مهمانی امشب من…

مهمانی امشب را در زیر این پست برگزار میکنیم.

ظاهراً دو تا موضوع تا حالا مطرح شده. پیشنهاد من رویا پردازی بود که توضیحاتی هم در موردش نوشتم.
بچه ها در مورد «صداقت، روراستی و یکرنگی» و این نوع مفاهیم هم پیشنهاد داشتند.
شاید موضوعات دیگری هم مطرح شود…
به هر حال من هم مثل شما منتظرم.
تازه به خانه رسیده ام. یک استراحت کوتاه بکنم و ۱۰ بیایم پیش شما…

+34
  
فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال


661 نظر بر روی پست “مهمانی امشب من…

  • الهام فیض الهی گفت:

    از این مهمونیا هم داشتین?! :O :Dخیلی حرکتتون بانمک بوده،کلی خندیدم! چقدرم سخت بوده این مدل چت کردن!
    من چقدر دیر با اینجا آشنا شدما :O

  • ساكار گفت:

    سلام .روزتون بخیر و نیکی !
    دلم یه مهمونی دوستانه سالم می خواد که توش از کتاب و جامعه و همه چی حرف زده بشه ووقتی اومدی خونه از حرفای قشنگی که شنیدی و ذهنتو درگیر کرده ،تا صب نخوابی و یه ایده قشنگ تو ذهنت شکل گرفته باشه و به زندگی امیدوار و به خودت اعتماد.
    منم تو جمع دوستاتون را می دین؟
    خیلی تو دوستی ثابت قدمم و خوبم .:))))))))))))))

    • سیمین-الف گفت:

      خوش اومدی ای دوست

      اینجا درست همون جایی یه که وصفشو کردی. تازه مهمون نوازی شونم عالیه.
      تو هفته چند بار مطالب علمی و بحث روز و دلنوشته های ناب برات می یارن و تو دلی سیر می تونی اونارو بخونی و نظر دوستاتو ببینی و با بقیه مهمونا تعامل داشته باشی. صاحبخونه و یاراش کلی ازمون پذیرایی می کنن هر نوع ذائقه ایی داشته باشی اینجا جذبت می کنه. هر چه که بخونی بیشتر می خواهی و سیر که نمی شی هیچ، گرسنه تر هم می شی.
      خلاصه به جمع دوستانه و با صفای این خونه خوش اومدی.
      امیدوارم بتونیم قدردان زحمات این عزیزان باشیم.

  • رسول گفت:

    سلام به معلم خوبم
    آقای شعبانعلی و همه بچه های مهمونی ، چقدر خوشحالم که این قابلیت ارتباطی رو شناختم ، امیدورام افتخار ارتباط رودررو که درتالار معلم سعادت آباد نصییبم شد باز هم تکرار بشه . ممنون میشم مهمونی بعدی رو بهم خبربدین به امید موفقیت بیشتر

  • آناهیتا گفت:

    یه بیماری عجیبی که دارم اینه که هر وقت یه اتفاق خوب تو زندگیم میفته که حس میکنم برام خوبه، چند روزی ازش شدیدا لذت می برم و بعد یه حس عجیبی ذهنمو پر میکنه که اگه از دست بدمش و دیگه نداشته باشمش چی…
    الان نسبت به اینجا دچار این حس شدم…
    نکنه….

  • واحد گفت:

    سلام . ممنون از حسن نظرتون . محبت کردین وقت گذاشتین و جواب منو دادین . من از نوشته هاتون استفاده میکنم . نوشته هاتون آدمی رو به تفکر و تعقل وادار میکنه و این امر تلاقی کرده با فصل پاییز فصل خزان و اندیشه . فصل عشاق . و من خوشحالم که این آشنایی با شما باب دیگری رو به من باز کرده . بقول و گفته خودتون باعث میشه که خودمون و رفتار و گفتارهاون رو مورد بررسی قرار بدیم .

  • واحد گفت:

    سلام وعرض ادب . ادب حکم میکنه استاد صداتون بزنم . اگه اجازه بدین من هم مرید باشم و از دل نوشته هاتون استفاده کنم . خ.شحال میشم لایق بدونین و اجازه بدین .
    بی اجازه اومدم ولی اگه رخصت بدین مرخص میشم .

    • واحد جان. خوشحالم که به این سایت سر می‌زنی و امیدوارم همیشه سر بزنی.

      نگاه کردن به آرشیو گفتگوها و کامنت‌های این سایت، یک نکته مهم رو نشون می‌ده و اون اینکه طی سالها و ماههای اخیر، خیلی از حرفهای من به تدریج تغییر کرده. دلیلش هم مشخصه. حرف زدن با بچه‌ها باعث می‌شه آدم دوباره رو حرفهاش فکر کنه و طبیعیه که بعد از مدتی می‌بینه بخشی از حرف‌ها و نظرهاش منطقی نبوده. امیدوارم این گپ زدن‌ها و گفتگو‌ها برای من و همینطور بقیه‌ی بچه‌ها، باعث بشه که بخشی از حرف‌هامون که نیاز به اصلاح و تعدیل داره، صیقل بخوره و شکل بهتر و معقول‌تری به خودش بگیره.

  • علی گفت:

    محمد رضا …
    حالا که به سلامتی رفتی خانه نو…
    نمی خواهی بچه های قبیله را دور هم جمع کنی و یک شب نشینی راه بیاندازی
    به صرف یک جرعه عقل و عشق و شعور…

  • ليلا گفت:

    چه مهمونی قشنگ و صمیمی ای بوده،حیف که من متوجه نشدم کی برگزار شده،صمیمیتتون خیلی دوس داشتنی بود استاد

  • آذر گفت:

    استاد چرا من همیشه از این قافله عقبم؟؟؟!!!! استاد نمیشه مهمونی ها صبح باشه یا عصر آخه من شبها به اینترنت دسترسی ندارم!!!واقعا که چه شب قشنگی بوده برای همه کسایی که تو این مهمونی بودن چقدر افسوس خوردم
    راستی بچه ها چطوری خبردار شده بودن

  • مریم گفت:

    سلام به محمدرضا و همه ی کسایی که تو این مهمونی بودن . من تقریباً ۲ ماه میشه با شما آشنا شدم و هر روز هم سر می زنم . اصلاً نمی دونستم که همچین مهمونی هست وگرنه حتماً حنماً میو مدم .تقریباً همه ی نوشته ها تونو خوندم ( البته با اجازه ) خیلی خوشم اومد از این جمع . محمدرضا میشه منم دعوت کنی واسه مهمونی بعدی . برام بنویس زمانش رو . خیلی خیلی ممنون میشم عزیزم

