت ها هم همون حسی که میگید (مفید بودن، انسان بودن یا …) باعث شده کاملاً پشیمون نباشم ولی در ادامه مسیر به وضوح سست شدم یا برای مدتی کاملا متوقف
    – گاهی در اثر ترس از مواجه شدن با هدف و سرگرم شدن به پشتکار داشتن (به عبارتی پشتکار برای درجا زدن چون از دویدن می ترسی). گاهی هم این باعث میشه دانسته سر خودم کلاه بذارم و از مسیری که هستم (جایی که دارم درجا میزنم) راضی باشم
    – و …
    خیلی وقت ها حس میکنم، میدونستم در رو گم کردم یا انقدر دوره که دستم بهش نمیرسه و به جای در، دارم به دیوار می کوبم، ولی نمی دونم چرا امید دارم در بشه

    یه وقت هایی هم فکر می کنم باید به هزینه و فایده ی هدفت نگاه کنی برای توقف. وقتی هزینه ی یک هدف از حد مشخصی گذشت، دیگه شاید عاقلانه نباشه پشتکار به خرج بدی چون فقط داری از خودت، از روابطت با عزیزانت، از دارایی ات و … برای چیزی خرج میکنی که هیچ فایده ای برات نداره. مگر اینکه در جایگاهی باشی (مثل یک مصلح اجتماعی) که با وجود زیاد بودن هزینه شخصی (و نه هزینه ای که پشتکارت به جامعه تحمیل می کنه) بخوای با پشتکار به کارت و برای رسیدن به هدفت پشتکار به خرج بدی
    حتی عبارت «انقضا برای هدف» رو که به کار بردید، من رو به این فکر برد که آیا هدفی در زندگی دنبال کرده ام که من رو برای بعضی افراد «دوست/همراه منقضی شده» کرده باشه؟ هنوز جوابی براش ندارم

    یه وقت هایی هم برای بعضی اهداف عجله داریم، در صورتی که پشتکار زیاد به خرج دادن سبب تسریع دستیابی به اون نمیشه و زمانی میبره که اون هدف رو بتونی به دست بیاری. مثل وقتی که انتظار داشته باشم با پشتکار به خرج دادن من، یه میوه ای زودتر از موعدش آماده ی چیدن بشه. در چنین مواردی پشتکار بیش از اندازه خرج دادن من برای رسیدگی به درخت، اگر باعث خراب شدنش نشه، باعث زودتر رسیدن میوه نمیشه. به عبارتی، باید یاد گرفت که مرز نتایج حاصل از پشتکار به خرج دادن کجاست و از کجا به بعد، باید صبوری برای به نتیجه رسیدن پشتکارهای قبلی رو یاد بگیری

  • roya.hsn گفت:

    بحث قابل توجهی‌ِ و از دیدگاه‌های مختلفی قابل بررسی. مرسی که مطرح کردی محمدرضا.
    گاهی هدفی در ذهن ماست. جلوترکه میریم، سرنخ‌هایی به دست میاد و اغلب تلنگرهایی که در صورت وجود هوشمندی و نه حماقت نادیده گرفتن، توقف عاقلانه به نظر می‌رسه.
    فرد کوهنورد، با تخمین میزان مسافت باقیمانده تا قله و بررسی امکانات موجود – به کارگیری هوشمندی- گرفتن تصمیم ادامه مسیر یا توقف حرکت، قابل ارزیابیه. این درست، اما مساله اینجاست که گاهی- و نه همیشه- هدف ما از جنسیه که حصول نهایی اساسا در تیررس نگاه ما قرار نمی‌گیره. مواقعی که فقط میشه پیش رفت و دید. البته صحبت من، صحبت از امکان محال بودن هدف نیست. صحبت از مواقعی‌ست که ماییم و ابهام و سردرگمیِ قرار بر سر دوراهی… حس گنگِ ناآگاهی از فردا و فرداها… هوشمندی در عین محدودیت. آگاهی بر محدودیت انسان در حصار زمان…
    طبیعتا هیچیک از ما نمی‌تونه ادعا کنه که از فردای خودش خبر داره. اینکه «پیگیری»، پیگیری و باز هم پیگیری، بالاخره ما رو می‌رسونه به سر منزل مقصود یا یه جایی شاید دیر، خیلی دیر، اون ته ته مجبور میشیم به توقف، یک معمای رازآلود،ِ حداقل از نظر من. شاید – در مورد برخی اهداف – انتظار تشخیص « لحظه پایان پشتکار» از یک بشر عادیِ بی بهره از نیروهای ماورایی، انتظار نامعقولی‌ باشه.
    و اما در مورد خودم – که شاید موضوع از این زاویه هم قابل بررسی‌ست – اون نقطه که پیگیری بیشتر، غرورم رو لگدمال و احساساتم رو جریحه‌دار کنه، نقطه پایان و لحظه صدور فرمان توقفه.
    « به هدف رسیده‌ی تحقیر شده» از نظر من یک بازنده‌ست.
    رسیدن به چه قیمت؟

  • بهنام گفت:

