نامه به رها: جای خالی باورها

رهای عزیزم.شاید فضای این نامه، با فضای تمام نامه‌هایی که تاکنون از من گرفته‌ای تفاوت داشته باشد. شاید بعضی حرفهایش، با حرف‌های دیگری که قبلاً به تو گفته‌ام در تضاد باشد. اما می‌دانم که می‌دانی پختگی در تحمل دائمی تضادها و زیستن مسالمت آمیز با آنهاست. پس مرا به خاطر آنچه برایت می‌نویسم، ملامت نخواهی کرد.

رها جان. دنیای جدید،‌ چیزهای زیادی را به ما هدیه داد و چیزهای زیادی را از ما گرفت. شاید در این میانه، یکی از چیزهایی که از دست داده‌ایم – یا در حال از دست دادن آن هستیم – باورها باشند.

باور به معنای اینکه اصولی را در زندگی قبول داشته باشی. و باور کنی که اینها اصول تغییرناپذیر زندگی هستند. چیزهایی که اگر تمام دنیا به هم ریخت، بدانی آنها هنوز محکم و پابرجا هستند.

باورهایی نه برای اینکه در جمع و جامعه به دیگران تحمیلشان کنی، بلکه برای اینکه در خلوت و تنهایی، چراغی برای رهایی از ترس‌ها و تاریکی‌هایت باشند.

باورهایی نه برای آنکه به خاطرش بمیری یا بمیرانی، بلکه برای اینکه به خاطرشان زندگی کنی.

باورهایی که در آرامش دریای زندگی، بادی برای بادبان کشتی‌ات باشند و در طوفان زندگی، ستاره قطبی برای گم نکردن راه.

می‌دانم که می‌دانی باورها، سطوح مختلفی دارند:

باورهایی که در مورد خودت داری.

باورهایی که در مورد جامعه‌ات داری.

باورهایی که در مورد محیط کسب و کارت داری.

باورهایی که در مورد کره زمین داری.

باورهایی در مورد عالم هستی داری.

اما سهم باورها در زندگی انسانها، هر روز و هر لحظه، کمتر و کمتر می‌شود.

در مورد دلایلش زیاد می‌توانم بگویم و زیاد می‌توانی بگویی. شاید یکی از دلایلش این باشد که آنها که باوری دارند، پیش از آنکه بکوشند بر اساس آن باورها زندگی کنند، می‌کوشند دیگران را به زندگی بر اساس آن باورها ترغیب کنند.

اشتباه نکن. این نامه را تحت تاثیر داعش‌ها و طالبان‌ها که در عصر من زندگی می‌کنند و حق زندگی را از دیگران سلب می‌کنند، ننوشته‌ام. اگر چه می‌دانم که تو هم در دوران خودت همچون اینان را خواهی دید و خواهی شنید.

کافی است ابزارهای ارتباطی نوین و واعظان موفقیت را ببینی. می‌دانم که اینها گونه‌ای از جانداران هستند که بیش از عصر من و نسل من دوام خواهند داشت و تو – متاسفانه – توفیق دیدنشان را از دست نخواهی داد. آنهایی که هنوز نتوانسته‌اند در همراه کردن ده نفر دیگر با خودشان موفق شوند، اما ده‌ها قانون و توصیه موفقیت می‌نویسند و چنان دستوری با من و تو حرف می‌زنند که انگار دیشب از آسمان نازل شده اند تا پیام‌آور موفقیت و رستگاری ما باشند.

سرت را درد نیاورم رها جان. خلاصه حرفم این است که ظاهراً هر کس باوری پیدا می‌کند، قبل از آنکه بر اساس آن باور زندگی کند تا من و تو، مشتاقانه به جستجوی باورهایش برخیزیم، به موعظه باورهایش می‌پردازد. گویی راه عمل به باورها چنان وهم انگیز و ترسناک است که اگر همراهانی نیابند، به تنهایی جرات پیمودن آن را ندارند!

مدرنیته، ما را از وادی باورهای کهن بیرون آورد و مدرنیسم به ما آموخت که هر باوری را می‌توان زیر تیغ تحلیل و استدلال برد. تکنولوژی‌های مدرن هم به ما ابزارهایی دادند تا هر یک،‌ بتوانیم به سادگی و ارزانی به نقد باور دیگران بنشینیم و در این میانه، فراموش کنیم که داشتن ابزار نقد، شایستگی نقد را ایجاد نمی‌کند.

حاصل آن شد که باورها هم چیزی شدند از جنس سلیقه. اصولی که قرار بود ستون‌هایی برای زندگی باشند و راهنمایی برای لحظات دشوار آن، به گزاره‌هایی قابل بحث تبدیل شدند و نُقلی برای نَقل در محافل شبانه‌‌ی فیزیکی و دیجیتال.

آموختیم که هر باوری قابل تردید است و اگر قابل تردید است دیگر باور نیست و برداشت است و اگر برداشت است دیگر شایسته‌ی دفاع نیست و نیازمند توضیح است و اگر چیزی خود نیازمند توضیح است، قطعاً نمی‌تواند توجیهی برای یک تصمیم باشد.

همیشه به تو گفته‌ام و برایت نوشته‌ام که یادگیری، تردید در باورها و اصلاح مدل ذهنی است. زمانی در یکی از نامه‌هایم، برایت روشن ماندن دائمی آتش مقدس تردید را آرزو کردم. پس چرا امروز سمت دیگر ماجرا نگرانم می‌کند؟

شاید به دلیل اینکه امروز می‌بینم باور نداشتن به هیچ چیز، از باور داشتن به هر چیزی خطرناک‌تر است. هر باوری، سنگی در زیر پای توست تا پا بر آن بگذاری و جای پایت را محکم کنی و گام بعدی را برداری. شاید وقتی دنیایت بزرگتر شد بفهمی که آن باور، سنگ سستی بوده و تصمیم بگیری که دیگر بار، پا بر روی آن نگذاری.

اما اگر در نخستین گام، همه سنگ‌ها را سست بدانی و پا بر هیچ یک از آنها نگذاری، در همان نقطه‌ای که هستی برای همیشه متوقف خواهی شد.

شاید سستی برخی سنگ‌ها در نخستین نگاه، واضح باشد. اما سستی بسیاری از سنگ‌ها تنها وقتی که پا بر روی آنها گذاشتی و خواستی از آنها تکیه گاهی مطمئن بسازی، مشخص خواهد شد.

می‌گویند یقین بعد از تردید، مقدس‌ترین یقین است.  احتمالاً‌ هم چنین است. اما سمت دیگر این گزاره هم، شاید به همان اندازه درست باشد: تردید بعد از یقین، مقدس‌ترین تردید است! شاید تکامل من و تو در زندگی، در پیمودن حلقه دائمی تردید و یقین حاصل شود. درست مانند راه رفتن که بازی دائمی پایداری و ناپایداری است.

تردید، تو را به نشستن و فکر کردن وامی‌دارد و باورها به ایستادن و عمل کردن. درست چیزی شبیه رابطه عقل و احساس در مغز تو. و زمانی که یکی از این دو بر دیگری غالب شوند، حاصل را می‌توان چیزی از جنس بیماری دانست. نه یک جسم بیمار و نه یک ذهن بیمار. که یک زندگی بیمار که می‌تواند برای اطرافیانت مسری هم باشد.

راستی. آن روز که نامه‌ام را می‌خوانی، دنیایت چگونه است؟ چه باورهایی در ذهن داری که بتوانند تکیه‌گاهی برای حرکتت باشند؟ که بتوانند به تو در تصمیم گیری‌ها کمک کنند؟ که وقتی سایر مفروضاتت را زیر سوال می‌بری، بتوانی به آنها تکیه کنی؟

قوانین فیزیک، ظاهراً به شکلی دیگر بر ذهن هم حاکمند. فقط وقتی می‌توانی یک باور کهنه و ناکارآمد را از خود برانی که به باوری نو و کارآمد تکیه داده باشی. جز این حالت،‌ گرفتار تعلیقی دردناک خواهی بود و هر مشتی که بر سر هر باوری بکوبی، قبل از هر چیز، خودت را می‌لرزاند و تکان می‌دهد.

نمی‌توانم مجبورت کنم. اما کاش. برای مدتی کوتاه هم که شده نامه‌ام را باور کنی. اما لبخند واقعی بر لبان من – که آن روز نخواهند بود تا تو را به محبت و تحسین ببوسند – زمانی خواهد نشست که ببینم پس از تجربه زیستن‌اش، این نامه را می‌سوزانی و به کناری می‌اندازی تا نامه جدیدی برای فرزندت بنویسی…

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار


98 نظر بر روی پست “نامه به رها: جای خالی باورها

  • معصومه شیخ مرادی گفت:

    سلام محمدرضا من گاهی اوقات این نامه ها رو با صدای خودم ضبط میکنم و هر از گاهی گوش میدم خواستم ببینم اجازه دارم بزارم تو وبلاگم بقیه هم گوش بدن.

  • معین نجائی گفت:

    سلام به شما و همه ی دوستان
    از این نامه خیلی خوشم اومد یه چیزی که دغدغم بود و اورد رو صفحه
    من ۱۹ سالمه و میبینم که هم سن و سالهای خودم و حتی خودم دچار یک بی باوری عجیبی شدیم، هر لحظه هم ممکنه یک سمت و سویی بگیریم
    و به نظرم مشکل از حابجاییه، جابجایی از سنتی بودن به مدرنیته از اینوری بودن و اونوری بودنه…
    به نظرم هنوز یاد نگرفتیم که میشه به باورهای بین اینهاهم تکیه کرد، میشه برای خودمون باور بسازیم و میشه از کسی تقلید نکرد.

  • الهه غیثی گفت:

    ممنون محمدرضای عزیز
    جمله” داشتن ابزار نقد , شایستگی نقد را به وجود نمی آورد” خیلی خوب بود.
    ولی یه چیزی به ذهنم رسید . همه میدونیم که باورهای هر شخص برای خودش عزیز هست و عمل به اون مهمه ولی ما دارای زندگی جمعی هستیم و این جایی هست که اصطکاک شروع میشه , ما هم میخوایم به باورها عمل کنیم و هم با جمع باشیم ولی ایندو در اکثر موارد دارای حداقل هم پوشانی هستن و ریشه ی تمام اختلافات آغاز میشه…

  • صابر گفت:

    من واقعا تعريف كلمه باور رو نميدونم. گاهي باور نقش يه ابزار رو داره كه بهت توي مراحلي از زندگي كمك ميكنه و در مراحل ديگه چندان قابل استفاده نيست و تو به ناچار دنبال ابزار و يا باور ديگه اي مي گردي. اين باور قابل نقد و قابل تعويضه. باورهاي ديگه اي هم هستند كه شالوده و هويتتو تشكيل ميدن و در واقع ابزار شناخت تو نسبت به جهان محسوب ميشن و تعويض كردنشون و فهميدن اينكه بايد عوضشون كني نياز به زمانهاي بيشتري در حدود يك عمر، نيمه يك عمر و چيزهايي توي اين مقياس داره. البته اين باور هم قابل نقد و تعويضه. منتها تعويض اونها كار انسانهاي بزرگ و خودساخته هست به نظرم و انسانهاي كوچكي مثل من هيچ وقت نميتونن به نادرستي اين باورها فكر كنن. البته فكر كنم اگه به باور به ديده ابزار نگاه كنيم نبايد خودمونو درگير درستي يا نادرستيشون كنيم و فقط مفيد يا غير مفيد بودنشون ميتونه بهمون كمك كنه.
    پ.ن: واقعا نميدونم ابراز نظر من بين اين همه انسان فرهيخته كار درستيه يا نه خصوصا اينكه من واقعا الفباي خيلي چيزها رو هم نميدونم. اگه چندبار سوال پرسيدم دلم ميخواست بيشتر بدونم وگرنه تصديع اوقات شما بزرگواران از طرف من ظلمي نابخشودنيه. توي متمم هم من واقعا نميتونم نظر بدم از بس محيطش آكادميكه. سعي ميكنم شنونده بهتري باشم. فقط لطفا براي امثال من منبع بذاريد كه بريم بخونيم

  • مهدی گفت:

    سلام
    با سپاس از نامه زیبا وآموزنده و ماندگار شما .

  • حمید عطایی گفت:

    ممنونم محمدرضا جان که همواره سعی میکنی ماهیگیری را یاددهی به جای ماهی دادن و آنرا تبدیل به فرهنگ نمایی در نسل آینده.

  • آرش گفت:

    آقای شعبانعلی عزیز، متن “نامه به رها” فوق العاده است.
    متن پر است از نکاتی که کل زندگی (خصوصا در این دوره زمانه) تحت تاثیر این نکات قرار دارد و همه ما تقریبا با پوست و خون خود آن را لمس کرده ایم و چه زیبا با بیان خوب شما به خواننده منتقل می شود.

    شخصا در طول زندگیم بسیار این مورد را (جمله زیر) تجربه کرده ام و به آن باور دارم:

    “می‌گویند یقین بعد از تردید، مقدس‌ترین یقین است. احتمالاً‌ هم چنین است. اما سمت دیگر این گزاره هم، شاید به همان اندازه درست باشد: تردید بعد از یقین، مقدس‌ترین تردید است!”

    با سپاس از شما.

  • زهرا گفت:

    بسیار زیبا و دلنشین بود
    سپاس

  • آرش گفت:

    با خواندن این متن زیبا به یاد صخره نوردی افتادم که برای بالا رفتن بهتره از نقطه صفر شروع، پا بر روی سنگریزه ای بزاره و به حرکتش ادامه بده تا اینکه در هوا معلق بشه و کم کم بره بالا و با صعودش و با افق دیدی که پیدا می کنه بتونه دور دستها رو هم بهتر ببینه و همچنین برای ادامه مسیر، مطمئن تر و مصمم تر پیش بره. چه زیبا محمد رضای شعبانعلی عزیز در این جمله بیان کرد:”باور نداشتن به هیچ چیز، از باور داشتن به هر چیزی خطرناک‌تر است. هر باوری، سنگی در زیر پای توست تا پا بر آن بگذاری و جای پایت را محکم کنی و گام بعدی را برداری”

  • الهام گفت:

    اولین بار هست کامنت می ذارم ولی همیشه مطالب شما رو می خونم و به همه دوستام و دور و وری هام هم خوندن مقاله های شما رو توصیه می کنم … فقط می تونم بگم تک تک جملات عالی بودند ممنون که به دانش ما اضافه می کنید …

  • مريم گفت:

    متن باور رو شايد هر روز پارگراف به پارگراف و گاهي جمله به جمله خوندم و تكرار كردم ، خيلي حرف براي گفتن دارن ،
    انقلابي كه دارين در روح و ذهن ما ايجاد مي كنيد رو درك مي كنم اما گنگم ، حس مي كنم تا الان كه فصل عصر زندگيمه مسير رو برعكس رفتم ….

  • مجید امیدالله گفت:

    سلام
    دو هفته است نشد به سایت بیام امروز که فرصت شد به سراغ روزنوشته های شما رفتم چون به نظرم کلاسی که در این مطالب هست برای مواقعی که نتوانستم در سایر صفحات یادگیری یا کلاس حضور یابم را میتوانم کمی جبران کنم.از حضور در کلاس روزنوشته های شما احساس شادی و نشاط که از یادگیری نشات میگیرد میکنم.
    سپاسگزارم

  • مهدی گفت:

    محمد رضا.از مطالب عمیق ومتن ادیبانه ات واز سایت مفید واثربخشت سپاسگذارم.به خصوص این که نوشته هایت برایم طعم نوشته های دکتر شریعتی را داره وبرایم خیلی ارزشمنده(نمی دانم ناخود آگاه با خواندن مطالبت یاد دکتر شریعتی می افتم)وبه نظرم،تابلوفرش های زیبایی هستنداز تارهای” اندیشه های زلال”وپودهای”احساس مسوولیت”.سلامت وموفق باشید

  • یاسمن احمدیان گفت:

    سلام گرم به آقا محمد رضا عزیز و فهیم و دیگر دوستان گرامی
    آناهیتا جان مطلبی که در مورد شکست باورها نوشته اید بسیار بدلم نشست چون من نیز فرو ریختن باوری را تجربه کرده ام که ازکودکی مرا همراهی میکرد ودر جوانی متوجه شدم که خود مورد باور خیلی مقصر نبوده بلکه این من بودم که از آن برای خود بتی ساخته بودم ودر ذهنم به این باور رسیده بودم که چیزی که من قبولش دارم از هر گونه کژی و ناراستی بدور است اما اینگونه تفکرات اصلا واقعی نبوده و بهرحال مواجهه شدن با حقیقتی که نمی خواهی باورش کنی بسیارسخت اما آموزنده است

  • شهره گفت:

    خيلي جالبه، اين هفته با دوستاني بوديم كه دقيقا راجع به همين موضوع صحبت شد كه خيلي خوبه ايمان و باور درست داشتن ، چيزي كه الان ادما ندارند،
    مرسي از سايت خوبتان

  • ناصر ابراهیم زاده گفت:

    سلام خدمت استاد عزیز
    چند روزه که حال خرابی داشتم طوری که اینقدر دمق بودم حوسله انجام دادن هیچ کاری رو نداشتم خوندن این مطلب من رو به فکر عمیقی فرو برد
    چند نکته ای رو برای خودم سوا کردم
    *پختگی در تحمل دائمی تضادها و زیستن مسالمت امیز با انهاست
    *یادگیری،تردید در باورها و اصلاح مدل ذهنی است
    *اگر در نخستین گام،همه سنگها رو سست بدانی و پا بر هیچ یک از انهانگذاری،در همان نقطه ای که هستی برای همیشه متوقف خواهی ماند
    * هر مشتی که بر سر هر باور بکوبی،قبل از هر چیز ،خودت را می لرزاند و تکان میدهد

  • maryam.a گفت:

    Salam
    cheqaadr in name khoob bood
    ye joore dg be dele man neshaast
    agarche man Rahaa va namehaei ke behesh minevisin ro khayli doos daraaam
    mamnoon

  • فاطمه سادات گفت:

    سلام آقای شعبانعلی!
    اول از همه یه خسته نباشید وخداقوت درست وحسابی تقدیم میکنم به شما وتیم پرکار وعالیتون
    این اولین نظریه که پای مطالب شما میذارم اما مدت زیاده که به سایتها میام ومطالب جالب،شیرین ودلنواز وخواندیتونو میخوانم.کمتر نظر گذاشتم چون آنقدر مطالب جالب بودن که تا مدتی فقط فکم درگیرشون بوده.و اونقدر جذاب،که حتی نظرات پای مطالبتون هم برام جالب وخواندنی هستن و وقت زیادی رو تو سایت با این مطالب میگذرونم.حتی توی فیس بوک هم همیشه دنبال مطالبتون هستم واولین چیزیه که سراغش میرم.میخواستم بابت همه ی این موارد والطافی که در حق ما واین جامعه دارید، تشکر کنم.
    مستدام ومتعالی باشید!
    امیدوارم یک روز از نزدیک ملاقاتتون کنم وتوی سمینارهاتون شرکت کنم

  • عطیه گفت:

    خییلی دلنشین بود..

  • ناصر ابراهیم زاده گفت:

    سلام خدمت استاد عزیز و دگر دوستان
    دیروز به باورهام فکر میکردم نگران و پریشان طوری حوسله هیچ کاری رو نداشتم کاری رو انجام بدم.امروز بعد از خوندن این مطلب چند نکته ای من رو مجذوب خودش کرد
    *پختگی در تحمل دائمی تضادها و زیستن مسالمت امیز با انهاست
    *یادگیری،تردید در باورها و اصلاح مدل ذهنی است
    *اگر در نخستین گام،همه سنگها را سست بدانی و پا بر هیچ یک از انها نگذاری در همان نقطه ای که هستی برای همیشه متوقف خواهی شد
    *هر مشتی که بر هر باور بکوبی،قبل از هر چیز،خودت را میلرزاند و تکان میدهد

  • مريم گفت:

    سلام ببخشيد كه كامنت بي ربط به موضوع مي ذارم
    “پاندورا پویکیلوس ” كه تو خبرنامه ي هفتگي ازش نقل قول كردين رو من نتونستم نتيجه اي براش تو گوگل پيدا كنم(فقط يه نتيجه براش يافت شد كه توي يك فوريوم بود. فكر كنم به سرعت اونجا پيست شده بود;) ). چون متن نوشته شده برام جالب بود خواستم نويسندش رو بشناسم. ممنون مي شم اگر اسم انگليسيش رو بنويسيد.

  • محمد گفت:

    سلام ، اولین باره که اینجا نظر میذارم و در واقع دلیل نظر گذاشتنم اینه که با اینکه نوشته ها رو چندین بار می خونم اما یه جورایی در نظرم به قول خودت “سالاد کلمات” میاد و نمی تونم بفهمم چی نوشتی . جدا از کامنتای جالب دیگر دوستان من قبل از همه امیدوارم بتونم اونقدر رشد کنم که “باور” ، “تردید” ، “یقین” ، “تضاد” و … برام اینقدر گنگ ، نامفهوم و نامانوس نباشه و بتونم لمسشون کنم و هر جا تو زندگیم بهشون برخوردم بتونیم شاید دقایقی با هم به گفت و گو بنشینیم !!
    فهم مفهوم همه چیزایی که تو زندگی بهشون برمی خوریم رو که من بهش میگم “رشد کردن” آرزومه …
    ببخشید اگر نظرم هیچ ربطی اگر نداشت . بازم میام اینجا و نوشته ها رو مثل قبل می خونم و گیج و منگ میشم و لذت می برم.
    موفق باشی

  • معصومه گفت:

    من این نوشته ها را با گوشت و استخوان لمس کردم چون آنها را تجربه کرده ام و امروز حس کردم در تجربه کردنشان تنها نبوده ام باورها که نبودنشان سردرگمی عجیبی می آورد گاهی آزادی گاهی ویرانی گاهی تنهایی… در نهایت به این رسیده ام انسان تنهاست. همانطور که تنها زاده می شود و تنها می میرد. کمی غم انگیز است.

  • هادی گفت:

    سلام محمد رضا جان و دوستان

    منم یه دل نوشته توی لینکدین نوشتم که تقریبا با استقبال هم مواجه شده است. خوشحال می شوم محمد رضا جان شما هم بخوانید. باعث افتخار است. یه خواهش هم داشتم اینکه لطفا نظرتون رو هم بنویسین.
    ممنون

    https://www.linkedin.com/pulse/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B6%D8%AF-%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%85-hadi-aghazadeh?trk=pulse_spock-articles

  • ایمان گفت:

    سلام محمدرضا
    خیلی خوب بود.
    نظرهامو نسبت به مطالبت معمولا بیان نمی کنم.
    این دفعه هم استثنا نخواهد بود.
    فقط خواستم بگم سلام منو به دوستای مسئول سایت برسون و بگو که تاریخ پست های روزنوشته ها، سال رو نشون نمیده. وقتی مطالب قدیمی رو می خوندم خیلی گیج می شدم!
    سلامت باشین

  • فیروزه گفت:

    سلام استاد عزیز
    درست چیزی شبیه رابطه عقل و احساس در مغز تو. و زمانی که یکی از این دو بر دیگری غالب شوند، حاصل را می‌توان چیزی از جنس بیماری دانست …..
    ببخشید استاد اینجا رو متوجه نمیشم میشه بیشتر توضیح بدین

  • آناهیتا گفت:

    بعضی وقتها “باور نداشتن به هیچ چیز” ازونجایی شروع میشه که پلکانی از باورها که ذره ذره در طول عمرت ساخته بودی ناگهان زیر پات فرو میریزه چون خانه از پای بست ویران بوده. پلکانی که سنگهاشو والدین، معلمها و جامعه بهت داده بودند و با اطمینان بسیار از محکم بودنشون گفته یودند و هرگز هم یادت نداده بودند که به هیچ سنگی نباید چشم بسته تا همیشه اعتماد کنی. و تو معصومانه فکر میکردی پلکانت قراره تو رو به بهشت برسونه؛ بهشتی که البته سرابی بیش نبوده. اینجوری میشه که دیگه میترسی از باور کردن و باور داشتن. دیگه جرات نداری حتی برای لحظه ای پاتو روی هیچ سنگی بذاری؛ چون سقوطی که از خالی شدن زیر پات تجربه کردی اونقدر وحشتناک بوده که به این زودی ها از یادت نمیره و تجربه پوچ شدن باورهات اونقدر سنگین بوده که یک بارش برای یک عمرت کافیه.

  • توتیا گفت:

    سلام.منم مثل خیلی از دوستانی که اینجا تایید کردند باور نداشتن به هیچ چیز خطرناک تر از اعتقاد به هرچیزیه،این مطلب رو تایید میکنم.من هم این رو مثل خیلی از ادمها تجربه کردم به قول محمدرضا معنی زندگی توی از دست دادن ها ممکنه کمرنگ بشه منم با از دست دادن مادرم این حس اومد به سراغم و غم غربتی که برای دانشگاه و زندگی خابگاهی داشتم تشدیدش میکرد و زندگیم سخت تر میشد اما الان که باورهامو تقویت کردم خیلی حس بهتری دارم ولی میترسم با ادامه تحصیل و دور شدن دوباره دلتنگی ها و عواقبش بیاد سراغم

  • سارا گفت:

    سلام اقای شعبانعلی یکسالی هست که توسط استادم با سایت شما اشنا شدم واز موقعی که تو ی این فضا قرار گرفتم حال بهتری نسبت به قبل دارم …کاش فقط می تونستم ایمیل شما رو داشتم که حرف هایی که شاید گفتنش کنار دوستان سخت است اونجا بیان میکردم وشما استاد خوب راهنماییم میکردید؟؟/

  • رامین گفت:

    در دیر آموخته ها دیدم که گفته ای نامه های من به رها، به فرزند نداشته ام است!
    یکبار هم در اینستاگرامت در اون ماجرای تعمیر اف اف تون به تعمیرکاره که ازت پرسیده بود به نظر میرسه آدم خوبی هستی پس چرا ازدواج نمی کنی، گفته بودی که شاید فقط به نظر میرسم!
    راستش توی این چند ماهی که با نوشته هات آشنا شدم چندباری به ذهنم رسید که چرا این آدم ازدواج نکرده؟
    هیچ اصراری به جواب دادنت ندارم اما اگه احساس میکنی جوابت میتونه مفید واقع بشه ازت ممنون میشم جواب “این پرسش احتمالا مطرح شده برای خیلی ها” رو پاسخ بدی!
    مرسی

    • فواد انصاری گفت:

      احتمالا اگر جواب هم بدهند ما متوجه نمیشیم ، پس جواب دادن بی فایده است .هر کسی دنیای خودش رو داره

      • شهرزاد گفت:

        فواد عزیز. چقدر این جمله ت رو دوست داشتم:
        “هر کسی دنیای خودش رو داره” …
        ممنون بخاطر این توضیح خیلی مختصر، اما خیلی عمیق

        • فواد انصاری گفت:

          شهرزاد عزیز ، اغلب ما مردم یک جور زندگی کردن را بلدیم (یعنی یک سیر مشخص و دقیق از کلاس اول تا مردن) و اگر کسی بر خلاف جریان آب شنا کرد، کارهای معمولی را انجام ندهد و با ما فرق داشته باشد تکیه گاه ذهنی ما به هم می ریزد و ناخودآگاه میترسیم و میخواهیم او را هم به شکل خودمان تغییر دهیم تا خیالمان راحت شود ،و نمیتوانیم مسیردیگری را برای زندگی کردن درک کنیم ، و بعد از آمدن پیری و کهنسالی تازه یادمان می افتد که بله میشد طور دیگری هم زندگی کرد و میشد مثل بقیه نبود ولی احتمالا دیگه دیر شده ،
          البته نه برای ازدواج بلکه برای خیلی از چیزهای دیگر هم همینن وضع است
          باید به بعضی ها گفت “این حصار فکر تو اندازه من نیست”

      • رامین گفت:

        قبول دارم اما شاید جوابشون قابل تامل باشه!

      • محسن رضایی گفت:

        فواد جان برام سواله این کلمه ی “احتمالا” اولت ،شامل ” پس جواب دادن بی فایده است” هم می شه یا نه؟فکر می کنم نشه با شک یک جمله بدون شک رو نتیجه گرفت.اگه از روی امار هم بخوایم در نظر بگیریم موضوع رو با توجه به تعداد و تنوع مخاطبین توضیحات محمدرضا معمولا با فایده است.اگه “قابل تامل بودن” رو فایده بدونیم.اگه “باز شدن ذهن” رو فایده بدونیم و…فکر نمی کنی جوابی که به شهرزاد دادی به نوعی ظریف خودت هم شاملش بشی؟یعنی اینکه :فکر کنی تنها موردی که وجود داره پذیرفتن این مدل هست که کسی شرح بده خاص بودن خودش رو برای دیگران بی فایدس؟امیدوارم رسونده باشم منظورم رو.

    • محمد معارفی گفت:

      رامین عزیز،سلام
      در مورد سوالت من احساسم این نبود که شما انتظار دارید همه ازدواج کنند. بیشتر احساسم این بود که مسئله ی ازدواج برای شما هم مثل خیلی از ما زوایای ناشناخته ای داره. جواب هرفردی به این سوال میتونه برای ما دریچه ای از یک نگاه تازه باز کنه، دریچه ای که شاید با تصویرهای قبلی ای که دیدیم خیلی متفاوت باشه. جواب محمدرضا در مورد این سوال خاص (حتی به شکل کلی و به عنوان یک پدیده ی اجتماعی و بدون اشاره به زندگی شخصی خودش) فکر میکنم مثل همه ی نوشته هاش آموزنده خواهد بود.
      راستش من عادت ندارم جواب سوالی رو که از کس دیگه ای پرسیده میشه، جواب بدم. حتی سوالاتی که از این سوالی که شما پرسیدید خیلی کمتر شخصی باشه. فقط به عنوان یکی از بچه هایی که چند سالی هست شاگرد محمدرضاست دوست داشتم این توضیح رو بدم که ایشون لابه لای حرفها و نوشته های گذشته شون تا حدی و اغلب به شکل غیر مستقیم به جواب این سوال اشاراتی داشته اند. امیدوارم اگر فرصت کافی داشتی لابه لای پستهای گذشته یا کامنتها همه یا بخشی از جوابت رو پیدا کنی…
      موفق باشی

  • مریم گفت:

    چقدر خوب می فهمم که نداشتن هیچ باوری از باور داشتن به هرچیزی خطرناکتره، حسی که این روزها عذابم میده.باور به هیچ چیز و هیچ کس .اونقدر که میخوام برگردم و حداقل باور به وجود خدا رو به خودم برگردونم فقط برای اینکه بدون باور به هیچ چیز زندگی برام خیلی سخت شده.
    ممنونم محمدرضا از نامه ای که نوشتی.وقتی همراه با خوندن نامت اشک تو چشمام جمع شد فهمیدم که چقدر این بی باوری لحظات زندگی من رو داره خراب می کنه

    • fatima pournaserani گفت:

      مریم عزیز
      من نه قصد نصیحت دارم نه چیز دیگه ای فقط با خوندن کامنت شما یاد یه دیالوگ از فیلمی که دیروز دیدم و تا الان تو مغزم میچرخه افتادم.گفتم شاید برای شما هم جالب باشه

      یکی از شخصیت های فیلم که پلیسم بود بخاطر عذاب وجدانی که ناشی از کمک به چندتا خلافکار بود گفت “اگه ایمان من رو از من بگیری من دیگه هیچی نیستم”

      منم فکر کردم واقعا چقدر باهاش موافقم

      بهترین ها رو براتون آرزو دارم

      • مريم گفت:

        فاطيما جان حرفي رو كه نقل قول كردي قبول دارم. بي ايماني ( ايمان به هرچيزي) بدترين حسي بوده كه تجربه كردم. اما آدمها از سر دلخوشي يا اتفاقات خوب به بي باوري نمي رسن. مطمعن باش يه جايي تنهايي عميقي رو تجربه كردن منظورم از تنهايي نداشتن دوست يا فاميل نزديك نيست يه جور تنهايي عميق تر. اما من خودم بعد از اين تجربه تلخ ترجيح دادم حداقل بعضي باورهام رو دوباره داشته باشم، اما نه همون ها رو. چون اگه داشتن اونها بهم كمكي كرده بود كنارشون نمي ذاشتم. حالم اين روزها بعد از صحبت كردن با يه دوست خيلي بهتره. شايد اين همون بهترين آرزويي بوده كه برام داشتي.
        ممنونم عزيزم

        • fatima pournaserani گفت:

          یکی از بهترین چیزهایی که داری اینه که خودت باور داری که نباید بدون باور و اعتقاد زندگی کرد.
          و این خودش باعث رشد ما آدماست
          خوشحالم که حالت بهتره دوست من
          :-*

  • نادر آرین گفت:

    محمدرضا، برای من بُعدی از دکتر علی شریعتی هستی!

    “اما سستی بسیاری از سنگ‌ها تنها وقتی که پا بر روی آنها گذاشتی
    و خواستی از آنها تکیه گاهی مطمئن بسازی، مشخص خواهد شد.”

  • محمد گفت:

    عجب پاراگراف تامل برانگیزی:
    “می‌گویند یقین بعد از تردید، مقدس‌ترین یقین است. احتمالاً‌ هم چنین است. اما سمت دیگر این گزاره هم، شاید به همان اندازه درست باشد: تردید بعد از یقین، مقدس‌ترین تردید است! شاید تکامل من و تو در زندگی، در پیمودن حلقه دائمی تردید و یقین حاصل شود. درست مانند راه رفتن که بازی دائمی پایداری و ناپایداری است.”

    • محمد گفت:

      چند سال پیش توی تلوزیون ملی یک آقا که طراح اسباب بازی بود یه جمله ای گفت که به نظرم خیلی جالب بود. گفت: “اسباب بازی خوب اونه که کودک باهاش بازی کنه، نه این که اسباب بازی بازی کنه و کودک تماشا کنه”
      بعد از شنیدن اون جمله ذهنم ناخودآگاه اونو تعمیم داد به تفریح همیشگی خودم یعنی کتاب خوندن
      با خودم مرور کردم که : کتاب خوب اونه که آدم رو به فکر کردن وادار کنه ، نه اون که به جای آدم فکر کنه
      از اون روز به بعد تصمیم گرفتم تا حد امکان مطالبی رو بخونم که منو به فکر فرو ببره و همین تصمیم هم باعث شده مشتری پر و پا قرص نوشته های محمدرضا باشم
      چون هر جمله از متون محمدرضا مثل کلیدی میمونه که قفل مغز منو باز میکنه و پیرو اون ۱۰۰ تا جمله از توی مغز خودم بیرون میاد
      حالا بهای این گشایش ارزشمند رو چطور میتونم بپردازم؟

      • محمدحسن بهرامی گفت:

        با سلام،
        این کامنت دقیقاً حرف دل من هم هست که بسیاری مواقع کتاب به جای ما فکر می کند و چه موقعیت های استثنایی که ما خودمان هم می توانیم فکر کنیم مثال اسباب بازی واقعاً تعمیم خوبی بود
        و تشکر از محمدرضا که فرصت اندیشیدن را برای بقیه در اینجا مهیا می کند.

      • مجتبی گفت:

        عالی بود

  • fatima pournaserani گفت:

    “جدال تردید و یقین”
    درگیری ذهن خیلی هاست تو این دوره از جمله خود من.
    جدال بین باورهایی که به خودی خود توسط گذشته گان تو ذهن و وجود ما نهادینه شده و باورهایی که با فکر(شاید بهتر باشه بگم فکر هنوز ناقص من) به دست اومده.و چقدر راهه تا بفهمم کدوم راهه و کدوم بیراهه.
    دوراهی ها زیاده اما امید به کمال بیشتر و قوی تر از همه تردید های برسر دوراهی هاست.
    موضوع نامه خیلی به موقع و قابل تامل بود.
    خوشحالم که با اینجا و شما آشنا شدم.

    ایام به کام

  • فربد گفت:

    راستش تا قبل از اینکه تو متن به جمله زیر برسم، برداشت دیگه ای داشتم و به همین دلیل موضع متن برام قابل قبول نبود:

    “اگر در نخستین گام، همه سنگ‌ها را سست بدانی و پا بر هیچ یک از آنها نگذاری، در همان نقطه‌ای که هستی برای همیشه متوقف خواهی شد.”

    ولی با خوندن این جمله برداشتم از متن عوض شد. برداشت الان من اینه: انسان در هر لحظه باید باورهای محکمی داشته باشه و براساس اون زندگی کنه. اما اونها رو قطعی ندونه و آماده پذیرش باورهای جدید و درست تر (در اون لحظه) باشه. کسی که هیچ باوری نداره، انگار اصلا تو رقابت بین باورها حضور نداره و امکان آشنایی با باورهای جدید و رشد رو از دست میده.

  • محمد تقی امینی گفت:

    محمد رضا عزیز
    متشکر از قلم زیبا و ادیبانه شما
    دوستان از جنبه مختلف مخصوصا ادیبانه که لذت بردند کامنت های زیبایی گذاشته بودند .
    اما با اجازه شما می خواهم به دوستان خوبمان فوائد عزیز و ضیا گرامی و….
    عرض کنم این هم مثال دیگری از تفکر سیستمی با بیان ادیبانه محمد رضا :
    ” می‌گویند یقین بعد از تردید، مقدس‌ترین یقین است. احتمالاً‌ هم چنین است. اما سمت دیگر این گزاره هم، شاید به همان اندازه درست باشد: تردید بعد از یقین، مقدس‌ترین تردید است! شاید تکامل من و تو در زندگی، در پیمودن حلقه دائمی تردید و یقین حاصل شود. درست مانند راه رفتن که بازی دائمی پایداری و ناپایداری است. ”

    فقط برای یاد آوری در عنوان درس تفکر سیستمی به لینک
    لینک درس تفکر سیستمی و دینامیک سیستم دکتر علینقی مشایخی – ارائه شده در سایت مکتبخونه
    اشاره شد . این هم مثال سیستم درون زا مبتنی بر فیدبک
    اما دقت کنیم برای درک و باور این تفکر باید با گامهای کوچک و استوار حرکت کرد و به بیان خوب و قلم ادیبانه محمد رضا عزیز :
    ” اما اگر در نخستین گام، همه سنگ‌ها را سست بدانی و پا بر هیچ یک از آنها نگذاری، در همان نقطه‌ای که هستی برای همیشه متوقف خواهی شد.

    شاید سستی برخی سنگ‌ها در نخستین نگاه، واضح باشد. اما سستی بسیاری از سنگ‌ها تنها وقتی که پا بر روی آنها گذاشتی و خواستی از آنها تکیه گاهی مطمئن بسازی، مشخص خواهد شد.”

    پر توان باد قلمت زیبایت
    محمد تقی امینی

  • پوریا گفت:

    بر کفر من مترس، کافر نمیشوم هرگز…
    زیرا به نمیدانم های خود ایمان دارم!
    ح.پناهی

  • مکیال گفت:

    آدم وقتی به هیچ چیزی باور نداره بار زندگی رو سخت به دوش میکشه. وقتیم که باور بی چون و چرا به چیزی داره بازم بار زندگی رو سخت به دوش مبکشه.

  • احسان م گفت:

    یک مثالی که با خواندن این مطلب به ذهنم رسید : پسر بیست ساله‌ یکی از اقوام که میگفت میخوام شیطان پرست شوم چون میگویند فلان خواننده زن خوش صدا و خوش سیما آمریکایی شیطان پرسته! یعنی حتی نرفته بود خودش تحقیق کند و ببیند همچین خبری درست یا نه! بعد هم زیبایی صورت و صدا که دلیل درست بودن انتخابهای غیرشغلی فرد نمیشه!

    به نظر من این رویه غلط که هر کاری دوستان و اطرافیانمان انجام دادند را من هم باید انجام بدهم را باید بگذاریم کنار بخصوص برای داشتن باورهای زندگی!
    متاسفانه چون عادت به مطالعه کتاب خیلی کم شده بعضی‌های‌مان از طریق شنیده‌ها آن هم از آدمهایی که خودشان در مسیر زندگی‌شان گم و گورند میخواهیم سبک زندگی و اصول زندگی‌مان را انتخاب کنیم

  • سپهر فریدی گفت:

    محمدرضا ی عزیز

    یادمه مدتها ست نامه هایی مینویسم بعنوان “نامه های خودم به خودم.. میتونم توی نامه های رهای شما حسی رو که گفتی خیلی خوب درک کنم. جاهایی که لازمه مستقیما با خودمون حرف بزنیم و به خودمون یادبدیم و یادآوری کنیم..
    خیلی خوبه که این اتفاق نامه هایی به رها براتون میوفته، برای همه نعمت قشنگیه، چه مایی که میخونیم، چه شمایی که مینویسی،

    و شاید بزرگترین دلیل باارزش بودنش اینه که گاهی حرفهایی رو باید برای خودمون تکرار کنیم که هیچکس جز خودمون ازش خبر نداره، بی پروا. بی واسطه. بی تعارف..

    موفق باشی و قلم نامه نگارت پر توان

    • شهرزاد گفت:

      ببخشید … نتونستم کامنت دیگری در اینجا نذارم و نگم که:
      چقدر زیبا گفتید آقای سپهر فریدی عزیز.
      “گاهی حرفهایی رو باید برای خودمون تکرار کنیم که هیچکس جز خودمون ازش خبر نداره، بی پروا. بی واسطه. بی تعارف.. ”
      فکر می کنم زیباتر و ساده تر و بی تکلف تر از این، نمی شد چنین حقیقتی رو بیان کرد.
      خوشحالم که شما هم چنین نویسنده ای هستید و حالا می فهمم چرا همیشه از خوندن نوشته های شما هم توی اینستاگرام لذت می برم.

  • سارا گفت:

    گاهی اوقات با خودم فکر میکنم اگر باورهامو از دست نمی دادم زندگی چقدر راحت تر بود رنج ها چقدر کمرنگ تر می شدن اما وقتی باورتو از دست میدی نمیتونی برگردی عقب و دوباره اونو داشته باشی

  • علی گفت:

    متنی که نوشتید دلمشغولی روزها و ماههای اخیر من است. من در خانواده ای نسبتا مذهبی بزرگ شدم و در سالهای نوجوانی مثل خیلی از نوجوانان دیگر دوست داشتم آدم خوبی باشم و خوب بودن را در پایبندی به اصول مذهبی می دانستم. اما پس از ورود به دانشگاه و با کامل تر شدن شخصیت و طرز فکرم کم کم تردیدهای به ذهنم راه پیدا کرد. مثلا اینکه چرا کشورهایی که مردمشان بیشتر به اصول مذهبی پایبند هستند، عقب مانده ترند و در کشورهای پیشرفته مردم چندان مذهبی نیستند؟ چرا در کشورهای پیشرفته پایبندی به اصول اخلاقی (راستگویی، امانتداری، وجدان کاری و …) بیشتر مشاهده می شود تا کشورهای مذهبی و عمدتا جهان سومی؟ و اینکه چرا حکومت های مذهبی نمی توانند دمکراتیک باشند؟
    تمام اینها تردیدهایی است که در ذهن من دربارۀ مذهب و مذهبی بودن به وجود آمده و لاینحل مانده. البته هنوز به واجبات دینی عمل میکنم و سعی می کنم از گناهان دوری کنم، اما تردیدی که در ذهنم به وجود آمده آزارم می دهد.

    • محسن گفت:

      دوست عزیز

      پاسخ خیلی از تردید هایی که اشاره ای به آن ها کردید موجوده و با تحقیق و مشاوره با افراد کارکشته، به راحتی می توانید این تناقضات رو حل کنید.

      اینجا مجال بحث در مورد متن حرف های شما نیست. اما فقط خواستم بگم، برطرف کردن تردیدتون و تحقیق در باره اون رو در اولیت بالای زندگیتون بزارید و هرچه سریعتر از این شک و تردید رد بشید. چون مثل یه وزنه سنگین همیشه در گوشه ذهن شما باقی خواهد ماند. کلا شک یک ایستگاه موقته. باید در اولین فرصت از ان عبور کرد به خصوص شک های اعتقادی و مربوط به جهان بینی.

      در پایان تحقیق زیادی در باره سوالات شما شده و حتما با کمی جستجو و مشورت به پاسخ خیلی از تناقضات دست خواهید یافت.

      موفق باشید.

    • محسن رضایی گفت:

      سلام علی جان.خارج از اینکه به کدوم دین یا فرقه یا هرچی معتقد باشیم فکر می کنم یک چیز مشترک وجود داره اونم اینه که هدف اینه ما زندگی بهتری داشته باشیم.این جمله سه قسمت داره.
      ۱-ما
      ۲-زندگی
      ۳-بهتر.

      اینکه ما کی هستیم و چی هستیم.علی الحساب بپذیریم انسانیم! و بدونیم که از جمله چیزهای تاثیر گذار اولیه روی ما فیزیولوژی ماومحیط تربیتی ماست.در سیستم های شناختی روش علمی خوبیش اینه با توجه به واقعیت انسان ها موضوعات رو توضیح می ده.اینکه روان شناس ها می گن تا فلان سال با بعضی موضوعات ذهن کودکان رو درگیر نکنید این از روی روش های علمی بدست اومده،.وش های علمی یعنی هزاران نفر که انسان هستند رو مورد بررسی قرار دادند و به نتیجه ای رسیدند و جواب درست هم گرفتن.خوبی این نوع نگاه اینه که منسجمه،طبقه بندی شده است،دستیابی بهش آسونه،نیاز به تفسیر نداره،منظمه و همگانی.خب حالا اینکه چرا مذهب هست و اخلاق نیست، می تونه یکی از دلایلش نهادینه نشدن نگاه علمی و واقعی به زندگی باشه.اینکه مذهب اجازه داده تا سن تکلیف واجبات رو واجب ندونیم ولی ما بخاطر نگاه غیر واقعی در بعضی موارد سخت گیری می کنیم و…وشرایط واقعی و نیازهای واقعی کودک رو نمی دونیم، از این مورد بگیر برو تا در سطح کلان.باعث می شه انسان که همیشه واقعیت حالش رو بروز می ده باز در پشت هزار نقاب این واقعیت رو،رو کنه.واقعیتی که روزی نادیده گرفته شده،پنهان شده و این پنهانی باعث شده خوب دیده نشه و این دیده نشدن باعث شده خوب پرورش پیدا نکنه.
      حالا روی دیگر سکه.ازونجا که مذهب یکی از قدیمی ترین نهاد های بشریه،میشه اون رو برای زندگی مفید دونست.اصلش رو مورد بررسی قرار داد.به حواشیش که ممکنه ازش سوء استفاده باشه توجه نکرد و “پشتوانه رعایت اخلاق” قرارش داد.برای آرامش ازش سود برد و…
      امیدوارم حرفی زده باشم که جریانی مفید بوده باشه برات.

  • محسن گفت:

    با شناختی که از نوشته های شما بدست آوردم، مطمئنم که علاقمند به شنیدن تعریف و تمجید نیستید. با اینکه لایق آن هستید. پس قلم میگیرم.

    فرمودید که تردید مقدمه یقینه و این تردید مقدسه و همچنین یقین هم باید مقدمه تریدیدی باشه تا راه به درستی و رو به کمال پیموده بشه.

    اگر برای باور ها سطوحی در نظر بگیریم که سطوح بالاتر کلی تر و به سطوح پایین تر سمت و سو می دهند، آیا این تردید و یقین در سطوح بالاتر هم مفید و مطلوبه؟

    من فکر می کنم در بعضی باورهای بنیادی که به جهان بینی ما مربوط می شود، باید به دنبال یقین بود و به وسیله تردید های پلکانی به اون یقین رسید. البته واژه یقین اگر درست استفاده بشه، دیگر نباید هیچ تردیدی در آن راه داشته باشه و گرنه شبه یقین است. آیا من اشتباه فکر میکنم؟

    اون چیزی که بشه بهش یقین گفت کمیابه و شاید هر کسی نتونه بهش برسه. اما هست و راهش هم همین تردید ها و شبه یقین هاست.

    سوال بعدی من اینه که کی باید در باوری که داریم تردید کنیم. آیا باید خودمون تردید کنیم یا منتظر بشیم از بیرون تردیدی به وجود بیاد. اگر خودمون تردید کنیم، کی اینکار رو انجام بدیم. اگر در ابتدای باور بذر شک در آن بکاریم، باعث نمیشه که به عمل منجر نشه؟

    اگر امکان داره و فرصتی دست داد تا این نظر رو هم ببینید، لطف کنید در سطوح مختلف مثال هایی برای باورها و تردیدهایشان بزنید.

  • مینا گفت:

    رهای عزیز،
    امیدوارم زمانی که این نامه را می خوانی ، شک را به صلیب نکشند و تاوان ایستادگی بر باورهایت، جانت نباشد.
    اشتباه نکن، من از قرون وسطی نمی گویم. از زمان و مکانی می گویم که هنوز باور بر تحمیل باورها مقدس است.
    بگذار از امروز برایت بگویم .از دیروز تو، از زبان کسانی که به فردای بهتری برای تو امیدوارند.
    آنجا که من ایستاده ام…
    باورهای تجویز شده نقابی است بر تردیدها .
    اخلاق، باورهایی است تابع جغرافیای طبیعت.
    باورهای حاکم پذیرفته می شود یا در سکوت، بر آن نام تقیه می گذارند! تفاوت اندک است. به فاصله مرگ و زندگی.
    باورها را در بازار دنیا به نقد می فروشند و برخی به امید فردا! آن را پیش خرید می کنند.
    رها
    رها
    رها
    ای کاش مجالی باشد تا بالندگی باورهایت را ببینم،
    روزی را که از پس تردیدها، به یقین رسیدی و باور داری که هیچ چیز پایدار نیست حتی یقین تو
    روزی که فارغ از مصلحت اندیشی ها ، باورهایت را در لحظه لحظه زندگی فریاد می زنی.
    روزی که باورهایت، غل و زنجیری بر پای رفتنت نیست.
    آن روز دیگر رها مجاز نیست و رها بودن، تردید سالیان است که به یقین رسیده …
    امضا: یک دوست

  • ليلي گفت:

    نيازي نيست بگم چقدر اين نامه ها رو دوست دارم چون خودت ميدوني.
    صبح طناز بهم گفت تو اينستا ديده لينك پيشنهاديت نامه به رها هست. همونجا وسط كار خوندم. چيزي كه قبل از خوندنش تكونم داد اسم و موضوع نامه ات بود..! دليلش رو الان نميتونم بگم ولي شايد تو كامنت اصلي كه ميخوام براي اين نامه بنويسم توضيح ميدم.

    راستي خوبه كه بلاخره تونستي باز هم براي رها بنويسي.

  • من فکر میکنم از زیباترین لحظات بیرون ریختن باورهای قدیمیه ، شکستن بعضی چیزها و سرو سامان دادنشون . به قول دوست عزیزم که میگفت ادم باید مدام رفرش بشه ! یک وقت هایی هم پروسه زمان بر و دردناکیه . تا رسیدن به چیزی که بخوای اسمش رو بگذاری باور هزار بار به خودت میگی نکنه راهم اشتباهه ! نکنه وقتی رسیدم بهش پوچ باشه ! حالا اگر پای اعتقادات دینی و مذهبی وسط باشه که تا یک مدت ادم همش فکر میکنه الان خدا میزنه نصفش میکنه ، که اینا به پیش زمینه ی خرافات و ترس های بیخود ما و جواب های بی پرسشی که از کودکی ریختن در ذهنمون برمیگرده .
    من سعی میکنم خیلی کامنت نگذارم . بعد از خوندن متن ها و نوشته های شما نظرم رو جای دیگه مینویسم اما این دفعه دوست داشتم چیزی رو که حسش کردم برای شما هم بگم . لطفا ناپختگی حرف های من رو به دل نگیرید .

  • بهاره ملکی گفت:

    من این روزها اشک زیاد به چشمم میشینه- مثل الان بعد خوندن جملات آخر این نوشته- دلم برای پدرم خیلی تنگ شده- فکر اینکه برای همیشه از دستش دادم دیوونه ام میکنه- قرار بود کلی حرف برام بزنه و من ضبطشون کنم و بعدم بنویسمشون و من فکر میکردم همیشه برای این وقت دارم- یعنی ممکنه الانم از دیدن من لبخند بزنه ؟ من چرا اینا رو برای شما نوشتم؟ معذرت میخوام

    • بهاره جان.

      اگر چه تجربه‌ای مثل تو نداشته‌ام، اما می‌شه تصور کرد که چقدر حس سخت و تلخیه. اما از طرفی هم می‌شه تصور کرد که پدرها و مادرها، در تمام حرف‌هایی که برای ما بچه‌هاشون می‌زنن، یک آرزو دارند و اون اینکه مسیر شناخت دنیا و زندگی رو سریع‌تر از اونها طی کنیم.
      باخت پدر و مادرها وقتیه که ما در سن پنجاه و شصت و هفتاد سالگی، تازه همون چیزهایی رو بفهمیم و دنیا را به همون عمقی بشناسیم که اونها در پنجاه و شصت و هفتاد سالگی شناختند و فهمیدند.
      اگر چه پدرت رو ندیدم و نمی‌شناسم، اما مطمئنم که با هر گامی که برای سریع‌تر و عمیق‌تر شناختن دنیا برمی‌داری، لبخند روی لب‌هاش می‌شینه.
      تو هنوز وارد چهارمین دهه زندگی نشدی و فکر کن چقدر احساس خوبیه برای پدرت وقتی ببینه که داری تلاش می‌کنی که چهارمین دهه رو با تجربه و عمق نگاهی آغاز کنی که مختص ساکنان پنجمین و ششمین دهه زندگیه.
      چیزی که من می‌دونم همیشه و هر روز براش تلاش می‌کنی.
      —-
      راستی فکر می‌کنم امروز از نزدیک دفترتون رد شدم. اگر تو هم توی همون ساختمون سر مطهری باشی.

      • زهرا گفت:

        ممنون از شما و بهاره جان .
        .
        .
        دلنوشته هات بهاره چقدر دلنشین و قابل لمس بود برام . حسی که بهش احتیاج داشتم تا بیشتر و حساس تر بشم نسبت به محیط و آدمای اطرافم که خیلی هاشون عزیزانم هستند.
        .
        و همین طور تعبیر شما مهندس تامل برانگیز بود و روشن .
        .
        و زهرا حالا این تو و این گوی و این میدان ….
        راستی ماه جدید شمسی مبارک

      • بهاره ملکی گفت:

        به خاطر حس همدردی و صمیمیتی که با کامنتتون منتقل کردین سپاسگزارم- اینجا دقیقن مثل خونه ای میمونه که هرچند مدتیه بهش رفت و آمد دارم، ولی بعد از یک بار چشیدن لذت مهمان نوازی صاحب خونه، احساس راحتی بیشتری دارم.
        بله، این ساختمون دفتر مرکزی شرکته.

    • مینا گفت:

      بهاره جان،
      پدرمن ، وقتی رفت بیست و دو سالم بود.روزهای پایانی دانشگاه. پدرم خیلی مهربان بود ، صادق و صبور.
      یک روز صبح با هم صبحانه خوردیم ، پدررفت و دو ساعت بعد همه روزها و ساعت ها خاطره شد .
      شاید باور نکنی آن زمان که گوشی تلفن دستم بود و از آن طرف یکی از تلخ ترین خبرهای زندگیم را می شنیدم یک سوال در ذهنم بود. بعد از این چه باید کرد.
      در کمتر از یک دقیقه سالهای قبل را مرور کردم ، تمام ارزش هایی را که در کنار پدر باور کرده بودم و حالا می خواستم به هر قیمتی آنها را حفظ کنم.در یک لحظه باید انتخاب می کردم .در پیله ای از غم و درد تنهایی، از دنیای واقعی دور شوم یا جدی تر از قبل عنان زندگیم را در دست بگیرم.ا
      لان که بعد از سال ها به آن یک دقیقه فکر میکنم به بعضی از باورهایم شک می کنم .تردیدی که آن روز نبود و یقینی که اگر به آن شک می کردم امروز، روز دیگری بود.اما آنچه به آن ایمان دارم این است که پدر همیشه با من است حتی آنجا که به باورهایم شک می کنم.
      بهاره جان، پدر در چارچوب یک قاب عکس نمی گنجد و در تو جاری است، با او به باورهایت شک کن و او را در یقین پس از تردید هایت همراه کن.

      • سپیده گفت:

        چقدر بعد از خواندن کامنت شما و بهاره جان غمگین شدم. هر چند نامه به رها به اندازه کافی ناراحتم کرد.
        من ایمان دارم که عزیزان سفر کرده ی ما در هر حال از اوضاع و احوال ما باخبرند. کارهای ما رو می بینند و احساسات ما رو می فهمند. کارهایی که ما می کنیم می تونه باعث خوشحالی اونها بشه. این روزها دارم تمام سعی خودم و می کنم که بیشتر قدر عزیزانم و بدونم. این کامنت خیلی ملموس بود دوست من لحظاتی شریک غصه هاتون شدم.

      • بهاره ملکی گفت:

        همه چیز این تجربه، اونقدر برای من تازه است و اونقدر هر روز همه لحظات رو از نو زندگی میکنم، که نوشتن و حرف زدن ازش برام خیلی سخته- سپاسگزارم برای همدردیت مینای عزیز، برای روح پدرت آرامش و آمرزش آرزو میکنم.

    • علیرضا داداشی گفت:

      بهاره ملکی، سلام.
      روز اول که نوشته ات را خواندم، جوابی در نظر داشتم ولی دو روز را به کل از اینترنت محروم بودم. ببخش.
      به تو تسلیت می گویم و برای پدرت جوار قرب الهی را آرزو می کنم.
      اما،
      به عنوان کسی که خودش پدر است و به عنوان کسی که یک سال و نیم پیش پدرش را از دست داده و در این مدت خیلی فرصت داشته بر روی خواسته های پدرش تمرکز کند و خودش را بسنجد، می خواهم عرض کنم مطمئنم همانگونه که محمدرضا شعبانعلی عزیز نوشته اند، خواسته ی پدر و مادرم از من این بوده که مسیر شناخت دنیا و زندگی را سریع تر از آنها طی کنم.
      مطمئنم که با هر گامی که برای سریع تر و عمیق تر شناختن دنیا برمی دارم، لبخند روی لبهایش می نشیند.
      بهاره، اینها عیناً خواسته های من از فرزندانم هم هست.
      برقرار باشی.

  • نگار غلامي گفت:

    آقاي محمدرضا عزيز سلام،

    بسيار بسيار ممنون از متن ارزشمندتون. اين روزها اونقدر آدمها از سر تنبلي و فقط تنبلي چيزي نميخونن كه مقالات همه شده مفاهيم هلو برو تو گلويي كه ۱۰ دقيقه هم توي ذهن دووم نميارند (۱۰ عادت انسان هاي خوشحال، ۱۰ خصوصيت مدير موفق و ۱۰ فلان و ۱۰ بيسار). و خوندن اين مقاله كه اينقدر عميق به وجود آدم رسوخ ميكنه و تا اين حد فكر و ذهن آدم رو مشغول ميكنه واقعا نعمته.

    رابيندرانات تاگور ميگه: “تولد هر کودک، نشان آن است که خدا هنوز از انسان ناامید نشده است.” توي اين دنيا كه قبح همه چيز ريخته شده و خودخواهي سر به فلك كشيده، ديدن آدمهايي مثل شما كه اينطور دلسوزانه دانسته هاي خودشون رو با همه به اشتراك ميذارن، به اميد اينكه ابزاري باشه براي كساني كه به دنبال پيدا كردن خودشون و راهشون هستن، واقعا نمونه بارز جمله تاگور هست.

    از خوبي اين متن كه هر چي بگم كم گفتم اما مثل هميشه از نظر من مهمترين نكته نوشته هاتون اينه كه به شدت آدم رو به فكر فرو ميبره، واقعا ممنون از اينكه اين كارو دارين انجام ميدين.

    ممنون،
    نگار،

  • سپیده گفت:

    خیلی قشنگ بود خیلی لذت بردم ولی در عین حال یاد باورهایی که به بعضی آدم ها داشتم افتادم که چقدر دردناک بود فرو ریختن تکیه گاهی که فکر می کردم مستحکم ترین در دنیاست! دیر آموختم ولی آموختم هیچ دیوار و پله و تکیه گاهی ابدی نیست همونطور که ازلی نبوده. از وقتی چندین بار سقوط دردناکی داشتم بسیار کم توقع شدم. این شعر رو که احتمالا همه شنیدیم این بار به تناسب نوشته بسیار زیبای محمدرضا خودمون زمزمه کنیم :

    آخ دلم هیچکی کنارت نیست ، سر کن با خودت
    زیر و رو شو دنیا رو زیرو زبر کن با خودت
    وقتی میبینی خودت داره کلافت می کنه
    از خودت پاشو ، خودت با شو سفر کن با خودت
    هر زمستون پیش از اینکه ریشه پابندت کنه
    شاختو بردار و تمرین تبر کن با خودت
    یا بساز و دونه دونه مرگ برگاتو ببین
    یا بسوز و جنگلی رو شعله ور کن با خودت
    سر بچرخونی مسیر روبه روتو باختی
    سر بچرخونی مسیر روبه روتو باختی
    از پل تردید با قلبت گذر کن باخودت
    تنها موندی با خودت با دشمنت با دوستت
    آخ دلم هیشکی کنارت نیست سر کن با خودت
    هر زمستون بیش از این که ریشه پا بندت کنه
    شاختو بردار و تمرین تبر کن با خودت
    یا بساز و دونه دونه مرگ برگاتو ببین
    یا بسوز و جنگلی رو شعله ور کن با خودت

    • سپیده گفت:

      “می‌گویند یقین بعد از تردید، مقدس‌ترین یقین است. احتمالاً‌ هم چنین است. اما سمت دیگر این گزاره هم، شاید به همان اندازه درست باشد: تردید بعد از یقین، مقدس‌ترین تردید است! شاید تکامل من و تو در زندگی، در پیمودن حلقه دائمی تردید و یقیق حاصل شود. درست مانند راه رفتن که بازی دائمی پایداری و ناپایداری است.”
      این بخش از نوشته خیلی زیبا بیان شده. خیلی حقیقت تلخی بود طی کردن این حلقه شاید موجب سرگردانی بشه ولی از این متن یاد گرفتم باید این مسیر رو پذیرفت و ادامه داد و در این مورد به ثبات تن ندیم.

  • سایه جهانشاد گفت:

    محمدرضا!امیدوارم مجموعه کامل نامه ای به رها، در طی این سالها چاپ بشه تا زمانی که فرزندم از من جدا میشه به عنوان باارزش ترین هدیه، همراهش کنم.

  • شهلا صفائي گفت:

    ديروز براي دوستي نوشتم تلخي و شيريني نوشته هايم دليلش فقط اين نيست كه طعم دهان قلمم اين لحظه چيست ! يك برهه ي طولاني از زندگي دست خوش فراز و فرودها و دشواري هايي ميشود كه باورهاي من را مي سازد و يا دليل محكمي روي باورهاي گذشته ي من مي شود چيزي كه به اعتقاد من تغييرش هرگز آسان نخواهد بود . من وقتي مي نويسم مفهومش اين نيست كه هنوز درگير طوفانم ؛ شايد بتوان گفت راوي افكار و داستان ها و خاطرات و تجاربي هستم كه با خواندنش ديگر مثل گذشته درد نمي كشم فقط ناظرم و تحليل مي كنم تا بفهمم چقدر عوض شدم چه هزينه هايي دادم چقدر بزرگ تر شدم كجاها مسيرم را تغيير دادم كجاها به بيراهه رفتم .. مي نويسم تا از خودم بياموزم ..
    بياموزم معنادادن به زندگي را ..
    و اين بار قوي تر از گذشته به استقبال خطر كردن و فراز و نشيب هاي زندگي بروم.

    محمدرضا شعبانعلي مهربان ،
    وقتي خواندمت بيش از پيش فهميدم آرزوي من كسب آسايش در زندگي نيست
    چرا كه معتقدم اين همان نقطه اي ست كه ديگر چيزي براي يادگيري وجود ندارد.
    و من تشنه ي آموختنم و تجربه ي يقين هاي مقدس و ترديد هاي مقدس تر و پيوسته پيمودن اين حلقه ي دائمي !
    وقتي خواندمت ديگر دلم نگرفت از انگشت هاي خصمانه و پُر اتهامي كه من را نشانه مي رفت فقط به اين دليل كه امروز درمي يافتم حرف ديروزم اشتباه بوده و تغييرش ميدادم
    و يا اصلاحش مي كردم
    آنزمان كه به رها گفتي پختگی در تحمل دائمی تضادها و زیستن مسالمت آمیز با آنهاست.
    من هم مثل تو دلم از موعظه گراني كه حتي يك ثانيه باورهايشان را نزيسته اند گرفته
    ولي بيش از آن لبم زماني به لبخند گشوده شد كه دريافتم باورهايم مرا هنوز به حركت وا ميدارند و
    انگيزه ي زندگي و تلاش هاي هرروز منند
    آنزمان كه سختي ها مرا بر زمين مي زنند و
    من هزار بار برميخيزم استوارتر از قبل .
    شايد از اينجا به بعد خودم را اسير كليشه ها كنم
    با اين حال مي گويم :
    ممنونم بخاطر سرمايه ي ارزشمندي كه به رهاي خودت و رهاي همه ي ما تقديم كردي .

  • زهرا گفت:

    سلام

    آقای شعبانعلی فاصله سنی چندانی باشماندارم اما حرفهایتان عجیب پدرانه بود ومن امروزمانند رها نامه تان راخواندم..امیدوارم روزی محبت شماراجبران کنم.

  • الهام گفت:

    کل متن یه طرف چندتا جمله آخر یه طرف..

  • بهنام گفت:

    ممنون خیلی خوب بود. حق با شماست, این روزها واقعا جای خالی باور ها احساس می شه!

  • مجتبی مهاجر گفت:

    یاد سعدی و حافظ افتادم
    سعدی یه آدم دوره گرد و همیشه در سفره که میگه:در اقصای گیتی بگشتم بسی،،بسر بردم ایام با هر کسی
    تمتع به هر گوشه‌ای یافتم،،ز هر خرمنی خوشه‌ای یافتم
    ولی حافظ درون گراست و تا آخر عمرش تو شیراز موند و بر این اعتقاد بود که دنیارو باید از دورون شناخت
    که اگه اشتباه نکنم یه بار میان با کشتی ببرنش سفر که حالش بد میشه و بر میگرده و میگه :
    چه آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سود….غلط کردم که یک موجش به صد گوهر نمی‌ارزد
    این دوتا بزرگوار هم باورهایی کاملا بر خلاف هم داشتن ولی بر اساس اون اعتقادات و باورها زندگی کردن.
    نمیشه براشون درست و غلطی قائل شد.

  • کیوان کلهر گفت:

    عجیب و ادبی و تأثیرگذار
    نویسنده فوق العاده ای هستین

  • محمد گفت:

    من سی سالمه اما خودمو هدر دادم….زندگیمو وقتمو انرژیمو، نعمتهایی که داشتم و دارم، خودم خواستم که ببازم..چرا؟
    چون شروع نکردم..هیچ چیزی و هیچ کسی و هیچ رابطه ای رو شروع نکردم ..حالا که تو آیینه نگاه میکنم میبینم یه تار موی سفید سبیل و ریش چونه سمت چپ صورتم در اومده..دیروزم یه تار موی سفید سمت راست شقیقه دیدم..دارم پیر میشم؟ نمیدونم..پیری بهم نمیاد..فکر میکنم از اونام که توی میانسالی میمیرن..البته ناراحت نمشیم چون هیچوقت عمر زیاد نخاستم بکنم مخصوصا در حد فسیل شدن و سربار دیگران شدن..مخصوصا که به قول رامون سامپدرو توی فیلم دریای درون، وقتی زنی که اومده بهش قوت قلب بده ازش میپرسه چرا همیشه میخندی، رامون مبگه ” وقتی دقیقا واسه هر کاری وابسته به دیگرانی، یاد میگیری که با خندیدن گریه کنی”
    من زندگی رو دوس دارم اما استعدادهامو هدر دادم و میدم..استعدادهای ورزشی و خطاطی و نقاشی و فروش و نویسندگی و سخنوری و معلمی رو…باور من این بود که تا چیزی رو درست نشناختی و مطمئن نشدی ازش باورش نکن..چند وقتیه دارم با این باورم میجنگم که بتونم نفس بکشم و زندگی رو تجربه کنم..
    حالا بهتره بعد یه عمر تردید به هر باوری حتی قبل از شروع، بشینم و به این فکر کنم که “تردید، تو را به نشستن و فکر کردن وامی‌دارد و باورها به ایستادن و عمل کردن”.

    • محسن رضایی گفت:

      محمد عزیز
      یکی دوستان سالها پیش باخدا مشکل داشت. دردشومیدونستم بهش گفتم تو میخوای مسلط بشی به خدا بعد قبولش کنی واین کار هرگز صورت نمیگیره.هیچ کس نتونسته ثابت کنه خدارو.
      کمی شناخت کمی عمل مفیدترازهمش شناخت هیچی عمله.چون همون کمی عمل امید هست که مشکل شناخت جبران کنه.خودعمل شناخت میاره

    • هیوا گفت:

      به نظرم تقریباً همه آدمها بیشتر استعدادها و ظرفیتهاشون رو هدر می دهند. اما تعداد کمی از آنها جرات رو دارند که چنین اعترافی بکنند و در این وضعیت روبروی آینه به خودشون خیره بشن.
      بیشتر ماها با روشهای مختلف، از خودمون در مقابل این احساس گناه محافظت می کنیم. به موانع فکر میکنیم، نقش عوامل بیرونی رو پررنگ می کنیم، خودمون رو مشغول کار و لذت و غیره می کنیم، سقف هدفهامون رو کوتاهتر می کنیم، احساس گناهمون رو آمیخته می کنیم به احساس های دیگه و …
      خودم مدتهاست عمیقاً با این حس تلخ ولی مفید درگیرم.
      نمیخام پرحرفی بکنم. گشتم یه نوشته خوب از یکی از دوستان روانشناسم(مهدی یا غلامرضا) پیدا کردم، امیدوارم دوست داشته باشی و مفید باشه:
      http://exiwall.com/?p=115
      اگر احتمالاً خواستی بیشتر در این زمینه مطلب بخونی، منابعی که در زیر اون نوشته آورده شدن، به نظرم مفید هستن.
      تعدادی از این کتابها زندگی منو کاملاً عوض کردن…

      پیشنهاد میکنم اگه حوصله داشتی، فایل صوتی “مرگ من” محمدرضا رو گوش بدی. به این بحث خیلی مرتبطه.

      خلاصه کامنتتو دوست داشتم : – )
      قربانت

      • فواد انصاری گفت:

        همیشه کامنتهات عالیه رفیق و اکثرا میخونم ، ممنون بابت این لینکی که گذاشتی

      • شهرزاد گفت:

        هیوای عزیز. ازت ممنونم و همینطور از دوست خوبمون محمد، که بهانه ای شد که شما این لینک خوب رو اینجا بذاری.منم رفتم خوندمش و چقدر درست می گفت: “احساس گناه اگزیستانسیال، در ارتباط مستقیم با استعدادها و توانمندی‌های فرد است، بنابراین فرد همیشه در مواجهه با این احساس گناه احساس می‌کند که هیچ‌گاه به صورت اصیل و واقعی از توانمندی‌های خود استفاده نکرده است. هر انسانی نسبت به توانمندی‌ها و ظرفیت‌های خود آگاهی دارد، و اگر در برآورده کردن و زیستن کامل آنها تنبلی کند، احساس گناه وجودی گریبان‌اش را خواهد گرفت.” – و وقتی این رو میخوندم باز هم نمی تونستم جلوی اشکهام رو بگیرم – … واقعا چرا گاهی اینطور میشه …و چه باید کرد …؟
        می دونم …حتما میخواهی بگی، جواب این سوال رو خود اروین یالوم داده: “احساس گناه اگزیستانسیال، علامتی‌ست که باید روی آن کار کرد، و آن را به مثابه ندایی در نظر گرفت که اگر به آن گوش داده شود، می‌تواند راهنمای تحقق آرزوهای فرد باشد.” و چقدر هم خوب به این سوال جواب داده … علامتی ست که باید روی آن کار کرد … و آن را به مثابه ندایی در نظر گرفت که اگر به آن گوش داده شود، می‌تواند راهنمای تحقق آرزوهای فرد باشد. من هم حتما همین کار رو خواهم کرد و هیچوقت ازش ناامید نمیشم تا بتونم بهتر باشم… بازم ممنون.
        ———
        محمدرضای عزیز …ببخش که بخش اول کامنتم در پای چنین پست شگفت انگیزی، نامربوط بود…
        می خوام بدونی این نامه هم مثل تمام نامه های پیشین که به رها نوشتی، مثل یه صاعقه به روح و فکر و وجودم رسوخ کرد و اونقدر ذهنم رو درگیر کرد که از اون لحظه دارم توی افکار و باورهام کنکاش می کنم تا ببینم کدوم باور کهنه ای هست که قبل از این که با کنار گذاشتنش زیر پای خودم رو خالی کنم، اون رو با باور جدیدی که بتونه دوباره من رو سر پا نگه داره و هوای تازه ای رو به خونه ی وجودم بدمه، جایگزین کنم. و کدوم تردید هست که می تونه بعد از یک یقین برام مقدس باشه و کدوم یقین هست که بعد از یک تردید…
        و اینکه فراموش نکنم که: “پختگی در تحمل دائمی تضادها و زیستن مسالمت آمیز با آنهاست.” و …
        باز هم بخاطر یه نامه ی دیگه به رها، که می دونم مثل همیشه، مصادف با تجربه ی یکی دیگه از قشنگ ترین و ناب ترین حس های زندگی برای تو بوده، ازت ممنونم و ممنونم که ما رو هم در لذت خوندنش با رها شریک می کنی…
        بازم ازت ممنونم.

    • هیوا گفت:

      یه نکته دیگه رو هم بگم:
      واقعیت اول اینه که بیشتر ما قسمتی از خودمون رو هدر داده ایم،
      واقعیت دوم اینه که بیشتر ماها این روند رو ادامه خواهیم داد…
      ______________________________________________________
      چارلز_بوکوفسکی:
      من با استعداد بودم . یعنی هستم بعضی وقت‌ها به دست‌هایم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم.
      که می‌توانستم پیانیست بزرگی بشوم.
      یا یک چیز دیگر….
      ولی دست‌هایم چه کار کرده اند؟
      یک جایم را خارانده‌اند، چک نوشته ‌اند، بند کفش بسته‌ اند، سیفون کشیده‌اند …
      دست هایم را حرام کرده ام…
      همین طور ذهنم را…

    • عظیمه گفت:

      آقا محمد، دوست گرامی سلام
      حرفاتو با دقت خوندم و چون احساس کردم میفهممت گفتم کمی باهات هم صحبت بشم… من اهل موعظه نیستم، اهل گفتن حرفهایی که درکشون نمیکنم هم نیستم اما اهل گفتن تجربه هام هستم. اون هم برای روشن بینی و آگاهانه تر عمل کردن.
      عزیزم، من هم همسن شما هستم. اینکه احساس میکنی خیلی چیزها رو از دست دادی و کمی یا بیشتر از انتظار، از خواسته هات دور شدی برای کسی که گذر زندگی و زمان رو مثل تو تجربه کرده، قابل فهمه.
      اما تو چیز زیادی از دست ندادی؛ چون میدونی کجای راهی. تو زندگی چی خواستی و به کدومشون دست یافتی یا نه…
      بیش از اینکه خودت رو ملامت کنی، به خواسته هات فکر کن. ببین ارزش همین وقت و انرژی که به نظرت تلف شده رو داشته…؟ مسلماً خواسته هات و آرزوهات ارزشمند بودن که تا اینجای زندگی براشون ایستادگی به خرج دادی. آنچه که من میفهمم اینه که احتمالا در انتخاب اولویت هات و در کنارش روش و مسیر رسیدن به اونها رو کمی یا بیشتر، خوبتر ندیده باشی و احساس کنی که همه چیز رو یک جا از دست دادی!
      زندگی به من این اطمینان رو داد که واقعاً “تجربه” خیلی ارزشمنده؛ اگر از اون “درس” گرفته باشی… و درس هایی که از زندگی گرفتی بسیار ارزشمندن و بیش از اینها لازمه که قدرشون رو بدونی.
      خدا رحمتش کنه، مادر بزرگم میگفت: قدر “موهای سپید” رو بدون. چون نشونه “عمق نگاهت به زندگی” هست و اینکه چقدر “خودت” و “زندگی” برات ارزش داشت و براش تلاش فراوان داشتی…
      من نمیگم چقدر از حرف های مادربزرگم درسته یا غلط؛ اما میفهمم که قدر تمام “تلاش هام” رو که برای تجربه بهتر و لذت بخش تر از زندگی داشتم رو میدونم و موهای سفیدم برام خیلی ارزشمندن…
      راستی اینقدر به موهای سفید فکر نکن 😉 میدونی، من اولین موهای سپیدم رو تو ۱۸ سالگی روی سرم دیدم و دقیقا خاطرم هست که تو حدود بیست سالگی وقتی سرم پایین بود و داشتم به خواهرم درس میدادم، پدرم و دایی م باهم گفتن که عظیمه موهات رو رنگ بذار…!
      قدر سی سالگیت رو بدون که اگر تمام این سالها رو مرور کنی بهتر متوجه ارزشمندی اکنونت میشی.
      آنچه که امروز تو رو نسبت به دیروز و پیش ترها میتونه بهتر کنه، درس هایی هست که تاکنون گرفتی و نگاه بازتر، واقع بینانه تر و وسیع تر برای انتخاب و عملکرد بهتر هست… چه در اولویت ها، روش ها و رویه و مسیرهات.
      حرف دل هست که میگم، غم دیروز بهتره فراموش که نه! پشت سر گذاشته بشه و بعد حرکت جدید آغاز بشه…
      بذار یه تقلب کنم از محمدرضا، معلم عزیز برای کلمه “باور” 😉
      “باور من این است که هیچ وقت برای شروع دیر نیست؛ تو فقط گامی بردار”

      پی نوشت:
      همینجا از محمدرضا معلم عزیز نیز برای نامه به رها که واقعاً “بی نظیر” بود، خیلی تشکر میکنم که بسیار نیز آموختم…

  • مریم گفت:

    محمدرضا نامه هایی که برای رها مینویسی برای من مثل زمین تشنه کویر که حتی قطره ای آب هم تا عمق نامشخصی جذب میشه که این قطرات همون کلمات تو اند.

  • نفیسه گفت:

    چقدر عالی نوشتید بی نظیره این جمله ها و خوشا به حال رها هایی که این درک رو از تردید و یقین دائمی داشته باشند. خوشا به حال رها هایی که این جمله ها رو از پدرانشون بشنوند و بخوانند و حس کنند و با اون لحظه هاشون رو زندگی کنند.
    این جمله اگر پذیرفته بشه توسط ما چقدر آرامش بهمراه داره “پختگی در تحمل دائمی تضادها و زیستن مسالمت آمیز با آنهاست.” نمیدونم فرصتی هست که اینهمه کامنت توسط شما خونده بشه یا توسط سایر خواننده ها ولی من می نویسم که در این لحظه چقدر شگفت زده هستم که خوندم نوشته فردی رو که باور داره “تردید بعد از یقین، مقدس‌ترین تردید است! ” . و اینکه باور داشته باشی “شاید تکامل من و تو در زندگی، در پیمودن حلقه دائمی تردید و یقیق حاصل شود. “. این باور دنیا دنیا آرامش و پویایی و شعف و رشد از نظر من با خود بهمراه داره.
    من همواره از روانی و شیوایی و سادگی و عمق نوشته های شما اینجا تشکر کردم و به شور و شگفت واداشته شدم. این بار ولی بیش از پیش شگفت زده ام و ممنون.
    تشکر می کنم آقای شعبانعلی غزیز، ذهنتوت، قلبتون و قلمتون همواره پرتوان و شگفتی آفرین باد.
    به امید روزهایی که رهای من و ما و شما این جمله ها رو درک کنند و زندگی کنند.

    • نفیسه عزیز.
      شاید کمی زودتر یا دیرتر، اما من همیشه همه کامنت‌ها رو می‌خونم.
      گاهی فکر می‌کنم اکثر ما این روزها – با تکیه بر آموزش‌های ضعیف و پرورش غیرهوشمندانه و توسعه مهار نشده ابزارهای تکنولوژی – به انباری از حکمت و توصیه‌های حکمت آمیز تبدیل شده‌ایم.

      به اندازه‌ای که برای بهبود کیفیت زندگی، به هیچ نصیحت جدیدی نیاز نداریم. کافیه شنیده‌ها و محفوظات خودمون رو بنویسیم، خودمون بخونیم و تلاش کنیم بهشون عمل کنیم. همین!

      بنابراین طبیعیه که مخاطب این نامه‌ها، قبل از هر کس دیگری خودم هستم.

      می‌نویسم که خودم بخونم و یادم بمونه.
      شاید بشه گفت که این روزها، بزرگترین تهدید در رشد ذهن ما، ندانستن و نشنیدن نیست.
      بلکه بی تفاوت شدن نسبت به همه حرف‌ها و دانسته‌های خوب، به دلیل تکرار بیش از حد اونهاست.

      • نفیسه گفت:

        ممنونم از پاسختون و کاملا موافقم با نظرتون

      • زینال بندری گفت:

        به آیت الله بهجت(ره) گفتند: كتابی درزمینه اخلاق معرفی کنید، فرمودند:

        لازم نیست یک کتاب باشد یک کلمه کافیست که بدانی “خدا می بیند”

        • زینال بندری گفت:

          مطلب زیر رو از سایت dargi.ir کپی کردم چون وقتی خوندمش یاد کامنت چند روز پیش محمدرضا افتادم که راجع به کوتاهی درباره آموزش فواد کفته بود.
          پیاده روی فراموش نشدنی
          شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دِربِن، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر، تأسیس کرده بود زندگی می‌کردیم. ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه‌ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم.
          یک روز پدرم از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم زیرا کنفرانس یک روزه‌ای قرار بود تشکیل شود و من هم فرصت را غنیمت دانستم. چون عازم شهر بودم، مادرم فهرستی از خوار و بار مورد نیاز را نوشت و به من داد و چون تمام روز را در شهر بودم، پدرم از من خواست که چند کار دیگر را هم انجام بدهم، از جمله بردن اتومبیل برای سرویس به تعمیرگاه.
          وقتی پدرم را آن روز صبح پیاده کردم، گفت: «ساعت پنج همین جا منتظرت هستم که با هم به منزل برگردیم.»
          بعد از آن که شتابان کارها را انجام دادم، مستقیماً به نزدیکترین سینما رفتم. آنقدر مجذوب بازی جان وین در دو نقش بودم که زمان را فراموش کردم. ساعت پنج و نیم بود که یادم آمد. دوان دوان به تعمیرگاه رفتم و اتومبیل را گرفتم و شتابان به جایی رفتم که پدرم منتظر بود. وقتی رسیدم ساعت تقریباً شش شده بود. پدرم با نگرانی پرسید: «چرا دیر کردی؟»
          آنقدر شرمنده بودم که نتوانستم بگویم مشغول تماشای فیلم وسترن جان وین بودم و گفتم: «اتومبیل حاضر نبود. مجبور شدم منتظر بمانم.»
          ولی متوجه نبودم که پدرم قبلاً به تعمیرگاه زنگ زده بود. مچ مرا گرفت و گفت: «در روش من برای تربیت تو نقصی وجود داشته که به تو اعتماد به نفس لازم را نداده که به من راست بگویی. برای آن که بفهمم نقص کار کجا است و من کجا در تربیت تو اشتباه کرده‌ام، این هجده مایل را پیاده می‌روم که در این خصوص فکر کنم.»
          پدرم با آن لباس و کفش مخصوص مهمانی، در میان تاریکی، در جاده‌های تیره و تار و بس ناهموار پیاده به راه افتاد. نمی‌توانستم او را تنها بگذارم. مدت پنج ساعت و نیم پشت سرش اتومبیل می‌راندم و پدرم را که به علت دروغ احمقانه‌ای که بر زبان رانده بودم غرق ناراحتی و اندوه بود نگاه می‌کردم. همان جا و همان وقت تصمیم گرفتم دیگر هرگز دروغ نگویم. اغلب دربارۀ آن واقعه فکر می‌کنم و از خودم می‌پرسم، اگر او مرا، به همان طریقی که ما فرزندانمان را تنبیه می‌کنیم، مجازات می‌کرد، آیا اصلاً درسم را خوب فرا می‌گرفتم؟ تصور نمی‌کنم. از آن مجازات متأثر می‌شدم اما به کارم ادامه می‌دادم. اما این عمل سادۀ عاری از خشونت آنقدر نیرومند بود که هنوز در ذهنم زنده است گویی همین دیروز رخ داده است. این است قوۀ عدم خشونت.

  • فواد گفت:

    این چند روز توی فکر بودم یعنی وقتی با کس دیگه ای که خیلی پیشرفت کرده تو زمینه خودش برخورد میکنم ، تمام باورهای خودم رو فراموش میکنم و دوست دارم جای اون باشم میدونم عادت بدیه میدونم باید به باورهای خودم وفادار باشم میدونم باید سماجت و پافشاری کنم میدونم باید خودم باشم نه کپی دیگران ولی گاهی وقتها باورهامو فراموش میکنم تردید میکنم و فکر میکنم شاید بشه هر روز باورهامو عوض کرد میدونم مشکل بزرگ و عجیبیه با خوندن این متن احساس خوبی کردم و دوباره به خودم یادآوری کردم که باورهام چی هست و چرا نباید آنها را عوض کنم و چرا باید روی باورهایم پافشاری کنم . ممنونم

  • آرام گفت:

    فقط وقتی می‌توانی یک باور کهنه و ناکارآمد را از خود برانی که به باوری نو و کارآمد تکیه داده باشی. جز این حالت،‌ گرفتار تعلیقی دردناک خواهی بود و هر مشتی که بر سر هر باوری بکوبی، قبل از هر چیز، خودت را می‌لرزاند و تکان می‌دهد.
    چه عالی بود این متن. سپاس…