  • shirin گفت:

    مثل اینکه امشب خبری از قهوه نیست 🙁

  • Neda.sh گفت:

    سلام
    من هم تو مهمونی شرکت کردم اما چون با گوشیم وصل شده بودم نتونستم کامنت بزارم اما همون شب تا ساعت ۳نخوابیدم و همه کامنتها رو خوندم قبل از هر چیز باید بگم که
    مهمون نوازیتون عالی و بامزه بود باور کنید شاد شدم از خوشحالیتون امیدوارم همیشه پایدار و برقرار باشه
    میدونم الان برای کامنت گذاشتن دیر شده اما منم دوست دارم در این مورد صحبت کنم
    به نظر من رویا و رویا پردازی خوب و دوست داشتنیه اما تو رویا موندن و متوقف شدن خوب نیست و باعث اتلاف وقت و انرژی میشه خیلی پیش اومده که رؤیای زندگی من واقعیت زندگی دیگران بوده و بالعکس
    من فکر میکنم رویاها هم محصور در زمان و یا مکان باشند چرا که هر رؤیایی متعلق به یک دوره از زندگی است رؤیای کودکی،نوجوانی،جوانی و… من هم با رؤیاهام زندگی میکنم و با فکر کردن بهشون حالم خوب میشه
    محمد رضا جان هم کلام شدن با انسان بزرگوار و موفقی همچون شما برای خیلی از دوستان از جمله خود من یک رؤیا بوده از اینکه این امکان رو فراهم کردید که این رویا رنگ حقیقت به خودش بگیره ازتون ممنونیم

  • محمد گفت:

    باز هم دیر رسیدم.

  • sanam گفت:

    سلام آقای شعبانعلی، ممنون به خاطر رادیومذاکره. برای اولین بار تو ماه عسل دیدمتون و عامل علاقمندیم به حرفاتون علاقه و افتخارتون به بهترین بودنتون بود. چیزی که شعار من تو زندگی هست. چه تو حرفه ام و چه تو کارای دیگه مثل غذاپختن و حتی ترشی انداختن. البته من بهترین نشدم اما همۀ هدفهام میرسن به این قله.
    الان داشتم فایل اعتماد رو گوش میکردم. یه نظریه در مورد اعتماد دارم که دوست دارم نظر شماروهم بدونم در موردش.
    میگن انسان موجودی نسبی است و بندۀ شرایط و تحت شرایط مختلف عکس العملهای متفاوتی نشان میدهد. پس به نظر من اعتماد مطلق به انسانی نسبی پایۀ عقلانی ندارد. متأسفانه گاهی برای اثبات وفاداریمان به کسی و قبولاندن اینکه او در قلبمان است و روراستیم و… اعتماد مطلق میکنیم یا طالب اعتماد مطلق میشویم.

    یه چیز دیگه، دوست دارم ارشد روانشناسی بخونم و البته یه لیسانس بی ربط با روانشناسی دارم. میشه کمکم کنید.

  • زیبا گفت:

    سلام
    کاش میشد یه رویا مشترک رو آخر حرفهاتون میگفتید و مهندس تو سایتش میزد. یا اینکه هممون دست به دست هم به محمدرضا کمک کنیم تا رویای قشنگش رو عملی کنه.

  • farshad گفت:

    Salam mohamadreza aziz
    in mehmonia khaili hale adamo khob mikone

  • گیتی گفت:

    سلام
    بازهم نتونستم بیام این هفته. گرچه هر چقدر که مهمونی بزرگتر میشه جای آدما زیاد خالی حس نمیشه…
    استاد باور کنید این طوری سخته! همش باید صفحرو refresh کنیم و گاهی بحث رو گم می کنیم!
    کاشان…
    اهواز…
    شهر ما چی؟! این طرفا هم بیایید…

  • سارا.ر گفت:

    سلام مهمونی جمعه به نظر من عالی بود من اون شب به خاطر دیر اومدن و حجم بالای کامنت ها نرسیدم همشو بخونم اما امروز که خوندمش جدا انرژی شب مهمونی برام تداعی شد فقط اگه دقت کرده باشید از کافه اول تا حالا فکر میکنم حدودا ۲۰ تا مهمون اضافه شده بود و حجم کامنت ها هم ۲۰۰ تایی افزایش پیدا کرد با مهمون نوازی خوبی صاحب خونه مطمینا بیشتر هم میشه که هم کار شما سخت میشه هم ما مثل این سری کامنتها و جواباشو گم میکنیم( البته خودم اینطور بودم) سیستم چتتون راه بیفته عالی تر میشه.
    بهمون ثابت کردید دنیای مجازی هم گاهی میتونه به زیبایی دنیای حقیقی باشه، به امید روزی که همه با هم این زیبایی و تو دنیای حقیقی تجربه کنیم.
    موفق تر از همیشه باشی محمدرضای عزیز

  • استاد دلمان بسی تنگ شد انشالله سلامت باشید

  • کیا گفت:

    من همتونو میخوام

  • ص.ش گفت:

    دیشب دوست داشتم به جمعتون اضافه بشم ولی سردرد بدی داشتم .. هنوزم دارمش.
    سوالاو جوابارو دیدم.. به نظر خودم. رویاها یک روزی توی دنیای بیرونی نمود پیدا می کنن. من دیدم که میگمااااااااا
    حالا چه حقیقت بشن چه واقعیت..
    من رویایم اینه که وقتی بمیرم غبطه نخورم به گذشته ام.

  • Farzaneh.p گفت:

    عین دو ساعت این مهمونی رو من تو ماشین، تو راه برگشت به خونه بودم.
    دلم نمی خواست اینجا باشم، دلم نمی خواست بیام، احساس غریبی می کردم، مطمئن بودم اگه بیام حال و هواتون بد میشه، بیشتر دوست داشتم با کسی صحبت کنم اما هر چی چشامو چرخوندم و فن بوک موبایلمو نگاه کردم و هر چی به این و اون پیام دادم و تماس گرفتم کسی در دسترس نبود، کسی نبود، تمایل نداشت برای گوش دادن به حرفای کسی که سالهاست گوش شنوا داره واسه درددل و صحبتهای دیگران…
    دیشب متوجه شدم که هر کی فقط و فقط مال خودشه، جز من که احساس میکنم اگه کاری از دستم واسه کسی بر بیاد و انجام ندم بزرگترین ظلمو به خودم کردم.
    الان که دارم این کامنتو میذارم انقدر احساسی ام که دیگه منطق جرات حرف زدن و نظر دادن نداره، دیگه برام مهم نیست که اگه یکی از اونایی که من با تمام امیدم بهش اس داده بودم ولی جوابمو نداد این کامنتو بخونه چی میشه، چی میگه… شاید از من بدش بیاد، شاید بگه چقدر بچگانه فکر کرده و حرفش رو جایی زده که بیشتر از صدها نفر میخوننش، شاید بگه: مثل اینکه زده به سرش، شایدم با خودش بگه: ای کاش جوابشو میدادم…
    ای کاش زمزمه زیر لبش بعد از خوندن این کامنت آخرین “شاید” باشه، ای کاش بفهمه که من بیشتر از هر وقتی به وجودش احتیاج دارم…
    ای کاش دستی پیدا شه واسه پاک کردن اشکای روی گونه من…

    ……

    • fateme گفت:

      پیامی به farzaneh.p با اجازه محمدرضا

      می تونی یک بار هم منو امتحان کنی. من شما رو تا به حال ندیدم اما از خودت یک ای میلی یا هر راه ارتباطی که فکر می کنی این جا قرار بده من خودم باهات تماس م یگیرم و به همه حرفات گوش میدم. مطمئن باش. هم برای تو وقت دارم و هم حوصله و هم گوش هائی برای شنیدن
      امیدوارم همواره رها از درد و رنج باشی و در صلح با خودت و شاد باشی

      • Farzaneh.p گفت:

        سلام فاطمه جان…
        از لطفت خیلی خیلی ممنونم، وقتی سطر اول کامنتتو خوندم یه کم آروم شدم اما راستشو بخوای من ویژگی های اخلاقی خاصی دارم و نمیتونم با هر شخصیتی سازگار باشم، شاید یکی از دلایل تنهاییم همین موضوع باشه که دوستی کردن رو بلدم ولی نمیتونم از همه اونایی که در حقشون دوستی میکنم، دوستی رو بپذیرم…
        ولی خیلی، خیلی و خیلی دوست دارم بیشتر و بیشتر باهات آشنا شم، بنابراین ترجیح میدم به جای *کامنت گذاشتن تو این سایت* به خودم میل بزنی.
        ( farzaneh.p810@yahoo.com)

    • بیتا گفت:

      سیاست بی تفـــاوتی….و نــه* گفتن هایی که این روزها.. بی تفکر…و بیحاصل…و مدام گفته می شه…بیتفاوتی نسبت به آدمها، حرفها، نوشته ها،دلتنگی ها…..!!!
      زمانی آدمی به این حالت می رسه که… آنچه عرضه می شه… مشکلی از اونو حل نمی کنه…و شاید بر مشکلات وی هم اضافه کنه…و با انتخابی آگاهانه … ازسر تکرارتجربه های روزمره چون: نخواستن ها…نداشتن ها…ندیدن ها…نشنیدن ها…نگفتن ها…نفهمیدن ها و …از پذیرش آنچه به او عرضه می شه سر باز می زنه..خودآگاهانه یاناخود آگاهانه…تمام کلمات زیر سوال میره…و بی تفاوتی حکم انتخاب می شه…

      فرزانه عزیز!میفهممت!برای همه ما پیش اومده این لحظات دلتنگی، این لحظات تنهایی! برای من هم پیش اومده که گاهی دلتنگ حرف زدن هستم اما وقتی از بین انبوه شماره هایی که پیش رومه نمیدونم الان باید با کی حرف بزنم که منو بفهمه.حس بدیه که با دوستی صمیمی نتونی حرف بزنی…نگرانی که مباداهیچ چیز مشترکی بینتون نباشه ، یا هزاران فکر دیگه …اما همیشه یه راه یواشکی وجود داره یه راه یواشکی که برای خوده آدمه و میشه تو اون لحظه به خودت آرامش بدی ،گوش دادن به یه موسیقیه لذت بخش دیدن یه فیلم ،خوندن یه کتاب یا پیاده رویه بدون مقصد از حاشیه یه خیابون…!و حتی گاهی گریه کردن!گریه کردن باعث میشه سبک بشی نه سبک! اونوقت اروم میشی و خودت تونستی خودتو آروم کنی و اونوقت یه لبخند مهمون لبات میشه!چرا که کسی که می تونه خوب بخنده خوب گریسته و ما به معجزه گریه نیازمندیم … گاهی برای خودت هم شده بزن زیر گریه …
      گاهی اوقات هرکس نیازداره یک دوره، زندگی در پیله رو تجربه کنه…این پیله تنهایی اگر به سمت درست هدایت بشه قطعا سازنده ست…پیله ای که فقط و فقط به تنهایی باز بشه باعث رشد میشه باعث میشه تقلا کنی و در نهایت قوی شوی…!
      (چه کسی میداند که تو در پیله تنهائی خود تنهائی…چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردائی….پیله ات را بگشای…تو به اندازه پروانه شدن زیبائی…)
      ما اینجا یه دلیل مشترک داریم اون هم در کنار محمدرضای عزیز و گرامی بودنه…..بدونه اینکه فکر کنی کسی چی میخواد درباره حرفات قضاوت کنه و فکر کنه در کنار همه دوستان باش که باعث میشه حس خوب و همدلانه پیدا کنی .مخصوصا برای تو عزیزکه اهل شنیدن دردودل ادمها هستی پس خودت هم بدون هیچگونه مصلحت اندیشی میتونی اینجا کنار همه باشی….مهمونی اینجا منو یاد صحنه ای میندازه از یه سالن بزرگ که مهمونها همه جمعند همه دارن حرف خودشونو میزنن و صاحبخونه از شلوغی ،صندلیه خودشو هم داده به مهموناش خودش یه گوشه ایستاده با یه لبخند روی لب و مثل تک تک مهمونها از دیدن این ضیافت خوشحاله .دوست داره حرف همهرو بشنوه . مهمونها تک تک میان باهاش یه گپ کوچیک میزنن .عقربه های ساعت با سرعتی که دارن میگذرن، حس رو اسکیت برد بودن تو سرازیری را به آدم میدن، کنترل از دستت خارج شده. همه خوشحالن و همه حتی اگه کسی حرفشو نزده از اینجا راضی بیرون میره.چون ازاینکه کنار یکسری دوست با هدفی مشترک بوده انرژی گرفته ….
      منم قول میدم از پشت مرز شیشه ای اگه اشکی رو گونت دیدم پاکش کنم:)

  • Arash گفت:

    سلام
    من از طریق یکی از دوستام با این سایت و شما آشنا شدم خیلی دوست دارم که من رو هم قبول کنی محمدرضا

  • البرت گفت:

    سر کلاس فیزیک ۲ استادمون گفت هر چی دلتون میخاد بنویسین من اینو نوشتم ترجیح میدهم رویاهایم زندگی واقعی ام رو تشکیل بدن تا زندگی واقعی رویاهایم را

  • و من بازهم دیر رسیدم درست ۲۶ ساعت و زمان کمی نیست. من آرزو دارم یه رسانه داشته باشته باشم و توش برنامه های آموزشی محیط زیستی و روانشناسی و هرچیزی رو که برای آموزش به یک جامعه مفید باشه رو ارایه بدم نمیدونم چقدر تونستم آرزومو درست عنوان کنم. راستی توی رویاهام اینم هست که من شهردار شهرمون بشم من خیلی امیدوارم حتا طرحهاشو هم ریختم و برنامه هایی که قراره انجام بدم آمادست. من که امیدوارم.تقریبا از ۲۴ سالگی این تصمیم رو گرفتم و رویاهاش برام هرروز پررنگ تر میشه. فعلن ۵ سال گذشته و نمیدونم چند سال دیگه باید صبر کنم تا شهردار بشم.

  • مجتبی گفت:

    سلام. خوش به حالتون

  • بهرنگ گفت:

    سلام دوباره. شب جالبی بود. ولی حالا که تموم شده یک پیشنهاد:با اجازه. فکر کنم همه قبول دارن که پیگیری نظرات با این روش خیلی گیج کننده و حتی آزار دهنده بود. این روش “چت” کردن به روش ۱۲ سال پیش -اگر کسی یادش بیاد- خیلی سخت و سردرگم کننده است. شاید شیوه forum مناسب تر باشه و اینکه سیستم تایید نظر توسط محمدرضا در اون شب برداشته بشه (با امید به با شعور بودن همه اعضا..هرچند، یکجور تمرین دموکراسی هم هست!) و سیستم Autoupdate برای سایت بوجود بیاد که مثلا هر ۵ ثانیه یکبار updateکنه تا نظرات دیده بشه…
    البته من چندان متخصص نیستم. حتما بین دوستان متخصصین ایده های بهتری دارند. باز هم بابت مهمونی ممنون.

  • fereshteh.k گفت:

    [سوال شخصی]

    پاسخ ایمیل شد.

  • صونا گفت:

    یه دنیا تشکربرای تمام مهبونیاتون!
    خوب استراحت کنید که کلی دانشجومتظربهترین استاددنیا هستن که بهترین لبخندتون روهدیه کنیدبهشون!

  • سیما ولی زاده گفت:

    مهمانی جالبی بود. به امید دیدار

  • بیتا گفت:

    هنوز هستید؟میتونم یه سوال بپرسم؟

  • Setareh گفت:

    هیچ وقت ۱۹ آبان ۹۱ رو از یاد نخواهم برد،چون فقط یک بار برام تکرار شد و ازش لذت بردم.
    خیلی شب پر خاطره ای بود.
    شبتون خوش استاد بزرگم و دوستان عزیزم.

  • fereshteh.k گفت:

    امشب رسما خداحافظی نکردین؟؟؟
    تموم شد مهمونی؟

  • الناز گفت:

    من دوباره برگشتم خیلی خوش گذشت نمیشه خداحافظی کرد
    شب خوش.

  • Ati گفت:

    فکر میکنم که از وقت خداحافظی گذشته با تاخیر شبتون روشن مهندس و دوستای خوبم در مورد اومدنتونم میتونید روی کمک من حساب کنید هر کاری بتونم انجام بدم کوتاهی نمیکنم در پناه خدا برید و برگردید

  • مممنون بخاطر مهربونیت
    شبت بخیر
    سفر بسلامت محمدرضاجان

  • مرجان گفت:

    استاد حالا یه کادو که ارزش این حرفا رو نداره. دست مارو ول کردید به امون خدا!!
    منم برم یا وایسم؟

  • بیتا گفت:

    منم که مبصر بودم .امشب همه خوبها بودند جز خودم که تو بدها نوشتم چون دوست داشتم حرف بزنم اما نزدم.
    شب خوبی بود

  • ماهتاب گفت:

    میدونم مهمونی تموم شده ولی اینو بگم:
    رویا راهی است برای تجربه ی زندگی بی شماردیگر که به موازات زندگی ما در این جهان ،جریان دارند و هنر رویا بینی شیوه ی عبور از این راه و برقراری ارتباط و تجربه ی زندگی های دیگر است.

  • جواد گفت:

    استاد پولو بچسبم یا خلوت شبهای تارو تخصصو ؟!!!
    البته جوابشو دارما ولی خیلی دوس دارم تجربه ی شما رو هم در این زمینه جویا بشم .

    • shabanali گفت:

      برای چسبیدن به پول، باید به خیلی چیزهای دیگه «نچسبیم».

      من تصمیم گرفتم به اون «چیزهای دیگه» بچسبم…

      • جواد گفت:

        ممنون استاد جان
        فک میکردم دیگه جزء اموات سایتم
        اما انگار هنوز رد پایی در ذهن استاد داریم
        محبوبا شکرت
        برم دیگه بخابم که ان شاء الله سر موقع بتونم در بر محبوب عاشقانه پرواز کنم
        التماس دعا

  • ساجده گفت:

    انقد مهمونی خوبی بود که دلم نمیاد برم!
    مدتی پیش نقل قولی گذاشته بودید که “امروزت را زندگی نکرده ای اگر…” استاد من فک میکنم شما خیلی خیلی زندگی کردید… و میکنید… یه نمونه ی کوچیک همین امشب. هیچوقت توانایی جبران لذت مهمونی امشبو ندارم.
    ممنون از اینکه هستید
    این همه عشقی که دارید ستودنیه
    شب شما و همه ی دوستان به خیر

  • این هفته کافه با اون هفته خیلی فرق داشت واقعا انرژی ش خیلی زیاد بود مممنون از تو وا زهمه ی بچه ها

  • مرجان گفت:

    استاد ولی جدای از شوخی
    جمعه ی هفته ی پیش رو میبینمتون. ساعت ۷-۸ صبح.

    کادوی تولد من هم یادتون نره.

  • ستاره چرا محمدرضا رو دعواش میکنی خب دلش میخاد بمونه

    • Setareh گفت:

      من غلط میکنم ،دعوا چیه؟
      ااااااااااا زشته ،خوب تو رو در بایستی موندن شاید
      تازه فردا هم مسافرن.
      من که خدامه بیشتر دور هم باشیم 🙁

  • saly گفت:

    من هم مثل همه از این که امشب خوشحال و سرحال بودی خوشحال شدم. ممنون که این مهمونیو گرفتی اینجوری حداقل از حال هم با خبریم. شب به خیر.

  • الناز گفت:

    یکی که خیلی درک میکنه،جمع دوستان،یه کافه آنلاین ، یه قهوه، اهنگی که خودت دوست داری و حال خوب.ممنونم خوش گذشت

  • fereshteh.k گفت:

    http://mehralborz.ac.ir/index.php?option=com_content&view=article&id=191&Itemid=89
    لینک اون کلاسایی که گفته بودم اینه،شما ببینید اگه موافق بودین من هماهنگیهایی که باید براش انجام بشه رو میتونم انجام بدم.

  • الان میدونی دلم چی خاست؟
    که بین دانشجوهای صنعت نفت بودم

  • شیوا گفت:

    امشب فهمیدم دنیای مجازی م می تونه با انرژی های مثبت زنده تر از هر جای دیگه باشه

  • fatemeh&fahimeh گفت:

    رویایی که امشب برای ما به وجود اومد:
    یه شب شما مهمون خونه ما باشید.

  • سمانه گفت:

    از ساعت مهمونی گذشت اما من هنوز هستم
    این یعنی روم خیلی زیاده
    اما دوست ندارم بیشتر از این اذیت بشید
    یکی از قشنگترین شبا ومهمونی های زندگیم بود
    امیدوارم “حال “همه ی مهمونا و اصل “حال “محمدرضای زندگیم همیشه خوب باشه
    شب قشنگ
    من بودمو دوش آن بت بنده نواز
    از من همه لابه بودو از وی همه ناز
    شب رفت وحدیث ما به پایان نرسید
    شب را چه گنه حدیث ما بود دراز

  • Setareh گفت:

    نمیخواین شب بخیر بگین ؟
    گناه دارینا،فردا مسافرید.
    هیچی نگین تا صبح نشستیم

  • خیلی این شبای دوره همی رو دوست دارم
    همش در حال RELOADصفحه هستم
    آقا ما سر قرار مهمونی هستیم بساطمون غیر از مهمونیم اینجا پهنه چون به مهربونی صاحبخونه ایمان دارم
    خیلی خوشحالم خیلی انرژی گرفتم امشب
    به سرزمین مادری من میری خوش بگذره بهت
    دقیقا کجا برنامه داری جندی شاپور؟

  • fereshteh.k گفت:

    من که تا وقتی حس کنم بقیه هستم میمونم،هیجا نمیرم

  • fatemeh&fahimeh گفت:

    اینجا اندازه یه شهر بازی هیجان داشت
    خیلی خوش گذشت
    کاش همیشه جمعه شبها مهمونی باشه چون ما چهارشنبه ها نیستیم
    خداحافظ….

  • fereshteh.k گفت:

    شبتون بخیر،سفر فرداتونم به سلامت،مواظب خودتون باشین که کلی دوست دارین که چشم امیدشون به حرفا ی شما و این مهمونیاتونه.

  • شیما گفت:

    بانمکه!
    کلیا خدافظی کردن اما تعداد کاربرا کم که نشده زیادم میشه
    🙂

  • سارا.ر گفت:

    مهمونی امشبم عالی برگزار شد، شرمنده از اینکه دیر اومدم اما با این وجود خیلی بهم خوش گذشت.
    از صمیم قلبم دوستون دارم و شب قشنگی و براتون آرزو میکنم.
    روزگارتون پر از معجزه

  • حامد احمدی گفت:

    محمد رضا جان، با اجازه ات مرخص میشم.

    فنجان ها و لیوان ها را شستم 🙂

    شب خیلی خوبی بود در کنار شما و سایر دوستان، مخصوصاً که امشب شما بشاش بودید.

    سفرت به اهواز بخیر باشه.

    شب همگی بخیر

  • احمدرضا گفت:

    مهندس شبت بخیر

  • زهره گفت:

    امشب خوب گذشت.البته خیلی سریع.باورم نمیشه.بازم مرسی ازت.شب بخیر.

  • مرجان گفت:

    استاد!

    پارتی بازی میکنینا. ما هم بودیم اینجا مثلا.

  • ماهتاب گفت:

    اوه…چه هوشمند;)
    من دیر اومدم فکر کنم باید بهتون شب بخیر بگم!!!

  • zahra گفت:

    خب… تمام دوستای گلم
    امیوارم بشه همو ببینیم یه روز
    شبتون خوش…

  • rasool گفت:

    pekh!
    natarsid man boodam
    khastam begam kheyli khosh gozasht
    vali age farda beshinam zazarato bekhoonam behtare
    ostad dooset daram
    bedoon yeki az royaham didane shomast
    age vaghean royaha baravorde shan man cheghad khos bakhtam
    inam khoda hafezi ba lahje khodam:
    ye daghooyi khoda fez

  • zahra گفت:

    خب..
    محمدرضای عزیز
    رفع زحمت کنیم
    خوش گذشت بسیااااااااااار.
    خداحافظ شما باشه!

  • ینقد خوشم میاد با بقیه مهمونام سرگرم بشممممممممممم
    چه خوبه ادم کلی دوست پیدا میکنه

  • Hoda گفت:

    سلام
    خیلی بامزه داری مهمون نوازی میکنی
    تقریبا همه پست هارو خوندم
    خسته نباشم به خدا
    چقدر زحمت کشیدم ;))

  • مرجان جون باقالی چیه شما تاج سری
    هی نگو برق و چراغ مگه بابا برقی تو بذار روشن باشن حتما محمدرضا کم مصرف وصل کرده (شایدم استاد یارانه شون قطه)

  • سهیل گفت:

    محمدرضا جان با اجازت ، من برم کار کنم بعدش بگیرم بخوابم فردا ساعت ۷ باید برم دانشگاه 🙁
    محمدرضا جان در اولین فرصت اگر مایل بودی حتما با من تماس بگیر.

    شب همگی بخیر

    • shabanali گفت:

      ممنونم که بهم سر زدی سهیل جان. مغرورم به داشتن دوستی مثل تو.

      • سهیل گفت:

        همینطور .
        یادم رفت بگم که http://iranhost.com/ خیلی گرون میده و پیشنهادم این هست که از این سایت بخری هاست
        http://www.hostdl.com تقریبا ماهانه۱۰ هزارتومان هست، نصف سایتهای بزرگ ایرانی روی سرورش هستن مثل میهن دانلود ، فیس نما . ..
        کار انتقال هاستشم خودشون انجام میدن .

        • shabanali گفت:

          این عدد هیچ ربطی به عددی که من میدم نداره. جدی میگی سهیل؟

          • سهیل گفت:

            اره ، مگه چقدر پول هاست دادید تا الان ؟

            • shabanali گفت:

              حدود ۳ میلیون تومان

              • سهیل گفت:

                محمد رضا اذیت نکن !
                سه میلیون !
                تو میتونی یک سرور اختصاصی بخری سالانه یک میلیون ! تازه باهش هاستم بالای ۱۰۰ نفر هاست بدی 😀
                اشتباه نکنم هاستتم ویندزه درسته ؟ معمولا وردپرس رو روی هاست لینوکس نصب میکنن . و وردپرسم واسه هاست های لینوکسی ساخته شده .
                من الان یکی از سایتها مشتریم روزانه بالای ۱۰ هزارتا بازدید کننده (واقعی) داره ماهانه ۱۰ تومان میده ! خیلی هم راضی هست و پشتیبانیش هم درحد عالی هست .
                محمدرضا الان وقت داری ایمیلی بحرفیم اینجوری کامنت ها بهم میریزه !

  • shirin گفت:

    خیلی خوبه که هستین ..شب خوبی بود استاد امیدوارم بتونم روزای دیگه هم بیام مهمونی:) ممنون به خاطر بودنتون .

  • zahra گفت:

    خواهش دارم فاطمه یوسفیان عزیز جان
    سرور مایی…

  • ستاره جونم اسمه من قرمزه رفتم تو اونایی که چوب خطم برا کامنت پره سایت محمدرضا م هی شوتم میکنه بیرون میگه بیا برو بچچه

  • Setareh گفت:

    بچه هادیگه کم کم بریم
    شما هم فردا مسافر جنوبید،مزاحم نمیشیم.

    به خاطر این مهمونیه بزرگ ،تو قلب بزرگترتون ،
    به اندازه ی یه دنیا ممنونم.

  • سارا.ر گفت:

    آقای شعبانعلی من آرزوم اجراست قبلانم بهتون ایمیل زده بودم فکر میکنید این آرزو با شرایط فعلی صدا و سیما با فکر کردن تحقق پیدا میکنه؟

  • zahra گفت:

    شیرین تورو نمیدونم ولی منکه هدفام رسیدن به رویاهامه
    مگه ما واسه چی زندگی میکنیم؟

  • سارا گفت:

    ساعت داره به ۱۲ نزدیک میشه . به من که خوش گذشت و کلی انرژی مثبت ازتون گرفتم . شب همگی بخیر .

  • fereshteh.k گفت:

    ممنون،همین سایتتون برام کافیه با این همه مشغله امکان نداره که یک روز به سایتتون سر نزنم.میدونم چقدر سرتون شلوغه پس شما رو برای حل کردن مشکلاتم نمیخوام.همین که هستین کافیه خیلی حرفاتون بهم کمک میکنه

  • زهرا جان من از اصفهانی منظورم موقعیت مکانی فعلی خودم بود نه تو یا حتی خوده واقعیم چون من از یه جایی تو جنوب میام
    سو تفاهم شده برات عزیزم من هیچ وقت به خودم اجازه جسارت به ادما رو نمیدم بخصوص مهمونای این خونه
    محمدرضا گوشمو میپیچونه اگه اینکارو بکنم

  • ساجده گفت:

    موافقم
    و تلاش برای کسب شهامت کنار گذاشتن اونایی که لازمه

  • مرجان گفت:

    ما که فکر کنم رفتیم قاطی باقالیا.
    فکر کنم وظیفه ی من فقط اینه که آخر وقت بیام چراغ هارو خاموش کنم.

  • عارفه گفت:

    سلام شب به خیر فکر کنم من خیلی دیر اومدم

  • (N.B)علیرضا گفت:

    وقت جدایی رسید بهتره برم تا کافه بعدی هم راهمون بدید مثل همیشه موفق باشی

    • shabanali گفت:

      علیرضا من همیشه برای گپ زدن و ایمیل خوندن و حرف زدن آماده و مشتاقم. این رو میدونی؟

      • (N.B)علیرضا گفت:

        البته منم از این که با شما آشنا شدم خیلی خوشحالم آشنایی با شما یکی از بهترین اتفاقاتی بود که در بدترین روزای زندگیم افتاد نخواستم خستتون کنم و گرنه همین الان ازتون بیشر راهنمایی میخواستم ببخشید اگه خستتون کردیم

      • (N.B)علیرضا گفت:

        البته منم از این که با شما آشنا شدم خیلی خوشحالم آشنایی با شما یکی از بهترین اتفاقاتی بود که در بدترین روزای زندگیم افتاد نخواستم خستتون کنم و گرنه همین الان ازتون بیشر راهنمایی میخواستم
        ببخشید اگه خستتون کردیم

  • rasool گفت:

    bala neveshte 444 didgah
    refresh mizanam minevise462 didgah
    vali hich didgahi nis!!!!!!!!!!!!!
    hamash darhame
    sar dard shodim

  • جواد گفت:

    سلام استاد
    عرض ارادت

    • shabanali گفت:

      سلام.
      جواد جان. خیلی وقته نیستی. هستی و حرف نمیزنی یا سرت شلوغه؟

      • جواد گفت:

        چه دقت بالایی استاد جان
        حضورم خیلی کم رنگ شده
        البته سعی میکنم پستای شما رو مرتب بخونم اما یه کم سرم شلوغ شده تو این پرونده های اعصاب خورد کن و زمام کارو از دستم گرفته
        ولی هستم گر چه کمی خسته باشم
        مگه میشه از پای درس چنین استادی رفت ؟!!!!

  • fahimeh گفت:

    شب بخیر,فکر کنم خیلی دیر اومدم

  • Setareh گفت:

    با این همه مهمون و سر و صدا خوبه که سرمون داد نمیزنید

  • zahra گفت:

    آقا حالا که جمعمون جمعه جمیعا دعا کنین واسه امتحان فردای من و آمین بگین لطفا!
    وضع خرابه
    این تو بمیری دیگه ازوون تو بمیریا نیس
    محمدجان من افتادم استادو دایورت میکنم رو شما میگم مهموونی ایشون بود !!!!!!!!!

  • shirin گفت:

    ماهتاب جان بعضی ها که ویسایت دارن خودشون فکر می کنم قرمز نشون میده 🙂

  • fereshteh.k گفت:

    سیستمش عالیه اگه بخواین دوباره براتون میفرستم ببینید فضاش چه جوریه البته ممکنه اون که برای دانشگاهه هزینهش اینقدر باشه هفته ای یک بار به احتمال زیاد هزینهش خیلی کمتره.اونجوری ما صدا و تصویر شمارو داریم عالی میشه مثل یه کلاس درس.من خودم ۲ ساله که همه کلاسام اینجوری برگزار میشه.

  • Setareh گفت:

    راست میگه
    اسم فاطمه جان قرمزه!!!!!!!!!!!

  • معصومه گفت:

    خیلی مهمونییه خوبی بود خدا سایه شمارو از سر این مهمون ها کم نکنه
    خیلی خسته ات کردیم ببخشید. شب بخیر(;

    • shabanali گفت:

      شب بخیر معصومه جان.
      لازم نیست بگم که خونه خودته و بیشتر سر بزن و یادت باشه که اگه شماها نیاین، اینجا رو گرد و غبار میگیره.

  • صونا گفت:

    سلام استادشبتون خوش!
    سلام به دوستان شب همگی شماهم خوش!
    من یک ساعت و۴۵دقیقه است از را رسیدم ولی هنوز دستم به زنگ درم نرسیده اینطور که پیش میره ۱۵دقیقه دیگه مهمونی تموم میشه و…من که قهرم هیچ ازاین به بعدم میرم پشت سرتون حرفای بد میزنم(تازه وقتی این نامه رو روی درخونه تون میبینیدازاین که همچین مهمون بیجنبه مثل من داریدحسابی ناداحت میشیدولی حساب منوبه حساب بقیه ننویسید)شوخی بودولی میخواستم بگم زیباترین مهمانی عمرم بودوشمابهترین مهمان نواز دنیا هستین!

  • مرجان گفت:

    استاد یه بیت شعر که از همه بیشتر دوست دارین رو بگین. لطفا

  • سمانه گفت:

    تمرکز
    تمرکز
    تمرکز
    لازمه ی رویا پردازیه . اما خیلی سخت میتونم تمرکز کنم .این اذیتم میکنه
    اما شما این نعمت بزرگ رو دارید .حواستون به همه هست .
    حس حسادت زنانه م داره برانگیخته میشه !
    اما از اون حسودا نیستم که بخوام زیر آبی برم یا در حق رقیب نامردی کنم .یاد گرفتم که دوستانه صحبت کنم ویاری بخوام به دور از غرور .
    یه راه حل واسه تمرکز به من بگید لطفا .
    قبلنا کتاب که میخوندم به دست می اومد اما این روزا ؛نه !

  • شیوا گفت:

    شاید کمتر مهمونی ای پیدا بشه تمام مهمونا را راضی ببینی،چه کسی که ساکته،چه کسی که بیشتر فعاله.چه اونی که بالای خونه نشسته چه اونی که دم در… و این به خاطر حضور پر برکت صاحب خونست. مرسی از صاحب خونه و مهمونای باصفا
    شب همگی بخیر

  • ماهتاب گفت:

    سلام محمد رضای عزیز
    خوشحالم که خوبی:)
    یه سوال بیربط دارم!!!دلیل اینکه اسم بعضی از دوستان با رنگ قرمز نشون داده میشه چیه؟!!اگر هایلایته دلیلش چیه؟!!
    من که قبلا” نپرسیده بودم !!! چزا این پیام دیدگاه تکراریو دریافت میکنم؟!!

  • ساجده گفت:

    چه تعبیر جالبی…
    مثل قضیه ی تصادف شما!
    ولی خوب وجود گره های بدم انکارناپذیره

    • shabanali گفت:

      قبول دارم ساجده. منظور من فقط اینه که همه گره ها ظاهراً برای باز کردن نیستن.
      بعضی ها رو باید گذاشت و گذشت.

      فکر میکنم تمام شعور و معرفت انسانی، تلاش برای تشخیص اینه که کدوم گره ها را بگذاریم و از کنار کدوم بگذریم…

  • fahimeh گفت:

    شب خوش,من تازه اومدم
    من شدیدا به این اعتقاد دارم که به هر چه فکر کنی میرسی
    بنابراین به رویاها و رویاپردازیهامون باید دقت کنیم

    • shabanali گفت:

      فهیمه. خوش اومدی.
      من و تو مثل هم فکر میکنیم.

      من انقدر اعتقاد دارم که به تصویرهای ذهنیمون میرسیم که خیلی وقتها، از تصور کردن خیلی رویاهام میترسم و ترجیح میدم اول تحلیلشون کنم و بعد تصورشون کنم…

      • saly گفت:

        اینو شدید درک می کنم چند سال پیش یه آرزویی داشتم مدتی تصویر سازیش کردم. بهش هم رسیدم. الان بزرگترین مشگل زندگیم شده. :))

  • rasool گفت:

    taze lem oftad dastam
    دیدگاه شما در انتظار بررسی است.
    taze fahmidam chye!
    cheghadr bade ke amsal ostado kam darim
    ta soalamoon bi javab namoonan

  • zahra گفت:

    @فاطمه یوسفیان
    با من بودی در مورد قهوه و اس اینا؟
    ا کجا میگی اصفهانی؟
    من همدانیم جانم!
    :دی

  • ماهتاب گفت:

    سلام محمد رضای عزیز
    خوشحالم که خوبی:)
    یه سوال بیربط دارم!!!دلیل اینکه اسم بعضی از دوستان با رنگ قرمز نشون داده میشه چیه؟!!اگر هایلایته دلیلش چیه؟!!

    • شیما گفت:

      سلام مهتاب جان
      اونایی که رنگ قرمز دارن، بچه هایی هستن که وبلاگ دارن. کافیه رو اسمشون کلیک کنی، وبلاگشون باز میشه برات

  • سایتت به من آلرژی پیدا کرده هی شوتم میکنه بیرون

  • اکبر گفت:

    محمدرضا درسته شاید بی ربط باشه ولی چه خوب شد که تو برنامه ماه عسل شرکت کردی …..
    محمد رضا چه خوب که هستی
    iyyyyi ki varsin

  • fereshteh.k گفت:

    اگه با من بودین خوبم ممنون یه هویی حالم بد شد فکر کنم فشار کاری و استرس زیاد بود.

    • shabanali گفت:

      با تو بودم فرشته (ک). پس الان خوبی. به هر حال من همیشه در خدمت حاضرم. اگه یک بار امتحان کنی میفهمی که تعارف نیست

  • علی رحمتی گفت:

    این روزها حس می کنم امید بزرگی که تو زندگیم باید باشه نیست و دارم با چیزای کوچیک مسکن وار و موقتی راه رو ادامه می دم . می دوتم که روزی دیگه مسکن ها هم جواب نخواهند داد.

  • ساجده گفت:

    میدونید
    بعضی موقعا بعضی گره ها تو زندگی آدم هست
    که آدم حتی در حد رؤیا هم باز شدنشونو باور نداره
    از بس که کورن
    و این خیلی سخته

  • مرجان گفت:

    خوشحالم که سارا.ر و ندا هم هستن
    جای شراره هم خالیه
    استاد کنار شما دقیقا چند تا جا هست؟
    هرکی از در میاد میگین بیا کنار من بشین؟ 😀

  • fereshteh.k گفت:

    استاد من یه ایمیل براتون فرستادم که لینک کلاس مجای ها یی بود که تو دانشگاه مهر البرز برگزار میشه.
    اگه این کافه مثل اون کلاسابود عالی میشد.
    ولی تحقیق کردم دیدم هزینه ش سالانه ۴۰ میلیونه 🙁

    • shabanali گفت:

      فرشته. من الان هم هزینه زیادی برای هاست میدم. چون ترافیک سایت ۱۵۰۰ گیگابایت در ماهه.
      مشکل هزینه ندارم. مشکل وقت هست و اطمینان از اینکه میشه یک سیستم ارزشمند درست کرد…

  • rasool گفت:

    fateme jan sakht nagir
    jaye man boodi ke dide nemishodi hamash zire pa leh mishodi chi migofti?!!!!!!!!!

  • زهره گفت:

    خوشم میاد قرار بود راجع به رویاپردازی حرف بزنیم.بیخیال.الان دیگه بحث خوردنی شد چی برا ما داری محمدرضا بخوریم؟

    • shabanali گفت:

      الان داریم در یک رویای مجازی کنار هم زندگی میکنیم. احساس نمیکنی زهره؟
      چی دوست داری برات بیارم بخوری دوست من؟

      • زهره گفت:

        چرا کاملا احساس میکنم و خوشحالم که اینجام و مطمئنم دیگه همچین شبی تکرار نمیشه.ممنون ازت.
        یه فنجون قهوه تلخ خوبه.

  • اکبر گفت:

    عجب مهمونیی شده امشب
    خیلی با حاله استاد

  • shirin گفت:

    زهرا من اینطوری به قضیه نگاه نمی کنم .. به نظرم اینا یه هدفای کوچیکیه تو زندگی .. ولی رویا هیچ وقت کوچیک نمیشه
    یه جورایی در جواب یکی از دوستان که نوشته بود رویا شخصیت ادمو نشون میده من فکر میکنم درسته .. روح ادمارو میشه از رویاهاشون شتاخت… واسه همین نیگم هدف های کوچک و بزرگ ادما به نظر من با رویا هاشون فرق داره .و این چیزی که میگی هدفه نه رویا

  • صفورا گفت:

    رویا و آرزو با هم فرق دارن اگه اشتباه نکنم رویا دست نیافتنیه واسه همین توی ذهن پرورش داده میشه (اما آرزو آن چیزی که بیشتر دوستان امشب گفتن ) در آینده محقق میشه همه ما آرزو داشتیم بریم دانشگاه یا سر کار یا ازدواج
    مثال :
    ازدواج یه آرزویه اما شاهزاده سوار بر اسب سفید یه رویا 🙂

    • fahimeh گفت:

      صفوراجان به نظر من ازدواج نمیتونه آرزو باشه
      موارد بزرگتری برای آرزو میتونه وجود داشته باشه
      انسان هر زمان اراده کنه میتونه ازدواج کنه,لااقل برای من که اینطوره

      • صفورا گفت:

        با یه روز تاخیر جواب میدم
        فهیمه عزیز این یه مثاله منظورم اینه که تحقق پیدا میکنه اما رویا یا شاید بهتر بگم خیال پردازی محقق نمیشه
        البته ارزو از فردی به فرد دیگه متفاوته شما چون چنین آرزو یا خواسته ای نداری نمیتونی بگی آرزو نیست من کسانی رو میشناسم که براشون آرزویه و خیلی هم مهمه …
        یکی از بچه ها مثال زده بود یه زمانی آرزو داشت کامپیوتر داشته باشه شاید برای کس دیگه این مسخره باشه یا آرزو بنظر نیاد اما در زمان خودش برای اون شخص مهم بود

  • (N.B)علیرضا گفت:

    رویامونم به تاراج رفت
    اگه اجازه بدین بعدا سر فرصت در مورد کامنت آخرتون یکم با هم صحبت کنیم

  • آقا اینجا چقدر بالا پایننو و بغل دستو دست چپ و راست داره ما که بالاخره نفهمیدیم کجای این مهمونی وایسادیم یا نشستیم پایینیم یا بالا این وسط مسطا داریم میچرخیم عینهو نخودیاااااا

  • سمانه گفت:

    آقا من
    قاطی کردم !
    نمیدونم الان باید
    درمورد رویاهای بچگیم حرف بزنم یا …..
    محمدرضا منو میبینی این ته ؟
    چقد خوبه که تو هستی
    چقد خوبه تورو داریم
    چقد خوبه که ما انقدر حرفای بی ربطو با ربطو به سر داریم!!!!!!!!!!!
    واقعننننننن!!!!!!!!!!!!
    خدا به دستاتون قوت بده الهی

  • علی رحمتی گفت:

    سلام بر همه
    بحث رو دنبال می کردم.
    چه حس خوبی داره!!

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *