نامه به رها: می‌ترسم…

به دعوت علیرضا شیری، دیشب در برنامه مذهبی نسیم ایشان شرکت کردم. قرار بود راجع به «سرشت و سرنوشت» صحبت کنم و به نوعی «جبر و اختیار». به هزار دلیل و اتفاق که بخشی از روی اختیار من بود و بخشی به واسطه ی  جبر ایشان!  نشد.

آنجا بعد از کمی شوخی کردن – ابزاری که معمولاً برای خوب شدن حال خودم، وقتی که حالم خوب نیست استفاده می‌کنم! – تصمیم گرفتم فقط یکی از نامه‌هایی را که برای رها نوشته بودم و منتشر نکرده بودم بخوانم. آن را اینجا برای شما می‌نویسم. در یک سلسله نوشته، خلاصه حرف‌های «سرشت و سرنوشت» را که می‌خواستم بگویم و نشد، نوشته و گزارش کرده ام. اگر چه حال که تغییر می‌کند قال هم تغییر می‌کند. اما به هر حال…

رهای عزیزم.

می‌ترسم.

از آرزوهای تو می‌ترسم.

می‌ترسم از اینکه دیگران، نقشه‌ رویاهای طلایی زندگی تو را ترسیم کنند.

می‌ترسم از اینکه آرزوها و هدفهایت، تنها برای بستن دهان دیگران باشد.

می‌ترسم که برای دیگران زندگی کنی و به امید دیگران.

می‌ترسم از اینکه بازندگان، تو را به داشتن سهمی کم از ساختن داستان زندگیت،‌ قانع کنند.

می‌ترسم از اینکه برندگان، تو را به مالکیت مطلق داستان زندگیت، مغرور کنند.

می‌ترسم از اینکه مردمان، داستان زندگیت را، برنده یا بازنده، ابزار طعن و تمسخر کنند.

می‌ترسم که قدرتت را فراموش کنی.

می‌ترسم که فراموش کنی موفقیت تو به تو بستگی دارد.

شادی تو به تو بستگی دارد.

هچیکس جز تو به تو چیزی نخواهد آموخت.

هیچکس به جای تو برای تو فکر نخواهد کرد.

هیچکس احساسات تو رو مانند تو درک نخواهد کرد.

هیچکس جز تو مالک مغز تو نخواهد بود.

هیچکس به جای تو نخواهد دید.

هیچکس به جای تو نخواهد شنید.

می‌ترسم از اینکه فراموش کنی، شخصیت تو، مهم‌ترین ساخته‌ی دست توست

و تو انتخاب کرده‌ای که در ساختنش، کدامیک از مصالح اطرافت را به کار گیری، و کدامیک را به کناری بگذاری.

می‌ترسم که فراموش کنی که اگر سقوط کردی، به پای خود سقوط کرده‌ای

و اگر برخیزی، به دست خود برخواهی خاست.

می‌ترسم.

می‌ترسم از اینکه امیدت، صدای تشویق دیگران باشد

و ناامیدیت، تلخی نیشخند‌هایشان

رهای عزیزم.

من می‌ترسم.

می‌ترسم که به عنوان یادگاری حضورت در این جهان،

 به خراشیدن درختی،

یا نوشتن دیواری قانع باشی.

یا به داشتن فرزندی که او نیز، یادگاری خود را فرزند دیگری طلب کند.

در دنیای قدیم

برای زندگان صلیب می‌ساختند و برای مردگان تندیس

امروز دنیا شلوغ‌تر از گذشته است و کسی برایت تندیسی نخواهد ساخت.

اما تو خود، یک عمر برای تراشیدن تندیس خود وقت داری

تا از کردارت برای خود تندیسی جاودان بسازی

که مردم، خود را به کندن چیزی بیشتر از گور، متعهد نمی‌دانند.

می‌ترسم از اینکه دغدغه‌ات در ساختن تندیس زندگیت، تحسین دیگران باشد.

چه آنکه بسیار تندیس‌های ارزشمند تاریخ بشر، که در تمام دوران تراشیده شدن، تکفیر شده‌اند.

رهای عزیزم.

می ترسم.

میترسم که ذکر برای تو ورد شود

و دعا ابزاری برای جبران تنبلی

می‌ترسم که فراموش کنی گاه رنگ مادیت، در مناجات معنوی یک مومن بیشتر از طعم معنوی است

همچنانکه گاه طعم معنویت، در تلاش یک کارگر،‌ بیشتر از رنگ مادی است.

می‌ترسم از اینکه محکمه‌ی بزرگ الهی را

دادگاهی ببینی برای همه کارهای بد کوچکی که کرده‌ای

نه دادگاهی برای همه کارهای خوب و بزرگی که نکرده‌ای.

می‌ترسم که دغدغه‌ی جزئیات و تقوای صغیره، برای تو آرامش بخش و هموار کننده‌ی راه برای گناهان کبیره باشد.

می‌ترسم از قیام قیامت

می ترسم از اینکه چنان پوچ و بی‌تاثیر در این دنیای بزرگ خداوند زندگی کنی،

که روز قیامت، تو را لایق قیام هم نبینند.

حتی برای اعزام به جهنم.

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی

آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار



88 نظر بر روی پست “نامه به رها: می‌ترسم…

  • محمد وحیدطاری گفت:

    قلم برداشتم، موسیقی‌ای بدون کلام در گوشم شروع به نواختن کرد و این نوشته‌ات را بازنویسی کردم محمدرضای عزیز. تجربه‌ی ناب و بی‌نظیری بود. دوست دارم هر روز لابه‌لای روزمرگی‌ها به آن برگردم. دوست دارم یادم بماند که اگر کاری نکردم و دست روی دست گذاشتم و چیزی به این دنیا اضافه نکردم، به تو و رهای عزیز بدهکارم.
    حضورت مستدام محمدرضای عزیز و دوست‌داشتنی…

  • زهرا گفت:

    خیلی خوب بود. ممنون

  • جعفری حسن گفت:

    فوق العاده عالی بودمهندس شعبانعلی بزرگوار

  • بهنام گفت:

    محمد رضا عزیز نمی دانم چطور باید بابت این همه محیت و لطفی که تو به ما داری تشکر کنم قلمت حیرت انگیزه نمی دانم این نوشته ها از کجا الهام گرفته میشه ولی خیلی ممنون که هستی خیلی ممنون که راه پیشرفت و ترقی رو به ما نشان میدی این نامه منو دگرگون کرده نمیدونم یه حس عحیب که هیچ وقت نداشتم

  • maryam.a گفت:

    Salaaaam
    man yekseri az nameha ro qablan khunde boodam vaali emshab tasmim gereftam az inja shoru konam hameye namehaye be Raha ro bekhunam
    mamnoonam babate in hame jomalate
    zibaa

  • یاسین اسفندیار گفت:

    محمدرضا جان، معلم عزیزم روزت مبارک
    این نامه را بارها و بارها خوانده ام.
    و امشب برای بار دیگر
    به قول استاد؛ دمت گرم و سرت خوش باد.

  • sakineh گفت:

    استاد عزیزم سلام!
    نامه بسیار زیبات واثر گذارتون رو هنگامی که سرکار بودم خوندم . اونقدر مجذوبش شده بودم که بی اختیار اشک می ریختم . چندین بار متن رو خوندم وهربار سرگشته تر ازقبل شدم . حالم دگرگون شده بود و دلم نمی خواست به خانه بروم ، می خواستم تنها باشم و با خودم خلوتی داشته باشم .به همین خاطر پیاده به پارک رفتم، نامه را دوباره خواندم و با چشمانی گریان واشکبار به طبیعت خداوند وامکاناتی که به من داده بود می نگریستم ودر دل حسرت روزهای گرانقیمت از دست رفته رو می خوردم .تاسف بیشترم به این خاطر بود که چقدر دیر بانوشته هاتون آشنا شدم .
    نوشته هاتون اعجازی داره که می تونه انسان رو دگرگون وسرمست کنه ، من توفیق خواندن خیلی از نوشته هاتون رو هنوز نداشتم ولی هر مطلبی که از شما می خوانم چونان تازیانه ای است که برروح ناآگاهم میخورد .
    استاد عزیزم این تازیانه های آگاهی رو برتن ما بزن ، بزن تا خدایی شیم و خودمون رو پیدا کنیم . تا اون ترانه ای که در دل داریم رو بخونیم و اون رقصی که در وجود داریم به حرکت در بیاریم.
    ازتون میخوم مارو تنها نگذارید و چون همیشه از چشمه جوشان علمتون ما رو سیراب کنید، تا ماهم بتونیم یگانگیمون رو ثابت کنیم و زندگیمون سراسر رایحه ای دل انگیز بشه.
    سربلند وپیروز باشید.

  • مریم حمیدیا گفت:

    بسیار زیبا و دلنشین بود.با این که فایل صوتی رو گوش داده بودم اما دردفترم یادداشت کردم تا هر وقت وهر جا از وسایل الکترونیکی دور بودم بتونم بار ها بارها این متن زیبا رو بخونم.
    پایدار باشید اقای شعبانعلی. ( اسمتون رو ساده نوشتم همونجور که خودتون دوست دارید!)

  • رویا گفت:

    سپاس جناب شعبانعلی، نمی دانم نامش را چه بگذارم شاید همذات پنداری باشد، با خواندن هر واژه نامه ای به رها احساس میکردم مفاهیمی که سالهاست ذهن و روح مرا درگیر نموده اینک در قالب کلمات و جملات از زبان شما جاری است و با بیان آن اینک تنها دغدغه ام ایناست که از حرف کم کنم و به عمل بیندیشم و بدنبال راهی کاربردی در زندگی خود و دیگر انسانها باشم که در قیامت لایق گردم…

  • زخمي گفت:

    سلام به دوستي كه مانند خورشيد است:
    حرفهاي شما آن واقعيت ها يي رابرايم شفاف ساخت كه زبان از گفتنش عاجز است.
    نامه هاي شما براي رها همه آن چيزي است كه بايد در زندگي به اونها ايمان بياريم و ازشون استفاده كنيم.

    خيلي خووووووووووووووووب بود…….ممنون

  • محمدرضا گفت:

    محمدرضای عزیز
    استادم
    من اونشب بادخترم حضورداشتم
    لحظه به لحظه نگاه میکردم بیبنم دختر ۱۵ساله من چه عکس العملی نشون میده
    وقتی برنامه تموم شد فقط یه جمله گفت :ایشون استادتونه؟بچه نداره؟ولی خیلی تاثیرگذاربودحرفاش
    بازهم ارزوی موفقیت
    دستبوسم. اینجا دیگه جواب این جمله نمیدی
    درضمن من اونشب زودترسالن ترک کردم
    میخواستم بگم این امادگی هست نامه هاتونو درقالب یه مجموعه باصدای خودم براتون دکلمه کنم
    ازتو به یک اشارت…

  • معصومه گفت:

    سلام
    زیبا بود. تنها چیزی که می توانم بگویم.
    و ببخشید که بیشتر و بیشتر شما به معلومات ما ، داشته هایمان، زیبایی های اطرافمان، ،اشک های مان، معنویاتمان، و حتی مادیاتمان اضافه می کنید و ما در قبال شما سکوت می کنیم یا گاهی وردی چیزی، ببخشید که جور نخواندن های ما را شما می کشید ، ندیدن های ما را کج فهمی های ما را تنبلیهایمان را ،شب بیداری ها با شماست ما حاضر نیستیم یک دقیقه از وقتمان را بگذاریم تا حال مردم دنیا را خوب کنیم. می فهمم نه اجر مادی می خواهی نه معنوی از نوشته هایت پیداست. ما شرمنده شماییم.
    خانمی که دم در فرهنگسرای ارسباران از تند حرف زدن شما در فایلهای مذاکره انتقاد کرد؟
    موفق باشید.

  • sheyda گفت:

    سلام.
    مرسی از این نامه ی زیبا.
    می خواستم بگم که این پست در دسته بندی مطالب فقط در دسته ی (دلنوشته ها) قرار گرفته و در دسته ی (برای فرزندم) نیست.اگر ممکنه این پست رو اونجا هم قرار بدبن تا تمام نامه هایی که به رها نوشته شده یک جا باشند و پراکنده نباشند.
    با تشکر.

  • آذربانو گفت:

    نشد ک ما اون شب انلاین باشیم. الان گوش دادم فایلشو. و چه حظ وافری بردم از این دکلمه ی شما ب رها. چقد جامع و کامل. با اجازتون این نامه رو به خودمون میگیریم.

  • نرگس گفت:

    سلام استاد
    گویی مخاطب این نامه من بودم.آری من رهایم،رهایی که همه مرا به رها بودن دعوت میکنن ولی مسیری را به من نشان نمیدهند.حالم خوب نیست خیلی وقت است که حالم خوب نیست شاید ازکودکی شاید از همان اولین باری که خودم را در آینه نگاه کردم.استاد من ۲۴سال دارم الان باید شادترین لحظات زندگی را داشته باشم ولی ندارم نه بخاطر اینکه مشکلی دارم بلکه بخاطر اینکه مشکلی ندارم اصلن نمیدانم چرا هستم از ابتدای کودکی تا به حال همه چیزهایی که بقیه ازآن گله میکنن برای من خوب بوده ۲سالی هم است که ازدواج کردم همسرم فوق العاده اس همه چیز خوب است ولی حال من خوب نیست دلیل بودنم را به زور به خودم میقبولانم که هستم وباید زندگی کنم میخندم چون گفته ان بخند درس خوانده ام چون گفته اند درس خوب است در این سن با هیچ مشکلی به پوچی رسیده ام روزانه زندگی میکنم چون سالیانه کم می آورم حرفم را اول با خودم با تردید زمزمه میکردم کفران نکن، تو نمیفهمی،بطور حتم تو موثری ولی فایده نداشت من آرام نمیشدم و آرام نیستم فقط یاد گرفتم روزانه زندگی کنم.اگر وقت داشتید جوابم را بدهید.

  • ياسين اسفنديار گفت:

    می‌ترسم که به عنوان یادگاری حضورت در این جهان، به خراشیدن درختی، یا نوشتن دیواری قانع باشی.

    میترسم که ذکر برای تو ورد شود
    و …
    خواستم همه را بنويسم ولي گفتم دوستان در متن بالا ميخوانند ديگر
    به قول استاد دمت گرم و سرت خوش باد.

  • احسان م گفت:

    سلام محمدرضا

    فایل صوتی نامه به رها را با کیفیت بالاتر را آماده و آپلود کردم :

    http://s5.picofile.com/file/8131612576/Raha_HQ.mp3.html

    اگر مایل بودی این فایل را جایگزین کن

  • هومن کلبادی گفت:

    دوست همیشه مخالفم سلام
    این متن بی ربط مستقیماٌ خطاب به اون دوست عزیزمون هست مه تمام قد در برابر بسیاری از کامنت ها ، نظر مخالفشون رو با فشار دادن دکمۀ منفی نشون میدن . یک جورایی دوستت دارم چون خیلی پر تلاشی و همیشه هستی و به نوعی با حضورتون هیچ وقت احساس تنهایی نمیکنم . اینو جدی گفتم . درشته که اسمتونو نمی دونم و چراغ خاموش همه رو dislike میکنید ولی فکر میکنم این مخالفت ، به نوعی ، حاضری زدن و امضای شما در ذیل همۀ کامنت هاست . این رو قلباٌ میگم ، از دیدن کامنت منفی شما یا همین dislike خشک و خالیتون ، انرژی منفی بهم داده نمیشه حتی برعکس ، فکر میکنم یک دوست همیشه همراه ، زیر نوشتم حاضری زده که بدونم هست و احساس تنهایی نکنم . ولی دوست عزیزم ، این مخالفت دایمی ، کوهی از انرژی منفی ناشی از حس مخالفت و عدم همراهی رو در وجود خودتون ایجاد میکنه که میتونه حستون رو نه تنها به این خونه ، بلکه به زندگی و زیبایی های اون منفی کنه که مطمئناٌ تاثیرات ناخوشایندی در مسیر زندگیتون به جا میگذاره . امیدوارم در سمینار ۶/۶ شما رو از نزدیک ببینم دوست همیشه همراه
    سلامت ، آرام ، شاد و مثبت باشید دوست همیشه مخالف من
    ارادتمند – هومن کلبادی

    • هومن کلبادی گفت:

      دوست همیشه مخالفم سلام مجدد
      از اینکه این متن را در چند جای سایت نوشتم ، نگران بودم که شاید به دستت نرسد و نتونی با اعلام حضور زیبایت من را از نگرانی بیرون بیاری .
      ارادتمند – هومن کلبادی

  • ali.sh گفت:

    مرسی محمدرضا
    نامه هایت برای رها برای من حرف هایی که پدر مادرم بهم نگفتن
    به جز خوندن تو دفترم مینویسم که همیشه یادم بمونه

  • zohre گفت:

    سلام وسپاس .استاد گرامی .اگر بدونید چه تاثیری روی همه میگذارید. مادر من یک معلم بازنشسته وداغدار فرزند جوانش هست. چند سالی. اما خیلی محکم واستواره اون به ما روحیه میده .ولی هر روز سراغ شما رو از من میگیره .چون من مطالب شما رو مینویسم در دفترم وبراش بعدازظهرها تو حیاط منزل میخونم. ومامانم میگه بخدا من با این نوشته ها حالم خوب میشه. وخدارو شکر میکنم که همچین افرادی در این کشور هستند…خلاصه یه عالمه دعاگو دارید. البته بعضی از مطالبتون ..رو هم که متوجه نشوم….اونروزنمیدونم جواب مادرم رو چی بدهم…خلاصه موفق باشید.

    • زهره عزیز.
      ممنونم که وقت گذاشتی و برای من حرف‌هات رو نوشتی.
      امثال من، فقط می‌نویسند و اگر هم بتوانند، ممکن است تلاش کنند تا حدی عمل کنند.
      کسانی مثل مادر تو و مادر من هستند که این کلمات را «زندگی کرده‌اند».
      چیزی که برای ما یک «متن ادبی» است برای آنها یک «خاطره» است.
      سلام من رو به مادر عزیزت برسون.
      شاید جالب باشه که بدونی، من هم سالها در آشپزخانه برای مادرم کتاب و نوشته خوانده‌ام و لذتی را که از آن خواندنها برده‌ام، در خواندن هیچ متنی هیچ جا برای هیچ کس دیگری نبرده‌ام. قدر این فرصت‌ها رو بدون که می‌دونم می‌دونی.
      امیدوارم سایه‌ی مادرت و همه‌ی مادرهای خوب ما،‌ بالای سرمون باشه و بتونیم بهشون نشان بدیم که ما هم به اندازه‌ی توانمون، داریم تلاش می‌کنیم دنیا رو به جای بهتری برای زندگی تبدیل کنیم.
      قربان تو و مادر تو
      محمدرضا

      • شهرزاد گفت:

        ببخشيد كه من هم اين كامنت رو ميذارم…
        نتونستم نگم كه چقدر از خوندن اين دو كامنت (ميهمان و ميزبان) و و دعاي محمدرضاي عزيز براي مادرهاي نازنينمون لذت بردم…
        و زهره جان. لطفا سلام يكي ديگه از اعضاي اين خونه رو هم با عشق به مادرت برسون و بهش بگو خيلي خوشحاليم كه با ما در اين خونه همراه هستن…:)

        • zohre گفت:

          سلام.مرسی از لطف همه.باور کنید به مادرم گفتم فقط اشک ریخت.خوشحالم که هموطنانی مثل شما دارم.از خدا برای همتون بهترینها رو میخواهم.آمین

    • هومن کلبادی گفت:

      zohre جان سلام
      چه کار زیبایی میکنید . امیدوارم همیشه سایۀ با عزت مادر عزیزتون روی سرتون باشه
      سلامت ، شاد ، آرام و سربلند باشید دوست نازنین

  • رعنا گفت:

    می‌ترسم از اینکه محکمه‌ی بزرگ الهی را

    دادگاهی ببینی برای همه کارهای بد کوچکی که کرده‌ای

    نه دادگاهی برای همه کارهای خوب و بزرگی که نکرده‌ای.عااااااااااااااااااااااااااالی….

  • علیرضا داداشی گفت:

    سلام.
    من -رها- از یک چیز می ترسم.اینکه عادت کنم به شنیدن صدای دلنشین و تا حدی حزن انگیزت و فراموش کنم اینها را برای شنیدن نمی گویی، می گویی تا به کار ببندم.
    می ترسم فراموش کنم اینها مشکلات احتمالی من خواهند بود ولی تو داری امروز هزینه اش را می پردازی.
    من باید به جای شنیدن ، گوش دادن را بیاموزم و به جای لذت بردن، به کاربستن را.
    نوشته ات را اینجا کنار دستم یا لابلای کاغذهای مهم دیگری که از تو دارم نگهداری می کنم تا روزی که روزش باشد و درکش کنم، راهگشایم باشد.
    قربان محبتت.رها

  • نرگس آزادی گفت:

    آدم از خوندن نامه ات سیر نمیشه محمد رضا

  • رضا گفت:

    رها جان چه خوبه که به این دنیای خاکی پا نگذاری و هر روز و هر روز شاهد و شنونده این همه ظلم و جور و جنایت و رانت و دزدی و … نباشی

  • رها راد گفت:

    من اكنون احساس مي كنم،
    بر تل خاكستري از همه آتش ها و اميدها و خواستن هايم،
    تنها مانده ام.
    و گرداگرد زمين خلوت را مي نگرم.
    و اعماق آسمان ساكت را مي نگرم.
    و خود را مي نگرم.
    و در اين نگريستن هاي همه دردناك و همه تلخ،
    اين سوال همواره در پيش نظرم پديدار است،
    و هر لحظه صريح تر و كوبنده تر
    كه تو اين جا چه مي كني؟
    امروز به خودم گفتم:
    من احساس مي كنم،
    كه نشسته ام زمان را مي نگرم كه مي گذرد.
    همين و همين.
    “شاعر:کسی که … با بیشتر شناختنش و بیشتر خواندنش …
    حسرت ندیدنش و نبودنش لحظه به لحظه برایم بیشتر می شود ………
    دکـــــــتر عــــــــــــلی شریـــــــــــــعتی
    **************
    من شدم خلق که با عزمی جزم،
    پای از بند هواها گسلم،
    پای در راه حقائق بنهم،
    با دلی آسوده،
    فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
    مملو از عشق و جوانمردی و زهد
    در ره کشف حقائق کوشم
    زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
    ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم
    شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش
    ره نمایم به همه گر چه سراپا سوزم.
    من شدم خلق که مثمر باشم
    نه چنین زائد و بی جوش و خروش
    عمر بر باد و به حسرت خاموش”

  • فهیمه گفت:

    برای رها شدن، باید از تمام این ترس ها رها شد!

  • بهاربهار گفت:

    ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست
    یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست

    ساقیا امشب مخالف می نوازد تار تو
    یا که من مست و خرابم یا که تارت تار نیست

  • حمزه دهنوی گفت:

    واقعا نویسندگی برازنده ی شماس رضا جان …
    چقدر خوبه برای کسانی که نا امیدن از زندگی و تجربه ی تلخی داشتن تو زندگی،مثل خودم بنویسی..
    ممنون رضاجان،
    راستی اینکه با اسم صداتون میزنم،چون تورو مثل دوست صمیمی خودم میدونم،هرچند سعادت دیدار با شما رو نداشتم،و خدای نکرده قصد بی احترامی ندارم رضا جان.

  • سهيل گفت:

    سلام
    محمدرضا، شب گذشته من هم در فرهنگسرا ارسباران بودم و به نامه اي که خوندي گوش دادم؛ آخرش همه براي تو دست زدند و من هم مثل بقيه؛ ولي حقيقت به خاطر اينکه احساس مي کردم آخرين اميدم هستي، آنقدر اضطراب مطلبي که مي خواستم به تو بگويم را داشتم که نفهميدم چه چيزي خواندي.
    امشب که متن نامه ات را خواندم و مخاطب نامه را خودم قرار دادم فقط بغض کردم، سکوت کردم و ي قدرت عجيب گرفتم.
    گواه حالم جمله خودت است و به شما مي گويم: هيچ کس احساسات من رو مانند من درک نخواهد کرد.
    ممنون به خاطر همه خوبي هايت……….

  • امید گفت:

    رها جان.
    محمدرضای تو ، برایم دوستی عزیز است.
    به تو غبطه می خورم از تمامی عشق و احساسی که در نبود تو نثارت می کند .
    می خواهم از دغدغه های خودم برایت بگویم .
    ” به فرزندی که هرگز زاده نشد”
    می ترسم از روزی که رویاهایت را قربانی نام و نان کنی .
    می ترسم برای فرار از نگاه قاضیان کور و کر،
    اشک هایت را پشت غرور پنهان کنی.
    خنده هایت را فروخوری …
    می ترسم از آنکه احساست را به سخره گیرند.
    می ترسم با دردهایت آشتی نکنی.
    می ترسم دانسته هایت، چشمانت را کور کند و ندانستن هایت تو را خرد .
    می ترسم از آن روز که قضاوت کنی و قضاوت شوی.
    می ترسم از نگاه ترحمت به کودک گلفروش .
    می ترسم از نگاه ترحم دیگران به بی کسی تو.
    می ترسم از تعصبات کور، که تو را با خدا بیگانه کند.
    می ترسم از آنکه در حصارهای دگرساخته اسیر شوی .
    می ترسم از روزی که زندگیت در گرو مرگ فکرت، ایمانت و اعتقادت باشد.
    می ترسم از روزی که با روایت آزادیخواهی مردمت به خواب روی.
    می ترسم از روزی که آغوشی برای آرام گرفتن نداشته باشی.
    می ترسم که عشقت را نثار علف هرزی کنی .
    می ترسم از روزی که نیاز ، تو را به زانو درآورد.
    می ترسم از روزی که جسمت نردبان ترقیت شود.
    می ترسم از روزهای بی تفاوتی، بی رنگی، تنهائی .
    می ترسم از روزی که خوابهای طلائی را در چمدانی بگذاری و به دورها سفرکنی .
    رهای سرزمین من .
    بدان تو قبل از هرچیز انسانی آزادی که هیچکس نمی تواند روح و جسمش را به زنجیر کشد.
    بدان که تو در کنار مردمی، نه برتر و نه پست تر.
    رسالت وجودیت را بشناس و بر سر ایمان و باورهایت بایست .

    • نام کتابی از اوریانا فالاچی

    • میم الف گفت:

      همش قشنگ بود! هم متن آقای شعبانعلی و هم شما.

    • رها راد گفت:

      سلام اقاي اميد.نوشته شما دركنار نامه استادتركيب قشنگيست
      رها جان برخيزوقهرمان روياي خودت باش…..
      ارزوميكنم من وهمه دوستان اين خونه باكنارگذاشتن اين ترس ها به ارزوهاي خاصمون برسيم.

  • عطیه گفت:

    ولی من می ترسم…میترسم از اینکه دیگران، نقشه‌ رویاهای طلایی زندگی من را ترسیم کنند.

    می‌ترسم از اینکه آرزوها و هدفهام، تنها برای بستن دهان دیگران باشد.

    می‌ترسم که برای دیگران زندگی کنم و به امید دیگران.

    می‌ترسم از اینکه دیگران، من را به داشتن سهمی کم از ساختن داستان زندگیت،‌ قانع کنند….
    من از همه این ترس ها میترسم…

  • ستاره حسن زاده گفت:

    سلام.
    میخواستم بنویسم که ای کاش رها زندگی را تجربه میکرد و زیبایی اندیشه پدر را میدید، ولی با خود اندیشیدم این نهایت سخاوت شماست که به هرکدام از ما شانس رها بودن را میدهید…سپاسگزارم، به خاطر رایحه افکاری که شاید شانس استشمامش بسیار کم نصیبمان میشود…سپاسگزارم، کا با نوشته هایتان امکان قدم زدن فرای روزمرگی را فراهم میکنید….سپاسگزارم…

  • milad گفت:

    محمد رضا سلام.
    یادت هست که در گفت و گوی های یلدا چه کامنتی در مورد المپیاد کامپیوتر خواندنم برایت گذاشتم؟
    به من گفتی المپیاد خواندن حتی اگر نتیجه ای هم نگیری روی طرز فکرت تاثیر میگذارد .

    من الان در دوره تابستانه المپیاد کامپیوتر هستم و توانستم با اختلاف کم و لب مرز به دوره وارد شوم.
    احتمال اینکه مدال طلا بگیرم خیلی کم است اما تلاشم را میکنم که نتیجه خوبی بگیرم.
    به هر حال خواستم اطلاع رسانی کنم.همین!یکمی چون خودم را ضعیف تر از بقیه میبینم فشار عصبی روم زیاد شده.گفتم بیام و اینجا و یچیزی بنویسم.
    با اجازه!باز هم توصیه ای اگر به من دارید حتما میخوانمش.

  • آزاده م گفت:

    رهای استاد!
    کاش بودی تا خودم بهت میگفتم که این ترس ها الکی نیستن.. من با همه وجودم این ترس ها رو حس کردم رها..

  • shiva گفت:

    محمدرضا تو یک نویسنده خیلی خیلی خیلی نو آوری و نوشته هات کاملاً وصف حال مخاطبانته تبریک تبریک تیریک

  • احسان م گفت:

    محمدرضا جان

    از بعد از ظهر تا الان ۸ بار این فایل را گوش کردم ممنونم

    کاش نیایش صبحگاهی با صدای‌ات و جملات‌ات تاثیرگذارت ضبط میکردی

    البته تا آنروز من همین فایل را به عنوان نیایش صبحگاهی گوش خواهم داد (این فایل را ریختم روی گوشی‌ام) ای کاش در نوجوانی این فایل را می‌شنیدم اگرچه هنوز برای رها بودن و رها شدن دیر نیست

    • مهشید گفت:

      سلام

      +احسان م عزیز
      با اجازه صاحبخونه محترم، امیدوارم دخالت تلقی نشه.
      می خواستم فایلی رو فعلا بهتون پیشنهاد بدم که خودم بی نهایت دوستش دارم. “در ستایش امید”
      http://www.shabanali.com/ms/?p=2340#comments
      امیدوارم مورد پسندتون واقع باشه.

      +آقا معلم احساستون در بیان این فایل بی نظیره!

      +سبز باشید و برقرار

  • مهدی گفت:

    شنبه شب دیدمتان .بعد از اتمام مراسم.سرتان نسبتا خلوت بود و جز آن جوانی که کتابش را امضا می کردید و با او عکس میگرفتید،کسی دورو برتان نبود.فکر کردم زیاد آنجا نخواهید ماند به همین جهت به سلام و علیکی و صحبت از گربه و سوال از اینکه فردا شبش خواهید آمد یانه و جوابتان که اگر بار بخورد می آیید بسنده کردیم.غنیمتی بود آن شب .باید بیشتر می ماندم و چند سوالی را که در ذهن داشتم می پرسیدم که به هر حال گذشت.حسرتی بر حسرتهای گذشته اضافه شد.دوشنبه هم همانگون گذشت.این بار دورو برتان شلوغ بود و همه تقاضای عکس گرفتن با شما را داشتند.درباره رد کارپت در حدیکی دوجمله آن هم به شوخی گفتیم و گذشتیم.شاید فرصت مناسب صحبت بیشتر در آینده فراهم شود.
    بگذریم.عالی بود هرآنچه در شب آخر گفتید .بذالقائلین و نقع غلیل السائلین

  • مریم گفت:

    سلام استاد شعبانعلی عزیز
    بعد از سیاست کامنت گذاری من دیگه کامنت نذاشتم چون کامنتام اونقدر بی محتوا بود که نمیخواستم وقتتون بگیرم.
    تا امروز که این نوشته رو گذاشتید این سکوت من شکست.
    استاد من دیشب خیلی دوست داشتم که ببینمتون ولی متاسفانه نشد.چقدر خوب که محتوای اون برامون نوشتید هر چقدر که با صدای خودتون سعادت دیگه ای داره.نمیتونید تصور کنید که چقدر به این حرفهاتون نیاز داشتم مدتیه که من هم اون قدر منفعل شدم که تمام این ترس های شما به تمامی در من ریشه دوانده اون قدر بی رگ شده بودم که هیچ چیز منو به هوش نمی آورد .چند بار با اشک تمام این نوشته را خوندم انگار این همون تلنگری بود که قبل از اینکه خیلی دیر بشه توسط شما به من زده شد.چقدر الان تو این شرایط به این تلنگر نیاز داشتم.بینهایت ممنونم از شما و از دکتر شیری عزیز و از اون هزار و یک دلیل و اتفاق که قطعا در پس همه آنها خداییست که داشتنش جبران همه نداشتنی هاست.با سپاس

    • آزاده م گفت:

      مریم چقدر این سکوت برای من هم آزار دهنده بود. من هم امشب دلم خواست حرف بزنم.. فقط خدا کنه کسی ناراحت نشه..

    • هومن کلبادی گفت:

      سلام مریم جان
      میتونید از لینک زیر ، فایل صوتی اون شب رو بشنوید . خوشحالم که دوباره نوشتید و اومدید . از وقتی خودم هم وارد این خونه شدم ناخوداگاه یاد قصۀ مهمانهای ناخوانده افتادم و اینکه در پایان قصه ، به خاطر عشق و سخاوت صاحب خونه ، همۀ مهمان های ناخونده توی اون خونۀ کوچیک و با صفا موندن با وجود تمام تضادها و تفاوت هایی که تو تک تکشون بود . البته من این داستان رو در مورد خودم گفتم یک وقت جسارت به هیچکدوم از هم خونه های عزیزم نشه .
      http://api.clyp.it/wgq0ryf0.mp3?download=1
      ارادتمند همۀ هم خونه های عزیزم و صاحب خونۀ نازنینمون – هومن کلبادی

  • مریم گفت:

    شاید باور نکنید من با بیشتر نوشته های شما گریه ام می گیره .به این فکر میکنم که من کجا هستم و شما کجا .اما امیدوارم حداقل هر روز به اندازه سر سوزن تغییر کنم و حال خوبی برای خودم و دیگران ایجاد کنم.

  • سیمین-الف گفت:

    سلام استاد عزیز
    ممنونم که به در خواستمون توجه کردید و این مطلب و فایل صوتی رو برای ما -که تو اون ساعت نمی تونستیم بیایم- گذاشتید.
    شما عاشق کاری هستید، که می کنید و به اون ایمان دارید.
    به خاطر همین هست که همیشه پیروز هستید.
    براتون سلامتی و دل خوشی آرزو می کنم.

  • مهشید گفت:

    سلام

    +آنچه را که خدا به تو اختصاص دهد، از دست نخواهی داد، حتی اگر بر بال نسیم باشد.

    و

    +خداوند به کسانی که دست روی دست گذاشته اند چیزی نمی دهد.
    (از کتاب من+لبخند=خداوند، گردآورنده زهره زاهدی)

    +و من هم می ترسم از این همه ترسِ نهان

    +سبز باشید و برقرار

  • zoorba.booda گفت:

    ممنونم دوست خوب من
    خيلي زيبا بو تاثيرگذار بود و البته آموزنده

  • هومن کلبادی گفت:

    چه دعای زیبایی کردن آقای دکتر ادبی و به خصوص این بخش دعا
    خدایا تعادل میان ظاهر و باطن رو برای ما مقدر بفرما

  • هومن کلبادی گفت:

    چه جملۀ زیبایی گفتن آقای دکتر عمادی
    سعی کن انسان مفیدی باشی به جای اینکه تلاش کنی یک آدم مهمی باشی

  • هومن کلبادی گفت:

    دوستان عزیز ،
    پیشنهاد می کنم فایلی رو که از طریق لینک زیر که توسط دوستامون گذاشته شده رو گوش کنید . واقعاٌ فضای زیبایی هست
    باید اعتراف کنم که به دوستایی که بودن حسودیم شد ولی ممنون از دوستایی که لینک رو گذاشتن
    http://api.clyp.it/wgq0ryf0.mp3?download=1
    ارادتمند همۀ هم خونه ای های عزیزمون و محمدرضای عزیز

    • سیمین-الف گفت:

      ممنونم از شما هومن پر تلاش

      نبودیم اما، دلمان آنجا بود.
      با این زحمتی که کشیدید، ما رو به آن فضای پر از صمیمیت بردید.
      سپاسگزار لطف بیدریغ تان، به اهالی این خونه هستیم.

      • هومن کلبادی گفت:

        سلام سیمین-الف جان عزیز
        وظیفه بود چون خودم خیلی کیف کردم ، حیف بود به اشتراک نمیگذاشتم چون این مرام این سایت هست که دوستامون رو در داشته ها و لذت هامون سهیم کنیم . خوشحالم که به دردتون خورد .
        مخلص همۀ هم خونه ای های عزیزم و صاحبخونۀ عزیز خونمون

  • مازیار گفت:

    محمد رضای عزیز،

    دیروز برای من روز بینظیری بود،
    بینظیر بود برای اینکه از صبح تا غروب با صدای گرمت و فایلهای صوتی رادیو مذاکره همراه بودم ، و شب در برنامه نسیم با خودت،
    ممنونم ازت که اینقدر خوب و قشنگ فکر می کنی و خدا رو شکر می کنم که بلند بلند فکر میکنی و ما رو هم بی نصیب نمیذاری.

    به امید دیدار مجدد

  • محبوبه گفت:

    سلام ممنونم بخاطر متن بسیار زیبا
    این جمله عالی بود
    می‌ترسم از اینکه محکمه‌ی بزرگ الهی را

    دادگاهی ببینی برای همه کارهای بد کوچکی که کرده‌ای

    نه دادگاهی برای همه کارهای خوب و بزرگی که نکرده‌ای.

  • رها_اسفند گفت:

    مي ترسيدم از اينکه خودم باشم…….
    بخاطر ترس از خود بودن چقدر خودم را فریب دادم…..
    بگذار خودم باشم ..کاش می گذاشتی خودم می بودم ……. کاش شجاعت خودم بودن را داشتم…
    من دلم برای خودم تنگ شده………
    استاد چقدر گریه کردید برای نوشتن این نامه …خیلی…..

  • طاهره جلیلی گفت:

    شنیدن این نامه با صدای خودت عالی بود محمدرضا…
    و چقدر این روزها میشنوم که “اگر برخیزی، به دست خود برخواهی خاست”…
    یقین دارم که هنگامه برخاستن است…

  • ramnashodani گفت:

    من این روزا از شبیه بودن ب هر چیزی ،جز خودم خیلی میترسم………………… 🙁
    چیکار کنم؟؟؟ >_<

    • هومن کلبادی گفت:

      دوست عزیز سلام
      با توجه به اسم زیبا و پر مفهومی که برای خودتون انتخاب کردید ، شبیه کسی غیر خودتون نمیشید . اسم شما سرشار از رهایی از قید و بند و تقلید هست .
      سلامت ، آرام و شاد و سربلند باشید دوستم

  • پسرک خامه فروش گفت:

    🙂 سلام دوباره محمد رضا ( و باقی دوستانی که دیدنشون دیشب فوق العاده خوب کرد حالمو. – ارادددت خانم تاجدینی! 😉 – )
    ممنون که دیشب به هر شکل که بود اومدی. لذذذت از دل دیدنت و شنیدنت، وصف ناپذیر بود… خصوصا کنار دکتر شیری و سهیل رضایی و دیگر بزرگواران (بقول خودت کلکسیونی بود از “دکتر”، و از آدمای خوب.)
    آرزوی موفقییت پروژه هاتو از ته دل و قلبم دارم… خصوصا رادیو مذاکره که خیلی خیلی دوسش داری..
    درضمن!
    آب معدنیه رو میزه دیشبت خیلی گرم بود؟!! 😉

  • رسول ايرانشناس گفت:

    محمد رضا جان ، سلام و عرض ادب

    چقدر اين قسمت پست كه قبلا با همين مضمون جاي ديگه ازت خوندم پرمغز و موثره :
    “می‌ترسم از اینکه محکمه‌ی بزرگ الهی را

    دادگاهی ببینی برای همه کارهای بد کوچکی که کرده‌ای

    نه دادگاهی برای همه کارهای خوب و بزرگی که نکرده‌ای.”

    • شهرزاد گفت:

      راست ميگييييين. اين جمله به طرز عجيبي قابل تامل و زيباست.
      آنقدر زيباست كه من هم بايد يكبار ديگه بنويسمش. نميتونم همينطوري از كنارش رد شم.:)
      ““می‌ترسم از اینکه محکمه‌ی بزرگ الهی را
      دادگاهی ببینی برای همه کارهای بد کوچکی که کرده‌ای
      نه دادگاهی برای همه کارهای خوب و بزرگی که نکرده‌ای.”
      اگه همه ي آدمهاي دنيا به اين موضوع توجه ميكردن، چقدر دنيا خوب ميشد … چقدر خوب ميشد … چقدر خوب ميييييشد …

      • هومن کلبادی گفت:

        سلام شهرزاد جان و دوستای عزیزم
        دقیقاٌ ما آدما بیشتر از اینکه نگران کارای خوبی که میتونستیم انجام بدیم ولی ندادیم باشیم ، نگران کارای بدمون هستیم . البته این ترس رو به دلایل خیلی زیاد در وجودمون نهادینه کردن از دوران کودکی . ولی باید تلاش کنیم که این ترس رو از وجودمون دور کنیم و به انسان بودن ، خوب بودن و محبت کردن فکر کنیم .
        محمدرضای عزیز بسیار ممنون از این قلم شیوا و رسای شما
        سلامت ، آرام ، شاد و پیروز باشید
        ارادتمند همۀ هم خونه ای های عزیز و محمدرضای نازنین

    • رسول جان.
      خیلی خیلی خوشحال شدم که دیروز در فضای حقیقی، بعد از سمینار دیدمت. شاید فرصت دیدار کوتاه باشه. اما بعد از اون، آدم حس متفاوتی به دوستانش داره.
      شاد باشی و آرامش همراهت باشه

  • حمیده گفت:

    زیبا بود
    خیلی ممنون
    دکترشیری فایل صوتی رو گذاشته خیلی خوب بود

  • رسول ايرانشناس گفت:

    سلام و عرض ادب
    دوستان خوبم كه زحمت سايت رو ميكشيد يه اشكال جزئي حيت ثبت پست پيش اومده . به نظرم تركيب — رویاهای طلایی زندگی تو — در خط سوم نامه رها درستره . لطفا اصلاح كنيد . ارادتمند همه شما

  • javad گفت:

    محمدرضا عالی بود.
    دکتر شیری هم فایل صوتی را در وب سایتش قرار داده که از طریق لینک زیر می توانید دانلود کنید:

    http://api.clyp.it/wgq0ryf0.mp3?download=1

    • هومن کلبادی گفت:

      مرسی javad عزیز
      چه فایل زیبایی . با اینکه غایب بودم ، اون فضا رو برامون تداعی کرد
      شاد باشی دوستم

  • ملیحه گفت:

    سلام
    مثل همیشه تاثیرگذار…
    منتظر شنیدن خلاصه حرفهای شما درباره سرشت و سرنوشت هستم…

  • رهایی گفت:

    همه ی این ها یه درون خیلی قوی میخواد….

  • mohammad گفت:

    نمیدونم چرا با این متن هم ذات پنداری کردم…
    عالی بود

  • شهرزاد گفت:

    فوق العاده بود … ممنون كه اين متن زيبا رو با ما هم به اشتراك گذاشتين …
    اگر همه ي «رها» ها با اين نامه، پا به دنيا ميذاشتن و با اين بينش، بزرگ ميشدن؛ چقدر دنيا زيباتر و معقول تر و درخشان تر به نظر ميرسيد …
    و چقدر حيف كه برنامه ي ديشب، نتونسته ميزبان حرفهاي زيباي شما در مورد «سرشت و سرنوشت» باشه …!

    و … «دعا» ؛ بايستي از «قلب» سرچشمه بگيرد. قلبي كه شايسته ي جانشين ِ خداوند بر روي زمين است. قلبي كه مقر خداوند است. نه از سر ، كه جايگاه ترديدها و چه بسا افكار غير خدايي و غير انساني باشد …

  • سمانه گفت:

    مدت هاست از این جمله میترسم:
    “خدایی که من میشناسم ، مرا بخاطر انبوه کارهای خوبی که نکرده ام باز خواست میکند ؛
    نه معدود کارهای بدی که کرده ام.”
    ترسهایم اضافه شد….

    ما برون را ننگریم و قال را
    ما درون را بنگریم و حال را …
    امیدوارم ساختن این حال خوب از جانب شما برای ما ، علاوه بر اینکه حال ما رو خوب میکنه ،
    حال و قال شما رو هم مستدام خوب کنه …

    • سمانه گفت:

      پیشنهاد میکنمم شنیدن این فایل رو از دست ندید
      http://clyp.it/wgq0ryf0
      صحبت های محمدرضا شعبانعلی و دکتر شیری در برنامه ایمان و توانگری که نامه ی رها رو هم میتونید با صدای محمدرضا بشنوید

    • هومن کلبادی گفت:

      سمانه جان سلام
      فکر میکنم به جای اینکه ما بترسیم که فکر میکنم به نوعی ترس مشترکی باشه که به دلایل مذهبی و اعتقادی و درک نادرستی که از دین و خدا و محکمۀ الهی از زمانی که دست چپ و راستمون رو شناختیم ، تا زمانی که من رو در قبر قرار میدن و “افهم افهم به ما میگن و تکونمون میدن که جنازه ای که یک عمر نفهمیده ، حالا بفهمه و با ترس قلبی به اون دنیا سفر بکنیم ، در وجودمون نهادینه شده ، باید تلاش کنیم دیدگاهمون رو تغییر بدیم و تلاش کنیم که خوب باشیم و خوبی کنیم و به همه عشق بورزیم حتی اگر به قیمت حماقت ، سادگی و . . . چیزهای دیگه گذاشته بشه .
      کاش خوب باشیم و خوبی کنیم
      همین

      • سمانه گفت:

        هومن عزیز
        فکر میکنم ، منظورم رو خوب منتقل نکردم ، به همین دلیل برداشت شما از نوشته ام متفاوت بود.ممنون بخاطر لطف شما .
        اما من سالهاست که با باورهایی که از بچگی به ما تزریق میکنند ، زندگی نمیکنم .
        خدایی که من میشناسم و با او صحبت میکنم
        خیلی با خدایی که در شبهای قدری که گذشت و به واسطه دعای جوشن کبیر ، به هزار و یک نام مختلف خطابش کردند و آن هم برای یک خواسته ! فرق میکنه

        «سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ

        منزهی تو ای که نیست معبودی جز تو فریاد فریاد بِرَهان ما را از آتش ای پروردگار»

        این مهم ترین و طولانی ترین دعای شب هاییه که اعتقاد داریم شب تعیین سرنوشت هاست !
        «خلصنا من النار !!»

        مهم ترین دغدغه یک امت خداباور و مذهبی رهایی از آتش!
        شاید به این دلیل که خود را سزاوار آتش می دانند و با استغاثه راه نجات می جویند !!

        حال شگفتی دارد دنیا ، اینکه در گوشه ای ، عده ای در آتش جنگ ، در پاره ای از زمین عده ای در اثر تعصب و تحجر گرم آتش افروزی و کشتار و وحشیگری باشند و ما اینجا شبی تا سحر خلصنا …خلصنا بخوانیم !

        و فردای آن شب ، روزی برای شروع جمع کردن بهانه ها برای استغاثه های خلصنا من النار ، خواهد بود تا سال آینده و شب قدری دیگر !

        • سمانه گفت:

          به قول دوست خوبم
          نمی فهمم!!
          یعنی خدایت را هزار و یک بار صدا بزنی و یک بار نگویی دوسش داری ؟
          خدایت را هزار و یک بار صدا بزنی و هر هزاریک بار بار برای خودت چیزی بخواهی !؟
          خدا را هزارو یک بار صدا بزنی و خواسته ات این باشد که کیلومتر شمار گناهانت را صفر کند !؟

          من اگر چنین خدایی را در چنین شب مهمی ملاقات می کردم حرف های مهم تری برای گفتن و خواسته های معقول تری برای خواستن داشتم !

        • هومن کلبادی گفت:

          سمانه جان
          ممنون که کامنتتون رو باز کردید تا سو برداشت نشه . کاملاٌ با شما موافقم دوست من
          سلامت ، آرام ، شاد و سربلند باشید

          • هومن کلبادی گفت:

            هر وقت این شعر زیبای همای رو می شنوم به یاد مردمی میافتم که در عین دیدن هزاران هزار نیازمند واقعی ، با قسط و قرض برای چندمین بار میرن مکه که شاید ، شاید اینبار بتونن میزان بیشتری از گناهانشون رو پاک کنن ولی افسوس . آیا واقعاٌ خدا این خداییست که اونها فکر میکنند ؟ در این شعر به زیبایی پرده از بسیاری از این خرافات و اوهام برداشته و در انتها به خودش هم به طعنه یاداوری میکنه که جامعه و افراد خاص ، تاب و تحمل اینگونه روشنگری ها رو ندارن و عذاب سختی در انتظار فردی هست که بخواد دکان اونها رو تخته کنه . اعتقاد به خداوند و خالق هستی زیباست ولی هیهات از آنهایی که عمری مردم رو در تاریکی نگه میدارند و با ترساندن اونها از عذاب آن دنیا و با وعده دادن بهشت برین در آخرت ، این دنیا رو هم بر اونها به جهنمی سوزان تبدیل می کنند :

            بـه گـرد کعبـه می گـردی پریشان

            کـه وی خود را در آنجا کرده پنهان

            اگــر در کعبــه می گـــردد نمـایـان

            پس بگرد تا بگردی بگرد تا بگردی

            در اینجا باده مینوشی ، در آنجا خرقه می پوشی ،

            چرا بیهوده میکوشی

            در اینجا مـــــردم آزاری ، در آنجا از گنـــــــــــــه عاری ،

            نمی دانم چه پنداری

            در اینجــا همـــدم و همسایــــه است در رنــج و بیمــاری

            تو آنجا در پی یاری

            چــه پنـــداری کجــــا وی از تـــو می خواهـد چنین کــاری

            چه پیغــامـــی که جــز بــا یــک زبــــان گفتـــن نمی داند

            چه ســلطانی که جــز در خـــانـــه اش خفتــن نمی داند

            چه دیداری که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند

            به دنبال چه می گردی که حیرانی

            خـرد گم کرده ای شاید نمی دانی

            همـــای از جــــان خـــود سیری

            کـــه خـــامـــوشی نمی گیـــری

            لبت را چون لبــــان فرخی دوزند

            تو را در آتش اندیشه ات سوزند

            هــــــــزاران فتنـــــــه انگیـــــــزند

            تــــو را بـــر سر در میخانه آویزند

            حکابت زجه زدن های خیلی از ماها تو این شبا ( با احترام به اونهایی که تظاهر نمیکنن و واقعاٌ اعتقاد قلبی دارن و یا برای درد دل خودشون گریه و زاری می کنن ) جدای از اونهایی که با تمام وجود تظاهر میکنن ، مثل اون کسایی هست که میرن آرامگاه برای مراسم عزا و متنبه میشن برای چند ساعت و فکر میکنن از فردا یک آدم خوب و بی گناه میشن و دیگه گناه نمیکنن ولی هزار حیف که به محض خروج از آرامگاه و ورود به دنیای واقعی ، نه تنها انسان بهتری نمیشن ، با تمام توان به ادامۀ مسیر قبلی ادامه میدن !

  • بهروز گفت:

    یکی از بهترین تعبیرهایی که تا کنون شنیدم …

    «میترسم که ذکر برای تو ورد شود»

  • محمد تقی امینی گفت:

    بسیار زیبا و پر محتوا و بسیار بجا انتخاب کردید و تغییر موضوع سخن داده اید .

    می‌ترسم از اینکه محکمه‌ی بزرگ الهی را

    دادگاهی ببینی برای همه کارهای بد کوچکی که کرده‌ای

    نه دادگاهی برای همه کارهای خوب و بزرگی که نکرده‌ای.

    می‌ترسم که دغدغه‌ی جزئیات و تقوای صغیره، برای تو آرامش بخش و هموار کننده‌ی راه برای گناهان کبیره باشد.

    می‌ترسم از قیام قیامت

    قیامتی که همین جاست . رهای عزیزم