    سلام محمدرضا
    من فکر میکنم بعضی هدف ها هسن ارزش صبر کردن و پشتکارو دارن حتی اگه کمی هم از تاریخ انقضا اون گذشته باشه البته این هدف ها باید حس خوب به ادم بده و جوری باشن که تلاش کردن برای به مقصد رسیدن زجر اور نباشه

  • رها گفت:

    من یه کوهنوردم و تو کوه ، چندین بار اتفاق افتاده که مسیر کمی تا قله مونده ولی به علت شرایط جو یا شرایط خودم برگشتم و قله نرفتم! زمانش رو هم خوب میتونستم تعیین کنم و پشیمون هم نشدم……
    ولی تو زندگیم قادر به تشخیص این مرز نیستم و خیلی سخته تشخیصش….
    همین الانش برای ادامه تحصیل دقیقا تو ۲۵ سالگی موندم که چه کار کنم، تحصیل برای گرفتن دکترا نیست تحصیل برای شروع یه رشته ی جدید هست که دوسش دارم و به جز دانشگاه راه دیگه ای برای آموختنش نیست!

  • سعید گفت:

    بسیار ظریف بود، مرسی
    یادم هست یکبار پای منبر (صوتی) یکی از علمای اخلاق مطرح کشور بودم، نکته زیبایی فرمودن که به نظر می رسه به این بحث مرتبط باشه. ایشون می گفتند همه ما غالبا اصول رو می دونیم و می تونیم خیلی خوب توضیح هم بدیم ولی نکته اینه که در تشخیص دچار خطا میشیم.
    مثلا تفاوت عجب و شکر بعد از انجام کار نیک. همه می دونن که از نظر تئوری هر کدوم چه معنایی دارن، اولی حالت خودبرتربینی است که پس از انجام عمل نیک به فرد دست می دهد ولی دومی شکرگزاری بنده نسبت به خدا به واسطه توفیق یافتن جهت انجام کار خوبه. می گفت حالا فرض کنید که شما نماز شب بخونید و بعدش یه حس خوشحالی بهتون دست بده، در این صورت با وجود اینکه اصول رو می دونیم در تشخیص دچار خطا میشیم و نمی دونیم که در کدوم حالت هستیم.
    معیاری که ایشون می گفتن شاید بیشتر به درد همون مباحث اخلاقی بخوره. می گفتند که باید ببینید که مثلا در این حالت آیا ترس از خودبرتربینی دارید؟ اگر یک خوفی از ارتکاب عجب همراه با اون خوشحالی در کنار هم داشتید، نشون میده که اون خوشحالی جنبه شکر داشته.
    ببخشید طولانی شد و شاید بی ربط 🙂
    سعید

  • جواد گفت:

    با سلام
    محمدرضا مثل همیشه بحث جالبی رو مطرح کردی. من فکر میکنم یکی از مواردی که میتونه به ما کمک کنه تا مرز توقف و ادامه رو در راه رسیدن به یک هدف تشخیص بدیم ، میزان هزینه ای هست که انتخاب هرکدومشون برای ما داره حالا هر کسی براساس نوع هدفی که داره جنس هزینه اش هم متفاوته . یکی از جنس عشق ، علاقه و اشتیاقه یکی از جنس پول و مال و یکی هم از جنس ارزش.

  • شاهین سلیمانی گفت:

    اگر کلمات و نوشته هات را قالب یک دیگری نفهمیده باشم و مفهومش را فهمیده باشم ، می تونم تداعی که برام اومد را اینطور ابراز کنم که…

    مهم درست تلاش کردن است …
    اما درست تلاش کردن یعنی چی ؟ …فکر کنم یعنی اینکه بتونیم راه درست مخصوص به خودمون و منحصر به فردمون را پیدا کنیم ، در واقع نقشه ی راهی آبجکتیو را به حالتی سوبجکتیو بدل کنیم ..که در این صورت احتمالا دوستانی که با تمام حماقت دارن دیوار را فشار می دن ، میان سراغت و سعی می کنن نصیحتت کنن…اگر مهربون باشن ، حداکثر با نصیحت هاشون به مرزهای روانیت ورود می کنن و اگر خیلی خودشون به خودشون در حال خندیدن باشن ، احتمالا تو را هم مسخره خواهند کرد!…
    سالها پیش که نمی توانستم ، گه گاه افسرده می شدم ، این روزها هم میشم ، اما شاید حداقل دیگه اونقدر بیس شناختی نداره و احتمالا بیشتر جبری بیولوژیک داشته باشه ( به خاطر دو قطبی نوع دوم )
    اما فکر کنم ، من بعد از جناب بهاالدین خرمشاهی ( چه قیاسی ! به این میگن فرافکنی ایگو ایده آل به سوژه ی بیرون و احتمالا خودشیفتگی :))) ) کسی بودم که تو یادداشتم تو روزنامه ی آرمان در مورد افسردگی صحبت کردم و آخر یادداشتم گفتم ، خودم هم اختلال خلق دو قطبی دارم …بابام گفت : چرا این نوشتی پسرم ؟
    به بابا گفتم : چیزی را از سریال Game of Thrones آموختم ،
    از نقاط صعفت زرهی بساز و بر تن کن …
    حالا همین دو قطبی + دنیای آرتیست بودنم + عشقم به روانکاوی و یونگ میشه برام کلید درها…
    این ها دقیقا همان چیزهایی بودند که گاهی اوقات در زندگیم به خاطر بی پولی ها و دردهای زیادی کشیدم و خیلی از کافی شاپ ها را نتوانستم بروم تا خوش باشم ! …اما تحمل و ماندنِ در راه و راه به راه آموختن …برام شد خیلی چیزها …
    فکر کنم تلاشِ من این بود که می تونستم دائما خیلی راه ها را بیخیال شم ، برم چیزهای جدید یاد بگیرم و باز مثل یک احمق تلاش کنم و باز بخورم زمین و بازم منتظرم که با خیلی از کارهام اتفاقی نیفته …
    اما سوال ؟
    آیا مثلا یک مجسمه ساز ، اثر هنریش را خلق میک نه که بتونه بفروشدش ؟ …فکر نکنم …
    به نظرم اگر ما در راه ها و قعالیت هایی قدم بذاریم که خودش برامون جذاب باشه ، اون موقع هدفهای مالی و کف زدن های دیگران ( مثلا در هنر ) میشن یک حاشیه …
    شاید بگید خیلی ایده آل دارم فکر می کنم ….دقیقا ! چون من یک هنرمند هستم …هنرمندان باید اون قدر گاهی گستاخ و کله شق باشن با بتونن تو راهشون بمونن …

    شاهین سلیمانی – پژوهشگر حوزه های روانکاوی با نگاه هنر .

  • فربد گفت:

    سلام
    در این زمینه ای که صحبت کردید من چند ساله به یک نتیجه ای رسیدم: درست یا غلط بودن خیلی از کارها از دید دیگران، فقط به نتیجه ای که به دست میاد بستگی داره. اگه همه اطرافیان یه نفر با کاری مخالف باشن و اون شخص اصرار به انجام کار داشته باشه دو حالت وجود داره: ۱) فرد در کارش موفق میشه: در این صورت همون افراد تحسینش میکنن و میگن ببینید، اینقدر به کارش ایمان داشت که با اینکه همه میگفتن این کار رو نکن، اما اینقدر ادامه داد که موفق شد ۲) فرد در کار شکست میخوره: میگن این آدم چقدر لجباز و حرف گوش نکن بود. این همه آدم با تجربه بهش گفتن این کار رو نکن، ولی بازم کار خودش رو کرد تا به اینجا رسید.

  • سمانه عبدلی گفت:

    وقتی جهت درست نیست، تندتر رفتن، ما را به مقصد نمیرساند.

    گاهی باید ایستاد. اطراف را نگاه کرد.

    جهت ها را شناخت و دوباره شتافت.

    در زندگی گاهی، باید توقف کرد: توقف اضطراری

    http://www.shabanali.com/ms/?p=992

    حدود دوسال پیش بود که محمدرضا سمینار توقف اضطراری رو برگزار کرد
    فایل صوتی توقف اضطراری رو پیشهاد میکنم یک بار دیگه با هم بشنویم

    http://radio.shabanali.com/invitation.mp3

    • ماريتا گفت:

      مرسی سمانه جان برای معرفی این فایل، من واقغا بهش نیاز داشتم. شما اطلاع دارید که از این همایش فایل تصویری هم موجود هست؟

  • اکبر گفت:

    سلام به همه ی دوستان و محمدرضای عزیز

    محمدرضا بحث خوبی در مورد تصمیم ، هدف و طی طریق مطرح کرده ای . همانطور که خودت هم گفتی ، این مبحث واقعا لازمه چون بیشتر افرادی که امروز افراد را به تلاش تشویق میکنند ، تنها چیزی که به آن ها نشان می دهند ، هدف است.و چیز بیشتری که بهش تاکید میکنند ، تصویر ایده آل و طلایی رسیدن به هدفی است که حتی قدمی هم برایش خرج نشده است.
    مواردی که اشاره کردی به درستی مراحل تصمیم تا هدف را شفاف سازی میکند.
    چیزی که به ذهنم میرسد و این روز ها حداقل برای خودم مهم می دانم، این است که گاهی اوقات هدفی را انتخاب میکنیم و برای رسیدن به آن موارد لازم و نیاز ها را بر اساس ذهن خودمان تامین میکنیم و قدم در راه می گذاریم . ولی باید جاهایی به قول تو دست از تلاش کشید . به این معنی که موقعیت را چک کنیم . یک مثال میزنم : فرض کن که به عنوان یک دانشجوی غیر حرفه ای کامپیوتر میخواهی یک پروژه متوسط را برنامه نویسی کنی .برای این کار یک سری آموزش ها را انتخاب میکنی که تو را به هدفت برساند. زمانی که وقت آن می رسد که به عنوان مرحله دیگری از این راه شروع به برنامه نویسی کنی میبینی که آموزش هایت به درد نمی خورند . و تو باید قبل تر می فمیدی و راه بهتر انتخاب می کردی.

  • پیمان گفت:

    سلام به محمدرضا شعبانعلی، معلم عزیزم

    این بحث متوقف شدن، موضوع خیلی جالبیه. من این روزها مشغول خوندن کتابی به نام “فلسفه‌ای برای زندگی” هستم که فلسفه‌ی خاصی به نام فلسفه‌ی رواقی رو برای زندگی پیشنهاد می‌ده. بحث خیلی مفصلی داره فقط یک نکته مرتبط با این بحث داشت که فکر کنم خوبه مطرح کنم.

    در این کتاب نوشته که رواقیون پیشنهاد می‌کنند برای رسیدن به آرامش، بهتره که اهداف درونی برای خودمون بسازیم و اهداف بیرونی رو به اهداف درونی تبدیل کنیم تا از استرس و ناراحتی نرسیدن به هدف بیرونی خلاص بشیم. مثلا یک مسابقه ورزشی مثل تنیس رو مثال زده و گفته به جای اینکه هدف رو بگذاریم بردن در مسابقه، بهتره یک هدف درونی برای خودمون تعریف کنیم. مثلا اینکه در مسابقه حداکثر توانمون رو مصرف کنیم که بهترین بازی رو ارائه بدیم. اینطوری اگر به قولمون پایبند باشیم حتی اگر ببازیم هم ناراحت نمی‌شیم چون به هدف درونی سازی شده‌مون رسیدیم.

    در مثال کوهنوردی که مطرح کردید هم همین‌طوره. اگر کوهنورد هدفش رو به جای رسیدن به قله، یک هدف درونی از جنس کیفیت عملکردش یا حداکثر توانش معقولش قرار بده، اون‌وقت اگر ببینه میزان آذوقه‌اش کمه و به قله نمی‌رسه یا شرایط برای صعود خطرناکه، میگه که من بهترین کاری که می‌تونستم رو انجام دادم و احساس شکست نخواهد کرد و بهتر می‌تونه با منطقش تصمیم به بازگشت بگیره.

    امیدوارم همه ما علاوه بر انتخاب اهداف بیرونی که یه جوری انگیزه دهنده هستند، اهداف درونی هم داشته باشیم تا در زندگی آرامش بیشتری داشته باشیم و پشتکارمون به حد احمقانه نرسه. برای کسی که اهدافش رو درونی سازی کرده باشه هدف از درس خواندن گرفتن مدرک نیست بلکه یادگیری یک تخصص یا کنجکاوی برای شناخت بیشتر دنیاست. برای کسی که اهدافش رو درونی کرده هدف نهایی از رابطه‌اش با یک فرد دیگر ازدواج یا بچه دار شدن یا خشنودی پدر و مادر و … نیست، هدف اینه که احساس خوبی از رابطه‌اش داشته باشه و بتونه لذت ببره و به آرامش برسه.

    شاد و سلامت باشید

  • علیرضا داداشی گفت:

    سلام.
    از امروز تا وقتی که به قولت عمل کنی و درباره ی نکته ی هفتم بنویسی، مرتباً به آن نکته فکر خواهم کرد.
    فارغ از اینکه چه خواهی نوشت – و من حتماً آن را با جانم خواهم خواند- اندیشیدن به دغدغه ی جدیدی که طرح کردی، برای من می تواند یافته های مهمی داشته باشد.
    آموخته ام که معلم خوب معلمی است که در پایان بحث، به جای پاسخ های تازه و دست کم در کنار پاسخ های تازه، پرسش هایی برای اندیشیدن طرح کند.
    ممنون.

  • رضا سبحاني گفت:

    سلام
    ممنونم از مطلب بسیار خوب و کاربردی ات..گاهی تو زندگی لحظاتی پیش میاد که بین ماندن و رفتن، ابهام را تجربه می کنیم. شاید این مطلب کمک کنه که راحت تر تصمیم بگیریم.
    بازم متشکرم ازت محمدرضا

  • محمد حسین هاشی گفت:

    من با رشته ی MBA در وب سایت شما اشنا شدم و تحت یک تاثیر کوتاه مدت قرار گرفتم و قصد داشتم تا در این رشته تحصیل کنم صرف اینکه تنها جذابیت ها را دیده بودم و بدون توجه به اینکه ایا من همچین توانایی را دارم که بخواهم در این رشته تحصیل کنم و سودی برایم خواهد داشت یا نه … و اینکه الان خیلی خوش حال از اینکه دیدم گسترده تر شده و متناسب با نیازم دنبال دانش می روم و نه انکه برای افزایش خطوط رزومه ام.
    نمی دانم تفسیر درستی از این جملات نامه ۳۱ نهج البلاغه که وصیت حضرت امیر به امام حسن هست دارم یا نه …
    اینکه می گوید (بدان!علمی که سودمند نباشد,فایده ای نخواهد داشت و دانشی که سزاوار یادگیری نیست سودی ندارد) اینکه گاه ما بدون تشخیص اینکه علمی برای ما سود مند است ان را کسب می کنم بدون انکه بدانیم تلاش ما سودند است تلاش می کنیم مثل این جمله بود که در دیر اموخته ها به آن اشاره شد (هر چه دیوار را بکوبیم در نخواهد شد) یا اینکه انیشتین جور دیگر می گویید (همه نابغه هستند ولی اگر شما استعداد یک ماهی را با بالا رفتن از یک در خت بسنجید او در تمام عمر با این فکر زندگی می کند که یک احمق است ) معنانی تغریبا یکسانی دارند.در جایی دیگر به امام حسن می گویند (آن کس که مرکبش شب و روز آماده است همواره در حرکت خواهد بود هرچند خود را ساکن پندارد و همواره راه می پیماید هرچند در جای خود ایستاده و راحت باشد) اینکه مرکب خود را اماده کنیم اینکه بار خود را با انچه نیاز داریم پر کنیم هرچند که دیگران فکر کنند این کار باعث پیشرفت ما نمی شود و ان کسانی انقدر غرق در هدف می شند دقیقا مصداق حرف حضرت است که می گویند(در بی راهه سرگردان و در نعمت ها غرق شده اند که نعمت ها را پروردگار خود قرار داده اند هم دنیا انها را به بازی گرفته و هم انها با دنیا با بازی پرداخته و آخرت را فراموش کرده اند) جملات من را تصحیح کنید اگر اشتباه می گویم در واقع دنیا پرستان مثل انسان هایی هستند که پیوسته در تلاش برای نعمات دنیای هستند و درواقع پشتکاری به عنوان حماقت دارند چون لذت انچه که در این مسیر کسب می کنند انها را از لذت واقعی دور می کند.دقیقا مثل همان کوهنوردان که رسیدن به قله انها را به بازی گرفته بود
    و در جای دیگر می فرمایند (به یقیین بدان که تو به همه ی ارزوهایت نخواهی رسید … و در به دست اوردن دنیا ارام باش…زیرا چه بسا تلاش بی اندازه برای دنیا به تاراج رفتن اموال کشانده شده و هر تلاش گری به روزی دلخواه نخواهد رسید و هر مدارا کننده ای محروم نخواهد شد)
    جدا از این همه مهر تایید برگفته هاتان گله می کنم از اینکه تیتر این نوشته (هنر متوقف شدن) همه چیز را نمایش نمی دهد
    به نظر من هنر متوقف شد با هنر شروع کردن همراه هست اینکه با هر توقفی شروع باید باشد و اگر دیدم به نتیجه نمی رسم و تلاشم را متوقف کنم باید بدانم که یک جای کار اشکال دارد و شروع به تغییر انچه که در بیرون یا درون مانع نتیجه دادن تلاشم می شود بکنم.

    • نسترن گفت:

      سلام محمد حسین
      چقدر دوست داشتم استنادهات رو هر چند که بعضی جاها متوجه مفهوم اصلی جمله نشدم (مثل: به یقیین بدان که تو به همه ی ارزوهایت نخواهی رسید … و در به دست اوردن دنیا ارام باش…زیرا چه بسا تلاش بی اندازه برای دنیا به تاراج رفتن اموال کشانده شده و هر تلاش گری به روزی دلخواه نخواهد رسید و هر مدارا کننده ای محروم نخواهد شد)

  • ali گفت:

    سلام محمد رضا جان
    به نظر من هنر متوقف شدن در هر کاری نیازمند آگاهی از توانای های خودمونه و فرصت های اطرافمون.
    خیلی سخته که کسی بتونه تاریخ انقضاء بعضی هدف هاش رو پیش بینی کنه،شاید تو دنبال کردن ناآگاهانه همون مسیر حس خوبی بهش دست میده که همون هدف نهایی.

  • k1f گفت:

    فکرکنم همونطور که اشاره فرمودید, دو مثال بارز این بحث برای جوانان, تحصیل و روابط عاطفی هستش. بنظرم شاید همین مطلب شما بدون حتی هیچ ادامه ای , تلنگر خوبی برای ما باشه . بازم سپاس بی پایان خدمت استاد عزیزم

  • نیلوفر گفت:

    من فکر میکنم فاصله فهمیدن و تصمیم به قطع تلاش برای به دست آوردن بعضی از اهداف توی زندگی نیازمند یک چیزی از جنس قاطعیت باشه که میوه درد و تحقیرهایی در گذشته و شاید ملال از راه طی شده و اون جمله معروف ” که چی باشه؟” باشند. رسیدن به اون قاطعیت برای بعضی ها توی سن ۱۸ سالگی ممکنه رخ بده و برای بعضی دیگه توی ۵۰ سالگی، اما راه های رسیدن به اون نقطه طلایی به تعداد آدمهای روی کره زمین شاید متفاوت باشه!
    خیلی خوشحالم که بعد از ” حماقتی” که برای فوق خوندن مرتکب شدم تصمیم گرفتم زهر تحقیر! دکتر نشدن! رو به جون بخرم و همونجایی که بودم مدرک رو به دوست دارانش بسپارم و از اون راهی که حداقل برای من بی خاصیت بود بیام بیرون!

  • منصور سجاد گفت:

    ترس هم از عوامل عدم توقف است.مثل موشی که روی rat wheel از ترس ایستادن و افتادن انقدر میدود تا قلبش بایستد

  • سجاد سلیمانی گفت:

    آفرین، مثل همه دوستان دیگر من هم تایید میکنم.
    اما محمدرضا، خلا ما دقیقا در «فهم ِ زمان ِ توقف» است یا «کَنـدَنِ برچسب ِ خیلی باپشتکار» و رهایی از دوانه وار بودن!
    .
    من به شخصه آدم بسیار با پشتکاری برای اهدافم شناخته می شوم. بسیار پیگیر. هرچند نتایج دلخواهم را نگرفته ام، اما این گونه ام.
    فقط سه بار به درستی متوقف شده ام :
    یکبار در استعفا از شغل و رهایی از آن کار ، البته حاصل گفتگوهایم با افراد جسور دیگر بود. اگر نبودند احتمالا نمی توانستم
    بار دوم در کنار گذاشتن یک تیم و پروژه تحقیقاتی و دوستانی خوب ؛ آنهم حاصل زیاده های خواهی ها آشکارشان بود، اگر پنهان کاری می کردند یا سیاست ورزی، شاید هنوز حضور داشتم
    و بار سوم، در کنار گذاشتن یک دوست در شروع یک کار مشترک پس از ۱۴ ماه کار فشرده، که البته آنهم حاصل تلنگر یک دوست ِ عزیز بود و خستگی های خودم.
    .
    من احساس میکنم، شما بر طبل ِ هشیاری «هنر توقف» به خوبی کوبیده اید، و فقط یک درس تکمیلی دیگر نیاز دارم:
    «زمان این هنرورزی».
    و اگر قرار است «تشخیص زمان ِ درست» بر عهـده ما باشد، مثل کوهنوردی تنها در نزدیکی قله که خود باید تشخیص بدهد برگردد یا نه،
    باید بگویم که هنوز نیازمند آموزشیم تا یه وقت، به جای هنرورزی برای توقف، دستآوردهایمان و فرصتهایمان را لگدمال نکنیم.

  • آرام گفت:

    خیلی ممنون، چه خوب که این مطلب رو نوشتید.
    اگر هدف نهایی همین ابزارها بودند تعداد و سرعت باخت بالا میرفت و هرروزه باختهای متعدد و بر دوش می کشیدیم. اما اینطور نیست و واقعا بردن کاری آسون و توام با آرامشه…

  • رویا گفت:

    بسیاری از ما همه چیز را در چارچوب زمان قرار می دهیم و می بینیم. فکر می کنیم نظم و آرامش را باید کم کم ساخت و هر روز مقداری بر آن افزود. حال آنکه نظم و آرامش درونی مستلزم زمان نیست. بنابراین یکی از مهم ترین کارهای ما متوقف کردن {زمان ذهنی} و نتیجتا خارج کردن اندیشۀ {تدریج} از دید خویش در رابطه با موضوع بسیار مهم است. باید این حقیقت را عمیقا درک کنیم که برای تحقق آرامش، فردایی وجود ندارد. شما {هم اکنون} باید در نظم، آرامش و هماهنگی درونی باشید، نه در لحظۀ دیگری.
    کریشنا مورتی
    از همه معذرت که سه تا کامنت گذاشتم.اما فک میکنم این صحبتای کریشنا مورتی خیلی در تشخیص دقیق این مرز کمک کننده اس

  • رویا گفت:

    هوشیارانه زندگی کردن مانند زندگی کردن با یک مار سمی در یک اتاق است. شما هر حرکت مار را زیر نظر می گیرید و نسبت به هر صدایی از مار حساس هستید . خواب به چشمان شما نمی آید زیرا لحظه ای غفلت ممکن است باعث شود مار شما را به هلاکت برساند بنابراین چشم از مار بر نمی دارید. خطر یه ذهن شرطی شده و ناآگاه کمتر از یک مار سمی نیست ذهنی که بر اساس عادات، شرطی شدن ها،سنت ها و تجارب گذشته عمل میکند .

  • رویا گفت:

    کریشنا مورتی میگه:ما در دوران کودکی برای « بدست آوردن» و « نائل شدن» تربیت شده ایم – سلولهای مغز هم طالب و آفریننده این الگوی « بدست آوردن» به منظور کسب امنیت فیزیکی هستند- اما امنیت روانی در حیطه ی « بدست آوردن» یا « داشتن» نیست.

  • فواد انصاری گفت:

    شخصا ترجیح میدم راهم رو عوض کنم نه هدفم رو یعنی اگر پول و آرامش میخواهم ترجیح میدم رابطه ناموفق یا شغلم رو عوض کنم و از هدفهای اصلیم که پول و آرامش هستند دست نکشم .

  • رضا هاشمی گفت:

    شعبانعلی عزیز
    در باب مقدمه صفر !
    قبلا در مورد شریعتی گفته بودی. بزرگ کردن عناصری مثل ابوذر در آن دوره زمانی و صرف نظر کردن از بسیاری عناصر دیگر که آن ها هم جزو دین و فرهنگ ما هستند – اما در آن مقطع توجه به آن ها چندان کاربردی ندارد- هنری است که از یک متفکر برمی آید. تشخیص درست عناصر موردنیاز، چیزی است که یک مصلح می تواند انجام دهد و باید انجام دهد؛ و این، کاری بود که شریعتی انجام داد.
    به بزرگ کردن عنصر “پشتکار” در جامعه امروز، نیز می توان از این باب نگاه کرد. حداقل به نظر من، و احتمالا به باور خیلی از افراد، پشتکار یکی از عناصر مفقود روزگار ماست، عنصری که شاید در فهرست عناصر موردنیاز مهمترین نباشد اما جزو مهمترین هاست. وقتی که در همه جا کمبود پشتکار، پیگیری و جدیت می بینی، طبعا اولین قدم انسان تاکید بر اصل وجود پشتکار می باشد، تا بعد فرصتی دست دهد برای پرداختن به ابعاد دیگر پشتکار.

    در پایان، این صرفا یک دیدگاه شخصی است (و اساسا فلسفه کامنت همین است: ابراز دیدگاه های شخصی)

    با تشکر

  • مینا گفت:

    گاهی هدف منحصر به خودمان نیست و حیات و بقای دیگران در گرو تلاش مستمر ماست برای دستیابی به هدفی که شاید/قطعا” روزی از این پشتکار مداوم و تن فرسا خسته می شویم .این شاید از جنس هفتمین نکته باشد.آنجا که می توانست شرایط بهتری برای همه آن جماعت رقم بخوره اگر هدف گذاری درست بود و تنها یک نفر دیوار را به امید گشایشی نمی کوبید

  • امیرحسین گفت:

    سلام آقای شعبانعلی.
    من تجربه یک چنین چیزی رو ده سال در یک فروشگاهی داشتم.
    واقعا عمرم رو تلف کردم برای روزهای بهتر.
    واقعیت اینه که یک شخص برای پیشرفت در کار و رابطه ای باید یکسری مسایل رو به زعم خودم رعایت کنه.از جمله اینکه :
    اگه درس خونده دانشگاه باشه باید یک یا دو سال رو تجربه در جایی داشته باشه حتی بدون حقوق!!
    باید یک مشاور خوب و مطمین داشته باشه تا خطاش رو به حداقل برسونه.
    باید با تغییر رفتار و کسب و کار اون هم تغییر کنه چون از قافله تغییر عقب میمونه…
    و….

  • داود شاکری گفت:

    دو نکته به ذهنم رسید:
    ۱) به نظر من هر موقع کاری رو که انجام میدیم نتونیم ازش لذت ببریم و انجام دادنش فشار زیادی رو به ما وارد کنه و جسم و روح ما رو مستهلک کنه بهتره کمی تجدید نظر کنیم، شاید ادیسون لذتی رو که در اختراع نکردن هزار باره لامپ بهش دست میداده و اینکه گذر زمان رو حس نمیکرده و دایم ذهنش درگیر بوده، در کار دیگه ای پیدا نکرده بود و همونطور که خودتون گفتین، هدف نهایی زندگی چیزی جز رسیدن به احساس مطلوب نیست.
    ۲) گاهی اوقات ما به خاطراینکه برچسب انسان با پشتکار را داریم، مجبور به ادامه اهدافمون میشیم، یک مثال در مورد خودم، من برای قبولی در دانشگاه خیلی درس می خوندم، طوری که در نگاه همه یک انسان با پشتکار بالا شناخته می شدم، خودم هم بدجوری باورش کرده بودم! پس از قبولی در دانشگاه چون علاقه ای به رشته ای که درس می خوندم نداشتم، حتی جرات این رو نداشتم که به راه حل دیگه ای جز تلاش بی وقفه فکر کنم و اگه به راه حل دیگه ای فکر میکردم، یه جورایی خودم و هویت ساختگی خودم رو زیر سوال می بردم و دچار زلزله هویتی می شدم.

  • فواد گفت:

    خیلی بحث پیچیده و مشکلیه ، اتفاقا من هر بار این نوشته شما رو میخوندم میرفتم تو فکر میگفتم خوب پشتکار چه معنی میده اگه به قول آقای شعبانعلی تلاشم رو متوقف کنم هر بار که سرم به سنگ خورد باید راهمو عوض کنم ، زیاد با این تصویر و حرفی که زدید نتونستم ارتباط برقرار کنم …بیشتر با نامه به رها ارتباط برقرار میکنم که در مورد داشتن باورها بود ….به هر حال من یه طور دیگه به قضیه نگاه میکنم من به اصولم باور دارم ولی به جزییات و مسیرم باور ندارم یعنی وقتی هدفم کسی پول بوده چند راه و شغل مختلف رو انتخاب کردم ولی هدف اصلیمو عوض نکردم یا وقتی هدفم آرامش بود چند بار رابطه ی عاطفیمو عوض کردم تا بتونم به اون آرامش برسم …منظورم اینه که مسیرهامو عوض میکنم نه هدفم رو …نمیخوام به زور توی یک شغل پولدار بشم یا یک رابطه ناجور رو به زور وصله بزنم ولی از اونطرف هم از خیر پول و عشق یا آرامش نمی گذرم .
    فکر کنم خیلی پیچیده نوشتی محمد رضا مخصوصا نکته آخر من که سوادم نرسید بعضی چیزها رو بفهمم یه جورایی با تصمیم گیری بیشتر جور در میاد این بحث ها راستی یه کتاب خوب پیدا کردم میخوام بخونم به اسم :
    The Psychology of Judgment and Decision Making
    Author: Scott Plous
    فکر کنم کتاب خوبیه ، شدیدا به توصیه هایی تو تصمیم گیری نیاز دارم ، اینقدر عجولانه و بد تصمیم گرفتم تا حالا که جدا از کتاب فکر کنم به یه مشاور روانشناسی هم احتیاج دارم تصمیماتی گرفتم توی یک ثانیه بدون فکر که کل زندگیمو تقریبا به باد داده .

  • zoorba.booda گفت:

    سلام
    محمد رضا الان بار سومه که دارم این مطلبت رو میخونم و تقریبا میتونم بگم هیچکدوم از مواردی که اشاره کردی برام تازگی نداشت(حداقل ازشون بی اطلاع نبودم)، حالا یا از خودت یا دیگران یاد گرفتم یا اینکه خودم به بعضی هاش فکر کردم.
    ولی مسئله اینه که فاصله بین دانستن و تصمیم گیری و عمل خیلی زیاده.شاید این مسئله هم یکی دیگه از مواردیه که باید براش کاری بگنیم.

    پی نوشت: این روزا توی یه تصمیم گیری سخت از همین جنس گیر کردم-تصمیم واقعاً پیچیده ایه و عوامل تاثیرگذار زیادی توش دخیلند-فعلا میخوام انقدر این هفت مورد رو برای خودم تکرار کنم تا ملکه ذهنم بشه،شاید کمک کرد زودتر وارد عمل بشم!

  • مریم قلعه نوی گفت:

    با تمام مواردی که ذکر کردید موافقم. در راستای نکته ششمی که فرموده بودی، به نظرم گاهی آنقدر در هیاهوی بیرون گم می شویم یا در خود فریبی فرو می رویم که صدای احساس مان را نمی شویم و یا وانمود به نشیدن می کنیم. اگر کمی در لحظه سکوت کنیم و با خودمان رو راست باشیم می توانیم زمان توقف را شناسایی کنیم.

  • الهام گفت:

    سلام دقیقا راجب درگیری ذهنی و روحی چند ساله من صحبت کردین …الان بهتر می تونم خودم رو قانع کنم که از کنار گذاشتن مسئله بخصوص که درگیرش هستم احساس گناه یا ضعف یا باختن یا نمی دونم هر چی … نکنم ، و هی به خودم نگم خب من که تا اینجاش رو اومدم باز هم زورمو می زنم …

  • آزادمنش گفت:

    با وجود اشارات بسیار مناسب به موضوع ، باز هم تشخیص مرز مشکل است . امیدوارم با سلسله بحث های پیش رو جوانب آن برای تصمیم گیری بیشتر و بهتر جا بیفتد. متشکرم از طرح مسئله

  • نگار غلامي گفت:

    سلام آقای شعبانعلی،

    راستش یه نظری داشتم که دوست داشتم شما هم بدونین.

    ما تو زندگیمون” تصمیم” داریم یه سری کارهایی رو انجام بدیم و حالا ازبین تمام اونها بعضی هاش رو انجام میدیم بعضی هاش هم انجام نمیدیم. به نظرم “تصمیم برای انجام یک کار” موقعی تبدیل به “هدف” می شه که اون کار واقعا از ته قلب و با تمام وجودمون انتخاب شده و واقعا با فکر و اراده و فارغ از طرز فکر و قضاوت دیگران انتخاب شده.

    منظورم اینه که ما کلی کار برای انجام دادن لیست می کنیم اما از بین اونها تنها چند تاشون به هدفهامون تبدیل می شن و این به خاطر اینه که کارهایی که لیست کردیم صرفا بر اساس میل خودمون نیست و به قول شما به خاطر قضاوت مردم و خواسته های پدر و مادر و باید ها و نباید ها و فلان و بیسار هست اما هدف ها میشن اون کارهایی که واقعا خودمون تصمیم گرفتیم که انجامشون بدیم و تا انجام نشه کوتاه نمی آییم.

    به نظرم در مورد “هدف” مسئله مهم رسیدن بهش هست و تعریف کردن مقوله ای به نام “تاریخ انقضا” برای هدف ها اصلا همه چیز رو بهم میریزه و رسیدن به هدف هم محقق نیمشه مگر با پشتکار. چیزی که من فکر میکنم مهم هست اینه که چه جوری هدف های درستی برای زندگی مون انتخاب کنیم تا ما رو به اون رضایت و خوشنودی که شما گفتین برسونه. و یا چه جوری راه های درست برای رسیدن به هدف هامون رو پیدا کنیم تا تلاش و پشتکارمون هدر نره. امیدوارم که تونسته باشم منظورم رو منتقل کنم. و البته که این ها همش نظرات شخصی من هست.
    ممنون،
    نگار،

    • ضیا گفت:

      من فکر می کنم برای دستیابی به احساس رضایت پایدار، رسیدن به اهداف زمانی کمک کننده هستند که قدرت معنابخشی به زندگیمون رو داشته باشند.

  • MReza گفت:

    خیلی کار خوبی کردین که تو این زمینه نوشتین…
    مدت ها بود ذهنمو به شدت درگیر کرده بود و تقریبن به بن بست فکری رسیده بودم.
    حالا کلی خوراک فکری دارم که بایس تجزیه تحلیل بشن. (اصطلاح بهتری بلد نبودم)
    متشکرم.

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *